حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۴۰۴- کار در امریکا (۱) نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱

نمیدونم قبلا در مورد Job Fair حرف زدم یا نه ولی خوب احتیاط یه توضیح کوچیکی میدم که در جریان قرار بگیرید. توی همه ی دانشگاه ها یه بخشی هست که وظیفه ش ارتباط دانشگاه با صنعته و محیط کار. اینا هر ترم یه نمایشگاه داخل دانشگاه برگذار میکنن.  تو این نمایشگاه غرفه دارها کارفرماها هستن که از شرکتهای خیلی بزرگ مثل گوگل و مایکروسافت و اپل گرفته تا شرکت های خصوصی کوچیک که حتی اسمشونم به گوش آدم نخورده شرکت میکنن. دانشجوهای دانشگاه بازدید کنندگان این غرفه ها هستن و هرکدوم همراه با رزومه هاشون میرن با شرکتی که دوست دارن اونجا کار پیدا کنن صحبت میکنن. این نمایشگاه ها فرصت خیلی خوبیه برای کسایی که داره درسشون تموم میشه و دنبال کار هستن البته برای کسایی که هنوز درسشون تموم نشده هم خوبه چون بیشتر شرکت ها به طور کارآموز با حقوق خوب استخدام میکنن.

ترم پیش یکی از این Job Fair ها تو دانشگاهمون بود و منم مثل همیشه رفتم ببینم کدوم شرکت اومده که برم باهاشون صحبت کنم. همینطور که داشتم تو لیست شرکت ها دنبال کمپانی هایی میگشتم که مهندس صنایع استخدام میکنن، چشمم افتاد به یه شرکت که نوشته بود برنامه نویس برای گوشی های موبایل! با خودم گفتم ضرر که نداره میرم باهاشون صحبت میکنم ببینم کارشون به چه صورته.

بعد از حدودا ۱۰ دقیقه نوبتم شد که با یکی از مسئولای غرفه صحبت کنم، بعد از سلام و احوال پرسی ازش در مورد کارشون پرسیدم و اینکه به چه نیروهایی احتیاج دارن. خوب برام توضیح داد که اپلیکیشن نویس برای گوشی های اپل و اندروید میخوان و خیلی چیزای دیگه که معلوم بود اصطلاحات کامپیوتریه و من ازش چیزی سر در نمیآوردم. گوشیمو در آوردم و دو تا اپلیکیشنی که طراحی کرده بودمو بهش نشون دادم و شروع کردم به توضیح دادن در مورد اینکه چه مراحلی رو طی کردم تا این اپلیکیشن ها تایید شد. وقتی صحبتهام تموم شد گفت شما رزومه تون همراهتونه؟ گفتم بله، بهش رزومه رو دادم. گفت من و سه نفر دیگه روی رزومه هایی که امروز میگیریم تحقیق میکنیم، اگه شرایط کافی رو داشتید باهاتون تماس میگیریم. با خودم گفتم ای نامرد مارو دودر کرد رفت نیشخند

هفته ها از اون قضیه گذشت و من کاملا فراموش کردم که رزومه م رو به این شرکت دادم. تقریبا دو هفته به تولدم بود که یک ایمیل دریافت کردم از دانشگاه که شما مصاحبه دارید از فلان شرک!!! یادمه یه دو ساعت داشتم فکر میکردم این شرکت کجا بوده و از کجا منو میشناسه! تاریخ مصاحبه م هم دقیقا روزی بود که جشن تولدمو میخواستم بگیرم.

یه سری اطلاعات از وبسایت کمپانی درآوردم که ببینم اصلا اینا دقیقا چیکار میکنن. کار اصلی کمپانی رزرو کردن پروازها به صورت آنلاینه که حدود ۸۰ درصد رزروهای پروازهای امریکا توسط این کموانی انجام میشه. اولین رزرویشن هواپیما به صورت آنلاین رو اینا سال 1960 انجام دادن. ۱۰۰۰۰ تا کارمند تو ۶۰ تا کشور دنیا دارن. البته کارای جانبی هم میکنن مثلا همراه با رزرو بلیط هواپیما، رزرو هتل و حتی تاکسی که مسافرو تا هتل ببره هم امکان پذیره. خلاصه اینارو که خوندم تازه فهمیدم کجا رزومه گذاشتم نیشخند

مصاحبه ساعت ۱ بعد از ظهر بود، دقیقا صبح همون روز تو دانشگاه UT Southwestern برای دو تا متخصص بیهوشی و یک جراح پلاستیک باید از موضوع تزم دفاع میکردم که قبول کنن باهام همکاری کنن. خلاصه روز خیلی پر کاری رو پیش رو داشتم. وقتی به سلامتی از موضوع تزم دفاع کردم و اونا خوششون اومد، با خودم گفتم خدارو شکر مرحله ی اولو خوب طی کردم، ایشالا واسه ی مصاحبه هم موفق عمل کنم.

ساعت ۱۲:۳۰ بود که رسیدم دانشگاه برای مصاحبه. توی اتقاق انتظار نشسته بودم تا اینکه یه پسر جوونی بود با پوست سفید، چشمای سبز نیشخند اومد گفت: حمید؟ گفتم بله. خودشو معرفی کرد و گفت بریم واسه مصاحبه. بعد از اینکه یه سری مشخصات مثل تاریخ فارغ التحصیلی و اینجور چیزارو پرسید گفت یکم در مورد خودت بگو، منم شروع کردم واسش گفتن که چی شد که اصلا یهویی از رشته ی صنایع سر از کامپیوتر درآوردم. حدودا یک ربعی واسش حرف زدم. نوبت به سئوالاش رسید، شروع کرد سئوالای تخصصی کامپیوتری کردن!

خوب منم که رشته م کامپوتر نبوده که به صورت پایه ای بلد باشم، یه سری اصطلاحاتی که میگفت رو نمیدونستم، خوب اولیشو پرسید گفتم نمیدونم ، دومی رو پرسید گفتم نمیدونم ، سومی رو پرسید دیدم نمیدونم، با خودم گفتم اگه اینجوری پیش بره که خیلی ضایعه، بهش رو راست گفتم ببین، من رشته م کامپیوتر نبوده، احتمال داره این چیزایی که داری سئوال میکنی رو من جواباشو بدونم منتها این اصطلاحایی  که به کار میبری رو بلد نباشم. ازش راهنمایی خواستم ، گفتم از سئوال اول شروع کن، یکم در موردش توضیح میدی؟ گفت باشه حتما، یکم که در موردش توضیح داد، گفتم آهان فهمیدم، شروع کردم جوابشو دادم. سئوال دوم رو توضیح داد ، اونم منظورشو فهمیدم و بهش جواب دادم ، سئوال سوم توضیح داد یکم ولی بازم نفهمیدم بعد گفت اولش با ((میم)) شروع میشه، آقا یهوی یادم افتاد جوابشو دادم، خلاصه خودش خوشش اومده بود از این روش، مثل مسابقه ی ۲۰ سئوالی شده بود نیشخند.

بعد از اینکه سئوالاش تموم شد بهم گفت تا دو هفته ی دیگه نتیجه ی مصاحبه رو بهتون خبر میدیم. جاتون خالی تو جشن تولد خستگی تمام روز در شد و کلی خوش گذشت. همونطور که اطلاع دارید حافظه ی بنده در حد ماهی قرمزه و هر ۳ ثانیه یکبار فرمت میشه، به همین دلیل وقتی ۲ هفته ی بعد باهام از همین شرکت تماس گرفتن، من اصلا یادم نبود که اینا کی هستن و چی میخوان. آخه یکم هم غیر منتظره بود چون عصر روز یکشنبه زنگ زدن، و من باخودم گفتم یکشنبه که تعطیله! خلاصه فقط تو حرفای خانمی که زنگ زده بود فهمیدم که گفت شما مصاحبه ی اول رو با موفقیت پشت سر گذاشتید و ما میخوایم ازتون دعوت کنیم برای مصاحبه ی دوم تشریف بیارید کمپانی.

پ.ن: ببخشید طولانی شد باید بقیه ش رو تو پست بعدی بنویسم

  نظرات ()
۴۰۰- افق جدید نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱

میدونم که خیلی وقته که نیومدم اینجا ولی باور کنین تنبلی نبوده، جریان داشته، جریانشم از این قراره:

همونطور که تو یادداشت ۳۹۸ گفته بودم بیشتر دوستای دانشجوی دانشگاهیم تو مراسم اون دوستمون که فوت کرده بودن شرکت کردن و خوب بعد از مراسم فرصتی شد تا با بچه ها یه خوش و بشی بکنیم. در حین حرف زدن با یکی از دوستام بودم  و همینطور که حرف میزدیم چون رشته ش کامپیوتره بهش گفتم که واسه ی تزم احتیاج به یه نرافزاری دارم که باید سفارش بدم، اونم گفت برو خودت یاد بگیر خودت برنامه رو بنویس، گفتم چطوری؟ گفت یه پروفسور ایرانیه به اسم آقای دکتر مهران سهامی که تو دانشگاه استنفورد امریکا تدریس میکنه و ویدئوهای آموزشیش به صورت رایگان رو  سایت دانشگاه استنفورد گذاشتن.

وقتی اومدم خونه کنجکاو شدم ببینم این آقای سهامی چه شکلیه و چطوری درس میده که این دوستمونو جذب خودش کرده! در عین حال اینم بگم که با وجود اینکه رشته ی من صنایع هستش ولی به کارای کامپیوتری و مخصوصا برنامه نویسی خیلی علاقه دارم منتها هیچ وقت جور نشده بود که دنبال این حرفه برم.

خلاصه رفتم سر کامپیوتر و ویدئوی جلسه ی اول رو اجرا کردم! باورتون نمیشه اینقدر جذاب بود که انگار داشتم سریال لاست میدیدم، همینطور میخواستم ببینم قسمت بعدی چی میشه نیشخند. تو قسمت اول میگفت پیش نیاز این درس اینه که اگه از جلوی کامپیوتر رد شدین تشخیص بدین که کامپیوتر روشنه یا خاموشه نیشخند. خلاصه با کلی طرفند نکته های خیلی سخت رو میکرد تو کله ی بچه ها. زبان برنامه نویسی که یاد میده جاوا هستش که زبان آسونی نیست ولی خوب اینقدر قشنگ درس میده که آدم راحت یاد میگیره، البته علاقه هم میخواد. (لینک درس)

با اجازه تون هر ۲۸ تا ویدئو رو دیدم و همه ی تمرین هاشو انجام دادم و زبان برنامه نویسی جاوا رو یاد گرفتم. وقتی ویدئوها تموم شد رفتم سراغ بقیه ی درسها ببینم چه درسی رو باهاش حال میکنم که اونم ویدئوهاشو ببینم و یاد بگیرم. بین درسهایی که وجود داشت زبان برنامه نویسی برای گوشی های آیفون چشمم رو گرفت ( آدرس لینک). 

تو پرانتز اینو داشته باشید که خیلی وقت پیش یکی از دوستای خانوادگیمون بهم گفته بود که زبان برنامه نویسی برای گوشی های موبایل، رو به گسترشه و بازار کار خیلی خوبی داره، خلاصه با این زمینه رفتم شروع کردم به دیدن ویدئوها!

