پریروز تازه فهمیدم که پسرعموها و دخترعموهام هم آب بازی دوست دارن
قضیه از این قراره که جمعه تو باغ عموم دعوت بودیم جات خالی خیلی خوش گذشت مخصوصا وقتی قسمت آب بازیش شروع شد .
آب بازی از اونجایی شروع شد که پسر عموم ( نوید ) یکمی آب از تو استخر با دست پاشید به خواهرم . اول فکر کردیم قضیه به همین جا ختم شد ولی وقتی خواهرم نوید رو با یه سطل آب سورپرایز کرد تازه فهمیدیم که جنگ شروع شده . من چون اوضاع رو در خطر دیدم یه کوزه ی پلاستیکی پیدا کردم و یه جا مظلوم ایستادم . ولی به محض اینکه دیدم داره به نوید ظلم میشه وارد عمل شدم و کوزه ی آب رو خالی کردم رو سر خواهرم ( داداش به این ظالمی دیده بودی ) آخه میخواست منم خیس کنه . به محض اینکه خواهرم خیس شد همه ی دخترعموهام متحد شدند تا منو خیس کنند غافل از اینکه من خودم استاد آب بازی هستم . دومین نفری که موش آب شد همون دخترعموم ( شهره ) بود که گفتم افغانستان زندگی میکنه ( همونی که دکتر به گوش سگشون گیره های مخصوص زده بود ) لازم به ذکره که ایشون یه بچه ی چند ماهه داره ولی هنوز دست از شیطونی برنداشته ، شبه عروسیش وقتی داشتیم به قول معروف عروس کشون میکردیم ایشون تا نصفه از شیشه ی ماشین اومده بود بیرون و نشسته بود روی لبه ی شیشه و برای همه دست تکون میداد و بوس میفرستاد . بچه ش ( شایان ) هم مثل خودش شیطون و خوشگله اگه چشمش نزنم گریه بلد نیست با همه زود دوست میشه و میخنده . اوه اوه چقدر از موضوع پرت شدم ! خلاصه وقتی شهره میخواست خیسم کنه یه جاخالیه به موقع دادم و اون کوزه ی پلاستیکی رو روی سرش خالی کردم 
اون دختر عموم یادت هست که گفتم خیلی رومانتیکه ( شیرین ) از ترسش رفته بود موبایل نوید رو برداشته بود و بالای استخر گرفته بود و میگفت هرکس به من آب پاشید این موبایل رو میندازم تو آب
منم چون دیدم نمیشه خودشو خیس کرد ، داداششو ( مسیح ) خیس آب کردم چهارمین نفری که خیس شد خواهر نوید ( شیما ) بود . در این بین داداش نوید ( وحید ) توسط خواهر من خیس شد و طولی نکشید که دوباره خواهرم توسط وحید خیس شد
( چقدر خیس تو خیس شد )
راستی پسرخاله م فرهاد ( همونی که تو شمال لباسامونو زیر دوش آب گذاشتیم ) چون کنار دخترا ایستاده بود یه جورایی لباساش همه خیس شده بود ( این هم عاقبت کسیه که بیطرف باشه ) .
و من همچنان منتظر بودم که شیرین موبایل رو بذاره کنار تا من با آب یکیش کنم اصلا قصد داشتم با لباس بندازمش تو استخر ولی متاسفانه سفت موبایل رو چسبیده بود یه دو سه بار نوید میخواست به زور ازش بگیره ولی نتونست مشتِ شیرین رو باز کنه
چون دیگه دیدم راهی نمونده یه فکر توپ به ذهنم رسید این بود که اعلام صلح کردم و کوزه ای که دستم بود رو انداختم و رفتم مثل بچه های خوب کنار مامان و بابا و عموهام نشستم . تا اینکه موقع رفتن شد
سریع رفتم یه لیوان پر از آب کردم و گذاشتم روی جا کفشی تا کسی نبینه ، موقعی که شیرین میخواست از باغ بره بیرون لیوان آب رو پاشیدم بهش و با خنده گفتم آخ ببخشید میخواستم آب بپاشم پشت سرت که زود برگردی
و پا گذاشتم به فرار . بیچاره چون دیگه داشتن میرفتن فرصت نداشت که لباساشو عوض کنه تا اون باشه دیگه موبایل مردم رو ندزده 
نتیجه گیری : هیچوقت با یه آدم مظلوم آب بازی نکنین
پ.ن : از تو فامیل و دوستای نزدیکم فقط ۳ نفر آدرس این بلاگ رو دارن اولیشون خواهر خودمه که خودم بهش گفتم نفر دوم پسر خالم فرهاده که اونم یه بار از تو خونشون بلاگمو چک کردم واسه ی همین آدرسشو فهمید سومین نفر همین دختر عموم شیرینه که همین چند وقت پیش خواهرم بدون اجازه ی من آدرس اینجارو بهش داده . از همینجا از شیرین میخوام که صلح رو بپذیره وگرنه اتفاقای خطرناکی ممکنه واسش بیافته 