حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۴۱۱- فلوریدا (۱) نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢

آقا من اعتراف میکنم که تو تعریف وقایعی که واسم اتفاق افتاده خیلی عقبم. الآن میخوام ماجرای تقریبا ۳ ماه پیش رو تعریف کنم.

کار قبلی که داشتم، تو یکی از پروژه ها باید از تکنولوژی RFID استفاده میکردیم. وقتی که تقریبا پروژه به مراحل پایانی نزدیک میشد، مدیرم یه روز صدام زد و گفت اوایل اپریل ( آوریل) وقتشو داری یه سفر با هم بریم؟ منم گفتم بله! گفت جزئیاتشو منشی بهت میده. منشی بهم اطلاعات سفر رو داد. باید میرفتیم ایالت فلوریدا.

روز سفر فرا رسید و قرار شد تو فرودگاه قرار بذاریم. من گیت ( دروازه نیشخند) رو پیدا کردم و منتظر شدم تا مدیر بیاد. همینطور که نشسته بودم دیدم گوشیم زنگ میخوره، دیدم جناب مدیره، بهم گفت من یکم دیر ممکنه برسم تو برو سوار شو من میام. گیت (یا همون دروازه ) که باز شد این مسئول اونجا گفت: اینایی که فرست کلاس هستن اول بیان! بعد دیدم یه عده بلند شدن رفتن. با خودم گفتم ایول فرست کلاس، خوش به حالشون. بعد رسید نوبت رسید به بقیه و ما هم رفتیم که سوار بشیم. 

صندلیم رو پیدا کردم، رفتم نشستم. هنوز جناب مدیر نیومده بود. وقتی نشستم رو صندلی دیدم چقدر صندلیش راحته! بعد دقت کردم دیدم فقط یه صندلی کنار منه! معمولا سه یا چهار تا صندلی تو هر ردیفه. تو این فکرا بودم که جناب مدیر اومدن. سلام علیک کردیم و بعد گرم حرف زدن شدیم که هواپیما راه افتاد. هنوز چیزی نگذشته بود که خانم مهماندار اومد گفت، نوشیدنی چی میل دارین؟

تو پرانتز اینو داشته باشین که پروازهای اینجا واسه همه چیز پولشو میگیرن، یادمه یه پرواز گفتم یه لیوان آب هست؟ گفت شیشه ی آب داریم که ۲ دلاره خنثی. خلاصه اینکه کسی تعارف نمیکنه، میان میگن چیزی میخواین سفارش بدین یا نه؟ واسه همین من تعجب کردم.

من یه نگاه به مدیر کردم و با خودم گفتم هر کاری اون کرد منم میکنم. رو مدیر کردم و گفتم شما اول! مدیرم هم یه نوشیدنی سفارش داد. منم به تبعیت از مدیر یه آبمیوه گفتم بیاره. همچنان داشتم فکر میکردم که این چه پروازیه که اینقدر دست و دلبازن!!!! یهو اون مغز تعطیلم جرقه زد!!! فهمیدم ما تو قسمت فرست کلاس هستیم!!! من همینجا اعتراف میکنم که این اولین باری بود که تو قسمت فرست کلاس یه هوائیما مینشستم.

به محض اینکه لیوانمون خالی میشد میومد میگفت نو شیدنی چی میخورین! وقت نهار شد، یه منو آورد گفت کدومو میخورین؟ یکی از غذاهای باحاشو انتخاب کردم. غذارو که خوردیم ۲ دقیقه یکبار دستشوییم میگرفت، از بس آبمیوه خورده بودم. خلاصه جلو مدیر هی تو مسیر دستشویی بودیم نیشخند.

پ.ن: دیگه عادت کردم دو قسمتیش کنم، فکر کنم کم کم اگه ۲ خط هم بنویسم، ۲ تا پستش میکنم.

 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه