حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۶۰- بی خیال سن و سال نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٥ اسفند ۱۳۸٢

دیشب یه فیلم نشون داد که تو اون یه پسری که ۲۰ سال بیشتر نداشت عاشق یه خانمی شده بود که حدودا ۴۰ سالش بود ، البته چون از اول فیلمو ندیده بودم ، نفهمیدم آخرش چی شد ولی همینو فهمیدم که خانومه تنها شرطی که واسش گذاشت این بود که درسشو ادامه بده !

درسته که این یه فیلم بود ولی منظور نویسنده این بود که عشق ، سن و سال نمیشناسه . یه چیزه دیگه اینکه اولا اختلاف سنی ما ۲۰ سال نیست و تقریبا ۲ ساله (‌ که اونم به جایی نمیخوره ) دوما اینکه منم قول میدم درسمو تا هر جا که گفتی ادامه بدم  .

همون دیشب با دوستام داشتیم از تو شرکت کامپیوتری جلفا دست از پا درازتر برمیگشتیم ( آخه پنجشنبه ها تعطیلن ) که وقتی رسیدیم به چهار راه  توحید ، یه آقایی دم در بیت العباس گفت : آقایون  بفرمایین تو چایی و کیک در خدمتتون باشیم . چون کار داشتیم ، نتونستیم دعوتشو قبول کنیم . همینطور که داشتیم رد میشدیم ، پلاکارتی که دم درش زده بود توجهمو جلب کرد ، وقتی دقت کردم که چی نوشته ، از تعجب داشتم شاخ در میآوردم . متن پلاکارت این بود :  پخش همزمان مراسم عزاداری در بیت العباس بر روی  www.ghamar.com    

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه