
حسابی به خودم تبریک میگم ، واسه اینکه قبل از شروع ترم چشمم به جمال یار روشن شد
. تموم خستگی هایی که سر انتخاب واحدم کشیده بودم ، در عرض چند ثانیه از تنم بیرون رفت .
دوستم گفت : میخوای سورپرایزت کنم ؟ منم که از سورپرایز کردن خاطره ی خوشی ندارم ، گفتم نه . گفت : پس سمت راستتو نگاه کن ، وقتی نگاه کردم دیدم شما اونجا ایستادین ، اونجا بود که دوباره از کلمه ی سورپرایز خوشم اومد .
حالا علت اینکه از این کلمه خاطره ی خوشی ندارم اینه :
حدودا از یک هفته مونده به اینکه امتحانامون تموم بشه ( همین ترم ) ، مامانم بهم میگفت امتحاناتو که دادی یه سورپرایز واست دارم ، منم خوشحال از اینکه چه سورپرایزی میتونه باشه ، امتحانامو با شور و هیجان خاصی میدادمو لحظه شماری میکردم که تموم بشن . وقتی که بعد از آخرین امتحانم اومدم خونه ، به مامانم گفتم : سورپرایزی که واسم داشتی چیه ؟ مامانم گفت : از امروز بیشتر تو کارای خونه سهیم میشی . گفتم : یعنی چی ؟ گفت : " مثلا از این به بعد لباساتو خودت اتو میکنی ، هفته ای دو سه بار باید ظرفارو بشوری ، تازه میخوام طرز غذا درست کردنم بهت یاد بدم " . گفتم : این کارا واسه چیه ؟ گفت : واسه اینکه یاد بگیری تو خونه ی خودتم از این کارا بکنی . گفتم : قول میدم اونجا از این کارا بکنم ولی الآنو بی خیال ، گفت : اگه از الآن این کارا رو نکنی مطمئن باش بعدا هم نمیکنی . خلاصه هر چی کلنجار رفتیم فایده ای نداشت . آخر کار که دیگه نا امید شده بودم گفتم : این کجاش سورپرایز بود ، گفت : بعدا میفهمی .
خلاصه با تجربیاتی که روز به روز دارم کسب میکنم تا یه دو سه هفته دیگه میتونم شوهر کنم
.