+ ۳۵۰- فقط عمه جون

میخوام این یادداشتو کامل به عمه ی عزیزم اختصاص بدم

من همیشه با احتیاط در مورد عمه جونم تو این وبلاگ نوشتم ، ولی اینبار میخوام با خیال راحت و بدون هیچ سانسور و رمزی حرف بزنم . در واقع دلیلی برای محافظه کاری نمیبینم ، چون معمولا اگه ریگی به کفش باشه از این کارا میکنن .

اگه یادتون باشه من عمه ی واقعی ندارم ولی طی یه ماجراهایی با یه نفر آشنا شدم که شرح کاملش تو آرشیو وبلاگ هست ، از اون روز به بعد ایشون شد عمه ی خوب من .

اونم مثل من عاشق بود ، عاشق کسی که احتمال رسیدن بهش تقریبا صفر بود ، تا اینکه بالاخره بهش رسید ، البته نه به اونی که میخواست ، بلکه به کسی که ۱۰پله از معشوقش بهتر بود . در واقع اینقدر خدا دوسش داشت که اصلا سرنوشتشو خیلی خیلی بهتر از اون چیزی که انتظارشو داشت رقم زد .

با اینکه فقط یکبار دیدمش ولی اونقدر معصوم ، مهربون و دوست داشتنی بود که به عنوان عمه قبولش کردم . خوشحالم که الان در کنار همسرش دارن عشق دنیارو میکنن .

یه کامنت خیلی خوشگلی واسه ی یادداشت قبلیم گذاشته که حیفم اومد نذارم اینجا ، نوشته : روزی از این عشق بخاطر این عشق بکمک این عشق ، به عشقی می رسی که این عشق در برابر شعله اش جرقه ای بیش نیست

عمه جون ، خیلی هم به حضورت احتیاجه ، اصلا مگه میشه عمه ی آدم قید بچه ی برادرشو بزنه ؟ نکنه خدای نکرده اتفاقی افتاده ؟

میخوام بگم که عمه ی من همیشه باید باشه ، و اصلا بدون عمه جون نمیشه 

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها: عمومی