حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
٣۵٣- تسلیم نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸

آقا تسلیم

میخوام حرفمو پس بگیرم

میخوام بگم من نمیتونم از رومینا بد بگم ( حتی اگه واقعا بد باشه )

دوست ندارم اون تصورات ذهنی ای که ازش داشتمو خراب کنم

دلم میخواد عشقی که نسبت بهش داشتمو به همون زیبایی که قبلا برام بوده ، نگه دارم .

نمیخوام اشتباهمو توجیه کنم ولی شاید تو این مدت به این خاطر پی حرف این و اون رفتم چون ناخودآگاه یه حس تنفری نسبت به رومینا پیدا کرده بودم ولی به مرور زمان و البته با کامنتای دوستای خوبم ، به اشتباهم پی بردم و با اون احساس مبارزه کردم تا اینکه به این نتیجه رسیدم که رومینا تعهدی نسبت به من نداشته که با ازدواج کردنش من ازش متنفر بشم !!!

خلاصه اینکه اصلا واسم مهم نیست که با خوندن این مطالب بهم میخنده یا احساس غرور میکنه ، چیزی که مهمه اینه که من با ازدواج کردن رومینا نمیتونم عشق این چند سال رو زیر سئوال ببرم پس بهتره با خودم رو راست باشم و قبول کنم که همه چیز تموم شده و بیشتر از این نباید کشش داد.

پ.ن : انسان جایز الخطاست و من هم از این قضیه مستثنی نیستم

  نظرات ()
٣۵٢- حس دفن شده نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸

ناشناس ، یکشنبه، ۱ شهریور ۱۳۸۸:

یادته توی کامنت قبلی گفتم درباره رومیناهای دنیا صحبت کنیم ؟! ا به دو دلیل : 1) با شناختی که از رومینا دارم اگر فقط درباره اون صحبت کنیم از شدت شادی پر در میاره !!! همین حالا هم اگه وبلاگ تو رو بخونه شاد و مسرور می شه و با غرور به شوهرش می گه : ببین من چقدر خاطر خواه دارم ! شاید به فهیمه و سایرین هم آدرس وبلاگتو داده باشه ! اون بی نهایت خود پسنده و از مطرح شدن و از سیندرلا بودن ( البته در سراچه افکار خودش ) لذت می بره ، اینو در آینده برات اثبات می کنم . پس همینجا بیا با هم شرط کنیم مطلبو از رومینای صرف به سایر موضوعات تغییر بدیم ، البته از اون هم باز خواهیم گفت و خوب و بدش را با هم می بینیم 2) رومینا یک قالبه ! قالبی از همه دختر های دنیا ، که به نظر من همه دختر های دنیا زیباترین هستند ! اینو واقعا می گم ، مثل گل هر کدوم یه رنگی دارن ، اما بعضی از احساس دور می شن ، و من اونها رو مثل دیو می بینم ، حتی اگه پری رو باشن ! پس می شه درباره قالبی به اسم رومینا هم صحبت کرد ، که توی اون عشق ، نفرت ، غرور و ... هم جا داره .

ناشناس عزیز به نکته ی خیلی مهمی اشاره کرده که من تا حالا در موردش حرف نزدم . مطمئنا همونطور که ناشناس تو کامنتش نوشته ، رومینا آدرس این وبلاگو یا از سر غرور و یا از روی مسخره بازی به دوستای صمیمیش یا هرکس دیگه داده . این موضوع اصلا برای من خوشایند نیست که رومینا همراه با شخص سومی ، وبلاگ منو باز کنن و به کلیه ی مطالبی که من در مورد رومینا و عشقی که نسبت بهش داشتم بخندن . ولی من خیلی وقته که با این موضوع کنار اومدم ، یعنی اگه کنار نمیومدم که اصلا این وبلاگ رو هم نمیساختم . البته این کنار اومدن بی دلیل هم نیست ، بیاین خودمونو بذاریم جای رومینا ، فرض کنیم یه نفر پیدا شده که به شدت عاشقمونه و  چون هیچ وسیله ی ارتباطی برای ابراز علاقه پیدا نکرده ، از یک مکان عمومی برای این کار استفاده کرده . مطمئنا اگه بگیم آدرس اون مکان عمومی رو به هیچکس نمیدیم ، خالی بستیم ، چون همه ی ما یه جورایی از کانون توجه قرار گرفتن خوشمون میاد فقط شدتش از شخصی تا شخص دیگه فرق میکنه .

من چون عاشق رومینا بودم ، با این قضیه کنار اومدم و این وبلاگو زدم و مطمئنم هیچوقت از این کارم پشیمون نمیشم ولی حالا که هیچ چیزی بین من و رومینا جز یه حس دفن شده نیست ، دلیلی هم نداره که مطالبی که مربوط به احساسات دخترا میشه مختص رومینا نوشته بشه ، اصلا اگه فقط در مورد رومینا بنویسیم ، یه جورایی میره تو فاز غیبت که من به شدت ازش متنفرم .

پ.ن: میخواستم یکم بیشتر ادامه بدم ولی مامانم کشتم از بس گفت پاشو برو زولبیا بامیه بخر ، اگه احساس کردین یهویی مطلب تموم شد ، به همین دلیل بوده

  نظرات ()
٣۵١- حمید و شیطنت ؟؟؟!!! نویسنده: حمید و ... - شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸

تو یادداشت قبلی کامنتی داشتم که یه قسمتیش اینطوری نوشته شده بود که :

...
چقدر عوض شدیا
رفتم یه بار دیگه وبلاگو خوندم
اون اولاش
عجب شوخیایی می کردی
چقدر با نمک می نوشتی
و پر شور و شوق
راستی چرا عوض شدی؟
...

متاسفانه خودشو معرفی نکرده بود ، البته زیاد تعجبی نداره چون ٨٠ درصد افرادی که کامنت خصوصی میذارن خودشونو معرفی نمیکنن ، در ضمن اینم بگم که من بیشتر از اینکه کامنت عمومی داشته باشم ، کامنت خصوصی دارم نیشخند ، بیشترشون هم نمیشناسم ، ولی نظرای همشون واسم مهمه ، اونایی که ایمیلشونو میذارن ، جواب کامنتشونو به ایمیلشون میفرستم ولی اونایی که هیچ راه ارتباطی معرفی نمیکنن ، در اکثر موارد کامنتشون بی جواب میمونه ولی این یکی از اون کامنتایی بود که دوست داشتم همینجا جواب بدم .

معمولا آدم سن و سالش که بالا میره ، سر و سنگین تر میشه ، یا به قول خودت پخته تر میشه و کم کم عادتای دوران نوجوانیش رو کنار میذاره و سعی میکنه که در حد سن و سالش رفتار کنه .

ولی میخوام بگم که من جزو استثناها قرار دارم ، چون درصد شیطنتام متاسفانه هنوز بالاست ، البته اینکه اینجا زیاد از شیطنتام نمینویسم به خاطر اینه که اولا سر و سنگین به نظر برسم نیشخند دوما از وقتی که سر کار میرم ، چون بیشتر اوقات تو محل کارم پشت کامپیوتر هستم ، ترجیح میدم وقتی میآم خونه به چشمام استراحت بدم واسه همین ، تعداد پستام نسبت به قبل از شروع کار کمتر شده.

مثلا یکی از اتفاقای جالبی که تقریبا ٢ هفته ی پیش واسم افتاد و فرصت نشد اینجا بنویسم این بود که بعد از ظهر یه روز گرم ما تصمیم گرفتیم یه مسیری رو با تاکسی تا مقصد حرکت کنیم . چون ابتدای خیابون بود ، همه ی تاکسی ها تو صف ایستاده بودن که نوبتشون که شد حرکت کنن . از یکی از راننده های اونجا پرسیدم نوبت کدوم ماشینه که سوار بشم ، اونم به یکی از ماشینا اشاره کرد . منم چون دیدم درب جلوی ماشین سمت شاگرد بازه ، یه راست رفتم به سمتش و نشستم ، همزمان با من ٣ نفر دیگه هم اومدن و نشستن عقب . من دیدم راننده ی ماشین که به تاکسی کناری تکیه داده بود اومد کنار شیشه ی من ایستاد و گفت : ٢ نفر جلو بشینن ؟ منم با حالت شاکی گفتم : نه بابا جریمه ت میکنن ، بیا بریم گرممون شد ! دیدم به جای اینکه بیاد سوار ماشین بشه ، دوباره رفت تکیه داد به ماشین کناری ، گفتم : آقا بیا بریم ، طمع نکن ، اگه ٢ نفر جلو بشینن ، پلیس میگیرتت جریمه ت میکنه . همینطور که داشتم حرف میزدم دیدم یه نفر درب سمت راننده رو باز کرد و نشست پشت فرمون و ماشینو روشن کرد که راه بیافته !!!

اونجا بود که فهمیدم اون بیچاره راننده تاکسی نبوده که ما نصیحتش میکردیم ، اونم مثل من مسافر بوده که منتظر بوده ماشین پر بشه بعد بیاد سوار بشه ، منتها چون من و سه نفر دیگه سریع سوار شدیم ، این بنده خدا فرصت سوار شدن نکرده بود . وقتی اینو فهمیدم ، خودمو از تا ننداختم و رو کردم بهشو گفتم : اوا شما هم مسافر بودی ؟؟؟ اینو که گفتم سه نفر عقبی پکیدن از خنده ، خودمو سفت گرفتم که نخندم و گفتم : آقا شرمنده من یکم عجله دارم . اونم یه چپی بهمون بست ولی خدارو شکر راننده تاکسی واقعی زود حرکت کرد ، وگرنه فکر کنم دعوا میشد نیشخند.

یا مثلا چند وقت پیش سرکار بودیم که برقا رفت ، حدودا نیم ساعت طول کشید تا دوباره برقا اومد ، وقتی همکارم ( مهدی ) کولر گازی رو روشن کرد ، به دلیل گرمای بیرون و سرمای ایجاد شده توسط کولر ، از پشت کولر شروع کرد آب ریختن ، من سریع به مهدی گفتم : مهدی جان دکمه ی آبشو قطع کن ! این بنده خدا هم فکر کرد جدی جدی کولر گازی هم آب میریزن توش ، گفت : دکمه ش کدومه ؟ منم دیدم یه دکمه ی آبی رنگ داره ، بهش گفتم خوب معلومه دیگه دکمه ی آبی رنگ مال آبشه . حالا همه ی همکارا از خنده داشتن منفجر میشدن ولی سعی میکردن خودشونو سفت بگیرن . باور کنین اصلا قصد نداشتم که تا این حد سر کارش بذارم ولی خوب امکاناتش جور بود و منم آدم بی جنبه . حالا اینا همه به کنار ، وقتی همین همکارمون رفته بود بیرون ، من داشتم واسه یکی دیگه از همکارا که اون موقع نبود تعریف میکردم ، تقریبا آخرای ماجرا رو داشتم تعریف میکردم که یکی از همکارا اشاره کرد که مهدی پشت سرمه ، صورتم تا رو زمین کش اومد آخه اصلا باهاش حساب شوخی نداشتم ، خلاصه هرجوری بود صورتمو از رو زمین جمع کردمو  تو چند ثانیه ای که داشتم برمیگشتم به طرفش فکر کردم که چی بهش بگم که سوتیش گرفته بشه ، رومو کردم بهش و گفتم مهدی جان اون دکمه آبیه که دکمه ی آبش نیست ، اون شاستی نقره ایه که شکسته مال آبشه ، من فکر کردم میدونی و داری منو دست میندازی ، واسه همین گفتم دکمه آبیه ست . حالا خداییش میدونستی یا مارو دست انداختی ؟ اونم از خدا خواسته ، گفت من میدونستم که اون دکمه آبیه مال آبش نیست ، میخواستم ببینم تو چی میگی ، آقا اینو که گفت دیگه همه اشک تو چشاشون جمع شده بود از خنده . بیچاره هنوز هم فکر میکنه تو کولر گاز ی آب میریزن .

خلاصه اینکه درسته که مشغولیات زندگی باعث شده که کمتر در مورد اتفاقای روزمره م بنویسم ولی دلیل نمیشه که از شیطنتام کم شده باشه ، من همیشه گفتم ، هنوز هم میگم ، از من مظلوتر تو این دنیا پیدا نمیشه ، هرکس منو میبینه همینو میگه نیشخند .

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه