حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۴۰۵- کار در امریکا (۲) نویسنده: حمید و ... - شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱

وقتی گفت مصاحبه ی اول رو قبول شدید، چون اصلا یادم نبود که کدوم شرکته گفتم ممکنه آدرس و شماره تماس رو برام ایمیل کنین، اونم گفت حتما. بعد ازم پرسید هفته ی آینده کی وقت دارید برای مصاحبه؟ منم کلاس گذاشتم گفتم دوشنبه وقتم پره ولی سه شنبه از ۱۱ تا ۱ بعد از ظهر در خدمتتون هستم. گفت آخه مصاحبه ۴ ساعت طول میکشه !!!! تو دلم گفتم ۴ ساعتتتتتتتت! اطلاعات من در حد یک ربعه!!! ولی خوب قضیه رو خیلی عادی جلوه دادم و گفتم باشه پس ۴ شنبه من کلا آزادم. گفت پس مصاحبه رو میذاریم چهارشنبه از ساعت ۱۰ تا ۲ بعد از ظهر. وقتی ایمیلمو چک کردم تازه فهمیدم همون شرکتیه که روز تولدم مصاحبه ی اول رو انجام دادم.

خلاصه روز مصاحبه شد و ما خیلی شیک با کت شلوار و کراوات رفتیم به سمت کمپانی. دو تا ساختمون خیلی بزرگ بود که روبروی هم قرار داشتن و هردوتاش مال کمپانی بود. وقتی میخواستم وارد ساختمون بشم، به اطراف که نگاه میکردم عین تو اول بعضی از این فیلما بود که دوربین آدمای مختلف با نژادهای مختلف رو نشون میده که خیلی شیک و سرحال وارد یا داخل یه ساختمون میشن و بعد یواش یواش رو شخصیت اصلی داستان زوم میکنه.

رفتم سمت میز اطلاعات، یه دختره خوشگل که معلوم بود یکم خواب آلوده نشسته بود، بهش گفتم با خانم Katy قرار دارم ، گفت چند لحظه صبر کنید. در حینی که داشت برچسب آماده میکرد برام که بزنم به سینه م بهش گفتم به نظر خواب آلود میای! گفت آره دیشب دیر خوابیدم ، منتظرم شیفتم تموم بشه برم بگیرم بخوابم. تو دلم گفتم آخه حیف تو نیست کم میخوابی، خدای نکرده پوستت خراب میشه نیشخند. گفتم عوضش آخر هفته نزدیکه و میتونی تخت بگیری بخوابی. گفت آره، بعد برچسب رو بهم داد و گفت بفرمایید بشینید الآن Katy میاد.

بعد از چند دقیقه یه خانم جوون و یکم تپل اومد سمت من و سلام کرد و گفت من Katy هستم ، بیا بریم یه دوری تو ساختمون بزینم. منم همراهش راه افتادم. شروع کرد توضیح دادن در مورد ساختمون و قسمت های مختلفش. یه جورایی مثل یه شهر کوچیک بود واسه خودش، مرکز خرید داشت، رستوران داشت، سالن ورزش داشت و همه ی اینا تو ابعاد بزرگ بود که من خیلی تعجب کردم و گفتم اینجا مثل یه شهر میمونه واسه خودش، گفت آره ما اینجارو اینطوری طراحی کردیم که کارمندا احساس راحتی کنن و شرایط خشک کاری حاکم نباشه.

بعد از کلی چرخوندن، بردم توی یک اتاق و گفت الآن مدیرهایی که میخوان باهات مصاحبه کنن میان، بعد گفت نوشیدنی هرچی میخوای بگو تا برات بیارم، گفتم آب لطفا. یکم که نشستم یه آقای جوونی اومد تو اتاق که به نظر میرسید هندی باشه، سلام علیک کرد و نشست. خودشو معرفی کرد که تو کدوم بخش کمپانی کار میکنه و یه تاریخچه ای از کارش هم گفت و بعد گفت شما از خودت بگو. منم شروع کردم از متن یک صفحه ای که حفظ کرده بودم از خودم گفتم و اینکه رشته م چی بوده چی شد که اومدم امریکا ، چی شد که به کامپیوتر علاقه مند شدم و اینکه چه کارایی تو زمینه ی کامپیوتر کردم. حدودا یه ۱۵ دقیقه واسش حرف زدم ، به نظر میرسید که خوشش اومده ، یه چندتا سئوال تخصصی کرد و بعدش گفت نوبت من تموم شده، نفر بعدی پشت دره.

من چون پشتم به درب ورودی بود برگشتم دیدم ۲ نفر پشت در منتظرن. وقتی این آقای هندی رفت بیرون ، یه خانم کره ای و یه آقای هندی اومدن تو. سلام علیک و دقیقا عین همون ماجرای قبلی شروع کردن خودشونو معرفی کردن. بعد از اینکه منم خودمو معرفی کردم این خانم کره ای کلی حال کرده بود با اینکه من خودم بدون نیاز به هیچ شخصی آموزش دیدم، همه ش زوم کرده بود رو اون و تو اون زمینه سئوال میکرد. بعد گفت تو سئوالی نداری؟ گفتم اگه ممکنه میشه بگید از شخصی که استخدام میکنید چه انتظاراتی دارید؟ اونم شروع کرد توضیح دادن که به چه کسی نیاز دارن. وقتی حرفاش تموم شد گفت ما دیگه وقتمون تموم شده نفر بعد پشت دره.

یه آقای امریکایی لاغر اومد تو و دقیقا همون ماجراها اتفاق افتاد البته با این تفاوت که ایشون از تجربه ی کاری من تو کنترل کیفیت خوشش اومد. اینطور که خودش میگفت ۲۲ سال بود که واسه ی شرکت کار میکرد.

۲ نفر بعدی یک آقای آلمانی و یک آقای چینی بودن که این دو نفر از همون اول نظر منو به خودشون جلب کردن به خاطر اینکه دقیقا همون چیزایی رو میخواستن که من توش تجربه داشتم. یه نفرو میخواستن برای طراحی اپلیکیشن برای گوشی های موبایل. با سئوال و جوابایی که رد و بدل شد احساس کردم زیاد از من خوششون نیومد. خیلی ناراحت بودم چون بین اینایی که تا الآن اومده بودن این ۲ نفر تنها کسایی بودن که تو زمینه ی تجربیات من نیروی انسانی میخواستن.

۲ نفر بعدی یه پسره هندی با یه پسره ی چینی بود که این دو تا سنشون تقریبا کم بود و کلا احساس کردم چیزی حالیشون نیست، اونا هم دقیقا نسبت به من همین حسو داشتن نیشخند.

۲ نفر بعدی یه خانم امریکایی و یه آقای چینی بود که خیلی خوششون اومد از من ولی من دیگه اینقدر خسته شده بودم که دیگه حرفاشونو زیاد نمیفهمیدم خنثی فقط از حالت چهره شون میفهمیدم که خوششون اومده.

۲ نفر آخرو باور کنین هرچقدر الآن فکر میکنم یادم نمیآد کیا بودن و اصلا چه حرفایی بینمون رد و بدل شد ولی مطمئنم که ۶ گروه بودن. تنها چیزی که یادمه ازشون اینه که بهم گفتن نفرای آخرن و من میتونم برم. وقتی داشتم بر میگشتم سرم گیج و بنگ بود ابله.

فردای اون روز واسم یک ایمیل اومد که باید ۲ تا امتحانه آنلاینه بدید. منم ۳-۴ تا از بچه های دانشجوی PhD  رو خبر کردم تا بشینیم امتحانو بدیم. آخه حیف بود که بچه ها سهیم نباشن تو این برنامه نیشخند. خلاصه با ۴ تا دانشجوی PhD سئوالات رو به اتمام رسوندیم. عصر همون روز Katy بهم زنگ زد و با کلی انرژی و خوشحالی گفت تبریک میگم بهت، گفتم قبول شدم؟ گفت آره، از ۶ تا مدیری که باهات مصاحبه کردن، ۴ تاشون دوشت داشتن که باهات همکاری کنن، تو باید انتخاب کنی که با کدوم گروه دوست داری کار کنی! آقا منو میگی اینقدر خوشحال شده بودم که میخواستم بگیرم لپای Katy رو بکشم نیشخند. گفتم اسم کسایی که دوست داشتن من تو گروهشون باشم رو لطفا بهم بگو. وقتی گفت به صورت ناباورانه ای دیدم همون گروهی که فکر نمیکردم از من خوششون اومده باشه( گروه آلمانیه و چینیه) و من خیلی دوست داشتم باهاشون همکاری کنم هم تو لیسته. خیلی خوشحال شدم و گفتم باشه من خبرشو تا هفته ی دیگه میدم بهتون.

پ.ن: این پست هم طولانی شد و مجبورم بقیه شو تو پست بعدی بنویسم، تازه یه مورد دیگه هم پیش اومده که میطلبه ادامه شو تو قسمت بعد بنویسم

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه