حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۲۴- برخورد آخر ( شاید هم پنجم ) نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٢

اینکه میبینین با دو سه هفته تاخیر این قسمت رو مینویسم , مال اینه که این چند روزه اصلا حوصله ی درست و حسابی نداشتم . تو این مدت ( از ۱۴ آبان تا موقعی که اومدم از شما عذر خواهی کنم ) من به خیلی چیزا فکر کردم , حتی با چند نفر از دوستا و فامیلامون که خانوماشون از خودشون بزرگترن مشورت کردم .  بعضی از دلایلشون منطقی به نظر میرسید ولی بعضی دیگه اون طور که باید قانع کننده نبود . 

(این قسمت رو تو پرانتز داشته باشین : تقریبا یک هفته و نیم پیش پسر خالم ( علی ) که حدودا یک سالشه از این ویروسای بد جور سرماخوردگی که جدیدا اومده گرفت تا حدی که چهار روز  تو بیمارستان سعدی بستریش کردن . من تقریبا هر روز میرفتم بهش سر میزدم )

شب آخری که علی تو بیمارستان بستری بود , و من رفتم عیادتش , فقط خالم با علی تو بیمارستان بودن  ( شوهر خالم رفته بود مادر بزرگم رو بیاره بیمارستان ) . من داشتم با علی بازی میکردم ,  که یهو خالم ازم پرسید " حمید اگه یه سؤالی ازت بکنم راستشو بهم میگی  ؟" ( این خالم ۶ سال از من بزرگتره , که اتفاقا مدرکشون رو هم از دانشگاه خودمون گرفتن و من خیلی رو حرفاش حساب میکنم )

گفتم خواهش میکنم خاله, بفرمایین . گفت : " چی شده ؟ چرا اینقدر تو فکری ؟  "  . منم چون میدونستم به احتمال زیاد میتونه منو از این برزخ در بیاره , بهش گفتم من عاشق یکی شدم که ۲ سال از خودم بزرگتره , الآن هم نمیدونم چیکار کنم .

هنوز حرفام تموم نشده بود که خالم گفت : " این خانم دیدن داره " گفتم واسه چی ؟ گفت : " آخه تو اصلا تو این فازا نبودی  ببین چقدر حسن داشته که تو پسندیدیش " . گفتم بله  هر چی بیشتر آمارشو میگیرم بیشتر بهش علاقه مند میشم . 

خالم گفت : " میدونی روز اولی که میخواستم برم دانشگاه مامانم بهم چی گفت ؟   گفت نبینم یهو دست یکی از این جوجه فکلی های دانشگاه رو بگیری بیاری بگی عاشقش شدما , منم همون روز با خودم عهد کردم به هیچ عنوان توی دانشگاه به کسی رو ندم و خدارو شکر همونم شد . درسته که تو به قول مادر بزرگ جوجه فکلی نیستی ولی اون که اینو نمیدونه . این خانمی هم که شما انتخاب کردین , با این تعریفایی که ازش میکنی مطمئنا توی دانشگاه عاشق نمیشه . حالا فرض میکنیم که اونم از تو خوشش بیآد , تو که الآن نمیتونی ازدواج کنی که , حداقل باید درست تموم شده باشه , اینم میدونی که به محض اینکه یه دختر درسش تموم شد , دیگه بهونه ای واسه ازدواج نکردن نداره  . از طرف دیگه تو بعد از اینکه درست تموم شد میخوای بری پیش عموهات ( توی شیطان بزرگ ) نمیتونی به دختر مردم بگی که منتظر من باش من برمیگردم . پس بهتره که یکم بیشتر فکر کنی . " 

من که حرفای خالم به دلم نشسته بود حسابی ازش تشکر کردم و برگشتم خونه . خیلی رو حرفاش فکر کردم , دیدم کاملا منطقی راهنماییم کرده . این بود که پا روی احساسم گذاشتم و عقلم رو حاکم قرار دادم  و چون احساس میکردم که تو این مدت مزاحم شما شده بودم , اومدم ازتون عذرخواهی کردم که حداقل عذاب وژدان نداشته باشم . به عنوان آخرین حرفم میگم : 

(فکر نکنم دیگه کسی بتونه به اندازه ی من شما رو به خاطر خودتون دوست داشته باشه) 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه