حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۴۰۰- افق جدید نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱

میدونم که خیلی وقته که نیومدم اینجا ولی باور کنین تنبلی نبوده، جریان داشته، جریانشم از این قراره:

همونطور که تو یادداشت ۳۹۸ گفته بودم بیشتر دوستای دانشجوی دانشگاهیم تو مراسم اون دوستمون که فوت کرده بودن شرکت کردن و خوب بعد از مراسم فرصتی شد تا با بچه ها یه خوش و بشی بکنیم. در حین حرف زدن با یکی از دوستام بودم  و همینطور که حرف میزدیم چون رشته ش کامپیوتره بهش گفتم که واسه ی تزم احتیاج به یه نرافزاری دارم که باید سفارش بدم، اونم گفت برو خودت یاد بگیر خودت برنامه رو بنویس، گفتم چطوری؟ گفت یه پروفسور ایرانیه به اسم آقای دکتر مهران سهامی که تو دانشگاه استنفورد امریکا تدریس میکنه و ویدئوهای آموزشیش به صورت رایگان رو  سایت دانشگاه استنفورد گذاشتن.

وقتی اومدم خونه کنجکاو شدم ببینم این آقای سهامی چه شکلیه و چطوری درس میده که این دوستمونو جذب خودش کرده! در عین حال اینم بگم که با وجود اینکه رشته ی من صنایع هستش ولی به کارای کامپیوتری و مخصوصا برنامه نویسی خیلی علاقه دارم منتها هیچ وقت جور نشده بود که دنبال این حرفه برم.

خلاصه رفتم سر کامپیوتر و ویدئوی جلسه ی اول رو اجرا کردم! باورتون نمیشه اینقدر جذاب بود که انگار داشتم سریال لاست میدیدم، همینطور میخواستم ببینم قسمت بعدی چی میشه نیشخند. تو قسمت اول میگفت پیش نیاز این درس اینه که اگه از جلوی کامپیوتر رد شدین تشخیص بدین که کامپیوتر روشنه یا خاموشه نیشخند. خلاصه با کلی طرفند نکته های خیلی سخت رو میکرد تو کله ی بچه ها. زبان برنامه نویسی که یاد میده جاوا هستش که زبان آسونی نیست ولی خوب اینقدر قشنگ درس میده که آدم راحت یاد میگیره، البته علاقه هم میخواد. (لینک درس)

با اجازه تون هر ۲۸ تا ویدئو رو دیدم و همه ی تمرین هاشو انجام دادم و زبان برنامه نویسی جاوا رو یاد گرفتم. وقتی ویدئوها تموم شد رفتم سراغ بقیه ی درسها ببینم چه درسی رو باهاش حال میکنم که اونم ویدئوهاشو ببینم و یاد بگیرم. بین درسهایی که وجود داشت زبان برنامه نویسی برای گوشی های آیفون چشمم رو گرفت ( آدرس لینک). 

تو پرانتز اینو داشته باشید که خیلی وقت پیش یکی از دوستای خانوادگیمون بهم گفته بود که زبان برنامه نویسی برای گوشی های موبایل، رو به گسترشه و بازار کار خیلی خوبی داره، خلاصه با این زمینه رفتم شروع کردم به دیدن ویدئوها!

از اونجایی که آقای سهامی یه جورایی بدعادتمون کرده بود، این آقای استاد جدید زیاد به دلم ننشست چون انگار داشت چینی حرف میزد ، هیچی از حرفاشو نمیفهمیدم، منظورم انگلیسی حرف زدنش نیست منظورم اینه که درسش سخت بود. هرچقدر از سخت بودنش براتون بگم کمه، از هر روشی استفاده میکردم که درسو بفهمم ولی فایده نداشت. سه هفته گذشته بود و من هنوز جلسه ی دوم بودم و تو همون جلسه ی دومش کلی مشکل داشتم. شاید هر ویدئو رو ۵ تا ۶ بار میدیدم تا یه ذره یه چیزی بفهمم ولی بعضی وقتا ۵-۶ بار هم جواب نمیداد. ۳-۴ بار کلا تصمیم گرفتم که بی خیالش بشم و به خودم گفتم (( حمید این کار تو نیست)) ولی بازم صبح که میشد یه کرمی تو وجودم میگفت برو دنبالش. دفعه ی آخری که جدی جدی تصمیم گرفتم که بیخیالش بشم، ویدئو رو بستم و رفتم رو فیس بوک. یکی از دوستام یک ویدئو به اشتراک گذاشته بود که من اجراش کردم. ویدئو مربوط به یک مسابقه ی دوی صد متر میشد! وقتی مسابقه شروع شد یکی از دونده ها وسط راه پاش گرفت و نشست رو زمین ، اینقدر درد داشت که به سختی میتونست تکون بخوره، سرشو بلند کرد دید که دونده های دیگه دارن میدون ، بلند شد و شروع کرد با پای لنگ به سمت خط پایان یک پایی حرکت کردن، همون وقت پدرش اومد زیر کتفش رو گرفت و با هم به سمت خط پایان حرکت کردن تا اینکه به خط پایان رسیدن.

پایین ویدئو نوشته بود اون میدونست که مسابقه رو باخته ولی تا خط پایان همراه با پدرش رفت که مسابقه رو نیمه تموم نذاره! این ویدئو چنان تاثیری روی من گذاشت که دیگه اصلا قید ادامه ی کارو زدن از ذهنم بیرون رفت! به خودم گفتم ((حمید فوقش اینه که این زبانو نمیفهمی و چیزی یاد نمیگیری ولی تو باید تا خط پایان بری )). من تصمیم گرفتم و تمام ویدئوهارو دیدم .

الآن که دارم این متن رو مینویسم دو روزه از تایید شدن اولین اپلیکیشنم که برای آیفون طراحی کردم میگذره و من خدارو شکر میکنم که با نشانه هایی که جلوی پام گذاشت منو به سمتی هدایت کرد که میتونم بگم افق جدیدی در زندگیم ایجاد شده. 

بعد از ۴ ماه تلاش وقتی دیگه تقریبا برنامه نویسی به زبان Objective - C که مختص به محصولات اپل میشه رو یاد گرفته بودم رفتم پیش استادم که در مورد تزم باهاش صحبت کنم که بهم گفت تابستون چطور گذشت؟ گفتم تو این فرصت زبان برنامه نویسی برای گوشی های آیفون رو یاد گرفتم! داشت از تعجب شاخ در میاورد ، بهم گفت اگه یک اپلیکیشنه برام طراحی کنی ۵۰۰ دلار بهت میدم! گفتم خوشحال میشم بتونیم تو این زمینه با هم همکاری کنیم و طراحی رو شروع کردم و خدارو شکر  الان تو فروشگاه اپل هستش و میتونین ببینیتش ( آدرس اپلیکیشن ).

الآن دارم رو اپلیکیشن بعدی که بهم سفارش داده کار میکنم ، اونم ایشالا تو همین یک هفته ی آینده آماده میشه و میره توی اپل استور. خدارو شکر میکنم که بهم صبر داد تا بتونم این مراحل رو طی کنم و الآن خبر خوبشو به شما دوستای خوبم بدم!

پ.ن: اگه توی اپل استور اسم منو جستجو کنین اپلیکیشن رو براتون میاره ، کلمه ی کلیدی برای جستجو : hamidgh

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه