
حدود ۲-۳ هفته ی پیش یکی از دوستای دانشگاهیم منو دعوت کرد که با ۳۰-۴۰ تا دیگه از بچه های دانشگاه بریم پیست ، ولی اون روز تاریخ دقیقی را مشخص نکرد ، فقط گفت میآی یا نه ؟ منم گفتم آره میآم . تا اینکه شنبه ی هفته ی پیش زنگ زد و گفت : جمعه ی همین هفته ساعت ۶ صبح روبروی ترمینال زاینده رود باش .
گفتم : چه خبره ؟
گفت : مگه نگفتی میآی ییست ؟
گفتم : چرا ولی ، ما عصر جمعه مراسم پاتختی داریم
گفت : من دیگه ثبت نامتون کردم ( منو دو تا از دوستام << داوود و محسن>> )
گفتم : باشه یه کاریش میکنم
دیگه چاره ای نداشتم به جز اینکه قید یه ۲ ساعتی از پاتختی رو بزنم . خلاصه به هر صورتی که بود قبل از اینکه بریم عروسی وسایلی که میخواستم ببرمو آماده کردم تا اگه یهو دیروقت رسیدیم خونه ، کارامو کرده باشم .
ساعت ۳:۳۰ بامداد جمعه ( وقتی تازه از عروسی رسیده بودیم ) ساعتمو رو ۵:۳۰ کوک کردم تا به موقع دم ترمینال باشم . ساعت ۶ هم بابامو از خواب کشوندم بالا تا برسوننم ( احتمالا اون موقع میخواست سر به تنم نباشه )
سرتو درد نیارم ، به هر جوری که بود بالاخره رسیدیم پیست . بعد از اینکه سه جفت دستکشو ۲ جفت جورابی که آورده بودمو پوشدم ، رفتیم سراغ تیوپی که آورده بودیم . به راننده ی اتوبوس گفتیم لطف کن اینو واسه ما بادش کن . اونم شروع کرد از تکنولوژی پیشرفته ای که تو اتوبوسش به کار رفته بود بگه ، میگفت این اتوبوس اگه پنچر بشه خودش به صورت خودکار توسط نیروهای غیبی پنچرگیری میشه
. ما هم مثل بچه خوبا که زود خر میشن گفتیم مرصی و اومدیم . لاشه ی این تیوپ ۱۰-۱۲ کیلویی رو دادم دست محسن و راه افتادیم ، به امید اینکه یه اتوبوس دیگه پیدا کنیم ، البته اتوبوس که اونجا زیاد بود ولی جالب اینجا بود که هیچکدومشون شیلنگ باد نداشتن . بالاخره بعد از ۵ دقیقه پیاده روی رسیدیم به یه خاور که داشت یه تیوپو باد میکرد ، خوشحال از اینکه دیگه مشکل باد نداریم ، رفتیم و بهش گفتیم لطف کن اینم باد کن ، یهویی برگشتو گفت باد نداریم !!!!! آخه دروغ به این تابلویی دیگه ندیده بودیم . بهش گفتم عزیزم هرچقدر بخوای بهت میدم ، فقط اینو واسه ما باد کن . گفت : " تیوپتو بده " ، تیوپو که دید گفت : پس سوزنش کو ؟ گفتم : کدوم سوزن ؟ گفت : اگه سوزن نداشته باشه که بادش خالی میشه . ( این قسمتو تو پرانتز داشته باشین که ما ۲ روز قبلش تیوپو برده بودیم آپاراتی و اونم خیرِ سرش واسمون تست کرده بود که سالم )
بهش گفتم : خودت سوزن نداری ؟ گفت : نه .
ببخشید اگه معطل شدی ، آخه رفتم خواهرمو از مدرسه بیارم .
ادامه ی ماجرا :
به داوود گفتم بریم ببینیم کسی این دورو ورا سوزن تیوپ نداره ، محسن گفت : اینا که از دادن بادی که تقریبا واسشون مجانی در میآد اجتناب میکنن ، چطوری می خوای ازشون یه شیء بگیری که بابتش پول دادن ؟ گفتم : حالا تو بیا بریم ، شاید یکی دلش به حالمون سوختو بهمون سوزن داد . همینطور که داشتیم میرفتیم ، چشمم افتاد به یه مینی بوسی ، با حالت کاملا نا امیدانه رفتم به طرفشو گفتم : ببخشید قربان ، شما سوزن تیوپ دارین ؟ یه نگاهی به من کرد و گفت : آره . از خوشحالی میخواستم بگیرم بوسش کنم ، هر کارش کردیم که پولشو بگیره ، قبول نکرد که نکرد . دوباره اومدیم سراغ خاوریه ، سوزنو دادیم بهشو ، منتظر شدیم که بادش کنه ، رو کرد به ما و گفت پس آچارش کو ؟ گفتیم : کدوم آچار ؟ گفت : " با دست که نمیشه این سوزنو بست به تیوپ ، باید با آچار این کارو کرد (
) ، زود برین از همونی که این سوزنو گرفتین ، آچارشم بگیرین " . کارامون دقیقا شده بود مثل Pat & Mat . دوباره تیوپو بلند کردیمو راه افتادیم به طرف مینی بوس ، ولی از بد شانسیمون مینی بوسیه هم آچارِ سوزن نداشت ، ولی وقتی صورتای کش اومده ی ما هارو دید گفت : تیوپتو بده ببینم چیکار میتونم واسش بکنم . بعد از یه ۱۰ دقیقه ای که بهش ور رفت ، گفت : بفرما ، اینم از آچار ، دیگه چی میخواین ؟ حسابی ازش تشکر کردیم و لِخ لِخ به طرف خاوره حرکت کردیم . وقتی رسیدیم دیدیم خود خاور هست ولی صاحبش نیست (
) . همینطور که داشتیم با چشم دنبالش میگشتیم ، داوود گفت : بچه ها اینجاس !! توی یه ژیان نشسته بود و داشت با یکی صحبت میکرد . آوردیمش پایین و اونم شروع کرد به باد کردن ، اصلا باورم نمیشد که تیوپ داره باد میشه ، فکر میکردم دارم خواب میبینم .
تیوپ که باد شد ، سه تایی بردیمش از کوه بالا و با سرعت زیادی از اونجا لیز خوردیم و اومدیم پایین . دفعه ی دومی که رفتیم بالا ، به یه نفر گفتیم حولمون بده پایین ، اونم نامردی نکرد و با تموم قدرت مارو فرستاد پایین کوه ، تقریبا به وسطای راه که رسیدیم ( اوج سرعت ) یهویی تیوپ برگشت و منو داوود با صورت خوردیم تو برفا (
) ، حالا هم از خنده پکیده بودم ، هم صورتم داشت از درد منفجر میشد ، تازه قیافه ی اون دوتای دیگه رو که دیدم از بس خندیدم دل درد گرفتم . محسن گفت : من دیگه نمیآم بالا ، ولی منو داوود دوباره راه افتادیم تا هیجان پایین اومدنو دوباره امتحان کنیم . این بار چون تیوپ سبک بود ، از همون اولی که راه افتادیم تیوپ شروع کرد به چرخیدن ، بعد از یه ۵-۶ دوری که زد طوری حرکت میکرد که ما پشتمون به مسیر حرکت بود ( عین بعضی از صندلیهای اتوبوسای دانشگاه ) . یه لحظه رومو اون طرف کردم که ببینم کسی جلومون نباشه ، که یهو دیدم ۴ نفر دارن با طومئنینه ( شایدم تومئنینه ) ی خاصی از وسط پیست حرکت میکنن . شروع کردم به داد زدن .... هوووووووووو
سه نفرشون به سرعت از مسیر خارج شدن ولی یکیشون تشخیص داد اگه یکم تند تر بدوه در مسیر ، ما بهش نمیرسیم . ولی مثل اینکه محاسباتش اشتباه از آب در اومد و ما با سرعت ۵۰-۶۰ کیلومتر بر ساعت خوردیم بهش . تنها تصویری که ازش تو ذهنمه این بود که ۴ دست و پا ش تو هوا معلق بود که ما از زیرش رد شدیم . ولی خدارو شکر ما چپ نشدیم .
ساعت ۵:۳۰ عصر بود که خسته و کوفته رسیدیم اصفهان ، سریع یه دوش گرفتم و رفتم خونه ی عموم پاتختی . دیگه حدود ساعت ۹ شب بود که رسیدیم خونه ، حالا شما بگو ؛ حق نداشتم تا اون موقع روز خواب باشم ؟
راستی قبل از اینکه تو هیچ اخباری شنیده باشی ، باید بگم که آقای فولادگر ریئس فنی ۲ یا همون استاد استاتیک ما انتخاب شد .