+ ۱۷۷- دزدای پررو

دیشب حدودا ساعتِ ۷ ، پسرعموم ( نوید ) باهام تماس گرفت و ازم خواهش کرد که اون شبو با هم باشیم ، چون عموم و خانمشون رفته بودن تهران . منم که خیلی دلم هواشو کرده بود دعوتشو قبول کردمو ساعت ۸ قرار گذاشتیم که بیاد دنبالم که بریم بگردیم . بعد از اینکه گشت و گذارامونو زدیم ، راهیه خونه ی عموم شدیم . وقتی در رو باز کردیم دیدیم یه نفر تو خونه س . نوید گفت : حمید بپر چوبو از تو ماشین بردار بیار . منم سریع قفل ماشین با یه چوب بزرگی که تو صندوق عقب بود رو آوردم . وقتی رفتیم تو ، دیدیم باجناق عموم ( علی ) داره به دزدگیر خونه ور میره . وقتی فهمیدیم که دزد نیست ، یه نفس راحتی کشیدیم و ازش پرسیدیم که چی شده ؟  گفت : یه ۲-۳ بار دزدگیر خونه روشن شد و به خونه ی ما تلفن زد ، اومدم ببینم مشکلش چیه ! 

بعد از اینکه حسابی آزمایشش کردیمو خیالمون راحت شد که درست کار میکنه ، علی خداحافظی کرد و رفت . ولی هنوز چند ثانیه از رفتنش نگذشته بود که دیدیم برگشت . گفتیم : چی شده ؟   گفت : درب خونه ی همسایتون بازه و چراغاشون خاموشه !!!!!!!!

منو نوید دوباره چوب با قفل رو برداشتیم و رفتیم به طرفِ خونه ی همسایه ، اول یه چند تا زنگ زدیم ، ولی کسی جواب نداد . درب خونه رو یکم بیشتر باز کردیمو شروع کردیم به صدا زدن صاحب خونه ولی هیچ کس جوابمونو نداد . سریع به ۱۱۰ زنگ زدیم و گزارش دادیم . حدودا ۱۵ دقیقه بعد ۱۱۰ اومد . یکیشون اسلحه شو درآورد و آروم رفت تو ، ۳ نفر از همکاراش هم باهاش رفتن تو . بعد از ۴-۵ دقیقه ، همونی که اول رفته بود تو اومد و کلید کنتور رو زد ( همه ی چراغا روشن شد ) . بعد رو کرد به ما و گفت : تشریف بیارین تو ( می خواستم بگم : نه مرصی همینجا خوبه ولی نمیشد ) . وقتی رفتیم تو ، دیدیم آقا دزده به وسایل الکتریکی علاقه ی خاصی داشته ، تلویزتون ، ماهواره ، ضبط ، کامپیوتر ، تلفن ، همه رو برده بود . وقتی واسه رئیس پلیسه تعریف کردیم که دزدگیر خونه ی عموم اینا هم به صدا در اومده ، گفت : معمولا همشون همین کارو میکنن ، اول کنتور خونه رو قطع میکنن ، اگه صدای دزدگیر اومد ، فرار میکنن ولی اگه خونه دزدگیر نداشت ، میرن تو . 

وقتی که صاحب خونه اومد ، ازش پرسیدیم چرا دزدگیر رو روشن نکردی ؟  گفت : آخه تو همین کوچه بغلی مهمونی دعوت بودیم ( از بس این جمله منطقی بود با قرمز نوشتم ). 

هرچند من با پسرعموم رودربایستی ندارم ولی اون شب تو رودربایستی خونه شون خوابیدم  . البته خواب که چه عرض کنم ، بی خوابی . آخه همه ی چراغای خونه رو روشن کرده بودیم . به خودم گفتم اگه دزد بیاد و حال و روز ما رو ببینه ، از بس میخنده دل درد میگیره بر میگرده . 

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٤ دی ۱۳۸۳
تگ ها: خاطرات