در بیست و دومین روز از مهرماه یک نسل پر جمعیت در نصف جهان به دنیا آمدم. زودتر از آنچه که در تصوراتم بود به دوران نوجوانی و سپس جوانی رسیدم . بعد از یکسال تحصیل در رشته ی مهندسی صنایع ، در مرداد ماه ۱۳۸۲ این مکان را به عنوان گلوگاه ارتباطی با کسی که دوستش می داشتم انتخاب کردم تا شاید نا گفته هایم را بخواند. ولی افسوس که بعد از ۶ سال در اردیبهشت ۱۳۸۸ تمامی نقشه هایم برای با او بودن ، با خبر ازدواجش ، نقش بر آب شد. دست تقدیر و سرنوشت اینجا به پایان نرسید و از آنجا که این در به حکمت بسته شده بود در رحمتی باز شد و در مهرماه ۱۳۸۹ من را به گوشه ی دیگری از این کره ی خاکی منتقل کرد تا ادامه ی تحصیلاتم را در این کشور که بعضی ها آن را شیطان بزرگ خطاب میکنند بگذرانم. اکنون از انگیزه ی اصلی ایجاد این وبلاگ جز نامی بر سردر این مکان باقی نمانده و نیرو محرکه ی فعلی آن را دوستانی تشکیل می دهند که عزیزتر از جانم هستند ، همراهانی که همیشه و همه جا در کنارم بودند و بیش از نیمی از آنها از دنیای مجازی به دنیای واقعی من وارد شده اند.





اینم به خاطر کامنتی که تو پست قبلی دوست مازندرانیمون گذاشته بود! ببین دوست عزیز با همین وسایل کوچیک و ساده چه کاردستیایی میشه ساخت 