+ ۲۷۷- پسر عمو کوچیکه

بالاخره کوچیکترین نوه ی فامیل پدریم ، به دنیا اومد  . یعنی کوچکترین عموم ، بالاخره به فکر بچه دار شدن افتاد  . وقتی دیشب زنگ زد و خبر زایمان خانمشو بهمون داد ، یه دنیا ذوق زده شدیم . به علت اختلاف سنی نسبتا کمی که با این عموم دارم ( تقریبا ۱۶ سال ) ، خیلی با هم جوریم و وقتایی که میآد ، هی سر به سرش میذارم . البته چون عمو کوچیکه ی فامیله ، همه ی فامیل یه جور دیگه دوسش دارن . وقتی از عموم پرسیدم اسم پسرتون چیه ، گفت : رایان . گفتم عموجون ، خوب شد دختر نشد ، عموم گفت : واسه چی ؟ گفتم چون احتمالا اسمشو میذاشتین : رایانه ، اونوقت اونجا Computer صداش میکردن  . عموم گفت : ای پدر سوخته ، مگه دستم بهت نرسه. واسه اینکه اینجا ( افغانستان ) اذیتش نکنن ، اسمشو گذاشتیم Brian ولی تو خونه رایان صداش میزنیم . 

سالای اولی که رفته بود افغانستان ( خیلی وقت بود از افغانستان جونم حرف نزده بودم ) ، هرچی عکس میفرستاد ، اشاره کرده بود به یه چیزی ، مثلا تو این عکسش ، اشاره کرده به فانوس ، تا اینکه اومد ایران زن گرفت ، و دیگه از اون موقع به بعد عکساش درست و حسابی شد .

اون موقع ها عموم یکمی شبیه منصور‌( خواننده ) بوده 

Russell

ولی الآن کمتر بهش شبیه 

پ.ن۱ : به علت فوران امتحانات پایان ترم ، تا اطلاع ثانوی ( ۸/۱۱/۱۳۸۴ ) نیستم ، همین آپ رو هم به صورت قاچاقی انجام دادم

پ.ن۲ : CPUم سوخت  ، از خونه ی خالم دارم آپ میکنم

پ.ن۳ : این پی نوشت سوم رو در تاریخ ۲۵/۱۰/۸۴ دارم مینویسم ، یعنی ۳ روز از روی این آپم میگذره ، و تازه فهمیدم که CPUم نسوخته بوده ، بلکه Mother Boardم سوخته بوده  ، فعلا دارم با یه Mother Board موقت کار میکنم  

پ.ن۴ : از تمام دوستانی که در نبود من ، نگران اینجانب شدند ( از جمله Ye Dokhtare Khoob ، غزال ، نگار عزیز ، پسری با کفشهای کتانی ، ماندا و مهمتر از همه باربی که بهم زنگ زد و جویای حالم شد ) کمال تشکر و قدردانی رو داشته باشم . جمله م اینقدر ادبی بود که احساس میکنم یه چیزی کم داره ، اونم این جمله ست : وسیله ی ایاب و ذهاب درب منزل آماده ی حرکت است ، قبل از حرکت ، از این میوه ها تناول بفرمایید ... 

 

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٤
تگ ها: عمومی