از اونجایی که آقای سهامی یه جورایی بدعادتمون کرده بود، این آقای استاد جدید زیاد به دلم ننشست چون انگار داشت چینی حرف میزد ، هیچی از حرفاشو نمیفهمیدم، منظورم انگلیسی حرف زدنش نیست منظورم اینه که درسش سخت بود. هرچقدر از سخت بودنش براتون بگم کمه، از هر روشی استفاده میکردم که درسو بفهمم ولی فایده نداشت. سه هفته گذشته بود و من هنوز جلسه ی دوم بودم و تو همون جلسه ی دومش کلی مشکل داشتم. شاید هر ویدئو رو ۵ تا ۶ بار میدیدم تا یه ذره یه چیزی بفهمم ولی بعضی وقتا ۵-۶ بار هم جواب نمیداد. ۳-۴ بار کلا تصمیم گرفتم که بی خیالش بشم و به خودم گفتم (( حمید این کار تو نیست)) ولی بازم صبح که میشد یه کرمی تو وجودم میگفت برو دنبالش. دفعه ی آخری که جدی جدی تصمیم گرفتم که بیخیالش بشم، ویدئو رو بستم و رفتم رو فیس بوک. یکی از دوستام یک ویدئو به اشتراک گذاشته بود که من اجراش کردم. ویدئو مربوط به یک مسابقه ی دوی صد متر میشد! وقتی مسابقه شروع شد یکی از دونده ها وسط راه پاش گرفت و نشست رو زمین ، اینقدر درد داشت که به سختی میتونست تکون بخوره، سرشو بلند کرد دید که دونده های دیگه دارن میدون ، بلند شد و شروع کرد با پای لنگ به سمت خط پایان یک پایی حرکت کردن، همون وقت پدرش اومد زیر کتفش رو گرفت و با هم به سمت خط پایان حرکت کردن تا اینکه به خط پایان رسیدن.

پایین ویدئو نوشته بود اون میدونست که مسابقه رو باخته ولی تا خط پایان همراه با پدرش رفت که مسابقه رو نیمه تموم نذاره! این ویدئو چنان تاثیری روی من گذاشت که دیگه اصلا قید ادامه ی کارو زدن از ذهنم بیرون رفت! به خودم گفتم ((حمید فوقش اینه که این زبانو نمیفهمی و چیزی یاد نمیگیری ولی تو باید تا خط پایان بری )). من تصمیم گرفتم و تمام ویدئوهارو دیدم .

الآن که دارم این متن رو مینویسم دو روزه از تایید شدن اولین اپلیکیشنم که برای آیفون طراحی کردم میگذره و من خدارو شکر میکنم که با نشانه هایی که جلوی پام گذاشت منو به سمتی هدایت کرد که میتونم بگم افق جدیدی در زندگیم ایجاد شده. 

بعد از ۴ ماه تلاش وقتی دیگه تقریبا برنامه نویسی به زبان Objective - C که مختص به محصولات اپل میشه رو یاد گرفته بودم رفتم پیش استادم که در مورد تزم باهاش صحبت کنم که بهم گفت تابستون چطور گذشت؟ گفتم تو این فرصت زبان برنامه نویسی برای گوشی های آیفون رو یاد گرفتم! داشت از تعجب شاخ در میاورد ، بهم گفت اگه یک اپلیکیشنه برام طراحی کنی ۵۰۰ دلار بهت میدم! گفتم خوشحال میشم بتونیم تو این زمینه با هم همکاری کنیم و طراحی رو شروع کردم و خدارو شکر  الان تو فروشگاه اپل هستش و میتونین ببینیتش ( آدرس اپلیکیشن ).

الآن دارم رو اپلیکیشن بعدی که بهم سفارش داده کار میکنم ، اونم ایشالا تو همین یک هفته ی آینده آماده میشه و میره توی اپل استور. خدارو شکر میکنم که بهم صبر داد تا بتونم این مراحل رو طی کنم و الآن خبر خوبشو به شما دوستای خوبم بدم!

پ.ن: اگه توی اپل استور اسم منو جستجو کنین اپلیکیشن رو براتون میاره ، کلمه ی کلیدی برای جستجو : hamidgh

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه