حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۵۴- پیست نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٢

Ski-Run

حدود ۲-۳ هفته ی پیش یکی از دوستای دانشگاهیم منو دعوت کرد که با ۳۰-۴۰ تا دیگه از بچه های دانشگاه بریم پیست ، ولی اون روز تاریخ دقیقی را مشخص نکرد ، فقط  گفت میآی یا نه ؟ منم گفتم آره میآم . تا اینکه شنبه ی هفته ی پیش زنگ زد و گفت : جمعه ی همین هفته ساعت ۶ صبح  روبروی ترمینال زاینده رود باش .

گفتم : چه خبره ؟ 

گفت : مگه نگفتی میآی ییست ؟ 

گفتم : چرا ولی ، ما عصر جمعه مراسم پاتختی داریم 

گفت : من دیگه ثبت نامتون کردم ( منو دو تا از دوستام << داوود و محسن>> ) 

گفتم : باشه یه کاریش میکنم

دیگه چاره ای نداشتم به جز اینکه قید یه ۲ ساعتی از پاتختی رو بزنم .  خلاصه به هر صورتی که بود قبل از اینکه بریم عروسی وسایلی که میخواستم ببرمو آماده کردم تا اگه یهو دیروقت رسیدیم خونه ، کارامو کرده باشم .

ساعت ۳:۳۰ بامداد جمعه ( وقتی تازه از عروسی رسیده بودیم )  ساعتمو رو ۵:۳۰ کوک کردم تا به موقع دم ترمینال باشم . ساعت ۶ هم بابامو از خواب کشوندم بالا تا برسوننم ( احتمالا اون موقع میخواست سر به تنم نباشه )

سرتو درد نیارم ، به هر جوری که بود بالاخره رسیدیم پیست . بعد از اینکه سه جفت دستکشو ۲ جفت جورابی که آورده بودمو پوشدم ، رفتیم سراغ تیوپی که آورده بودیم . به راننده ی اتوبوس گفتیم لطف کن اینو واسه ما بادش کن . اونم شروع کرد از تکنولوژی پیشرفته ای که تو اتوبوسش به کار رفته بود بگه ، میگفت این اتوبوس اگه پنچر بشه خودش به صورت خودکار توسط نیروهای غیبی پنچرگیری میشه  . ما هم مثل بچه خوبا که زود خر میشن گفتیم مرصی و اومدیم . لاشه ی این تیوپ ۱۰-۱۲ کیلویی رو دادم دست محسن و راه افتادیم ، به امید اینکه یه اتوبوس دیگه پیدا کنیم ، البته اتوبوس که اونجا زیاد بود ولی جالب اینجا بود که هیچکدومشون شیلنگ باد نداشتن . بالاخره بعد از ۵ دقیقه پیاده روی رسیدیم به یه خاور که داشت یه تیوپو باد میکرد ، خوشحال از اینکه دیگه مشکل باد نداریم ، رفتیم و بهش گفتیم لطف کن اینم باد کن ، یهویی برگشتو گفت باد نداریم !!!!! آخه دروغ به این تابلویی دیگه ندیده بودیم . بهش گفتم عزیزم هرچقدر بخوای بهت میدم ، فقط اینو واسه ما باد کن . گفت : " تیوپتو بده " ،  تیوپو که دید گفت : پس سوزنش کو ؟  گفتم : کدوم سوزن ؟  گفت : اگه سوزن نداشته باشه که بادش خالی میشه . ( این قسمتو تو پرانتز داشته باشین که ما ۲ روز قبلش تیوپو برده بودیم آپاراتی و اونم خیرِ سرش واسمون تست کرده بود که سالم )

بهش گفتم : خودت سوزن نداری ؟  گفت : نه .  

ببخشید اگه معطل شدی ، آخه رفتم خواهرمو از مدرسه بیارم .

ادامه ی ماجرا :

به داوود گفتم بریم ببینیم کسی این دورو ورا سوزن تیوپ نداره ، محسن گفت : اینا که از دادن بادی که تقریبا واسشون مجانی در میآد اجتناب میکنن ، چطوری می خوای ازشون یه شیء بگیری که بابتش پول دادن ؟  گفتم : حالا تو بیا بریم ، شاید یکی دلش به حالمون سوختو بهمون سوزن داد . همینطور که داشتیم میرفتیم ، چشمم افتاد به یه مینی بوسی ، با حالت کاملا نا امیدانه رفتم به طرفشو گفتم : ببخشید قربان ، شما سوزن تیوپ دارین ؟  یه نگاهی به من کرد و گفت : آره .  از خوشحالی میخواستم بگیرم بوسش کنم ، هر کارش کردیم که پولشو بگیره ، قبول نکرد که نکرد . دوباره اومدیم سراغ خاوریه ، سوزنو دادیم بهشو ، منتظر شدیم که بادش کنه ، رو کرد به ما و گفت پس آچارش کو ؟  گفتیم : کدوم آچار ؟  گفت : " با دست که نمیشه این سوزنو بست به تیوپ ، باید با آچار این کارو کرد (  ) ، زود برین از همونی که این سوزنو گرفتین ، آچارشم بگیرین " .  کارامون دقیقا شده بود مثل Pat & Mat  . دوباره تیوپو بلند کردیمو راه افتادیم به طرف مینی بوس ، ولی از بد شانسیمون مینی بوسیه هم آچارِ سوزن نداشت ، ولی وقتی صورتای کش اومده ی ما هارو دید گفت : تیوپتو بده ببینم چیکار میتونم واسش بکنم . بعد از یه ۱۰ دقیقه ای که بهش ور رفت ، گفت : بفرما ، اینم از آچار ، دیگه چی میخواین ؟  حسابی ازش تشکر کردیم و لِخ لِخ به طرف خاوره حرکت کردیم . وقتی رسیدیم دیدیم خود خاور هست ولی صاحبش نیست (  ) . همینطور که داشتیم با چشم دنبالش میگشتیم ، داوود گفت : بچه ها اینجاس !!   توی یه ژیان نشسته بود و داشت با یکی صحبت میکرد . آوردیمش پایین و اونم شروع کرد به باد کردن ، اصلا باورم نمیشد که تیوپ داره باد میشه ، فکر میکردم دارم خواب میبینم .

تیوپ که باد شد ، سه تایی بردیمش از کوه بالا و با سرعت زیادی از اونجا لیز خوردیم و اومدیم پایین . دفعه ی دومی که رفتیم بالا ، به یه نفر گفتیم حولمون بده پایین ، اونم نامردی نکرد و با تموم قدرت مارو فرستاد پایین کوه ، تقریبا به وسطای راه که رسیدیم ( اوج سرعت )  یهویی تیوپ برگشت و منو داوود با صورت خوردیم تو برفا (  ) ، حالا هم از خنده پکیده بودم ، هم صورتم داشت از درد منفجر میشد ، تازه قیافه ی اون دوتای دیگه رو که دیدم از بس خندیدم دل درد گرفتم . محسن گفت : من دیگه نمیآم بالا ،  ولی منو داوود دوباره راه افتادیم تا هیجان پایین اومدنو دوباره امتحان کنیم . این بار چون تیوپ سبک بود ، از همون اولی که راه افتادیم تیوپ شروع کرد به چرخیدن ، بعد از یه ۵-۶ دوری که زد طوری حرکت میکرد که ما پشتمون به مسیر حرکت بود ( عین بعضی از صندلیهای اتوبوسای دانشگاه ) . یه لحظه رومو اون طرف کردم که ببینم کسی جلومون نباشه ، که یهو دیدم ۴ نفر دارن با طومئنینه ( شایدم تومئنینه ) ی خاصی از وسط پیست حرکت میکنن . شروع کردم به داد زدن ....  هوووووووووو

سه نفرشون به سرعت از مسیر خارج شدن ولی یکیشون تشخیص داد اگه یکم تند تر بدوه در مسیر ، ما بهش نمیرسیم . ولی مثل اینکه محاسباتش اشتباه از آب در اومد و ما با سرعت ۵۰-۶۰ کیلومتر بر ساعت خوردیم بهش . تنها تصویری که ازش تو ذهنمه این بود که ۴ دست و پا ش تو هوا معلق بود که ما از زیرش رد شدیم . ولی خدارو شکر ما چپ نشدیم . 

ساعت ۵:۳۰ عصر بود که خسته و کوفته رسیدیم اصفهان ، سریع یه دوش گرفتم و رفتم خونه ی عموم پاتختی .  دیگه حدود ساعت ۹ شب بود که رسیدیم خونه ، حالا شما بگو ؛ حق نداشتم تا اون موقع روز خواب باشم ؟ 

راستی قبل از اینکه تو هیچ اخباری شنیده باشی ، باید بگم که آقای فولادگر ریئس فنی ۲ یا همون استاد استاتیک ما انتخاب شد .           

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه