حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۹۴- سرکاری نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۳

چند وقت پیش یکی از دوستام که هر۲۰ سال یه بار یادی از ما میکنه ( اونم به خاطر کارای خودش ) ، باهام تماس گرفت و بعد از سلام و احوال پرسی گفت : " حمید ، من یه کارتِ اینترنت خریدم ولی نمیدونم چطوری باید ازش استفاده کنم ، میشه لطف کنی یادم بدی ؟ " .

چون یادم اومد که دوباره واسه کاراش یادی از من کرده ، تصمیم گرفتم یکم سر کارش بذارم . اینطور بود که بهش گفتم : " کامپیوترت به خط تلفنتون وصل ؟ " 

گفت : " آره "

گفتم : " کارتِ اینترنتتو بردار و بذار بین (( کیبرد )) و (( جای دستی )) که به کیبرد متصل میشه ( قسمتِ رنگی کیبرد در این عکس ) ، وبعد شروع کن به کشیدن کارت از سمتِ راستِ کیبرد تا سمتِ چپِ کیبرد  . وقتی کشیدی به اینترنت وصل میشی " .

گفت : " از کجا بفهمم که به اینترنت وصل شدم ؟ "

گفتم : " یه پنجره باز میشه ، توش نوشته به اینترنت خوش آمدید "

 

 

 

گفت : " خوب الآن کارتمو کشیدم ، چرا وصل نشد ؟ "

گفتم : " واسه اینه که الآن داری با من حرف میزنی و تلفنتون اشغاله ، بعد از اینکه گوشی رو گذاشتی این کارو بکن " .

گفت : " آهان ، اونوقت اگه خواستم از اینترنت قطع بشم باید چیکار کنم ؟ "

گفتم : " خوب معلومه دیگه ، باید کارتو برعکس بکشی ، یعنی از چپ به راست "  

بعد از اینکه حسابی تشکر کرد ،‌ گفت : " اگه مشکل دیگه ای پیش اومد مزاحمت میشم " .  حدود یک ربع بعد دوباره تماس گرفت و گفت : " حمید هر کاری میکنم به اینترنت وصل نمیشم "  

گفتم : " حالا چی شده تو یهویی میخوای به اینترنت وصل بشی ، اصلا چیکار داری رو اینترنت ؟ " 

گفت : " میخوام Chat  کنم " 

منم چون میخواستم دوستم از چَت کردن با افراد ناباب در امان باشه ، سر کار گذاشتنمو ادامه دادم ( یعنی نیتم خیرخواهانه بود ) .  این بود که بهش گفتم : " مال اینه که خطا اشغال ِ ، ولی تو ناامید نشو ، هی بکش ، بالاخره وصل میشه " . دوباره تشکر کرد و گوشی رو گذاشت .  نیم ساعت بعد دوباره تماس گرفت و با یه حالتِ اضطراب گفت : " حمید از بس کارتو از اینور به اونور کشیدم ، کارت پاره شد "  من در گوشی رو گرفتم و از ته دل شروع کردم به خندیدن ، بعد خودمو سفت گرفتمو با یه حالتِ تعجب گفتم :‌ " جدی میگی ؟ "

گفت : " آره به خدا "

گفتم : " سرت کلاه گذاشته ، کارتتو از کجا خریدی ؟  " 

گفت : " از مجتمع پارک "

گفتم : " هرچه سریع تر برو کارتو بهش بده و پولتو پس بگیر " .  دوباره  تشکر کرد و تلفن رو قطع کرد . فردای اون روز دوباره باهام تماس گرفتو ( گلاب به روتون ) هر کلمه ی خوبی که تو زندگیش یاد گرفته بود نثار ما کرد ، بعد هم از ضایع شدنش تو مجتمع پارک واسم تعریف کرد . در آخرسر هم وعده ی یه سر کار گذاشتن حسابی رو بهم داد  .

راستی یادم رفت بگم که با هم حساب شوخی داشتیم ، وگرنه من به این راحتیا کسیو سر کار نمیذارم .          

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه