
دیروز صبح با دوستام قرار گذاشتیم که بریم کله پاچه بخوریم ( نمیدونم کله پاچه دوست داری یا نه ، واسه همین نمیتونم بگم جات خالی ) .
اینقدر خوردیم که مجبور شدیم واسه اینکه - وقتی میریم خونه - دوباره بشناسنمون ، بریم کنار زاینده رود قدم بزنیم
( واسه اینکه جمله ی قبل رو بفهمی ، باید چند بار بخونیش ، چون خودمم دفعه ی اول نفهمیدم ) .
همینطور که داشتیم قدم میزدیم ، چشمم افتاد به یه فال گیر . ناخودآگاه رفتم به طرفشو شروع کردم به خوندن مقوایی که کنارش گذاشته بود :
۱- فال گرفتن ۲۰۰ تومان
۲- طالع بینی ۴۰۰ تومان
۳- سرکتاب باز کردن ۶۰۰ تومان
توقف بیجا مانع کسب است
منم چون به فال خیلی اعتقاد دارم ، تصمیم گرفتم یه فال بگیرم . این بود که بهش گفتم : حاج آقا یه فال واسه ما میگیری ؟ یه نگاهی به من کرد و یه کاغذ برداشت و گفت : اسمت چیه ؟ گفتم : حمید ،( روی کاغذ نوشت ) ، اسم مامانمم پرسید ( اونم روی کاغذ نوشت ) . بعد دو تا عدد رو با هم جمع کرد و گفت : میشه ۵۳ . کتابی که کنار دستش بود رو باز کرد و گفت : چون توی بچگی یه خطر بزرگی از بیخ گوشت گذشته ( احتمالا منظورش خت.. کردنم بوده ) واسه همین ۹۰ سال عمر می کنی . توی تجارت موفق میشی و پول خوبی به جیب میزنی . از برادر و خواهر سودی عایدت نمی شه ولی از پدر و مادرت میشه ، واسه همین بهشون خیلی احترام بذار .
تا اینجاشو یه جورایی میشد باور کرد ولی آخرش دراومد گفت : ۳ تا زن میگیری که از ۲ تاشون بچه دار میشی 



!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بنده در همین جا نظرمو عوض می کنم و مثل بقیه ی مردا اعلام میکنم که به فال هیچ اعتقادی ندارم . البته باید به این نکته توجه کرد که فال ۲۰۰ تومنی بهتر از این نمیشه .
خلاصه با این حرفِ آقای فالگیر تمام کله پاچه ها به دهنم زهر شد
.