حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۳۸۹- چشم و چالوس نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠

حدودا دو هفته پیش وقتی که از ورزشگاه دانشگاه میخواستم برگردم ، احساس کردم که یکم چشم راستم میسوزه ، رفتم تو آینه نگاه کردم دیدم انگار پایین سیاهی چشمم یکمی سفید شده ، با خودم گفتم حتما دارم اشتباه میبینم ، بیخیالش شدم و رفتم خونه . صبح که از خواب بیدار شدم و رفتم که دست و صورتمو بشورم دیدم ای داد بیداد اون سفیدیه هم کشیده تر شده هم قطورتر ناراحت تازه سفیدی چشمم هم به شدت قرمز شده بود و پر از مویرگ. با توجه به اینکه اینجا هزینه ی دکتر سرسام آوره ( مثلا برای یک سرما خوردگی ساده باید ۱۲۵ دلار بدیم ) بنده تصمیم گرفتم یه جورایی خود درمانی کنم ببینم خوب میشه یا نه ! این بود که یک روز تمام با چایی چشممو شستم ولی فایده ای نداشت ، روز بعد اصلا یک چشممو باز نکردم ولی بازم فایده ای نداشت ، دیگه روز سوم بود که مامانم گفت دیگه باید بری دکتر ، گفتم چشم ناراحت . وقت گرفتیم واسه دکتر و رفتیم پیشش ، آقای دکتر به محض اینکه نشست پشت اون ذره بینش که چشم منو ببینه ، گفت اوه اوه ! همون لحظه بود که احساس بد بختی کردم و فهمیدم که قضیه خیلی مهمه ! دکتره گفت سفیدی چشمت پاره شده و این ماده ی سفید رنگی که میبینی ، همون مایع چشمته که نفوذ کرده داخل عنبیه و باید هرچه سریعتر بخیه بخوره ، بعد گفت این از تخصص من خارجه و میفرستمت پیش فلان دکتر که معالجه ت کنه ، بعد یک قطره داد و گفت هر ۲۰ دقیقه یکبار بچکون تو چشمت که عفونت نکنه ناراحت . مسیری که از این دکتر تا اون دکتر باید طی میکردیم تقریبا نیم ساعتی میشد ، تو این مسیر به خیلی چیزا فکر کردم ، به اینکه چه صلاحی بوده که چشمم اینطوری شده ، بعد با خودم میگفتم هی تو اون وضعیت نشستی درس خوندی ، خدا هم چشماتو اینطوری کرد ! . رفتیم تو مطب دکتر بعدی و منتظر شدیم که صدامون بزنن ، بعد از ۲۰ دقیقه از تو بلندگو فامیلی منو پیج کردن و گفتن دکتر ق بیاد ق رو ببینه !!! یعنی به جای فامیله دکتره ، فامیل منو گفت ! با خودم گفتم حتما من اشتباه شنیدم ! رفتم تو اتاق نشستم و منتظر دکتر شدم که دوباره از تو بلندگو همون جمله تکرار شد. چند دقیقه بعد پرستاره دکتره اومد و یه سری اطلاعات گرفت ، وقتی میخواست بره ، گفتم فامیلیه خانم دکتر مثل فامیلیه منه ؟ گفت بله ایشونم فامیلیشون ق هستش ! گفتم ایرانی هستن ؟ گفت : نه هندی هستن ! خلاصه فهمیدیم که فامیلیمون به جز عربا به هندی ها هم میخوره نیشخند . بعد از ۱۰ دقیقه خانم دکتر تشریف آوردن و از در که وارد شد گفت : سلام علیکم لبخند ، بهش گفتم فامیلیامون عین همدیگه ست ، گفت آره من کلی ذوق داشتم بیام ببینم کدوم مریضه که فامیلیش مثل منه . بهم گفت بشین پشت دستگاه ، یکم که نگاه کرد ، گفت پاشو بیا تا یه عکس از چشمت بگیرم ، با هم رفتیم تو یه اتاق دیگه و اونجا منو نشوند پشت یه دوربین و چشممو از تو یک مانیتور خیلی خیلی بزرگ به دقت نگاه کرد و چندتا عکس گرفت . بعد دوباره برگشتیم تو همون اتاق قبلی ، بعد رو کرد به منو گفت ، تو پلک پایینت دچار یک بیماری شایعی شده که یک نوع روغنی ترشح میکنه که این روغن باعث شده که چشمت ملتهب بشه و اون سفیدی تو چشمت ایجاد بشه . بعد دو تا قطره بهم داد و گفت این قطره ها گرونه ولی من اینجا دوتاشو دارم بهت میدم ، بعد چندتا دستمال مخصوص هم داد و گفت با این دستمال های استریل چشمتو پاک میکنی ! گفتم چیزی جایی پاره نشده ؟ گفت نه ! فقط یک اتهابه که با این قطره به سرعت خوب میشه لبخند . منو میگی ، میخواستم بگیرم ماچش کنم نیشخند . بعد بهش گفتم من میخوام برم کمپینگ ، مشکلی نداره ، گفت مشکلی نداره ولی بهتره نری ( ولی من جمله ی اولشو چسبیدم و رفتم ) . و اما در مورد هزینه ها بگم خدمتتون ، دکتر اولی که رفتیم ، چون در تخصصش نبود و مارو به جای دیگه ارجاع داد ، هیچی نگرفت ، بهش گفتیم دکتر بعدی چقدر میگیره ؟ منشیش زنگ زد به مطب دکتر دومی و بعد به ما جواب داد که ورودیش ۲۵۵ دلاره و اگه چیزی تجویز کنه ۴۶۰ دلاره و میتونه بیشتر هم بشه ناراحت . وقتی تو مطب دومی میخواستیم حساب کنیم ، گفت ۱۰۱ دلار شده !!!!!! بعد فهمیدیم که خانم دکتر ق کلی بهم تخفیف داده تازه دارو هارو هم خودش بهم داد. در ضمن اینم بگم که خدارو شکر الان اون سفیدی کاملا برطرف شده و سالمه سالمم ،  و اما بشنوید از کمپینگ :

بعد از اون همه درس و اون وضعیت درس خوندن ، احتیاج به یک استراحت و یک سفر کوتاه مدت یا به قول اینجایی ها کمپینگ بود که خدارو شکر موقعیتش ایجاد شد و با چندتا از بچه های ایرانی رفتیم ایالت آرکانزاس (‌ Ouachita Lake ) . از زیباییه اونجایی که رفتیم همینقدر بگم که تقریبا نصف مسیر عین جاده ی چالوس بود ، خلاصه یادی از ایران کردیم . اونجا یک دریاچه بود که یک قایق کرایه کردیم و به گشت و گذار روی دریاچه پرداختیم. توی این دریاچه پر از جزیره های کوچیک کوچیک بود ، اگر فیلم لاست رو دیده باشید ، جزیره ها تقریبا عین فیلم لاست بود. منم اونجا شده بودم ناخدا و قایقو به هر مسیری که میخواستم میبردم نیشخند. از اونجایی که من همیشه و همه جا شمارو فراموش نمیکنم ، چندتا از عکسای سفرمون رو اینجا میذارم که شما هم توش شریک بشین. مسیر رفت (۱) ، مسیر رفت (۲) ، مسیر رفت (۳) ، جوجه کباب نیشخند ، نقشه ی گنج و غروب زیبا.

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه