اینقدر از تو نوشتم , بی آنکه ...
پای نوشته هایم
سلامی.. نشانی... یا جوابی از تو ببینم...
اشکالی ندارد سکوتت را می گذارم پای رضایت...
آدمک ... رویای آبی
سلام نگفته فرصت خداحافظی هم ندادی.... پس من کی عاشقت شدم... بگو...
آدمک ... رویای آبی
نگاهم که می کنی فقط می توانم در چشمانت خیره شوم... دست من نیست... هیچ کجا اینقدر عشق یکجا ندیده ام...
آدمک ... رویای آبی
دیر زمانی است تو را ندیده ام... تو در دلم جا گرفته ای ... چشمانت در چشمانم ... اما دلم بیقراری می کند.... دلم برای چشمانت تنگ شده است...
آدمک ... رویای آبی
دیشب هر چی از چشمات یادم بود بود روی بوم کشیدم... امروز هرکی اونو دید گفت:(( چه آسمون معرکه ای...)) نمی دونم اگه اون چیزی که من دیدم رو می دیدن چی می خواستن بگن...
آدمک ... رویای آبی
تو بودی و من بودم و یک روز ز عمر
من مانده ام و یاد تو و باقی عمر...
آدمک ... رویای آبی
خورشید نگاهت هر برفی را آب می کند... جز برفی که بر مو هایم نشست در زمستان فراقت...
آدمک ... رویای آبی
مرا که روبرویت چون آینه بودم شکستی... حاصل هزار تکه ای نا منظم که منم.... و تو که تا اخر عمر باید درتکه های اینه دنبال تکه تکه وجودت بگردی... اما یک تکه از وجودت تا ابد پیش من خواهد بود ... قلبت... نمی دانم بدون ان چه خوهی کرد؟
آدمک ... رویای آبی
((به یاد داشته باش که یک مرد عشق را پاس می دارد...
یک مرد هر چه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد , آنچه فدا کردنی است,فدا می کند
آنچه شکستنی است, می شکند و آنچه را که تحمل سوز است, تحمل می کند
اما ...
هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود...))
آدمک ... رویای آبی