حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۶۱- تئوری صف نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٢

Lineup

ما تو رشتمون یه مبحث داریم با عنوان (( تئوری صف )) که تو این مبحث با دلایل علمی اثبات میکنه که اگه یه شخصی۶۰ سال عمر کنه ، یک سوم عمرشو در خواب به سر میبره که از اون دو سوم باقیمونده یک سومشو تو صفِ ، یعنی یه چیزی حدود ۱۳ سال ، و چون ۱۳ سال واسه عمر یه شخص رقم قابل توجهی هستش ، من در هر چه کاهش دادن این عدد در زندگیم سخت تلاش میکنم .

اینا همه مقدمه ای (‌ یا به عبارتی بهانه ای ) بود بر اینکه چرا من تا حالا تو صف اتوبوس دانشگاه نایستادم ؟ 

امروزم مثل همیشه اومدم جلو صف ایستادم که با اولین اتوبوس بریم خونه که دیدم شما هم منتظر اتوبوسین ، همون وقتم دوستم یکی از دوستاشو دید که اول صف بود ، بهش گفت ۲ تا نون اضاف هم واسه ما بگیر .  وقتی دوستش رفت بالا خدا خدا میکردم که ۲ تا جا واسه ما گرفته باشه وگرنه اگه میرفتیم بالا و جا نگرفته بود مجبور بودیم جلو این همه آدم دست از پا درازتر از اتوبوس پیاده بشیم . خلاصه ، وقتی اومدم بالا دیدم نامردی نکرده و به جای ۲ تا جا ۴ تا گرفته . از اونجایی که بهم الهام شده بود که شماها با کمبود جا مواجه میشین ، اون دو تا جای اضافی رو نگه داشتم ، بعد از یه مدتی که منتظر موندم جای خالی توجهتونو جلب کنه ، بالاخره دوستت جای خالی رو دید ، از من پرسید جای کسی ؟  منم چون فاصله زیاد بود با سر اشاره دادم نه . نمیدونم چرا احساس کرد که من گفتم آره . این بود که نا امیدانه همچنان دنبال جا میگشت . یه چند بار میخواستم داد بزنم بگم خانم اینجا جای کسی نیست ، ولی به احساساتم مسلط شدم . البته مطمئن باش اگه احساس میکردم که میخوای پیاده بشی ، چون طاقت دیدن اون صحنه رو نداشتم ، سریع میومدم و به دوستت تفهیم میکردم که اونجا جای کسی نیست . بعد از اینکه دیدم میخواین ۳ نفری رو ۲ تا صندلی بشینین ، به دوستم گفتم : داد بزن بگو به خدا اینجا جای کسی نیست ، اونم رو کرد به دوستتو گفت : خانم اینجا خالی ِ ، اینجا بود که تازه ۲ ریالیش افتاد و به اون یکی دوستت گفت بره بشینه .

آخر کار که میخواستم پیاده بشم مرامو حال کردی ؟  سه نفرو همینطوری حساب کردم  که با خودم میشه ۴ تا . من همیشه به جا یه نفر ۴ نفرو حساب میکنم ، آخه یه بار فقط یه دونه بلیط بهش دادم ، شاکی شد و گفت از شما بعیده !! (‌ مثل اینکه میدونست من چه آدم دستو دل بازیم ) منم از اون روز هر بار ۴ تا بلیط ( واسه ۴ نفر ) بهش میدم . منظور اینکه امروز مهمون من بودی   .

            

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه