حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۴۰۹- واشنگتن نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

به قول ارسلان تو مجموعه ی پایتخت اینقدر کنسرت منو تحت تاثیر قرار داد که اگه جاهای دیدنیه واشنگتن رو هم ندیده بر میگشتم اصلا ناراحت نبودم نیشخند. ولی اینطور نشد و با اجازه تون رفتیم دم خونه ی آقا. بچه ها التماس دعا داشتن، یکی ویزاشو نگرفته بود، اون یکی دنبال کار میگشت، خلاصه ما هم رفتیم به میله های کاخ سفید دخیل بستیم شاید آقا نظر لطفی بکنه و حاجت بچه هارو بده.

موزه های خیلی بزرگ و با حالی داشت، همون موقع که ما اونجا بودیم منشور کوروش رو آورده بودن تو موزه. میخواستم با چک و لگد بگیرم ازشون بی ناموسارو ولی دوستم نذاشت. یه جایی هم بود که لباسای عروسی همسرای رئیس جمهورای امریکارو نگه داری میکردن، از لباس عروس میشل اوباما همسر اوباما عکس گرفتم.

اینم یه تیکه از ستون برجهی دوقلو که از حادثه ی یازده سپتامبر به جا مونده

آرامگاه و مقبره ی آبراهام لینکون یکی از تاثیرگذار ترین رئیس جمهور های امریکا

اینجا هم که مشرف حضورتون هست، روزی ۴۰ بار تو اخبار نشون میده که جای بدیه :)

در ضمن رفتیم در دفتر حافظ منافع ایران جهت تجدید پاسپورت و بسیار مشعوف شدیم از طرز برخورد دوستان گرامی که یادآور وطن عزیزمون شدن. اینقدر بی ادب بودن که واقعا متاسف شدم واسشون که حتی اینجا هم چنین برخوردایی میکنن. بعد با خودم فکر کردم گفتم اگه تو ایران بودم یه همچین برخوردایی کاملا واسم عادی بود!

پ.ن: هم اکنون ساعت اینجا یک نصفه شبه و من به عشق شما دوستان دارم تند تند آپ میکنم که جبران اون متن رمزگذاری شده بشه

  نظرات ()
۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

کنسرت ساعت ۹ شروع میشد و من از ساعت ۶:۳۰ شروع به آماده شدن کردیم که یهو دیر نرسیم! دوستمم کاراشو میکرد ولی نمیدونم چرا احساس میکردم یکم رو دور کند قرار داره، ولی با خودم میگفتم وقت به اندازه ی کافی داریم نگران نباش! چون چندتا دیگه از دوستای این رفیقمون هم بلیت داشتن، به رفیقم زنگ زدن گفتن که ما میایم دنبالت و تو نمیخواد ماشین بیاری.

چشمتون روز بد نبینه که ساعت ۸ شده بود و دوستاش نیومده بودن دنبالمون، حالا تا محل کنسرت هم ۴۵ دقیقه راه بود. من تو دلم شور میزد مثل چی! دیگه طاقت نیاوردم و شاکی شدم گفتم به این دوستات یه زنگ بزن ببین کجان اصلا میخوان بیان! زنگ زد دیدیم تو راهن. ساعت ۸:۳۰ بود که رسیدن دم خونه، سریع راه افتادیم به سمت کنسرت. خوشبختانه راننده دست فرمونش حرف نداشت و از اون لحاظ آدمو حرس نمیداد. یه لحظه که شتاب میگرفت کله م مثل وقتایی که هواپیما میخواد از زمین بلند بشه، میچسبید به پشت سری صندلی.

ساعت تقریبا ۹:۱۵ دقیقه بود که رسیدیم دم درب ورودی، من از همه عذرخواهی کردم و گفتم من با اجازه تون میدوم به سمت کنسرت. از پارکینگ تا سالن دویدم، وقتی رسیدم دیدیم یه جا همه جمع شدن، به سختی خودمو رسوندم به میز و گفتم من بلیطمو از تگزاس خریدم و عکسشو نشون دادم. یه نامه بهم داد و گفت خوش اومدین. شروع کردم به دویدن به سمت سالن، همینطور که میدویدم نامه رو باز کردم، و بلیتو در آوردم. کنسرت ۳ طبقه بود و هر طبقه ۳-۴ تا درب ورودی داشت من تنها کاری که میکردم این بود که میدویدم به سمت این مسئولای راهنمای کنسرت و اونا هم با اشاره میگفتن مثلا سمت چپ ، دوباره میدویدم تا برسم به بعدی و این چرخه ادامه داشت تا اینکه رسیدم به یه درب خیلی بزرگ و از لحاظ ارتفاع. درو که باز کردم اصلا خشکم زد!!!!!

جایی که من ایستاده بودم ، اگه دو قدم میزدم میرسیدم به شادمهر! همون وقت شروع کرد به خوندن و من اصلا حالمو نمیفهمیدم، همونطور ایستاده بودم و نگاش میکردم!!! آهنگ آتیش بازی رو داشت میخوند. یکم که به خودم اومدم دیدم این مسئولی که اونجا بود داره بال بال میزنه که منو برسونه به صندلیم. صندلی من ردیف ۶ بود، اینقدر جای خوبی بود که اصلا باورم نمیشد. تنها کاری کردم این بود که دوربینمو روشن کردم و شروع کردم به لذت بردن از آهنگای زیباش.

همه ی آهنگاشو رو کانال یوتیوبم گذاشتم ، میتونید برید لذت ببرید البته اگه این فیل ت رها اجازه بده. شادمهر بعد از ۶-۷ تا آهنگ رفت و ابی اومد!!! اصلا باورتون نمیشه که این بشر چقدر انرژی داشت. ماشاالله، چقدر زیبا میخونه چقدر دوست داشتنیه. واقعا لذت بردم. من بیشتر برای شادمهر رفته بودم ولی ابی کولاک کرد و همینو بگم که زبانم قاصره از توصیفش، باید ببینید. بعد شادمهر مجددا اومد و با ابی چندتا آهنگ خوند. بعد شادمهر خداحافظی کرد و از سن خارج شد.

من که به شدت دلم میخواست باهاش عکس بگیرم، صندلیمو ترک کردم و رفتم به طرف نزدیکترین دری که شادمهر ازش خارج شد. وقتی اومدم بیرون دیدم یه سری ملت بیرون ایستادن، از من میپرسیدن تموم شد کنسرت؟ از سئوالاشون فهمیدم که اینا اصلا بلیط نداشتن و من با خارج شدن از سالن در واقع دیگه راه برگشتی ندارم. همینطور که به این چیزا فکر میکردم یهو میون جمعیت یکی از نوازنده های شادمهر رو دیدم که داشت میرفت، خودمو رسوندم بهش و گفتم من شمارو میشناسم سیاوش خان و میدونم که الآن دارین میرین کنار شادمهر، میشه منو ببرین پیشش من یه عکس باهاش بگیرم؟ گفت نه آقا نمیشه! بلیتمو در آوردم و گفتم من تا همین الآن تو کنسرت بودم و وقتی دیدم شادمهر کنسرتو ترک کرد اومدم بیرون که باهاش عکس بگیرم، بعد گواهینامه ی رانندگیمو در آوردم و گفتم من از تگزاس میام و همیشه دلم میخواسته با شادمهر یه عکس بگیرم، ازت خواهشم میکنم منو ببر پیشش.

یه نگاهی به من کرد و گفت بیا دنبالم. رفتم دنبالش، باورتون نمیشه ۳ تا درب رد کردیم که جلوی هرکدوم ۲ تا غول تشن ایستاده بودن که کسی نره تو. رسیدیم به درب آخر که کسی جلو نبود. درو که باز کرد، دیدم شادمهر نشسته رو مبل!!!!! من بودم و سیاوش و شادمهر عقیلی!!! لحظه ای بود که به جرات میتونم بگم یکی از آرزوهام در زندگی بود. اصلا باورم نمیشه. وقتی رفتم جلوی پام بلند شد. رفتم بغلش کردم و محکم فشارش دادم و بهش گفتم که چقدر صداشو دوست دارم چقدر از کاراش لذت میبرم. بهش گفتم که چقدر منتظر این لحظه بودم. حدودا ۳-۴ دقیقه ای خصوصی کلی باهاش حال کردم. ۲ تا عکس باهاش گرفتم و بعد با سیاوش اومدم بیرون. از سیاوش کلی تشکر کردم و گفتم ممنون.

از اتاق رفتم بیرون و هنوز تو شوک بودم که دارم خواب میبینم یا بیدارم. همینطور که داشتم مسیر برگشت رو طی میکردم، یهو به ذهنم رسید که الآن ابی هم میاد همینجا! این بود که اون گوشه موشه ها قایم شدم که اگه سیاوش اومد منو نبینه و منتظر شدم که ابی بیاد. بعد از چند دقیقه دیدم دو نفر همراه ابی اومدن تو!!!

یواش پشت سرشون راه افتادم تا اینکه رسیدن به یه اتاق و رفتن تو اتاق ولی دربو نبستن. بعد یه چندتا خانم هم از درب ورودی وارد شدن و اونا هم رفتن تو اتاق. با خودم گفتم اینارو کی راه میده! رفتم به سمت اتاق دیدم ابی انگار همه شونو میشناسه. رفتم تو و نزدیک ابی شدم و گفتم میشه باهاتون یه عکس بگیرم؟ گفت بله عزیزم، ایستادیم و یه عکس گرفتم.

از تو حرفاشون فهمیدم که پسر ابی و همسرش اونجا هستن. یه لحظه به ذهنم رسید که چه با حال میشه که با ابی ، پسر و همسرش یه عکس بگیرم. ولی با خودم گفتم به طور مستقیم اگه این درخواستو بکنم مطمئنن با تیپایی میندازنم بیرون. این بود که رفتم پیش پسر ابی و گفتم قربان میشه من با شما یه عکس بگیرم؟ آقا پسرشو میگی، اینقدر خوشحال شد که من میخواستم باهاش عکس تکی بندازم. بعد از اینکه ازش عکس گرفتم اینقدر با من مهربون شد که نگو. منم از فرصت استفاده کردم و گفتم میشه من یه عکس خانوادگی با شما بگیرم؟ پسرش گفت صبر کن الان به بابا و مامان میگم.

خلاصه بعد از ۲-۳ دقیقه من ابی، همسر و پسرش یه عکس گرفتیم در حالی که ابی دستش رو شونه ی منه و چنان صمیمی ایستاده که هرکی ندونه فکر میکنه من پسر کوچیکه ی ابی هستم. از زمانی که این عکسو گذاشتم رو صفحه ی فیس بوکم تا الآن که حدودا ۲-۳ ماهه میگذره بچه ها همچنان دارن کف بالا میآرن که من چطوری این عکسو گرفتم. یکیشون میگفت میخوام یه عکس از خودم با خودت بذارم، بعد اون عکستم با خانواده ی ابی بذارم پایینش و بعد تو توضیحات عکس بگم : ببینید من با چه دوستای خفنی میگردم نیشخند.

  نظرات ()
۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱) نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

اول من یه توضیحی بدم در مورد پست قبلی: حقیقتش من خودمم خوشم نمیآد از این جنگولک بازی ها که رمز میذارن و ملت رو کنجکاو میکنن ولی مورد قبلی رو خدائیش مجبور بودم. ولی قول میدم، قول شرف که تا ۴-۵ ماه دیگه رمز رو کلن بردارم. وقتی که رمز رو برداشتم حتما خبرتون میکنم که رمز برداشته شده. از همین الآن بگم چیز خاصی نیست، وقتی خوندین احتمالا به خودتون میگین چرا رمز گذاشته بود!!!!

آقا ما وقتی خیالمون از بابت کار پیدا کردن راحت شد، گفتیم بذار قبلش یه سفر بریم یکم عشق و حال کنیم که بعدش دیگه همه ش کار و زندگی میشه. از بین ایالتها گفتیم کجا بریم کجا نریم، که بالاخره تصمیم گرفتیم بریم یه سر با آقا بزینم. این بود که واشنگتن رو انتخاب کردیم. یکی از دوستام که اینجا تو دانشگاه خودمون فوق گرفته بود برای دکترا رفته بود واشنگتن. باهاش تماس گرفتم و گفتم من دارم میام. خلاصه یه بلیت خوش قیمت هم گیرم اومد و همه چیز واسه ی رفتن آماده شد.

تقریبا ۲ هفته به رفتنم خبر دادن که شادمهر و ابی دارن میاد تگزاس دالاس، من از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم و همینطور بالا و پایین میپریدم. رفتم آنلاین که بلیت رو بخرم که دیدم تاریخش دقیقا وسط زمانیه که من واشنگتن هستمناراحت. صورتم تا زیر مچ پام کش اومد. اینقدر ناراحت بودم که نگو. آخه من خیلی شادمهر رو دوست دارم، دیگه ابی هم که همراهش بود اصلا یه پکیج رویایی میشد. تاریخ کنسرت ۹ مارچ ۲۰۱۳ بود و من ۶ مارچ از تگزاس حرکت داشتم به به سمت واشنگتن. بالاخره تصمیممو گرفتم و با خودم گفتم سفر رو بی خیال میشم و میرم کنسرت.

زنگ زدم به شماره تلفن این کنسرت دونیه ولی رفت رو پیغامگیر. منم پیغام گذاشتم که بلیت میخوام و به من یه زنگ بزنین لطفا. یکی از دوستام که پایه ی کنسرته بهش زنگ زدم که هم خبر بدم که کنسرت شادمهر و ابیه و هم ببینم میآد یا نه. وقتی بهش گفتم، گفت آره من بلیت خریدم و حتما میام. بهش گفتم من میخوام پروازمو کنسل کنم و بیام کنسرت. گفت کجا داشتی میرفتی؟ گفتم واشنگتن! گفت ابی و شادمهر شب قبل از تگزاس تو واشنگتن کنسرت دارن!!!!!!!!!!!!!

فکر کردم داره مسخره بازی در میاره، گفتم جدی میگی؟ گفت آره به خدا!!!! اصلا دیگه نفهمیدم چطوری خدافظی کردم و رفتم آنلاین ببینم چطوری میتونم بلیط بخرم. یه شماره تلفن گیر آوردم و زنگ زدم پیغام گذاشتم. بعد به دوستم که واشتگتن بود زنگ زدم گفتم میتونی برام بلیت جور کنی؟ گفت بلیتاش از ۱ ماه پیش تموم شده و منم میخواستم بخرم نبوده! بازم صورتم در همون حد اومد پایین و با خودم گفتم خوب دیگه تو تگزاس موندنی شدیم.

شب با همون صورت کشیده خوابیدم و صبح روز شنبه که تعطیل بود با دوستم رفتیم بیرون یکم بگردیم که از اون حال و هوا در بیام. نزدیکای ظهر بود که دیدم گوشیم زنگ میخوره، شماره ش از واشنگتن افتاده بود! گوشی رو برداشتم، یه آقایی سلام علیک کرد و گفت: شما بلیت میخواستین؟ گفتم بله بله! گفت چندتا؟ گفتم یک دونه! گفت خیلی شانس آوردی چون بلیتا همه از یکماه قبل تموم شده و این بلیتایی که الآن داریم میفروشیم رو خود کمپانی که سالن رو بهمون اجاره داده Hold گذاشته بوده ولی وقتی دیده که از یکماه قبل بلیتا تموم شده یه سری از اون صندلی هارو آزاد کرده.

گفتم نزدیکترین صندلی که به سن موجوده رو میخوام! گفت صبر کن، بعد از چند دقیقه گفت عجب صندلی ای برات پیدا کردم، شماره و مشخصاتشو گفت و بعد شماره حسابشو داد و گفت وقتی پول رو ریختی برام رسیدشو بفرست تا عکس بلیتتو واست بفرستم.کلی ازش تشکر کردم و قطع کردم. دیگه از خوشحالی سر از پا نمیشناختم، هم به سفرم میرسیدم هم کنسرت. خلاصه بهترین حالت ممکن میخواست اتفاق بیافته.

سرتونو درد نیارم، وقت سفر شد و راه افتادیم به سمت پایتخت شیطان بزرگ، آمریکای جهانخار. وقتی رسیدم داشت برف میومد، منظره ی خیلی زیبایی بود وقتی که بالای ابرا بودیم و هوا آفتابی و وقتی هواپیما یکم اومد پایین رفتیم تو ابرا و بعد برف. دوستم اومد فرودگاه دنبالم و همونشب رفتیم یکی از بندرهای اطراف و جاتون خالی خوش گذروندیم.

فردای اون روز رفتیم یکم گشتیم تو دانشگاهشون و یه غذای باحال ایرانی خوردیم، جالب بود که تو دانشگاهشون یه رستوران بود که غذاهای ایرانی سرو میکرد. کباب و جوجه و قرمه سبزی همه با هم ۸ دلار! شب هم یه برنامه ایرانی های اونجا گرفته بودن ما هم رفتیم و به مانند شب قبل حال کردیم. و اما فردای اون روز که میشد صبح کنسرت، من به یکی دیگه از دوستام که ایالت ویرجینیا زندگی میکرد زنگ زدم و گفتم که من واشنگتن هستم. باید اینو متذکر بشم که از ویرجینیا تا واشنگتن فقط ۳۰ دقیقه رانندگیه. بهم گفت قرار بذار ببینمت و منم گفتم که شب دارم میرم کنسرت، گفت اتفاقا منم بلیت دارم و میتونیم با هم بریم.

پ.ن:منتظر چندتا پست پشت سر هم باشید

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه