حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۸۳- آب بازی نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۳

از آب بازی تا چه حد خوشت میآد ؟ منظورم آب پاشیدن به همدیگس . احتمالا الآن اخماتو کشیدی تو هم ، یعنی اینکه اصلا با این کار حال نیمکنی . ولی باید بگم یکی از کارایی که هیجان ِ منو به اوج میرسونه ،‌ آب پاشیدن به دیگرانه ( البته اونایی که جَنبشو دارن ) .

حدودا ۸م-۹م عید بود که با دوستام تصمیم گرفتیم ظهر واسه نهار بریم پارکِ ناژوان . جات خالی نهارو گرفتیم و رفتیم تو پارک . چه جای ِ با صفا و زیبایی بود . اصلا اشتهای آدم اونجا چند برابر میشه . بعد از اینکه نهارو خوردیم ، چون تقریبا بیکار شده بودیم تصمیم گرفتیم یه آتیش کوچولو درست کنیم . چوب که اون طرفا نبود ، اونایی هم که بود چوبِ تر بود . ولی ما هم کم نیآوردیم ، رفتیم از ماشین بنزین کشیدیم و ریختیم رو همون چوبای تر . خلاصه تر و خشک با هم سوخت .  بعد از اینکه حسابی خسته شدیم ، اومدیم رو زیراندازی که پهن کرده بودیم دراز کشیدیم . تا میومد یکم چشمامون گرم بشه ، دوستم ( داوود ) یه مسخره بازی درمیآورد و مارو از خواب میپروند . یه چند بار بهش اخطار دادم که اگه اینکارو ادامه بده ، پامیشم حالشو میگیرم ، ولی مثل اینکه جدی نگرفت .  تا اینکه دفعه ی آخری که بازم از خواب پروندمون ، پاشدم رفتم یه سنگِ تقریبا بزرگی برداشتمو با شتابِ خیلی زیادی انداختم تو جوبی که از کنار زیرانداز رد میشد . تمام این آب گلا پاشید رو لباسو صورتو همه جاش ( بدبخت اون ۲ تا دوستمم پاسوز داوود شدن ) .

ولی کاش موضوع به همین جا ختم میشد . وقتی من کاملا حواسم از آب پاشیدن پرت شده بود ، یهویی دیدم از گردن تا تو کمرم خیس شد ، اول خوشحال بودم که آبِ معمولی ِ ، ولی وقتی دیدم انگار یکم چسبناک شدم ، فهمیدم که نوشابه بوده  .  اون لحظه واسه اینکه خنده ی داوود بند بیآد ، بقیه ی بنزینایی که از ماشین کشیده بودیمو ( حدودا نیم لیتر ) پاشیدم بهش . فقط یه کبریت کم داشت  .  البته قبول دارم که این شوخی ِ آخر یکم خطرناک بود ولی چاره ای نداشتم .

حالا کسی جرأت میکنه به من آب بپاشه ؟

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه