حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۵۲- یک شب بسیار آرام نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٢

Police

امشب تا قبل از ساعت ۹ تقریبا داشتیم شب آرومی رو سپری میکردیم ، ولی دقیقا سر ساعت ۹ قضیه هیجانی شد .

امشب وقتی دوستم داشت میپیچید تو کوچمون که منو برسونه خونه ، یهویی یه صدای ترمز خیلی خفن شنیدیم و بعد دیدیم یه 206 از در عقب ماشین دارن تشریف میآرن تو ، فقط یکم بی ادب بود چون قبلش اجازه نگرفتو وارد شد ، واسه همین ما هم شاکی شدیم و با عصبانیت از ماشین پیاده شدیم که چرا بی اجازه داخل ماشین مردم میشی که دیدیم از عمد داخل نشده  و کاملا غیر عمدی بوده ؛ اون موقع بود که بخشیدیمش . 

قضیه از این قرار بود که : در حینی که ما در حال پیچیدن بودیم ،  ایشون در حال سبقت گرفتن از ما بودن .  وقتی اومدیم پایین و بهش گفتیم که چرا اینطوری کردی ؟ گفت : منم میخواستم بپیچم تو کوچه که یهو شما پیچیدین جلوم . اینو که گفت ، گفتم : خیلی عذر میخوایم که خلاف کردیم ، فقط اجازه بدین پلیس بیآد تا مقدار خصارتی رو که باید به شما بدیمو مشخص کنه . اونم گفت مساله ای نداره می ایستیم . 

حیف که پیره مرد بود و نمیشد باهاش کل کل کنی وگرنه جوابشو میدادم . آخه مردِ حسابی وقتی ۱۲-۱۳ متر خط ترمز داری چه جوری  روت میشه بگی میخواستم بپیچم که شما اومدین جلوم .

همون موقع با ۱۱۰ تماس گرفتیم و موضوع رو به اطلاعشون رسوندیم ، دمشون گرم اونام در حداقل زمان ممکن ظرف ۴۷ دقیقه خودشونو به محل تصادف رسوندن .

افسر راهنمایی رانندگی هنوز از ماشین پیاده نشده بود که گفت : " بزنین کنار ، مقصر معلومه " . وقتی از ماشین پیاده شد که مدارک طرفین رو بگیره ، به راننده ی 206  گفت : " چرا وقتی دیدی داره میپیچه سمت چپ ، بازم از سمت چپش سبقت گرفتی " .

راننده گفت : من که نمیخواستم که سبقت بگیرم که ، میخواستم بپیچم .

 مامور راهنمایی رانندگی بهش گفت : " با این سرعت میخواستی بپیچی ؟  به فرض محالم که ازت قبول کنم که میخواستی بپیچی ، چرا از رو خط ممتد پیچیدی ؟ "

پیره مرده با یه حالتی که انگار کم نیآورده گفت : خوب اونم از رو خط ممتد نپیچیده 

دوستم گفت به نظر شما این خط ممتد نیست ؟

پیره مرده گفت : اینجاهاش یکم پاک شده 

اولش فکر کردم داره شوخی میکنه ، ولی وقتی قیافشو دیدم متوجه شدم که کاملا جدی داره صحبت میکنه .

افسره رو کرد بهشو گفت : الآن که گواهینامتو سوراخ کردم ، میفهمی اینجا خط ممتدِ یا پاک شده . خلاصه قرار شد که روز جمعه ساعت ۸ صبح بریم خصارتمونو ازشون بگیریم .

ایطوری شد که امشبمون با هیجان خاصی تموم شد .                    

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه