حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۳۷۴- مرگ و زندگی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩

 

بین درسا یکم هیجان و تفریح بد نیست. جای دشمنتون خالی دیروز رفتیم شهربازی که یکم خستگی در کنیم. از اونجایی که تو عکس هم میشه دید اولین چیزی که جلب توجه میکرد همین ترن هوایی یا رنجر یا عزراییل خودمون. کاملا با هدف وارد شهربازی شدم و فقط دنبال مسیری میگشتم که به ترن هوایی ختم بشه . اینقدر ریلکس با این قضیه برخورد کردم که خواهرمم گفت منم میام. خلاصه رفتیم تو صف برای سوار شدن. من قبلا تو کیش سوار شده بودم ولی این هم ارتفاعش خیلی بیشتر بود و هم مسیرش طولانی تر. خلاصه سوار شدیم. همونطور که تو عکس هم میشه دید ، اول خیلی آروم آروم میره اون بالای بالا. از یه جایی به بعد که هنوز داشت میرفت بالا هیمنطور میگفتم بسه دیگه خیلی رفتیم بالاولی اوج فاجعه رو هنوز درک نمیکردم . تا اینکه رسید بالای قله ، یه لحظه مکث کرد ، من هنوز در حال به شوخی گرفتن این بازی بودم ! تا اینکه یهویی با سرعت شروع به پایین اومدن کرد تعجب. مطمئنم نمیتونم حس و حال اون لحظه رو توصیف کنم ولی همینقدر بگم که یه لحظه تموم زندگیم مثل برق از جلوی چشمام گذشت و دقیقا حس کردم که دیگه دارم میمیرم ، به خودم فحش میدادم و میگفتم این چه کاری بود با جوونیم کردم !!! یه لحظه یاد خواهرم افتادم ، یه نگاه بهش کردم دیدیم چشماش بسته ست و هیچ کاری نمیکنه ، ۸۰ درصد احتمال دادم زهره ترک شده زبونم لال مرده ، گفتم خودم به درک خواهرمم به باد رفت ، داشتم فکر میکردم که چطوری خودمو از این وضعیت نجات بدم که یهویی وسط زمین و هوا ایستاد. تو همین چند ثانیه خواهرم چشماشو باز کرد و من خیالم راحت شد که هنوز زنده ست. تازه داشتم از تو حالت مرگ و میر در میومد که دوباره شروع کرد به حرکت ، چشمتون روز بد نبینه ، اینبار ۹۰ درجه به سمت چپ و راست هم کج میشد ولی بازم قابل تحمل تر از لحظه ی اول بود چون اینبار خواهرم جیغ میکشید و من خوشحال بودم که زنده ست. خودمم زبونم بند اومده بود وگرنه داد میزدم نیشخند. سخت ترین لحظه ش همون لحظه ای بود که از بلندترین نقطه یهویی اومد پایین ترین نقطه و رفت تو یک تونل که اینجا تو تصویر تونل پیدا نیست . من وقتی به تونل نزدیک میشدیم مطمئن بودم الان سرم با لب تونل یکی میشه و فقط بدن بدون سرمه که ادامه ی مسیرو طی خواهد کرد. خلاصه بعد از ۴-۵ دقیقه بالاخره خدا رضایت داد تا دوباره به دنیا برگردیم. یکی از جنبه های هیجانی این بازی اینه که تنها کمربندی که داری یک میله ست که میاد روی رونها سفت میشه و چیزی به بالا تنه وصل نیست. مثلا یه ترن هوایی دیگه داشت که کاملا برعکس میشد و میچرخید ولی کمربنداش هم روی رونها یک میله میومد و هم از بالا یک میله ی یو شکل میومد روی شونه هارو میگرفت. ولی من اونجا هر لحظه احساس میکردم الان از لای این میله در میرم میافتم پایین.

وقتی بر میگشتیم تنها بازی که تحریکم کرد تا دفعه ی بعدی برم Bungee Jumping یا پرش از ارتفاع بود سبز

پ.ن۱: گواهی نامه م رو گرفتم

پ.ن۲: این اولین عکسیه که از من در این وبلاگ گذاشته میشه ، هرچند چیزی معلوم نیست

 

پ.ن۳: ۲ هفته با GRE و ۳ هفته با TOEFL بیشتر فاصله ندارم و استرس بودن یا نبودن ، گند زدن یا نزدن

پ.ن۴: این آهنگو دوست دارم 

 

  نظرات ()
۳۷۳- TOEFL و GRE نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩

و من همچنان در حال مقایسه کردن اینور با اونور :

اینجا هر ایالتی علاوه بر پرچم امریکا ، یک پرچمم واسه ی خودش داره ، مثلا پرچم تگزاس اینه که عکسشو گذاشتم. تازه تو این ایالتا تگزاس یه سری قانون واسه خودش داره ، مثلا گواهی نامه ی رانندگی هیچ ایاتی رو قبول نداره ولی بقیه ی ایالتا گواهی نامه شو قبول دارن.  اینا همه ش به این خاطره که این ایالت نفت داره و نسبت به بقیه ی ایالتا این یک مزیت محسوب میشه.

اینجا وقتی میری مهمونی و میخوای کسی رو ببوسی باید ۲ تا بوس بکنی نه ۳ تا ! من تا اومدم عادت کنم زجر بدی کشیدم ، در نظر بگیرین شما به قصد بوس سوم میرین و طرف مقابل داره صورتشو میکشه . حالا این در مورد بوسیدن یک آقا زیاد مهم نیست ولی وقتی طرفت یک خانم باشه فکر میکنه خوشت اومده و میخوای یه بوس دیگه هم بکنی ناراحت .

اینجا اگه دلت برای بچه های کوچولو ضعف رفت و خواستی ببوسیشون باید با خودت مبارزه کنی چون به شدت بدشون میاد و فکر میکنن که بچه بازی ناراحت .

ماشینای مشترک اینجا با اونجا : بنز ، بی ام دبلیو ، کمری ، سانتافه ، ریو ، ویتارا ، لامبورگینی ، پورش ( درسته که این دو مورد آخر تو ایران کم پیدا میشه ولی چون تو اصفهان چند تاشو دیدم جزو ماشینای مشترک آوردم ) .

اینجا به عابر پیاده هم خیلی احترام میذارن ، اگر پاتو بذاری رو خط عابر پیاده و قصد عبور داشته باشی ، ماشینا حداقل با فاصله ی ۵ متر نسبت بهتون می ایستن و منتظر میشن وقتی که کامل رد شدی بعد حرکت میکنن .

اینجا تو فست فوداشون هرچقدر بخوای میتونی نوشابه بخوری ، یک لیوان به این بزرگی به آدم میدن و تا صبح هم که بشینی زیر دستگاه نوشابه سازی و نوشابه بخوری کسی چیزی بهت نمیگه . البته من همون یک لیوانشم به زور میخورم چون خیلی بزرگه . اینجا اصلا همه چیز در سایز بزرگ یافت میشه ، مثلا من تو ایران لباس بیشتر از ۲ ایکس لارج نیدیده بودم ولی اینجا تا ۵ ایکس لارج هم تو همه ی فروشگاهاشون لباس هست.

پ.ن : من برای ۳۴ روز دیگه امتحان GRE و برای ۴۱ روز دیگه امتحان TOEFL ثبت نام کردم و بسیار برنامه ی فشرده ای واسه ی درس خوندن دارم ، شاید تا بعد از امتحانام فرصت آپ کردن نداشته باشم ، لطفا واسم دعا کنین امتحانام خوب بشه که بتونم پذیرش بگیرم

  نظرات ()
۳۷۲- برداشتهای ثانویه نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩

 

آقا اینجا چیزی به اسم گردگیری ندارن (‌ قابل توجه خانمای خانه دار ) من تو طول این مدتی که تنها زندگی کردم جدی فهمیدم خانما تو خونه خیلی کار میکنن . تا قبلش میدونستم که زحمت میکشن و خانه داری میکنن ولی وقتی خودم دستم اومد تو کار تازه فهمیدم جدی جدی کار خیلی سختیه و فراتر از اون چیزیه که فکر میکردم ، از همه ی این کارا سخت تر گردگیریه ! هنوز ۲ روز از گردگیری نگذشته باز خاک نشسته و آدم احساس میکنه چه کار پوچی انجام داده نیشخند . اینجا اینقدر خاک نیست که کف کفشای من همیشه تمیزه تمیزه در حدی که انگار همین الآن کفشو شستم .

اینجا پارکینگاشون مجانیه ، و بهترین جای پارک ها مال افراد معلوله ، جالبه که خیلی خیلی بهشون توجه میشه و جایی نیست که به خاطر شرایط فیزیکیشون نتونن برن .

اینجا هر کدوم از عابر بانکاشون یک شکله نیشخند تازه نباید کارتتو جایی وارد کنی ، باید کارتتو بکشی ، عین وقتایی که تو فروشگاه کارت میکشن . در ضمن یه تعداد دکمه ی اضافی هم داره که زیاد به دردم نخورد نیشخند.

اینجا دستشوییاشون شیر واسه شستشو نداره ، یادتون باششه اگه خواستین به اینور آب سفر کنین حتما یه آفتابه تو چمدونتون جا بدین عینک.

اینجا هر روز صندوق پستیشونو چک میکنند ، جالبه که هر روز هم نامه دارن مژه.

اینجا پمپ بنزیناشون با هم در رقابتن ، به همین دلیل یهو ۴ تا پمپ بنزین سر یک چهارراه کنار هم کار میکنن .

اینجا بسیار جایگاه زن بالاست ، در واقع همونجایی که باید باشه .

دیروز با مدیر گروه صنایع دانشگاه UTA قرار ملاقات داشتم ، با خودم گفتم دفعه ی اوله که میریم دانشگاه یه تریپ رسمی بزنم ، از وقتی وارد دانشگاه شدم و محیط رو دیدم تا اون موقع که خارج میشدم احساس ناراحتی میکردم که چرا من تریپ رسمی زدم ، آخه همه شون تریپ پیک نیک اومده بودن ، پسرا ۹۰ درصد با شلوارک ، دخترا هم تقریبا باید بگم شرت پوشیده بودن ، تازه این تریپ رسمی که میگم شلوار جین مشکی با کفش مشکی اسپرت و پیرهن بود ، یهو فکر نکنین با کت شلوار رفتم ! ولی با اینحال میگفتم کاش با لباسای تو خونه م اومده بودم نیشخند .

پ.ن: بابا به خدا من از فکر رومینا اومدم بیرون ( قابل توجه دوست عزیزی که در یک کامنت خصوصی از من خواسته بودن بهش فکر نکنم ) تنها چیزی که ازش مونده یک عشق مقدسه که تا آخر عمر فراموشش نمیکنم. ولی بیشتر دوست دارم بدونم شما که رومینا رو میشناسین چه شکلی با این وبلاگ آشنا شدین ؟

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه