حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۹۷- داوود (۲) نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۳

فردای اون روز ( ۲۳/۲/۸۳) چون داوود امتحان داشت و میخواست بیشتر بخونه سر کلاس محاسبات نیومد . آخر کلاس ، وقتی استاد داشت حضور و غیاب میکرد ، به فامیل داوود که رسید ، سرشو بالا کرد ، بعد چشمش افتاد تو چشم من ، بهم گفت : " آهان حالا شناختم ، این دوست شما جریان داره آقا " .

من که میدونستم داوود چه افتضاحی به بار آورده ، خودمو زدم به اون راه  و تقریبا یابو آب دادم .  همون روز وقتی داوود رو دیدم ، واسش ماجرا رو تعریف کردم ، بدبخت میگفت : " من اگه این رضا ( همونی که واسش فال گرفت ) رو ببینم میکشمش " . ولی کاش گریه کردنش به همینجا ختم میشد !!!!! 

چون امتحان داوود با آزمایشگاه متالوگرافیش تداخل پیدا کرده بود ، بهش گفتم من میرم واسش حاضری میزنم ، یخرده تعارف کرد ، ولی بعدش قبول کرد . ساعتِ ۲ بعد ازظهر بود که رفتم پشتِ در آزمایشگاشون تا استادشون بیاد ( در ِآزمایشگاه بسته بود ) ، بعد از حدود ۱۰ دقیقه یه آقایی اومد و یه امتحانی کرد که ببینه در بازه یا نه ، همین که یکم از در دور شد ، در باز شد ، این آقا برگشتو به من گفت : " در باز شد ؟ "  گفتم : بله . بعد با هم رفتیم تو ، وقتی دیدم این آقا رفت تو اتاق اساتید ، فهمیدم که استاد ِ داوود همینه . حدودا یک ربع بعد همون آقا ( استادشون ) اومد و به من گفت : " شما چه رشته ای میخونین ؟ " ، منم گفتم : مواد- متالورژی 

گفت : فامیلتون چیه ؟ 

وقتی بهش فامیلی داوود گفتم ، گفت : " آقا داوود ؟ " 

گفتم : بله 

گفت : " آقا داوود ، شما جلسه ی اولتونه که میآین ؟ "

گفتم : " نه استاد ، فقط جلسه ی پیش نیومدیم "

گفت : " پس چرا ، واست حاضری زدم ؟ "

گفتم : " آخه یکی دیگه رو به جای خودم فرستاده بودم "

گفت : " به به ، عذر بدتر از گناه !! ، پس اون داوودی که من میشناسم ، داوود تقلبیه و شما داوود اصلی هستین ؟ پس تا حالا کجا بودین ؟ "

من که دیدم اگه یکم بیشتر ادامه بدم ، ممکنه کلا داوود از دانشگاه اخراج بشه ، گفتم : " راستش ، استاد من اصلا صنایع میخونم ، دوستم داوود امروز امتحان داشت ، واسه همین من اومدم به جاش حاضری بزنم "

استاد یه خنده ای کرد و گفت : " چه آدم تابلویی رو فرستاده واسه حاضری زدن ، آخه اصلا به تو نمیآد که مواد بخونی ، اینایی که مواد میخونن اغلب ته چهره ی خلاف دارن "

من که خندم گرفته بود ، گفتم : " استاد ، الآن میفرمآیین من چیکار کنم "

گفت : " شما هیچی ، ولی به دوستتون بگین بره این درسشو حذف کنه "

گفتم : " نفرمایین استاد ، به خاطر ما هم که شده فرض کنین من اصلا نیومدم حاضری بزنم "

گفت : " باشه ، فرض میکنم شما آقا داوود هستین ، ولی یه فرض دیگه هم میکنم ، اونم اینکه  امروز روز درس پرسیدنه ، شما باید به سئوالای من جواب بدین " 

گفتم : " استاد ، به خدا امتحان داشت وگرنه حتما میومد سر کلاس ، اینم من گیر دادم که به جاش بیام ، وگرنه اون راضی نبود ، اگه لطف کنین و این بارو بزرگی کنین ، ممنون میشم "

استاد رو به من کرد و گفت : " پسرم ، من واسه خودش میگم ، وگرنه به حال من که فرقی نمیکنه ، بهش بگو گروه بعدی بیاد سر کلاس "

منم تشکر کردم و اومدم . تنها شانسی که آورده بودم این بود که اون روز هیچکدوم از بچه های کلاس نیومده بودن وگرنه حسابی ضایع شده بودم .  باور کن اگه داوود سر امتحان نبود ، همون موقع میرفتم موهاشو دون دون میکندم و با مشت میچسبوندم زیر چونش ، اخه نکرد یه کلمه به من بگه که استادش میشناستش . ولی خدارو شکر با یه منفی سر و ته قضیه تموم شد . 

حالا فهمیدی من چرا اینقدر به فال اعتقاد دارم  .  

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه