حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۴۰۶ - کار در امریکا (۳) نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢

مشاهده یادداشت خصوصی

  نظرات ()
۴۰۵- کار در امریکا (۲) نویسنده: حمید و ... - شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱

وقتی گفت مصاحبه ی اول رو قبول شدید، چون اصلا یادم نبود که کدوم شرکته گفتم ممکنه آدرس و شماره تماس رو برام ایمیل کنین، اونم گفت حتما. بعد ازم پرسید هفته ی آینده کی وقت دارید برای مصاحبه؟ منم کلاس گذاشتم گفتم دوشنبه وقتم پره ولی سه شنبه از ۱۱ تا ۱ بعد از ظهر در خدمتتون هستم. گفت آخه مصاحبه ۴ ساعت طول میکشه !!!! تو دلم گفتم ۴ ساعتتتتتتتت! اطلاعات من در حد یک ربعه!!! ولی خوب قضیه رو خیلی عادی جلوه دادم و گفتم باشه پس ۴ شنبه من کلا آزادم. گفت پس مصاحبه رو میذاریم چهارشنبه از ساعت ۱۰ تا ۲ بعد از ظهر. وقتی ایمیلمو چک کردم تازه فهمیدم همون شرکتیه که روز تولدم مصاحبه ی اول رو انجام دادم.

خلاصه روز مصاحبه شد و ما خیلی شیک با کت شلوار و کراوات رفتیم به سمت کمپانی. دو تا ساختمون خیلی بزرگ بود که روبروی هم قرار داشتن و هردوتاش مال کمپانی بود. وقتی میخواستم وارد ساختمون بشم، به اطراف که نگاه میکردم عین تو اول بعضی از این فیلما بود که دوربین آدمای مختلف با نژادهای مختلف رو نشون میده که خیلی شیک و سرحال وارد یا داخل یه ساختمون میشن و بعد یواش یواش رو شخصیت اصلی داستان زوم میکنه.

رفتم سمت میز اطلاعات، یه دختره خوشگل که معلوم بود یکم خواب آلوده نشسته بود، بهش گفتم با خانم Katy قرار دارم ، گفت چند لحظه صبر کنید. در حینی که داشت برچسب آماده میکرد برام که بزنم به سینه م بهش گفتم به نظر خواب آلود میای! گفت آره دیشب دیر خوابیدم ، منتظرم شیفتم تموم بشه برم بگیرم بخوابم. تو دلم گفتم آخه حیف تو نیست کم میخوابی، خدای نکرده پوستت خراب میشه نیشخند. گفتم عوضش آخر هفته نزدیکه و میتونی تخت بگیری بخوابی. گفت آره، بعد برچسب رو بهم داد و گفت بفرمایید بشینید الآن Katy میاد.

بعد از چند دقیقه یه خانم جوون و یکم تپل اومد سمت من و سلام کرد و گفت من Katy هستم ، بیا بریم یه دوری تو ساختمون بزینم. منم همراهش راه افتادم. شروع کرد توضیح دادن در مورد ساختمون و قسمت های مختلفش. یه جورایی مثل یه شهر کوچیک بود واسه خودش، مرکز خرید داشت، رستوران داشت، سالن ورزش داشت و همه ی اینا تو ابعاد بزرگ بود که من خیلی تعجب کردم و گفتم اینجا مثل یه شهر میمونه واسه خودش، گفت آره ما اینجارو اینطوری طراحی کردیم که کارمندا احساس راحتی کنن و شرایط خشک کاری حاکم نباشه.

بعد از کلی چرخوندن، بردم توی یک اتاق و گفت الآن مدیرهایی که میخوان باهات مصاحبه کنن میان، بعد گفت نوشیدنی هرچی میخوای بگو تا برات بیارم، گفتم آب لطفا. یکم که نشستم یه آقای جوونی اومد تو اتاق که به نظر میرسید هندی باشه، سلام علیک کرد و نشست. خودشو معرفی کرد که تو کدوم بخش کمپانی کار میکنه و یه تاریخچه ای از کارش هم گفت و بعد گفت شما از خودت بگو. منم شروع کردم از متن یک صفحه ای که حفظ کرده بودم از خودم گفتم و اینکه رشته م چی بوده چی شد که اومدم امریکا ، چی شد که به کامپیوتر علاقه مند شدم و اینکه چه کارایی تو زمینه ی کامپیوتر کردم. حدودا یه ۱۵ دقیقه واسش حرف زدم ، به نظر میرسید که خوشش اومده ، یه چندتا سئوال تخصصی کرد و بعدش گفت نوبت من تموم شده، نفر بعدی پشت دره.

من چون پشتم به درب ورودی بود برگشتم دیدم ۲ نفر پشت در منتظرن. وقتی این آقای هندی رفت بیرون ، یه خانم کره ای و یه آقای هندی اومدن تو. سلام علیک و دقیقا عین همون ماجرای قبلی شروع کردن خودشونو معرفی کردن. بعد از اینکه منم خودمو معرفی کردم این خانم کره ای کلی حال کرده بود با اینکه من خودم بدون نیاز به هیچ شخصی آموزش دیدم، همه ش زوم کرده بود رو اون و تو اون زمینه سئوال میکرد. بعد گفت تو سئوالی نداری؟ گفتم اگه ممکنه میشه بگید از شخصی که استخدام میکنید چه انتظاراتی دارید؟ اونم شروع کرد توضیح دادن که به چه کسی نیاز دارن. وقتی حرفاش تموم شد گفت ما دیگه وقتمون تموم شده نفر بعد پشت دره.

یه آقای امریکایی لاغر اومد تو و دقیقا همون ماجراها اتفاق افتاد البته با این تفاوت که ایشون از تجربه ی کاری من تو کنترل کیفیت خوشش اومد. اینطور که خودش میگفت ۲۲ سال بود که واسه ی شرکت کار میکرد.

۲ نفر بعدی یک آقای آلمانی و یک آقای چینی بودن که این دو نفر از همون اول نظر منو به خودشون جلب کردن به خاطر اینکه دقیقا همون چیزایی رو میخواستن که من توش تجربه داشتم. یه نفرو میخواستن برای طراحی اپلیکیشن برای گوشی های موبایل. با سئوال و جوابایی که رد و بدل شد احساس کردم زیاد از من خوششون نیومد. خیلی ناراحت بودم چون بین اینایی که تا الآن اومده بودن این ۲ نفر تنها کسایی بودن که تو زمینه ی تجربیات من نیروی انسانی میخواستن.

۲ نفر بعدی یه پسره هندی با یه پسره ی چینی بود که این دو تا سنشون تقریبا کم بود و کلا احساس کردم چیزی حالیشون نیست، اونا هم دقیقا نسبت به من همین حسو داشتن نیشخند.

۲ نفر بعدی یه خانم امریکایی و یه آقای چینی بود که خیلی خوششون اومد از من ولی من دیگه اینقدر خسته شده بودم که دیگه حرفاشونو زیاد نمیفهمیدم خنثی فقط از حالت چهره شون میفهمیدم که خوششون اومده.

۲ نفر آخرو باور کنین هرچقدر الآن فکر میکنم یادم نمیآد کیا بودن و اصلا چه حرفایی بینمون رد و بدل شد ولی مطمئنم که ۶ گروه بودن. تنها چیزی که یادمه ازشون اینه که بهم گفتن نفرای آخرن و من میتونم برم. وقتی داشتم بر میگشتم سرم گیج و بنگ بود ابله.

فردای اون روز واسم یک ایمیل اومد که باید ۲ تا امتحانه آنلاینه بدید. منم ۳-۴ تا از بچه های دانشجوی PhD  رو خبر کردم تا بشینیم امتحانو بدیم. آخه حیف بود که بچه ها سهیم نباشن تو این برنامه نیشخند. خلاصه با ۴ تا دانشجوی PhD سئوالات رو به اتمام رسوندیم. عصر همون روز Katy بهم زنگ زد و با کلی انرژی و خوشحالی گفت تبریک میگم بهت، گفتم قبول شدم؟ گفت آره، از ۶ تا مدیری که باهات مصاحبه کردن، ۴ تاشون دوشت داشتن که باهات همکاری کنن، تو باید انتخاب کنی که با کدوم گروه دوست داری کار کنی! آقا منو میگی اینقدر خوشحال شده بودم که میخواستم بگیرم لپای Katy رو بکشم نیشخند. گفتم اسم کسایی که دوست داشتن من تو گروهشون باشم رو لطفا بهم بگو. وقتی گفت به صورت ناباورانه ای دیدم همون گروهی که فکر نمیکردم از من خوششون اومده باشه( گروه آلمانیه و چینیه) و من خیلی دوست داشتم باهاشون همکاری کنم هم تو لیسته. خیلی خوشحال شدم و گفتم باشه من خبرشو تا هفته ی دیگه میدم بهتون.

پ.ن: این پست هم طولانی شد و مجبورم بقیه شو تو پست بعدی بنویسم، تازه یه مورد دیگه هم پیش اومده که میطلبه ادامه شو تو قسمت بعد بنویسم

  نظرات ()
۴۰۴- کار در امریکا (۱) نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱

نمیدونم قبلا در مورد Job Fair حرف زدم یا نه ولی خوب احتیاط یه توضیح کوچیکی میدم که در جریان قرار بگیرید. توی همه ی دانشگاه ها یه بخشی هست که وظیفه ش ارتباط دانشگاه با صنعته و محیط کار. اینا هر ترم یه نمایشگاه داخل دانشگاه برگذار میکنن.  تو این نمایشگاه غرفه دارها کارفرماها هستن که از شرکتهای خیلی بزرگ مثل گوگل و مایکروسافت و اپل گرفته تا شرکت های خصوصی کوچیک که حتی اسمشونم به گوش آدم نخورده شرکت میکنن. دانشجوهای دانشگاه بازدید کنندگان این غرفه ها هستن و هرکدوم همراه با رزومه هاشون میرن با شرکتی که دوست دارن اونجا کار پیدا کنن صحبت میکنن. این نمایشگاه ها فرصت خیلی خوبیه برای کسایی که داره درسشون تموم میشه و دنبال کار هستن البته برای کسایی که هنوز درسشون تموم نشده هم خوبه چون بیشتر شرکت ها به طور کارآموز با حقوق خوب استخدام میکنن.

ترم پیش یکی از این Job Fair ها تو دانشگاهمون بود و منم مثل همیشه رفتم ببینم کدوم شرکت اومده که برم باهاشون صحبت کنم. همینطور که داشتم تو لیست شرکت ها دنبال کمپانی هایی میگشتم که مهندس صنایع استخدام میکنن، چشمم افتاد به یه شرکت که نوشته بود برنامه نویس برای گوشی های موبایل! با خودم گفتم ضرر که نداره میرم باهاشون صحبت میکنم ببینم کارشون به چه صورته.

بعد از حدودا ۱۰ دقیقه نوبتم شد که با یکی از مسئولای غرفه صحبت کنم، بعد از سلام و احوال پرسی ازش در مورد کارشون پرسیدم و اینکه به چه نیروهایی احتیاج دارن. خوب برام توضیح داد که اپلیکیشن نویس برای گوشی های اپل و اندروید میخوان و خیلی چیزای دیگه که معلوم بود اصطلاحات کامپیوتریه و من ازش چیزی سر در نمیآوردم. گوشیمو در آوردم و دو تا اپلیکیشنی که طراحی کرده بودمو بهش نشون دادم و شروع کردم به توضیح دادن در مورد اینکه چه مراحلی رو طی کردم تا این اپلیکیشن ها تایید شد. وقتی صحبتهام تموم شد گفت شما رزومه تون همراهتونه؟ گفتم بله، بهش رزومه رو دادم. گفت من و سه نفر دیگه روی رزومه هایی که امروز میگیریم تحقیق میکنیم، اگه شرایط کافی رو داشتید باهاتون تماس میگیریم. با خودم گفتم ای نامرد مارو دودر کرد رفت نیشخند

هفته ها از اون قضیه گذشت و من کاملا فراموش کردم که رزومه م رو به این شرکت دادم. تقریبا دو هفته به تولدم بود که یک ایمیل دریافت کردم از دانشگاه که شما مصاحبه دارید از فلان شرک!!! یادمه یه دو ساعت داشتم فکر میکردم این شرکت کجا بوده و از کجا منو میشناسه! تاریخ مصاحبه م هم دقیقا روزی بود که جشن تولدمو میخواستم بگیرم.

یه سری اطلاعات از وبسایت کمپانی درآوردم که ببینم اصلا اینا دقیقا چیکار میکنن. کار اصلی کمپانی رزرو کردن پروازها به صورت آنلاینه که حدود ۸۰ درصد رزروهای پروازهای امریکا توسط این کموانی انجام میشه. اولین رزرویشن هواپیما به صورت آنلاین رو اینا سال 1960 انجام دادن. ۱۰۰۰۰ تا کارمند تو ۶۰ تا کشور دنیا دارن. البته کارای جانبی هم میکنن مثلا همراه با رزرو بلیط هواپیما، رزرو هتل و حتی تاکسی که مسافرو تا هتل ببره هم امکان پذیره. خلاصه اینارو که خوندم تازه فهمیدم کجا رزومه گذاشتم نیشخند

مصاحبه ساعت ۱ بعد از ظهر بود، دقیقا صبح همون روز تو دانشگاه UT Southwestern برای دو تا متخصص بیهوشی و یک جراح پلاستیک باید از موضوع تزم دفاع میکردم که قبول کنن باهام همکاری کنن. خلاصه روز خیلی پر کاری رو پیش رو داشتم. وقتی به سلامتی از موضوع تزم دفاع کردم و اونا خوششون اومد، با خودم گفتم خدارو شکر مرحله ی اولو خوب طی کردم، ایشالا واسه ی مصاحبه هم موفق عمل کنم.

ساعت ۱۲:۳۰ بود که رسیدم دانشگاه برای مصاحبه. توی اتقاق انتظار نشسته بودم تا اینکه یه پسر جوونی بود با پوست سفید، چشمای سبز نیشخند اومد گفت: حمید؟ گفتم بله. خودشو معرفی کرد و گفت بریم واسه مصاحبه. بعد از اینکه یه سری مشخصات مثل تاریخ فارغ التحصیلی و اینجور چیزارو پرسید گفت یکم در مورد خودت بگو، منم شروع کردم واسش گفتن که چی شد که اصلا یهویی از رشته ی صنایع سر از کامپیوتر درآوردم. حدودا یک ربعی واسش حرف زدم. نوبت به سئوالاش رسید، شروع کرد سئوالای تخصصی کامپیوتری کردن!

خوب منم که رشته م کامپوتر نبوده که به صورت پایه ای بلد باشم، یه سری اصطلاحاتی که میگفت رو نمیدونستم، خوب اولیشو پرسید گفتم نمیدونم ، دومی رو پرسید گفتم نمیدونم ، سومی رو پرسید دیدم نمیدونم، با خودم گفتم اگه اینجوری پیش بره که خیلی ضایعه، بهش رو راست گفتم ببین، من رشته م کامپیوتر نبوده، احتمال داره این چیزایی که داری سئوال میکنی رو من جواباشو بدونم منتها این اصطلاحایی  که به کار میبری رو بلد نباشم. ازش راهنمایی خواستم ، گفتم از سئوال اول شروع کن، یکم در موردش توضیح میدی؟ گفت باشه حتما، یکم که در موردش توضیح داد، گفتم آهان فهمیدم، شروع کردم جوابشو دادم. سئوال دوم رو توضیح داد ، اونم منظورشو فهمیدم و بهش جواب دادم ، سئوال سوم توضیح داد یکم ولی بازم نفهمیدم بعد گفت اولش با ((میم)) شروع میشه، آقا یهوی یادم افتاد جوابشو دادم، خلاصه خودش خوشش اومده بود از این روش، مثل مسابقه ی ۲۰ سئوالی شده بود نیشخند.

بعد از اینکه سئوالاش تموم شد بهم گفت تا دو هفته ی دیگه نتیجه ی مصاحبه رو بهتون خبر میدیم. جاتون خالی تو جشن تولد خستگی تمام روز در شد و کلی خوش گذشت. همونطور که اطلاع دارید حافظه ی بنده در حد ماهی قرمزه و هر ۳ ثانیه یکبار فرمت میشه، به همین دلیل وقتی ۲ هفته ی بعد باهام از همین شرکت تماس گرفتن، من اصلا یادم نبود که اینا کی هستن و چی میخوان. آخه یکم هم غیر منتظره بود چون عصر روز یکشنبه زنگ زدن، و من باخودم گفتم یکشنبه که تعطیله! خلاصه فقط تو حرفای خانمی که زنگ زده بود فهمیدم که گفت شما مصاحبه ی اول رو با موفقیت پشت سر گذاشتید و ما میخوایم ازتون دعوت کنیم برای مصاحبه ی دوم تشریف بیارید کمپانی.

پ.ن: ببخشید طولانی شد باید بقیه ش رو تو پست بعدی بنویسم

  نظرات ()
۴۰۳- ارائه ی تز نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱

دیروز بعد از اینهمه کار کردن روی تزم بالاخره رفتم ارائه دادم و خدارو شکر با موفقیت دفاع کردم  و پاس شدم!

موضوع تزم "حداقل کردن خطاهای انسانی توسط RFID در اتاق عمل". یعنی میخوام بگم دو ترمه دارم روش کار میکنم تا بالاخره به یاری خدا تموم شد. رشته ی من همونطور که میدونین مهندسی صنایع هستش ولی تزی که ارائه کردم منو کشوند به بحث های کامپیوتری و پزشکی. داورهایی که رو تزم نظارت داشتن دوتاشون از استادای خود دانشکده مون بودن، یکیشون که استاد خودم بود که باهاش کار میکردم، یک متخصص بی هوشی بود، یه جراح پلاستیک و یک استاد از بخش پرستاری.

به دلیل اینکه میخواستیم اتاق عمل رو شبیه سازی کنیم و خیلی چیزای دیگه مربوط به بیمارستان میشد مجبور بودم از استادایی استفاده کنم که در رشته ی پزشکی تحصیل کردن. از اونجایی که استادم با استادای دانشگاه های اطراف آشنا بود، منو به یکی از استادای دانشگاه Southwestern معرفی کرد تا برم براشون در مورد پروژه م و تزم توضیح بدم که اگه خوششون اومد باهام همکاری کنن و روی آزمایشاتی که انجام میدم صحه بذارن.

طی دو جلسه ای که با استادای این دانشگاه داشتیم، بالاخره جواب مثبت دادن و حتی بهم پیشنهاد دان که پروژه رو تو دو تا از بیمارستانای تازه تاسیسشون به صورت آزمایشی تست کنیم. مهر تایید گرفتن از یک جراح پلاستیک و دو تا متخصص بیهوشی کار خیلی سختی بود که به کمک خدا و بعد استادم اتفاق افتاد.

دیروز هم بعد از دفاع قرار شد که همین موضوع رو ادامه بدم برای دکترا که ایشالا وسعتش بدیم برای همه ی بخش های بیمارستان و نه فقط اتاق عمل. لازم به ذکره که قصد دارم ادامه تحصیل بدم برای دکترا ولی یه موردی پیش اومده که ممکنه یکم تصمیممو به تاخیر بندازه که تو پست بعدی به طور کامل توضیح میدم !

  نظرات ()
۴۰۲ - بیمارستان یا هتل! نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱

بابام از وقتی اومدیم اینجا شاید به جرات بتونم بگم به طور متوسط هفته ای دو بار میره دکتر واسه ی چک آپ قلب و بقیه ی چیزا، حالا بگذریم که با نامه و تلفن و ایمیل و اینجور چیزا وقتایی که نمیره دکتر هواشو دارن. میخوام از بیمارستانی واستون بگم که واسه ی یکی از عمل هاش بستریشون کردن.

صبح ساعت ۶ باید میرفتیم اونجا تا بابارو آماده کنن واسه ی عمل. علت عمل ،سوزوندن بخشی از قلب بود که زیادی کار میکرد و پالس اضافه میفرستاد و همین باعث میشد که ضربان اضافه تولید بشه و بعضی وقتا تا ۱۶۰ تپش در دقیقه برسه.

خوب صبح که رفتیم اونجا هم خواب آلود بودیم و هم استرس اینکه قراره چه اتفاقی بیافته رو داشتیم ولی وقتی خدارو شکر عمل تموم شد و بابا سالم اومد بیرون تازه چشممون به چیزای دیگه ی بیمارستان باز شد و تازه شروع کردیم به فهمیدن اینکه کجا اومدیم. من خودم به شخصه شروع کردم از طبقه ی اول به گشتن! اگه بخوام تو یک کلمه توصیف کنم این بیمارستان رو باید بگم "هتل"!

اینقدر این بیمارستان زیبا و دوست داشتنی بود و منظره های خوشگل داشت که اصلا دلت نمیخواست ازش بیای بیرون. در این حد که وقتی بابارو مرخص کردن ما تازه رفتیم آخرین طبقه که یه سری مبلمان داشت برای نشستن، اینقدر منظره ش قشنگ بود که یه نیم ساعتی همونجا نشستیم و عکس گرفتیم. در حالی که معمولا وقتی حرف از بیمارستان میاد همه به محض اینکه مرخص میشن دل تو دلشون نیست که از اون محیط خارج بشن ولی چنان محیط آروم و آرامش بخشی ساخته بودن که کاملا برعکس بود انگار اومده بودیم هتل و داشتیم لذت میبردیم لبخند.

  نظرات ()
۴۰۱- شیشه ی عینک نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱

من قبل از اینکه بیام امریکا رفتم یه چشم پزشکی که عینک بگیرم، یادم نیست جریانشو گفتم یا نه ولی خوب اینقدر بی همتی کره بودم واسه ی نرفتن به چشم پزشکی که وقتی خانم منشی ازم تست گرفت گفت عینک داری؟ گفتم نه! گفت یهویی چشمات اینطوری شد !!!! و اونجا بود که فهمیدم چشمام جدی جدی عینک میخواسته و پس از خریدن عینک تازه فهمیدم چقدر دنیا قشنگ بوده لبخند. من چشمام نزدیکو خوب میبینه ولی تو شب واسه ی رانندگی مسافت های دور رو بد میدیدم. شماره ی چشمام یکیش ۰/۷۵ اون یکیش فکر کنم ۱ شده. 

دردسرتون ندم ما عینک رو گرفتیم و اومدیم امریکا تا اینکه چند وقت پیش دیدم سیم فرم از زیر شیشه ی عینک در اومده و شیشه ش هم یه جورایی انگار تاب برداشته ، خلاصه بردمش تو یک عینک فروشی گفتم این درست بشو هست گفت نه، گفتم چقدر هزینه شه؟ گفت ۲۰۰ دلار فقط شیشه هاش.

والمارت یکی از بزرگترین خرده فروشی های سراسر امریکاست که هرچی بخوای توش میفروشن، حتی بانک هم داره و میتونی بری چکی چیزی داری نقد کنی، قیمتهاش هم تقریبا از همه جا کمتره. رفتم اونجا تو عینک فروشیش، یه دختر سیاه پوست قد بلند و خوش تیپ گفت: میتونم کمکتون کنم؟ گفتم میخواستم ببینم اگه بخواین شیشه های عینکمو عوض کنین چقدر میشه، گفت ۱۸۰ دلار تقریبا! بعد عینکمو بهش نشون دادم، گفت این سمیش از زیر در اومده بده تا برات درستش کنم، قبل از اینکه عینکو بهش بدم این سئوال حیاتی رو ازش پرسیدم ، گفتم "این شیشه ش خیلی تاب برداشته مطمئنی میتونی درستش کنی؟" گفت آره میتونم. عینکو گرفت و رفت.

بعد از حدودا یک دقیقه دیدم داره میخنده و میاد در حالی که یه تیکه شیشه ی عینک من تو یه دستشه و اون تیکه ش تو یه دست دیگه ش!!! منو میگی، میخواستم بگم ببند نیشتو ولی معادل مناسبی تو انگلیسی پیدا نکردم متاسفانه! اومد گفت متاسفم شیشه ی عینکتون شکست!!! گفتم متاسفی!!!!! تاسف تو به چه درد من میخوره من همون وقت ازت پرسیدم میتونی درست کنی یا نه که تو گفتی میتونی! گفت درسته ولی شیشه ی عینکتون مشکل داشت! گفتم من با تو صحبتی ندارم، برو بگو مدیرت بیاد، رفت تو اتاقی که اون پشت بود و بعد از چند دقیقه یه آقای کپل و قد کوتاه اومد و گفت چی شده؟ براش قضیه رو توضیح دادم، گفت شیشه ی عینک شما مشکل داشته و ما نمیتونیم کاری واسش بکنیم، گفتم اولا که هنوز میشد ازش استفاده کرد، دوما من به اون خانم گفتم که اگه نمیتونی دست نزن. دیدم شروع کرد دوباره بگه من واقعا متاسفم و از این حرفا! تو دلم گفتم واسه عمه ت متاسف باش که الآن میاد پیش چشمت! گفتم میخوام با مدیر والمارت صحبت کنم، گفت همین اطرافه الآن میرم صداش میکنم. 

بعد از پنج دقیقه دیدم با یه خانم خوش تیپ اومد در حالی که داشت هنوز براش توضیح میداد که چی شده! وقتی رسیدن به من، خانمه اول سلام علیک کرد و اولین سئوالی که پرسید این بود که "آیا وقتی میخواست عینک رو ببره که شیشه ش رو جا بندازه، بهتون گفت که این احتمال وجود داره که شیشه بشکنه؟" گفتم نه تنها اینو نگفت بلکه من بهش هشدار دادم که اگه مطمئن نیستی نکن این کارو! گفت خیلی ممنون، چند لحظه صبر کنید. بعد رفت سراغ آقا کپله ، یخورده باهاش صحبت کرد و دوباره دوتایی اومدن کنار من، آقا کپله گفت، درجه ی چشمتون رو بدید تا براتون شیشه هارو به صورت مجانی عوض کنم. گفتم آهان حالا شدی پسر خوب.

خلاصه یه ۱۸۰ دلاری تو این قضیه سود بردیم، لازم به ذکره که یه دونه شیشه هارو شکسته بود ولی هر جفتشو برام مجانی عوض کرد. شیشه هاش هم بردم چشم پزشکی که ببینم نکنه یه جنس بد انداخته باشه، که گفت نه شیشه های خوبیه و مشکلی نداره. راستش اگه مدیر والمارت هم کاری نمیکرد مطمئنن به پلیس زنگ میزدم و حقمو ازشون میگرفتم. خوبیه اینجا اینه که قانون قانونه، کسی نمیتونه دورش بزنه بالاخره به یکی که صدات برسه کمکت میکنه که حقتو بگیری.

  نظرات ()
۴۰۰- افق جدید نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱

میدونم که خیلی وقته که نیومدم اینجا ولی باور کنین تنبلی نبوده، جریان داشته، جریانشم از این قراره:

همونطور که تو یادداشت ۳۹۸ گفته بودم بیشتر دوستای دانشجوی دانشگاهیم تو مراسم اون دوستمون که فوت کرده بودن شرکت کردن و خوب بعد از مراسم فرصتی شد تا با بچه ها یه خوش و بشی بکنیم. در حین حرف زدن با یکی از دوستام بودم  و همینطور که حرف میزدیم چون رشته ش کامپیوتره بهش گفتم که واسه ی تزم احتیاج به یه نرافزاری دارم که باید سفارش بدم، اونم گفت برو خودت یاد بگیر خودت برنامه رو بنویس، گفتم چطوری؟ گفت یه پروفسور ایرانیه به اسم آقای دکتر مهران سهامی که تو دانشگاه استنفورد امریکا تدریس میکنه و ویدئوهای آموزشیش به صورت رایگان رو  سایت دانشگاه استنفورد گذاشتن.

وقتی اومدم خونه کنجکاو شدم ببینم این آقای سهامی چه شکلیه و چطوری درس میده که این دوستمونو جذب خودش کرده! در عین حال اینم بگم که با وجود اینکه رشته ی من صنایع هستش ولی به کارای کامپیوتری و مخصوصا برنامه نویسی خیلی علاقه دارم منتها هیچ وقت جور نشده بود که دنبال این حرفه برم.

خلاصه رفتم سر کامپیوتر و ویدئوی جلسه ی اول رو اجرا کردم! باورتون نمیشه اینقدر جذاب بود که انگار داشتم سریال لاست میدیدم، همینطور میخواستم ببینم قسمت بعدی چی میشه نیشخند. تو قسمت اول میگفت پیش نیاز این درس اینه که اگه از جلوی کامپیوتر رد شدین تشخیص بدین که کامپیوتر روشنه یا خاموشه نیشخند. خلاصه با کلی طرفند نکته های خیلی سخت رو میکرد تو کله ی بچه ها. زبان برنامه نویسی که یاد میده جاوا هستش که زبان آسونی نیست ولی خوب اینقدر قشنگ درس میده که آدم راحت یاد میگیره، البته علاقه هم میخواد. (لینک درس)

با اجازه تون هر ۲۸ تا ویدئو رو دیدم و همه ی تمرین هاشو انجام دادم و زبان برنامه نویسی جاوا رو یاد گرفتم. وقتی ویدئوها تموم شد رفتم سراغ بقیه ی درسها ببینم چه درسی رو باهاش حال میکنم که اونم ویدئوهاشو ببینم و یاد بگیرم. بین درسهایی که وجود داشت زبان برنامه نویسی برای گوشی های آیفون چشمم رو گرفت ( آدرس لینک). 

تو پرانتز اینو داشته باشید که خیلی وقت پیش یکی از دوستای خانوادگیمون بهم گفته بود که زبان برنامه نویسی برای گوشی های موبایل، رو به گسترشه و بازار کار خیلی خوبی داره، خلاصه با این زمینه رفتم شروع کردم به دیدن ویدئوها!

از اونجایی که آقای سهامی یه جورایی بدعادتمون کرده بود، این آقای استاد جدید زیاد به دلم ننشست چون انگار داشت چینی حرف میزد ، هیچی از حرفاشو نمیفهمیدم، منظورم انگلیسی حرف زدنش نیست منظورم اینه که درسش سخت بود. هرچقدر از سخت بودنش براتون بگم کمه، از هر روشی استفاده میکردم که درسو بفهمم ولی فایده نداشت. سه هفته گذشته بود و من هنوز جلسه ی دوم بودم و تو همون جلسه ی دومش کلی مشکل داشتم. شاید هر ویدئو رو ۵ تا ۶ بار میدیدم تا یه ذره یه چیزی بفهمم ولی بعضی وقتا ۵-۶ بار هم جواب نمیداد. ۳-۴ بار کلا تصمیم گرفتم که بی خیالش بشم و به خودم گفتم (( حمید این کار تو نیست)) ولی بازم صبح که میشد یه کرمی تو وجودم میگفت برو دنبالش. دفعه ی آخری که جدی جدی تصمیم گرفتم که بیخیالش بشم، ویدئو رو بستم و رفتم رو فیس بوک. یکی از دوستام یک ویدئو به اشتراک گذاشته بود که من اجراش کردم. ویدئو مربوط به یک مسابقه ی دوی صد متر میشد! وقتی مسابقه شروع شد یکی از دونده ها وسط راه پاش گرفت و نشست رو زمین ، اینقدر درد داشت که به سختی میتونست تکون بخوره، سرشو بلند کرد دید که دونده های دیگه دارن میدون ، بلند شد و شروع کرد با پای لنگ به سمت خط پایان یک پایی حرکت کردن، همون وقت پدرش اومد زیر کتفش رو گرفت و با هم به سمت خط پایان حرکت کردن تا اینکه به خط پایان رسیدن.

پایین ویدئو نوشته بود اون میدونست که مسابقه رو باخته ولی تا خط پایان همراه با پدرش رفت که مسابقه رو نیمه تموم نذاره! این ویدئو چنان تاثیری روی من گذاشت که دیگه اصلا قید ادامه ی کارو زدن از ذهنم بیرون رفت! به خودم گفتم ((حمید فوقش اینه که این زبانو نمیفهمی و چیزی یاد نمیگیری ولی تو باید تا خط پایان بری )). من تصمیم گرفتم و تمام ویدئوهارو دیدم .

الآن که دارم این متن رو مینویسم دو روزه از تایید شدن اولین اپلیکیشنم که برای آیفون طراحی کردم میگذره و من خدارو شکر میکنم که با نشانه هایی که جلوی پام گذاشت منو به سمتی هدایت کرد که میتونم بگم افق جدیدی در زندگیم ایجاد شده. 

بعد از ۴ ماه تلاش وقتی دیگه تقریبا برنامه نویسی به زبان Objective - C که مختص به محصولات اپل میشه رو یاد گرفته بودم رفتم پیش استادم که در مورد تزم باهاش صحبت کنم که بهم گفت تابستون چطور گذشت؟ گفتم تو این فرصت زبان برنامه نویسی برای گوشی های آیفون رو یاد گرفتم! داشت از تعجب شاخ در میاورد ، بهم گفت اگه یک اپلیکیشنه برام طراحی کنی ۵۰۰ دلار بهت میدم! گفتم خوشحال میشم بتونیم تو این زمینه با هم همکاری کنیم و طراحی رو شروع کردم و خدارو شکر  الان تو فروشگاه اپل هستش و میتونین ببینیتش ( آدرس اپلیکیشن ).

الآن دارم رو اپلیکیشن بعدی که بهم سفارش داده کار میکنم ، اونم ایشالا تو همین یک هفته ی آینده آماده میشه و میره توی اپل استور. خدارو شکر میکنم که بهم صبر داد تا بتونم این مراحل رو طی کنم و الآن خبر خوبشو به شما دوستای خوبم بدم!

پ.ن: اگه توی اپل استور اسم منو جستجو کنین اپلیکیشن رو براتون میاره ، کلمه ی کلیدی برای جستجو : hamidgh

  نظرات ()
۳۹۹- سلام زندگی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱

یه چند وقتی میشد که مامانم داشت تحقیق میکرد که برای ادامه تحصیل، کدوم دانشگاه ثبت نام کنه  تا اینکه سه روز پیش ازم خواهش کرد که با هم بریم یه دانشگاه که نزدیکمون بود واسه ی گرفتن اطلاعات بیشتر و صحبت با راهنمای اون رشته. وقتی ما راه افتادیم یکم هوا ابری بود ولی خوب خبری از بارون نبود. شاید قبلا هم گفته باشم که هوای تگزاس لحظه ای تغییر میکنه مثلا روزایی شده که ما ظهر کولر زدیم شب بخاری یا برعکس. خلاصه هنوز ۵ دقیقه نشده بود که راه افتاده بودیم، بارون شدیدی شروع شد طوری که برف پاک کن رو گذاشته بودم رو درجه ی ۳ و جواب نمیداد. ما هم مسیرمون طوری بود که باید از یک اتوبان بزرگ حرکت میکردیم. همینطور که داشتیم میرفتیم دیدم ماشینا ایستادن منم ترمز کردم! همین که ترمز کردم ماشین شروع کرد به لیز خوردن، دیگه کنترلش دست من نبود، هرچقدر فرمونو اینور اونور میکردم اصلا به جهتی نمیرفت که من میخواستم. لیز خورد لیز خورد بعد سر ماشین شروع کرد به سمت چپ چرخیدن و جلوی ماشین وارد لاین کناری شد یعنی یه جورایی ما زاویه ی ۹۰ درجه نسبت به ماشینایی که میومدن گرفتیم و با این۹۰ درجه چرخش راحت میتونستم ماشینای پشت سرمونو ببینم. وقتی ماشین ما ایستاد و ساکن شد دیدم که ماشینی که پشت سر ما بود یه ماشین از پشت زد بهش و داغون شد ولی چون با ما فاصله داشتن به ما نخورد. حالا منم داشتم این صحنه هارو میدیدم یه نگاه کردم دیدم یه تریلی با سرعت هرچه تمامتر داره بهمون نزدیک میشه و دستشو گذاشته رو بوق. دقیقا عین تو فیلما شده بود که یه ماشین رو ریل قطار گیر میکنه و راننده داره تلاش میکنه که ماشینو حرکت بده. با سرعت یه دنده عقب گرفتم و سر ماشینو از تو اون لاین کشیدم عقب! همه ی این چیزا در عرض ۱۰-۱۵ ثانیه اتفاق افتاد. اگه با اون سرعت زده بود به ما جفتمون کشته میشدیم، خیلی صحنه ی خفنی بود، خیلی خدا رحممون کرد، هنوز در شوک به سر میبریم.

  نظرات ()
۳۹۸- از همه جا از همه رنگ نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

یه چیزایی تو این چند وقت تجربه کردم که نمیدونم از کدوم شروع کنم واسه تعریف کردن! ترجیح میدم به ترتیبه زمان اتفاق تعریف کنم. اگه متن طولانی شد به بزرگواری خودتون ببخشید، ایشالا که جبران این چند وقت که نبودم بشه.

حدودا یکسال پیش پدرم با یه آقای ایرانی به خاطر مسائل کاری اینجا دوست شدند و بعد از یه مدتی این روابط خانوادگی شد و بابا مامان با این خانواده بیشتر در ارتباط بودن تا اینکه فهمیدیم که بچه هاشون تو دانشگاه ما هستن و با من دوست بودن و ما در جریان نبودیم. خلاصه این رفت و آمدهای بابا مامان ادامه داشت تا اینکه یه روز اومدن گفتن آقای فلانی رفته دکتر بهش گفتن که سرطان داری! از اون موقع دیگه بابا مامان ما ول کن این خانواده نبودن و یه جورایی تنهاشون نذاشتن چون اینجا با هیچکس به جز ما و یه خانواده ی دیگه در ارتباط نبودن. این نکته رو من بگم که اینجا تا دلتون بخواد خانواده ی ایرانی هست ، اینقدر زیادن که اگه هر هفته هرکدوم مهمونی بگیرن ، هیچ وقت تو یکسال دو بار یه جا مهمونی نمیرین ولی دلیل اینکه این خانواده با کسی رفت و آمد نداشتن رو من هنوزم نفهمیدم. این قضیه ادامه داشت تا اینکه ایشون حالشون خیلی بد شد و یه جورایی دکترا قطع امید کردن و گفتن که وقت زیادی نداره ولی خوشبختانه اینقدر روحیه شون بالا بود که بچه هارو آماده کرده بودن و خیلی بهشون روحیه میداد تا اینکه متاسفانه ایشون فوت کردند. از اونجایی که میدونستم هیچ کس رو اینجا ندارن وقتی این خبرو شنیدم با مامان رفتیم خونشون. بابا رو نبردیم چون بابا خودش ناراحتی قلبی داره گفتم خدای نکرده حالش بد میشه. وقتی رفتیم فقط ۴ نفر اونجا بودن که تازه ۲ نفرشونم این خانواده رو نمیشناختن و فقط به خاطر حس همدردی اومده بودن ( البته با جنازه میشد ۵ نفر ). زنگ زدیم به مرکز کفن و دفن مسلمونا و گفتیم بی زحمت یه دو تا نیرو بفرستین که اینجا یه مرده داریم. بعد از حدودا ۲-۳ ساعت یکی اومد دم خونه با تریپ طالبان، ریش تا زیر سینه هاش یه لباس مثل پاکستانیا پوشیده بود، از اینا که شلوارش پاچه هاش با زمین قهره و تا نزدیکای زانوشه. خدائیش یه لحظه فکر کردم عزرائیل اومده. بعد از کلی تلفن و هماهنگی بالاخره شروع کرد به پیچیدن جنازه. همینطور که میپیچیدش من داشتم با خودم فکر میکردم که این با این هیکلش عمرا نمیتونه این جنازه رو ببره بعد گقتم خوب تو این آمریکا با این همه پیشرفت مطمئنن الآن میره یه وسیله ای دستگاهی رباطی چیزی میاره که این سه طبقه رو بره پایین. کارش که تموم شد یه نگاه اطرافش کرد دید تنها مردی که اونجاست من هستم، گفت ممکنه کمک کنی؟

اونجا بود که گفتم خاک بر سر امریکا با این عقب افتاده گیش! خلاصه رفتم سر جنازه رو گرفتم و راه افتادیم. اول من سر جنازه رو گرفتم و خوب مشکلی نبود ولی یک طبقه که رقتیم پایین یهو وسط پله ها این یارو عزراییله یه چیزی به عربی گفت و ته جنازه رو گذاشت رو زمین و اومد جایی که من ایستاده بودم و گفت تو برو تهشو بگیر! منم ساده و بدبختانه رفتم تهشو گرفتم. آقا چشمتون روز بد نبینه ، چون پایین جنازه رو گرفته بودم ، هر لحظه احساس میکردم الآنه که جنازه از تو برانکارد بیاد تو حلقم. خلاصه تو دلم یه چندتا ناسزا به عربی بهش گفتم و به هر ترتیبی بود جنازه رو تا تو ماشین رسوندیم. خلاصه تو زندگیمون مرده کشی نکرده بودیم که به این افتخار هم نائل شدیم. فقط این نکته رو متذکر بشم که برای مراسم خاکسپاری و هفته، بچه های دانشگاه و خانواده هایی که میشناختیم این خانواده رو تنها نذاشتن و یه جمعیتی حدودا ۸۰-۹۰ نفر جمع شدن و مراسم خیلی آبرومندانه برگذار شد.

نزدیکای عید بود که بهمون خبر دادن که عموم تو ایران حالشون بد شده! هر شب زنگ میزدیم و خبر میگرفتیم ولی متاسفانه هر روز بدتر و بدتر میشدند تا اینکه عموهام و پدرم که اینجا بودن تصمیم گرفتن که برن ایران. بابا اینا تو هواپیما بودن که به ما خبر دادن عموم فوت کردن! ایشالا هیچوقت تجربه ش نکنین، خیلی لحظات سختی رو پشت سر گذاشتیم. دوست ندارم زیاد وارد این قضیه بشم چون هربار که یادم میافته واقعا حالم بد میشه.

امتحانای بنده همین امروز به اتمام رسید و تابستون رسما از امروز شروع شد. اگه خدا بخواد آخرین امتحانای دوره ی کارشناسی ارشدم بود و فقط طزم مونده که ایشالا ترم دیگه شروع به کار میکنم. چند روز پیش بود که از طرف دانشگاه یک ایمیل گرفتم که به زبون خودمون حاوی این بود که شما به عنوان مهندس نخبه در رشته ی مهندسی صنایع انتخاب شدین و باید در جشنی که به همین مناسبت گرفته شده شرکت کنین. اولش فکر کردم الکیه بعد رفتم از یکی از دوستام که داره دکترای صنایع میخونه پرسیدم گفت این خیلی چیزه خوبیه و حتما برو. جشن تقریبا مثل جشنای فارغ التحصیلی بود با این تفاوت که ما لباس مخصوص نداشتیم ولی اون کسایی که مراسم رو اجرا میکردن لباسای مخصوص داشتن. حدودا ۱۴-۱۵ نفر بودیم که به ترتیب چیدندمون و رفتیم وارد سالن شدیم. شخصی که قیافه ش رو مثل قاضی های دادگاه درست کرده بودن شروع کرد به صحبت و تاریخچه ی این جشن و اینکه پایه گذاراش کیا بودن، بعد گفت بلندشید بایستید و دست راستتون ببرید بالا و هرچی من میگم تکرار کنید. بعد یه قسمی خوردیم که هرچی فکر میکنم دقیقش یادم نمیاد ولی یه چیزی تو مایه های مهندس صنایع وفادار به سیستمی باشیم که بقیه ی مهندسای صنایع رو کمک میکنن. بعد یکی یکی رفتیم تو کتابی که اسممون نوشته شده بود امضا کردیم و اسممون رو با دست خط خودمون نوشتیم. اون آخر هم بهمون یه کلید طلا دادن که به سینه وصل میشه و نماد عضویت در این مجموعه هستش. همینطور مدرکی که نشون میده به عنوان مهندس صنایع ممتاز شناخته شدیم!

ما که تو این پست از هر دری حرف زدیم پس اجازه بدین از خفن ترین صحنه ی زندگیم هم براتون بگم که یکم از اون حال و هوای مرده و اینجور چیزا بیاین بیرون. قبلش بگم که این قسمت یکم مورد داره لطفا بچه های زیر سن قانونی نخونن. راستش مامان و بابا رفته بودن بیرون و چون کارشون طول میکشید به من زنگ زدن گفتن برو آتیشو روشن کن تا ما بیایم کبابو بذاریم رو آتیش! ما هم مثل بچه های خوب رفتیم رو بالکن تا باربیکیو یا همون منقل خودمونو آماده کنیم. خوب مثل همیشه دوستان عزیز و گرامی کنار استخر داشتن آفتاب میگرفتن که یهو دیدم سه تا از دخترا اومدن به سمت درب ورودی استخر جایی که شمشاد کاشتن و اومدن پشت شمشاد ها. حالا پشت شمشاد ها دقیقا میشه سمت خونه ی ما و فاصله ی ما هم تا شمشاد ها یه چیزی حدودا ۱۵ الی ۲۰ متره. منم کنجکاو شدم ببینم میخوان چیکار کنن که یهو دیدم سه تاییشون با هم همون دو تیکه ای هم که پوشیده بودن، درآوردن!!! حالا نمیدونم جریان شرط بندی بود، مست کرده بودن یا اینکه دیوونه شده بودن چون این کار جرمه و پلیس با دستبند میبره. خلاصه من دچار افسردگی روحی شدم از اون موقع و احتیاج به دلداری دارم، لطفا دلداری یادتون نره.

به عنوان آخرین پاراگراف میخواستم بگم صدای آبی ها و قرمزا رو نمیشنوم!!! پیشاپیش قهرمانی سپاهان رو تبریک میگم و امیدوارم یه تیم تو لیگ برتر پیدا بشه که در حد سپاهان باشه! خسته شدیم از بس قهرمان شدیم و حریف نبود، اینطوری حال نمیده نیشخند

پ.ن: از دوستای عزیزم که لطف کردن تو این مدت اینجارو تنها نذاشتن متشکرم و دست گلشون رو به گرمی می فشارم، راستش نخواستم تو زمانی که به خاطر از دست دادن عموم عزادار بودم آپدیت کنم ، چون هرکس به اندازه ی کافی تو زندگیش مشکلات داره و دوست ندارم تازه وقتی میاد اینجا یه مطلب غم انگیز بخونه، این بود که ترجیح دادم یکم از اون حال و هوا در بیام بعد آپدیت کنم

  نظرات ()
۳۹۷- آشغال ۱۰۰۰ دلاری نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠

این آب و هوای تگزاس اصلا هیچی روش ننوشته! باورتون نمیشه مثلا همین چند روز پیش نزدیکای ظهر هوا آفتابی بود با ۱۵ درجه سانتیگراد بالای صفر، شبش من تو خونه داشتم رو اینترنت میچرخیدم که دیدم دوستای دانشگام رو فیس بوک پست گذاشتن که ((برررررررررف)) اول فکر کردم دارن مسخره بازی در میارن، بعد دیدم ممکنه تکی تکی مسخره بازی در بیارن ولی هیچ وقت دسته جمعی اونم رو فیس بوک مسخره بازی در نمیارن، این بود که رفتم یه نگاه به بیرون کردم دیدم بله برررررررف! یا مثلا زمستون پارسال یه روز ظهرش ما کولر روشن کردیم، شبش بخاری نیشخند.

همه ی اینارو گفتم که توجیه کنم که چرا سرما خورده بودم! بله سرما خوردم ولی خدارو شکر خیلی شدید نبود. ماجرا از اونجایی شروع شد که بابام میخواست منو برسونه دانشگاه، سوار ماشین شدیم و طبق معمول بابا کنار مخزن زباله نگه داشت تا ... چیه انتظار دارین بگم تا خودم بپرم تو مخزن!!! نخیر ... تا آشغالامونو بندازیم توش. چون آشغالا طرف من بود ، من شیشه رو باز کردم و مخزن رو نشونه گرفتم و انداختم توش ولی متاسفانه یه بطری پلاستیکی شیر که همراه با اون پرت کردم نیافتاد تو مخزن. از اونجایی که سرما خورده بودم، این بی فرهنگی رو به جون خریدم و پیاده نشدم که برش دارم. بابا راه افتاد و مشغول حرف زدن شدیم ، حدودا یه ۱۰۰ متری دور نشده بودیم که دیدیم صدای آژیر میاد!!! یه نگاه به پشت کردیم دیدم به به آقا پلیسه!

بابا نگه داشت، پلیسه اومد کنار شیشه به بابام گفت به بغل دستیت بگو کارت شناساییشو بده! منم گواهی نامه مو دادم بهش. برد تو ماشین خودش بعد از چند دقیقه اومد گفت، میری بطری که انداختی رو برداری یا ۱۰۰۰ دلار جریمه ت کنم؟ با خودم گفتم: معلومه که میرم عزیزم اصلا هر چی بطری تو شهر هست واست جمع میکنم فقط اسم هزار دلارو نیار که قلبم ضعیفه تازه اونم دلاره ۱۹۰۰ تومن نیشخند. چنان احساس بدی بهم دست داده بود به خاطر کاری که کردم، آخه جدا من عادت ندارم آشغال تو خیابون بریزم چه برسه تو محوطه ی محل زندگیمون. ولی به خاطر این سرما خوردگی لعنتی یه همچین کار زشتی کردم. خلاصه نادم و پشیمان شدم.

نکته ی اخلاقی: آزادی نداریم اینجا، یه آشغال نمیشه انداخت بیرون نیشخند

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه