
هر سال شب یلدا که میشه ، تقریبا همه ی فامیل پدریم ، به نوبت خونه ی یکی از عموهام یا پدربزرگم جمع میشیم و اون شبو تا آخرش کنار همدیگه ایم . بعد از اینکه مراسم بخور بخور تموم میشه ، صاحب خونه یه ظرف نیمه پر از آب میآره و جلوی تک تک مهمونا میگیره ، هر کسی میخواد فالش گرفته بشه یه انگشتر میندازه تو آب ( منم اونشب یه انگشتر از مامانم غرض کردم و انداختم تو آب ) . وقتی همه ی انگشترا تو آب ریخته شد ، ظرف رو با یه دیوان حافظ میدن به پدربزرگم .
بعد از اینکه همگی واسه شادی روح حافظ یه حمد و سوره میخونن ، پدربزرگم چشماشو میبنده و دستشو میکنه تو ظرف و یکی از انگشترا رو میکشه بیرون . مال هر کی که باشه ، نیت میکنه تا واسش فال بگیرن .
امسال وقتی نوبت به من رسید ، بی اختیار به فکر شما افتادم و نیت کردم که بالاخره من باید چه کار کنم ، که این غزل اومد :
معاشران گره از زلف یار باز کنید شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ ببانگ بلند می گویند که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
بجان دوست که غم پرده ی شما ندرد گر اعتماد بر الطاف کار ساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید ، شما نیاز کنید
نخست موعظه ی پیز صحبت این حرفست که از مصاحبت ناجنس احتراز کنید
هر آنکسی که درین حلقه نیست زنده به عشق برو نمرده به فتوی من نماز کنید
و گر طلبی کند اغلامی از شما حافظ حوالتش به لب یار دلنواز کنید
اونشب این شعرو روی کاغذ نوشتم و گذاشتمش تو جیبم ، تا دیشب که یهویی چشمم افتاد بهش و گذاشتمش رو وبلاگ .