حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۱۱۳- غذا نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۳

Food

الآن میفهمم چرا مامانم میگفت باید ظرف بشورم ، چون میخواست خواهرم دست تنها نباشه . ولی دمش گرم ( خواهرم ) مثل مامانم کارای خونه رو میکنه ، ولی بعضی موقع ها هم کم میآره . مثلا تو اون هفته واسمون کوکو پخته بود ، بعد نمیدونم چیکارش کرده بود که کوکو تلخ شده بود  ، من به هر زجری که بود یه برششو خوردم که ناراحت نشه ، ولی مثل اینکه فهمید قضیه از چه قراره  و خودش شروع کرد به خندیدن . یه بار دیگه هم اومده بود کتلت بپزه ، بریون ( غذای سنتی اصفهان ) شده بود ، یعنی ما کتلتارو با قاشق خوردیم  . این دم آخری هم که مامانم داره میآد ، اینقدر پلو عدس درست کرده که ، ما از شنبه تا حالا به صورت شبانه روزی داریم پلو عدس میخوریم  . البته اگه بابام نبود ، من همون چند روز اول تلف شده بودم ، چون تا میبینه اوضاع غذا بی ریخته ، طوری که خواهرم ناراحت نشه ، میگه بریم رستوران ، یا زنگ بزن پیتزا بیارن ، ولی دیگه حالم از هرچی رستوران و پیتزا فروشیه داره به هم میخوره ، دلم هوای خورشت بادمجونای مامانمو کرده  . انشاالله که زودتر بیاد و شر قضیه رو بکنه .    

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه