حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۳۸۲- دانشگاه اینوریا نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩

امروز روز اول دانشگاه بود و بدین صورت گذشت :

سر اولین کلاس دیر رسیدم و وقتی رسیدم استاد در حال صحبت کردن بود ! یه معرفی از خودش و شیوه ی تدریسش و مباحثی که درس میده گفت و بعد گفت برین به سلامت ! تو ایران مینوشتن کلاس ۲ ساعته ولی استاد یک ساعت و نیم بیشتر درس نمیداد ، اینجا مینویسن یک ساعت و بیست دقیقه ولی یک ساعت بیشتر درس نمیدن نیشخند  البته شاید جلسه اول بوده اینطوری بوده. امکانات تدریس از این قرار بود که یک دوربین به صورت عمودی از بالای سر استاد فیلم برداری میکرد یک دوربین از روبروش ، و همزمان از ویدئو پروژکتور روی پرده پخش میشد،  اون دوربین عمودیه برگه هایی که جلوی استاد بودرو نشون میداد و وقتایی که استاد شروع به حرف زدن میکرد دوربین عوض میشد و صورتشو نشون میداد. یک میکروفن ازینا که به لباس وصل میشه به استاد وصل بود که صدا هم از بلندگو پخش میشد.  من اولش گفتم ما که ۱۸ نفر بیشتر نیستیم چرا دیگه میکروفن !!! ولی بعد استاده گفت ویدئوی کلاس ۲ ساعت دیگه روی اینترنت قرار میگیره و میتونیم بریم درسایی که داده شده رو مرور کنیم. یک نفر هم اونجا بود که کمک استاد بود فکر کنم ، مسئول تغییر دوربینا بود و یه جورایی کلاسو قبل از استاد آب و جارو میکرد که همه چیز واسه درس دادن ردیف باشه !

چون کلاس اول زود تموم شده بود فرصت زیادی داشتم برای شروع کلاس دوم ، نشسته بودم داشتم برگه هایی که استاد قبلیه داده بودو میدیدم که احساس کردم یک دانشجو اومد تو کلاس ، از اونجایی که سر به زیرم نیشخند سرمو نیاوردم بالا و به خوندن ادامه دادم ، وقتی دختره نشست منو صدا کرد و گفت : شما استادو میشناسین ؟ سختگیره ؟ گفتم نه ! منم اولین باریه که باهاش میگیرم ! یکم که گذشت دوباره گفت : ببخشید شما ایرانی هستید ! تعجب گفتم : از کجا فهمیدی ؟ گفت از چهره تون مژه خلاصه قیافه م به ایرانیا رفته چشمک . یکم در مورد دانشگاه و استادا سئوال کردم و بعد از کلاس خدافظی کردیم و رفت .

قبل از شروع کلاس سوم رفتم تو دانشکده یه تابی بزنم ، همینطور که راه میرفتم دیدم یه چندتا هندی دارن بهم نزدیک میشم ، یکیشون که زیاد به هندیا نمیخورد وقتی چشمش به من افتاد گفت : شما ایرانی هستین ؟ دیگه اونجا بود که میخواستم داد بزنم بگم : چقدر قیافه ی من ایرانی بوده و خودم نمیدونستم ، گفتم بله ! گفت : اسم من ناهیده ! گفتم خوب چرا به انگلیسی داری میگی ؟ گفت این دوستم فلانی از هنده ، اون یکی هم فلانی از هنده و من تازه فهمیدم که میخواسته اونام بفهمن نیشخند. ایمیلمو گرفت و گفت تو همایش ایرانیا ثبت نامت میکنم ، حالا اینکه همایش ایرانیا چیه و کجاست خدا میدونه !

اینم از روز اول دانشگاه ما !

پ.ن: به دلیل اینکه با شیوه ی درس دادن و امتحان گرفتن این خارجکیا آشنا نیستم ترجیح میدم کارای هرگز نکرده ترم اولو مثل خر بخونم ببینم به چه صورته ، واسه همین منو ببخشید اگه نرسیدم به وبلاگای خوشگلتون سر بزنم ، ایشالا یکم که رو غلطک افتادم و درس خوندن اینوریا اومد دستم باز به حالت اولیه بر گردم

  نظرات ()
۳۸۱- چیزنامه نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩

توی کلیفرنیا یه فروشگاه خیلی بزرگ به اسم wholesome choice هست که مال یه ایرانیه و همه ی چیزایی که یک ایرانی میتونه احتیاج داشته باشه رو داره، متاسفانه ۲ تا ازین فروشگاه موجود هست که هر دوتاش هم تو کلیفرنیاست ، یک مجله ی ایرانی من از اونجا آوردم که یک بخش طنز توش داشت به اسم چیزنامه ! هر هفته نویسنده یک شی ‌ء رو انتخاب میکنه و میگه اگر این شی ء اسم نداشت و میخواستیم به جاش از کلمه ی چیز استفاده کنیم چی میشد ، تو اون مجله اون هفته دست رو انتخاب کرده بود ! اگه به جای دست میگفتیم چیز : 


ما نباید چیزمون رو جلوی مردم دراز کنیم!!!
چیزم رو گذاشتم پشتش!
چیزشو فشار دادم!
چه چیز کوچیکی داری!
چیزشو به طرفم دراز کرد، منم چیزم رو دراز 
کردم!
چیزم درد میکنه!
با چیز کثیف غذا نخور!!
بعضی چیزها مو دارن بعضی چیزها مو ندارن!
چیزم بنده!
چیز از پا درازتر برگشتن!
پرنده ها چیزت رو نوک میزنند!
چیزتو نکن تو دهنت!!!!!!!!!!!
موهای چیزشو میزنه!
چیزم به دامنت!
چیزشو کشیدم!
چیزمو گاز گرفت!
چیزم شکست کچش گرفتم!!
چیزت چه نرم و داغه!!!!
چیزت درد نکنه!
چیزم عرق کرده!
چیزم رو گذاشتم رو لپش و نوازشش کردم!
چیزم سوخت!
چیز استکبار جهانی از آستین کلینتون بیرون آمد!!!!
چیز هم دیگر رو گرفته بودیم و راه میرفتیم!!!
چیزم یخ زده!
چیزتو از تو جیبت دربیار!
ساعتت رو به چیزت بستی؟؟؟
چیزم مونده لای در!
چیزم قطع شده!
به افتخارش چیز بزنید!
چیزم را رو به اسمون بلند می کنم!

مگه چیزم بهت نرسه !

خواستم بخورم زمین چیزمو میذارم زمین که صدمه نبینم ( ناشناس قبلی )
چیزکش میکنم تو چیزم ( ناشناس قبلی )
چیز شیطون رو از پشت بستی ( مهتاب )

چیز به دلم نذار که خونه مهتاب )

یه چیزی به سرو گوشش بکشم ( پریناز )

چیز گلت درد نکنه ( شادان )

 

پ.ن: اگه بی مزه بود ببخشید ، دیدم این قسمت سخنی از بزرگان خیلی وقته تعطیل شده ، گفتم یه دستی به سر و گوشش بکشم

  نظرات ()
۳۸۰- حکمت (۴) آخر نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩

این یک روز و نیمی که تصمیم گرفته بودیم خوش بگذرونیم واقعا خوش گذروندیم طوری که هروقت یاد خاطراتش میافتم جدی دلم واسه ی امین تنگ میشه. تا اینکه بالاخره چهارشنبه شد و چمدونارو بستیمو هتلو تحویل دادیم و باز به هتلداره سپردم که ممکنه این دوستم دوباره برگرده و یک اتاق واسش رزرو کنه! سوار تاکسی شدیم و به سمت فرودگاه حرکت کردیم ! استرسو راحت تو صورت امین میدیدم ، بهش گفتم امین یه دعایی هست که وقتی میخونم یه جورایی معجزه میکنه ، گفت چیه ؟ گفتم (( و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لایبصرون )) گفت این چه دعاییه ؟ گفتم وقتی حضرت محمد میخواستن از جلوی دشمناشون فرار کنن این آیه نازل میشه و حضرت محمد میخونن و اینطوری دشمناشون نمیبینشون و حضرت محمد راحت از منطقه ی خطر دور میشن . گفت خوب این به چه درد من میخوره ؟ گفتم دعای خوبیه یهو دیدی اینجا هم جواب میده و از گیت رد میشی و ماموره اصلا نمیبینتت یا اینکه چشماش لوچ میشه یه مهر ورود تو پاس ایرانیت میبینه نیشخند. گفت باشه حمید فقط دعا کن ! یه نگاه معنی دار بهش کردم ، گفت آره میدونم خدا داره میخنده ولی نمیدونم به این میخنده که استرس دارم یا اینکه تلاش الکی میکنم ، بعد دوباره خودش جواب خودشو داد و گفت ولی هرچی باشه به صلاحمه بعد ادامه داد حمید نمیدونم تو اگه نبودی چه شکلی این استرسو تحمل میکردم ولی الآن اگه حتی نتونمم برم ایران اصلا ناراحت نمیشم چون مطمئنا یه حکمتی توش بوده! یه لبخندی از روی رضایت زدم و از خدا خواستم هرچی صلاحشه پیش بیاد !

توی فرودگاه نهار خوردیمو منتظر شدیم تا گیت باز بشه ! به امین گفتم تو اول برو باراتو تحویل بده ، اگه به سلامتی از گیت رد شدی که هیچ ولی اگه نتونستی بری من میرم چمدونمو با چمدون سوغاتی تو به عنوان بارای خودم تحویل میدم. وقتی گیت بازشد رفتیم پیش دوستمون تو ایران ایر ( همون شکلاتیه نیشخند ) بهش گفتم امین باراشو تحویل میده ولی نفرستین تو هواپیما تا ببینیم رد میشه یا نه ، اگه نشد با بارای خودم برچسب بزنین ! اونم قبول کردو با همون لهجه ی ترکی گفت ایشالا که ماموره خر میشه و رد میشین.

به امین گفتم تو برو تو صف گیت و انگار نه انگار که منو میشناسی، چون اگه از همون اول من به عنوان مترجم باهات بیام ماموره میفهمه که یه کاسه ای زیر نیم کاسه مونه ، من همین اطراف پرسه میزنم و وانمود میکنم که منتظر یکی هستم ، وقتی ماموره بهت گیر داد که مهر ورودت کو خودتو بزن به اینکه زبان نمیفهمی و منو صدا بزن تا بیام با ماموره حرف بزنم و همزمان اون دعا رو بخونم. امین رفت تو صف و منم به صورت نامحسوس زیر نظر داشتمش. تا اینکه نوبتش شد و ماموره پاسپورتشو گرفت که چک کنه ! اون پاسپورتو ورق میزد منم دعارو میخوندمو به سمتش فوت میکردم ، یهو دیدم یه چیزی به امین گفت ، امین هم یه چیزی بهش گفت و بعد دیدم امین داره دنبالم میگرده ، منو صدا زد و منم رفتم به سمتش و مثل یه غریبه ها رفتار کردم ! گفتم مشکلی پیش اومده گفت میشه ترجمه کنید که این آقا چی میگن ؟ رو به مامور گیت کردم و گفتم مشکلی پیش اومده ؟ گفت لطف کنید ازشون بپرسید که پاسپورت دیگه ای هم دارن ؟ منم به امین گفتم پاسپورتتو دربیار و بگیر جلوی شیشه ولی دستش نده و شروع کن به فارسی الکی حرف زدن که یعنی من دارم ترجمه میکنم ! اون پاسپورتشو گرفت جلوی شیشه و شروع کرد به فارسی گفت حمید دستم به دامنت تورخدا یه کاری بکن ازین گیت لعنتی رد بشیم ، هرکاری بگی واست میکنم ... منم یعنی داشتم حرفاشو ترجمه میکردم به ماموره گفتم این آقا با پاسپورت پناهندگی وارد ترکیه شدن ومهر ورود تو اون پاسپورت خورده ولی همونطور که میدونین با این پاسپورت نمیتونه وارد ایران بشه چون تو پاسپورت قید شده که اجازه ی ورود به ایران رو نداره ، داره ازتون خواهش میکنه که لطف کنین مهر خروجو تو پاسپورت ایرانی بزنین ! دوباره شروع کرد پاسپورتو ورق زدن و من همچنان (( وجعلنا ...)) میخوندم فوت میکردم ، سرشو بالا کردو گفت من نمیتونم یه همچین کاری بکنم ، مهر ورود باید کنار مهر خروج بخوره ! رو به امین کردمو گفتم شروع کن الکی فارسی حرف زدن ، گفت حمید میدونستم نمیشه ، این نامردا نمیذارن من برم پدر مادرمو ببینم ، رو کردم به ماموره و یه جوری وانمود کردم که دارم ترجمه ی همزمان میکنم گفتم : ایشون میگه اگه مهر تو اون پاسپورتش بخوره دیگه هیچوقت نمیتونه به آلمان سفر کنه . ماموره گوشی تلفونو برداشت و به یه جا زنگ زد ! و هم همچنان دعا میخوندم فوت میکردم ، بعد از یه چند دقیقه که صحبت کرد گوشی رو گذاشت و گفت ما تا حالا با یه همچین مساله ای برخورد نکرده بودیم ، من نمیتونم مسئولیت این کارو بپذیرم ! رومو کردم به امینو گفتم شروع کن با ناراحتی فارسی حرف بزن ! اونم که همینطوری غصه از صورتش میبارید شروع کرد دوباره به فارسی حرف زدن و من رومو به ماموره کردمو گفتم میگه ۱۲ ساله خانواده شو ندیده و بسیار دلتنگ اوناست ، از طرفی کار و زندگیش و همسرش تو آلمانه ، خودتونو بذارین جاش ، الان همه چیز در دستان شما قرار داره ، ماموره یه نگاهی به پاسپورت کرد، تو این فرصت یه لحظه دقت کردم دیدم این همه دعا که خوندیم فوت کردیم میگرفته به شیشه ای که بین من و ماموره بوده ، اینبار دعارو خوندم و سعی کردم از زیر شیشه که باز بود فوت کنم به طرف ماموره ، سرشو بالا کرد و گفت کارش چیه ؟ رو کردم به امین و گفتم کارت رستورانتو بده و فارسی حرف بزن ! کارتشو گرفتم و به ماموره گفتم تو آلمان یک رستوران داره ، ایشالا اگه اونجا سفر کردین در خدمتتون هست . ماموره مهرشو زد تو استمپ و پاسپورت ایرانی رو باز کرد و مهر خروجو زد تو پاس. انگار یه بار بزرگی رو از رو شونه م برداشته باشن ، ازش کلی تشکر کردم ، اونم گفت از این به بعد با پاسپورت ایرانی وارد ترکیه بشه که این مشکلاتم پیش نیاد . منم جلوی ماموره دقیقا عین یک غریبه از امین خدافظی کردم رفتم که برم بارای خودمو تحویل بدم . رفتم پیش دوستمون تو ایران ایر و کلی ازش تشکر کردم و گفتم بالاخره موفق شدم ماموره رو راضی کنم که مهرو تو پاس ایرانی بزنه ! یه خنده ای کرد و با همون لهجه ی قشنگش گفت شما دیگه کی هستین بابا نیشخند. سریع بارامو تحویل دادمو و به دوستمون اشاره کردم که بارای امین رو هم بفرستن تو هواپیما. اومدم پیش همون ماموره که از گیت رد بشم ، گفت دیگه چه مشکلی پیش اومده ؟ خندیدم و گفتم هیچی منم مسافرم ، یه خنده ای کرد و مهر خروجو تو پاس منم زد و من رفتم اونطرف دنبال امین بگردم . یکم که گشتم دیدم کنار تلفن داره با خانواده ش حرف میزنه و گریه میکنه ! نذاشتم منو ببینه که راحت حرفاشو بزنه ، وقتی حرفش تموم شد رفتم به سمتشو کولیمو در آوردم انداختم رو زمینو محکم بغلش کردم و فقط گریه میکردیم . منو سفت بغل کرده بود و میگفت حمید تو باعث شدی که من خانواده مو ببینم ، ازت ممنونم. تو اون لحظه به خیلی چیزا فکر میکردم ، به اینکه چقدر جالب ما با هم دوست شدیم چقدر زود با هم صمیمی شدیم و چقدر زیبا خدا منو وسیله ای قرار داد تا امین خانواده شو ببینه . رفتیم نشستیم تو کافی شاپ فرودگاه و شروع کردیم به مرور کردن خاطرات این ۲ روز ، بهش گفتم دیدی خدا داشت بهت میخندید که الکی نگرانی ! گفت آره به خدا به همه ی چیزایی که گفتی ایمان آوردم.

منتظر شدیم که تمام مسافرا سوار بشن تا دوستمونو تو ایران ایر امین ببینه و ازش تشکر کنه ، هرچی ایستادیم دیدیم نیومد ، این ماموری که کارت پرواز رو چک میکرد گفت منتظر چی هستین ؟ گفتیم آقای فلانی ! گفت ایشون دم درب هواپیما هستن تعجب. به دو رفتیم به سمت هواپیما دیدیم دم در ایستاده ، تا مارو دید گفت کجایین شما پس ؟ دوتایی گرفتیم ماچش کردیم و سوار هواپیما شدیم ! یه شور و هیجانی تو چشمای امین بود وصف نشدنی ، میگفت حمید باورم نمیشه دارم میام ایران ! توی فرودگاه پسرخاله ی امین اومد دنبالمون ، وای که این دوتا وقتی همدیگه رو دیدن چیکار که نکردن ، همه ی مردم خیره شده بودن بهشون از بس اینا تو بغل هم اشک ریختن. منو رسوندن خونه ی خالم وقتی میخواستم از امین خدافظی کنم بغلم کرد و گفت حمید من بهت مدیونم ، گفتم من که کاری نکردم من فقط یه وسیله بودم ، همه ش دست خدا بود . همونجا ازم قول گرفت که آلمان بهش سر بزنم.

پ.ن۱: از خدا ممنونم که بهم حکمت نرسیدن به پروازو نشون داد

پ.ن۲: این سوسول بازی کامنت بستن هم به پایان رسید و از یادداشت بعدی ایشالا کامنت دونی بازه نیشخند

 

  نظرات ()
۳۷۹- حکمت‌ (۳) نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩

وقتی کل ماجرارو برام تعریف کرد بهش گفتم خوب الآن میخوای چیکار کنی ؟ گفت باورت نمیشه ولی قبل از اینکه تورو ببینم داشتم به خودم میگفتم بعد از اینکه صبحونه رو خوردم باید چیکار کنم، چون نه زبان بلدم و نه آدرسای این اطرافو! گفت میخوام برم یه دفتر هواپیمایی که یه بلیط بگیرم برگردم آلمان ! گفتم من یه چندتا دفتر هواپیمایی این اطراف میشناسم میریم ببینیم کدومشون بلیط واسه ی فرانکفورت دارن. گفت پس بیا بریم تو اتاقم تا منم آماده بشم که با هم بریم بیرون. با هم صبحونه رو خوردیمو رفتیم تو اتاقش ، درب یکی از چمدوناشو باز کردو یه جعبه شکلات از توش درآورد و به من تعارف کرد منم یه دونه بداشتم، بعد رو به چمدونش کرد و گفت نگاه کن اینا همه سوغاتی هایی بود که میخواستم ببرم ایران ! یه لباس بچه از تو چمدونش درآورد و گفت اینو واسه بچه خواهرم خریدم ولی حیف که دوباره باید برشون گردونم آلمان. خیلی دلم واسش سوخت ، بهش گفتم چیز غیر قانونی هم تو اینا داری ؟ گفت یه بسته قرص (وی*اگ*را) آوردم که بدم پسرخالم ! گفتم به جز اون بسته من بقیه ی سوغاتیاتو واست میبرم ایران ! یه لحظه خشکش زد بعد پرید رو سر منو گفت حمید تورو خدا راست میگی ؟ گفتم آره ولی به شرطی که دره همه ی سوغاتیارو باز کنی ببینم چیه ! گفت نوکرتم هستم حمید جون هرکاری بگی واست میکنم. گفتم من برم لباسامو اتاقم عوض کنم برمیگردم تو هم آماده باش تا بریم دفتر هواپیمایی ! انگار به جون رسیده بود ، نمیدونست چه شکلی خوشحالیشو ابراز کنه ! اومدم تو اتاقم دیدم تلفن داره زنگ میخوره ، گوشی رو برداشتم دیدم یه خانمی با لهجه ی یزدی میگه : پس کجایی تو ؟ گفتم ببخشید با کی کار داشتین ؟ گفت: امین جان مگه خودت نیستی ؟ همون وقت فهمیدم منظورش همین دوست جدیدمه چون اونم اسمش امین بود ، اینا به هتلداره گفته بودن با امین کار دارن اونم فکر کرده میگن حمید واسه همین به اتاق من وصل کرده بود ! گفتم من امین نیستم ولی میشناسمش بهش میگم باهاتون تماس بگیره ، گفت کار مهمی داره و حتما بگین تماس بگیره ! گفتم چشم و زود کارامو کردم و رفتم پشت درب اتاق امین ، اومدم در بزنم که شنیدم داره با تلفن حرف میزنه ، احتمال دادم که مامانش اینا تو این فرصت مجددا تماس گرفتن و دارن باهاش حرف میزنن ، این بود که در نزدم تا مزاحمش نشم، قصد فال گوش ایستادن نداشتم ولی یه لحظه دیدم اسم منو آورد، کنجکاو شدم ببینم چی میگه ! دیدم داره میگه با یکی آشنا شدم اسمش حمیده اینقدر پسر خوبیه قراره همه ی سوغاتیامو ببره ایران بده خانواده م ، اینجا بود که فهمیدم مامانش اینا پشت خط نیستن ، سریع در زدم و اونم درو باز کرد ، گفتم امین جان مامانینا به اتاق من زنگ زدن و مثل اینکه کار مهمی باهات داشتن ، اونم رفت با شخصی که پشت تلفن بود خدافظی کرد و راه افتادیم به سمت دفتر هواپیمایی! ( پشت تلفن خانومش از آلمان بود )

توی راه برام از زندگیش گفت از اینکه چقدر تو این دوران سختی کشیده و چه روزای مشکلی رو با اون سن و سال کمش پشت سر گذاشته ! متولد ۶۴ بود و تو یه رستوران ایرانی تو آلمان کار میکنه ! اینکه فقط تو این ۱۲ سال مادرشو یکبار دیده اونم ۵ سال پیش ولی پدرشو ۱۲ سال بود که ندیده بود ! اینکه چقدر اونطرف براش تدارک دیده بودن و همه ی فامیلو دعوت کرده بودن و اینطوری ضد حال خوردن !

رسیدیم به دفتر هواپیمایی و اونجا یه بلیط از استانبول به فرانکفورت خریدیم چون از آنکارا مستقیم به فرانکفورت نداشت !‌وقتی اومدیم بیرون به امین گفتم امین بیا بریم تو دفتر ایران ایر ببینیم میتونن یه پارتی بازی بکنن که مهر خروجو تو پاسپورت ایرانیت بزنن ، بالاخره اونا کلی وقته تو اون فرودگاه کار میکنن و شاید دوست و آشنا اونجا زیاد داشته باشن ! اونم گفت آره فکر بدی نیست ، میریم میپرسیم هرچی هم پول بخوان میدم ! گفتم فعلا از پول حرفی نزن به موقعش اگه پول خواست بهت میگم ! گفت باشه . تو مسیر یه تلفن پیدا کردیم و امین به مامانش اینا زنگ زد که ببینه چیکارش دارن ! مامانش اینا هم بیکار ننشسته بودن و از این طرف و اونطرف سئوال کرده بودن که چه شکلی پسرشون میتونه بیاد ایران ، و به این نتیجه رسیده بودن که همه چیز بسته به اون ماموریه که مهر ورود و خروجو میزنه ! با این حرف مامانش اینا ما عزممون جزم تر شد که یکبار دیگه امتحان کنیم ببینیم امین میتونه بیاد ایران یا نه ! با یک جعبه شکلات آلمانی که امین آورده بود رفتیم دفتر ایران ایر ، اینقدر من تو این دفتر ایران ایر رفته بودم و اومده بودم برای بلیط برگشت خودم که دیگه همه شون منو میشناختن نیشخند ، تازه اون اتفاق هم که واسه امین تو فرودگاه افتاده بود و تابلو شده بود اونم میشناختن و وقتی رفتیم تو همه سلام علیک کردن طوری که ایرانیایی که اونجا بودن فکر کردن ما یه کاره ای هستیم اونجا نیشخند. به مدیر اونجا گفتیم راهی هست که ماموره گیت مهر خروجو تو پاسپورت ایرانی بزنه ؟ اونم آب پاکی رو ریخت رو دستمون و گفت من حدودا ۳۰ ساله که اینجا کار میکنم و تا حالا ندیدم که مهر ورود تو یک پاسپورت باشه و مهر خروج تو یک پاسپورت دیگه بزنن ، یکم بیشتر که اصرار کردیم گفت آقای محترم شما تحصیل کرده هستید به نظرتونن این کار منطقیه ؟ ما هم دیدیم از این طریق راه به جایی نمیبریم ، به امین آروم گفتم شکلاتارو بردار بیار که حروم شد خنده. برگشتیم هتل و نشستیم به فکر کردن که چیکار کنیم که امین پاش به سلامتی برسه به ایران و اقامت آلمانشم از دست نده. آخر سر به این نتیجه رسیدیم که یکبار دیگه امتحان کنیم و بریم تو فرودگاه ، امین پاسپورت ایرانیشو نشون بده ، اگر ماموره گفت مهر ورودیت کو اونوقت پاسپورت پناهندگی رو با مهر ورودش نشون بدیم ولی پاسپورتو دست ماموره نده که مهر بزنه توش ، اگه قبول کرد و مهر نزد که به سلامتی امین میتونست بیاد ایران ولی اگه گفت نمیشه امین قید سفر به ایران رو میزنه و برمیگرده آلمان. با این تصمیم بازم دیدم امین ناراحته ، گفتم باز چیه دیگه ؟ گفت حمید به خدا یکسال پشت سر هم کار کردم و مرخصی نگرفتم تا یکماه جمع شد که بتونم بیام ایران پیش خانواده م ، حمید به خدا دلم واسه بابام تنگ شده ، دلم واسه مادرم و خواهرم تنگ شده میخوام برم ببینمشون.

گفتم همه چیزو بسپار دست خدا ، هرچی صلاح باشه پیش میاد منم تمام تلاشمو میکنم که بیارمت ایران ولی زیاد هم نمیشه اصرار کرد ، فرض کن خدای نکرده بیای ایران و اونجا بهت گیر بدن که چرا پناهنده شدی و دیگه نذارن برگردی ، اینطوری که بدتره ! پس بهتره بسپاریمش دست خدا. گفتم خدا دو جا به بنده ش میخنده یه جا وقتی بنده ش بخواد یه کاری رو بکنه و خدا نمیخواد چون به صلاحش نیست ، حالا هرچقدر هم تلاش کنه بازم اون کار نمیشه و یه جا هم وقتی بنده ش نخواد یه کاری بشه و غصه شو میخوره که آیا میشه یا نمیشه خدا بازم بهش میخنده چون اگه به صلاحش باشه میشه و اگه نباشه نمیشه ! گفت پس در هر دو حالت خدا داره بهم میخنده ! گفتم باریکلا ! چون اگه به صلاحت باشه که بری به این میخنده که چرا داری غصه میخوری ، اگر هم به صلاحت نباشه به این میخنده که داری تلاش بیخود میکنی آخرشم نمیتونی بری . خلاصه با این حرفا یکم آرومش کردم. بهم میگفت حمید تو اگه نبودی به خدا دیوونه میشدم و نمیدونستم چیکار کنم ، و اونجا بود که من کم کم داشتم میفهمیدم که حکمت اون جا موندن از هواپیما چی بوده ولی هنوز باورم نشده بود چون هنوز کار خاصی براش نکرده بودم.

عصر دوشنبه که این تصمیمو گرفتیم بهش گفتم دیگه بهش فکر نکن و تا چهارشنبه عصر باید اینجا خوش بگذرونیم ، اونم قبول کرد. ترکیه شبای خیلی با حالی داره ، به محض اینکه هوا تاریک میشه همه میریزن تو خیابونا و پر از آدم میشه تو خیابونا و هیجان خاصی داره . رفتیم یه چندتا فروشگاه برای خانمش سوغلتی خریدیم. فردا صبحش باز رفتیم ایران ایر نیشخند آخه امین واسه چهارشنبه بلیط نداشت ، رفتیم گفتیم ما میخوایم یه بار دیگه شانسمونو امتحان کنیم و تنها لطفی که میکنین یه بلیط دیگه جور کنین! دمش گرم مدیر اونجا خیلی آدم خوبی بود گفت باشه ولی ماموره گیت این کارو واستون نمیکنه ها ! گفتیم ما حالا امتحان میکنیم امید به خدا ! گفت باشه از بابت بلیط خیالتون راحت ، آروم به امین گفتم بالاخره شکلاتا به  یه دردی خورد نیشخند.

پ.ن۱: باور کنین دیگه خودمم فکر میکردم این قسمت قسمت آخره ولی هرچی از سر و تهش میزنم بازم زیاده ولی قول میدم زود ادامه شو بنویسم

پ.ن۲: همچنان باید اسکرول مبارک رو بچرخونین و تو قسمت اول نظرای گلتونو بدین ، بالاخره باید این امکان پرشین بلاگ به یه دردی بخوره دیگه ، منم میخوام بلا استفاده نمونه مژه

  نظرات ()
۳۷۸- حکمت (۲) نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩

همنطور تعجب زده رفتم نشستم سر میزی که نشسته بود و منتظر شدم که تعریف کنه که چی شده! (‌ یکم ماجرا پیچیده ست شاید مجبور بشید دو بار بخونید ).

گفت ۱۲ سال پیش غیر قانونی از مرز خارج شده و رفته کشورای اروپایی پناهنده شده ، بعد از اینکه کلی سختی و مکافات کشیده بالاخره تو آلمان بهش پاسپورت پناهندگی میدن ولی خوب با اون پاسپورت نمیتونسته به ایران سفر کنه واسه همین از سفارت ایران تو فرانسه درخواست پاسپورت ایرانی میکنه که باهاش بیاد ایران و خانواده شو ببینه. یه چند ماه بعد از اینکه پاسپورت ایرانیش آماده میشه تصمیم میگیره که بیاد ایران ولی مستقیم از آلمان نمیتونسته بیاد چون توی پاسپورت پناهندگی قید شده که اجازه ی سفر به ایرانو نداره. واسه همین ترکیه رو به عنوان کشور ترانزیت انتخاب میکنه که از اون طریق بیاد ایران. واسه اینکه محکم کاری کرده باشه پاسپورت ایرانیشو میذاره تو چمدونا و تحویل بار میده که یهو تو فرودگاه آلمان وقتی میگردنش پاسپورت ایرانی رو پیدا نکنن چون اگه پیدا میکردن اقامتش لغو میشه و دیگه نمیتونه به آلمان سفر کنه. برای همین با پاسپورت پناهندگی وارد ترکیه میشه !!! به همین دلیل مهر ورود به ترکیه تو پاسپورت پناهندگی میخوره ! همونطور که همه میدونیم ماموری که پاسپورتو چک میکنه مهر خروج از کشورو کنار مهر ورود به کشور میزنه. این دوست ما چون میخواسته با پاسپورت ایرانی وارد ایران بشه ، موقع خروج از ترکیه پاسپورت ایرانیشو نشون میده ، ماموره هرچقدر تو پاسپورت میگرده میبینه مهر ورودی تو پاسپورت نخورده ! بهش میگه پاسپورت دیگه ای هم داری ؟ اونم پاسپورت پناهندگیشو نشون میده! ماموره پاسپورتو ازش میگیره و مهر خروجو میزنه تو پاسپورت پناهندگی ! مکافات این دوست ما از همین جا شروع میشه ، به این دلیل که کسی که پاسپورت آلمانی داره باید ویزا بگیره و وارد ترکیه بشه ، این دوست ما با این مهر خروجی که تو پاسش میخوره ویزاش به ترکیه باطل میشه و دیگه نمیتونه به ترکیه برگرده، از طرفی اگه مجددا ویزای ترکیه رو بگیره وقتی برمیگرده تو آلمان بهش میگن تو چرا ویزات باطل شده و دوباره گرفتی و اونجاست که میفهمن به ایران سفر کرده و اقامتشو ازش میگیرن ! گفت وقتی مهرو زد تو پاس پناهندگیم من سرمو گرفتمو نشستم !!! همه ی کار و زندگی و زنش تو آلمان بوده و با این مهر به هیچ عنوان دیگه نمیتونسته به آلمان سفر کنه! همینطور هاج و واج بوده و نمیدونسته باید چیکار کنه ، همه ی مسافرام سوار هواپیما شده بودن فقط این مونده بوده ، یهو میبینه یکی از مامورای ایران ایر اومد که مطمئن بشه همه ی مسافرا سوار شدن ، به این دوست ما میگه تو چرا هنوز سوار نشدی ؟ اینم شرح قضیه رو واسش تعریف میکنه! ماموره بهش میگه اگه رفتی ایران دیگه واسه همیشه موندنی میشی ولی اگه بخوای من میتونم برت گردونم تو ترکیه ! میگه چطوری ؟ میگه برو به ماموری که مهر خروج زده تو پاسپورتت بگو اشتباه گیتو وارد شدی و اصلا قصد خروج نداشتی ! این دوست ما هم خودشحال میشه و میره اونجا و به کل شروع میکنه آلمانی صحبت کردن و خودشو میزنه به اون راه که اصلا پاسپورت ایرانی نداشته! مامورای فرودگاه میبرنش تو یه اتاقی و شروع میکنن به  سئوال پیچ کردنش ، البته یه مترجم آلمانی واسش میآرن. بعد از نیم ساعت بالاخره قانع میشن که گیتو اشتباهی اومده و مهر خروج رو باطل میکنن و اجازه میدن که دوباره برگرده تو ترکیه! از اون طرف هم مسافرا همه تو هواپیما منتظرن که پرواز کنن ولی به خاطر این دوست ما پرواز تاخیر پیدا میکنه نیشخند. باراشو از تو هواپیما در میارن و هواپیما به سلامتی پرواز میکنه ! این دوست ما هم دپرس و ناراحت از فرودگاه میاد بیرون. اصلا نمیدونسته کجا بره؟ با چی بره ؟ میگفت تو فرودگاه دنبال من میگشته که به جاش برم ایران ولی من اون موقع در حال خروج از فرودگاه بودم ( عین تو این فیلم هندیا نیشخند )

اینو من تو پرانتز اضافه کنم که یه سری ایرانی اونجا هستن که از آب کره میگیرن و از هر موقعیتی استفاده میکنن که هموطنای خودشونو بگزن. یکی از اون ایرانیا تو فرودگاه بوده و وقتی دید ما سه نفر به پرواز نرسیدیم گفت بیاین تا من برسونموتون هتل، اون دوتا زود قبول کردن چون نمیدونستن چقدر قراره ازشون بگیره ولی من قبول نکردم چون میدونستم تاکسی های فرودگاه کجا می ایستن و هزینه اش یک سوم هزینه ایه که این آقا میخواد بگیره ( با تاکسی ۲۰ دلار میگیرن ولی ایشون ۶۰ دلار میگرفت ).

این دوست ما از فرودگاه که میآد بیرون میخوره به تور همین ایرانیه و چون هیچ گزینه ی دیگه ای نداشته باهاش میاد تا مرکز شهر ، اونجا به صورت کاملا اتفاقی دم هتل ما پیاده ش میکنه ، وقتی میگم اتفاقی یعنی کاملا اتفاقی چون نزدیکه سفارت خیلی خیلی هتل هست. و اینطور میشه که ما صبح توی رستوران همدیگه رو میبینیم!

پ.ن۱: شاید بگین حکمت این قضیه کجا بود ؟ خودمم فکر نمیکردم اینقدر طولانی بشه ولی تو قسمت بعدی میگم که چه اتفاقاتی بعدش افتاد

پ.ن۲: چون این چند قسمت مربوط به هم میشه لطفا تو همون قسمت اولش نظراتتون رو بدین، ممنون

  نظرات ()
۳۷۷- حکمت (۱) نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩

تا اومدن اسممو رو اینترنت بزنن که ویزام آماده شده جونمو به لبم رسوندن ، یه جورایی اسممو دقیقه ی ۹۰ زدن چون اگه تا ۱۰ روز بعدش نمیزدن دیگه باید خدافظی میکردم با ویزا گرفتن ، همونطور که واسه ی خیلی از دوستایی که تو ترکیه باهاشون آشنا شدم همین اتفاق افتاده بود و اسمشونو نزده بودن ولی اومده بودن ترکیه که ببینن فرج خیری میشه یا نه ! خاطره ای که میخوام بگم مربوط به زمانی میشه که رفتم ترکیه برای ویزا گرفتن و ماجرای جالبی که برام اتفاق افتاد و تا الآن فرصت نشده بود که تعریف کنم !

من بلیط هواپیمامو به ترکیه چهارشنبه گرفته بودم و بلیط برگشت رو هم یک هفته بعدش همون چهارشنبه رزرو کرده بودم. صبح روز پنجشنبه آماده شدم و رفتم سفارت برای تحویل پاسپورتم ، اونجا چند تا از دوستای اینترنتی که از طریق سایت مهاجرسرا آشنا شده بودیمو دیدم و بعد فهمیدیم که تو یک هتل هستیم. خلاصه پاسپورتارو تحویل دادیم و اومدیم هتل. روز شنبه بود که پاسپورتا با ویزا به هتلمون پست شد و دیگه تو ترکیه کاری نداشتیم. چون اون موقع پروازا خیلی شلوغ بود دوستام از طریق زمینی اومده بودن و همون شنبه شب رفتن استانبول که زمینی برگردن ایران. خلاصه من تنها شدم و باید تا چهارشنبه صبر میکردم که زمان بلیطم فرا برسه که برگردم ایران. ترکیه هم دیگه برام جذابیتی نداشت چون دفعه ی چهارمی بود که میرفتم و تقریبا همه جاشو گشته بودم واسه همین رفتم دفتر ایران ایر که ببینم میتونن بلیطمو با یک نفر روز یکشنبه عوض کنن یا نه. وقتی رفتم اونجا گفت ۳۳ نفر تو لیست انتظار داریم ، بهتره ۲ دستی بلیطتو بچسبی که اگه اونم از دست بدی تا ۲-۳ هفته دیگه بلیط نیست! گفتم هیچ راهی نداره ؟ گفت میتونی بیای پای پرواز که اگه کسی نیومد شما بری !

منم دیدم یکشنبه بیکارم این بود که وسایلمو جمع کردمو و اتاقمو تحویل دادم و به هتلداره گفتم احتمال داره من برگردم و یک اتاق برام رزرو کنه، اونم موافقت کرد. من یه ۴-۵ ساعت قبل از پرواز رفتم اونجا که این ایران ایریا دلشون برام بسوزه و تو پرواز راهم بدن نیشخند غافل از اینکه اونا ۲ ساعت به پرواز اومدن و اصلن هم نفهمیدن که من چقدر وقته اونجا بودم ناراحت. تو زمانی که تو فرودگاه بودم خودمو با اینترنت سرگرم کرده بودم، همینطور که داشتم کار میکردم دیدم یه پسره ای اومد ازم به فارسی پرسید آقا ببخشید شما میدونید کجا میشه سیگار کشید ؟ یه نگاه بهش کردم دیدم یه پسریه ۲۴ الی ۲۵ ساله که کلاه و شال گردن و کت پوشیده، تعجب کردم که تو این هوای گرم چرا اینقدر لباس پوشیده ! گفتم نه متاسفانه نمیدونم. تقریبا یه دو ساعت بعد اومد گفت ببخشید مزاحم میشم دوباره شما میدونید گیت ایران ایر کدومه ؟ گفتم بله و گیتو بهش نشون دادم، اونم تشکر کرد و رفت . وقتی گیت باز شد و مسافرا رفتن که بارارو تحویل بدن منم مثل این بچه مظلوما رفتم اون کنار ایستادم و منتظر یک مسافر دیر انتقال شدم که قید پروازشو بزنه و من به جاش برم. تو صف دوباره اون پسره رو دیدم ، ازم پرسید شما چرا تو صف نمیاین ؟ گفتم من بلیطم چهارشنبه ست ولی الآن اومدم ببینم اگه پرواز جا داره منم بیام. بهم گفت اگه کاری از دست من ساخته ست واست انجام بدم ، گفتم نه متشکر فقط واسم دعاکن که اگه صلاحه یه جا پیدا بشه که منم بیام ایران. بعدش هم باراشو تحویل داد و رفت اون طرف گیت. منم منتظر شدم تا آخرین مسافر. ۳ نفر دیگه هم مثل من اومده بودن پای پرواز که اگه پرواز جا پیدا کرد باهاش برن ایران. دقیقا ۳ تا جای خالی هم وجود داشت که هنوز مسافراش نیومده بودن. ۱۵ دقیقه به بستن پرواز بود که بلیط منو گرفت که ببره برام منتقل کنه برای یکشنبه چون دیگه مطمئن شده بودن که اون سه نفر نمیآن. و من خوشحال از اینکه چه کار خوبی کردم که اومدم پای پرواز ، ما سه نفر تو صف ایستادیم که بارامونو تحویل بدیم ، نفر اول باراشو تحویل داد و کارت پرواز گرفت ، نفر دوم که اومد باراشو تحویل بده یهو دیدیم یه دختر و پسر با مادرشون اومدن ناراحت. دقیقا ۳ دقیقه به بستن پرواز بود که این اتفاق افتاد و ما فهمیدیم که این ۳ نفر همون ۳ تا جای خالی بوده که قرار بوده ما باهاش بریم گریه. آقا صورت مارو میگی ، تا رو زمین کش اومده بود و به این ۳ تا فحش میدادیم که میمردن یکم زودتر بیان که ما اینقدر به رفتن امیدوار نشیم! خلاصه با دستانی درازتر از پاها چمدون به دست برگشتم به سمت هتل . تا من اومدم از فرودگاه خارج بشم اطلاعات اعلام کرد که هواپیما به مقصد ایران پرواز کرد. توی راه که بر میگشتم یک علامت سئوال خیلی بزرگ توی ذهنم ایجاد شده بود و اون این بود که با خودم میگفتم حتما یه حکمتی توش بوده که اینطوری شده ولی آخه این حکمت چی میتونه باشه ، فقط یه چیز از خدا خواستم و اون اینکه حکمتشو بهم نشون بده! رفتم تو هتل ولی فکر کنم هتلداره یه لحظه نشناخت چون احتمالا صورتم یکم کشیده تر شده بود نیشخند.

خسته و بی حال رفتم تو اتاقمو کامپیوترو روشن کردمو به مامان اینا خبر دادم که تو پرواز جا نشدم و بعدش گرفتم خوابیدم، و همچنان به این فکر میکردم که چی میشد ۳ دقیقه این ۳ نفر دیرتر میرسیدن تا ما به جاشون بریم. صبح بیدار شدم دوش گرفتم و تقریبا ساعت ۹:۳۰ بود که رفتم رستوران هتل برای صبحونه ، یه چندتا نون و کره و مربا و تخم مرغ و خلاصه هرچی گیر دستم اومد برداشتم بیارم بخورم. همین که نشستم پشت میز ، دیدم شخصی که پشت میز جلویی نشسته بود برگشت و یه نگاه کرد که ببینه کی اومده تو رستوران . وقتی دیدمش فکر کردم دارم اشتباه میبینم ، جدی جدی چشمامو چندبار به هم زدم ولی خود خودش بود ، همون پسری که تو فرودگاه ازم سئوال کرده بود که کجا میشه سیگار کشید ! من که از تعجب داشتم شاخ در میآوردم ، وقتی منو دید گفت : بیا بیا بیا اینجا بیا تا واست تعریف کنم چی شده !

پ.ن۱: این یادداشت خیلی طولانی شد واسه همین بقیه شو تو یادداشت بعدی میذارم

پ.ن۲: کسی میتونه ادامه ی این ماجرارو حدس بزنه ؟

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه