
ما تو رشتمون یه مبحث داریم با عنوان (( تئوری صف )) که تو این مبحث با دلایل علمی اثبات میکنه که اگه یه شخصی۶۰ سال عمر کنه ، یک سوم عمرشو در خواب به سر میبره که از اون دو سوم باقیمونده یک سومشو تو صفِ ، یعنی یه چیزی حدود ۱۳ سال ، و چون ۱۳ سال واسه عمر یه شخص رقم قابل توجهی هستش ، من در هر چه کاهش دادن این عدد در زندگیم سخت تلاش میکنم .
اینا همه مقدمه ای ( یا به عبارتی بهانه ای ) بود بر اینکه چرا من تا حالا تو صف اتوبوس دانشگاه نایستادم ؟
امروزم مثل همیشه اومدم جلو صف ایستادم که با اولین اتوبوس بریم خونه که دیدم شما هم منتظر اتوبوسین ، همون وقتم دوستم یکی از دوستاشو دید که اول صف بود ، بهش گفت ۲ تا نون اضاف هم واسه ما بگیر . وقتی دوستش رفت بالا خدا خدا میکردم که ۲ تا جا واسه ما گرفته باشه وگرنه اگه میرفتیم بالا و جا نگرفته بود مجبور بودیم جلو این همه آدم دست از پا درازتر از اتوبوس پیاده بشیم . خلاصه ، وقتی اومدم بالا دیدم نامردی نکرده و به جای ۲ تا جا ۴ تا گرفته . از اونجایی که بهم الهام شده بود که شماها با کمبود جا مواجه میشین ، اون دو تا جای اضافی رو نگه داشتم ، بعد از یه مدتی که منتظر موندم جای خالی توجهتونو جلب کنه ، بالاخره دوستت جای خالی رو دید ، از من پرسید جای کسی ؟ منم چون فاصله زیاد بود با سر اشاره دادم نه . نمیدونم چرا احساس کرد که من گفتم آره . این بود که نا امیدانه همچنان دنبال جا میگشت . یه چند بار میخواستم داد بزنم بگم خانم اینجا جای کسی نیست ، ولی به احساساتم مسلط شدم . البته مطمئن باش اگه احساس میکردم که میخوای پیاده بشی ، چون طاقت دیدن اون صحنه رو نداشتم ، سریع میومدم و به دوستت تفهیم میکردم که اونجا جای کسی نیست . بعد از اینکه دیدم میخواین ۳ نفری رو ۲ تا صندلی بشینین ، به دوستم گفتم : داد بزن بگو به خدا اینجا جای کسی نیست ، اونم رو کرد به دوستتو گفت : خانم اینجا خالی ِ ، اینجا بود که تازه ۲ ریالیش افتاد و به اون یکی دوستت گفت بره بشینه .
آخر کار که میخواستم پیاده بشم مرامو حال کردی ؟ سه نفرو همینطوری حساب کردم
که با خودم میشه ۴ تا . من همیشه به جا یه نفر ۴ نفرو حساب میکنم ، آخه یه بار فقط یه دونه بلیط بهش دادم ، شاکی شد و گفت از شما بعیده !! ( مثل اینکه میدونست من چه آدم دستو دل بازیم ) منم از اون روز هر بار ۴ تا بلیط ( واسه ۴ نفر ) بهش میدم . منظور اینکه امروز مهمون من بودی
.