










این بار خدا مرام کُشَم کرد . نمی دونم چرا اینقدر اتفاقای خطرناک واسه من میافته
.
این ترم یه درس داریم به نام << کنترل پروژه >> ، که همونطور که از اسمش پیداست ، باید از یه پروژه ای که در حال اجراست ، گزارش تهیه کنیم . استادمون بهمون پیشنهاد کرد که اگه پروژه ای که انتخاب میکنین ، احداث یک سوله باشه ، خیلی راحت ترین . منم با پدرم درمیون گذاشتم و ایشون هم ، یه کارخونه ای ( به نام سارنج سوله ) رو به من معرفی کردن که برم سر یکی از پروژه هاشون . کمپانی سارنج سوله ، ساختِ یک کارخونه ی تولیدِ ماکارونی رو به عهده گرفتن که این کارخونه ، ظرفِ ۵ ساعت ، مواد خام رو تبدیل به ماکارونی میکنه . در حالی که کارخونه های دیگه ی ماکارونی سازی ( مثل مانا ، تک ، ... ) ظرف ۴۸ ساعت ماکارونی رو تولید میکنن . راستی اسم ماکارونیش هم ماکارونی خوش نامه . محل سوله هم ۲۰ کیلومتر بالاتر از شاهین شهره .
امروز با دو تا از دوستام رفته بودیم ببینیم چند درصد پروژه تکمیل شده . موقع برگشت از اتوبان اصفهان- تهران ، من داشتم تو خط سبقت با سرعت ۹۰ تا میرفتم . یه تریلی ۱۸ چرخ هم داشت نادست از من سبقت می گرفت ( یعنی از سمت راستِ من ) . در حینی که داشت سبقت می گرفت ، دیدم خیلی داره بهمون نزدیک می شه ، این بود که دستمو گذاشتم رو بوق ، ولی شیشه ش بسته بود ، صدای تریلی هم تو گوشش پیچیده بود . وقتی دیدم نمی شنوه ، تا می تونستم به جدول کنارم نزدیک شدم و پامو گذاشتم رو ترمز . ولی از بس بهمون نزدیک شد تایراش گرفت به ماشین و باهامون تصادف کرد
( الآن که دارم تعریف میکنم ، خودم از ترس دارم می میرم ) . من که تا اون موقع سرعتم به ۱۰-۲۰ کیلومتر بر ساعت رسیده بود ، ترمز گرفتمو کامل ایستادم . ولی وقتی دیدم تریلیه اصلا انگار نه انگار که چیکار کرده ، سریع گازشو گرفتمو رفتم جلوش ، آروم ، آروم ترمز کردم ( این قسمتش هیجان خاصی داشت ، آخه تریلی به اون بزرگی رو نگه داشتن ، خیلی حال میده ) .
خلاصه ، وقتی راننده ی تریلی اومد پایین و ماشین ما رو دید ، اولش باورش نشد که خودش تنهایی این کار رو کرده ، ولی وقتی رنگای ماشینمونو رو تایرای خودش دید تازه فهمید که ۳ تا ۱۵ ملیون ( دیه ) از بیخ گوشش گذشته . اگه من یکم دیرتر ترمز کرده بودم ماشین با فشار ِ تریلی میرفت تو بلوار و بعدش ...
اول زنگ زدیم به ۱۱۰ ، ولی از بس دیر کرد ، خودمون مسئله رو حل کردیم
.