
چقدر دنیا از دید بچه ها زیباست ، همه چیزو همونی که هست میبینن ، بی شیله پیله ، صاف و صادق .
دیشب عموم با داماداشون اومده بودن خونه ی ما . دختر عموم یه دختر کوچیک ( به اسم نگین ) داره که تازه میره مهد کودک . من همینطور که نشسته بودم پیش مهمونا دیدم اومد دستمو گرفت و گفت : حمید بیا ! منم که سرم درد میکنه واسه سر و کله زدن با بچه ها ، پا شدم دنبالش رفتم . منو برد توی اتاقم و گفت : اجازه هست به این ( گیتار) دست بزنم . گفتم : آره عزیزم ، بعد گیتارو از جاش برداشتمو گذاشتمش تو دلش . اینقدر کوچیک که پشت گیتار گم شد . بعد شروع کرد به تکون دادن سیمای گیتار ، یخورده که زد گفت : حالا تو بزن ، گیتارو ازش گرفتم و آهنگ قد و بالای ویگن ( رحمت الله علیه ) رو شروع کردم به زدن ، خیلی از آهنگ خوشش اومد ، بعد پرسید : چرا دستتو میذاری رو سیما ؟ گفتم واسه اینکه صداش تغییر کنه .
خلاصه حسابی سئوال پیچم کرد ، منم به تموم سئوالاش جواب دادم . بعد شروع کرد از خوابهایی که تا حالا دیده بود واسم گفت . میگفت یه بار خواب دیده واسش خواستگار اومده ( اینو که گفت دیگه نتونستم جلو خندمو بگیرم ) . یه بارم با خالش تو آسانسور خونشون گیر میکنه ، که مجبور میشن آژیر خطرو به صدا در بیارن ( البته این یکی دیگه خواب نبوده ) .
بهش گفتم : همسایه هاتونم تا حالا تو آسانسور گیر کردن ؟ گفت : " آره یکی از همسایه هامون دکمه های توی آسانسورو بلد نیست ، اونوقت تا میره تو آسانسور ، همشو فشار میده ، خوب معلومه که تو هر طبقه آسانسور می ایسته ، بعد فکر میکنه آسانسور خراب شده ، بعد زنگ خطرو میزنه " . ازش پرسیدم اسم همسایتونو بلدی ؟ گفت : " یاسمن " . گفتم شوهر داره ؟ گفت آره ۲ تا شوهر داره ، با یه حالت تعجب گفتم چرا ۲ تا ؟ گفت آخه یکیشونو طلاق داده .
بعد شروع کرد از کارایی که روزا تو خونه میکنه تعریف کردن . میگفت : " من هر روز با یه آهنگ تمرین رقص میکنم " ( راستی یادم رفت که بگم رقصش حرف نداره ) . اینقدر میخ حرف زدنش شده بودم که نفهمیدم زمان چه شکلی گذشت . آخر کارم گرفتم حسابی بوسش کردم (
)و هی واسش زدم به تخته .