حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۴۱۶- Krakow نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤

میدونم خیلی وقته که ننوشتم ولی نمیشه گفت به خاطر تنبلی بوده چون اینقدر با کامنتا و ایمیلای محبت آمیزتون بهم انرژی دادید که جایی برای تنبلی نمیمونه. بیشتر میتونم بگم دل دماغ نوشتن نداشتم. حتی نتونستم مطلب قبلی رو تکمیل کنم. به همین سرعت یکسال از پرواز پدرم گذشت ولی حتی یه ذره هم از غم از دست دادنش کم نشده. اتفاقای زیادی تو این مدت افتاد که هر کدوم واسه ی خودش شنیدنیه ، سعی میکنم اگه بتونم همه شو تعریف کنم.

بریم سراغ مهمتریناش:

اول از همه: سپاهان بازم قهرمان شد! تبریک به همه ی هوادارا به خصوص همشهری های خودم.

تو پست ۴۱۴ اشاره کرده بودم که تو یک گروهی شروع به کار کردن شدم که همه شون تو لهستان هستن. ۳ ماه پیش مدیرم گفت کاراتو بکن باید بری لهستان! با اجازه تون ماه پیش مارو فرستادن لهستان به مدت ۳ هفته. میتونم به راحتی بگم یکی از بهترین سفرهایی بود که رفته بودم. شهری که من رفته بودم اسمش هست Krakow. شهر خیلی خیلی زیبا با مردمی خیلی خاکی و مهمون نواز. من شنیده بودم که تو اروپا نژاد پرستی خیلی زیاده ولی در مورد لهستان و حداقل این شهری که من بودم صادق نبود. البته لهستان جزو اروپای شرقی حساب میشه و یه سری اون قسمتو جزو اروپا نمیدونن نیشخند.

یکی از مهمترین دلایلی که با این شر من ارتباط زیادی برقرار کردم این بود که یه رودخونه از وسطش رد میشه و کنار رودخونه پارک های خیلی خوشگل. یه میدون داره به اسم مسدون اصلی Main Square که میتونم با میدون نقش جهان مقایسه کنم. دور تا دورش پر از رستوران های شیک و جذاب. هرشب هم وسط این میدون یه برنامه ای بود. توریستا میتونستن تو کالسکه بشینن و دور تا دور میدون و خیابون های اطراف رو بگردن. خلاصه خیلی شبیه اصفهان بود.

بار اولی که وارد میدون شدم دیدم چندتا دختر هر کدوم با چتر آبی ایستادن. تعجب کردم گفتم ۸-۹ شب کی چتر میگیره رو سرش. تو این فکرا بودم که یهو اینا منو دیدن. همه شون اومدن سمت من. قیافه ی منو میتونین تصور کنین تو اون لحظه (من و اینهمه خوشبختی مهاله مهاله). خیلی مودبانه سلام کردن و دعوتم کردن به استریپ کلاب خنده. بهشون گفتم پس قضیه ی این چترها واسه همینه؟ هر کی چتر آبی داره یعنی این کاره ست! گفتن آره واسه اینکه جلب توچه کنه. گفتم ممنون من کار دارم باید برم بی زحمت. کلی اصرار میکردن که ورودی مجانیه و بیا و اگه دوست نداشتی برو بیرون. ولی با توچه به تجربه ای که تو ترکیه داشتم میدونستم چه بلایی ممکنه سر آدم بیاد اگه وارد اینجور کلاب ها بشه. یادم نمیاد ماجرای ترکیه رو تعریف کرده باشم ولی اگه نگفتم بگین تا اونو تعریف کنم.

شهر بسیار زنده ای بود، هر ساعتی از شب که میومدی بیرون کلی آدم تو خیابون بود و اصلا احساس ناامنی نمیکردی. من خودم معمولا ۸-۹ شب میرفتم بیرون ۱-۲ نصفه شب بر میگشتم خونه. اونجا کلن ۹ تا ایرانی داشت که تو این مدت بیشتر با اونا میرفتم بیرون.

یه چیز خیلی با حالی که داشت این بود که به محض اینکه میفمیدن از امریکا اومدی تا زانو واست خم میشدن و هرکاری میخواستی واست میکردن. آقا ما هم بی جنبه از این موقعیت سو استفاده میکردیم خنثی. ولی من خداییش نمیدونستم این قصیه رو، این رفیقای ناباب ایرانی بهم گفتن. ولی خیلی کاربرد داشت مخصوصا تو رستورانها. تو امریکا حقوق گارسونا دست مشتریه (انعام) ولی اونجا حقوقشون دست کارفرماست (مثل ایران) واسه همین زیاد بهت نمیرسن.  منم به محض اینکه میرفتم تو یه رستوران همون اولش میگفتم کارت بانکی American Express قبول میکنن یا نه؟ به محض اینکه اینو میگفتم یارو دیگه سنگ تموم میذاشت واسمون. ولی خوب منم خداییش بهشون انعام خوبی میدادم.

شهر بسیار تاریخی و با تمدنی بود. هرچند دیدی که اروپایی ها نسبت به لهستانی ها دارن مثل دید یه سری ایرانی هاست نسبت به افغانی های عزیز. یه پرانتز من اینجا باز کنم یه چیزی بگم در مورد افغان های عزیز. من حقیقتش تو ایران هم که بودم همیشه با احترام با سرایدارمون صحبت میکردم و هیچوقت اسمشو بدون آقا صدا نمیکردم ولی میدیدم که بعضی از هموطنامون چه رفتار زشتی با افغان ها دارن. وقتی اومدم امریکا و دیدم چقدر زیبا همه ی مردم از هر قوم و ملیتی به همدیگه احترام میذارن کلی افسوس خوردم که چرا ما اینقدر ادعای ضد نژاد پرستی داریم ولی خوردمون اینطوری به نژادهای دیگه بی احترامی میکنیم. بگذریم، قصد نصیحت یا پند ندارم فقط در حد یه درد دل بود :)

راستی اونجا پر از کلیسا بود، کلیسا های خیلی بزرگ و قدیمی که تبدیل به موزه شون کرده بودن. تو یکی از این کلیسا ها که رفتیم دیدیم دم یکی از اتاقا یه جمعیتی تو صف ایستادن، گفتیم حتما چیز با حالی باید باشه. ما هم ایستادیم تو صف ( دقیقا عین ایرانیا که وقتی صف میبینن، سریع وایمستن تو صف و کاری ندارن صف چی هست) به درب اون اتاق که نزدیک شدیم متوجه شدیم که دستشوییه!

سرتونو درد نیارم، بعد از سه هفته، دلم نمیخواست برگردم، به مدیرم گفتم نمیشه من بیشتر اینجا بمونم، تازه عادت کردم به میدون اصلی! گفت نگران نباش، شاید واسه ی پاییز دوباره برگردی. خلاصه دعا کنین دوباره برگردم.

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه