حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۸۶- یه دوست با شخصیت نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۳

امروز وقتی از پله های فنی۱ بالا میومدم ، دوستِ صمیمیتو دیدم ، واقعا که چه خانم با شخصیتیه ، معلومه تو انتخابِ دوست هم موفق بودی . یکم دور و برشو که نگاه کردم تو رو پیدا کردم . قبلنا اول تورو میدیدم ، بعد دورو وریآتو  ولی الآن اول دورو وریآتو میبینم ، بعد تو رو . چیکار داری میکنی با خودت ؟ ، روز به روز داری آب میری . امیدوارم همه ی اینا مال ِ درس خوندن ِ زیاد باشه .

یه ۲ تا جک بی مزه ی بی مزه امروز شنیدم که اصلا دپرس (Depress ) شدم .

ــ یه بار بچه ی ترکه میآد به باباش میگه : بابا چرا انقدر میگن ترکا نفهمو و حالو و خر هستن ؟

باباش میگه : برو یه قابلمه بردار بیار تا بهت بگم .   وقتی قابلمه رو واسش میآره ، ترکه یه سنگ میندازه  توشو ، در قابلمه رو میبنده و شروع میکنه به تکون دادن قابلمه ، بعد از پسرش میپرسه : این صدای چیه ؟  بچه ترکه میگه : خوب معلومه ، یکی داره در خونمون در میزنه .  ترکه میگه : همینه که میگن ترکا خرند دیگه ، پاشو برو درو واکن . ( الآن انتهای جک رسیده و باید بخندی ، اینطوری ) 

ــ یه بار یه ترکه داشته میرفته ، نگو داشته بر میگشته ~

امروز وقتی از پله های فنی۱ بالا میومدم ، دوستِ صمیمیتو دیدم ، واقعا که چه خانم با شخصیتیه ، معلومه تو انتخابِ دوست هم موفق بودی . یکم دور و برشو که نگاه کردم تو رو پیدا کردم . قبلنا اول تورو میدیدم ، بعد دورو وریآتو  ولی الآن اول دورو وریآتو میبینم ، بعد تو رو . چیکار داری میکنی با خودت ؟ ، روز به روز داری آب میری . امیدوارم همه ی اینا مال ِ درس خوندن ِ زیاد باشه .

یه ۲ تا جک بی مزه ی بی مزه امروز شنیدم که اصلا دپرس (Depress ) شدم

ــ یه بار بچه ی ترکه میآد به باباش میگه : بابا چرا انقدر میگن ترکا نفهمو و حالو و ... هستن ؟ باباش میگه : برو یه قابلمه بردار بیار تا بهت بگم .   وقتی قابلمه رو واسش میآره ، ترکه یه سنگ میندازه  توشو ، در قابلمه رو میبنده و شروع میکنه به تکون دادن قابلمه ، بعد از پسرش میپرسه : این صدای چیه ؟  بچه ترکه میگه : خوب معلومه ، یکی داره در خونه در میزنه .  ترکه میگه : همینه که میگن ترکا خرند دیگه ، پاشو برو درو واکن . ( الآن انتهای جک رسیده و باید بخندی ، اینطوری ) 

ــ ترکه شب که میخواسته بخوابه یه لیوان آب خالی میذاره بالای سرش . ازش میپرسن چرا لیوان آب خالی رو گذاشتی بالای سرت ؟ میگه خوب یهو از خواب پاشدم و تشنم نبود !! ( خوب بخند دیگه ، ضایع شدم )

ــ خروسه پول نداشته ازدواج کنه ، میره گالینابلانکا میخره !! ( آهان ، حالا شد )

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه