
وای که چقدر دلم واسه وبلاگ تنگ شده بود ( همینطور واسه ی U ) . گفتیم امتحانامون که تموم بشه ، یه نفس راحتی میکشیم ولی نفس راحت که نکشیدیم هیچ ، نفس ناراحت هم نذاشتن بکشیم .
روز آخری که واسه امتحانا میومدم دانشگاه ، برگشتنه توی اتوبوس با چند تا از دوستام بحث از سایتای اینترنتی شد و اینکه با چه برنامه ای زیباتر میشه یه سایت رو طراحی کرد . تا اینکه از دهنم در اومد و گفتم : " با Photoshop هم طراحی های جالبی میشه واسه سایتا کرد " . یهویی یکی از دوستام گفت مگه بلدی با Photoshop کار کنی ؟ گفتم : اِی یه چیزایی بلدم ، گفت : نه ((یه چیزایی بلدم)) به درد ما نمیخوره ، اگه کامل بلدی بگو ! منم یه خالی ِ خیلی کوچیک بستم و گفتم : کامل کامل بلدم . گفت : شنبه ( ۴ بهمن ) ساعت ۱۸ میآی دم ۴۰ پنجره . گفتم : واسه چی ؟ گفت : یه جلسه ی معارفی . گفتم : معرفی کیا ؟ گفت تو بیا خودت می فهمی .
خلاصه ما ساعت ۶ روز شنبه پاشدیم رفتیم ۴۰ پنجره . دوستم با یه پنج ، شش نفر ( که من نمیشناختمشون ) نشسته بودن دور یکی از میزا . بعد از اینکه دوستم شروع کرد به معرفی کردن من واسه بقیه ، تازه فهمیدم که چه نقشه ای واسم کشیده . گفت : ایشون ( که من باشم ) طراحی قسمت Music رو به عهده گرفتن
. من که اصلا آدرس سایتی که باید روش کار میکردمو بلد نبودم ، یه جوری قیافه گرفتم که انگار از همه چیز با خبرم ( فقط به خاطر اینکه دوستم ضایع نشه ) . بعد از اینکه جلسه تموم شد ، دوستمو تنهایی گیر کشیدم و گفتم : خوب بود جلو همه ضایعت میکردم ؟ گفت : " من شرمندتم ، ترسیدم یهو همکاری نکنی " . گفتم الآن هم زیاد معلوم نیست همکاری کنم ، باید اول سایت رو ببینم . بعد آدرسو ازش گرفتمو شبش رفتم تو سایت .
ادامه دارد...