این سیستم انرژی دادن خیلی با حاله ها
تقریبا مثل یه نیروی نهفته توی آدم میمونه که به محض اینکه کشفش کردی ، هی وسوسه میشی که ازش استفاده کنی . من تو تلویزیون یه چیزایی دیده بودم ولی تا حالا از نزدیک ندیده بودم که کسی انرژی درمانی کنه . خیلی وقت پیش وقتی همه ی فامیل خونه ی ما دعوت بودن ، یکی از پسر عموهام ( امیر ) کمرش خیلی خیلی درد میکرد ، طوری که نمیتونست بشینه و اومد روی تخت من خوابید ، یه چند دقیقه ای که گذشت ، دختر عموم ( مینا ) اومد کنارش و دستشو گذاشت روی کمر امیر ، یه چند دقیقه ای که گذشت ، بلند شد و گفت : خوب شد ؟ امیر یکم تو رختخواب تکون خورد بعد بلند شد نشست ، کمرشو خم کرد و با تعجب گفت : " خوب شدم " 
من که اولش فکر کردم امیر داره چرت و پرت میگه ( آخه خیلی شوخ طبعه ) ولی وقتی دیدم داره میگه و میخنده ، باورم شد که راستی راستی کمرش خوب شده . عوضش مینا خیلی خسته به نظر میرسید ، دقیقا عین تو این فیلما
.
از اون روز به بعد به انرژی درمانی ایمان آوردم ، یه بار یه روشی تو تلویزیون یاد داد تا اگه کسی جاییش درد میکنه ، انرژی درمانیش کنیم . منم به خاطر سپردم تا اگه موردی پیش اومد ، رو یکی امتحان کنم
. تا اینکه چند وقت پیش مامانم گفتن که زانوشون درد میکنه ، منم گفتم بذار انرژی درمانیتون کنم ، مامانم هم قبول کردن ، دستمو گذاشتم روی زانوی مامانم و اون چیزایی که تو تلویزیون یاد داده بود رو گفتم ، بعد هم بلند شدم و رفتم . فردا بعد از ظهر از مامانم پرسیدم که زانوشون خوب شده یا نه ؟ که خود مامانم با تعجب گفتن : " آره خوب شده " ، با خودم گفتم حتما دیروز تا حالا که استراحت کردن ، خوب شده ( شاید واقعا هم همینطور بوده ) . تقریبا یک هفته پیش بود که خواهرم بد جوری احساس سرما خوردگی میکرد ، رفتم کنارش و دستمو انداختم رو شونش و محکم بغلش کردم ولی اون چیزایی که تو تلویزیون یاد داده بود رو نگفتم ، همینطوری سعی کردم که بهش انرژی بدم ، یه چند ثانیه ای که گذشت دستمو برداشتمو امومدم از اتاق بیرون ، در کمال ناباوری ، دیدم پشت سرم راه افتاده ، حالا تا چند دقیقه پیش تو رختخواب افتاده بود و حال و حوصله ی نشستن هم نداشت ، چه برسه به راه رفتن . ۳-۴ روز پیش که پدرم از سر کار اومدن ، خیلی اعصابشون خرد بود ، وقتی پرسیدم چی شده ، گفتن " مهم نیست " ، گفتم : نهار بیآرم ؟ گفتن : " نه " ، منم که احساس کردم اعصابشون توی محل کار خرده شده ، تصمیم گرفتم از طرفند انرژی استفاده کنم
، رفتم جلوشون و حدودا یک دقیقه محکم بغلشون کردم ، ایشون هم انگار که از خداشون باشه ، منو سفت بغل کردن ( یکی نبود بهم بگه ، آخه پسر خجالت نمیکشی با این سن و سال رفتی تو دل بابات
) خلاصه وقتی اون یک دقیقه گذشت ، انگاری بابام یه انرژی تازه ای گرفته بودن ، چون گفتن : " برو نهارمو بیآر "
آخه مامانم خونه نبودن .
خلاصه من با این ۲-۳ حرکت فکر کردم که دیگه خفن شدم
این بود که دیروز وقتی دیدم زانوی مادر بزرگم درد میکنه ، سریع رفتم دستمو گذاشتم روی زانوشون و شروع کردم به خوندن اون چیزایی که توی تلویزیون گفته بود ولی یهویی ترتیبشو یادم رفت و مجبور شدم از اول بخونم ، ولی این دفعه وقتی دستمو برداشتم ، نه تنها زانوی مادر بزرگم خوب نشد ، بدتر هم شد ، تازه زانوی خودمم درد گرفت
کسی نیست به من انرژی بده ؟ فکر کنم این انرژی دادن هم بگیر نگیر داره 
پ.ن۱ : جمعه ای که گذشت ، جاتون خالی ، عروسی دعوت بودیم ، اونم عروسی جنوبی ها ، خیلی خیلی با حال بود ، رسم و رسوم با حالی داشتن ، جالب اینجا بود که کمترین کسی که تو این مجلس خوند ، خواننده ای بود که دعوت کرده بودن ، بیشترشو خود داماد و پدرش و عموهاش و دایی هاش خوندن
، یه جورایی همه شون صداهاشون خوب بود ولی من هیچکدوم از شعراشونو نمیفهمیدم چون خیلی با لحجه بود ، شاید هم عربی بود . جالبتر از همه کارت عروسیشون بود ، چون به جای شعر ، نوشته بود " یادتونه بچه بودیم میگفتین انشاءالله عروسیتون ، حالا عروسیمونه ، تشریف بیآرین "
پ.ن ۲ : قباله شون یه چیزی در حدود ۷۰۰ میلیون بود ، اینم متذکر میشم که داماد بوشهری بود و عروس اصفهانی ، مواظب باشین با اصفهانیا وصلت نکنین
، فقط یه اصفهانی میتونه از پس یه اصفهانی بر بیآد 
پ.ن ۳ : من هی میگفتم این دکلای برق که توی بیابون کار میذارن ، خسته نمیشن ، ولی وقتی این عکس رو دیدم فهمیدم که چیکار میکنن تا حوصله شون سر نره