حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۳۸- بچه ها نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٢

Children

چقدر دنیا از دید بچه ها زیباست ، همه چیزو همونی که هست میبینن ، بی شیله پیله ، صاف و صادق .

دیشب عموم با داماداشون اومده بودن خونه ی ما . دختر عموم یه دختر کوچیک ( به اسم نگین‌ ) داره که تازه میره مهد کودک . من همینطور که نشسته بودم پیش مهمونا دیدم اومد دستمو گرفت و گفت :  حمید بیا !   منم که سرم درد میکنه واسه سر و کله زدن با بچه ها ، پا شدم دنبالش رفتم . منو برد توی اتاقم و گفت : اجازه هست به این ( گیتار) دست بزنم . گفتم : آره عزیزم ، بعد گیتارو از جاش برداشتمو گذاشتمش تو دلش . اینقدر کوچیک که پشت گیتار گم شد . بعد شروع کرد به تکون دادن سیمای گیتار ، یخورده که زد گفت : حالا تو بزن ، گیتارو ازش گرفتم و آهنگ قد و بالای ویگن ( رحمت الله علیه‌ ) رو شروع کردم به زدن ، خیلی از آهنگ خوشش اومد ، بعد پرسید : چرا دستتو میذاری رو سیما ؟  گفتم واسه اینکه صداش تغییر کنه .

خلاصه حسابی سئوال پیچم کرد ، منم به تموم سئوالاش جواب دادم . بعد شروع کرد از خوابهایی که تا حالا دیده بود واسم گفت . میگفت یه بار خواب دیده واسش خواستگار اومده ( اینو که گفت دیگه نتونستم جلو خندمو بگیرم ) .  یه بارم با خالش تو آسانسور خونشون گیر میکنه ، که مجبور میشن آژیر خطرو به صدا در بیارن ( البته این یکی دیگه خواب نبوده ) .

بهش گفتم : همسایه هاتونم تا حالا تو آسانسور گیر کردن ؟  گفت : " آره یکی از همسایه هامون دکمه های توی آسانسورو بلد نیست ، اونوقت تا میره تو آسانسور ، همشو فشار میده ، خوب معلومه که تو هر طبقه آسانسور می ایسته ،‌ بعد فکر میکنه آسانسور خراب شده ، بعد زنگ خطرو میزنه " . ازش پرسیدم اسم همسایتونو بلدی ؟ گفت : " یاسمن "  . گفتم شوهر داره ؟  گفت آره ۲ تا شوهر داره ، با یه حالت تعجب گفتم چرا ۲ تا ؟  گفت آخه یکیشونو طلاق داده .

بعد شروع کرد از کارایی که روزا تو خونه میکنه تعریف کردن . میگفت : " من هر روز با یه آهنگ تمرین رقص میکنم " ( راستی یادم رفت که بگم رقصش حرف نداره ) . اینقدر میخ حرف زدنش شده بودم که نفهمیدم زمان چه شکلی گذشت . آخر کارم گرفتم حسابی بوسش کردم  ()و هی واسش زدم به تخته .

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه