حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۳۶۸- زندگی جدید نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

 

تو همون روزایی که سعی میکردم با ازدواج کردن رومینا کنار بیام ، خدا به دادم رسید و کمکم کرد که خودمو از اون حالت در بیآرم . یکی از کاراش همون موقعیت خوب شغلی بود که قبلا توضیح دادم ولی جریان اصلی که قبلا قول داده بودم توضیح بدم از این قراره :
همون روزی که از مصاحبه ی شغل جدیدم برگشتم خونه ، پدرم خوابیده بودن و مادرم هم بیرون از خونه بودن ، منم ذوق داشتم که بابا بیدار بشه ، مامان هم از بیرون بیاد تا در مورد موقعیت عالی شغلی که واسم ایجاد شده صحبت کنم و خوشحالشون کنم . رفتم دراز کشیدم و شروع کردم به فکر کردن به شغل جدیدم . بعد از حدودا یک ساعت مامانم اومدن . رفتم جلو سلام علیک کنم که دیدم یه پاکت دستشونه، گفتم این دیگه چیه ؟ مامان گفت نمیدونم ، اسم تو روش نوشته شده . پاکتو گرفتم و سریع بازش کردم ، همینطور که میخوندم فکر میکردم دارم خواب میبینم ، اصلا باورم نمیشد !!!
توی نامه نوشته بود که لاتاری گرین کارت امریکا برنده شدم ، با ناباوری هرچه تمام تر نامه رو میخوندم و تو دلم از خدا تشکر میکردم . بعد از اون برنامه ی زندگیم کامل تغییر کرد و کلا از تو فاز کار و کار کردن اومدم بیرون و متمایل شدم به درس و کتاب . اولین کاری که باید میکردم تقویت کردن زبانم بود تا بتونم از پس تافل بر بیام . این بود که کلاسای تافل ثبت نام کردم ولی ساعتاش افتاد تو ساعتای کاریم ، این بود که گفتم منو بندازن تو دوره ی بعدیشون ، دوره ی بعدی حدودا یک ماه بعد شروع شد ولی دوباره ساعتاش افتاد تو ساعت کاریم ، اونجا بود که تصمیم گرفتم باید بین کار و درس یکیو انتخاب کنم و با مشورت پدر و مادرم از شغلم استعفا دادم ، هرچند مدیر عامل با  استعفام موافقت نکرد و چند تا پیشنهاد وسوسه انگیز داد که نزدیک بود که خر بشم ولی خدارو شکر با همفکری پدر و مادرم قید پیشنهادارو زدم ، مثلا اولیش پیشنهاد افزایش حقوق بود ولی وقتی دید من کارم با پول حل نمیشه گفت اصلا ٢ روز در هفته بیا نیمه وقت (البته حقوقم دیگه ساعتی میشد ) ولی گفت بیمه رو واست کامل رد میکنم ، خلاصه پیشنهادا جدی وسوسه کننده بود منتها من تصمیممو گرفته بودم وباید به اون هدفی که میخواستم میرسیدم این بود که در تاریخ دهم آذر ماه ١٣٨٨ به علت اینکه با استعفام موافقت نشده بود مرخصی ۶ ماهه بدون حقوق گرفتم و اومدم نشستم پای درس . باید بگم دنیاییه این زبان ، من که زبانمو متوسط رو به خوب میدونستم ، تازه فهمیدم هیچی حالیم نبوده و شروع کردم به جبران این همه سالی که وقت داشتیم و زبان نخوندیم . در جریان کلاسای تافل با دوستای بسیار خوبی آشنا شدم که واقعا هر کدومشون خاطرات خیلی خوبی رو واسم زنده میکنن ، و از همه باحال تر استادمون که واقعا نقش به سزایی تو پیشرفت زبان همه مون داشت . یکی از علتایی که تا الآن هیچ صحبتی از برنده شدنم تو لاتاری نکرده بودم این بود که وقتی اعلام میکنن برنده شدیم ، در واقع دو برابر ظرفیت موجود برنده اعلام میکنن که اگه احیانا بعضی از برنده ها شرایط ورود به امریکارو نداشتن ، نوبتو به بقیه بدن . منم صبر کردم تا کارام قطعی بشه بعد خبر خوبشو اینجا بنویسم . مسافرتی  هم که نوشته بودم در هیمن رابطه بود ، من الان در ترکیه به سر میبرم و خدارو شکر کارای ویزام حل شد و اون دست پری که گفته بودم با یاری خدا به ثمر نشست .

از اونجایی که ممکنه یه سری از دوستان اطلاعاتی در مورد لاتاری ( از قبیل : طریقه ی ثبت نام و پر کردن فرم ها و اینکه چه شکلی چک کنن که آیا برنده شدن یا نه و اگه برنده شدن باید چیکار کنن ) بخوان من درادامه ی مطلب کلیه ی اطلاعاتی که از قبل از ثبت نام تا بعد از زمان مصاحبه احتیاجه رو گذاشتم ، هرکس دوست داشت میتونه در ادامه ی مطلب مطالعه کنه و هر سئوالی داشته باشه تا اونجایی که بتونم کمکش میکنم تا به جواب برسه . در ضمن به شدت توصیه میکنم که حتما هرسال شرکت کنین و شانستون رو امتحان کنین ، چون هیچ پولی قرار نیست بپردازین و مرتکب هیچ ریسکی هم نشدین .

 


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
٣۶٧- پرداخت قبض نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩

ما هر چقدر صبر کردیم که با دست پر بیایم ، مثل اینکه از دست پر خبری نیست ، دیگه دیدم غیبتم داره از نوع کبری میشه که گفتم بیام یه نصیحتی به دوستای عزیزم در رابطه با مورد جدیدی که واسم پیش اومده بکنم که یهو احساسی که به من دست داد خدای نکرده به شماها دست نده .

چند روز پیش چون به حسابم پول نبود برای پرداخت قبض ها برای اولین بار بعد از الکترونیکی شدن به صورت حضوری به بانک مراجعه کردم تا هم پول بریزم به حساب و هم قبضارو پرداخت کنم . وقتی پول به حساب ریختم مسئول بانک با نگاه عاقل اندر سفیهی گفت قبضارو از طریق عابر بانک پرداخت کنین ، منم دیدم ملت تو صف ایستادن زیاد بهش گیر ندادم که کارمو انجام بده. چون بیکار بودم واسه ی وقت کشی تصمیم گرفتم به جای تلفنبانک قبضارو از طریق عابر بانک بدم . اومدم بیرون بانک تو صف عابر بانک ایستادم ، یه پیرمردی جلوی من ایستاده بود ، وقتی قبضارو تو دست من دید ، با لبخندی دلسوزانه گفت : پسرم قبضاتو میتونی از سامانه ی تلفنبانک پرداخت کنی که دیگه نخوای تو صف بایستی ، اینطوری هم وقتت گرفته نمیشه و هم احتیاج نیست تو این هوای گرم از خونه بیای بیرون . یه خانم میان سالی هم جلوش ایستاده بود وقتی حرفای پیره مرده رو شنید اونم شروع کرد به حرف زدن که خیلی خیلی راحته و کافیه شماره ی ٠٩۶٢٢ رو بگیری تا تو قرعه کشی هم شرکت کنی . تمام کسایی که تو صف عابر بانک ایستاده بودن داشتن به حرفای پیره مرده و اون خانمه گوش میدادن و هر از گاهی یه نگاهی به من مینداختن . و اما از حس و حال خودم بگم براتون ، به محض اینکه پیره مرده شروع کرد به پیشنهاد غیر حضوری پرداخت کردن ، چنان احساس حقارتی بهم دست داد که میخواستم زمین دهن باز کنه و برم توش ، وقتی اون خانم میان سال شروع کرد به حرف زدن ، احساس کودن بودم بهم دست داد ، چون همیشه تو این تبلیغا نشون میده پسر جوونه به پیره مرده پیشنهاد میکنه که غیر حضوری پرداخت کنه . و اما در مورد بقیه ی افرادی که اونجا بودن بایدبگم که مطمئن منو به شکل افراد عصر حجر میدیدن که یه پارچه به کمرم بسته شده و یه گرز هم تو دسته . یکی نبود بهشون بگه من اصلا میخواستم وقت تلف بشه که اومدم اینجا . خلاصه دیگه بیشتر از این نتونستم نگاه های سنگین آدمارو تحمل کنم و از توصف اومدم بیرون ولی نمیدونم چرا احساس میکردم دستام داره رو زمین میکشه .

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه