حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۴۱۲- فلوریدا (۲) نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢

از فرودگاه یه ماشین کرایه کردیم و رفتیم به سمت نمایشگاه. نمایشگاه خیلی بزرگی بود، بزرگترین نمایشگاه RFID دنیا حساب میشه. از همه ی کشورهای دنیا اومده بودن. تا ساعت تقریبا هفت شب اونجا بودیم و بعد رفتیم رستوران شام بخوریم. من به گمان خودم استیک سفارش دادم. ولی بعد از یه ۱۵ دقیقه دیدم گارسونه با یک پیشبند یکبار مصرف اومد. بهم گفت قربان اگه اجازه بدین این پیشبند رو ببندم بهتون چون ممکنه به لباستون بریزه. با خودم گفتم من قبلا خیلی جاها استیک خوردم هیچ کدومشون از این کارا نکردن! پیشبند رو برام بست و رفت غذارو بیاره، از اون دور که میومد احساس کردم چقدر ارتفاع غذام زیاده! وقتی اومد دیدم تریپ شیشلیکه که گوشت به استخوانه و باید با دست به نیش بکشی!

حالا اینو بگم که مدیرمون گیاه خواره بعد تصور کنین من جلوش یه همچین چیزی میخواستم بخورم. همین که شروع کردم به خوردن، دیدم گوشی شو در آورد و گفت میخوام یه عکس ازت بگیرم!!! اتفاقا عکس باحالی شد. با سر بریده عکسو این پایین میبینین.

رفتیم هتل شرایتون، من دهاتی فکر میکردم دو تامون تو یه اتاقیم. ولی ۲ تا اتاق جدا گرفته بود. اتاقش خیلی بزرگ و قشنگ بود. جناب مدیر گفت فردا ساعت ۹ و نیم خوبه بیدار بشیم؟ گفتم آره عالیه. گفت پس تو لابی هتل میبینمت. رو تخت هتل دراز کشیده بودم و داشتم فکر میکردم که کی فرصت میکنم برم یکم بگردم! تاریخ برگشتمون فردا ساعت ۵ بعد از ظهر بود. با خودم گفتم باید نصفه شب بزنم بیرون برم به سمت ساحل. حیفه این همه راه تا کنار اقیانوس اطلس اومده باشی و نری ببینی. زنگ زدم به یکی از این کمپانی هایی که ماشین کرایه میدن و یه ماشین واسه ۴ صبح کرایه کردم. کمپانی ماشیناش تو فرودگاه بود. با هتلداره صحبت کردم که یه ماشین برام ۴ صبح بگیرن که منو برسونه فرودگاه.

 

۳ و نیم بیدار شدم و کارامو کردم و زدم بیرون ، اومدم پایین دیدم ماشین آماده ست. منو رسوند تا فرودگاه. اونجا رفتم تو کمپانی کرایه ی ماشین و یه فورد کرایه کردم و به راه افتادم. نزدیکترین ساحل تا فرودگاه حدودا ۵۰ دقیقه فاصله داشت. اگه تو Google maps ای آدرس رو جستجو کنین (528, Orlando, Orange, Florida) این دقیقا اتوبانیه که من افتادم توش تا برسم به ساحل. بارون میومد شدید، همه جا هم تاریک!

با خودم میگفتم دیوونه چرا این کارو کردی! اگه مدیر بفهمه چی میگه با خودش!!! ولی بالاخره نزدیکای ۵ و نیم بود که رسیدم به آب. آفتاب هنوز طلوع نکرده بود. ماشین رو به سمت طلوع آفتاب پارک کردم و منتظر شدم تا طلوع کنه. احساس اینکه این آبهای اقیانوس اطلس به خلیج فارس راه داره احساس خوبی بود. به خاطر اینکه هوا ابری بود زیاد طلوع پیدا نبود ولی هرچقدر هوا روشنتر میشد تازه میفهمدم چقدر زیباست.

رفتم یه چند تا عکس از خودم گرفتم و بعد از حدودا ۲ ساعت لذت از منظره ها برگشتم به سمت فرودگاه تا ماشینو پس بدم. زنگ زدم هتل تا یه ماشین بیاد دنبالم تو فرودگاه. مسیر برگشت چون هوا روشن بود تازه فهمیدم چقدر جاده ش قشنگ و سبز بوده. وقتی رسیدم هتل یه دوش گرفتم و اومدم بقیه ی غذاهای دیشب رو خوردم، آخه اینقدر زیاد بود که نتونستم همه شو بخورم. حین خوردن بودم که دیدم مدیر داره میزنگه. بعد از سلام علیک گفت خوب خوابیدی؟ گفتم : بلللللللله !!!

رفتیم بقیه ی نمایشگاه رو دیدیم و از همونجا رفتیم به سمت فرودگاه. سفر ۲ روزه ی خوبی بود.

  نظرات ()
۴۱۱- فلوریدا (۱) نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢

آقا من اعتراف میکنم که تو تعریف وقایعی که واسم اتفاق افتاده خیلی عقبم. الآن میخوام ماجرای تقریبا ۳ ماه پیش رو تعریف کنم.

کار قبلی که داشتم، تو یکی از پروژه ها باید از تکنولوژی RFID استفاده میکردیم. وقتی که تقریبا پروژه به مراحل پایانی نزدیک میشد، مدیرم یه روز صدام زد و گفت اوایل اپریل ( آوریل) وقتشو داری یه سفر با هم بریم؟ منم گفتم بله! گفت جزئیاتشو منشی بهت میده. منشی بهم اطلاعات سفر رو داد. باید میرفتیم ایالت فلوریدا.

روز سفر فرا رسید و قرار شد تو فرودگاه قرار بذاریم. من گیت ( دروازه نیشخند) رو پیدا کردم و منتظر شدم تا مدیر بیاد. همینطور که نشسته بودم دیدم گوشیم زنگ میخوره، دیدم جناب مدیره، بهم گفت من یکم دیر ممکنه برسم تو برو سوار شو من میام. گیت (یا همون دروازه ) که باز شد این مسئول اونجا گفت: اینایی که فرست کلاس هستن اول بیان! بعد دیدم یه عده بلند شدن رفتن. با خودم گفتم ایول فرست کلاس، خوش به حالشون. بعد رسید نوبت رسید به بقیه و ما هم رفتیم که سوار بشیم. 

صندلیم رو پیدا کردم، رفتم نشستم. هنوز جناب مدیر نیومده بود. وقتی نشستم رو صندلی دیدم چقدر صندلیش راحته! بعد دقت کردم دیدم فقط یه صندلی کنار منه! معمولا سه یا چهار تا صندلی تو هر ردیفه. تو این فکرا بودم که جناب مدیر اومدن. سلام علیک کردیم و بعد گرم حرف زدن شدیم که هواپیما راه افتاد. هنوز چیزی نگذشته بود که خانم مهماندار اومد گفت، نوشیدنی چی میل دارین؟

تو پرانتز اینو داشته باشین که پروازهای اینجا واسه همه چیز پولشو میگیرن، یادمه یه پرواز گفتم یه لیوان آب هست؟ گفت شیشه ی آب داریم که ۲ دلاره خنثی. خلاصه اینکه کسی تعارف نمیکنه، میان میگن چیزی میخواین سفارش بدین یا نه؟ واسه همین من تعجب کردم.

من یه نگاه به مدیر کردم و با خودم گفتم هر کاری اون کرد منم میکنم. رو مدیر کردم و گفتم شما اول! مدیرم هم یه نوشیدنی سفارش داد. منم به تبعیت از مدیر یه آبمیوه گفتم بیاره. همچنان داشتم فکر میکردم که این چه پروازیه که اینقدر دست و دلبازن!!!! یهو اون مغز تعطیلم جرقه زد!!! فهمیدم ما تو قسمت فرست کلاس هستیم!!! من همینجا اعتراف میکنم که این اولین باری بود که تو قسمت فرست کلاس یه هوائیما مینشستم.

به محض اینکه لیوانمون خالی میشد میومد میگفت نو شیدنی چی میخورین! وقت نهار شد، یه منو آورد گفت کدومو میخورین؟ یکی از غذاهای باحاشو انتخاب کردم. غذارو که خوردیم ۲ دقیقه یکبار دستشوییم میگرفت، از بس آبمیوه خورده بودم. خلاصه جلو مدیر هی تو مسیر دستشویی بودیم نیشخند.

پ.ن: دیگه عادت کردم دو قسمتیش کنم، فکر کنم کم کم اگه ۲ خط هم بنویسم، ۲ تا پستش میکنم.

 

  نظرات ()
۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٢

پارسال تقریبا یک هفته به عید مونده یه مراسمی رفتیم در یکی از دانشگاه های نزدیک خودمون که حدودا ۲۰۰۰ نفر ایرانی شرکت کرده بودن و مراسم خیلی زیبایی بود. با اینکه این برنامه تو دانشگاه SMU اجرا میشد ولی از همه ی دانشگاه های اطراف باهاشون همکاری میشد. با خودم فکر کردم سال دیگه اگه خدا بخواد باهاشون همکاری میکنم. امسال حدودا ۳-۴ ماه به مراسم مونده با مسئول برنامه هاشون تماس گرفتم و گفتم که میخوام یه برنامه اجرا کنم. مسئول برنامه ها جناب علی آقا گفتش که اول یه تست باید بدید بعد هیئت داوری تصمیم میگیرن که میتونیم باهاتون همکاری کنیم یا نه!

خلاصه روز تست که حدودا دو ماه قبل از عید بود فرا رسید و بنده رفتم جلوی هیئت داوری. آهنگ ((تو با منی)) رضا صادقی رو انتخاب کرده بودم که با گیتار براشون زدم. وقتی تموم شد، دیدم مثل مه و مات ها نگام میکنن!!! بعد یهویی شروع کردن دست زدن!!! یکی از داورا گفت: میشه یه بار دیگه بخونی؟ بعد بقیه گفتن: آره یه بار دیگه، یه بار دیگه! منم خوب یه بار دیگه خوندم. وقتی تموم شد کلی برام دست زدن و گفتن که قبول شدی.

اگه پست قبلی رو خونده باشید در جریان هستید که گفته بودم شادمهر عقیلی تو دالاس کنسرت داشت. وقتی محل کنسرت و زمان کنسرت شادمهر رو فهمیدم اصلا باورم نمیشد. آخه محل کنسرت شادمهر همونجایی بود که من باید اجرا میکردم. فکرشو بکنین من همونجایی باید میرفتم بالای سن برنامه اجرا میکردم که ابی و شادمهر هفته ی فبلش رفته بودن!!!!

واقعا از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم که چنین موقعیت و فرصتی نصیبم شده که برم برای حدودا ۲۰۰۰ تا ایرانی عزیز بخونم. بالاخره روز کنسرت فرا رسید و بنده به گیتارم رفتم به سمت سالن. کسایی که برنامه داشتن حدودا ۳-۴ ساعت قبل از برنامه باید میومدن که صدای سالن رو تنظیم کنن واسشون. واسم جالب بود که از تونل پشت سالن وارد شدم، جایی که به پشت صحنه ی سالن میخورد.

بچه ها به نوبت میومدن برنامه شون رو تمرین میکردن و میرفتن، تا اینکه نوبت من شد و رفتم یه بار اجرا کردم و صدا رو تنظیم کردن. وقتی همه ی تمرین ها تموم شد درب سالن هارو برای مردم باز کردن و مردم شروع به اومدن کردن. سالن پر شده بود از جمعیت. از پشت پرده ما میتونستیم ببینیمشون.

مجری برنامه که همین علی خان باشن رفت رو سن و شروع به خوش آمد گویی کرد. بعد هم اعلام برنامه. من نفر دومی بودم که اجرا داشتم. رفتم پشت سن نشستم تا نوبتم بشه. وقتی نوبتم شد، سریع رفتم روی صندلی که برام گذاشته بودن نشستم و آماده شدم تا پرده باز بشه!!!

وقتی پرده باز شد!!! به قول مهران مدیری، اینهمه آدم یکجا ندیده بودم، اینهمه آدم هم منو یکجا ندیده بود. جمعیت شروع کردن برام دست زدن، بلند شدم تعظیم کردم به سمت جمعیت و دوباره نشستم. متاسفانه صدا تا ثانیه ی ۱۵ تنظیم نبود ولی بعدش خوب شد. وقتی تموم شد مجددا بلند شدم و به نشانه ی احترام به سمت جمعیت تعظیم کردم.

پ.ن: سرتون درد میآد وگرنه واسه شما هم میخوندم نیشخند

  نظرات ()
۴۰۹- واشنگتن نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

به قول ارسلان تو مجموعه ی پایتخت اینقدر کنسرت منو تحت تاثیر قرار داد که اگه جاهای دیدنیه واشنگتن رو هم ندیده بر میگشتم اصلا ناراحت نبودم نیشخند. ولی اینطور نشد و با اجازه تون رفتیم دم خونه ی آقا. بچه ها التماس دعا داشتن، یکی ویزاشو نگرفته بود، اون یکی دنبال کار میگشت، خلاصه ما هم رفتیم به میله های کاخ سفید دخیل بستیم شاید آقا نظر لطفی بکنه و حاجت بچه هارو بده.

موزه های خیلی بزرگ و با حالی داشت، همون موقع که ما اونجا بودیم منشور کوروش رو آورده بودن تو موزه. میخواستم با چک و لگد بگیرم ازشون بی ناموسارو ولی دوستم نذاشت. یه جایی هم بود که لباسای عروسی همسرای رئیس جمهورای امریکارو نگه داری میکردن، از لباس عروس میشل اوباما همسر اوباما عکس گرفتم.

اینم یه تیکه از ستون برجهی دوقلو که از حادثه ی یازده سپتامبر به جا مونده

آرامگاه و مقبره ی آبراهام لینکون یکی از تاثیرگذار ترین رئیس جمهور های امریکا

اینجا هم که مشرف حضورتون هست، روزی ۴۰ بار تو اخبار نشون میده که جای بدیه :)

در ضمن رفتیم در دفتر حافظ منافع ایران جهت تجدید پاسپورت و بسیار مشعوف شدیم از طرز برخورد دوستان گرامی که یادآور وطن عزیزمون شدن. اینقدر بی ادب بودن که واقعا متاسف شدم واسشون که حتی اینجا هم چنین برخوردایی میکنن. بعد با خودم فکر کردم گفتم اگه تو ایران بودم یه همچین برخوردایی کاملا واسم عادی بود!

پ.ن: هم اکنون ساعت اینجا یک نصفه شبه و من به عشق شما دوستان دارم تند تند آپ میکنم که جبران اون متن رمزگذاری شده بشه

  نظرات ()
۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

کنسرت ساعت ۹ شروع میشد و من از ساعت ۶:۳۰ شروع به آماده شدن کردیم که یهو دیر نرسیم! دوستمم کاراشو میکرد ولی نمیدونم چرا احساس میکردم یکم رو دور کند قرار داره، ولی با خودم میگفتم وقت به اندازه ی کافی داریم نگران نباش! چون چندتا دیگه از دوستای این رفیقمون هم بلیت داشتن، به رفیقم زنگ زدن گفتن که ما میایم دنبالت و تو نمیخواد ماشین بیاری.

چشمتون روز بد نبینه که ساعت ۸ شده بود و دوستاش نیومده بودن دنبالمون، حالا تا محل کنسرت هم ۴۵ دقیقه راه بود. من تو دلم شور میزد مثل چی! دیگه طاقت نیاوردم و شاکی شدم گفتم به این دوستات یه زنگ بزن ببین کجان اصلا میخوان بیان! زنگ زد دیدیم تو راهن. ساعت ۸:۳۰ بود که رسیدن دم خونه، سریع راه افتادیم به سمت کنسرت. خوشبختانه راننده دست فرمونش حرف نداشت و از اون لحاظ آدمو حرس نمیداد. یه لحظه که شتاب میگرفت کله م مثل وقتایی که هواپیما میخواد از زمین بلند بشه، میچسبید به پشت سری صندلی.

ساعت تقریبا ۹:۱۵ دقیقه بود که رسیدیم دم درب ورودی، من از همه عذرخواهی کردم و گفتم من با اجازه تون میدوم به سمت کنسرت. از پارکینگ تا سالن دویدم، وقتی رسیدم دیدیم یه جا همه جمع شدن، به سختی خودمو رسوندم به میز و گفتم من بلیطمو از تگزاس خریدم و عکسشو نشون دادم. یه نامه بهم داد و گفت خوش اومدین. شروع کردم به دویدن به سمت سالن، همینطور که میدویدم نامه رو باز کردم، و بلیتو در آوردم. کنسرت ۳ طبقه بود و هر طبقه ۳-۴ تا درب ورودی داشت من تنها کاری که میکردم این بود که میدویدم به سمت این مسئولای راهنمای کنسرت و اونا هم با اشاره میگفتن مثلا سمت چپ ، دوباره میدویدم تا برسم به بعدی و این چرخه ادامه داشت تا اینکه رسیدم به یه درب خیلی بزرگ و از لحاظ ارتفاع. درو که باز کردم اصلا خشکم زد!!!!!

جایی که من ایستاده بودم ، اگه دو قدم میزدم میرسیدم به شادمهر! همون وقت شروع کرد به خوندن و من اصلا حالمو نمیفهمیدم، همونطور ایستاده بودم و نگاش میکردم!!! آهنگ آتیش بازی رو داشت میخوند. یکم که به خودم اومدم دیدم این مسئولی که اونجا بود داره بال بال میزنه که منو برسونه به صندلیم. صندلی من ردیف ۶ بود، اینقدر جای خوبی بود که اصلا باورم نمیشد. تنها کاری کردم این بود که دوربینمو روشن کردم و شروع کردم به لذت بردن از آهنگای زیباش.

همه ی آهنگاشو رو کانال یوتیوبم گذاشتم ، میتونید برید لذت ببرید البته اگه این فیل ت رها اجازه بده. شادمهر بعد از ۶-۷ تا آهنگ رفت و ابی اومد!!! اصلا باورتون نمیشه که این بشر چقدر انرژی داشت. ماشاالله، چقدر زیبا میخونه چقدر دوست داشتنیه. واقعا لذت بردم. من بیشتر برای شادمهر رفته بودم ولی ابی کولاک کرد و همینو بگم که زبانم قاصره از توصیفش، باید ببینید. بعد شادمهر مجددا اومد و با ابی چندتا آهنگ خوند. بعد شادمهر خداحافظی کرد و از سن خارج شد.

من که به شدت دلم میخواست باهاش عکس بگیرم، صندلیمو ترک کردم و رفتم به طرف نزدیکترین دری که شادمهر ازش خارج شد. وقتی اومدم بیرون دیدم یه سری ملت بیرون ایستادن، از من میپرسیدن تموم شد کنسرت؟ از سئوالاشون فهمیدم که اینا اصلا بلیط نداشتن و من با خارج شدن از سالن در واقع دیگه راه برگشتی ندارم. همینطور که به این چیزا فکر میکردم یهو میون جمعیت یکی از نوازنده های شادمهر رو دیدم که داشت میرفت، خودمو رسوندم بهش و گفتم من شمارو میشناسم سیاوش خان و میدونم که الآن دارین میرین کنار شادمهر، میشه منو ببرین پیشش من یه عکس باهاش بگیرم؟ گفت نه آقا نمیشه! بلیتمو در آوردم و گفتم من تا همین الآن تو کنسرت بودم و وقتی دیدم شادمهر کنسرتو ترک کرد اومدم بیرون که باهاش عکس بگیرم، بعد گواهینامه ی رانندگیمو در آوردم و گفتم من از تگزاس میام و همیشه دلم میخواسته با شادمهر یه عکس بگیرم، ازت خواهشم میکنم منو ببر پیشش.

یه نگاهی به من کرد و گفت بیا دنبالم. رفتم دنبالش، باورتون نمیشه ۳ تا درب رد کردیم که جلوی هرکدوم ۲ تا غول تشن ایستاده بودن که کسی نره تو. رسیدیم به درب آخر که کسی جلو نبود. درو که باز کرد، دیدم شادمهر نشسته رو مبل!!!!! من بودم و سیاوش و شادمهر عقیلی!!! لحظه ای بود که به جرات میتونم بگم یکی از آرزوهام در زندگی بود. اصلا باورم نمیشه. وقتی رفتم جلوی پام بلند شد. رفتم بغلش کردم و محکم فشارش دادم و بهش گفتم که چقدر صداشو دوست دارم چقدر از کاراش لذت میبرم. بهش گفتم که چقدر منتظر این لحظه بودم. حدودا ۳-۴ دقیقه ای خصوصی کلی باهاش حال کردم. ۲ تا عکس باهاش گرفتم و بعد با سیاوش اومدم بیرون. از سیاوش کلی تشکر کردم و گفتم ممنون.

از اتاق رفتم بیرون و هنوز تو شوک بودم که دارم خواب میبینم یا بیدارم. همینطور که داشتم مسیر برگشت رو طی میکردم، یهو به ذهنم رسید که الآن ابی هم میاد همینجا! این بود که اون گوشه موشه ها قایم شدم که اگه سیاوش اومد منو نبینه و منتظر شدم که ابی بیاد. بعد از چند دقیقه دیدم دو نفر همراه ابی اومدن تو!!!

یواش پشت سرشون راه افتادم تا اینکه رسیدن به یه اتاق و رفتن تو اتاق ولی دربو نبستن. بعد یه چندتا خانم هم از درب ورودی وارد شدن و اونا هم رفتن تو اتاق. با خودم گفتم اینارو کی راه میده! رفتم به سمت اتاق دیدم ابی انگار همه شونو میشناسه. رفتم تو و نزدیک ابی شدم و گفتم میشه باهاتون یه عکس بگیرم؟ گفت بله عزیزم، ایستادیم و یه عکس گرفتم.

از تو حرفاشون فهمیدم که پسر ابی و همسرش اونجا هستن. یه لحظه به ذهنم رسید که چه با حال میشه که با ابی ، پسر و همسرش یه عکس بگیرم. ولی با خودم گفتم به طور مستقیم اگه این درخواستو بکنم مطمئنن با تیپایی میندازنم بیرون. این بود که رفتم پیش پسر ابی و گفتم قربان میشه من با شما یه عکس بگیرم؟ آقا پسرشو میگی، اینقدر خوشحال شد که من میخواستم باهاش عکس تکی بندازم. بعد از اینکه ازش عکس گرفتم اینقدر با من مهربون شد که نگو. منم از فرصت استفاده کردم و گفتم میشه من یه عکس خانوادگی با شما بگیرم؟ پسرش گفت صبر کن الان به بابا و مامان میگم.

خلاصه بعد از ۲-۳ دقیقه من ابی، همسر و پسرش یه عکس گرفتیم در حالی که ابی دستش رو شونه ی منه و چنان صمیمی ایستاده که هرکی ندونه فکر میکنه من پسر کوچیکه ی ابی هستم. از زمانی که این عکسو گذاشتم رو صفحه ی فیس بوکم تا الآن که حدودا ۲-۳ ماهه میگذره بچه ها همچنان دارن کف بالا میآرن که من چطوری این عکسو گرفتم. یکیشون میگفت میخوام یه عکس از خودم با خودت بذارم، بعد اون عکستم با خانواده ی ابی بذارم پایینش و بعد تو توضیحات عکس بگم : ببینید من با چه دوستای خفنی میگردم نیشخند.

  نظرات ()
۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱) نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

اول من یه توضیحی بدم در مورد پست قبلی: حقیقتش من خودمم خوشم نمیآد از این جنگولک بازی ها که رمز میذارن و ملت رو کنجکاو میکنن ولی مورد قبلی رو خدائیش مجبور بودم. ولی قول میدم، قول شرف که تا ۴-۵ ماه دیگه رمز رو کلن بردارم. وقتی که رمز رو برداشتم حتما خبرتون میکنم که رمز برداشته شده. از همین الآن بگم چیز خاصی نیست، وقتی خوندین احتمالا به خودتون میگین چرا رمز گذاشته بود!!!!

آقا ما وقتی خیالمون از بابت کار پیدا کردن راحت شد، گفتیم بذار قبلش یه سفر بریم یکم عشق و حال کنیم که بعدش دیگه همه ش کار و زندگی میشه. از بین ایالتها گفتیم کجا بریم کجا نریم، که بالاخره تصمیم گرفتیم بریم یه سر با آقا بزینم. این بود که واشنگتن رو انتخاب کردیم. یکی از دوستام که اینجا تو دانشگاه خودمون فوق گرفته بود برای دکترا رفته بود واشنگتن. باهاش تماس گرفتم و گفتم من دارم میام. خلاصه یه بلیت خوش قیمت هم گیرم اومد و همه چیز واسه ی رفتن آماده شد.

تقریبا ۲ هفته به رفتنم خبر دادن که شادمهر و ابی دارن میاد تگزاس دالاس، من از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم و همینطور بالا و پایین میپریدم. رفتم آنلاین که بلیت رو بخرم که دیدم تاریخش دقیقا وسط زمانیه که من واشنگتن هستمناراحت. صورتم تا زیر مچ پام کش اومد. اینقدر ناراحت بودم که نگو. آخه من خیلی شادمهر رو دوست دارم، دیگه ابی هم که همراهش بود اصلا یه پکیج رویایی میشد. تاریخ کنسرت ۹ مارچ ۲۰۱۳ بود و من ۶ مارچ از تگزاس حرکت داشتم به به سمت واشنگتن. بالاخره تصمیممو گرفتم و با خودم گفتم سفر رو بی خیال میشم و میرم کنسرت.

زنگ زدم به شماره تلفن این کنسرت دونیه ولی رفت رو پیغامگیر. منم پیغام گذاشتم که بلیت میخوام و به من یه زنگ بزنین لطفا. یکی از دوستام که پایه ی کنسرته بهش زنگ زدم که هم خبر بدم که کنسرت شادمهر و ابیه و هم ببینم میآد یا نه. وقتی بهش گفتم، گفت آره من بلیت خریدم و حتما میام. بهش گفتم من میخوام پروازمو کنسل کنم و بیام کنسرت. گفت کجا داشتی میرفتی؟ گفتم واشنگتن! گفت ابی و شادمهر شب قبل از تگزاس تو واشنگتن کنسرت دارن!!!!!!!!!!!!!

فکر کردم داره مسخره بازی در میاره، گفتم جدی میگی؟ گفت آره به خدا!!!! اصلا دیگه نفهمیدم چطوری خدافظی کردم و رفتم آنلاین ببینم چطوری میتونم بلیط بخرم. یه شماره تلفن گیر آوردم و زنگ زدم پیغام گذاشتم. بعد به دوستم که واشتگتن بود زنگ زدم گفتم میتونی برام بلیت جور کنی؟ گفت بلیتاش از ۱ ماه پیش تموم شده و منم میخواستم بخرم نبوده! بازم صورتم در همون حد اومد پایین و با خودم گفتم خوب دیگه تو تگزاس موندنی شدیم.

شب با همون صورت کشیده خوابیدم و صبح روز شنبه که تعطیل بود با دوستم رفتیم بیرون یکم بگردیم که از اون حال و هوا در بیام. نزدیکای ظهر بود که دیدم گوشیم زنگ میخوره، شماره ش از واشنگتن افتاده بود! گوشی رو برداشتم، یه آقایی سلام علیک کرد و گفت: شما بلیت میخواستین؟ گفتم بله بله! گفت چندتا؟ گفتم یک دونه! گفت خیلی شانس آوردی چون بلیتا همه از یکماه قبل تموم شده و این بلیتایی که الآن داریم میفروشیم رو خود کمپانی که سالن رو بهمون اجاره داده Hold گذاشته بوده ولی وقتی دیده که از یکماه قبل بلیتا تموم شده یه سری از اون صندلی هارو آزاد کرده.

گفتم نزدیکترین صندلی که به سن موجوده رو میخوام! گفت صبر کن، بعد از چند دقیقه گفت عجب صندلی ای برات پیدا کردم، شماره و مشخصاتشو گفت و بعد شماره حسابشو داد و گفت وقتی پول رو ریختی برام رسیدشو بفرست تا عکس بلیتتو واست بفرستم.کلی ازش تشکر کردم و قطع کردم. دیگه از خوشحالی سر از پا نمیشناختم، هم به سفرم میرسیدم هم کنسرت. خلاصه بهترین حالت ممکن میخواست اتفاق بیافته.

سرتونو درد نیارم، وقت سفر شد و راه افتادیم به سمت پایتخت شیطان بزرگ، آمریکای جهانخار. وقتی رسیدم داشت برف میومد، منظره ی خیلی زیبایی بود وقتی که بالای ابرا بودیم و هوا آفتابی و وقتی هواپیما یکم اومد پایین رفتیم تو ابرا و بعد برف. دوستم اومد فرودگاه دنبالم و همونشب رفتیم یکی از بندرهای اطراف و جاتون خالی خوش گذروندیم.

فردای اون روز رفتیم یکم گشتیم تو دانشگاهشون و یه غذای باحال ایرانی خوردیم، جالب بود که تو دانشگاهشون یه رستوران بود که غذاهای ایرانی سرو میکرد. کباب و جوجه و قرمه سبزی همه با هم ۸ دلار! شب هم یه برنامه ایرانی های اونجا گرفته بودن ما هم رفتیم و به مانند شب قبل حال کردیم. و اما فردای اون روز که میشد صبح کنسرت، من به یکی دیگه از دوستام که ایالت ویرجینیا زندگی میکرد زنگ زدم و گفتم که من واشنگتن هستم. باید اینو متذکر بشم که از ویرجینیا تا واشنگتن فقط ۳۰ دقیقه رانندگیه. بهم گفت قرار بذار ببینمت و منم گفتم که شب دارم میرم کنسرت، گفت اتفاقا منم بلیت دارم و میتونیم با هم بریم.

پ.ن:منتظر چندتا پست پشت سر هم باشید

  نظرات ()
۴۰۶ - کار در امریکا (۳) نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢

مشاهده یادداشت خصوصی

  نظرات ()
۴۰۵- کار در امریکا (۲) نویسنده: حمید و ... - شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱

وقتی گفت مصاحبه ی اول رو قبول شدید، چون اصلا یادم نبود که کدوم شرکته گفتم ممکنه آدرس و شماره تماس رو برام ایمیل کنین، اونم گفت حتما. بعد ازم پرسید هفته ی آینده کی وقت دارید برای مصاحبه؟ منم کلاس گذاشتم گفتم دوشنبه وقتم پره ولی سه شنبه از ۱۱ تا ۱ بعد از ظهر در خدمتتون هستم. گفت آخه مصاحبه ۴ ساعت طول میکشه !!!! تو دلم گفتم ۴ ساعتتتتتتتت! اطلاعات من در حد یک ربعه!!! ولی خوب قضیه رو خیلی عادی جلوه دادم و گفتم باشه پس ۴ شنبه من کلا آزادم. گفت پس مصاحبه رو میذاریم چهارشنبه از ساعت ۱۰ تا ۲ بعد از ظهر. وقتی ایمیلمو چک کردم تازه فهمیدم همون شرکتیه که روز تولدم مصاحبه ی اول رو انجام دادم.

خلاصه روز مصاحبه شد و ما خیلی شیک با کت شلوار و کراوات رفتیم به سمت کمپانی. دو تا ساختمون خیلی بزرگ بود که روبروی هم قرار داشتن و هردوتاش مال کمپانی بود. وقتی میخواستم وارد ساختمون بشم، به اطراف که نگاه میکردم عین تو اول بعضی از این فیلما بود که دوربین آدمای مختلف با نژادهای مختلف رو نشون میده که خیلی شیک و سرحال وارد یا داخل یه ساختمون میشن و بعد یواش یواش رو شخصیت اصلی داستان زوم میکنه.

رفتم سمت میز اطلاعات، یه دختره خوشگل که معلوم بود یکم خواب آلوده نشسته بود، بهش گفتم با خانم Katy قرار دارم ، گفت چند لحظه صبر کنید. در حینی که داشت برچسب آماده میکرد برام که بزنم به سینه م بهش گفتم به نظر خواب آلود میای! گفت آره دیشب دیر خوابیدم ، منتظرم شیفتم تموم بشه برم بگیرم بخوابم. تو دلم گفتم آخه حیف تو نیست کم میخوابی، خدای نکرده پوستت خراب میشه نیشخند. گفتم عوضش آخر هفته نزدیکه و میتونی تخت بگیری بخوابی. گفت آره، بعد برچسب رو بهم داد و گفت بفرمایید بشینید الآن Katy میاد.

بعد از چند دقیقه یه خانم جوون و یکم تپل اومد سمت من و سلام کرد و گفت من Katy هستم ، بیا بریم یه دوری تو ساختمون بزینم. منم همراهش راه افتادم. شروع کرد توضیح دادن در مورد ساختمون و قسمت های مختلفش. یه جورایی مثل یه شهر کوچیک بود واسه خودش، مرکز خرید داشت، رستوران داشت، سالن ورزش داشت و همه ی اینا تو ابعاد بزرگ بود که من خیلی تعجب کردم و گفتم اینجا مثل یه شهر میمونه واسه خودش، گفت آره ما اینجارو اینطوری طراحی کردیم که کارمندا احساس راحتی کنن و شرایط خشک کاری حاکم نباشه.

بعد از کلی چرخوندن، بردم توی یک اتاق و گفت الآن مدیرهایی که میخوان باهات مصاحبه کنن میان، بعد گفت نوشیدنی هرچی میخوای بگو تا برات بیارم، گفتم آب لطفا. یکم که نشستم یه آقای جوونی اومد تو اتاق که به نظر میرسید هندی باشه، سلام علیک کرد و نشست. خودشو معرفی کرد که تو کدوم بخش کمپانی کار میکنه و یه تاریخچه ای از کارش هم گفت و بعد گفت شما از خودت بگو. منم شروع کردم از متن یک صفحه ای که حفظ کرده بودم از خودم گفتم و اینکه رشته م چی بوده چی شد که اومدم امریکا ، چی شد که به کامپیوتر علاقه مند شدم و اینکه چه کارایی تو زمینه ی کامپیوتر کردم. حدودا یه ۱۵ دقیقه واسش حرف زدم ، به نظر میرسید که خوشش اومده ، یه چندتا سئوال تخصصی کرد و بعدش گفت نوبت من تموم شده، نفر بعدی پشت دره.

من چون پشتم به درب ورودی بود برگشتم دیدم ۲ نفر پشت در منتظرن. وقتی این آقای هندی رفت بیرون ، یه خانم کره ای و یه آقای هندی اومدن تو. سلام علیک و دقیقا عین همون ماجرای قبلی شروع کردن خودشونو معرفی کردن. بعد از اینکه منم خودمو معرفی کردم این خانم کره ای کلی حال کرده بود با اینکه من خودم بدون نیاز به هیچ شخصی آموزش دیدم، همه ش زوم کرده بود رو اون و تو اون زمینه سئوال میکرد. بعد گفت تو سئوالی نداری؟ گفتم اگه ممکنه میشه بگید از شخصی که استخدام میکنید چه انتظاراتی دارید؟ اونم شروع کرد توضیح دادن که به چه کسی نیاز دارن. وقتی حرفاش تموم شد گفت ما دیگه وقتمون تموم شده نفر بعد پشت دره.

یه آقای امریکایی لاغر اومد تو و دقیقا همون ماجراها اتفاق افتاد البته با این تفاوت که ایشون از تجربه ی کاری من تو کنترل کیفیت خوشش اومد. اینطور که خودش میگفت ۲۲ سال بود که واسه ی شرکت کار میکرد.

۲ نفر بعدی یک آقای آلمانی و یک آقای چینی بودن که این دو نفر از همون اول نظر منو به خودشون جلب کردن به خاطر اینکه دقیقا همون چیزایی رو میخواستن که من توش تجربه داشتم. یه نفرو میخواستن برای طراحی اپلیکیشن برای گوشی های موبایل. با سئوال و جوابایی که رد و بدل شد احساس کردم زیاد از من خوششون نیومد. خیلی ناراحت بودم چون بین اینایی که تا الآن اومده بودن این ۲ نفر تنها کسایی بودن که تو زمینه ی تجربیات من نیروی انسانی میخواستن.

۲ نفر بعدی یه پسره هندی با یه پسره ی چینی بود که این دو تا سنشون تقریبا کم بود و کلا احساس کردم چیزی حالیشون نیست، اونا هم دقیقا نسبت به من همین حسو داشتن نیشخند.

۲ نفر بعدی یه خانم امریکایی و یه آقای چینی بود که خیلی خوششون اومد از من ولی من دیگه اینقدر خسته شده بودم که دیگه حرفاشونو زیاد نمیفهمیدم خنثی فقط از حالت چهره شون میفهمیدم که خوششون اومده.

۲ نفر آخرو باور کنین هرچقدر الآن فکر میکنم یادم نمیآد کیا بودن و اصلا چه حرفایی بینمون رد و بدل شد ولی مطمئنم که ۶ گروه بودن. تنها چیزی که یادمه ازشون اینه که بهم گفتن نفرای آخرن و من میتونم برم. وقتی داشتم بر میگشتم سرم گیج و بنگ بود ابله.

فردای اون روز واسم یک ایمیل اومد که باید ۲ تا امتحانه آنلاینه بدید. منم ۳-۴ تا از بچه های دانشجوی PhD  رو خبر کردم تا بشینیم امتحانو بدیم. آخه حیف بود که بچه ها سهیم نباشن تو این برنامه نیشخند. خلاصه با ۴ تا دانشجوی PhD سئوالات رو به اتمام رسوندیم. عصر همون روز Katy بهم زنگ زد و با کلی انرژی و خوشحالی گفت تبریک میگم بهت، گفتم قبول شدم؟ گفت آره، از ۶ تا مدیری که باهات مصاحبه کردن، ۴ تاشون دوشت داشتن که باهات همکاری کنن، تو باید انتخاب کنی که با کدوم گروه دوست داری کار کنی! آقا منو میگی اینقدر خوشحال شده بودم که میخواستم بگیرم لپای Katy رو بکشم نیشخند. گفتم اسم کسایی که دوست داشتن من تو گروهشون باشم رو لطفا بهم بگو. وقتی گفت به صورت ناباورانه ای دیدم همون گروهی که فکر نمیکردم از من خوششون اومده باشه( گروه آلمانیه و چینیه) و من خیلی دوست داشتم باهاشون همکاری کنم هم تو لیسته. خیلی خوشحال شدم و گفتم باشه من خبرشو تا هفته ی دیگه میدم بهتون.

پ.ن: این پست هم طولانی شد و مجبورم بقیه شو تو پست بعدی بنویسم، تازه یه مورد دیگه هم پیش اومده که میطلبه ادامه شو تو قسمت بعد بنویسم

  نظرات ()
۴۰۴- کار در امریکا (۱) نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱

نمیدونم قبلا در مورد Job Fair حرف زدم یا نه ولی خوب احتیاط یه توضیح کوچیکی میدم که در جریان قرار بگیرید. توی همه ی دانشگاه ها یه بخشی هست که وظیفه ش ارتباط دانشگاه با صنعته و محیط کار. اینا هر ترم یه نمایشگاه داخل دانشگاه برگذار میکنن.  تو این نمایشگاه غرفه دارها کارفرماها هستن که از شرکتهای خیلی بزرگ مثل گوگل و مایکروسافت و اپل گرفته تا شرکت های خصوصی کوچیک که حتی اسمشونم به گوش آدم نخورده شرکت میکنن. دانشجوهای دانشگاه بازدید کنندگان این غرفه ها هستن و هرکدوم همراه با رزومه هاشون میرن با شرکتی که دوست دارن اونجا کار پیدا کنن صحبت میکنن. این نمایشگاه ها فرصت خیلی خوبیه برای کسایی که داره درسشون تموم میشه و دنبال کار هستن البته برای کسایی که هنوز درسشون تموم نشده هم خوبه چون بیشتر شرکت ها به طور کارآموز با حقوق خوب استخدام میکنن.

ترم پیش یکی از این Job Fair ها تو دانشگاهمون بود و منم مثل همیشه رفتم ببینم کدوم شرکت اومده که برم باهاشون صحبت کنم. همینطور که داشتم تو لیست شرکت ها دنبال کمپانی هایی میگشتم که مهندس صنایع استخدام میکنن، چشمم افتاد به یه شرکت که نوشته بود برنامه نویس برای گوشی های موبایل! با خودم گفتم ضرر که نداره میرم باهاشون صحبت میکنم ببینم کارشون به چه صورته.

بعد از حدودا ۱۰ دقیقه نوبتم شد که با یکی از مسئولای غرفه صحبت کنم، بعد از سلام و احوال پرسی ازش در مورد کارشون پرسیدم و اینکه به چه نیروهایی احتیاج دارن. خوب برام توضیح داد که اپلیکیشن نویس برای گوشی های اپل و اندروید میخوان و خیلی چیزای دیگه که معلوم بود اصطلاحات کامپیوتریه و من ازش چیزی سر در نمیآوردم. گوشیمو در آوردم و دو تا اپلیکیشنی که طراحی کرده بودمو بهش نشون دادم و شروع کردم به توضیح دادن در مورد اینکه چه مراحلی رو طی کردم تا این اپلیکیشن ها تایید شد. وقتی صحبتهام تموم شد گفت شما رزومه تون همراهتونه؟ گفتم بله، بهش رزومه رو دادم. گفت من و سه نفر دیگه روی رزومه هایی که امروز میگیریم تحقیق میکنیم، اگه شرایط کافی رو داشتید باهاتون تماس میگیریم. با خودم گفتم ای نامرد مارو دودر کرد رفت نیشخند

هفته ها از اون قضیه گذشت و من کاملا فراموش کردم که رزومه م رو به این شرکت دادم. تقریبا دو هفته به تولدم بود که یک ایمیل دریافت کردم از دانشگاه که شما مصاحبه دارید از فلان شرک!!! یادمه یه دو ساعت داشتم فکر میکردم این شرکت کجا بوده و از کجا منو میشناسه! تاریخ مصاحبه م هم دقیقا روزی بود که جشن تولدمو میخواستم بگیرم.

یه سری اطلاعات از وبسایت کمپانی درآوردم که ببینم اصلا اینا دقیقا چیکار میکنن. کار اصلی کمپانی رزرو کردن پروازها به صورت آنلاینه که حدود ۸۰ درصد رزروهای پروازهای امریکا توسط این کموانی انجام میشه. اولین رزرویشن هواپیما به صورت آنلاین رو اینا سال 1960 انجام دادن. ۱۰۰۰۰ تا کارمند تو ۶۰ تا کشور دنیا دارن. البته کارای جانبی هم میکنن مثلا همراه با رزرو بلیط هواپیما، رزرو هتل و حتی تاکسی که مسافرو تا هتل ببره هم امکان پذیره. خلاصه اینارو که خوندم تازه فهمیدم کجا رزومه گذاشتم نیشخند

مصاحبه ساعت ۱ بعد از ظهر بود، دقیقا صبح همون روز تو دانشگاه UT Southwestern برای دو تا متخصص بیهوشی و یک جراح پلاستیک باید از موضوع تزم دفاع میکردم که قبول کنن باهام همکاری کنن. خلاصه روز خیلی پر کاری رو پیش رو داشتم. وقتی به سلامتی از موضوع تزم دفاع کردم و اونا خوششون اومد، با خودم گفتم خدارو شکر مرحله ی اولو خوب طی کردم، ایشالا واسه ی مصاحبه هم موفق عمل کنم.

ساعت ۱۲:۳۰ بود که رسیدم دانشگاه برای مصاحبه. توی اتقاق انتظار نشسته بودم تا اینکه یه پسر جوونی بود با پوست سفید، چشمای سبز نیشخند اومد گفت: حمید؟ گفتم بله. خودشو معرفی کرد و گفت بریم واسه مصاحبه. بعد از اینکه یه سری مشخصات مثل تاریخ فارغ التحصیلی و اینجور چیزارو پرسید گفت یکم در مورد خودت بگو، منم شروع کردم واسش گفتن که چی شد که اصلا یهویی از رشته ی صنایع سر از کامپیوتر درآوردم. حدودا یک ربعی واسش حرف زدم. نوبت به سئوالاش رسید، شروع کرد سئوالای تخصصی کامپیوتری کردن!

خوب منم که رشته م کامپوتر نبوده که به صورت پایه ای بلد باشم، یه سری اصطلاحاتی که میگفت رو نمیدونستم، خوب اولیشو پرسید گفتم نمیدونم ، دومی رو پرسید گفتم نمیدونم ، سومی رو پرسید دیدم نمیدونم، با خودم گفتم اگه اینجوری پیش بره که خیلی ضایعه، بهش رو راست گفتم ببین، من رشته م کامپیوتر نبوده، احتمال داره این چیزایی که داری سئوال میکنی رو من جواباشو بدونم منتها این اصطلاحایی  که به کار میبری رو بلد نباشم. ازش راهنمایی خواستم ، گفتم از سئوال اول شروع کن، یکم در موردش توضیح میدی؟ گفت باشه حتما، یکم که در موردش توضیح داد، گفتم آهان فهمیدم، شروع کردم جوابشو دادم. سئوال دوم رو توضیح داد ، اونم منظورشو فهمیدم و بهش جواب دادم ، سئوال سوم توضیح داد یکم ولی بازم نفهمیدم بعد گفت اولش با ((میم)) شروع میشه، آقا یهوی یادم افتاد جوابشو دادم، خلاصه خودش خوشش اومده بود از این روش، مثل مسابقه ی ۲۰ سئوالی شده بود نیشخند.

بعد از اینکه سئوالاش تموم شد بهم گفت تا دو هفته ی دیگه نتیجه ی مصاحبه رو بهتون خبر میدیم. جاتون خالی تو جشن تولد خستگی تمام روز در شد و کلی خوش گذشت. همونطور که اطلاع دارید حافظه ی بنده در حد ماهی قرمزه و هر ۳ ثانیه یکبار فرمت میشه، به همین دلیل وقتی ۲ هفته ی بعد باهام از همین شرکت تماس گرفتن، من اصلا یادم نبود که اینا کی هستن و چی میخوان. آخه یکم هم غیر منتظره بود چون عصر روز یکشنبه زنگ زدن، و من باخودم گفتم یکشنبه که تعطیله! خلاصه فقط تو حرفای خانمی که زنگ زده بود فهمیدم که گفت شما مصاحبه ی اول رو با موفقیت پشت سر گذاشتید و ما میخوایم ازتون دعوت کنیم برای مصاحبه ی دوم تشریف بیارید کمپانی.

پ.ن: ببخشید طولانی شد باید بقیه ش رو تو پست بعدی بنویسم

  نظرات ()
۴۰۲ - بیمارستان یا هتل! نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱

بابام از وقتی اومدیم اینجا شاید به جرات بتونم بگم به طور متوسط هفته ای دو بار میره دکتر واسه ی چک آپ قلب و بقیه ی چیزا، حالا بگذریم که با نامه و تلفن و ایمیل و اینجور چیزا وقتایی که نمیره دکتر هواشو دارن. میخوام از بیمارستانی واستون بگم که واسه ی یکی از عمل هاش بستریشون کردن.

صبح ساعت ۶ باید میرفتیم اونجا تا بابارو آماده کنن واسه ی عمل. علت عمل ،سوزوندن بخشی از قلب بود که زیادی کار میکرد و پالس اضافه میفرستاد و همین باعث میشد که ضربان اضافه تولید بشه و بعضی وقتا تا ۱۶۰ تپش در دقیقه برسه.

خوب صبح که رفتیم اونجا هم خواب آلود بودیم و هم استرس اینکه قراره چه اتفاقی بیافته رو داشتیم ولی وقتی خدارو شکر عمل تموم شد و بابا سالم اومد بیرون تازه چشممون به چیزای دیگه ی بیمارستان باز شد و تازه شروع کردیم به فهمیدن اینکه کجا اومدیم. من خودم به شخصه شروع کردم از طبقه ی اول به گشتن! اگه بخوام تو یک کلمه توصیف کنم این بیمارستان رو باید بگم "هتل"!

اینقدر این بیمارستان زیبا و دوست داشتنی بود و منظره های خوشگل داشت که اصلا دلت نمیخواست ازش بیای بیرون. در این حد که وقتی بابارو مرخص کردن ما تازه رفتیم آخرین طبقه که یه سری مبلمان داشت برای نشستن، اینقدر منظره ش قشنگ بود که یه نیم ساعتی همونجا نشستیم و عکس گرفتیم. در حالی که معمولا وقتی حرف از بیمارستان میاد همه به محض اینکه مرخص میشن دل تو دلشون نیست که از اون محیط خارج بشن ولی چنان محیط آروم و آرامش بخشی ساخته بودن که کاملا برعکس بود انگار اومده بودیم هتل و داشتیم لذت میبردیم لبخند.

  نظرات ()
۴۰۱- شیشه ی عینک نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱

من قبل از اینکه بیام امریکا رفتم یه چشم پزشکی که عینک بگیرم، یادم نیست جریانشو گفتم یا نه ولی خوب اینقدر بی همتی کره بودم واسه ی نرفتن به چشم پزشکی که وقتی خانم منشی ازم تست گرفت گفت عینک داری؟ گفتم نه! گفت یهویی چشمات اینطوری شد !!!! و اونجا بود که فهمیدم چشمام جدی جدی عینک میخواسته و پس از خریدن عینک تازه فهمیدم چقدر دنیا قشنگ بوده لبخند. من چشمام نزدیکو خوب میبینه ولی تو شب واسه ی رانندگی مسافت های دور رو بد میدیدم. شماره ی چشمام یکیش ۰/۷۵ اون یکیش فکر کنم ۱ شده. 

دردسرتون ندم ما عینک رو گرفتیم و اومدیم امریکا تا اینکه چند وقت پیش دیدم سیم فرم از زیر شیشه ی عینک در اومده و شیشه ش هم یه جورایی انگار تاب برداشته ، خلاصه بردمش تو یک عینک فروشی گفتم این درست بشو هست گفت نه، گفتم چقدر هزینه شه؟ گفت ۲۰۰ دلار فقط شیشه هاش.

والمارت یکی از بزرگترین خرده فروشی های سراسر امریکاست که هرچی بخوای توش میفروشن، حتی بانک هم داره و میتونی بری چکی چیزی داری نقد کنی، قیمتهاش هم تقریبا از همه جا کمتره. رفتم اونجا تو عینک فروشیش، یه دختر سیاه پوست قد بلند و خوش تیپ گفت: میتونم کمکتون کنم؟ گفتم میخواستم ببینم اگه بخواین شیشه های عینکمو عوض کنین چقدر میشه، گفت ۱۸۰ دلار تقریبا! بعد عینکمو بهش نشون دادم، گفت این سمیش از زیر در اومده بده تا برات درستش کنم، قبل از اینکه عینکو بهش بدم این سئوال حیاتی رو ازش پرسیدم ، گفتم "این شیشه ش خیلی تاب برداشته مطمئنی میتونی درستش کنی؟" گفت آره میتونم. عینکو گرفت و رفت.

بعد از حدودا یک دقیقه دیدم داره میخنده و میاد در حالی که یه تیکه شیشه ی عینک من تو یه دستشه و اون تیکه ش تو یه دست دیگه ش!!! منو میگی، میخواستم بگم ببند نیشتو ولی معادل مناسبی تو انگلیسی پیدا نکردم متاسفانه! اومد گفت متاسفم شیشه ی عینکتون شکست!!! گفتم متاسفی!!!!! تاسف تو به چه درد من میخوره من همون وقت ازت پرسیدم میتونی درست کنی یا نه که تو گفتی میتونی! گفت درسته ولی شیشه ی عینکتون مشکل داشت! گفتم من با تو صحبتی ندارم، برو بگو مدیرت بیاد، رفت تو اتاقی که اون پشت بود و بعد از چند دقیقه یه آقای کپل و قد کوتاه اومد و گفت چی شده؟ براش قضیه رو توضیح دادم، گفت شیشه ی عینک شما مشکل داشته و ما نمیتونیم کاری واسش بکنیم، گفتم اولا که هنوز میشد ازش استفاده کرد، دوما من به اون خانم گفتم که اگه نمیتونی دست نزن. دیدم شروع کرد دوباره بگه من واقعا متاسفم و از این حرفا! تو دلم گفتم واسه عمه ت متاسف باش که الآن میاد پیش چشمت! گفتم میخوام با مدیر والمارت صحبت کنم، گفت همین اطرافه الآن میرم صداش میکنم. 

بعد از پنج دقیقه دیدم با یه خانم خوش تیپ اومد در حالی که داشت هنوز براش توضیح میداد که چی شده! وقتی رسیدن به من، خانمه اول سلام علیک کرد و اولین سئوالی که پرسید این بود که "آیا وقتی میخواست عینک رو ببره که شیشه ش رو جا بندازه، بهتون گفت که این احتمال وجود داره که شیشه بشکنه؟" گفتم نه تنها اینو نگفت بلکه من بهش هشدار دادم که اگه مطمئن نیستی نکن این کارو! گفت خیلی ممنون، چند لحظه صبر کنید. بعد رفت سراغ آقا کپله ، یخورده باهاش صحبت کرد و دوباره دوتایی اومدن کنار من، آقا کپله گفت، درجه ی چشمتون رو بدید تا براتون شیشه هارو به صورت مجانی عوض کنم. گفتم آهان حالا شدی پسر خوب.

خلاصه یه ۱۸۰ دلاری تو این قضیه سود بردیم، لازم به ذکره که یه دونه شیشه هارو شکسته بود ولی هر جفتشو برام مجانی عوض کرد. شیشه هاش هم بردم چشم پزشکی که ببینم نکنه یه جنس بد انداخته باشه، که گفت نه شیشه های خوبیه و مشکلی نداره. راستش اگه مدیر والمارت هم کاری نمیکرد مطمئنن به پلیس زنگ میزدم و حقمو ازشون میگرفتم. خوبیه اینجا اینه که قانون قانونه، کسی نمیتونه دورش بزنه بالاخره به یکی که صدات برسه کمکت میکنه که حقتو بگیری.

  نظرات ()
۳۹۹- سلام زندگی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱

یه چند وقتی میشد که مامانم داشت تحقیق میکرد که برای ادامه تحصیل، کدوم دانشگاه ثبت نام کنه  تا اینکه سه روز پیش ازم خواهش کرد که با هم بریم یه دانشگاه که نزدیکمون بود واسه ی گرفتن اطلاعات بیشتر و صحبت با راهنمای اون رشته. وقتی ما راه افتادیم یکم هوا ابری بود ولی خوب خبری از بارون نبود. شاید قبلا هم گفته باشم که هوای تگزاس لحظه ای تغییر میکنه مثلا روزایی شده که ما ظهر کولر زدیم شب بخاری یا برعکس. خلاصه هنوز ۵ دقیقه نشده بود که راه افتاده بودیم، بارون شدیدی شروع شد طوری که برف پاک کن رو گذاشته بودم رو درجه ی ۳ و جواب نمیداد. ما هم مسیرمون طوری بود که باید از یک اتوبان بزرگ حرکت میکردیم. همینطور که داشتیم میرفتیم دیدم ماشینا ایستادن منم ترمز کردم! همین که ترمز کردم ماشین شروع کرد به لیز خوردن، دیگه کنترلش دست من نبود، هرچقدر فرمونو اینور اونور میکردم اصلا به جهتی نمیرفت که من میخواستم. لیز خورد لیز خورد بعد سر ماشین شروع کرد به سمت چپ چرخیدن و جلوی ماشین وارد لاین کناری شد یعنی یه جورایی ما زاویه ی ۹۰ درجه نسبت به ماشینایی که میومدن گرفتیم و با این۹۰ درجه چرخش راحت میتونستم ماشینای پشت سرمونو ببینم. وقتی ماشین ما ایستاد و ساکن شد دیدم که ماشینی که پشت سر ما بود یه ماشین از پشت زد بهش و داغون شد ولی چون با ما فاصله داشتن به ما نخورد. حالا منم داشتم این صحنه هارو میدیدم یه نگاه کردم دیدم یه تریلی با سرعت هرچه تمامتر داره بهمون نزدیک میشه و دستشو گذاشته رو بوق. دقیقا عین تو فیلما شده بود که یه ماشین رو ریل قطار گیر میکنه و راننده داره تلاش میکنه که ماشینو حرکت بده. با سرعت یه دنده عقب گرفتم و سر ماشینو از تو اون لاین کشیدم عقب! همه ی این چیزا در عرض ۱۰-۱۵ ثانیه اتفاق افتاد. اگه با اون سرعت زده بود به ما جفتمون کشته میشدیم، خیلی صحنه ی خفنی بود، خیلی خدا رحممون کرد، هنوز در شوک به سر میبریم.

  نظرات ()
۳۹۸- از همه جا از همه رنگ نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

یه چیزایی تو این چند وقت تجربه کردم که نمیدونم از کدوم شروع کنم واسه تعریف کردن! ترجیح میدم به ترتیبه زمان اتفاق تعریف کنم. اگه متن طولانی شد به بزرگواری خودتون ببخشید، ایشالا که جبران این چند وقت که نبودم بشه.

حدودا یکسال پیش پدرم با یه آقای ایرانی به خاطر مسائل کاری اینجا دوست شدند و بعد از یه مدتی این روابط خانوادگی شد و بابا مامان با این خانواده بیشتر در ارتباط بودن تا اینکه فهمیدیم که بچه هاشون تو دانشگاه ما هستن و با من دوست بودن و ما در جریان نبودیم. خلاصه این رفت و آمدهای بابا مامان ادامه داشت تا اینکه یه روز اومدن گفتن آقای فلانی رفته دکتر بهش گفتن که سرطان داری! از اون موقع دیگه بابا مامان ما ول کن این خانواده نبودن و یه جورایی تنهاشون نذاشتن چون اینجا با هیچکس به جز ما و یه خانواده ی دیگه در ارتباط نبودن. این نکته رو من بگم که اینجا تا دلتون بخواد خانواده ی ایرانی هست ، اینقدر زیادن که اگه هر هفته هرکدوم مهمونی بگیرن ، هیچ وقت تو یکسال دو بار یه جا مهمونی نمیرین ولی دلیل اینکه این خانواده با کسی رفت و آمد نداشتن رو من هنوزم نفهمیدم. این قضیه ادامه داشت تا اینکه ایشون حالشون خیلی بد شد و یه جورایی دکترا قطع امید کردن و گفتن که وقت زیادی نداره ولی خوشبختانه اینقدر روحیه شون بالا بود که بچه هارو آماده کرده بودن و خیلی بهشون روحیه میداد تا اینکه متاسفانه ایشون فوت کردند. از اونجایی که میدونستم هیچ کس رو اینجا ندارن وقتی این خبرو شنیدم با مامان رفتیم خونشون. بابا رو نبردیم چون بابا خودش ناراحتی قلبی داره گفتم خدای نکرده حالش بد میشه. وقتی رفتیم فقط ۴ نفر اونجا بودن که تازه ۲ نفرشونم این خانواده رو نمیشناختن و فقط به خاطر حس همدردی اومده بودن ( البته با جنازه میشد ۵ نفر ). زنگ زدیم به مرکز کفن و دفن مسلمونا و گفتیم بی زحمت یه دو تا نیرو بفرستین که اینجا یه مرده داریم. بعد از حدودا ۲-۳ ساعت یکی اومد دم خونه با تریپ طالبان، ریش تا زیر سینه هاش یه لباس مثل پاکستانیا پوشیده بود، از اینا که شلوارش پاچه هاش با زمین قهره و تا نزدیکای زانوشه. خدائیش یه لحظه فکر کردم عزرائیل اومده. بعد از کلی تلفن و هماهنگی بالاخره شروع کرد به پیچیدن جنازه. همینطور که میپیچیدش من داشتم با خودم فکر میکردم که این با این هیکلش عمرا نمیتونه این جنازه رو ببره بعد گقتم خوب تو این آمریکا با این همه پیشرفت مطمئنن الآن میره یه وسیله ای دستگاهی رباطی چیزی میاره که این سه طبقه رو بره پایین. کارش که تموم شد یه نگاه اطرافش کرد دید تنها مردی که اونجاست من هستم، گفت ممکنه کمک کنی؟

اونجا بود که گفتم خاک بر سر امریکا با این عقب افتاده گیش! خلاصه رفتم سر جنازه رو گرفتم و راه افتادیم. اول من سر جنازه رو گرفتم و خوب مشکلی نبود ولی یک طبقه که رقتیم پایین یهو وسط پله ها این یارو عزراییله یه چیزی به عربی گفت و ته جنازه رو گذاشت رو زمین و اومد جایی که من ایستاده بودم و گفت تو برو تهشو بگیر! منم ساده و بدبختانه رفتم تهشو گرفتم. آقا چشمتون روز بد نبینه ، چون پایین جنازه رو گرفته بودم ، هر لحظه احساس میکردم الآنه که جنازه از تو برانکارد بیاد تو حلقم. خلاصه تو دلم یه چندتا ناسزا به عربی بهش گفتم و به هر ترتیبی بود جنازه رو تا تو ماشین رسوندیم. خلاصه تو زندگیمون مرده کشی نکرده بودیم که به این افتخار هم نائل شدیم. فقط این نکته رو متذکر بشم که برای مراسم خاکسپاری و هفته، بچه های دانشگاه و خانواده هایی که میشناختیم این خانواده رو تنها نذاشتن و یه جمعیتی حدودا ۸۰-۹۰ نفر جمع شدن و مراسم خیلی آبرومندانه برگذار شد.

نزدیکای عید بود که بهمون خبر دادن که عموم تو ایران حالشون بد شده! هر شب زنگ میزدیم و خبر میگرفتیم ولی متاسفانه هر روز بدتر و بدتر میشدند تا اینکه عموهام و پدرم که اینجا بودن تصمیم گرفتن که برن ایران. بابا اینا تو هواپیما بودن که به ما خبر دادن عموم فوت کردن! ایشالا هیچوقت تجربه ش نکنین، خیلی لحظات سختی رو پشت سر گذاشتیم. دوست ندارم زیاد وارد این قضیه بشم چون هربار که یادم میافته واقعا حالم بد میشه.

امتحانای بنده همین امروز به اتمام رسید و تابستون رسما از امروز شروع شد. اگه خدا بخواد آخرین امتحانای دوره ی کارشناسی ارشدم بود و فقط طزم مونده که ایشالا ترم دیگه شروع به کار میکنم. چند روز پیش بود که از طرف دانشگاه یک ایمیل گرفتم که به زبون خودمون حاوی این بود که شما به عنوان مهندس نخبه در رشته ی مهندسی صنایع انتخاب شدین و باید در جشنی که به همین مناسبت گرفته شده شرکت کنین. اولش فکر کردم الکیه بعد رفتم از یکی از دوستام که داره دکترای صنایع میخونه پرسیدم گفت این خیلی چیزه خوبیه و حتما برو. جشن تقریبا مثل جشنای فارغ التحصیلی بود با این تفاوت که ما لباس مخصوص نداشتیم ولی اون کسایی که مراسم رو اجرا میکردن لباسای مخصوص داشتن. حدودا ۱۴-۱۵ نفر بودیم که به ترتیب چیدندمون و رفتیم وارد سالن شدیم. شخصی که قیافه ش رو مثل قاضی های دادگاه درست کرده بودن شروع کرد به صحبت و تاریخچه ی این جشن و اینکه پایه گذاراش کیا بودن، بعد گفت بلندشید بایستید و دست راستتون ببرید بالا و هرچی من میگم تکرار کنید. بعد یه قسمی خوردیم که هرچی فکر میکنم دقیقش یادم نمیاد ولی یه چیزی تو مایه های مهندس صنایع وفادار به سیستمی باشیم که بقیه ی مهندسای صنایع رو کمک میکنن. بعد یکی یکی رفتیم تو کتابی که اسممون نوشته شده بود امضا کردیم و اسممون رو با دست خط خودمون نوشتیم. اون آخر هم بهمون یه کلید طلا دادن که به سینه وصل میشه و نماد عضویت در این مجموعه هستش. همینطور مدرکی که نشون میده به عنوان مهندس صنایع ممتاز شناخته شدیم!

ما که تو این پست از هر دری حرف زدیم پس اجازه بدین از خفن ترین صحنه ی زندگیم هم براتون بگم که یکم از اون حال و هوای مرده و اینجور چیزا بیاین بیرون. قبلش بگم که این قسمت یکم مورد داره لطفا بچه های زیر سن قانونی نخونن. راستش مامان و بابا رفته بودن بیرون و چون کارشون طول میکشید به من زنگ زدن گفتن برو آتیشو روشن کن تا ما بیایم کبابو بذاریم رو آتیش! ما هم مثل بچه های خوب رفتیم رو بالکن تا باربیکیو یا همون منقل خودمونو آماده کنیم. خوب مثل همیشه دوستان عزیز و گرامی کنار استخر داشتن آفتاب میگرفتن که یهو دیدم سه تا از دخترا اومدن به سمت درب ورودی استخر جایی که شمشاد کاشتن و اومدن پشت شمشاد ها. حالا پشت شمشاد ها دقیقا میشه سمت خونه ی ما و فاصله ی ما هم تا شمشاد ها یه چیزی حدودا ۱۵ الی ۲۰ متره. منم کنجکاو شدم ببینم میخوان چیکار کنن که یهو دیدم سه تاییشون با هم همون دو تیکه ای هم که پوشیده بودن، درآوردن!!! حالا نمیدونم جریان شرط بندی بود، مست کرده بودن یا اینکه دیوونه شده بودن چون این کار جرمه و پلیس با دستبند میبره. خلاصه من دچار افسردگی روحی شدم از اون موقع و احتیاج به دلداری دارم، لطفا دلداری یادتون نره.

به عنوان آخرین پاراگراف میخواستم بگم صدای آبی ها و قرمزا رو نمیشنوم!!! پیشاپیش قهرمانی سپاهان رو تبریک میگم و امیدوارم یه تیم تو لیگ برتر پیدا بشه که در حد سپاهان باشه! خسته شدیم از بس قهرمان شدیم و حریف نبود، اینطوری حال نمیده نیشخند

پ.ن: از دوستای عزیزم که لطف کردن تو این مدت اینجارو تنها نذاشتن متشکرم و دست گلشون رو به گرمی می فشارم، راستش نخواستم تو زمانی که به خاطر از دست دادن عموم عزادار بودم آپدیت کنم ، چون هرکس به اندازه ی کافی تو زندگیش مشکلات داره و دوست ندارم تازه وقتی میاد اینجا یه مطلب غم انگیز بخونه، این بود که ترجیح دادم یکم از اون حال و هوا در بیام بعد آپدیت کنم

  نظرات ()
۳۹۳- برنامه ی ۹۰ نویسنده: حمید و ... - شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠

اول یه مطلب در مورد یادداشت قبلی بگم : ۲ هفته ی پیش داشتم مثل همیشه برنامه ی ۹۰ رو نگاه میکردم که یهو تو قسمت دوربین نود ( که محتوی ویدئوها و عکساهائیه که مردم برای برنامه ی نود میفرستن ) این ویدئو رو دیدم و متعجب شدم از اینکه چه شکلی این ویدئو از بلاد کفر به برنامه ی نود رخنه کرده. از اونجایی که بنده در کسری از ثانیه تو فیلم هستم ( همون که شبهی قرمز رنگه ) به همین دلیل معروف شدم . منم شدم حکایت پسره که رفت به دوستاش گفت: من بازیگر شدم !  دوستاش گفتن: چه نقشی تو فیلم داری ؟ گفت : اونکه تو فیلم زنگ میزنن خونه نیست ، منم  ( خلاصه منم نقشم تو این کلیپ به همین پررنگیه خنثی ). حالا اینکه این کلیپ چه شکلی دیوار به دیوار رو فیس بوک گشته تا رسیده به دست م.س از بناب ، خدا داند.

رفته بودیم با مامانم بیمارستان برای ثبت نام که اگه خدای نکرده موردی پیش اومد ، اطلاعاتمون تو سیستمشون باشه ، وقتی وارد شدیم تقریبا صف طولانی داشت و ما یک ساعتی منتظر شدیم تا نوبتمون شد. وقتی مدارکو تحویل دادیم ، مسئول بیمارستان گفت فلان مدرکتون ناقصه و برید این فرم رو پر کنید و دوباره تشریف بیارید . منم فرم رو گرفتم و با مامان اومدیم رو صندلی های همونجا نشستیم تا یه نگاهی به فرم جدید بندازیم. همینطور که در حال خوندن فرم بودم ، ۲ تا دختر سیاه پوست اومدن جلوی من و یکیشون گفت : آقا ببخشید فامیلیه شما چیه ؟ گفتم: ق... گفت : این کیف پولی شما نیست !!! از تعجب شاخام داشت در میومد !!! گفتم : بله این مال منه ، از کجا پیداش کردین ؟ گفت: شما ماشین سورمه ای رنگ دارین ؟ گفتم : بله  گفت: کنار درب ماشین افتاده بود ! گفتم : حالا از کجا منو شناختی ؟ گفت: از روی عکس گواهی نامه تون !

نتیجه گیری اخلاقی اول اینکه هیچ وقت کیف پولیتونو به مامانتون ندین چون ممکنه بذاره تو دلش و وقتی پیاده میشه بیافته پایین ، تازه این امکان هم هست که بزنه زیرش که اصلا کیف پولی رو تحویل نگرفته ! خنثی نتیجه ی دیگری که میشه از این مطلب گرفت اینه که تو امریکا هم معجزه ممکنه اتفاق بیافته و برخلاف ازهان ( اذهان ، ازعان ، اذعان ، ازآن ، اذآن ، اذان ... ) عمومی ، آدم خوب هم داره نیشخند.

هفته ی پیش تایر ماشین پنچر شد ، و ما بعد از پنچرگیری تو این هوای گرم بردیمش آپاراتی که میخی که رفته بود تو تایرو بکشه بیرون و تعمیرش کنه. اونجا کلی به یارو دستور دادم گفتم اینو سریع درستش کن کار دارم ، بعد با کلی شرمندگی گفت که یکم طول میکشه ، گفتم باشه فقط زود درستش کن . وقتی درست کرد ، گفتم باده بقیه ی تایر هارو هم چک کن ، گفت : چشم ! گفتم خوب چقدر میشه ؟ گفت: پنچر گیری و تنظیم باد مجانیه !!! میتونین تصور کنین که صورت من تا کجا کش اومد و از اینکه چرا اینقدر بهش دستور دادم و اون اینقدر مودبانه و با احترام جواب منو داد، عرق خجالت از پشت گردنم تا تو کمرم جریان پیدا کرد ناراحت.

پ.ن: دانشگاه و درس و کلاس از دیروز شروع شد و من باز پابند شدم ، مخصوصا اینکه از طرف استادمون از بین ۱۵ نفر انتخاب شدم برای همکاری تو آزمایشگاه RFID و خدارو شکر هزینه ی تحصیلمون افتاد گردن امریکای جهانخوار نیشخند ، گفتم که خیالتون راخت باشه من پول به این امریکایی ها نمیدم چشمک. از این باب بنده خیلی خیلی درگیر هستم و مطمئنن دیر به دیر میتونم آپ کنم ، امیدوارم به بزرگی خودتون ببخشید

  نظرات ()
۳۸۹- چشم و چالوس نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠

حدودا دو هفته پیش وقتی که از ورزشگاه دانشگاه میخواستم برگردم ، احساس کردم که یکم چشم راستم میسوزه ، رفتم تو آینه نگاه کردم دیدم انگار پایین سیاهی چشمم یکمی سفید شده ، با خودم گفتم حتما دارم اشتباه میبینم ، بیخیالش شدم و رفتم خونه . صبح که از خواب بیدار شدم و رفتم که دست و صورتمو بشورم دیدم ای داد بیداد اون سفیدیه هم کشیده تر شده هم قطورتر ناراحت تازه سفیدی چشمم هم به شدت قرمز شده بود و پر از مویرگ. با توجه به اینکه اینجا هزینه ی دکتر سرسام آوره ( مثلا برای یک سرما خوردگی ساده باید ۱۲۵ دلار بدیم ) بنده تصمیم گرفتم یه جورایی خود درمانی کنم ببینم خوب میشه یا نه ! این بود که یک روز تمام با چایی چشممو شستم ولی فایده ای نداشت ، روز بعد اصلا یک چشممو باز نکردم ولی بازم فایده ای نداشت ، دیگه روز سوم بود که مامانم گفت دیگه باید بری دکتر ، گفتم چشم ناراحت . وقت گرفتیم واسه دکتر و رفتیم پیشش ، آقای دکتر به محض اینکه نشست پشت اون ذره بینش که چشم منو ببینه ، گفت اوه اوه ! همون لحظه بود که احساس بد بختی کردم و فهمیدم که قضیه خیلی مهمه ! دکتره گفت سفیدی چشمت پاره شده و این ماده ی سفید رنگی که میبینی ، همون مایع چشمته که نفوذ کرده داخل عنبیه و باید هرچه سریعتر بخیه بخوره ، بعد گفت این از تخصص من خارجه و میفرستمت پیش فلان دکتر که معالجه ت کنه ، بعد یک قطره داد و گفت هر ۲۰ دقیقه یکبار بچکون تو چشمت که عفونت نکنه ناراحت . مسیری که از این دکتر تا اون دکتر باید طی میکردیم تقریبا نیم ساعتی میشد ، تو این مسیر به خیلی چیزا فکر کردم ، به اینکه چه صلاحی بوده که چشمم اینطوری شده ، بعد با خودم میگفتم هی تو اون وضعیت نشستی درس خوندی ، خدا هم چشماتو اینطوری کرد ! . رفتیم تو مطب دکتر بعدی و منتظر شدیم که صدامون بزنن ، بعد از ۲۰ دقیقه از تو بلندگو فامیلی منو پیج کردن و گفتن دکتر ق بیاد ق رو ببینه !!! یعنی به جای فامیله دکتره ، فامیل منو گفت ! با خودم گفتم حتما من اشتباه شنیدم ! رفتم تو اتاق نشستم و منتظر دکتر شدم که دوباره از تو بلندگو همون جمله تکرار شد. چند دقیقه بعد پرستاره دکتره اومد و یه سری اطلاعات گرفت ، وقتی میخواست بره ، گفتم فامیلیه خانم دکتر مثل فامیلیه منه ؟ گفت بله ایشونم فامیلیشون ق هستش ! گفتم ایرانی هستن ؟ گفت : نه هندی هستن ! خلاصه فهمیدیم که فامیلیمون به جز عربا به هندی ها هم میخوره نیشخند . بعد از ۱۰ دقیقه خانم دکتر تشریف آوردن و از در که وارد شد گفت : سلام علیکم لبخند ، بهش گفتم فامیلیامون عین همدیگه ست ، گفت آره من کلی ذوق داشتم بیام ببینم کدوم مریضه که فامیلیش مثل منه . بهم گفت بشین پشت دستگاه ، یکم که نگاه کرد ، گفت پاشو بیا تا یه عکس از چشمت بگیرم ، با هم رفتیم تو یه اتاق دیگه و اونجا منو نشوند پشت یه دوربین و چشممو از تو یک مانیتور خیلی خیلی بزرگ به دقت نگاه کرد و چندتا عکس گرفت . بعد دوباره برگشتیم تو همون اتاق قبلی ، بعد رو کرد به منو گفت ، تو پلک پایینت دچار یک بیماری شایعی شده که یک نوع روغنی ترشح میکنه که این روغن باعث شده که چشمت ملتهب بشه و اون سفیدی تو چشمت ایجاد بشه . بعد دو تا قطره بهم داد و گفت این قطره ها گرونه ولی من اینجا دوتاشو دارم بهت میدم ، بعد چندتا دستمال مخصوص هم داد و گفت با این دستمال های استریل چشمتو پاک میکنی ! گفتم چیزی جایی پاره نشده ؟ گفت نه ! فقط یک اتهابه که با این قطره به سرعت خوب میشه لبخند . منو میگی ، میخواستم بگیرم ماچش کنم نیشخند . بعد بهش گفتم من میخوام برم کمپینگ ، مشکلی نداره ، گفت مشکلی نداره ولی بهتره نری ( ولی من جمله ی اولشو چسبیدم و رفتم ) . و اما در مورد هزینه ها بگم خدمتتون ، دکتر اولی که رفتیم ، چون در تخصصش نبود و مارو به جای دیگه ارجاع داد ، هیچی نگرفت ، بهش گفتیم دکتر بعدی چقدر میگیره ؟ منشیش زنگ زد به مطب دکتر دومی و بعد به ما جواب داد که ورودیش ۲۵۵ دلاره و اگه چیزی تجویز کنه ۴۶۰ دلاره و میتونه بیشتر هم بشه ناراحت . وقتی تو مطب دومی میخواستیم حساب کنیم ، گفت ۱۰۱ دلار شده !!!!!! بعد فهمیدیم که خانم دکتر ق کلی بهم تخفیف داده تازه دارو هارو هم خودش بهم داد. در ضمن اینم بگم که خدارو شکر الان اون سفیدی کاملا برطرف شده و سالمه سالمم ،  و اما بشنوید از کمپینگ :

بعد از اون همه درس و اون وضعیت درس خوندن ، احتیاج به یک استراحت و یک سفر کوتاه مدت یا به قول اینجایی ها کمپینگ بود که خدارو شکر موقعیتش ایجاد شد و با چندتا از بچه های ایرانی رفتیم ایالت آرکانزاس (‌ Ouachita Lake ) . از زیباییه اونجایی که رفتیم همینقدر بگم که تقریبا نصف مسیر عین جاده ی چالوس بود ، خلاصه یادی از ایران کردیم . اونجا یک دریاچه بود که یک قایق کرایه کردیم و به گشت و گذار روی دریاچه پرداختیم. توی این دریاچه پر از جزیره های کوچیک کوچیک بود ، اگر فیلم لاست رو دیده باشید ، جزیره ها تقریبا عین فیلم لاست بود. منم اونجا شده بودم ناخدا و قایقو به هر مسیری که میخواستم میبردم نیشخند. از اونجایی که من همیشه و همه جا شمارو فراموش نمیکنم ، چندتا از عکسای سفرمون رو اینجا میذارم که شما هم توش شریک بشین. مسیر رفت (۱) ، مسیر رفت (۲) ، مسیر رفت (۳) ، جوجه کباب نیشخند ، نقشه ی گنج و غروب زیبا.

  نظرات ()
۳۸۰- حکمت (۴) آخر نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩

این یک روز و نیمی که تصمیم گرفته بودیم خوش بگذرونیم واقعا خوش گذروندیم طوری که هروقت یاد خاطراتش میافتم جدی دلم واسه ی امین تنگ میشه. تا اینکه بالاخره چهارشنبه شد و چمدونارو بستیمو هتلو تحویل دادیم و باز به هتلداره سپردم که ممکنه این دوستم دوباره برگرده و یک اتاق واسش رزرو کنه! سوار تاکسی شدیم و به سمت فرودگاه حرکت کردیم ! استرسو راحت تو صورت امین میدیدم ، بهش گفتم امین یه دعایی هست که وقتی میخونم یه جورایی معجزه میکنه ، گفت چیه ؟ گفتم (( و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لایبصرون )) گفت این چه دعاییه ؟ گفتم وقتی حضرت محمد میخواستن از جلوی دشمناشون فرار کنن این آیه نازل میشه و حضرت محمد میخونن و اینطوری دشمناشون نمیبینشون و حضرت محمد راحت از منطقه ی خطر دور میشن . گفت خوب این به چه درد من میخوره ؟ گفتم دعای خوبیه یهو دیدی اینجا هم جواب میده و از گیت رد میشی و ماموره اصلا نمیبینتت یا اینکه چشماش لوچ میشه یه مهر ورود تو پاس ایرانیت میبینه نیشخند. گفت باشه حمید فقط دعا کن ! یه نگاه معنی دار بهش کردم ، گفت آره میدونم خدا داره میخنده ولی نمیدونم به این میخنده که استرس دارم یا اینکه تلاش الکی میکنم ، بعد دوباره خودش جواب خودشو داد و گفت ولی هرچی باشه به صلاحمه بعد ادامه داد حمید نمیدونم تو اگه نبودی چه شکلی این استرسو تحمل میکردم ولی الآن اگه حتی نتونمم برم ایران اصلا ناراحت نمیشم چون مطمئنا یه حکمتی توش بوده! یه لبخندی از روی رضایت زدم و از خدا خواستم هرچی صلاحشه پیش بیاد !

توی فرودگاه نهار خوردیمو منتظر شدیم تا گیت باز بشه ! به امین گفتم تو اول برو باراتو تحویل بده ، اگه به سلامتی از گیت رد شدی که هیچ ولی اگه نتونستی بری من میرم چمدونمو با چمدون سوغاتی تو به عنوان بارای خودم تحویل میدم. وقتی گیت بازشد رفتیم پیش دوستمون تو ایران ایر ( همون شکلاتیه نیشخند ) بهش گفتم امین باراشو تحویل میده ولی نفرستین تو هواپیما تا ببینیم رد میشه یا نه ، اگه نشد با بارای خودم برچسب بزنین ! اونم قبول کردو با همون لهجه ی ترکی گفت ایشالا که ماموره خر میشه و رد میشین.

به امین گفتم تو برو تو صف گیت و انگار نه انگار که منو میشناسی، چون اگه از همون اول من به عنوان مترجم باهات بیام ماموره میفهمه که یه کاسه ای زیر نیم کاسه مونه ، من همین اطراف پرسه میزنم و وانمود میکنم که منتظر یکی هستم ، وقتی ماموره بهت گیر داد که مهر ورودت کو خودتو بزن به اینکه زبان نمیفهمی و منو صدا بزن تا بیام با ماموره حرف بزنم و همزمان اون دعا رو بخونم. امین رفت تو صف و منم به صورت نامحسوس زیر نظر داشتمش. تا اینکه نوبتش شد و ماموره پاسپورتشو گرفت که چک کنه ! اون پاسپورتو ورق میزد منم دعارو میخوندمو به سمتش فوت میکردم ، یهو دیدم یه چیزی به امین گفت ، امین هم یه چیزی بهش گفت و بعد دیدم امین داره دنبالم میگرده ، منو صدا زد و منم رفتم به سمتش و مثل یه غریبه ها رفتار کردم ! گفتم مشکلی پیش اومده گفت میشه ترجمه کنید که این آقا چی میگن ؟ رو به مامور گیت کردم و گفتم مشکلی پیش اومده ؟ گفت لطف کنید ازشون بپرسید که پاسپورت دیگه ای هم دارن ؟ منم به امین گفتم پاسپورتتو دربیار و بگیر جلوی شیشه ولی دستش نده و شروع کن به فارسی الکی حرف زدن که یعنی من دارم ترجمه میکنم ! اون پاسپورتشو گرفت جلوی شیشه و شروع کرد به فارسی گفت حمید دستم به دامنت تورخدا یه کاری بکن ازین گیت لعنتی رد بشیم ، هرکاری بگی واست میکنم ... منم یعنی داشتم حرفاشو ترجمه میکردم به ماموره گفتم این آقا با پاسپورت پناهندگی وارد ترکیه شدن ومهر ورود تو اون پاسپورت خورده ولی همونطور که میدونین با این پاسپورت نمیتونه وارد ایران بشه چون تو پاسپورت قید شده که اجازه ی ورود به ایران رو نداره ، داره ازتون خواهش میکنه که لطف کنین مهر خروجو تو پاسپورت ایرانی بزنین ! دوباره شروع کرد پاسپورتو ورق زدن و من همچنان (( وجعلنا ...)) میخوندم فوت میکردم ، سرشو بالا کردو گفت من نمیتونم یه همچین کاری بکنم ، مهر ورود باید کنار مهر خروج بخوره ! رو به امین کردمو گفتم شروع کن الکی فارسی حرف زدن ، گفت حمید میدونستم نمیشه ، این نامردا نمیذارن من برم پدر مادرمو ببینم ، رو کردم به ماموره و یه جوری وانمود کردم که دارم ترجمه ی همزمان میکنم گفتم : ایشون میگه اگه مهر تو اون پاسپورتش بخوره دیگه هیچوقت نمیتونه به آلمان سفر کنه . ماموره گوشی تلفونو برداشت و به یه جا زنگ زد ! و هم همچنان دعا میخوندم فوت میکردم ، بعد از یه چند دقیقه که صحبت کرد گوشی رو گذاشت و گفت ما تا حالا با یه همچین مساله ای برخورد نکرده بودیم ، من نمیتونم مسئولیت این کارو بپذیرم ! رومو کردم به امینو گفتم شروع کن با ناراحتی فارسی حرف بزن ! اونم که همینطوری غصه از صورتش میبارید شروع کرد دوباره به فارسی حرف زدن و من رومو به ماموره کردمو گفتم میگه ۱۲ ساله خانواده شو ندیده و بسیار دلتنگ اوناست ، از طرفی کار و زندگیش و همسرش تو آلمانه ، خودتونو بذارین جاش ، الان همه چیز در دستان شما قرار داره ، ماموره یه نگاهی به پاسپورت کرد، تو این فرصت یه لحظه دقت کردم دیدم این همه دعا که خوندیم فوت کردیم میگرفته به شیشه ای که بین من و ماموره بوده ، اینبار دعارو خوندم و سعی کردم از زیر شیشه که باز بود فوت کنم به طرف ماموره ، سرشو بالا کرد و گفت کارش چیه ؟ رو کردم به امین و گفتم کارت رستورانتو بده و فارسی حرف بزن ! کارتشو گرفتم و به ماموره گفتم تو آلمان یک رستوران داره ، ایشالا اگه اونجا سفر کردین در خدمتتون هست . ماموره مهرشو زد تو استمپ و پاسپورت ایرانی رو باز کرد و مهر خروجو زد تو پاس. انگار یه بار بزرگی رو از رو شونه م برداشته باشن ، ازش کلی تشکر کردم ، اونم گفت از این به بعد با پاسپورت ایرانی وارد ترکیه بشه که این مشکلاتم پیش نیاد . منم جلوی ماموره دقیقا عین یک غریبه از امین خدافظی کردم رفتم که برم بارای خودمو تحویل بدم . رفتم پیش دوستمون تو ایران ایر و کلی ازش تشکر کردم و گفتم بالاخره موفق شدم ماموره رو راضی کنم که مهرو تو پاس ایرانی بزنه ! یه خنده ای کرد و با همون لهجه ی قشنگش گفت شما دیگه کی هستین بابا نیشخند. سریع بارامو تحویل دادمو و به دوستمون اشاره کردم که بارای امین رو هم بفرستن تو هواپیما. اومدم پیش همون ماموره که از گیت رد بشم ، گفت دیگه چه مشکلی پیش اومده ؟ خندیدم و گفتم هیچی منم مسافرم ، یه خنده ای کرد و مهر خروجو تو پاس منم زد و من رفتم اونطرف دنبال امین بگردم . یکم که گشتم دیدم کنار تلفن داره با خانواده ش حرف میزنه و گریه میکنه ! نذاشتم منو ببینه که راحت حرفاشو بزنه ، وقتی حرفش تموم شد رفتم به سمتشو کولیمو در آوردم انداختم رو زمینو محکم بغلش کردم و فقط گریه میکردیم . منو سفت بغل کرده بود و میگفت حمید تو باعث شدی که من خانواده مو ببینم ، ازت ممنونم. تو اون لحظه به خیلی چیزا فکر میکردم ، به اینکه چقدر جالب ما با هم دوست شدیم چقدر زود با هم صمیمی شدیم و چقدر زیبا خدا منو وسیله ای قرار داد تا امین خانواده شو ببینه . رفتیم نشستیم تو کافی شاپ فرودگاه و شروع کردیم به مرور کردن خاطرات این ۲ روز ، بهش گفتم دیدی خدا داشت بهت میخندید که الکی نگرانی ! گفت آره به خدا به همه ی چیزایی که گفتی ایمان آوردم.

منتظر شدیم که تمام مسافرا سوار بشن تا دوستمونو تو ایران ایر امین ببینه و ازش تشکر کنه ، هرچی ایستادیم دیدیم نیومد ، این ماموری که کارت پرواز رو چک میکرد گفت منتظر چی هستین ؟ گفتیم آقای فلانی ! گفت ایشون دم درب هواپیما هستن تعجب. به دو رفتیم به سمت هواپیما دیدیم دم در ایستاده ، تا مارو دید گفت کجایین شما پس ؟ دوتایی گرفتیم ماچش کردیم و سوار هواپیما شدیم ! یه شور و هیجانی تو چشمای امین بود وصف نشدنی ، میگفت حمید باورم نمیشه دارم میام ایران ! توی فرودگاه پسرخاله ی امین اومد دنبالمون ، وای که این دوتا وقتی همدیگه رو دیدن چیکار که نکردن ، همه ی مردم خیره شده بودن بهشون از بس اینا تو بغل هم اشک ریختن. منو رسوندن خونه ی خالم وقتی میخواستم از امین خدافظی کنم بغلم کرد و گفت حمید من بهت مدیونم ، گفتم من که کاری نکردم من فقط یه وسیله بودم ، همه ش دست خدا بود . همونجا ازم قول گرفت که آلمان بهش سر بزنم.

پ.ن۱: از خدا ممنونم که بهم حکمت نرسیدن به پروازو نشون داد

پ.ن۲: این سوسول بازی کامنت بستن هم به پایان رسید و از یادداشت بعدی ایشالا کامنت دونی بازه نیشخند

 

  نظرات ()
۳۷۹- حکمت‌ (۳) نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩

وقتی کل ماجرارو برام تعریف کرد بهش گفتم خوب الآن میخوای چیکار کنی ؟ گفت باورت نمیشه ولی قبل از اینکه تورو ببینم داشتم به خودم میگفتم بعد از اینکه صبحونه رو خوردم باید چیکار کنم، چون نه زبان بلدم و نه آدرسای این اطرافو! گفت میخوام برم یه دفتر هواپیمایی که یه بلیط بگیرم برگردم آلمان ! گفتم من یه چندتا دفتر هواپیمایی این اطراف میشناسم میریم ببینیم کدومشون بلیط واسه ی فرانکفورت دارن. گفت پس بیا بریم تو اتاقم تا منم آماده بشم که با هم بریم بیرون. با هم صبحونه رو خوردیمو رفتیم تو اتاقش ، درب یکی از چمدوناشو باز کردو یه جعبه شکلات از توش درآورد و به من تعارف کرد منم یه دونه بداشتم، بعد رو به چمدونش کرد و گفت نگاه کن اینا همه سوغاتی هایی بود که میخواستم ببرم ایران ! یه لباس بچه از تو چمدونش درآورد و گفت اینو واسه بچه خواهرم خریدم ولی حیف که دوباره باید برشون گردونم آلمان. خیلی دلم واسش سوخت ، بهش گفتم چیز غیر قانونی هم تو اینا داری ؟ گفت یه بسته قرص (وی*اگ*را) آوردم که بدم پسرخالم ! گفتم به جز اون بسته من بقیه ی سوغاتیاتو واست میبرم ایران ! یه لحظه خشکش زد بعد پرید رو سر منو گفت حمید تورو خدا راست میگی ؟ گفتم آره ولی به شرطی که دره همه ی سوغاتیارو باز کنی ببینم چیه ! گفت نوکرتم هستم حمید جون هرکاری بگی واست میکنم. گفتم من برم لباسامو اتاقم عوض کنم برمیگردم تو هم آماده باش تا بریم دفتر هواپیمایی ! انگار به جون رسیده بود ، نمیدونست چه شکلی خوشحالیشو ابراز کنه ! اومدم تو اتاقم دیدم تلفن داره زنگ میخوره ، گوشی رو برداشتم دیدم یه خانمی با لهجه ی یزدی میگه : پس کجایی تو ؟ گفتم ببخشید با کی کار داشتین ؟ گفت: امین جان مگه خودت نیستی ؟ همون وقت فهمیدم منظورش همین دوست جدیدمه چون اونم اسمش امین بود ، اینا به هتلداره گفته بودن با امین کار دارن اونم فکر کرده میگن حمید واسه همین به اتاق من وصل کرده بود ! گفتم من امین نیستم ولی میشناسمش بهش میگم باهاتون تماس بگیره ، گفت کار مهمی داره و حتما بگین تماس بگیره ! گفتم چشم و زود کارامو کردم و رفتم پشت درب اتاق امین ، اومدم در بزنم که شنیدم داره با تلفن حرف میزنه ، احتمال دادم که مامانش اینا تو این فرصت مجددا تماس گرفتن و دارن باهاش حرف میزنن ، این بود که در نزدم تا مزاحمش نشم، قصد فال گوش ایستادن نداشتم ولی یه لحظه دیدم اسم منو آورد، کنجکاو شدم ببینم چی میگه ! دیدم داره میگه با یکی آشنا شدم اسمش حمیده اینقدر پسر خوبیه قراره همه ی سوغاتیامو ببره ایران بده خانواده م ، اینجا بود که فهمیدم مامانش اینا پشت خط نیستن ، سریع در زدم و اونم درو باز کرد ، گفتم امین جان مامانینا به اتاق من زنگ زدن و مثل اینکه کار مهمی باهات داشتن ، اونم رفت با شخصی که پشت تلفن بود خدافظی کرد و راه افتادیم به سمت دفتر هواپیمایی! ( پشت تلفن خانومش از آلمان بود )

توی راه برام از زندگیش گفت از اینکه چقدر تو این دوران سختی کشیده و چه روزای مشکلی رو با اون سن و سال کمش پشت سر گذاشته ! متولد ۶۴ بود و تو یه رستوران ایرانی تو آلمان کار میکنه ! اینکه فقط تو این ۱۲ سال مادرشو یکبار دیده اونم ۵ سال پیش ولی پدرشو ۱۲ سال بود که ندیده بود ! اینکه چقدر اونطرف براش تدارک دیده بودن و همه ی فامیلو دعوت کرده بودن و اینطوری ضد حال خوردن !

رسیدیم به دفتر هواپیمایی و اونجا یه بلیط از استانبول به فرانکفورت خریدیم چون از آنکارا مستقیم به فرانکفورت نداشت !‌وقتی اومدیم بیرون به امین گفتم امین بیا بریم تو دفتر ایران ایر ببینیم میتونن یه پارتی بازی بکنن که مهر خروجو تو پاسپورت ایرانیت بزنن ، بالاخره اونا کلی وقته تو اون فرودگاه کار میکنن و شاید دوست و آشنا اونجا زیاد داشته باشن ! اونم گفت آره فکر بدی نیست ، میریم میپرسیم هرچی هم پول بخوان میدم ! گفتم فعلا از پول حرفی نزن به موقعش اگه پول خواست بهت میگم ! گفت باشه . تو مسیر یه تلفن پیدا کردیم و امین به مامانش اینا زنگ زد که ببینه چیکارش دارن ! مامانش اینا هم بیکار ننشسته بودن و از این طرف و اونطرف سئوال کرده بودن که چه شکلی پسرشون میتونه بیاد ایران ، و به این نتیجه رسیده بودن که همه چیز بسته به اون ماموریه که مهر ورود و خروجو میزنه ! با این حرف مامانش اینا ما عزممون جزم تر شد که یکبار دیگه امتحان کنیم ببینیم امین میتونه بیاد ایران یا نه ! با یک جعبه شکلات آلمانی که امین آورده بود رفتیم دفتر ایران ایر ، اینقدر من تو این دفتر ایران ایر رفته بودم و اومده بودم برای بلیط برگشت خودم که دیگه همه شون منو میشناختن نیشخند ، تازه اون اتفاق هم که واسه امین تو فرودگاه افتاده بود و تابلو شده بود اونم میشناختن و وقتی رفتیم تو همه سلام علیک کردن طوری که ایرانیایی که اونجا بودن فکر کردن ما یه کاره ای هستیم اونجا نیشخند. به مدیر اونجا گفتیم راهی هست که ماموره گیت مهر خروجو تو پاسپورت ایرانی بزنه ؟ اونم آب پاکی رو ریخت رو دستمون و گفت من حدودا ۳۰ ساله که اینجا کار میکنم و تا حالا ندیدم که مهر ورود تو یک پاسپورت باشه و مهر خروج تو یک پاسپورت دیگه بزنن ، یکم بیشتر که اصرار کردیم گفت آقای محترم شما تحصیل کرده هستید به نظرتونن این کار منطقیه ؟ ما هم دیدیم از این طریق راه به جایی نمیبریم ، به امین آروم گفتم شکلاتارو بردار بیار که حروم شد خنده. برگشتیم هتل و نشستیم به فکر کردن که چیکار کنیم که امین پاش به سلامتی برسه به ایران و اقامت آلمانشم از دست نده. آخر سر به این نتیجه رسیدیم که یکبار دیگه امتحان کنیم و بریم تو فرودگاه ، امین پاسپورت ایرانیشو نشون بده ، اگر ماموره گفت مهر ورودیت کو اونوقت پاسپورت پناهندگی رو با مهر ورودش نشون بدیم ولی پاسپورتو دست ماموره نده که مهر بزنه توش ، اگه قبول کرد و مهر نزد که به سلامتی امین میتونست بیاد ایران ولی اگه گفت نمیشه امین قید سفر به ایران رو میزنه و برمیگرده آلمان. با این تصمیم بازم دیدم امین ناراحته ، گفتم باز چیه دیگه ؟ گفت حمید به خدا یکسال پشت سر هم کار کردم و مرخصی نگرفتم تا یکماه جمع شد که بتونم بیام ایران پیش خانواده م ، حمید به خدا دلم واسه بابام تنگ شده ، دلم واسه مادرم و خواهرم تنگ شده میخوام برم ببینمشون.

گفتم همه چیزو بسپار دست خدا ، هرچی صلاح باشه پیش میاد منم تمام تلاشمو میکنم که بیارمت ایران ولی زیاد هم نمیشه اصرار کرد ، فرض کن خدای نکرده بیای ایران و اونجا بهت گیر بدن که چرا پناهنده شدی و دیگه نذارن برگردی ، اینطوری که بدتره ! پس بهتره بسپاریمش دست خدا. گفتم خدا دو جا به بنده ش میخنده یه جا وقتی بنده ش بخواد یه کاری رو بکنه و خدا نمیخواد چون به صلاحش نیست ، حالا هرچقدر هم تلاش کنه بازم اون کار نمیشه و یه جا هم وقتی بنده ش نخواد یه کاری بشه و غصه شو میخوره که آیا میشه یا نمیشه خدا بازم بهش میخنده چون اگه به صلاحش باشه میشه و اگه نباشه نمیشه ! گفت پس در هر دو حالت خدا داره بهم میخنده ! گفتم باریکلا ! چون اگه به صلاحت باشه که بری به این میخنده که چرا داری غصه میخوری ، اگر هم به صلاحت نباشه به این میخنده که داری تلاش بیخود میکنی آخرشم نمیتونی بری . خلاصه با این حرفا یکم آرومش کردم. بهم میگفت حمید تو اگه نبودی به خدا دیوونه میشدم و نمیدونستم چیکار کنم ، و اونجا بود که من کم کم داشتم میفهمیدم که حکمت اون جا موندن از هواپیما چی بوده ولی هنوز باورم نشده بود چون هنوز کار خاصی براش نکرده بودم.

عصر دوشنبه که این تصمیمو گرفتیم بهش گفتم دیگه بهش فکر نکن و تا چهارشنبه عصر باید اینجا خوش بگذرونیم ، اونم قبول کرد. ترکیه شبای خیلی با حالی داره ، به محض اینکه هوا تاریک میشه همه میریزن تو خیابونا و پر از آدم میشه تو خیابونا و هیجان خاصی داره . رفتیم یه چندتا فروشگاه برای خانمش سوغلتی خریدیم. فردا صبحش باز رفتیم ایران ایر نیشخند آخه امین واسه چهارشنبه بلیط نداشت ، رفتیم گفتیم ما میخوایم یه بار دیگه شانسمونو امتحان کنیم و تنها لطفی که میکنین یه بلیط دیگه جور کنین! دمش گرم مدیر اونجا خیلی آدم خوبی بود گفت باشه ولی ماموره گیت این کارو واستون نمیکنه ها ! گفتیم ما حالا امتحان میکنیم امید به خدا ! گفت باشه از بابت بلیط خیالتون راحت ، آروم به امین گفتم بالاخره شکلاتا به  یه دردی خورد نیشخند.

پ.ن۱: باور کنین دیگه خودمم فکر میکردم این قسمت قسمت آخره ولی هرچی از سر و تهش میزنم بازم زیاده ولی قول میدم زود ادامه شو بنویسم

پ.ن۲: همچنان باید اسکرول مبارک رو بچرخونین و تو قسمت اول نظرای گلتونو بدین ، بالاخره باید این امکان پرشین بلاگ به یه دردی بخوره دیگه ، منم میخوام بلا استفاده نمونه مژه

  نظرات ()
۳۷۸- حکمت (۲) نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩

همنطور تعجب زده رفتم نشستم سر میزی که نشسته بود و منتظر شدم که تعریف کنه که چی شده! (‌ یکم ماجرا پیچیده ست شاید مجبور بشید دو بار بخونید ).

گفت ۱۲ سال پیش غیر قانونی از مرز خارج شده و رفته کشورای اروپایی پناهنده شده ، بعد از اینکه کلی سختی و مکافات کشیده بالاخره تو آلمان بهش پاسپورت پناهندگی میدن ولی خوب با اون پاسپورت نمیتونسته به ایران سفر کنه واسه همین از سفارت ایران تو فرانسه درخواست پاسپورت ایرانی میکنه که باهاش بیاد ایران و خانواده شو ببینه. یه چند ماه بعد از اینکه پاسپورت ایرانیش آماده میشه تصمیم میگیره که بیاد ایران ولی مستقیم از آلمان نمیتونسته بیاد چون توی پاسپورت پناهندگی قید شده که اجازه ی سفر به ایرانو نداره. واسه همین ترکیه رو به عنوان کشور ترانزیت انتخاب میکنه که از اون طریق بیاد ایران. واسه اینکه محکم کاری کرده باشه پاسپورت ایرانیشو میذاره تو چمدونا و تحویل بار میده که یهو تو فرودگاه آلمان وقتی میگردنش پاسپورت ایرانی رو پیدا نکنن چون اگه پیدا میکردن اقامتش لغو میشه و دیگه نمیتونه به آلمان سفر کنه. برای همین با پاسپورت پناهندگی وارد ترکیه میشه !!! به همین دلیل مهر ورود به ترکیه تو پاسپورت پناهندگی میخوره ! همونطور که همه میدونیم ماموری که پاسپورتو چک میکنه مهر خروج از کشورو کنار مهر ورود به کشور میزنه. این دوست ما چون میخواسته با پاسپورت ایرانی وارد ایران بشه ، موقع خروج از ترکیه پاسپورت ایرانیشو نشون میده ، ماموره هرچقدر تو پاسپورت میگرده میبینه مهر ورودی تو پاسپورت نخورده ! بهش میگه پاسپورت دیگه ای هم داری ؟ اونم پاسپورت پناهندگیشو نشون میده! ماموره پاسپورتو ازش میگیره و مهر خروجو میزنه تو پاسپورت پناهندگی ! مکافات این دوست ما از همین جا شروع میشه ، به این دلیل که کسی که پاسپورت آلمانی داره باید ویزا بگیره و وارد ترکیه بشه ، این دوست ما با این مهر خروجی که تو پاسش میخوره ویزاش به ترکیه باطل میشه و دیگه نمیتونه به ترکیه برگرده، از طرفی اگه مجددا ویزای ترکیه رو بگیره وقتی برمیگرده تو آلمان بهش میگن تو چرا ویزات باطل شده و دوباره گرفتی و اونجاست که میفهمن به ایران سفر کرده و اقامتشو ازش میگیرن ! گفت وقتی مهرو زد تو پاس پناهندگیم من سرمو گرفتمو نشستم !!! همه ی کار و زندگی و زنش تو آلمان بوده و با این مهر به هیچ عنوان دیگه نمیتونسته به آلمان سفر کنه! همینطور هاج و واج بوده و نمیدونسته باید چیکار کنه ، همه ی مسافرام سوار هواپیما شده بودن فقط این مونده بوده ، یهو میبینه یکی از مامورای ایران ایر اومد که مطمئن بشه همه ی مسافرا سوار شدن ، به این دوست ما میگه تو چرا هنوز سوار نشدی ؟ اینم شرح قضیه رو واسش تعریف میکنه! ماموره بهش میگه اگه رفتی ایران دیگه واسه همیشه موندنی میشی ولی اگه بخوای من میتونم برت گردونم تو ترکیه ! میگه چطوری ؟ میگه برو به ماموری که مهر خروج زده تو پاسپورتت بگو اشتباه گیتو وارد شدی و اصلا قصد خروج نداشتی ! این دوست ما هم خودشحال میشه و میره اونجا و به کل شروع میکنه آلمانی صحبت کردن و خودشو میزنه به اون راه که اصلا پاسپورت ایرانی نداشته! مامورای فرودگاه میبرنش تو یه اتاقی و شروع میکنن به  سئوال پیچ کردنش ، البته یه مترجم آلمانی واسش میآرن. بعد از نیم ساعت بالاخره قانع میشن که گیتو اشتباهی اومده و مهر خروج رو باطل میکنن و اجازه میدن که دوباره برگرده تو ترکیه! از اون طرف هم مسافرا همه تو هواپیما منتظرن که پرواز کنن ولی به خاطر این دوست ما پرواز تاخیر پیدا میکنه نیشخند. باراشو از تو هواپیما در میارن و هواپیما به سلامتی پرواز میکنه ! این دوست ما هم دپرس و ناراحت از فرودگاه میاد بیرون. اصلا نمیدونسته کجا بره؟ با چی بره ؟ میگفت تو فرودگاه دنبال من میگشته که به جاش برم ایران ولی من اون موقع در حال خروج از فرودگاه بودم ( عین تو این فیلم هندیا نیشخند )

اینو من تو پرانتز اضافه کنم که یه سری ایرانی اونجا هستن که از آب کره میگیرن و از هر موقعیتی استفاده میکنن که هموطنای خودشونو بگزن. یکی از اون ایرانیا تو فرودگاه بوده و وقتی دید ما سه نفر به پرواز نرسیدیم گفت بیاین تا من برسونموتون هتل، اون دوتا زود قبول کردن چون نمیدونستن چقدر قراره ازشون بگیره ولی من قبول نکردم چون میدونستم تاکسی های فرودگاه کجا می ایستن و هزینه اش یک سوم هزینه ایه که این آقا میخواد بگیره ( با تاکسی ۲۰ دلار میگیرن ولی ایشون ۶۰ دلار میگرفت ).

این دوست ما از فرودگاه که میآد بیرون میخوره به تور همین ایرانیه و چون هیچ گزینه ی دیگه ای نداشته باهاش میاد تا مرکز شهر ، اونجا به صورت کاملا اتفاقی دم هتل ما پیاده ش میکنه ، وقتی میگم اتفاقی یعنی کاملا اتفاقی چون نزدیکه سفارت خیلی خیلی هتل هست. و اینطور میشه که ما صبح توی رستوران همدیگه رو میبینیم!

پ.ن۱: شاید بگین حکمت این قضیه کجا بود ؟ خودمم فکر نمیکردم اینقدر طولانی بشه ولی تو قسمت بعدی میگم که چه اتفاقاتی بعدش افتاد

پ.ن۲: چون این چند قسمت مربوط به هم میشه لطفا تو همون قسمت اولش نظراتتون رو بدین، ممنون

  نظرات ()
۳۷۷- حکمت (۱) نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩

تا اومدن اسممو رو اینترنت بزنن که ویزام آماده شده جونمو به لبم رسوندن ، یه جورایی اسممو دقیقه ی ۹۰ زدن چون اگه تا ۱۰ روز بعدش نمیزدن دیگه باید خدافظی میکردم با ویزا گرفتن ، همونطور که واسه ی خیلی از دوستایی که تو ترکیه باهاشون آشنا شدم همین اتفاق افتاده بود و اسمشونو نزده بودن ولی اومده بودن ترکیه که ببینن فرج خیری میشه یا نه ! خاطره ای که میخوام بگم مربوط به زمانی میشه که رفتم ترکیه برای ویزا گرفتن و ماجرای جالبی که برام اتفاق افتاد و تا الآن فرصت نشده بود که تعریف کنم !

من بلیط هواپیمامو به ترکیه چهارشنبه گرفته بودم و بلیط برگشت رو هم یک هفته بعدش همون چهارشنبه رزرو کرده بودم. صبح روز پنجشنبه آماده شدم و رفتم سفارت برای تحویل پاسپورتم ، اونجا چند تا از دوستای اینترنتی که از طریق سایت مهاجرسرا آشنا شده بودیمو دیدم و بعد فهمیدیم که تو یک هتل هستیم. خلاصه پاسپورتارو تحویل دادیم و اومدیم هتل. روز شنبه بود که پاسپورتا با ویزا به هتلمون پست شد و دیگه تو ترکیه کاری نداشتیم. چون اون موقع پروازا خیلی شلوغ بود دوستام از طریق زمینی اومده بودن و همون شنبه شب رفتن استانبول که زمینی برگردن ایران. خلاصه من تنها شدم و باید تا چهارشنبه صبر میکردم که زمان بلیطم فرا برسه که برگردم ایران. ترکیه هم دیگه برام جذابیتی نداشت چون دفعه ی چهارمی بود که میرفتم و تقریبا همه جاشو گشته بودم واسه همین رفتم دفتر ایران ایر که ببینم میتونن بلیطمو با یک نفر روز یکشنبه عوض کنن یا نه. وقتی رفتم اونجا گفت ۳۳ نفر تو لیست انتظار داریم ، بهتره ۲ دستی بلیطتو بچسبی که اگه اونم از دست بدی تا ۲-۳ هفته دیگه بلیط نیست! گفتم هیچ راهی نداره ؟ گفت میتونی بیای پای پرواز که اگه کسی نیومد شما بری !

منم دیدم یکشنبه بیکارم این بود که وسایلمو جمع کردمو و اتاقمو تحویل دادم و به هتلداره گفتم احتمال داره من برگردم و یک اتاق برام رزرو کنه، اونم موافقت کرد. من یه ۴-۵ ساعت قبل از پرواز رفتم اونجا که این ایران ایریا دلشون برام بسوزه و تو پرواز راهم بدن نیشخند غافل از اینکه اونا ۲ ساعت به پرواز اومدن و اصلن هم نفهمیدن که من چقدر وقته اونجا بودم ناراحت. تو زمانی که تو فرودگاه بودم خودمو با اینترنت سرگرم کرده بودم، همینطور که داشتم کار میکردم دیدم یه پسره ای اومد ازم به فارسی پرسید آقا ببخشید شما میدونید کجا میشه سیگار کشید ؟ یه نگاه بهش کردم دیدم یه پسریه ۲۴ الی ۲۵ ساله که کلاه و شال گردن و کت پوشیده، تعجب کردم که تو این هوای گرم چرا اینقدر لباس پوشیده ! گفتم نه متاسفانه نمیدونم. تقریبا یه دو ساعت بعد اومد گفت ببخشید مزاحم میشم دوباره شما میدونید گیت ایران ایر کدومه ؟ گفتم بله و گیتو بهش نشون دادم، اونم تشکر کرد و رفت . وقتی گیت باز شد و مسافرا رفتن که بارارو تحویل بدن منم مثل این بچه مظلوما رفتم اون کنار ایستادم و منتظر یک مسافر دیر انتقال شدم که قید پروازشو بزنه و من به جاش برم. تو صف دوباره اون پسره رو دیدم ، ازم پرسید شما چرا تو صف نمیاین ؟ گفتم من بلیطم چهارشنبه ست ولی الآن اومدم ببینم اگه پرواز جا داره منم بیام. بهم گفت اگه کاری از دست من ساخته ست واست انجام بدم ، گفتم نه متشکر فقط واسم دعاکن که اگه صلاحه یه جا پیدا بشه که منم بیام ایران. بعدش هم باراشو تحویل داد و رفت اون طرف گیت. منم منتظر شدم تا آخرین مسافر. ۳ نفر دیگه هم مثل من اومده بودن پای پرواز که اگه پرواز جا پیدا کرد باهاش برن ایران. دقیقا ۳ تا جای خالی هم وجود داشت که هنوز مسافراش نیومده بودن. ۱۵ دقیقه به بستن پرواز بود که بلیط منو گرفت که ببره برام منتقل کنه برای یکشنبه چون دیگه مطمئن شده بودن که اون سه نفر نمیآن. و من خوشحال از اینکه چه کار خوبی کردم که اومدم پای پرواز ، ما سه نفر تو صف ایستادیم که بارامونو تحویل بدیم ، نفر اول باراشو تحویل داد و کارت پرواز گرفت ، نفر دوم که اومد باراشو تحویل بده یهو دیدیم یه دختر و پسر با مادرشون اومدن ناراحت. دقیقا ۳ دقیقه به بستن پرواز بود که این اتفاق افتاد و ما فهمیدیم که این ۳ نفر همون ۳ تا جای خالی بوده که قرار بوده ما باهاش بریم گریه. آقا صورت مارو میگی ، تا رو زمین کش اومده بود و به این ۳ تا فحش میدادیم که میمردن یکم زودتر بیان که ما اینقدر به رفتن امیدوار نشیم! خلاصه با دستانی درازتر از پاها چمدون به دست برگشتم به سمت هتل . تا من اومدم از فرودگاه خارج بشم اطلاعات اعلام کرد که هواپیما به مقصد ایران پرواز کرد. توی راه که بر میگشتم یک علامت سئوال خیلی بزرگ توی ذهنم ایجاد شده بود و اون این بود که با خودم میگفتم حتما یه حکمتی توش بوده که اینطوری شده ولی آخه این حکمت چی میتونه باشه ، فقط یه چیز از خدا خواستم و اون اینکه حکمتشو بهم نشون بده! رفتم تو هتل ولی فکر کنم هتلداره یه لحظه نشناخت چون احتمالا صورتم یکم کشیده تر شده بود نیشخند.

خسته و بی حال رفتم تو اتاقمو کامپیوترو روشن کردمو به مامان اینا خبر دادم که تو پرواز جا نشدم و بعدش گرفتم خوابیدم، و همچنان به این فکر میکردم که چی میشد ۳ دقیقه این ۳ نفر دیرتر میرسیدن تا ما به جاشون بریم. صبح بیدار شدم دوش گرفتم و تقریبا ساعت ۹:۳۰ بود که رفتم رستوران هتل برای صبحونه ، یه چندتا نون و کره و مربا و تخم مرغ و خلاصه هرچی گیر دستم اومد برداشتم بیارم بخورم. همین که نشستم پشت میز ، دیدم شخصی که پشت میز جلویی نشسته بود برگشت و یه نگاه کرد که ببینه کی اومده تو رستوران . وقتی دیدمش فکر کردم دارم اشتباه میبینم ، جدی جدی چشمامو چندبار به هم زدم ولی خود خودش بود ، همون پسری که تو فرودگاه ازم سئوال کرده بود که کجا میشه سیگار کشید ! من که از تعجب داشتم شاخ در میآوردم ، وقتی منو دید گفت : بیا بیا بیا اینجا بیا تا واست تعریف کنم چی شده !

پ.ن۱: این یادداشت خیلی طولانی شد واسه همین بقیه شو تو یادداشت بعدی میذارم

پ.ن۲: کسی میتونه ادامه ی این ماجرارو حدس بزنه ؟

  نظرات ()
۳۷۵- خریت که شاخ و دم نداره نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩

 

خدارو شکر دوتا امتحانو خوب دادم و از شرشون راحت شدم.

ولی موضوعی که الآن هنوز تو شوکش هستم و میخوام تعریف کنم ربطی به امتحانو اینجور چیزا نداره. ماجرا از اونجایی شروع شد که من داشتم با ماشین از خونه میرفتم بیرون ( قبلش باید بگم که مجموعه ای که ما توش هستیم حدودا شامل۳۰۰ تا خونه میشه که به صورت یک شهرک درش آوردن که خیابون بندی شده) . قبل از اینکه از درب خروج مجموعه خارج بشم، دیدم یه ماشین از پشت سر برام چراغ زد و اومد کنارم و اشاره کرد که بزنم کنار ، وقتی زدم کنار ، یه دختره از ماشینش پیاده شد و گفت ممکنه بهم کمک کنین ؟ گفتم چه کمکی ؟ یه چیزی به یه زبانی گفت که من متوجه نشدم ، گفتم من متوجه نمیشم چی میگی ! گفت خواهش میکنم به من کمک کن ، از ماشین پیاده شدم و رفتم به سمتش ، به ماشینش اشاره کرد ، رفتم سمت ماشینش ، همین که از ماشین دور شدم ، دختره نشست پشت ماشینم و گازو گرفت تعجب . اون لحظه صورت من دیدنی بود ، رفتم سراغ ماشینش دیدم سوئیچ رو ماشینه . همینطور هاج و واج مونده بودم که الآن چه اتفاقی افتاده سبز. ماشینه رو سوار شدم و اومدم خونه پیش بابام و بهش گفتم بابا من یه خریتی کردم و ماشینو به باد دادم ناراحت. بابا گفت اصلا نگران نباش چون ماشین بیمه ست. بعد سریع زنگ زد به پلیس ، هنوز ۵ دقیقه نشده بود که چهارتا ماشین پلیس اومد دم درب خونه و شروع کردن به سئوال کردن ، همینطور که من توضیح میدادم ، یه نفرشون  مشخصات ماشینو تو بی سیم به پلیسای اطراف مخابره میکرد. من هنوز داشتم شرح ماجرا میدادم که بهشون بی سیم زدن که دختره رو گرفتن خوشمزه. پلیسه به من گفت ما با خودمون میبریمت برای تشخیص هویت که ببینی اینی که پیدا کردیم همون دختره ست یا نه ! خلاصه مارو نشوندن تو ماشین پلیس و همونجا دم درب ورودی مجموعه ایستاد. رو به من کرد و گفت از ماشین پیاده نشم . اونجا ۲ تا ماشن پلیس دیگه ایستاده بودن ، از تو یکی از ماشینا دختره رو آوردن پایین و نور چراغ قوه رو انداختن تو چشماش که نتونه منو از تو ماشین ببینه . بعد اومد تو ماشین و گفت این همون دختره ست ؟ منم که کاملا مطمئن بودم گفتم بله خودشه. یک اشاره به همکاراش داد و اونا هم دختره رو نشوندن تو ماشین و بردن . بعد به من گفت اینم ماشین شما ، کلیدشو داد و گفت فقط این چنتا برگه رو امضا کن. گفتم این کی بود؟ گفت یک مکزیکی بود که غیر قانونی تو امریکا زندگی میکرده و تو ماشینش هم مواد مخدر پیدا کردیم ، تازه ماشینم دزدی بوده ناراحت. هنوز موندم من چرا اینقدر خریت کردم ناراحت البته شاید اگه مقاومت میکردم اسلحه ای چیزی در میآورد و جونمون به باد میرفت ولی هرچی که بود خدارو شکر به خیر گذشت.

 

  نظرات ()
۳۷۴- مرگ و زندگی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩

 

بین درسا یکم هیجان و تفریح بد نیست. جای دشمنتون خالی دیروز رفتیم شهربازی که یکم خستگی در کنیم. از اونجایی که تو عکس هم میشه دید اولین چیزی که جلب توجه میکرد همین ترن هوایی یا رنجر یا عزراییل خودمون. کاملا با هدف وارد شهربازی شدم و فقط دنبال مسیری میگشتم که به ترن هوایی ختم بشه . اینقدر ریلکس با این قضیه برخورد کردم که خواهرمم گفت منم میام. خلاصه رفتیم تو صف برای سوار شدن. من قبلا تو کیش سوار شده بودم ولی این هم ارتفاعش خیلی بیشتر بود و هم مسیرش طولانی تر. خلاصه سوار شدیم. همونطور که تو عکس هم میشه دید ، اول خیلی آروم آروم میره اون بالای بالا. از یه جایی به بعد که هنوز داشت میرفت بالا هیمنطور میگفتم بسه دیگه خیلی رفتیم بالاولی اوج فاجعه رو هنوز درک نمیکردم . تا اینکه رسید بالای قله ، یه لحظه مکث کرد ، من هنوز در حال به شوخی گرفتن این بازی بودم ! تا اینکه یهویی با سرعت شروع به پایین اومدن کرد تعجب. مطمئنم نمیتونم حس و حال اون لحظه رو توصیف کنم ولی همینقدر بگم که یه لحظه تموم زندگیم مثل برق از جلوی چشمام گذشت و دقیقا حس کردم که دیگه دارم میمیرم ، به خودم فحش میدادم و میگفتم این چه کاری بود با جوونیم کردم !!! یه لحظه یاد خواهرم افتادم ، یه نگاه بهش کردم دیدیم چشماش بسته ست و هیچ کاری نمیکنه ، ۸۰ درصد احتمال دادم زهره ترک شده زبونم لال مرده ، گفتم خودم به درک خواهرمم به باد رفت ، داشتم فکر میکردم که چطوری خودمو از این وضعیت نجات بدم که یهویی وسط زمین و هوا ایستاد. تو همین چند ثانیه خواهرم چشماشو باز کرد و من خیالم راحت شد که هنوز زنده ست. تازه داشتم از تو حالت مرگ و میر در میومد که دوباره شروع کرد به حرکت ، چشمتون روز بد نبینه ، اینبار ۹۰ درجه به سمت چپ و راست هم کج میشد ولی بازم قابل تحمل تر از لحظه ی اول بود چون اینبار خواهرم جیغ میکشید و من خوشحال بودم که زنده ست. خودمم زبونم بند اومده بود وگرنه داد میزدم نیشخند. سخت ترین لحظه ش همون لحظه ای بود که از بلندترین نقطه یهویی اومد پایین ترین نقطه و رفت تو یک تونل که اینجا تو تصویر تونل پیدا نیست . من وقتی به تونل نزدیک میشدیم مطمئن بودم الان سرم با لب تونل یکی میشه و فقط بدن بدون سرمه که ادامه ی مسیرو طی خواهد کرد. خلاصه بعد از ۴-۵ دقیقه بالاخره خدا رضایت داد تا دوباره به دنیا برگردیم. یکی از جنبه های هیجانی این بازی اینه که تنها کمربندی که داری یک میله ست که میاد روی رونها سفت میشه و چیزی به بالا تنه وصل نیست. مثلا یه ترن هوایی دیگه داشت که کاملا برعکس میشد و میچرخید ولی کمربنداش هم روی رونها یک میله میومد و هم از بالا یک میله ی یو شکل میومد روی شونه هارو میگرفت. ولی من اونجا هر لحظه احساس میکردم الان از لای این میله در میرم میافتم پایین.

وقتی بر میگشتیم تنها بازی که تحریکم کرد تا دفعه ی بعدی برم Bungee Jumping یا پرش از ارتفاع بود سبز

پ.ن۱: گواهی نامه م رو گرفتم

پ.ن۲: این اولین عکسیه که از من در این وبلاگ گذاشته میشه ، هرچند چیزی معلوم نیست

 

پ.ن۳: ۲ هفته با GRE و ۳ هفته با TOEFL بیشتر فاصله ندارم و استرس بودن یا نبودن ، گند زدن یا نزدن

پ.ن۴: این آهنگو دوست دارم 

 

  نظرات ()
٣۶٧- پرداخت قبض نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩

ما هر چقدر صبر کردیم که با دست پر بیایم ، مثل اینکه از دست پر خبری نیست ، دیگه دیدم غیبتم داره از نوع کبری میشه که گفتم بیام یه نصیحتی به دوستای عزیزم در رابطه با مورد جدیدی که واسم پیش اومده بکنم که یهو احساسی که به من دست داد خدای نکرده به شماها دست نده .

چند روز پیش چون به حسابم پول نبود برای پرداخت قبض ها برای اولین بار بعد از الکترونیکی شدن به صورت حضوری به بانک مراجعه کردم تا هم پول بریزم به حساب و هم قبضارو پرداخت کنم . وقتی پول به حساب ریختم مسئول بانک با نگاه عاقل اندر سفیهی گفت قبضارو از طریق عابر بانک پرداخت کنین ، منم دیدم ملت تو صف ایستادن زیاد بهش گیر ندادم که کارمو انجام بده. چون بیکار بودم واسه ی وقت کشی تصمیم گرفتم به جای تلفنبانک قبضارو از طریق عابر بانک بدم . اومدم بیرون بانک تو صف عابر بانک ایستادم ، یه پیرمردی جلوی من ایستاده بود ، وقتی قبضارو تو دست من دید ، با لبخندی دلسوزانه گفت : پسرم قبضاتو میتونی از سامانه ی تلفنبانک پرداخت کنی که دیگه نخوای تو صف بایستی ، اینطوری هم وقتت گرفته نمیشه و هم احتیاج نیست تو این هوای گرم از خونه بیای بیرون . یه خانم میان سالی هم جلوش ایستاده بود وقتی حرفای پیره مرده رو شنید اونم شروع کرد به حرف زدن که خیلی خیلی راحته و کافیه شماره ی ٠٩۶٢٢ رو بگیری تا تو قرعه کشی هم شرکت کنی . تمام کسایی که تو صف عابر بانک ایستاده بودن داشتن به حرفای پیره مرده و اون خانمه گوش میدادن و هر از گاهی یه نگاهی به من مینداختن . و اما از حس و حال خودم بگم براتون ، به محض اینکه پیره مرده شروع کرد به پیشنهاد غیر حضوری پرداخت کردن ، چنان احساس حقارتی بهم دست داد که میخواستم زمین دهن باز کنه و برم توش ، وقتی اون خانم میان سال شروع کرد به حرف زدن ، احساس کودن بودم بهم دست داد ، چون همیشه تو این تبلیغا نشون میده پسر جوونه به پیره مرده پیشنهاد میکنه که غیر حضوری پرداخت کنه . و اما در مورد بقیه ی افرادی که اونجا بودن بایدبگم که مطمئن منو به شکل افراد عصر حجر میدیدن که یه پارچه به کمرم بسته شده و یه گرز هم تو دسته . یکی نبود بهشون بگه من اصلا میخواستم وقت تلف بشه که اومدم اینجا . خلاصه دیگه بیشتر از این نتونستم نگاه های سنگین آدمارو تحمل کنم و از توصف اومدم بیرون ولی نمیدونم چرا احساس میکردم دستام داره رو زمین میکشه .

  نظرات ()
٣۶١- دختر بازی !!! نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸

تا حالا در این مکان مقدس نیشخند در مورد دختر بازی صحبت نکرده بودم ولی خوب با مزدوج شدن رومینا خانم ، دست و پای ما هم باز تر شده واسه اعترافات دوران دختر بازی .

یک درس تو دوران کارشناسی داشتیم به اسم برنامه نویسی به زبان پاسکال ، من یک ترم قبل از اینکه این درسو بگیرم ، تصمیم گرفتم که برم سر کلاسایی که گروه کامپیوتر برای برنامه نویسی به زبان پاسکال ارائه میداد ، چون میدونستم تو گروه کامپیوتر تخصصی تر و تکمیل تر تدریس میشه .

سرتونو درد نیارم ، هر طوری بود در این کلاس حضور پیدا کردم و انصافا هم استادش خوب درس میداد ، یادش بخیر ترم بعد که این درسو با گروه خودمون یعنی گروه صنایع گرفتم ، نمره م ١٨ شد . ولی از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است ، در طی زمانی که ما هر هفته میرفتیم سر کلاس ، استغفرالله ، روم به دیوار ، از یه دختری به اسم نگار خوشمون اومد ، تنها چیزی که داشت این بود که خوشگل و خوش هیکل بود ، ما هم سر به زیر و مظلوم ، تصمیم گرفتیم که باهاش ارتباط برقرار کنیم . البته اینو تو پرانتز داشته باشید که این ماجرا قبل از آشنایی با رومینا خانم بود ( شاید هم بعد از دوران آشنایی نیشخند ) .

تو طول ترم هیچ عکس العملی نشون ندادم تا متوجه نشه که من ازش خوشم اومده ، همه ی کارارو گذاشته بودم واسه ی آخرین جلسه که اگه اتفاقی چیزی افتاد ، دیگه چشممون تو چشم هم نیافته . خلاصه گذشت و گذشت تا اینکه جلسه ی آخر شد و ما از اتفاق پشت سر این خانم نشستیم ( تاکید میکنم از اتفاق نیشخند). در ضمن اینم بگم که چون محل کلاس همیشگیمون توسط یه استاد دیگه اشغال شده بود ، بچه هارو فرستادن تو یک کلاس دیگه که کوچیکتر از کلاس همیشگی بود .

از اونجایی که کلاس ٣ ساعتی بود ، بعد از تقریبا یک ساعت و نیم ، استاد گفت یه استراحتی بکنین تا بقیه ی کلاسو ادامه بدیم . من چون جلسه ی قبلش یکم زودتر از کلاس بیرون رفته بودم ، از یکی از دوستام جزوه شو گرفتم و شروع کردم به نوشتن قسمتایی که نبودم . کلاس رفته رفته خلوت و خلوت تر میشد تا اینکه فقط ٢ نفر از دخترا با هم حرف میزدن و حواسشون به من نبود ، منم از فرصت استفاده کردم و کارتمو گذاشتم بین برگه های دفترش ، پشت کارت هم به انگلیسی نوشتم" دقیقا نفر پشت سریت تو جلسه ی آخر " . سریع از کلاس اومدم بیرون و رفتم پیش دوستام . وقتی برگشتیم سر کلاس و استاد اومد ، این خانمی که چشم مارو گرفته بود ( نگار ) هنوز نیومده بود و من خوشحال از اینکه نقشه م گرفته ، منتظر بودم بیاد و کارت و یادداشتی که پشتشه رو ببینه . تو این فکرا بودم که یک دانشجوی فضول گفت : استاد کلاس خودمون خالی شده ، بریم تو کلاس همیشگی که بزرگتر هم هست . استاد هم گفت باشه بریم !!! تایید کردن استاد همانا و کش اومدن صورت من تا زیر صندلی هم همانا . حالا همه داشتن وسایلشونو جمع میکردن که برن تو کلاس همیشگی ، منم خشکم زده بود و به دفتری که لابه لاش مشخصات من بود خیره شده بودم که الان باید چیکار کنم که دوباره پشت سرش بیافتم تا اینکه بالاخره به خودم اومدم و منم عازم کلاس همیشگی شدم . توی راه دقیقا احساس میکردم که دستام از پاهام درازتر شده و کم کم میکشه رو زمین .

رفتم یه گوشه نشستم و منتظر شدم ببینم نگار کی میآد . تا اینکه بعد از حدودا ١٠ دقیقه سر و کله ی نگار و دوستاش پیدا شد . حالا منم تو این فرصت داشتم با خودم محاسبات خارق العاده ای انجام میدادم که انیشتین هم اگه جای نگار بود مطمئنن نمیتونست به این نتایج برسه . اینطور واسه خودم حساب کرده بودم که وقتی نگار میآد سر کلاس و کارتو میبینه ، مطمئنا متوجه میشه که تو کلاس قبلی این کارت گذاشته شده چون از وقتی که اومده تو کلاس ، تمام وقت خودش تو کلاس حضور داشته و کسی نمیتونسته غیر از من این کارو بکنه . تقریبا یک نقطه های امیدی داشت روشن میشد که دیدم نگار اومد تو کلاس ولی دفتر دستش نیست ، اول فکر کردم تو کیفی جایی گذاشته ولی وقتی دوستش اومد تو ، دیدم دفتر دست دوستشه ، با خودم فکر کردم نگار وسایلشو داده به دوستش بیاره ، ولی وقتی ٢ تاییشون نشستن رو صندلی و دفتر همچنان جلوی دوستش بود فهمیدم دفتری که من بینش کارت و مشخصاتمو گذاشتم در واقع مال دوست نگار بوده . از اینهمه اتفاقات خارق العاده ای که داشت میآفتاد ، میخواستم سرمو بکوبم تو دیوار . فقط یک احمق میتونست هنوز امیدوار باشه که شماره ی من به دست نگار میرسه . دوباره رفتم سراغ روابط احمقانه و با خودم گفتم وقتی که دوست نگار کارتو ببینه ، میفهمه که این کارت تو کلاس قبلی بین دفترش گذاشته شده ، تو کلاس قبلی هم دفتر جلوی نگار بوده پس نفر پشت سرش من میشم و اون به نگار خبر میده که این کارت مال اونه نیشخند ( الان که فکرشو میکنم میبینم چه روابطی واسه خودم پشت سر هم گذاشته بودم و چقدر خوش بین بودم ) . تقریبا یه یک ساعت و ربعی از کلاس رفته بود و من همچنان با اندک امیدی سر کلاس نشسته بودم تا اینکه دوست نگار یه نگاهی به نفر پشت سریش کرد و بلند شد از کلاس رفت بیرون . همون وقت متوجه شدم که کارتو دیده و فکر کرده نفر پشت سریش گذاشته و الآن هم تو راه کمیته انظباطیه ، یه نگاه به نفرپشت سریش کردم دیدم یه پسر درب داغون از همه جا بی خبره که احتمالا تا چند دقیقه ی دیگه سر از کمیته ی انظباطی در میآره . سریع وسایلمو جمع کردمو فرارو بر قرار ترجیح دادم و از کلاس اومدم بیرون تا ببینم دختره کجا میره ، ولی بر خلاف تصورم به جای اینکه بره کمیته انظباطی ، رفت دستشویی .

خدارو شکر دوست نگار هیچوقت با شماره م تماس نگرفت ، چون احتمالا فکر کرده تو فرصتی که رفته دستشویی اون پسر درب داغونه شماره شو گذاشته بین دفترش واسه همین زنگ نزد . منم خودمو قانع کردم و گفتم حتما یه صلاحی توش بوده که من با نگار دوست نشدم وگرنه این همه اتفاق پشت سر هم نمیافتاد.

پ.ن : نتیجه ی اخلاقی اینکه دختر بازی بده ، نکنین از این کارا

  نظرات ()
٣۵١- حمید و شیطنت ؟؟؟!!! نویسنده: حمید و ... - شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸

تو یادداشت قبلی کامنتی داشتم که یه قسمتیش اینطوری نوشته شده بود که :

...
چقدر عوض شدیا
رفتم یه بار دیگه وبلاگو خوندم
اون اولاش
عجب شوخیایی می کردی
چقدر با نمک می نوشتی
و پر شور و شوق
راستی چرا عوض شدی؟
...

متاسفانه خودشو معرفی نکرده بود ، البته زیاد تعجبی نداره چون ٨٠ درصد افرادی که کامنت خصوصی میذارن خودشونو معرفی نمیکنن ، در ضمن اینم بگم که من بیشتر از اینکه کامنت عمومی داشته باشم ، کامنت خصوصی دارم نیشخند ، بیشترشون هم نمیشناسم ، ولی نظرای همشون واسم مهمه ، اونایی که ایمیلشونو میذارن ، جواب کامنتشونو به ایمیلشون میفرستم ولی اونایی که هیچ راه ارتباطی معرفی نمیکنن ، در اکثر موارد کامنتشون بی جواب میمونه ولی این یکی از اون کامنتایی بود که دوست داشتم همینجا جواب بدم .

معمولا آدم سن و سالش که بالا میره ، سر و سنگین تر میشه ، یا به قول خودت پخته تر میشه و کم کم عادتای دوران نوجوانیش رو کنار میذاره و سعی میکنه که در حد سن و سالش رفتار کنه .

ولی میخوام بگم که من جزو استثناها قرار دارم ، چون درصد شیطنتام متاسفانه هنوز بالاست ، البته اینکه اینجا زیاد از شیطنتام نمینویسم به خاطر اینه که اولا سر و سنگین به نظر برسم نیشخند دوما از وقتی که سر کار میرم ، چون بیشتر اوقات تو محل کارم پشت کامپیوتر هستم ، ترجیح میدم وقتی میآم خونه به چشمام استراحت بدم واسه همین ، تعداد پستام نسبت به قبل از شروع کار کمتر شده.

مثلا یکی از اتفاقای جالبی که تقریبا ٢ هفته ی پیش واسم افتاد و فرصت نشد اینجا بنویسم این بود که بعد از ظهر یه روز گرم ما تصمیم گرفتیم یه مسیری رو با تاکسی تا مقصد حرکت کنیم . چون ابتدای خیابون بود ، همه ی تاکسی ها تو صف ایستاده بودن که نوبتشون که شد حرکت کنن . از یکی از راننده های اونجا پرسیدم نوبت کدوم ماشینه که سوار بشم ، اونم به یکی از ماشینا اشاره کرد . منم چون دیدم درب جلوی ماشین سمت شاگرد بازه ، یه راست رفتم به سمتش و نشستم ، همزمان با من ٣ نفر دیگه هم اومدن و نشستن عقب . من دیدم راننده ی ماشین که به تاکسی کناری تکیه داده بود اومد کنار شیشه ی من ایستاد و گفت : ٢ نفر جلو بشینن ؟ منم با حالت شاکی گفتم : نه بابا جریمه ت میکنن ، بیا بریم گرممون شد ! دیدم به جای اینکه بیاد سوار ماشین بشه ، دوباره رفت تکیه داد به ماشین کناری ، گفتم : آقا بیا بریم ، طمع نکن ، اگه ٢ نفر جلو بشینن ، پلیس میگیرتت جریمه ت میکنه . همینطور که داشتم حرف میزدم دیدم یه نفر درب سمت راننده رو باز کرد و نشست پشت فرمون و ماشینو روشن کرد که راه بیافته !!!

اونجا بود که فهمیدم اون بیچاره راننده تاکسی نبوده که ما نصیحتش میکردیم ، اونم مثل من مسافر بوده که منتظر بوده ماشین پر بشه بعد بیاد سوار بشه ، منتها چون من و سه نفر دیگه سریع سوار شدیم ، این بنده خدا فرصت سوار شدن نکرده بود . وقتی اینو فهمیدم ، خودمو از تا ننداختم و رو کردم بهشو گفتم : اوا شما هم مسافر بودی ؟؟؟ اینو که گفتم سه نفر عقبی پکیدن از خنده ، خودمو سفت گرفتم که نخندم و گفتم : آقا شرمنده من یکم عجله دارم . اونم یه چپی بهمون بست ولی خدارو شکر راننده تاکسی واقعی زود حرکت کرد ، وگرنه فکر کنم دعوا میشد نیشخند.

یا مثلا چند وقت پیش سرکار بودیم که برقا رفت ، حدودا نیم ساعت طول کشید تا دوباره برقا اومد ، وقتی همکارم ( مهدی ) کولر گازی رو روشن کرد ، به دلیل گرمای بیرون و سرمای ایجاد شده توسط کولر ، از پشت کولر شروع کرد آب ریختن ، من سریع به مهدی گفتم : مهدی جان دکمه ی آبشو قطع کن ! این بنده خدا هم فکر کرد جدی جدی کولر گازی هم آب میریزن توش ، گفت : دکمه ش کدومه ؟ منم دیدم یه دکمه ی آبی رنگ داره ، بهش گفتم خوب معلومه دیگه دکمه ی آبی رنگ مال آبشه . حالا همه ی همکارا از خنده داشتن منفجر میشدن ولی سعی میکردن خودشونو سفت بگیرن . باور کنین اصلا قصد نداشتم که تا این حد سر کارش بذارم ولی خوب امکاناتش جور بود و منم آدم بی جنبه . حالا اینا همه به کنار ، وقتی همین همکارمون رفته بود بیرون ، من داشتم واسه یکی دیگه از همکارا که اون موقع نبود تعریف میکردم ، تقریبا آخرای ماجرا رو داشتم تعریف میکردم که یکی از همکارا اشاره کرد که مهدی پشت سرمه ، صورتم تا رو زمین کش اومد آخه اصلا باهاش حساب شوخی نداشتم ، خلاصه هرجوری بود صورتمو از رو زمین جمع کردمو  تو چند ثانیه ای که داشتم برمیگشتم به طرفش فکر کردم که چی بهش بگم که سوتیش گرفته بشه ، رومو کردم بهش و گفتم مهدی جان اون دکمه آبیه که دکمه ی آبش نیست ، اون شاستی نقره ایه که شکسته مال آبشه ، من فکر کردم میدونی و داری منو دست میندازی ، واسه همین گفتم دکمه آبیه ست . حالا خداییش میدونستی یا مارو دست انداختی ؟ اونم از خدا خواسته ، گفت من میدونستم که اون دکمه آبیه مال آبش نیست ، میخواستم ببینم تو چی میگی ، آقا اینو که گفت دیگه همه اشک تو چشاشون جمع شده بود از خنده . بیچاره هنوز هم فکر میکنه تو کولر گاز ی آب میریزن .

خلاصه اینکه درسته که مشغولیات زندگی باعث شده که کمتر در مورد اتفاقای روزمره م بنویسم ولی دلیل نمیشه که از شیطنتام کم شده باشه ، من همیشه گفتم ، هنوز هم میگم ، از من مظلوتر تو این دنیا پیدا نمیشه ، هرکس منو میبینه همینو میگه نیشخند .

  نظرات ()
٣۴١- گ ل د کو ئ س ت نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧

Q u e s t

 

اگه یادتون باشه تو یادداشت ٣٠۵ گفتم در تاریخ یکم دی ماه ١٣٨۵یه اتفاقی واسم افتاد که تو اون موقع نمیتونستم تعریف کنم ولی حالا با گذشت زمان و به خیر گذشتن همه چیز ، تعریفش خالی از لطف نیست .

 

من بعد از اینکه فارغ التحصیل شدم ، یه چند ماهی به خودم استراحت دادم که این مدت ۴ سالی که مثلا درس خونده بودیم خستیگیمون در بره نیشخند . تو این مدت هرکی ازم میپرسید چیکار میکنی ، واسه ی اینکه حوصله ی توضیح دادن زیادی رو نداشتم ، میگفتم دارم واسه ی فوق میخونم . تنها کسایی که میدونستن من فعلا در حال استراحت هستم ، خانواده م و دوستای صمیمیم بودن . یکی از همین دوستای صمیمیم ( محسن ) هر هفته از من سئوال میکرد که حمید تو بالاخره چیکار میکنی ؟ منم طبق معمول میگفتم : فعلا هیچی .

تا اینکه شب تولدم بهم زنگ زد و گفت کارم داره و ساعت ۶:٣٠ میآد دنبالم ، منم فکر کردم حتما مثل سالای قبل میخوان واسه ی تولدم سورپرایزم کنن این بود که خودمو زدم به اون راه و سئوالی نکردم که باهام چیکار داری .

ساعت ۶:٣٠شد و اومد دنبالم و منو برد به یه آدرسی و دم یه آپارتمان پارک کرد و گفت که پیاده بشم . با هم وارد ساختمان شدیم و رفتیم طبقه ی سوم ، اونجا در ِ یکی از خونه ها زنگ زد . برادر محسن درب رو از رومون باز کرد ، ما هم رفتیم تو .

اونجا محسن راهنماییم کرد که برم توی یکی از اتاقا ، خودش هم همراهم اومد تو و درو بست . از طرز چیده شدن صندلی ها و میز به سرعت  ٢م افتاد که قضیه از چه قراره ولی باورم نمیشد که دوست صمیمی من رفته تو این کار ناراحت

بهش گفتم محسن منو آوردی Presentم کنی ؟ گفت : آره

منم واسه ی اینکه به دوستم بی احترامی نشده باشه تا آخر جلسه ی Present به حرفای پرزنتور گوش دادم و فهمیدم شبکه ای که دوستم واردش شده و منم به اون کار دعوت کرده همون شرکت معروف G o l d Q u e s t  . از اینکه دوستم و داداشش وارد این سیستم شده بودن خیلی ناراحت شدم ولی کاری از دستم بر نمیومد ، هر سئوالی که میکردم ، یه جواب آماده واسش داشتن ، هر بهونه ای که میآوردم به زیبایی هرچه تموم تر واسم حلش میکردن . تا اینکه جلسه ی Present تموم شد . از فردای اون شب ، تلفنای محسن شروع شد ، از اول صبح زنگ میزد تا آخر شب که یه وقتی با هم بریم دفترای این شرکتو تو اصفهان بگردیم . بعدا فهمیدم به این روش میگن Follow چسبی نیشخند .

با خودم گفتم من که هیچ رقمه وارد این سیستم نمیشم که ، پس بذار دل دوستمو نشکنم و هرجا که میخواد ببرتمون . خلاصه اینقدر مارو اینطرف و اونطرف کشوند ، اینقدر Follow نامحسوسمون کرد ، اینقدر کتابای مختلف مثل : کی پنیر منو دزدید ، غورباقه ، ... بهمون داد خوندم که ما هم تو جو قرار گرفتیم و با اون همه مخالفتی که اول کرده بودم ، وارد سیستم شدم . البته وارد شدن دو تا دیگه از دوستای صمیمیم ( داوود و وحید ) توی این سیستم ، بی تاثیر بر تصمیمم نبود تازه ، یکی دیگه از دوستامم ( رضا ) در شرف وارد شدن بود .

 

خلاصه اینطوری شد که ما هم با انرژی هرچه تمامتر به جمع Networker ها پیوستیم . حدودا یک هفته طول کشید تا CDها و جزوه های آموزشی رو یاد گرفتم .

 

اونایی که دست اندر کار این برنامه ها هستن یا بودن ، میدونن که هر هفته جمعه ها ، اعضای گروه دور هم جمع میشن تا درباره ی موضوعات مختلف صحبت کنن و تجربیاتشونو در اختیار همدیگه بذارن ، بعضی وقتا هم کسایی که به سقف درآمدی رسیده بودن از تهران میومدن و بچه هارو تشویق و راهنمایی میکردن .

نمیدونم چرا هیچوقت از اینجور جلسات خوشم نمیومد ، واسه همین تا میتونستم ، جمعه ها محسن رو میپیچوندم که تو جلسه ها شرکت نکنم ، ولی یکی دو بار دیگه هیچ بهونه ای نتونستم جور کنم و مجبور شدم باهاش برم .

مرتبه ی دومی که مجبور شدم برم جلسه ی هفتگی ، وقتی بود که روز قبلش یکی از دوستامو Present کرده بودم و میخواستم بیشتر با سیستم آشناش کنم ، واسه همین بهش زنگ زدم که اگه وقت داره ، با هم بریم جلسه ، اونم قبول کرد . منم به محسن زنگ زدم تا بیاد دنبالم ، اونم خوشحال شد که بالاخره من میخوام تو یکی از این جلسات شرکت کنم .

وقتی محسن اومد دنبالم و سوار ماشین شدم ، دوستم SMS زد که یه کاری واسش پیش اومده و نمیتونه بیاد . خداییش روم نشد به محسن بگم منو پیاده کنه وگرنه حتما میگفتم نیشخند

 

از محسن پرسیدم موضوع جلسه چیه ؟ محسن گفت : قراره یه نفر به اسم ممد Followچی بیاد حرف بزنه . گفتم حالا این محمد Followچی کی هست ؟ گفت : بچه ها میگن طرز Follow کردنش حرف نداره ، واسه همینه که این اسمو روش گذاشتن .

بالاخره رسیدیم به محل جلسه ، وقتی وارد شدیم تقریبا همه اومده بودن که حدودا ٨٠ – ٩٠ نفری میشدن ، من و محسن هم رفتیم یه گوشه نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن . تا اینکه دیدیم یه نفر اومد تو و با یه لحن بد گفت : " موبایلاتونو بدین من " و شروع کرد یکی یکی موبایلارو گرفت . من رو به محسن کردم و گفتم : " من موبایلمو به این عوضی نمیدما ، این چه طرز صحبت کردنه "

جمله م هنوز تموم نشده بود که دیدم یه نفر با یه هیکل غول آسا در حالی که یه بی سیم دستش بود و داشت گزارش میداد اومد تو ، پشت سرش هم یه نفر دیگه با ١۴- ١۵ تا دستبند اومد تو . من که تا اون موقع دستبند رو از نزدیک ندیده بودم ، چشمام داشت ار حدقه میزد بیرون ، اخه من فکر کردم اونکه موبایلارو میگرفت از دار و دسته ی ممد Followچی بوده و میخواسته نظم جلسه به هم نخوره ، ولی وقتی فهمیدم که اینا از برادران نیروی ا ن تظ ا م ی هستن ، صورتم تا طبقه ی اول کش اومد .

 

همینطور که داشت موبایلارو میگرفت ، من موبایلمو خاموش کردمو گذاشتم تو جورابم و رفتم تو فکر گوشتایی که مامانم واسه ی کباب کردن گذاشته بود بیرون تا یخش وا بره و اینکه الآن منتظرن تا من برگردم خونه ، شروع کردم به فکر کردن که چه کاری میتونم بکنم تا از این وضعیت خلاص بشم . تا اون موقع همه ی موبایلارو گرفته بود و داشتن توی اتاقارو خالی میکردن و جزوه ها و CDهارو جمع میکردن ، منم عقلم به جایی قد نمیداد ، تا اینکه یه نفرشون اومد گفت : یکی یکی میرین کفشاتونو میپوشین و دوباره میاین سر جاتون .

منم همچنان داشتم فکر میکردم ، تا اینکه به ذهنم رسید تو فیلما این دزدا و قاتلا اکثرشون به ٢ روش از دست مامورا فرار میکنن ، روش اول اینه که میگن دستشویی دارن و از تو پنجره ی توالت فرار میکنن ، روش دوم اینه که یه بلایی سر خودشون میآرن تا ببرنشون بیمارستان ، بعد از تو بیمارستان فرار میکنن . الآن که فکر میکنم تو اون موقعیت به چه چیزایی فکر میکردم ، خنده م میگیره . خلاصه تو این فکرا بودم که یکی زد سر شونه م و گفت : " پاشو کفشاتو بردار بیار "

سرمو بالا گرفتم که ببینم کیه ، دیدم همون غوله س ، یهویی جرقه ی یه فکر باحال تو مغزم زد . همینطور بهش نگاه کردم و هیچ کاری نکردم ، دوباره زد رو شونه م و این دفعه با لحن شدیدتری گفت : "پاشو کفشاتو بردار و بیا "

منم باز زل زدم تو چشماشو دهنمو باز کردم و یه حروف نا مفهومی به لب آوردم و بعد شروع کردم سرمو به حالت رعشه تکون دادن و همینطور اون حروف بی معنی رو تکرار میکردم ، یهویی دیدم غوله حول کرد و گفت : " چی شدی ؟ چته ؟ " ومن همچنان میلرزیدم و یه سری کلمات رو تکرار میکردم ، بعد اِفه ی اینایی رو گرفتم که تنگی نفس دارن و همینطور تند تند نفس نفس میزدم . اینبار دیگه جدی جدی غوله ترسید و داد زد و گفت : " مسئول اینجا کیه ؟ ببینین با این چیکار کردین !!! " مثلا میخواست با این حرفش ، اگه بلایی سر من اومد بندازه گردن خود بچه ها ، بعد با بی سیمش اطلاع داد که یه نفر اینجا حالش خیلی بده و یه آمبولانس بفرستن ، من دیدم اگه آمبولانس بیاد ، معلوم میشه که خودمو به مریضی زدم ، این بود که لرزشارو شدت دادم و خودمو انداختم رو زمین ، خدارو شکر بچه هایی که اونجا بودن ، زیر سرمو گرفتن . محسن که از همه بیشتر ترسیده بود ( آخه اون این سیستمو به من معرفی کرده بود )  دوید آب آورد پاشید تو صورتم ، منم همچنان میلزیدم ، حالا تو اون موقعیت یه نفر بالا سر من شعر میخوند که مثلا بهم روحیه بده ، میگفت : " در ره عشق سفرها باید کرد ... "

غوله وقتی دید حال من بدتر شده ، داد زد و گفت : " کی اینو آورده اینجا ؟ " محسن گفت : من آوردمش ، گفت : اینو سریع برسونش بیمارستان

محسن هم زیر بغلای منو گرفتو بلندم کرد و راه افتاد که ببرتم ، تو همین حین دیدم یه نفر دیگه اومد زیر اون بغلمو گرفتو میخواست با ما بیآد بیرون ، غوله بهش گفت تو کجا میری ؟ گفت : من دانشجوی دکترا هستم و میتونم تو راه بهش کمک کنم نیشخند غوله بهش گفت : تو راه کمک نمیخواد ، بشین سر جات .

از در که اومدیم بیرون ، یه چشمامو باز کردم دیدم واویلا ، ۵-۶ تا از این الگانسا با ٢٠ – ٣٠ تا پلیس و یکی از این مینی بوسا که مال نیرو ا ن ت ظا م یه دم درب ایستادن . دقیقا انگار یه مشت دزد و قاتل گرفتن . اونجا از محسن یه کارت شناسایی گرفتن که حداقل خودش برگرده . خلاصه ما نشستیم تو ماشین و راه افتادیم ، من سرمو گذاشته بودم رو صندلی و چشمامو بسته بودم ، یکم که دور شدیم ، گفتم : محسن من حالم خوبه ، فقط برو دم یه بیمارستان که اگه احیانا کسی دنبالمونه ، بفهمیم ، محسن گفت : فهمیدم همه ش فیلمه . گفتم از کجا فهمیدی ؟ گفت : " اون موقع که آبارو پاشیدم تو صورتت ، چشماتو زیاد از حد باز کردی و اونجا بود که فهمیدم داری نقش بازی میکنی ، ولی تا قبلش داشتم از دلواپسی تو میمیردم"

 

رسیدیم دم یه بیمارستان ، به محسن گفتم تو آینه ببینه کسی دنبالمونه یا نه ، خدارو شکر کسی تعقیبمون نکرده بود ، محسن منو رسوند دم خونمون و رفت . وقتی اومدم بالا و مامان و بابامو دیدم ، اینقدر به خودم فحش دادم که چرا من وارد این سیستم شدم ، آخه اگه میفهمیدن که پسرشونو مامورا دستگیر کردن ، چه حالی میشدن ؟؟؟مخصوصا اینکه من بهشون نگفته بودم و وارد این سیستم شده بودم ناراحت

اصلا به فکرمم نمیرسید که تونسته باشم از اون موقعیت خلاص بشم ، فقط پشت سر هم خدارو شکر میکردم .

اونایی رو که گرفته بودن به مدت ٢۴ ساعت بازداشت کردن و واسه ی سرگروه ها تشکیل پرونده دادن.

از محسن شنیدم همه ی بچه هایی که اونجا بودن و منو میشناختن بیشتر از اینکه دلواپس خودشون باشن ، دلواپس من بودن که چه بلایی سرم اومده ، جالب اینجاست که وقتی دوباره دیدمشون و واسشون تعریف کردم که همش فیلم بوده ، هیچکدومشون باورشون نشد و فکر کردن من برای اینکه ضعف از خودم نشون ندم ، دارم دروغ میگم .

خلاصه نتیجه گیری این یادداشت این شد که اگه خدای نکرده یهو گرفتنتون ، یا به بهونه ی دستشویی و یا بیمارستان از چنگشون فرار کنین نیشخند

 

پ.ن١ : شما اگه جای من بودین و عمه نداشتین چیکار میکردین ؟ ( هیچی )

پ.ن٢ : حالا اگه عمه داشتین و E-mailش رو نداشتین چیکار میکردین ؟ ( خوب معلومه ازش میخواستیم که E-mail ش رو بهمون بده )

پ.ن٣ : همه ی اینارو گفتم که بگم خوش به حال اونا که عمه ندارن ، چون هرچی فحشه تو جامعه ی ما به عمه ها میدن ، اگه عمه نداشتین که چه بهتر ، ولی اگه عمه داشتین ، فحشایی که بهش میدن رو واسش E-mail کنین

  نظرات ()
‏‎۳۴۰- فاصله ی ایمنی نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧

Crash

به دلیل دست زدن به همون کار مشکوکی که تو یادداشت شماره ٣٣٨ گفتم ، به صورت نیمه وقت میرم سر کار ، یعنی ظهر ساعت ١٢ از سر کار بر میگردم و برای نهار میرم خونه ی مادر بزرگم .

یکشنبه ی هفته ای که گذشت ، طبق معمول وقتی داشتم از خونه ی مادربزرگم برمیگشتم ، اتفاقی افتاد که واسم درسی شد که واسه ی همیشه ، فاصله ی ایمنی رو رعایت کنم .

سرعت زیادی نداشتم ، در حد ٧٠ ای ٨٠ ولی فاصله م با ماشین جلویی خیلی کم بود. همینطور که داشتم میرفتم دیدم ١٠٠ متر جلوتر یه پراید لایی کشد و به سبب همین لایی ، یه پیکان مجبور شد بزنه رو ترمز ، همین که زد رو ترمز یه پراید محکم از عقب زد به پیکان ، یه پژو محکمتر زد به پشت پراید و سمندی که جلوی من بود با شدت هرچه تمامتر زد به پشت پژو . یعنی قطار مانند ، ماشینا یکی پس از دیگری با هم برخورد کردن . تمام این توضیحاتی که دادم تو چند صدم ثانیه اتفاق افتاد و من به محض اینکه تصادف اول رو دیدم زدم رو ترمز ، ولی ...

ولی رعایت نکردن فاصله ی ایمنی باعث شد که منم با سرعت هرچه تمامتر بکوبم پشت سمند !!! نیشخند تنها کاری که از دستم بر اومد این بود که ماشین رو به سمت راست منحرف کنم که حداقل از عقب بهم نزنن . پژو پارسی که پشت من بود و اون هم فاصله ی ایمنی رو رعایت نکرده بود ، به پشت ماشینم نزد ، منحرف شد و زد به درب راننده .

تا چند لحظه فکر میکردم دارم فیلم میبینم ، وقتی از ماشین پیاده شدم ، تازه فهمیدم چه دسته گلی به آب دادم ، ماشینم تقریبا داغون شده بود ناراحت. ۶ تا ماشین تو اتوبان تصادف کرده بودیم و همه ی ماشینایی که از کنارمون رد میشدن یه جوری نگامون میکردن ، همش با خودم میگفتم ، این رعایت نکردن فاصله ارزششو داشت !!!

از همه ی هزینه هایی که بوجود اومد اگه بگذریم ، از وقت و اعصابی که ازم خرد شد نمیشه گذشت . تازه جناب سروان میخواست جریمه م هم بکنه ، بهم گفت تو فیلمایی که قبل از تصادف گرفته شده ، شما تو لاین خودت حرکت نمیکردی ، ولی خدارو شکر وقتی کروکی رو با مدارک بهم دادن ، به جناب سروان بی سیم زدن که بیاد ، اونم چون وضعیت اورژانسی بود ، یادش رفت جریمه م کنه .

اینم از درس امروز : فاصله ی ایمنی رو رعایت کنین ( ۴٠ متر )

پ.ن : لازم به ذکره که این عکس مال ماشین من نیست ، ماشین من کمتر از این خسارت دیده

  نظرات ()
‏‎‏‎‏‎۳۳۳- یه سفر غافلگیرانه به شمال نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

رویان

چقدر خوب میشد اگه هر چند ماه یکبار یه همچین تعطیلات طولانی تو سال می داشتیم نیشخند

جاتون خالی با خانواده ی شوهرخالم این چند روز تعطیلی رو رفتیم شمال ، خیلی خیلی خیلی خیلی خوش گذشت ، درحدی که میتونم بگم تا حالا یه همچین شمالی نرفته بودم . البته لازم به ذکره که از تهران تا شمال 11 ساعت تو راه بودیم ، به دلیل ترافیک زیاد ولی چون تعدادمون زیاد بود ، اصلا نفهمیدیم چطوری گذشت . خلاصه جای همتون خالی بود. سفر غافلگیرانه ش از این لحاظ بود که شب قبل از تعطیلات خالم زنگ زد و گفت ما داریم میریم شمال ، تو هم باهامون میآی ، منم با کمال میل پذیرفتم بغل

چند روز پیش از طرف بهداشت یه چندتا دکتر اومده بودن برای چک آپ سالیانه ی پرسنل که مثلا ببینن کسی به بیماری خاصی مبتلا نباشه ، همه نوع آزمایشی میکردن ، از گوش و چشم و حلق بینی گرفته تا آزمایش خون و ادرار ، خلاصه اینقدر آزمایشت میکردن که بالاخره یه عیبی روت بذارن نیشخند . آزمایشی که بیشتر از همه طول میکشید ، آزمایش چشم بود که به غیر از تعیین درصد بینایی ، یه سری سئوالات متفرقه هم ، جهت تکمیل پرونده میپرسید . مثلا میپرسید که قبلا سابقه ی بیماری خاصی داشتین یا نه ؟ تو فامیلتون کسی به سرطان مبتلا بوده یا نه ؟ سیگار میکشین یا نه ؟ ...

چون هم تعداد سئوالا و هم تعداد پرسنل زیاد بود ، این خانم دکتری که داشت آزمایش میکرد یکمی کلافه شده بود و عصبی به نظر میرسید ، ما هم که حس انسان دوستیمون تا عرشه عینک ، تصمیم گرفتیم که از این حال و هوا درش بیآریم . وقتی نوبتم شد ، مثل بقیه اول درصد بینایی رو تعیین کرد و بعد هم شروع به سئوال پرسیدن کرد ، یکی از سئوالا این بود : به ماده ی خاصی حساسیت دارین ؟ وقتی این سئوالو ازم پرسید گفتم : بله ، گفت به چی ؟ گفتم : به سس مایونز ، وقتی میخورم لبام باد میکنه نیشخند . هنوز جمله م تموم نشده بود که دیگه نتونست خودشو کنترل کنه ، زد زیر خنده ، هرچقدر میخواست با خودش مبارزه کنه که نخنده نمیتونست ، تا آخر سئوالا نیشش تا نزدیک گوشش باز بود ( اینجوری => نیشخند ) .

مطمئنم اگه با اون روحیه ی خشمگینانه ادامه میداد ، بعد از ظهر شمشیر به دست تست میگرفت که هرکس درست جواب نداد چشمشو در بیآره تعجب .

پ.ن : دلیل اینکه فونت متنارو کوچیکتر کردم بعدا معلوم میشه ، یهو فکر نکنین حواسم نیست

  نظرات ()
‏‎۳۳۱- مگه این کار و زندگی میذاره آدم آپدیت کنه نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

نمیدونم چرا یه چند وقتیه از نوشتن میترسم !
البته آپدیت نکردنم فقط به همین خاطر نبوده ، بلکه پای یه نفر دیگه هم درمیونه و اون کسی نیست  جز رومینا .
دلم میخواست برم یه بار دیگه ببینمش و با دست پر بیآم اینجارو به روز کنم ، ولی خوب چه کنم که قسمت نبود ، حتی تو عید یه چند ساعتی رفتم نزدیک خونشون که شاید بیاد بیرون ببینمش ولی نیومد که نیومد.
منم زندگیم شده کار، کار، کار ...
الکی الکی دست خودمونو گذاشتیم تو حنا ، حالا هم دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد ، یکی نیست بگه آخه نونت کم بود ، آبت کم بود ، سر کار رفتنت چی بود . ولی خوب بالاخره باید از یه جایی شروع میشد ، نمیشد که تا آخرعمر خونه ی بابام  بخورم و بخوابم . البته یه خوبی ای که داره اینه که فرصت فکر کردن به تنهایی رو نمیکنم .
یه موردی هم با یکی از همکارا پیدا کردم که واسه ی خودمم جالبه که بدونم تهش چی میشه . قضیه از اینجا شروع شد که در مورد یه موضوعی که نمیدونست اظهار نظر کرد و شروع کرد به مسخره بازی در آوردن منم چون به حرفم ایمان داشتم ، بهش گفتم : دری وری نگو گفت دری وری یعنی چی : گفتم یعنی چرت و پرت . گفت : درست حرف بزن ، یهو یه چیزی میگم ناراحت میشی آ گفتم : هرچی بگی جوابشو میشنوی پس بپا حرف بی موردی نزنی . از همون روز کل کل ما شروع شد . به عناوین مختلف میخواد سنگ جلوی پای من بندازه ولی هر بار با شکست مواجه میشه یا مثلا یه سری رو تحریک میکنه که بر علیه من یه کارایی بکنن که وجه ی من خراب بشه ولی بازم به بن بست میخوره . البته واسه ی من خوب شده چون از اون روز به بعد خیلی خیلی بیشتر حواسمو جمع میکنم که طوری کار کنم که سوتی جایی ندم و خدارو شکر تا الآن موفق بودم . همین چند روز پیش دیگه هیچ ایرادی که نتونسته بود از برنامه ای که من به واحد ساخت میدم بگیره ، رو کرد به مدیر برنامه ریزی و گفت : آقای مهندس به نیروهاتون اعلام کنین که فینتیوپ آخرش کلمه پ نیست ، حرف ب هستش ( لازم به توضیحه که فینتیوپ یکی از قطعات تشکیل دهنده ی مبدلهای حرارتی در نیروگاه هاست و کلمه ی انگلیسیش به این صورت نوشته میشه Fintube ) منم رو کردم به مدیرمون و گفتم خوشحالم که تنها ایرادی که میتونن از برنامه بگیرن غلط املاییه که اونم اگه یکم دستور زبان فارسی میدونستن چنین اشتباهی نمیکردن .
چون احساس کردم کسی متوجه حرفم در مورد دستور زبان فارسی نشد ، تو برنامه ی روز بعد تو قسمت توضیحات این متنو تایپ کردم : در زبان فارسی کلمات لاتینی که به فارسی برگردانده میشوند ، جهت سهولت در تلفظ در برخی موارد ، حرف ((P)) به ((واو)) حرف ((J)) به ((ژ)) و حرف ((B)) به ((پ)) تبدیل میشود ، به طور مثال کلمه ی April در زبان فارسی آوریل ، کلمه ی Jacket ژاکت و کلمه ی Club کلوپ نوشته میشود .
بعد با فونت درشت پایینش نوشتم : جهت اطلاع کارگران محترم
من برنامه ی روزانه رو در سه نسخه چاپ میکنم ، یکی برای واحد ساخت ، یکی واسه ی کنترل کیفی و یکیشو هم برای خودمون بایگانی میکنم . این همکار عزیزمون تو بخش کنترل کیفی مشغول به کار هستن که بعد از اینکه اون ماجراها پیش اومد من برنامه رو تحویل مدیرش میدم که بهش ابلاغ کنه. اون روز چون برنامه رو دست واحد ساخت دیده بود ، تا عصر تو سالن فنی مهندسی نیومد که یهو برنامه ی اون روز رو تحویل نگیره نیشخند.

از اینکه دیر به دیر میتونم آپدیت کنم خودمم نادم و پشیمانم ناراحتگریه . 

  نظرات ()
۳۲۸- بازم مدیر کارخونه نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

جلسه ی تولید این هفته تا ساعت ۸ شب طول کشید ، واسه ی همین مجبور شدم با مدیر کارخونه برگردم اصفهان ، چون سرویس اون موقع شب قرارداد نداره .

توی راه از وضعیت پروژه ها پرسید ، که منم خیلی مختصر و مفید یه توضیحی دادم و سعی کردم یه جوری مکالمه رو تموم کنم که یکم چشمامو بذارم رو هم ، چون خیلی خسته بودم .

دقیقا همون لحظه که بحثو تموم شده حساب میکردم یهویی گفت : آقای ق.... چرا ازدواج نمیکنین ؟ منم رو عادت همیشه گی گفتم : آقای مهندس یکم زوده ، گفت : مگه چند سالته ؟ گفتم : متولد ۶۲ !!! یه حسابی کرد و گفت : خوب دیر هم شده . راستی پدرتون چیکاره هستن ؟ گفتم : مدیر اجرایی انجمن صنایع همگن ماشین ساز اصفهان ، گفت : وضع مالیشون چطوره ؟ خونه و ماشین دارین ؟!!!!!!

این سئوالو که پرسید خیلی تعجب کردم ، با خودم گفتم آخه به این چه که ما ماشین و خونه داریم یا نه ، ولی خوب واسه ی اینکه بی ادبی نباشه ، سرمو به نشانه ی تایید تکون دادم . بعد گفت : کارت پایان خدمت هم که دارین ، مهندس هم که هستین ، شغلتون هم که خدارو شکر خوبه ، پس دیگه چه بهونه ای دارین ؟؟؟

من که مات و مبهوت مونده بودم ، احساس کردم تا چند دقیقه دیگه اگه نرسیم ، یه دختر از تو صندوق عقب در میآره و میگه اینم زنت . خلاصه هرجوری بود با لبخند زورکی و بهونه های چرت و پرت ، منحرفش کردم تا بالاخره رسیدیم ( هوای صندوق عقبو داشتم که اگه یهو درشو باز کرد ، پا به فرار بذارم ) .

فردا ظهر موقع نهار ، وقتی همه ی همکارا دور هم جمع بودیم ، یکیشون که میدونست من شب قبل تو جلسه بودم ، ازم پرسید با چی برگشتی ؟ گفتم : با مدیر کارخونه ، بعد با خنده ادامه دادم و گفتم : اتفاقا دلش واسم سوخته بود و میخواست زنم بده ، اینو که گفتم همه ی همکارا زدن زیر خنده ، یکیشون گفت : دلش واسه ی تو نسوخته ، دلش واسه ی دخترش سوخته . گفتم : مگه دختر داره ؟ گفت : آره ، اتفاقا اگه بگیریش میشی معاون مدیر کارخونه ، یه چند وقت دیگه هم کلا میشی مدیر کارخونه . اونجا بود که تازه فهمیدم چرا پرسید خونه و ماشین دارین یا نه

اگه تا چند وقت دیگه دیدید که من خیلی دیر به دیر آپدیت میکنم ، نگران نشید ، چون اجتمالا تا اون موقع مدیر چندتا کارخونه شدم با ۷-۸ تا زن

  نظرات ()
۳۲۷- منشی شرکت نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

چند روز پیش طبق معمول هرروز ، رفته بودم تو دفتر منشی مدیر کارخونه تا گزارشای پیشرفت پروژه هارو فکس کنم دفتر اصفهان ، همون موقع مدیر عامل وارد اتاق شد و شروع کرد به صحبت کردن با منشی ، وقتی کارش تموم شد ، چند لحظه مکث کرد و دوباره رو به منشی کرد و گفت : چی شده ؟ چرا امروز پکری ؟ بعد از چند ثانیه خودش جواب خودشو داد و گفت : آهان واسه آقا رضا ، اون بنده خدا که ۸۵ سالش بود ، دیگه گریه کردن نداره که . اینو که گفت انگار بغض منشیمون ترکید و شروع کرد بی صدا گریه کردن . من با خودم گفتم عجب حرفی میزنه ها ، بالاخره پدرشه ، حالا اگه ۱۸۰ سالگی هم میمرد بازم حق داشت گریه کنه .

وقتی مدیر عامل از اتاق رفت بیرون ، من رفتم جلو و گفتم : خانم ... ببخشید من اطلاع نداشتم که آقا رضا فوت کردند ، واقعا تسلیت میگم ، ما رو هم تو غم خودتون شریک بدونین ، ان شاالله که غم آخرتون باشه . یهو دیدم سرشو بلند کرد و با تعجب به من نگاه کرد و گفت ممنون .

وقتی از اتاق اومدم بیرون ، مثل اینکه تازه مغزم شروع به کار کرده باشه ، با خودم گفتم اگه این پدرش فوت کرده چرا امروز اومده سر کار !!! بعد با خودم گفتم حتما میت ۸۵ ساله  ارزش مرخصی گرفتن نداشته

یه چند ساعت بعد که تو سالن غذا خوری نشسته بودیم ، یکی از همکارا گفت : پدر راننده ی شرکت هم فوت کرده ، باید بریم فاتحه ش !!! من گفتم پدر راننده فوت کرده یا پدر منشی ؟ گفت پدر راننده . اونجا بود که فهمیدم چرا منشیمون با تعجب بهم نگاه میکرد

البته تقصیر خودشه ، چون یه جوری گریه میکرد که هرکس میدید حدس میزد یکی از فامیلای نزدیکش فوت کرده . خلاصه وقتی واسه همکارا تعریف کردم که چیکار کردم ، کلی خندیدیم

اگه یهو میفهمید که تسلیتی که من بهش گفتم واسه ی پدر خودش بوده ، مطمئنا ناقصم میکرد ، چون کسی که به خاطر پدر هفت پشت غریبه اینطوری گریه میکنه ، دور از جونش واسه پدر خودش حتما ۲-۳ تا قربانی میده .

  نظرات ()
۳۲۳- نگهبانم نگهبانای قدیم :-) نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦

همیشه از دست صاحبای وبلاگایی که وبلاگشونو بی هیچ دلیلی آپدیت نمیکردم شاکی میشدم ، هیچوقت فکرشو نمیکردم که امکان داره یه روز خودمم جزو یکی از همونا بشم . البته میتونم کارمو بهونه کنم و بگم که وقت نمیکنم ، ولی خوب خودمو که نمیخوام گول بزنم ، چون هنوز اونقدر وقتم پر نشده که نتونم آپدیت داشته باشم . پس تصمیم کبری گرفتم که کارامو طوری برنامه ریزی کنم که دیگه یه همچین وقفه ای بین یادداشتها نیافته .

خوب البته یه جورایی به خودم حق میدم که نتونستم آپدیت کنم ، چون بالاخره تا اومدم خودمو با شرایط جدید وفق بدم ، یکم طول کشید ( این بهونه یکم قابل قبول تره )

تو این چند وقته اتفاقای جالبی افتاده که تعریف کردن بعضیهاش خالی از لطف نیست ، در ضمن اون تغییر اساسی خوبی که از خدا خواسته بودم کم کم داره تحقق پیدا میکنه ( خدا جون ممنون )

هنوز ۲ هفته از شروع کارم توی کارخونه نگذشته بود که به دلیل وسعت مخرج ، یکم دیر از خواب بیدار شدم واسه ی همین یه یک ساعتی دیر رسیدم سر کار ، از بس عجله داشتم ، دم درب اصلا حواسم نبود که به نگهبانی اطلاع بدم ( آخه هنوز کارت ورود و خروج برام صادر نشده بود ) . یه چند قدمی از درب دور نشده بودم که دیدم یه نفر با صدای بلند صدام میکنه (( آقای محترم ، آقای محترم )) !!!

چون از لحن صحبتش اصلا خوشم نیومده بود ، گفتم : چه خبرته ؟

گفت : چرا ساعت نزده داری میری ؟

گفتم : خوب اینو یواشتر هم میتونستی بگی !

گفت : آخه انگار نه انگار که باید ساعت بزنی

گفتم : حالا من حواسم نبود که باید ساعت بزنم ، تو حق نداری با من اینطوری صحبت کنی

گفت : حق ندارم ؟

گفتم : نه حق نداری

گفت : اصلا از کارخونه تشریف ببرین ببیرون تا با مدیر کارخونه هماهنگی کنم که دیر اومدین ، بعد میتونین بیاین تو

منم یه پوسخندی زدم و گفتم « برو کشکتو بساب » و بعد راه افتادم به طرف سالن فنی مهندسی . اونم داشت خودشو میکشت که نذاره من برم ، منم انگار نه انگار ، خلاصه بعد از حدود نیم ساعت که مشغول به کار شده بودم ، تلفن واحد برنامه ریزی به صدا در اومد و یکی از همکارا گوشیو برداشت و شروع به حرف زدن کرد . وقتی گوشیو گذاشت ، روشو به من کرد و گفت مدیر کارخونه باهات کار داره .

کارم که تموم شد ، راه افتادم به طرف دفتر مدیریت ، بعد از سلام و احوال پرسی ، واسه ی اینکه دست پیش گرفته باشم گفتم : تکلیف این نگهبان چیه ؟  با خودم گفتم الان میگه عجب بچه پرروییه ، هنوز نیومده میخواد واسه پرسنل تکلیف تعیین کنه

روشو کرد به منو گفت : جریان از چه قراره ؟

گفتم : من چون عجله داشتم ، اصلا حواسم نبود که باید ساعت بزنم ، ایشون هم با لحن زننده ای منو صدا زدند و بقیه ی ماجرا که خودتون حتما اطلاع دارید

گفت : از بس کارگرای اینجا میخواستن از دست نگهبان فرار کنند ، این آقا هم فکر کرده که شما خدای نکرده میخواستی یه جورایی از دستش در بری ولی من باهاش صحبت کردم و گفتم که شما منظوری نداشتین ، حالا هم اتفاقی نیافتاده ، شما تشریف ببرین سر کارتون من باز باهاش صحبت میکنم

منم تشکر کردمو اومدم بیرون ، وقتی دوباره با نگهبان روبرو شدم ، رفتم جلو باهاش سلام و احوالپرسی کردمو گفتم : من این دفعه رو به خاطر بی اطلاعی شما از طرز برخورد با افراد مختلف میبخشم، امیدوارم دیگه تکرار نشه .

یهویی نگهبان گفت : من اشتباهی نکردم که بخوای ببخشیم ، گفتم : اشتباه نکردی ؟ اصلا تقصیر منه که به همین راحتی ازت گذشتم ، گفت : بیا بریم پیش مدیر کارخونه تا بهت ثابت کنم که اشتباه از من نبوده ، وقتی رسیدیم پیشش ، روشو کرد به مدیر و گفت اگه من اشتباه کردم و باید عذر خواهی کنم ، فردا استعفامو مینویسم !!!

مدیر کارخونه به نگهبان گفت : شما بفرمایید به کارتون برسید ، بعد روشو کرد به منو گفت : شما بفرمایید بشینید . وقتی اون رفت ، رو کرد به منو گفت : مگه نگفتم من باهاش حرف میزنم ؟ گفتم : ما صبح به صبح که وارد میشیم یا عصرا که میخوایم بریم بیرون ، چشممون تو چشم این آقاست ، من رفتم باهاش سلام علیک کردم که یعنی ماجرا تموم شده است ولی ایشون با کمال پررویی میگه اشتباه از من نبوده . مدیر کارخونه گفت : خوب معلومه اونم به غرورش بر میخوره که شما بخوای ببخشیش ( اینجا بود که فهمیدم مدیر کارخونه اصلا طرز برخورد با پرسنل رو بلد نیست و این موضوع وقتی بهم ثابت شد که بعدها همین حرف رو از زبون مهندسای دیگه ای که سالها بود اونجا کار میکردن شنیدم ، البته لازم به ذکره که از مدیریت ایشون تو این کارخونه ۴ ماه بیشتر نمیگذشت و شاید مدیریت این کارخونه یکم براش سنگین بود ) .

دوباره کلی حرف زد و آخر کار گفت من باز دوباره باهاش حرف میزنم ( تو دلم گفتم حرفات به درد خودت میخوره ) از اتاقش اومم بیرون و از همون روز تصمیم گرفتم که دیگه با نگهبان هیچ حرفی نزنم ، اصلا انگار نه انگار که یه همچین شخصی هست .

حدودا یک ماه از این ماجرا گذشت تا اینکه یه روز بعد از ظهر که کارخونه تعطیل شد و میخواستم از درب برم بیرون ، دیدم نگهبان صدام زد و گفت « آقای ق... کارت ورود و خروجتون صادر شده ،از فردا میتونین کارت بزنین‌ » منم انگار نه انگار که این اصلا با من حرف زد ، هیچ عکس العملی نشون ندادم و به راه خودم ادامه دادم ، دوباره دیدم داره میگه « آقای ق... ، آقای مهندس ق... »  تو دلم گفتم اگه سه چهار تا دکتر و پروفسور هم بذاری جلوی اسمم بازم جوابتو نمیدم

بنده خدا کلی جلوی کارگرایی که اون صحنه رو دیدن ، ضایع شد ، واسه همین دوید اومد تو ماشین و گفت « معنی آقای مهندس ق... رو میفهمی » گفتم معنیشو فهمیدم که جوابتو ندادم ، بعد رومو کردم به آقای راننده و گفتم : آقای راننده بهشون بفرمایید این ماشین داره میره شهر ، ایشون اشتباه سوار شدن ، وای اینو که گفتم : همه زدن زیر خنده ، بیچاره دست از پا درازتر از ماشین پیاده شد و مثلا قیافه ی اینایی رو گرفت که داره میره پیش مدیر کارخونه تا حکم اخراج منو بگیره

حدودا ۳-۴ روز از این ماجرا گذشت تا اینکه باز از طرف منشی مدیر کارخونه ، به دفتر مدیریت احضار شدم ، منم اصلا حواسم نبود که واسه چی منو صدا زده ، فکر کردم در مورد کار میخواد ازم سئوال کنه . وقتی رفتم تو اتاق داشت با تلفن صحبت میکرد ، حدودا یه ۲۰ دقیقه ای تلفنش طول کشید ، بعد که گوشیو گذاشت ، با من دوباره سلام و احوالپرسی کرد و گفت : کارا خوب پیش میره ؟ گفتم : بله بد نیست ( بعد یه توضیح مختصری در مورد کارایی که کرده بود و کارایی که مونده بود دادم و منتظر سئوال اصلیش شدم )

گفت شنیدم که دوباره با نگهبان مشکل داشتین و اول که جواب ایشونو ندادین و بعد هم جلوی همه شخصیتشونو خرد کردین و کسایی هم هستن که بتونن حرفای ایشونو تصدیق کنن ( این جمله آخری که گفت برای این بود که فکر میکرد من میخوام بزنم زیرش که این کارارو کردم )

وقتی حرفاش تموم شد ، یه نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم : یعنی این موضوع اینقدر ارزش داشت که شما ۲۰ دقیقه از وقت کاری منو گرفتین که اینارو بگین ؟ گفت « نخیر ، چند منظوره بوده » گفتم خوب اگه اینطوره که مساله ای نیست ، سئوال بعدیتون بفرمایین ؟

گفت : حالا شما جواب این سئوالو بدین

گفتم : آقای مهندس ، ایشون در شان و شخصیت بنده نیستن که من باهاشون هم کلام بشم ، کسی که مدیر یه کارخونه رو به خاطر اینکه عذر خواهی نکنه ، تهدید به استعفا میکنه ، با پرسنل جزئی مثل من میخواد چه رفتاری داشته باشه !!!

گفت : شما نمیتونی با ایشون صحبت نکنی ، همه ی افراد این کارخونه به هم وابسته هستن ، از آبدارچی گرفته تا مدیران ارشد کارخونه

گفتم : آقای مهندس ، من نه مرخصی میگیرم ، نه صبحا دیگه دیر میآم و نه عصرا زود میرم که بخوام با ایشون کاری داشته باشم ، پس هیچ حرفی بین من و ایشون وجود نداره

گفت : نه نمیشه ، شما باید با ایشون ارتباط کلامی هم داشته باشی

گفتم : ایشون اومده بالای ماشین و جلوی همه میگه « معنی آقای ق... میفهمی » به چه حقی به خودش اجازه میده که یه همچین چیزی به من بگه

گفت : خُب ، خوب گفته

گفتم : خوب منم خوب جوابشو دادم !!!

اینو که گفتم یهویی دیدم مدیر کارخونه جوش آورد و گفت : آقای ق... قرارداد شما تمدید نمیشه

به محض اینکه اینو گفت ، زیپ لباس کارمو باز کردمو شروع کردم به در آوردن روپوش و گفتم « اصلا مهم نیست » و از اتاق اومدم بیرون و رفتم به طرف سالن فنی مهندسی و شروع به جمع کردن وسایلم کردم ، از روی کامپیوترمم کل کارایی که کرده بودمو ریختم رو فلش مموریم و همشو از رو کامپیوتر پاک کردم . حالا همه ی همکارا هم دورم جمع شده بودن که چی شده ، منم ماجرا رو واسشون تعریف کردم ( در ضمن اینم بگم که مدیر برنامه ریزی رفته بود ماموریت شهر سنندج ) یکی از همکارا به محض اینکه دید من دارم میرم ‌، زنگ زد به مدیر قسمتمون و گفت که ماجرا از چه قراره ، طولی نکشید که دیدم موبایلم زنگ میخوره ، گوشیو برداشتم دیدم مدیر برنامه ریزیه ، سلام علیک کرد و گفت الان به مدیر عامل زنگ میزنه و تکلیفو مشخص میکنه ، گفتم با اجازتون من یه لحظه هم دیگه تو این کارخونه نمیمونم و خداحافظی کردم . از کارخونه که داشتم خارج میشدم ، نگهبانه اومد جلو و گفت : کجا به سلامتی آقای مهندس ق... ، منم انگار نه انگار که اصلا این آدمه ، به راهم ادامه دادم و از کارخونه زدم بیرون ، سریع یه تاکسی گرفتم و راه افتادم به طرف اصفهان ، هنوز چند کیلومتری نرفته بودم که دیدم موبایلم زنگ میخوره ، شماره ناشناس بود ، گوشیو برداشتم و سلام علیک کردم ، گفت : من مدیر عامل هستم ، میخواستم بپرسم قضیه از چه قراره !!! خلاصه منم کل ماجرارو واسش تعریف کردم و منتظر شدم ببینم چی میگه ، گفت : شما کجا تشریف دارین ؟ الکی گفتم من نزدیکای اصفهان هستم ، گفت : شما با هزینه من برگردین کارخونه ، گفتم : ولی مدیر کارخونه گفت قرارداد تمدید نمیشه !!! گفت این مدیر عامله که تعیین میکنه قرارداد تمیدید میشه یا نمیشه ، شما تشریف ببرین کارخونه ، منم الان خودمو میرسونم .

منم به راننده گفتم آقا هرجا تقاطع دیدی ، بپیچ

وقتی دوباره وارد کارخونه شدم ، نگهبانه دیگه میدونست که نباید چیزی بگه وگرنه ضایع میشه ، واسه همین هیچی نگفت و رفت پی کارش ، دوباره همکارا ریختن دورم و پرسیدن که چی شد !!!

خلاصه مدیر عامل بعد از ۲۵ دقیقه خودشو رسوند شهرک و از من خواست بیام تو دفتر مدیر کارخونه ، وقتی رفتم تو ، دوتاشون بلند شدن و دست دادند و مدیر عامل شروع کرد به صحبت کردن . گفت : قبل از اینکه به نگهبان بگم بیآد تو ، یه چند کلمه حرف داشتم که میخواستم باهاتون در میون بذارم ، گفتم بفرمایین خواهش میکنم . گفت : من و شما مهندس این جامعه هستیم ، ماها باید طرز برخورد رو به زیردستامون یاد بدیم ، راستشو بخواین این کارگرا قبلا همدیگه رو با ((آهای)) یا ((هو)) صدا میزدن ، یه چند وقتیه ما روشون کار کردیم که همدیگه رو با آقا صدا بزنن و اگه فامیلیشو نمیدونن آقای محترم صدا بزنن ، شما سید هستین باید گذشت داشته باشین ، حضرت محمد (ص) وقتی یک روز اون یهودی روی سرشون شکمبه گوسفند نریختن ، رفتن جویا شدن که کجا رفته و وقتی فهمیدن که مریض شده ، رفتن به عیادتش ، حالا نه شما از حضرت محمد بالاتر هستید و نه این نگهبان از اون یهودی پایینتر ، پس با رفتارتون شرمنده ش کنین .

منم فقط نگاهش میکردمو یه لبخند خیلی ملایمی روی لبام بود . تا اینکه حرفاش تموم شد و نوبت من شد که حرف بزنم ، گفتم : آقای مهندس ( چقدر آقای مهندس آقای مهندس کردم  ) اگه از اول با من اینطوری صحبت شده بود ، مطمئنا همون دفعه اول قضیه حل شده بود و ماجرا به اینجاها نمیکشید (‌یعنی رسما داشتم چشم تو چشم مدیر کارخونه ، نقطه ضعفشو که بلد نیست با پرسنلش چطوری برخورد کنه میگفتم  ) بعد گفتم اصلا احتیاجی نیست که نگهبان بیاد اینجا چون قضیه کاملا حل شد و دیگه مشکلی بین من و ایشون نیست . مدیر عامل گفت : من ازتون متشکرم و امیدوارم دیگه کارگرا از اینجور مسائل براتون پیش نیارن گفتم : خواهش میکنم و از مدیر کارخونه و مدیر عامل خداحافظی کردمو اومدم بیرون .

خلاصه تا یه چند وقتی تو کل کارخونه همه حرف منو میزدن که من جلوی چشمای مدیر کارخونه نقطه ضعفشو به مدیر عامل گفتم  البته به نظر من جلوی خود شخص اشتباهاتشو گفتن خیلی بهتر از اینه که پشت سرش زده بشه ، چون اینطوری میتونه از خودش دفاع کنه ، ولی مدیر کارخونه چون هیچ دفاعی نداشت ، فقط سکوت کرده بود .

چند روز بعد وقتی منتظر ماشین کارخونه بودم ، دیدم یه پیکان همینطور که داره رد میشه ، بوق میزنه ، به راننده ش زیاد توجهی نکردم ، ولی وقتی دیدم رفته جلوتر ایستاده و داره هنوز بوق میزنه ، رومو برگردوندم که ببینم کیه ، یه لحظه جا خوردم وقتی نگهبانو دیدم  . بنده خدا واسه ی اینکه غیر مستقیم عذرخواهی کنه ، ماشین آورده بود که منو سوار کنه ، منم بی درنگ سوار ماشینش شدم و انگار نه انگار که چه اتفاقایی بین ما افتاده ، مثل ۲ تا دوست صمیمی باهاش برخورد کردم  .

پ.ن۱ : اون لحظه ای که لباس کارمو جلوی مدیر کارخونه درآوردم ، خیلی با خودم حال کردم چون یه آن مدیر کارخونه جا خورد ، فکر میکرد من حداقل یه جمله در جهت عوض کردن نظرش میگم ، ولی من انگار از خدا خواسته ، با قاطعیت تمام گفتم : اصلا مهم نیست

پ.ن۲ : فکر کنم با این متن طولانی یکم جبران هفته های گذشته شده باشه

  نظرات ()
۳۱۹- قوز یا غوز نویسنده: حمید و ... - شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦

امروز یاد یه ماجرایی افتادم که فکر کنم گفتنش خالی از لطف نباشه . البته همینطوری یهو یاد این ماجرا نیافتادم ، بلکه تو عروسی خواهرم وقتی خاله ی مامانمو دیدم ، خاطراتی که واسمون تعریف کرده بود اومد تو ذهنم ، که یکیشون همینیه که میخوام تعریف کنم .

موضوع از اونجایی شروع میشه که یه پیره زنی که غوز داشته * میره پیش خاله ی مادرم تا اندازه هاشو بزنه که واسش چادر بدوزه ، خاله ی مادرمم که تقریبا تازه کار بوده و تا حالا با یه همچین موردی روبرو نشده بوده ، مادر شوهرشو خبر میکنه که با کمک همدیگه غوز این بنده خدارو صاف کنن تا اندازه هاشو بزنن . 

وقتی مادر شوهرش میآد ، از پشت ، پیره زنه رو به دیوار تکیه میده و شروع به فشار دادن میکنه تا صاف بشه ، خلاصه بعد از کلی تلاش و زجر کشیدن پیره زنه اون وسط ، بالاخره ق

غوزش تا حد قابل قبولی صاف میشه . خاله ی مامانمم به سرعت اندازه هاشو میزنه و دوباره به حالت اولیه برش میگردونن .

چند روز بعد وقتی پیره زنه میآد و خاله ی مامانم چادر جدیدشو سرش میکنه ، تازه میفهمه که چه سوتی ای داده

فکر میکنی چی شده بوده ؟

خوب معلومه دیگه ، کناره های چادر میکشیده رو زمین ، پشتش هم تا بالای ب اس ن پیره زنه بوده خاله ی مامانم به این فکر نکرده بوده که پیره زنه میخواد اینو در حالت عادی بپوشه ، نه در حالتی که ۲ نفر به زور صافش کردن

این فکر حتی به ذهن پت و مت هم نمیرسیده ، اصلا از همون روز به بعد بود که برنامه ی تلوزیونیشون قطع شد ، چون کمپانی سازنده تشخیص داد که نسبت به خاله ی مامانم و مادر شوهرش ، پت و مت هیچ مشکلی تو تصمیم گیری ندارن و دیگه فیلم ساختن درباره شون بی مورده .

پ.ن۱ : بیست و سوم ماهی که گذشت ، عروسی خواهرم بود ، استرس زیادی داشت چون جدیدا اینجا مد شده میریزن تو مجلس و داماد ، پدر عروس و گروه ارکستر رو میبرن کلا نتری ، خلاصه نصف گوشتای تنمون آب شد تا مراسم برگزار شد

پ.ن۲ : املای غوز اینطوریه یا اینطوری : قوز !!!

  نظرات ()
۳۱۵- دختر شاه پریان نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

شاید چون مفهوم ارتباط را نمیدانیم ، او را که به همه ی رهگذران سلام می کند ، دیوانه اش می خوانیم

 

22:15          07-02-02

 

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد ، تندیس زیبا نخواهد شد ، از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیس است (( اهورا مزدا ))

 

14:05          07-02-06

 

دوستای خوب مثل ستاره ها هستن ، حتی اگه ۱۰۰۰ شب هم آسمون ابری باشه و نبینیشون ، بازم خیالت جمع  ِ که سر جاشونن

 

12:30          07-04-02

 

محبت مثل سکه میمونه که اگه بیافته تو قلک قلب ، نمیشه درش آورد ، اگر هم بخوای درش بیاری ، باید اونو بشکنی

 

21:27          07-04-25

 

دل من دیر زمانیست که می پندارد ، دوستی نیز گُلیست مثل نیلوفر و یاس ، ساقه ی ترد و ظریفی دارد ، بی گمان سنگدل است ، آنکه روا میدارد جان این ساقه ی نازک را دانسته بیآزارد

 

13:19          07-04-27

 

اگر چشمان من دریاست ، تویی فانوس شبهایش

 

اگر حرفی زدم از گل ، تویی مفهوم و معنایش

 

00:09          07-05-03

 

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست

 

امتحان ریشه هاست

 

ریشه هم هرگز اسیر خاک نیست

 

زندگی چون پیچکی ست

 

انتهایش میرسد پیش خدا

 

11:46          07-05-17

 

آرزرویم این است :

 

نتراود اشک در چشم تو هرگز ، مگر از شوق زیاد

 

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

 

و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی

 

عاشق انکه تورا میخواهد

 

و به لبخند تو از خویش رها میگردد

 

و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد

 

00:27          07-03-29

 

03:36          07-06-07

 

می نویسم:
" د ی د ا ر".
تو اگر بی من و دلتنگ منی...
یک به یک. فاصله ها را بردار!!!

پ.ن۱ : امروز داشتم میرفتم کلاس ، که یهویی روبروی هتل عباسی یه گزارشگر جلوی روم ظاهر شد

 

گزارشگر : سلام ، شما چیزی در مورد ... شنیدین ؟ ( این سه تا نقطه رو واسه این گذاشتم که یعنی جمله ی دقیقش یادم نیست ولی اون آخرای جمله متوجه شدم که منظورش همون طرح مبارزه با بد حجابیه )

 

حمید : بله

 

گزارشگر : خودتون از نزدیک با این مساله مواجه شدید ، منظورم اینه که تا حالا توی خیابون دیدین که به کسی تذکر داده بشه

 

حمید : والا من زیاد توی خیابون نیستم که از اینجور مسائل دیده باشم ولی خوب از دوستان ، اقوام و عکسایی که روی اینترنت هست ، یه چیزایی شنیدم و دیدم

 

گزارشگر : به نظرتون تغییری هم بوجود اومده بعد از اعمال این طرح ؟

 

حمید : خوب مسلما بله ، حجاب ها بهتر شده ( با یک پوسخند تلخ )

 

گزارشگر : نظرتون راجع به ...  چیه ؟ ( همون طرح مبارزه با بد حجابی خودمون )

 

حمید : واقعا جالبه ، همه جای دنیا اول نظر خواهی میکنن بعد یه طرحی رو اجرا میکنن ، اینجا اول طرح رو اجرا میکنن بعد نظرخواهی میکنن ، الآن دیگه نظر من چه اهمیتی داره

 

گزارشگر : حالا شما لطف میکنین نظرتونو واسه ی بینندگان عزیز بفرمایین

 

حمید : به نظر من هر شخص باید خودش تشخیص بده که چه لباسی بپوشه ، چه لباسی نپوشه

 

گزارشگر : خیلی متشکرم

 

حمید : خواهش میکنم

 

...

 

یه جوری جواب گزارشگر رو دادم که مطمئنم پخش نمیکنن ولی خوب اگه از دستشون در رفت و پخش کردن ، اون که لباس یاسی رنگ پوشیده و یک سامسونت دستشه ، منم ( شبکه ی ۵ اصفهان )

 

پ.ن۲ : فقط یک نفر تقریبا درست حدس زده بود که شیلا چقدر گرفته ، اونم کسی نیست جز انیس عزیز ، جایزه ش هم اگه اومد ایران ، بهش میدم . خدمتتون عرض کنم که شیلا واسه ی اون عروسی $ ۸۰۰۰ گرفته

 

پ.ن۳ : من انشاالله ۲ هفته ی دیگه دارم میرم افغانستان ، واسه ی همین نیستم که آپدیت کنم ولی وقتی برگشتم حتما عکساشو واستون میذارم

 

پ.ن۴ : یکی ندونه فکر میکنه من اصالتا من افغانم ، یک بار دیگه واسه ی دوستانی که نمیدونن میگم که من کشورهای خارجی رو همشونو افغانستان خطاب میکنم ، حالا چرا ؟ خودمم نمیدونم

پ.ن۵ : وقتی پی نوشت ها بیشتر از متن اصلی میشه ، این نشون میده که یک ایرانی آپدیت کرده ،چون اصول نوشتاری رو برده زیر سئوال ، پس در اصالت ایرانیم شک نکنید

  نظرات ()
۳۰۴- رالی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٥

میخوام یه اتفاقی رو تعریف کنم که داغه داغه ، همین ۲۰ دقیقه پیش اتفاق افتاد

قبلش اینو بگم که خودم میدونم که بی فکرترین کار دنیارو کردم ولی خوب وقتی بحث رو کم کنی پیش بیآد ، دیگه باید دست به هر کاری زد

قضیه از این قراره که بنده از کلاس زبان داشتم بر میگشتم در حالی که تو سرم پر از کلمات جورواجور و به درد بخور بود ، مثل Contraception  ( آخه بحث از درس تنظیم خانواده شد ، استادمون هم این کلمه رو یادمون داد  ) . داشتم پشت چراغ قرمز کلمات رو مرور میکردم که دیدم یه زانتیا اومد کنارم ایستاد ، منم یه نگاه کردم دیدم راننده ش یه دختریه ، تو صورتش دقت نکردم که چهره شو ببینم . دوباره شروع کردم به مرور کردن کلمات ، تا اینکه چراغ سبز شد ، دنده رو یک کردم و راه افتادم که یهویی دیدم دختره کامل اومد تو لاینی که من داشتم حرکت میکردم  ، دقیقا معلوم بود که از عمد این کارو کرده چون جلوش هیچ کس نبود ، حالا چرا این کارو کرد ، خدا میدونه .

لحظه ای که ترمز کردم تموم کلماتی که داشتم مرور میکردم از ذهنم پرید  این بود که در صدد تلافی برآمدم  (‌ نقطه سر خط )

دنده رو یک کردم و شتاب ماشین رو به حد اکثر رسوندم و رفتم جلوش و ۹۰ درجه سر چهاراه پیچیدم  ( البته با ترمز دستی ) یکم دیگه از پیچم مونده بود که به خیر بگذره ولی تو همون یکم ، دختره نتونست ماشینو کنترل کنه و زد به من  . بنده چون ترمز دستی رو کشیده بودم ، تایرای عقب قفل بود و با این ضربه ، ماشین ۳۶۰ درجه شروع به چرخش کرد ، طوری که ۲ تا ماشین کنار همدیگه قرار گرفتیم البته برعکس ( یعنی ماشین اون به طرف شمال بود ، ماشین من به طرف جنوب ) . از ماشین پیاده شدم تا ببینم چه بلایی سر ماشینم آوردم ، اونم پیاده شد و شروع به نگاه کردن ماشینش کرد . من با کمال تعجب دیدم هیچ بلایی سر ماشین نیومده  ، یه نگاه به ماشین اون کردم دیدم اونم سالم سالمه  . سوار ماشین شدم که برم ، یهو دیدم آقای پلیس سر کله ش پیدا شد ، منو صدا کرد و گفت مدارکتو ببینم . منم گواهینامه مو بهش دادم ، در این حین دختره اومد جلو و گفت چرا اینطوری کردی ؟ گفتم : واسه چی پیچیدی جلوی من ؟

گفت : واسه همین این کارو کردی ؟

گفتم : آره

یهویی زد زیر خنده ( میخواستم بگم ببند بچه پررو که دیگه جلوی آقا پلیسه روم نشد ) آقا پلیسه گفت : بزن کنار ماشینو . ماشینو که زدم کنار ، دیدم پلیس اومده کنار شیشه ی ماشین و میخواد مدارکو بهم بده ، گفتم چی شد ؟ گفت حقش بود که زدی بهش ( البته یه فحش بدی هم بهش داد که حالا بماند ) گفتم واسه چی ؟ گفت : دختره رفت . برو پلاکشو بردار ازش شکایت کن ! گفتم مگه تقصیرکار من نیستم ، گفت چرا ولی چون صحنه ی حادثه رو ترک کرده میتونی ازش شکایت کنی . گفتم : نه بابا من فقط میخواستم استرس ترمز گرفتن واسش پیش بیآد ، خصومت شخصی که باهاش نداشتم . مدارکمو گرفتمو اومدم خونه  .

بازم میگم که کارم اشتباه بود ولی خوب خداییش با حال بود ، لحظه ای که ماشین می تابید اینقدر کیف داشت  ، مثل اینکه رو برفا داری لیز میخوری  . البته با محاسباتی که من کرده بودم نباید بهم میزد ولی خوب زمان عکس العمل هر شخص فرق داره ، زمان عکس العمل ایشون در حد لاکپشت بود  .

پ.ن۱ : تا حالا روهمدیگه عکس گرفتین ، اگه نگرفتین ، اینجارو ببینین

پ.ن۲ : جون شما و جون این بچه

  نظرات ()
۳۰۳- مراسم خواستگاری نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٥ آذر ۱۳۸٥

تو این یادداشت میخوام ۲ نفر رو معرفی کنم که ابهامات یادداشت قبلی بر طرف بشه ، اول از همه برادری که بهم هدیه شده و بعد کسی که این هدیه رو بهم داده ( چقدر هدیه هدیه کردم  ) .

داداشی که تو یادداشت قبلی ازش تعریف کردم ، کسی نیست جز شوهر خواهرم

باورت میشه ، خواهرم داره ازدواج میکنه

اون شرطایی هم که واسش گذاشته بودم داشت  ( اینو تو چشماش خوندم )

جالب اینجاست که وبلاگ منم میخوندن  منم تلافی کردم  ( حالا میگم چطوری )

از اونجایی که بنده تا حالا در مراسم خواستگاری شرکت نداشتم ، خیلی مشتاق بودم که ببینم جوّش به چه صورته و مهمتر از همه اینکه بفهمم چقدر فشار روی داماد هست ؟

از جوّ سنگین خواستگاری ، هر چی بگم کم گفتم . گاهی وقتا یه سکوت چند ثانیه ای پیش میومد که انگار این چند ثانیه چند سال طول کشیده .

بنده در یک فرصت مناسب ، رفتم کنار صندلی داماد نشستم ، اونطرف آقای داماد ، برادر کوچیکشون ( محمد خان ) تشریف داشتن که گویا ایشون هم در شیطنت دست کمی از من نداشتن .

اولین چیزی که از آقای داماد یاد گرفتم این بود که شب خواستگاری چیزی نباید خورد ، چون هر کدوم از میوه هایی که جلوی داماد میذارن ، به یه نحوی آدم ضایع کنه . مثلا اگه خیار بخوری ، یهویی همه ساکت میشن و صدای جویدن خیار تو دهن دادماد ، بدجور جلب توجه میکنه ، اگه کیوی بخوای بخوری ، به محض اینکه پوست کندی ، لیز میشه و از دستت میافته رو فرش ، اونوقته که نه میتونی بخندی و نه میتونی مساله رو عادی جلوه بدی ، اگه انگور بخوای بخوری ، باید هسته هاش رو هم قورت بدی ، چون ضایعه که کنار بشقاب پر از هسته باشه ، پرتغال و نارنگی هم به محض اینکه درشون رو باز کنی ، چنان بویی تو فضا میپیچه که همه ی نگاه ها میافته به داماد که چه شکلی داره پوست میکنه ، میمونه موز که چون این میوه کلاس قیمتیش قبلا بالا بوده ، هنوز هم واسه ی خوردنش تو مهمونیا باید تامل کرد .

دومین چیزی که یاد گرفتم ، سر به زیر بودن داماد در طول زمان خواستگاری بود  ( به جز مواردی که از ایشون سئوال میشد ) اینقدر سر به زیر بودن که من نگران گردنشون شدم

سومین چیزی که یاد گرفتم این بود که در مراسم خواستگاری نباید بین ۲ تا آدم شیطون مجرد نشست  ، چون ممکنه بی مزه بازیشون بگیره و اونوقته که هیچ کاری از دست آدم بر نمیآد .

آقای داماد ۲ بند اول رو رعایت کردن ولی گویا از بند سوم بی خبر بودن و سرسری ازش ردشدن .

بنده دفعه ی دومی بود که ایشون رو میدیدم ولی نمیدونم چرا اینقدر راحت تونستم باهاش شوخی کنم  اونم تو مراسم خواستگاری  . همونطور که گفتم من کنار آقای داماد نشسته بودم ( سمت راست ) اونطرف هم محمد عزیز نشسته بود . خوب این طبیعیه که داداش آدم با آدم شوخی کنه ولی این تقریبا غیر ممکنه که برادر خانم آدم توی دومین برخورد  ، بخواد شوخی کنه . منم دست خودم نبود ، شوخیا خودش میومد  . با هر شوخی ای که من با جناب آقای داماد میکردم ، تنها جوابی که میشنیدم ، این بود : نوبت شما هم میشه ان شاالله . ومن هم بی توجه به عواقب کار ، به شوخیام ادامه دادم  . حالا حتما میپرسی که مثلا چه شوخی ای میکردی ، یکیش این بود که وقتی بابام به من اشاره کردن که به آقای داماد میوه تعارف کنم ، من که کنارشون نشسته بودم و میدونستم که فعلا هیچ چیز از گلوشون پایین نمیره ، اشاره به میوه های روی میز جلوشون کردم و گفتم اگه جراتشو دارین ، یه میوه پوست بکنین و بخورین  . 

مادر داماد داشتن از خصوصیات آقای داماد میگفتن ، مثلا میگفتن که ایشون تو بچگی اینقدر به کتاب و کتاب خوندن علاقه داشتن که کتابی که واسه ی خودشون خریده بودن ( به اسم جراح دیوانه ) این آقای داماد با کنجکاوی شروع به خوندنش کردن ولی چون سنشون خیلی کم بوده ، چیزی از کتاب نفهمیدن و یه ۳-۴ بار دیگه خوندنش تا شاید بفهمن  ( خداییش پشتکار رو حال میکنی ) .

از نیمه های مجلس ، بنده نقش تلفنچی رو بازی کردم ، یه خورده موبایلم زنگ میزد ، یه خورده تلفن خونه . من معمولا تلفن خونه رو بر نمیدارم ، چون هرکس باهام کار داره موبایلمو میگیره ، اونشب چون کسی به غیر از من نبود که به تلفنا جواب بده ، ناچارا تلفنچی شده بودم . البته تلفنای موبایلم تقریبا طبیعی بود ولی تلفنای خونه خیلی زیاد بود  . توصیه میکنم اگه خواستگار واسه کسی اومد ، تلفن خونه شونو از پریز بکشن بیرون .

نفر دومی که میخوام معرفی کنم ، خواهرمه ، که چون من ازش خواستم ، تا حالا رو اینترنت به هیچ کس نگفته که من داداششم و اینم علت داره که علتش رو هم میگم . وبلاگ خواهرم ، جزو یکی از لینکای کنار تصویره ، حدس میزنی کدومشون باشن ؟؟؟

دوستان قدیمیم ممکنه تا الآن فهمیده باشن که من کیو میگم . درسته وبلاگ دقایق سوخته مال خواهر منه که چون نوشته هاش ۱۸۰ درجه با نوشته های من فرق میکنه و یه حالت غمگین داره ، و ممکنه خواننده های وبلاگشو ناراحت کنه ، من ازش خواستم که نگه خواهرمه ، وگرنه من به داشتن چنین خواهری افتخار میکنم . از صمیم قلب دوسش دارم و آرزو میکنم که خوشبخت بشه و به چیزایی که میخواد برسه  . واسه ی من که خواهر خوبیه ، امیدوارم واسه ی شوهرش هم همسر خوبی باشه . 

پ.ن۱ : وضع و زمونه بد شده ، دیگه به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد ، میدونی چرا ؟؟؟ این عکسو ببین !!!

پ.ن۲ : از اونجایی که امشب ، شب تولد آقای داماده ، بنده هم به نوبه ی خودم به ایشون تبریک میگم . تولدتون مبارک

  نظرات ()
۳۰۱- کوچه گردان عشق نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٧ آبان ۱۳۸٥

تا حالا شده جایی دعوت بشی که از دعوت شدنت به شدت تعجب کنی ؟؟؟

چهارشنبه ی ۲ هفته ی پیش ( ۲۶ مهر ماه ) یه SMS از طرف عمه جون اومد ، با این مضمون : فردا یه سری از بچه های دانشگاه میخوان برن به روستاهای اطراف اصفهان سربزنن و واسشون مواد غذایی ببرن ، اسموتو بنویسم که تو هم بیای ؟؟؟

با خودم فکر کردم ، حتما یه حکمتی توش بوده که من یه همچین جایی دعوت شدم ، پس نتونستم بگم نه !!!  این بود که بهش SMS زدم و گفتم اسم منو بنویسه . صبح پنجشنبه ، یه نفر بهم تلفن زد و گفت که جنابعالی تو طرح ((‌ کوچه گردان عاشق )) ثبت نام کردین ؟ اول فکر کردم اشتباه گرفته ولی وقتی یکم رو اسم طرح فکر کردم ، تازه متوجه شدم که منظورش همون توزیع مواد غذاییه . گفتم : بله . گفت : ساعت ۲ بعد از ظهر لطفا دانشگاه باشین ، لباس گرم هم همراهتون بیآرین ، ۴۰۰ تومن هم حق بیمه تون میشه . منم از اینکه تماس گرفته بود تشکر کردم و گفتم که حتما میآم .

از اونجایی که حس و حال کاپشن گرفتن تو دستمو نداشتم ، یه لباس آستین بلند مشکی پوشیدم و راهی شدم . همینطوریش ، با این لباس ، همه بهم چپ چپ نگاه میکردن ، چه برسه به اینکه کاپشن هم میگرفم تو دستم ، دیگه یه باره سوژه ی خنده میشدم  آخه ساعت ۱ بعد از ظهر هوا خیلی گرم بود ( اونجا بود که خودمو تحسین کردم که کاپشن نیاوردم ) .

ساعت ۲ بعد از ظهر بود که رسیدم دانشگاه و رفتم محلی که قرار بود بچه ها جمع بشن . باید اعتراف کنم که تا حالا با یه همچین جور جمعایی ( برادران بسیجی ) ، بیرون نرفته بودم ، تازه از همه بدتر اینکه عمه جون ، نمیتونست با من هیچ حرفی بزنه  و من کاملا تنهای تنها بودم . مثل همیشه مظلوم رفتم یه گوشه ی اتوبوس نشستم و منتظر شدم تا راه بیفتیم . تقریبا همه دو نفر دو نفر با دوستاشون اومده بودن و کنار هم نشستن ولی من رو ۲ تا صندلی تنها نشستم . یکی از مسئولای گروه اومد بالای اتوبوس و گفت که کسایی که آخر اتوبوس هستن ، بیآن صندلی های جلو رو پرکنن . این بود که یه نفر اومد کنار من نشست . اتوبوس هم راه افتاد .

من داشتم با موبایل SMS میفرستادم که احساس کردم بغل دستیم داره نگاهم میکنه ، رومو کردم بهش ، همون وقت سلام کرد ، منم جوابشو داد . از لحجه ش فهمیدم که نجف آبادیه . بقیه ی مکالمه رو کامل میذارم ، فکر میکنم جالب باشه :

مصطفی : چی میخونین ؟

حمید : صنایع میخوندم

مصطفی: میخوندین !!! درستون تموم شده ؟

حمید : آره

مصطفی: خوش به حالتون ، چقدر وقت مهمون دانشگاه بودین ؟

حمید : 4 سال

مصطفی : آآآآآآآآآآآآآ  ، پس خیلی درس خونی

حمید : نه بابا ، من تازه تنبلی هم کردم

 

اینجا یهویی یه سئوالی کرد که نزدیک بود من شاخام بزنه بیرون 

 

مصطفی : تا حالا دخترای دانشگاه باعث شدن که تو گناه بکنی ؟

 

اینو که گفت ، یه چپی بهش بستم و با عصبانیت گفتم : نه !!!!

 

مصطفی : ناراحت نشو ، مال همینه که تونستی 4 ساله تموم کنی ، من اگه مادرم میفهمید که دختر و پسر تو دانشگاه قاطی هستن ، نمیذاشت بیام ثبت نام کنم ، بهشون گفتم این چیزا مال زمان شاه بوده . تازه یه پارتی هم تو دانشگاه داریم که خیلی خرش میره ، هر کاری دارم به اون میگم

حمید : کیه ؟

مصطفی : شوهر خالمه ، تو دانشگاه چمن میزنه

حمید : چی میخونی ؟

مصطفی : حقوق فقه

حمید : ترم چند ؟

مصطفی : 2 هفته ست که دارم میآم دانشگاه ، تو نجف آباد رفتم تو بنگاه های کاریابی ، اونجا منو فرستادن علویجه ( یه دهاتی که جدیدا بهش رسیدن و تقریبا امکانات شهری رو داره ) اونجا گندمارو باید میچیدیم . روز اول وقتی شروع به کار کردم ، نزدیکای ظهر که شد ، به صاحب کارم گفتم تشنمه ، اونم گفت اینا همه آبه ، بخور . منظورش آب جوب بود . منم فرداش پاشدم اومدم شهرمون ، تازه اونجا گرگ هم داشت ، شباش خیلی وحشتناک بود

 

همینطور مات مونده بودم و با خودم فکر میکردم که این بیچاره ای که کنار من نشسته ، وضعیتش بدتر از اوناییه که میخوایم بریم بهشون کمک کنیم

 

مصطفی : دانشگاه وام هم میده ؟

حمید : آره

مصطفی : باید چیکار کنم ؟

حمید : من دقیقا نمیدونم ، برو تو آموزش دانشگاه ، اونا بهت میگن

مصطفی : ولی بازم فکر میکنم شما خیلی ایمانتون قوی بوده که توی دانشگاه وسوسه نشدین ، چون مطمئنا موقعیتای زیادی واستون بوده ولی رد کردین . خدا جواب این صبرتون رو میده ، من مطمئنم که در آینده موفق میشین

حمید : ممنون

.

.

.

بیشتر از این مکالمه مون رو ادامه نمیدم چون سئوالا هر لحظه چرت و پرت تر میشد 

 

بالاخره بعد از یک ساعت و ربع راه که از نجف آباد دور شدیم ، رسیدیم به علویجه ، اونجا تو یه پایگاه مواد غذایی رو آوردن تا بسته بندی کنیم . تقریبا تا قبل از افطار ، بیشتر مواد غذایی ها بسته بندی شد . وقتی افطار کردیم ، موقع نماز شد ، اونم نماز جماعت

این دومین نماز جماعتی بود که میخوندم ، این قسمتو تو پرانتز داشته باش : اولین نماز جماعتی که خوندم ، تو دوران راهنمایی بود که به مناسبت رحلت حضرت محمد رفته بودیم یه جا مراسم ، وقتی موقع نماز جماعت شد ، همه ایستادن که نماز بخونن ، منم مثل همه ایستادم ، وقتی آقایی که پیش نماز شده بود الله و اکبر رو گفت ، همه پشت سرش الله اکبر گفتن ولی بعدش چیزی نگفتن ، من هرچی گوشمو تیز کردم که ببینم بغل دست هام چیزی میگن یا نه ، دیدم نه هیچ صدایی ازشون در نمیآد ، با خودم گفتم حتما الآن وقتش نیست و هنوز باید بگم الله اکبر ، چون هنوز میشد صدای الله اکبر بعضی هارو شنید . یکم که گذشت ، دیدم همه رفتن رکوع ، واااای منو میگی ، تو دلم به بغل دستیام ناسزا میگفتم که چرا منو دودر کردن  ، فکر کردم طوری آروم خوندن که من نفهمیدم ، این بود که به سرعت هرچه تمام تر حمد و سوره رو خودندم و رفتم رکوع . ولی رکعت بعدی دیگه گول نخوردم و از همون اولش حمد و سوره رو شروع کردم  . بعد که رفتم دبیرستان تازه فهمیدم که چرا اونا چیزی نمیگفتن ، نگو نباید چیزی میگفتیم . خلاصه همینطور که آقاهه داشت نماز میخوند ، این تفکرات از ذهن من میگذشت ، یه نفر هم همینطور از بچه ها عکس میگرفت ، منم تو صف اول نماز جماعت  فکر کنم وقتی مدرکم میآد بیرون یه دکترای افتخاری هم بهم بدن ، الآن هم عکسا تو دانشگاه Bluetooth میشه  .

پایگاه 

بعد از نماز ، بچه ها شروع کردن بسته هارو چیدن توی حیاط تا بذاریم تو ماشینا . بعد گفتن که مواد غذایی رو باید به ۳ تا روستا ببرن ، پس شروع کردن به اسم نوشتن که کی تو کدوم روستا بره . منم از بین ۳ تا روستا ، علی آباد رو انتخاب کردم ( آخه دیدم تعدا افراد واسه ی این روستا کمه ، تازه اسم علی آباد کتون رو زیاد شنیده بودم ، میخواستم برم ببینم واقعا یه همچین روستایی هست ) . سوار ماشین شدیم تا بریم به طرف علی آباد ، حدودا ۳۰ دقیقه طول کشید تا به روستا رسیدیم . 

وانتی که مواد غذایی رو میآورد ، روبروی مسجد پارک کرد ، ما هم همگی رفتیم تو مسجد . اونجا به گروه های ۶ تایی ( ۳تا پسر ۳ تا دختر ) تقسیم شدیم تا هر گروه بره به یک قسمت از روستا . مواد غذایی رو گرفتیم دستمون و را افتادیم توی کوچه ها . قالب بندی شهر تقریبا مثل برره بود .

 

اولین چیز جالبی که توجهمو جلب کرد این بود که درب بیشتر خونه ها باز بود  . بعد با خودم فکر کردم دیدم اولا این بی چاره ها چیزی ندارن که کسی ازشون بدزده ، تازه اینجا اینقدر کوچیکه که دزداش هم مشخصن . یکی یکی درب خونه ها در میزدیم و مواد غذایی رو بهشون میدادیم ، بیچاره ها خیلی خوشحال میشدن و همینطور دعامون میکردن . تو یکی از خونه ها که رفتیم یه پیره مرد خیلی با حالی زندگی میکرد که دعوتمون کرد بریم تو ، وقتی رفتیم تو یه سبد گل آورد جلومون گرفت گفت بردارین . گفتیم این چه گلیه ؟ گفت : زعفرون  . میخواستم بگم بابا تو که وضعت بهتر از ماست ، یه کمکی بهمون نمیکنی  .

 

تقریبا یک ساعت طول کشید تا بچه ها دوباره جمع شدن تا راه بیافتیم به طرف پایگاه . وقتی به پایگاه رسیدیم ، دخترا از اتوبوس پیاده شدن ولی گفتن پسرا باید یه جا دیگه بخوابن . این بود که مارو بردن یه امامزاده که هر چقدر فکرشو میکنم ، یادم نمیآد اسمش چی بود . فقط میدونم که تقریبا بالای یه تپه بود و اینقدر سرد بود که اگه عمه م بهم SMS نمیزد و خوابم میبرد ، مطمئنن میمردم  ، امامزاده در دست ساخت بود و فقط جای امامزاده رو درست کرده بودن ، وگرنه اطرافش دیوارا آجری بود .

 

تا نزدیکای سحر ، تو اون سرما یه چند تا دوست پیدا کردم که برگشتنه تنها نباشم . یه چندتا از این برادران بسیجی هم شروع به تعریف کردن خاطراتشون کردن که حوصله مون سر نره ( خدا خیرشون بده  ) . واسه ی سحری دوباره بردنمون پایگاه و دوباره نماز جماعت و دوباره عکس و Bluetooth  . بعد هم مسئول بسیج دانشگاه اومد از همه تشکر کرد و سپردمون به خدا  .

 

خیلی خیلی خوشحالم که با عمه جون آشنا شدم تا یه همچین جایی دعوتم کنه ، از همین جا ازش تشکر میکنم  .

 

پ.ن : تا حالا اینطوری عکس گرفتین ؟؟؟؟

  نظرات ()
۲۹۹- دوران راهنمایی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥

دوران راهنمایی هم عالمی بود واسه ی خودشا ، یادش به خیر ، آخرین مقطعی بود که درسام خوب بود  . بعدش که رفتیم اول دبیرستان یکم افت تحصیلی پیدا کردیم ، بهمون گفتن به خاطر این بوده که وارد یک مرحله ی دیگه شدی ، و به زودی خوب میشه ، منتها الآن بعد از ۹ سال هنوز خوب نشده  .

دوران راهنمایی همیشه با داوود جزو شاگردای ممتاز کلاس بودیم ، خوب البته شیطنتامون هم کمتر بود . مثلا یه معلم انگلیسی داشتیم که وقتی میخواست درس بده ، میومد کنار نیمکت اول می ایستاد ، طوری که جیب کتش به نمیکت میچسبید ، یک بار که حوصله م سر رفته بود ، هرچی خودکار و پاکن و مداد از بچه ها دم دستم بود ، ریختم تو جیبش ، منتها چون اون روش به تخته بود ، نفهمیده بود که من چیکار کردم . وقتی که کلاس تموم شد ، فکر کردم که کار خیلی خوبی کردم ، واسه ی همین به معلممون گفتم که چیکار کردم تا تشویقم کنه  ، معلممون اول فکر کرد شوخی میکنم ولی وقتی دستشو کرد تو جیبش و یه مشت خودکار و پاکن و مداد کشید بیرون ، عصبانی شد و فرستادم دفتر تا والدینم بیان  .

کنجکاوی های دوران راهنمایی هم یه جورایی غیر معقول بود ، مثلا یادمه معلم علوممون ، شیشه ی آمونیاک رو آورده بود سر کلاس تا به بچه ها نشون بده ، از یک جلسه قبل بهمون گفته بود که یهو این شیشه رو بو نکنین ، وقتی هم که شیشه رو آورد سر کلاس ۷-۸ بار دیگه تاکید کرد که کسی شیشه رو بو نکنه ، یعنی از هر ۵ تا جمله ، ۳ تاش این بود که کسی مستقیم این شیشه رو بو نکنه . همین که معلممون شیشه رو گذاشت رو میزش ، یکی از بچه ها که اون جلو نشسته بود ، شیشه رو برداشت بو کرد  . نتیجه ی کنجکاویش هم این شد که تا چند لحظه نفسش بالا نمیومد و آخر کار هم از بس سرفه کرد ، بردنش بیمارستان تا خوب شد .

وقتی تعطیل میشدیم ، چون خونه ی داوود و خونه ی ما در دو جهت کاملا متفاوت بود ، من کیفشو برمیداشتم و سریع میرفتم به طرف خونمون تا مجبور بشه یکمی از راه رو با من بیآد ، یه بار که این کارو کردم ، دیدم نیومد دنبالم ، منم یه خورده که از مدرسه دور شدم ، کیفشو گذاشتم کنار یه مغازه و بهش اشاره کردم تا بیآد بر داره و راهمو کشیدم رفتم خونه . وقتی رسیدم خونه ، داوود زنگ زد و گفت که کیفشو برنداشته ، منم که خراب رفیقم ، بهش گفتم الآن میرم با مامانم کیفتو میآریم ، داوود که دید من میخوام با مامانم برم ، گفت : نه نمیخواد بری ، دروغ گفتم

اینا همه رو گفتم که بر این حقیقت تاکید داشته باشم که شیطونی کردن با درس خوندن رابطه ی معکوس داره ( ابته به جز چند مورد استثنا ) و الآن که میخوام واسه ی فوق بخونم ، باید شیطونی کردن رو کنار بذارم ، آخه به نظر شما یه همچین چیزی ممکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ممکن بودنشو که مطمئنم ، چون من بچه ی مظلومی هستم و به راحتی میتونم دست از شیطونی کردن بر دارم ، مگه نه ؟

پ.ن۱ : شکار لحظه ها

پ.ن۲ : چند روز پیش رفتم یه سری وسایل واسه ی موبایلم خریدم و آپدیتش کردم ، ببینین خوب شده ؟

 

  نظرات ()
۲۹۸- بدشانس ترین روز عمرم نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٥

در نظر بگیر بخوای بری یه عروسی ای که خیلی با صاحبان مجلس رودربایستی داری ، خوب برای حفظ کلاس ، بهترین کت شلوارتو میپوشی ، بهترین کفشای مجلسیتو میپوشی ، یه عطر توپ میزنی ، خلاصه از همه نظر سنگ تموم میذاری تا خدای نکرده از کسی کمتر نباشی که آبروت بره .

خوب خدارو شکر همه چیز به خوبی و خوشی شروع میشه و وارد مجلس که میشی به خودت میگی خوب شد سنگ تموم گذاشتم وگرنه آبروم میرفت . همه چیز داره روال عادیشو طی میکنه که گلاب به روتون ، احتیاج شدیدی به سرویس بهداشتی تمام وجودتو پر میکنه  . بازم خیلی باوقار و طومانینه به طرف سرویس بهداشتی میری و خودتو راحت میکنی ، و وقتی از دستشویی میآی بیرون ، احساس آزادی میکنی ، خیلی حس خوبیه ، ولی یه ذره بیش از اندازه احساس آزادی میکنی ، وقتی یه نگاه به پایین میکنی میبینی زیپت بازه ، سریع روتو بر میگردونی و دوباره به طرف دستشویی میری و با خودت میگی خوب شد زود فهمیدم ، وقتی به اونجا میرسی و میخوای زیپتو ببندی ، هرچقدردنبال دسته ی زیپ میگردی ، پیداش نمیکنی  ، تا اینکه میبینی دسته ی زیپ به جای اینکه پایین باشه ، بالاست  بازم خدارو شکر میکنی که حداقل دسته ش هست  ، دسته رو به زور میکشی پایین و دوباره میکشی بالا به امید اینکه زیپ بسته بشه ولی دریغ از یک دندونه که تو هم گره بخوره ، پنج شش بار این کارو با عصبانیت میکنی ولی فایده ای نداره ، زیپ هرز شده ، احساس پوچی ، تمام وجودتو پر میکنه ، حس اینکه اگه هنر کنی و خودتو به یه جایی برسونی و بتونی بشینی ، باید تا آخر مجلس رو نشسته ، در حالی که یک پا روی پای دیگر قرار بگیره ، دنبال کنی ، تازه وقتی هم که نشستی ، باید دعا کنی که کسی نیاد بلندت کنه  . تو یک لحظه که همه ی مهمونا کنار عروس و داماد حلقه زدن ، و پشتشون به توئه ، خودتو میرسونی به قسمتی که برای افراد مسن تدارک دیده شده و گوش میدی به موسیقی سنتی  در حالی که به خودت ، مثانه ت و Christian Dior فحش میدی .

همینطور که با وضعیت موجود کنار اومدی ، یهویی میبینی روی زانوی اون پات که روی اون یکی پاته ، یه تیکه خامه ی کوچیک ریخت ، به خودت میگی خوب شگون داره ، چون به غیر از رنگ سفید یه سبز خوش رنگی هم همراهشه ، یه خورده که به دور و برت نگاه میکنی میبینی ، کیک عروسی خیلی باهات فاصله داره ، تازه رنگ کیک هم سفید و نارنجیه ، شیرینی های روی میز هم شیرینی خامه ای نیست ، اونوقته که به بالای سرت نگاه میکنی و یه درخت گردو بزرگ میبینی ، تمام وجودت داغ میشه و میفهمی که چی شده ، بله یکی از پرنده هایی که روی اون درخت لونه داشته ، به علت بدخوابی ای که در اثر صدای ارکستر براش بوجو اومده ، تو رو مورد عنایت قرار داده . هرجوری هست با دستمال کاغذی ، طوری که گلاب به روتون حالت تهوع بهت دست نده ، اون ترشحات معده ی پرنده ی شب زنده دار رو بر میداری و بازم شروع میکنی به خودت ، مثانه ت ، زیپت ، Christian Dior ، پرنده ، درخته ، موسیقی سنتی ، ... فحش دادن  .

باید بگم بقیه ی شب هم با استرس خاصی گذشت ، مثلا موقع شام خوردن ، خودمو چسبونده بودم به میز ، که زیپم بسته نشون بده  ، موقع خداحافظی هم ، چون یکم سرد شده بود و باد میومد ، پایین کتم رو با دستم بسته بودم که مثلا باد اینطرف و اونطرف نبره تش و در حالی که هر چند ثانیه یک بار به پایین نگاه میکردم که موقعیت شلوارم رو چک کنم ، مراسم خداحافظی رو هم با بدبختی به پایان رسوندم . امیدوارم هیچ وقت دشمناتون هم تو این وضعیت گیر نکنن .

پ.ن۱ : نمیدونم چرا مادر و پدر عروس که منو میدیدن ، اینطوری نگام میکردن ، فکر کنم یکی ، جریان زیپو بهشون گفته بوده

پ.ن۲ : فامیل عروس آذری بودن ، ولی مدت زیادیه که تو اصفهان زندگی میکنن ، همینطور ترکی با هم حرف میزدن ، به یکیشون که کنار من نشسته بود ، گفتم شما میفهمی ، این دو نفر که بغلمون نشستن و دارن حرف میزنن ، چی میگن ؟؟ یهو فحش ندن ؟؟؟ بیچاره جدی جدی باورش شد و گفت : نه اینا فامیلای ما هستن

پ.ن۳ : اینم نتایج منفی خردین عروسک برای پسر بچه ها ، این بچه اگه بزرگ بشه ، مطمئنا عروسکای بزرگتری میخواد

  نظرات ()
۲۹۷- انرژی درمانی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٥

این سیستم انرژی دادن خیلی با حاله ها  تقریبا مثل یه نیروی نهفته توی آدم میمونه که به محض اینکه کشفش کردی ، هی وسوسه میشی که ازش استفاده کنی . من تو تلویزیون یه چیزایی دیده بودم ولی تا حالا از نزدیک ندیده بودم که کسی انرژی درمانی کنه . خیلی وقت پیش وقتی همه ی فامیل خونه ی ما دعوت بودن ، یکی از پسر عموهام ( امیر ) کمرش خیلی خیلی درد میکرد ، طوری که نمیتونست بشینه و اومد روی تخت من خوابید ، یه چند دقیقه ای که گذشت ، دختر عموم ( مینا ) اومد کنارش و دستشو گذاشت روی کمر امیر ، یه چند دقیقه ای که گذشت ، بلند شد و گفت : خوب شد ؟  امیر یکم تو رختخواب تکون خورد بعد بلند شد نشست ، کمرشو خم کرد و با تعجب گفت : " خوب شدم " 

من که اولش فکر کردم امیر داره چرت و پرت میگه ( آخه خیلی شوخ طبعه ) ولی وقتی دیدم داره میگه و میخنده ، باورم شد که راستی راستی کمرش خوب شده . عوضش مینا خیلی خسته به نظر میرسید ، دقیقا عین تو این فیلما  .

از اون روز به بعد به انرژی درمانی ایمان آوردم ، یه بار یه روشی تو تلویزیون یاد داد تا اگه کسی جاییش درد میکنه ، انرژی درمانیش کنیم . منم به خاطر سپردم تا اگه موردی پیش اومد ، رو یکی امتحان کنم  . تا اینکه چند وقت پیش مامانم گفتن که زانوشون درد میکنه ، منم گفتم بذار انرژی درمانیتون کنم ، مامانم هم قبول کردن ، دستمو گذاشتم روی زانوی مامانم و اون چیزایی که تو تلویزیون یاد داده بود رو گفتم ، بعد هم بلند شدم و رفتم . فردا بعد از ظهر از مامانم پرسیدم که زانوشون خوب شده یا نه ؟ که خود مامانم با تعجب گفتن : " آره خوب شده " ، با خودم گفتم حتما دیروز تا حالا که استراحت کردن ، خوب شده ( شاید واقعا هم همینطور بوده ) . تقریبا یک هفته پیش بود که خواهرم بد جوری احساس سرما خوردگی میکرد ، رفتم کنارش و دستمو انداختم رو شونش و محکم بغلش کردم ولی اون چیزایی که تو تلویزیون یاد داده بود رو نگفتم ، همینطوری سعی کردم که بهش انرژی بدم ، یه چند ثانیه ای که گذشت دستمو برداشتمو امومدم از اتاق بیرون ، در کمال ناباوری ، دیدم پشت سرم راه افتاده ، حالا تا چند دقیقه پیش تو رختخواب افتاده بود و حال و حوصله ی نشستن هم نداشت ، چه برسه به راه رفتن . ۳-۴ روز پیش که پدرم از سر کار اومدن ، خیلی اعصابشون خرد بود ، وقتی پرسیدم چی شده ، گفتن " مهم نیست " ، گفتم : نهار بیآرم ؟ گفتن : " نه " ، منم که احساس کردم اعصابشون توی محل کار خرده شده ، تصمیم گرفتم از طرفند انرژی استفاده کنم ، رفتم جلوشون و حدودا یک دقیقه محکم  بغلشون کردم ، ایشون هم انگار که از خداشون باشه ، منو سفت بغل کردن ( یکی نبود بهم بگه ، آخه پسر خجالت نمیکشی با این سن و سال رفتی تو دل بابات  ) خلاصه وقتی اون یک دقیقه گذشت ، انگاری بابام یه انرژی تازه ای گرفته بودن ، چون گفتن : " برو نهارمو بیآر "  آخه مامانم خونه نبودن .

خلاصه من با این ۲-۳ حرکت فکر کردم که دیگه خفن شدم  این بود که دیروز وقتی دیدم زانوی مادر بزرگم درد میکنه ، سریع رفتم دستمو گذاشتم روی زانوشون و شروع کردم به خوندن اون چیزایی که توی تلویزیون گفته بود ولی یهویی ترتیبشو یادم رفت و مجبور شدم از اول بخونم ، ولی این دفعه وقتی دستمو برداشتم ، نه تنها زانوی مادر بزرگم خوب نشد ، بدتر هم شد ، تازه زانوی خودمم درد گرفت   کسی نیست به من انرژی بده ؟ فکر کنم این انرژی دادن هم بگیر نگیر داره

پ.ن۱ : جمعه ای که گذشت ، جاتون خالی ، عروسی دعوت بودیم ، اونم عروسی جنوبی ها ، خیلی خیلی با حال بود ، رسم و رسوم با حالی داشتن ، جالب اینجا بود که کمترین کسی که تو این مجلس خوند ، خواننده ای بود که دعوت کرده بودن ، بیشترشو خود داماد و پدرش و عموهاش و دایی هاش خوندن  ، یه جورایی همه شون صداهاشون خوب بود ولی من هیچکدوم از شعراشونو نمیفهمیدم چون خیلی با لحجه بود ، شاید هم عربی بود . جالبتر از همه کارت عروسیشون بود ، چون به جای شعر ، نوشته بود " یادتونه بچه بودیم میگفتین انشاءالله عروسیتون ، حالا عروسیمونه ، تشریف بیآرین "

پ.ن ۲ : قباله شون یه چیزی در حدود ۷۰۰ میلیون بود ، اینم متذکر میشم که داماد بوشهری بود و عروس اصفهانی ، مواظب باشین با اصفهانیا وصلت نکنین  ، فقط یه اصفهانی میتونه از پس یه اصفهانی بر بیآد

پ.ن ۳ : من هی میگفتم این دکلای برق که توی بیابون کار میذارن ، خسته نمیشن ، ولی وقتی این عکس رو دیدم فهمیدم که چیکار میکنن تا حوصله شون سر نره 

  نظرات ()
۲۸۷- یه آب بازی پیچیده نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٥

پریروز تازه فهمیدم که پسرعموها و دخترعموهام هم آب بازی دوست دارن قضیه از این قراره که جمعه تو باغ عموم دعوت بودیم جات خالی خیلی خوش گذشت مخصوصا وقتی قسمت آب بازیش شروع شد .

آب بازی از اونجایی شروع شد که پسر عموم ( نوید ) یکمی آب از تو استخر با دست پاشید به خواهرم . اول فکر کردیم قضیه به همین جا ختم شد ولی وقتی خواهرم نوید رو با یه سطل آب سورپرایز کرد تازه فهمیدیم که جنگ شروع شده . من چون اوضاع رو در خطر دیدم یه کوزه ی پلاستیکی پیدا کردم و یه جا مظلوم ایستادم . ولی به محض اینکه دیدم داره به نوید ظلم میشه وارد عمل شدم و کوزه ی آب رو خالی کردم رو سر خواهرم ( داداش به این ظالمی دیده بودی ) آخه میخواست منم خیس کنه . به محض اینکه خواهرم خیس شد همه ی دخترعموهام متحد شدند تا منو خیس کنند غافل از اینکه من خودم استاد آب بازی هستم . دومین نفری که موش آب شد همون دخترعموم ( شهره ) بود که گفتم افغانستان زندگی میکنه ( همونی که دکتر به گوش سگشون گیره های مخصوص زده بود ) لازم به ذکره که ایشون یه بچه ی چند ماهه داره ولی هنوز دست از شیطونی برنداشته ، شبه عروسیش وقتی داشتیم به قول معروف عروس کشون میکردیم ایشون تا نصفه از شیشه ی ماشین اومده بود بیرون و نشسته بود روی لبه ی شیشه و برای همه دست تکون میداد و بوس میفرستاد . بچه ش ( شایان ) هم مثل خودش شیطون و خوشگله اگه چشمش نزنم گریه بلد نیست با همه زود دوست میشه و میخنده . اوه اوه چقدر از موضوع پرت شدم ! خلاصه وقتی شهره میخواست خیسم کنه یه جاخالیه به موقع دادم و اون کوزه ی پلاستیکی رو روی سرش خالی کردم

اون دختر عموم یادت هست که گفتم خیلی رومانتیکه ( شیرین ) از ترسش رفته بود موبایل نوید رو برداشته بود و بالای استخر گرفته بود و میگفت هرکس به من آب پاشید این موبایل رو میندازم تو آب منم چون دیدم نمیشه خودشو خیس کرد ، داداششو ( مسیح ) خیس آب کردم چهارمین نفری که خیس شد خواهر نوید ( شیما ) بود . در این بین داداش نوید ( وحید ) توسط خواهر من خیس شد و طولی نکشید که دوباره خواهرم توسط وحید خیس شد  ( چقدر خیس تو خیس شد ) 

 

راستی پسرخاله م فرهاد ( همونی که تو شمال لباسامونو زیر دوش آب گذاشتیم ) چون کنار دخترا ایستاده بود یه جورایی لباساش همه خیس شده بود ( این هم عاقبت کسیه که بیطرف باشه ) .

و من همچنان منتظر بودم که شیرین موبایل رو بذاره کنار تا من با آب یکیش کنم اصلا قصد داشتم با لباس بندازمش تو استخر ولی متاسفانه سفت موبایل رو چسبیده بود یه دو سه بار نوید میخواست به زور ازش بگیره ولی نتونست مشتِ شیرین رو باز کنه چون دیگه دیدم راهی نمونده یه فکر توپ به ذهنم رسید این بود که اعلام صلح کردم و کوزه ای که دستم بود رو انداختم و رفتم مثل بچه های خوب کنار مامان و بابا و عموهام نشستم . تا اینکه موقع رفتن شد سریع رفتم یه لیوان پر از آب کردم و گذاشتم روی جا کفشی تا کسی نبینه ، موقعی که شیرین میخواست از باغ بره بیرون لیوان آب رو پاشیدم بهش و با خنده گفتم آخ ببخشید میخواستم آب بپاشم پشت سرت که زود برگردی و پا گذاشتم به فرار . بیچاره چون دیگه داشتن میرفتن فرصت نداشت که لباساشو عوض کنه تا اون باشه دیگه موبایل مردم رو ندزده

نتیجه گیری : هیچوقت با یه آدم مظلوم آب بازی نکنین

پ.ن : از تو فامیل و دوستای نزدیکم فقط ۳ نفر آدرس این بلاگ رو دارن اولیشون خواهر خودمه که خودم بهش گفتم نفر دوم پسر خالم فرهاده که اونم یه بار از تو خونشون بلاگمو چک کردم واسه ی همین آدرسشو فهمید سومین نفر همین دختر عموم شیرینه که همین چند وقت پیش خواهرم بدون اجازه ی من آدرس اینجارو بهش داده . از همینجا از شیرین میخوام که صلح رو بپذیره وگرنه اتفاقای خطرناکی ممکنه واسش بیافته

  نظرات ()
۲۸۶- انشاء نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٥

اگه یادت باشه ، تو دوران دبیرستان یه درس به نام زبان فارسی داشتیم ، که حتی نویسنده ی کتاب هم نمیدونست هدفش از اینکه این کتابو نوشته چیه . قبلا درباره ی تقلبایی که سر این درس کردم ، حرف زدم ولی اون مال سال دوم دبیرستان بود این بار میخوام از استاد سال سوم دبیرستانمون بگم . ایشون یه آقایی بود با این مشخصات : کچل ، چاق وکمی بد اخلاق . البته اینطور که بعدا فهمیدم ، خیلی حالیش بوده . همیشه طرفدار شیوه های نوین زبان فارسی بود ، اینطور که خودش میگفت دویست و خورده ای ایراد از کتابمون گرفته بوده و فرستاده تهران تا اصلاح بشه ولی فقط ۱۱۵ تاشو درست کردن  ( من بی تقصیرم ، اینا حرفای خودش بود ) .

یه روز که اومد سر کلاس ، گفت هرکس که یه انشاء بنویسه و بچه های کلاس رو توصیف کنه ، نمره ی اضافه میگیره  از اونجایی که من بچه ی بسیار فعالی بودم ، تصمیم گرفتم که انشاء کوبنده ای بنویسم و یه حال اساسی به بچه های کلاس بدم . این بود که به مدت یک هفته روی انشاء کار کردم تا اینکه بالاخره اون چیزی که میخواستم در اومد (حدودا ۱۱ صفحه شد ) .

هفته ی بعد که دوباره با جناب آقای جعفری کلاس داشتیم ، اجازه گرفتم تا انشاءم رو بخونم ، ایشون هم با تعجب از اینکه من یه فعالیتی کردم ، بهم اجازه داد تا بخونم . چشمت روز بد نبینه ، تو این انشاء تک تک بچه هارو با دید طنز توصیف کردم ، تک تک عادتهای خوب و بدشون رو به طور مستقیم و خنده دار بازگو کردم . تا اون موقع ، هیچکس خنده ی معلممون رو ندیده بود ، ولی با انشاءی که براش خوندم ، بلند بلند میخندید . آخر انشاء هم نوشتم ، اگه به کسی برخودره ، بعد از کلاس ، بیاد سر کوچه تا تصفیه حساب کنیم . البته موضوع به دعواها و بحثایی که بعد از کلاس با بچه ها داشتم ختم نشد ، بلکه یه جایی که فکرشو نمیکردم ، کار دستم داد  .

از اونجایی که همه میدونن من پسر مظلومی هستم ، همسایه هامون هم از این قضیه مطلع هستن . سالی که من کنکور داشتم ، چون دختر همسایه مون هم مثل من کنکوری بود ، یه روز اومد گفت حدودا ۱۲ نفر ( ۷ تا پسر - ۵ تا دختر ) یه کلاس خصوصی ادبیات فارسی با یک استاد توپ گرفتن و از من خواست که اگه میخوام ، برم . منم اون موقع چون به هر دری میزدم که یکم انگیزه ی درس خوندن درونم ایجاد بشه ، قبول کردم و رفتم .

کلاس ، تو خونه ی یکی از پسرای گروه تشکیل میشد ، همگی منتظر استاد بودن ، تا اینکه ایشون تشریف آوردن ، وقتی دیدمش ، مغزم سوت کشید ، بله درست حدس زدی ، ایشون همون آقای جعفری بودن که من باهاشون کلاس داشتم . قبل از اینکه درس دادن رو شروع کنه ، گفت : یکی یکی خودتونو معرفی کنین تا بیشتر آشنا بشیم . من واسه ای اینکه منو نشناسه از روشهای مختلفی استفاده کردم ، مثلا دستمو گذاشته بودم زیر چونه م و انگشتامو دراز کرده بودم تا برسه به چشمم و تقریبا نصف صورتمو بپوشونه که به قول معروف نیم رخ بشم تا نشناستم . وقتی نوبت من شد که خودمو معرفی کنم ، آقای جعفری گفت : به به آقای ...  . این نشون میداد که طرفندایی که به خرج داده بودم ، فایده نداشته ، بی انصاف فامیلیم رو هم حفظ بود و چون من اونجا تنها کسی بودم که میشناخت ، شروع کرد به توضیح دادن درباره ی من  ، اولین جمله ای که گفت این بود : ایشون کله شون بوی قرمه سبزی میده   از اونجا به بعدشو من دیگه نمیشنیدم ، فقط سرخ و زرد و آبی میشدم . خلاصه از اون روز به بعد دستمون واسه ی همسایه ها رو شد  .

پ.ن :اون گلی که تو یادداشت ۲۸۰ ازش صحبت کردم یادت هست ؟ چند شب پیش رفتم خونه ی خالم که از اون گل عکس بگیرم ، ولی به جای اینکه روی برگاش نوشته باشه I LOVE U ، نوشته بود زرشک  . از خالم پرسیدم چرا پس چیزی روش ننوشته ، خالم گفت فقط روی یکی از برگاش نوشت ، اونم بعد از چند روز خشک شد و افتاد  . همون موقع چنین نتیجه گیری کردم که حتی به حرفای یه اصفهانی اصیل هم نمیشه اعتماد کرد  . من آدمی هستم که همیشه حرف حق میزنم ، حتی اگه به ضررم باشه ( اینم نکته ی اخلاقی این یادداشت ) .

  نظرات ()
۲۸۰- ژن نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤

من نمیدونم این ژاپنی ها میخوان به کجا برسن !!!!

تقریبا دو ماه پیش ، پدربزرگم یکی از همسایه های قدیمیشون ، که تازه پیدا کرده بودن رو دعوت کرده بود خونشون (خوب مسلما ما هم دعوت بودیم ) . دوست پدر بزرگم یه داماد داشت ( به اسم محمد ) که با ۲ سال بالا و پایین ، تقریبا هم سن من بود ( اشاره به اینکه همه ی هم سن و سالامون زن گرفتن  ) 

یادم نیست چطور شد ، حرف از تکنولوژی شد ، که این آقا محمد گفت : ژاپن یه نوع تخم گلی پرورش داده که وقتی میکاریش و بزرگ میشه ، روی برگاش مینویسه : I LOVE YOU

اگه اونروز نقاشی خونمون رو شروع کرده بودیم ، میگفتم با نقاشمون فامیله  . ولی چون یه اصفهانی اصیل بود ، راحت میشد به حرفش اعتماد کرد . تازه میگفت اگه سفارشی که به کمپانی میشه ، از ۱۰۰۰۰ تا بیشتر باشه ، هر متنی که خواستی میتونی روی گل سفاش بدی که بنویسن . اون لحظه جلوی تمام منافذ بدنم رو گرفتم که یهو کف ها بیرون نریزه ، تا هیچ کس نفهمه که من کف کردم . اول فکر کردم که خودشم از یکی شنیده ، این بود که پرسیدم : شما از کجا این موضوع رو شنیدین ؟ گفت : تو نمایشگاه گل و گیاه تهران آورده بودن ، ما هم یه تعداد زیادیشو خریدیم و آوردیم اصفهان . اونجا بود که مطمئن شدم منبع موثق و قابل اطمینانیه . همون وقت شوهر خالم گفت : من یکیشو میخوام ، قیمتش چقدره ؟ محمد گفت : ۵۵۰۰ تومن

تقریبا میشه گفت از مفت هم مفت تر بود . محمد گفت : دفعه ی بعدی که دیدمتون ، یکیشو براتون میآرم . تا اینکه بالاخره پریروز دوباره دیدیمشون و محمد اون تخم گل رو آورد . 

قوطی ای که تخم گل توش بود ، دقیقا عین قوطی های 7up بود . شوهر خالم برد خونشون که بکاره ، به محض اینکه رشد کرد و برگ داد ، ازش عکس میگیرم ، میذارم تو بلاگ .

اسم گلشو نمیدونم ، فقط میدونم از ایناست که زیاد برگ داره  حالا وقتی عکسشو گذاشتم ، خودت ببین چه گلیه . اسمش زیاد مهم نیست ، مهم اینه که ژاپنی ها زدن خواهر و مادر ژن های گل رو آوردن جلوی چشمش  .

هیچ بعید نیست که تا چند وقتی دیگه بچه هایی که به دنیا میآن ، هویتشون رو کمرشون نوشته شده باشه ، با فونت Arial  . منتها یه سری مشکلات هم ممکنه بوجود بیآد ، چون سر سفره ی عقد ، داماد باید کت و بلوزشو در بیآره تا آقا بفهه که اسم و فامیلش چیه یا مثلا اگه بری تو اداره ی ثبت و احوال ، میبینی که همه تا کمر لختن  . خداییش تفاوت ما با ژاپنی ها تو همینه دیگه ، اونا میرن مقاله های علمی از خودشون در میکنن ، منم اینجا چرت و پرت در میکنم  .    

پ.ن۱ : پریروز صبح ، وقتی میخواستم برم تو سایت پرشین بلاگ ، با این صفحه روبرو شدم  ، خدارو شکر زود مشکل حل شد ، وگرنه من بدون رومینا چیکار میکردم ( اینم جوابیه ی پرشین بلاگ )

پ.ن۲ : این عکس هم پیشرفت علم و تکنولوژی رو طی سالهای 1920 تا 2020 میلادی نشون میده

  نظرات ()
۲۷۹- یه زخم خیلی کوچیک نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٤

اسباب اثاثیه رو که میخواستیم جمع کنیم ، یه سریشو بردیم بالای پشت بوم تا بعدا یه جای خوب واسشون پیدا کنیم . وقتی داشتم تختمو ( به صورت دمونتاژ شده ) میبردم بالا ، دقیقا بالای پشت بوم که رسیدم ، بابام گفتند : این اینجا جاش نمیشه ، نیارش! هنوز جمله شون تموم نشده بود که من به علت خیس بودن پشت بوم ، پام لیز خورد و شاتالاپ خوردم زمین و اون قسمت از تختم ( تاجش ) از وسط نصف شد  . بابام گفتند : الان دیگه جا میشه ، بیآرش .

البته خطر از بیخ گوشم رد شد ، چون دقیقا لب پشت بوم خوردم زمین  ، نمیدونم چرا این اتفاق منو یاد زمین خوردن خواهرم انداخت . ماجرا از این قرار بود که من تو سن ۹ سالگی میخواستم به خواهرم که ۶ سالش بود ، دوچرخه سواری یاد بدم . با اینکه دوچرخه کوچیک بود ولی وقتی سوارش میشدم ، فقط نوک انگشتام به زمین میرسید ، واسه ی همین ، ۲ تا چرخ اینطرف و اونطرف چرخ عقب گذاشته بودیم که تعادل چرخ حفظ بشه . یه روز که من روی چرخ نشسته بودم ، خواهرم ازم خواست که دوچرخه سواری رو یادش بدم ، منم از اونجایی که حس انسان دوستی بسیار بالایی دارم ، خواهرمو نشوندم روی دوچرخه و همینطور که فرمون رو گرفته بودم ، دور حیاط میتابوندمش ، بعد از چند دقیقه ای که گذشت ، نمیدونم چرا احساس کردم که یاد گرفته ، واسه ی همین ، یه سرعت اولیه به چرخ دادم و ولش کردم  . خواهرم هم همون مسیر رو مستقیم رفت و رفت و رفت تا خورد تو دیوار و از روی دوچرخه افتاد رو زمین  . خدارو شکر فقط یکم چونه ش زخم شد که مجبور شدیم ۲ تا بخیه بزنیم  .  بیچاره فقط مسیر مستقیم رو یاد گرفته بود . حالا این ماجرا به زمین خوردن من چه ربطی داشت ، من خودمم نمیدونم .

پ.ن۱ : اگه دقت کرده بودی ، من ۲۲ دی ، کلیک راست و select کردن رو آزاد کردم ، چون احساس کردم نوشته هام طوری نیست که کسی بخواد از روش کپی برداری کنه . ولی مثل اینکه این ماجرای رنگ کاری که تو پست قبل نوشتم ، واسه ی یه نفر دیگه هم اتفاق افتاده بوده . چون قصد ندارم که وبلاگش بدنام بشه ، آدرس بلاگشو نمینویسم ، فقط میخوام تشکر کنم از ممول عزیز که بهم خبر داد

پ.ن۲ : اگه کسی ، خیلی کنجکاوه ، میتونه با جستجو در کامنتا ، وبلاگ مورد نظر رو پیدا کنه 

  نظرات ()
۲۷۸- رنگ کاری نویسنده: حمید و ... - شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٤

بهراد

تا قبل از اینکه امتحانام تموم بشه ، هی خدا خدا میکردم که هرچه زودتر از شر امتحانا خلاص بشم ، ولی الان که تموم شده ، دارم به خودم میگم کاشکی تموم نشده بود  . آخه یه روز قبل از اینکه امتحانام تموم بشه ، بابام یه نقاش آورد تو خونه که خونمونو رنگ کنه . اولش از اینکه قراره خونمون رنگ بشه خوشحال بودم ، ولی وقتی در جریان کار قرار گرفتم نه تنها خوشحال نشدم ، بلکه نزدیک بود اشکم در بیآد  . آخه خیلی مکافات داره ، همه ی وسایل اتاقارو چیدیم وسط و یه پلاستیک کشیدیم روش . باور کن چنان بلایی سرمون اومده که اگه میگفتن ۲ بار اسباب کشی کن به مناطق محروم کشور ، با دل و جون داوطلب میشدم .

حالا تو این هاگیر واگیر ، انتخاب واحد هم دارم ، و از اونجایی که انتخاب واحد اینترنتیه ، مجبورم کامپیوترمو با بدترین وضعیت ممکن روی پا نگه دارم ( تازه اونم کامپیوتری که با Motherboard موقت کار میکنه ) . خوب شد کامپیوتر فقط مادر داره ، وگرنه اگه پدر داشت ، زودتر میسوخت ، چون معمولا همه میگن ، پدر سوخته ، خیلی دیر پیش میآد که کسی بگه مادر سوخته . مثلا کامپیوترو میبردم نمایندگی ، اونم میگفت : Fatherboardش سوخته ، اونوقت منم میگفتم پدر سوخته خودتی بی تربیت ، بعدش دعوامون میشد . اگه یهو احساس کردی که دارم چرت و پرت مینویسم ، زیاد بهم خرده نگیر چون بوی بتونه و رنگ ، عقل درست و حسابی واسم نذاشته . نقاشه میگه تقریبا یک ماه نیم طول میکشه  من تا اون موقع به ملکوت اعلا میپیوندم . البته رو حرفای نقاشه زیاد نمیشه حساب کرد چون چرت و پرت زیاد میگه . تو این چند روزه ، تمام اقوامشونو تک تک واسم تعریف کرده ، متاسفانه فقط همسایه هاشونو نمیشناسم ، چون همین چند وقت پیش رفتن تو محله ی جدید . کل اتفاقایی که تو این ۴۵ سال واسش افتاده رو واسم تعریف کرده . دقیقه ای یک بار هم از خانومش تعریف میکنه ، و اینکه چقدر با هم خوب هستن و زندگی عاشقانه ای دارن .

بعضی از حرفاشو میشه باور کرد ولی بعضی شو نه  ، مثلا میگفت : من ۳ تا خواهر دارم که یکیشون آمریکاست ، یکیشون کانادا ، یکیشون هم استرالیا ، مامانم هم Green Card داره ، ۳ ماه آمریکاست ، ۳ ماه کاناداست ، ۳ ماه استرالیاست ، ۳ ماه ایرانه . وقتی بهش گفتم که چرا تو ایران موندی ، گفت : من مثل خواهرام دنبال درس خوندن نرفتم ، و چون ازدواج  کرده بودم نتونستم برم خارج . بهش گفتم ، مادرتون باید خانم پولداری باشن ، مگه نه ؟ گفت : بله ، اگه ایشون یه اشاره بکنن من زندگیم از این رو به اون رو میشه . گفتم پس چرا اشاره نمیکنن ؟ گفت : یه بار بهش گفتم ، ولی بهم گفته تا زنده ام هیچی بهتون نمیدم ، ولی وقتی مردم ، همش مال شما ( واقعا دستش درد نکنه ) ، بعد در مورد شغل اصلیش تعریف کرد و گفت : من اون سالی که زاینده رود رو بستن ، پرورش ماهیم ورشکست شد و ۸۰ میلیون خصارت دیدم

یه لحظه فکر کنم حرف کم آورد ، واسه همین گفت : این تبلیغه رو تو تلویزیون دیدی که ۲ تا پسره روی یه کاناپه نشستن و دارن تلوزیون میبینن ، بعد پاشون میخوره به میزی که روش یه ماهی قرمزه ، بعد یکی از پسرا ماهی قرمزه رو میگیره تو دستش ... گفتم : آره دیدیم ، چطور مگه ؟ گفت : اون پسره که ماهی رو میگیره تو دستش ، پسرخواهر منه  . گفتم : چه جالب ، پس تو صدا و سیما هم آشنا دارین ! اینو که گفتم جو گرفتش و گفت : آره ،  شبکه ی مهاجر رو میبینی ؟ گفتم : MITV ؟  گفت : آره ، گفتم : بعضی وقتا   گفت : یه برنامه هست به اسم (( گپ )) ، دیدی ؟  گفتم : یه ۲-۳ بار به صورت اتفاقی دیدم ، چطور مگه ، گفت : اون دختره که مجری برنامه ست ، دختر خواهر منه  . منم یه حال اسیدی بهش دادم و گفتم : من دیدم چقدر چهره ش شبیه شماست ، نگو فامیل بودین  . 

با خودم گفتم اگه یکم دیگه بگذره ، میگه این brad pitt هست ، این پسر خودمه ، اسمشم (( بهراد )) بود ، پارسال رفت خارج ، حرف (( ه )) و (( الف )) رواز اسمش حذف کرد و گذاشت (( برد )) . ازش پرسیدم شما اهل کجا هستین ؟ گفت : من اصفهان متولد شدم ولی اصالتا خوزستانی هستم !!!!!!!  اینجا بود که شستم خبردار شد که بنده خدا تقصیری نداشته ، بلکه داشته از روی غریزه عمل میکرده .

تنها حرف حسابی که من از این آقای نقاش شنیدم این بود ، یعنی اینا همه رو گفتم تا برسم به اینجا ، مامانم وقتی ازش پرسیدند که با خانمش چقدر اختلاف سنی داره ، گفت : من ۲ سال از خانمم کوچیکترم  . از اون موقع به بعد ، هرچی گفت ، باور کردم

پ.ن۱ : من سعیمو میکنم که به موقع آپ کنم ، ولی اگه یهو عقب افتاد ، بدون که واسه ی کامپیوترم ، پریز پیدا نکردم

پ.ن۲ : یه جک بی مزه ؛ ترکه میره طوطی بخره ، بهش یه جغد قالب میکنن ، بعد از یه چند وقتی که میگذره ، یکی از دوستاش بهش میگه بالاخره این طوطیت ، حرف زدن یاد گرفت ؟ ترکه میگه : حرف زدن یاد نگرفته ولی دقتش خیلی زیاده

پ.ن۳ : این پی نوشت برای هموطنان ترکمونه که به این بلاگ سر میزنن ، نکته ی جک ، اشاره به خیره شدن جغد به یه نقطه داشت

پ.ن۴ : امروز طغرل و دوو برره رو دیدم ( زیارتم قبول )  

       

  نظرات ()
۲۷۵- سید نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٤

امام حسین

بعد از ۲ روز که نتونسته بودم داوود رو ببینم ، دیشب بالاخره این افتخار نصیبم شد و دیدمش . خیلی خیلی دوسش دارم ، دیر پیش میآد آدم یه همچین دوستی پیدا کنه . میتونم بگم جای خالی برادر رو تو زندگیم پر کرده . ماجرایی که میخوام بگم ، یه پیش ماجرا داره که اول باید اونو تعریف کنم .   

همون شبی که من خواب امام حسین رو دیدم ، فردا شبش وقتی داشتیم از روبروی یه دکه ی روزنامه فروشی رد میشدیم ، چشمم افتاد به یکی از این عکسایی که از امام حسین میکشن ، منم چون هنوز تو جو معنویت بودم ، سریع رفتم ازش یه عکس گرفتم . وقتی با دوستام رفتیم کنار آب نشستیم ، موبایلمو در آوردم و عکسو نگاه کردم ، بعد موبایلو گرفتم طرف داوود و گفتم ببین عکس چه شکلی شده ! داوود یه نگاهی به عکس کرد و بعد روشو کرد به منو  گفت : برو خودتو اُس کن ، من که از حرفش تعجب کرده بودم گفتم : آخه واسه چی باید اُس ت کنم ، گفت : اونی که تو ازش عکس گرفتی ، سیاه و سفید بود . گفتم : برو چرت و پرت نگو ، تو عکس رنگیه ، اونوقت میگی سیاه و سفید بوده ، داوود گفت : این اون عکس نیست ، از وحید و محسن بپرس ! عکسو نشون وحید و محسن دادیم ، ولی اونا هم گفتن : این اون عکس نیست  ، گفتم : آخه چه دلیلی داره که دروغ بگم . داوود گفت : شرط می بندیم ، منم شرطو قبول کردم ولی دیگه پیش نیومد که بریم کنار اون دکه ی روزنامه فروشی و این ماجرا تا امشب به صورت علامت سئوال برامون مونده بود ، تا اینکه داوود دیشب واسه ی اولین بار منو سید صدا کرد و گفت : دیشب رفتیم دکه ی روزنامه فروشی و دیدیم عکسه سیاه و سفیده و دقیقا عین همون عکسیه که گرفتی . منم اصلا به عمق ماجرا فکر نکردم و گفتم یالا باید همه رو شام بدی  . داوود گفت : هرچی خواستی بهت میدم ولی خدا وکیلی اون دنیا دست مارو هم بگیر ، گفتم : خودتو لوس نکن ، پاشو برو شام بگیر بیار . داوود خیلی جدی گفت : باور کن جدی میگم ، دیشب یه خوابی دیدم که ... ( تو این لحظه اومد جلو پیشونی منو بوسید و گفت ) خواب دیدم که یه جایی بودم مثل قیامت ، ولی خیلی خیلی تاریک بود ، طوری که بدن خودمو نمیتونستم ببینم ، خیلی خیلی وحشتناک بود ، از ترس داشتم زهره  ترک میشدم و هی به خدا میگفتم ، ما که جوونیمون هیچ غلطی نکردیم ، تو پیری هم که عبادتتو میکردیم ، خلاصه از دنیا ثمر و بهره ای نبردیم ،پس چرا اینجا باید این بلا سرم بیاد . همینطور که داشتم واسه ی خدا درد دل میکردم ، دیدم یه نوری از دور داره بهم نزدیک میشه ، همینطور که نزدیکتر میشد ، اطراف رو هم با خودش نورانی میکرد ، یکم که دقت کردم ، دیدم تویی ( به اینجای خوابش که رسید ، من در حال کف کردن بودم ) وقتی به من رسیدی ، گفتم : حمید تو رو خدا به من کمک کن و از اینجا نجاتم بده ، ولی تو فقط بهم نگاه میکردی و هیچی نمیگفتی ، باز بهت التماس کردم و گفتم تو اینجا وضعیتت بهتر ازمنه ، تو رو خدا از منم شفاعت بکن ، ولی تو هیچ کاری نمیکردی . همینطور ازت نور میبارید ، طوری که به سختی میشد صورتتو دید . بعد از اینکه کلی بهت التماس کردم و فایده ای نداشت ، گفتم : حداقل به یه سئوالم جواب بده و برو ، همون وقت روتو به من کردی و با اشاره ی سر بهم فهموندی که بپرسم ، منم گفتم : حمید تو چیکار کردی که اینقدر اینجا نورانی شد وقتی اومدی‌ ؟ روتو به من کردی و گفتی : ببک ببک ببک ...

اینقدر خندیدم ، اینقدر خندیدم که دل درد گرفتم ، داوود و وحید بیشتر از من میخندیدن ، داوود در حال خندیدن گفت : وقتی این خوابو واسه ی وحید تعریف کردم ، اگه یکم بیشتر طولش میدادم گریه ش میگرفت . وقتی حسابی خنده هامونو کردیم ، داوود شروع کرد به تعریف کردن ِ عکس العملای بقیه ی دوستامون وقتی این خوابو واسشون تعریف کرده ، البته با تغییر شخصیت نقش اول خواب . بعد از اینکه حرفاش تموم شد گفتم : حالا بگو این خوابو کی واست تعریف کرده  و تو ضایع شدی ؟ یه نگاهی به من کرد و گفت :  دقیقا دست میذاری رو جاهایی که نباید بذاری . این خوابو خواهرم واسم تعریف کرد

  نظرات ()
۲۷۴- MP3 نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٤

امروز یه امتحان داشتیم که خدارو شکر فضایی نبود ولی از این حفظ کردنیا داشت که من اصلا اهلش نیستم ، واسه همین با کوله باری از تقلب رفتم سر امتحان ولی از بس مراقب بالا سرمون گذاشته بودن جرات نمیکردم تقلبامو در بیارم . تا اینکه با چند بار تکرار کردن این جمله (( ترس برادر مرگه )) به خودم اعتماد به نفس دادم و تقلبارو در آوردم و شروع کردم به استفاده کردن . تقلبا طوری بود که انگار دقیقا جزوه رو MP3 کردم ، یعنی همه ی سئوالایی که توی برگه بود ، جواباش روی تقلبای من بود ، البته در ۳ برگ با سایزهای ۲ سانتی متر در ۲ سانتی متر ( با فونت 0.5 نوشتم  ) . هر وقت جزوه مو به شکل MP3 در میآرم ، یاد تقلبی که ازم گرفتن میافتم  .

اگه یادت باشه دوران دبیرستان یه درس به اسم زبان فارسی داشتیم که مباحث کاملا چرت و پرتی داشت با یه سری تعریف و توضیحات مذخرف . منم همه ی جزوه ی معلمو رو برگه های ۲ سانتی متر در ۲ سانتی متر نوشتم ( تقریبا ۴ برگ شد ) و بردم سر امتحان ( البته اون امتحان پایان ترم بود ) . این برگه هارو من زیر پام ( یعنی سفید ران ) میذارم و از همون فاصله شروع به خوندن میکنم . خلاصه ، اون روز هم میخواستم تقلبارو از تو جیبم بذارم زیر پام که معلممون دید که من دستمو کردم تو جیبم . منم بدون اینکه تقلبارو بردارم ، دستمو از تو جیبم آوردم بیرون ولی بی فایده بود چون معلممون داشت میومد طرف من  . استرس اون لحظه اینقدر زیاد بود که اگه یکم بیشتر طول میکشید ، تمام موهام سفید میشد . معلممون اومد بالای سرم و گفت : دستتو باز کن ببینم ، منم با قیافه ای حق به جانب ، دستمو باز کردم و چون چیزی توش نبود ، لبخند رضایتی زدم ولی وقتی دستش رفت به طرف جیبم ، خنده رو لبم خشکید و یاد دعایی که معلم دینیمون یادمون داده بود افتادم و سعی کردم که از حفظ بخونمش ولی چون استرسم بالا بود ، اینطوری خوندم : (( وجعلنا من بینهم سداً ،  پس نمیبینند )) . یه ۲-۳ باری این جمله رو تکرار کردم ، غافل از اینکه این دعا رو حس بینایی تاثیر میذاره ، نه رو حس لامسه  

این بود که معلممون دستشو از تو جیبم آورد بیرون با کلی تقلب . بعد یه نگاهی بهشون کرد و این شکلی شد  و گفت : تو اگه نصف این زمانی که وقت گذاشتی واسه نوشتن این تقلبا ، می نشستی درستو میخوندی ، مطمئنا ۲۰ میشدی . من که در اون لحظاتِ بسیار سخت ، در این دنیای فانی سیر نمیکردم ، هیچ نگفتم ( این یه جمله رو با ادبیات حرفه ای نوشتم ) .

بعد از امتحان رفتم پیش معلممون ، چون احساس کردم که پاچه ش احتیاج به خاروندن داره  . معلممون در عین اینکه عصبانی بود ، ولی معلوم بود که ته دلش داره منو تحسین میکنه ، چون تو هر ۲ سانتی متری ، تقریبا مطالب ¼ جزوه ش وجود داشت . یکی از دلایلی که بهم ۱۰ داد همین بود ( خلاقیت بالا ) ، آخه با اون همه تقلب باید منو مینداخت .

پ.ن۱ : من تقریبا تو بیشتر یادداشتام به مظلوم بودنم اعتراف کردم ولی نمیدونم چرا هیچ کس باورش نمیشد ، تا اینکه این قرار باعث شد ۲ نفر متوجه بشن که من بچه ی مظلومی هستم . اون ۲ نفر ، یکیشون مرضیه خانم بود و یکی دیگه شون لیلای مهر

پ.ن۲ : از وقتی شنیدم که تهران هواش خیلی آلوده ست ، هی خدارو شکر میکردم که تهران نیستم ولی امروز استادمون ( که تو مرکز راهنمایی رانندگی اصفهان کار میکنه ) گفت : آلودگی اصفهان اگه بیشتر از تهران نباشه ، کمتر نیست ، فقط به علت اینکه رودخونه و فضای سبز زیادی داره ، تقریبا حجم آلودگی رو کاهش داده . واسه همین الآن دلم میخواد تو کهکیلویه و بویراحمد به دنیا میومدم 

  نظرات ()
۲۷۲- جغرافی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٦ آذر ۱۳۸٤

تو زندگیم ، هیچوقت از درس جغرافی خوشم نیومد ( به جز الان که Google Earth راه افتاده ) و این قضیه در دوران دبیرستان هم مستثنی نبود و با وجود اینکه فقط یه دونه درس جغرافی تو کل دوران دبیرستان داشتیم ، ولی بازم حوصله ی خوندن این درس مذخرف رو نداشتم .

یادمه ، وقتی معلممون امتحان میان ترم ازمون گرفت ، من و آرش خیلی خراب کردیم . و چون معلممون ، بیشتر وقتا شاس میزد ، تصمیم گرفتیم که نمره هامونو تغییر بدیم  .

اینطوری برنامه ریزی کردیم که بریم رو نیمکت جلو بشینیم ، تا وقتی که معلم ، پوشه شو میذاره رو میز ، تو یه فرصت مناسب ، پوشه رو برداریم و نمره هامونو ، آبرومندانه کنیم  . درصد ریسک این کار خیلی بالا بود ، چون  خیلی دیر پیش میآد که یه معلم جغرافی ، رو تخته سیاه چیزی بنویسه تا  روشو از بچه ها برگردونه . البته تنها دل خوشیمون به اُسکُل بودن معلم بود ، وگرنه مطمئنا این کار عملی نبود .

همونطور که حدس میزدیم ، معلم ، اصلا از روی صندلیش تکون هم نمی خورد ، هی خدا خدا میکردیم که حداقل روشو به سمت چپ بگردونه تا ما کارمونو بکنیم ، ولی انگار به جای معلم ، یه مجسمه جلومون گذاشته بودن که توانایی حرکت کردن نداره . تا اینکه بالاخره از جاش بلند شد و رفت به طرف تخته سیاه . منم از فرصت استفاده کردم و با خودکاری که دستم بود ، یه ۲-۳ تا دندونه به نمره م دادم  ، واسه ی آرش هم همینطور . و سریع پوشه رو بستم ، انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده  .

به مدت یک هفته با آرش خوشحال و خندان بویدیم که عجب کار با حالی کردیم و واسه ی هرکی میرسیدیم تعریف میکردیم ( این دیگه از بی تجربه گیمون بود ) . تا اینکه هفته ی بعد که دوباره جغرافی داشتیم ، دیدیم معلممون خیلی عصبانی اومد تو کلاس و به جای اینکه درس بده ، شروع کرد به نصیحت کردن ( همون وقت شستم خبردار شد که یکی لومون داده ) . بعد هم گفت : یکی رفته نمره های بچه هارو تغییر داده ، من یکی یکی نمره هارو میخونم ، هرکی نمره ش تغییر کرده ، بگه تا درستش کنم . آرش از بس حول کرده بود ، گفت : آقا نمره ی ما تغییر کرده !!!! محکم زدم تو پهلوش و گفتم : دیوونه ، هنوز که نمره هارو نخونده . معلممون گفت : نمره ت چند بوده ؟ آرش گفت :  ۵/۱۱  . معلممون نمره ی آرش رو درست کرد بعد شروع کرد اسمارو با نمره ها خوندن ، وقتی به من رسید ، با یه حالت شاکی و متعجبی گفتم : آقا نمره ی ما تغییر کرده !!!! معلممون گفت : چند بوده پسرم ؟ گفتم : نمیدونم ولی یادمه که خیلی کمتر از اینا بود ، معلممون گفت : مهم نیست ، میرم از تو برگه ی امتحانیت ، نمره تو میبینم

خلاصه که آخر نشد ما گل سرخو بو کنیم ( این یه تیکه از شعر مریم حیدر زاده بود که دلم میخواست بیارمش تو متن و تنها جایی که فکر میکنم با ربط تر بود ، همینجا بود )

این تنها مشکلی بود که بوجود آورده بودیم ، ولی پامون به دفتر باز نشد .

پ.ن۱ : امتحان فضایی یعنی اینکه از ۵ تا سئوالی که تو برگه هست ، ۲ تا شو باید ببریم خونه و بعد از ۴۸ ساعت ، حلشو واسه ی استاد ببریم

پ.ن۲ : از پریروز تا حالا ، به طرز فجیعی ، گردنم درد میکنه ، تا حدی که به سختی سرمو میچرخونم  ، فکر کنم سرماخورده  . اینو اینجا گفتم ، چون الآن کسی نیست که خودمو واسش لوس کنم ، تنها کسی که سراغ داشتم ، تو بودی

  نظرات ()
۲۷۰- شیرین یا تلخ نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٤

یه دخترعمو دارم به اسم شیرین که خیلی رومانتیکه ، یعنی یه جورایی تو یه عالم دیگه سیر میکنه . همینقدر در وصفش بگم که چند شب پیش بحث از بگوری برره بود که یهو شیرین گفت : وای این بگوری خیلی با احساسه ، شعراشم خیلی قشنگه . من که نتونستم خنده مو کنترل کنم ، یهویی منفجر شدم ، بقیه هم که منتظر یه جرقه بودن ، شروع کردن به خندیدن . دیگه همه تو فامیل به این خصوصیات شیرین واقفند و سعی میکنن چیزی نگن که ناراحت بشه ، چون خیلی حساسه . تنها کسایی که عین خیالشون نیست که شیرین چه خصوصیاتی داره ، من و پسر عموم ( امیر ) هستیم . یادمه یه بار با همین امیر رفتیم تو اتاقش و شروع کردیم باهاش شوخی کردن ، بعد از چند دقیقه دیدیم چراغو خاموش کرد ، بعد گفت : میدونین وقتی چراغو خاموش میکنم یعنی چی ؟ گفتیم : یعنی چی ؟ گفت : یعنی از اتاقم برید بیرون . امیر که شکه شده بود از این حرف ، گفت : میدونی بهترین لحظات عمرت کِی هستش؟ گفت : نه ، امیر گفت : وقتی جورابامو گرفتم زیر بینیت و تو داری نفس عمیق میکشی  .

البته الآن که دیگه حدودا ۲۰ سالش شده ، اخلاقش هم بهتر شده ولی هنوز همون حالت رومانتیکو داره . این مقدماتو گفتم که خصوصیات اخلاقیش بیاد دستت تا بتونم ماجرایی که خیلی وقت پیش واسم اتفاق افتاد رو تعریف کنم .

یادم نیست به چه مناسبت بود که خونه ی عموم ( پدر شیرین ) دعوت بودیم . منم اون موقع ها خیلی مظلوم بودم  ، البته الآن هم هستم ولی کسی باورش نمیشه  . خلاصه وقتی ما از در وارد شدیم ، شیرین رفت به مامانم گفت : زنعمو جون ، حمید به تکلیف رسیده ؟ مامانم گفت : آره عزیزم چطور مگه ؟  بعد دیدم شیرین اومد طرف منو گفت : کاش تو نیومده بودی  . خدارو شکر آروم گفت که کسی نشنید وگرنه آبروم میرفت . اون لحظه نفهمیدم واسه ی چی اینو گفته ولی وقتی رفت تو اتاقش و لباسشو عوض کرد تازه فهمیدم چرا اون حرفو بهم زده . آخه یه تاپ با یه شلوارک استرچ کوتاه پوشیده بود . و چون تو مدرسه هی تو گوششون خونده بودن که اینجور کارا بده ، اینم جو ِ معنویت گرفته بودتش و میخواسته یه بار هم که شده اسلامی عمل کنه و چون من باعث و بانی اسلامی شدنش بودم ، کاسه کوزه هاشو سر من خالی کرد .

البته بنده هم دست از کار نکشیدم و به محض اینکه از دوران مظلومیت در اومدم ، عقده های این چند ساله رو برای فامیل بازگو کردم  . الآن توی فامیل این جمله ( کاش تو نیومده بودی ) به کررات استفاده میشه و به صورت یه جک دراومده . بیشتر وقتا ، وقتی ۲ نفر میخوان با هم شوخی کنن ، میگن اصلا کاش تو نیومده بودی .

چند وقت پیشا واسه ی خودش گفتم که اون روز چی بهم گفته ، جالب اینجا بود که یادش نیومد که یه همچین حرفی زده باشه ، تازه کلی هم بهم خندید و گفت حتما حقت بوده که بهت گفتم ، منم گفتم : ضایع شدن من یه لحظه بود که تموم شد و رفت ولی الآن تو فامیل هر بار که این جمله به کار میره ، تو ضایع میشی  .

پ.ن : پسر عموم امیر ، الآن ۳۰ سالشه 

 

  نظرات ()
۲۶۹- آلودگی صوتی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٤

یا من خودم خودمو چشم کردم ، یا یکی منو چشم کرده !!!!! منظورم همین یادداشت قبلیه . تازه داشتم یکم ایمان میآوردم که یه اتفاقی واسم افتاد که دارم با سرعت نور مدارج کافر شدن رو طی میکنم .

۲ شنبه ی هفته ی پیش ، دقیقا شبی که یادداشت قبلی رو آپ کردم ، خواب دیدم که توی اتاقم بودم که یه صدایی از بیرون شنیدم ، رفتم درب اتاقمو باز کردم و به حال و پذیرایی یه نگاهی انداختم ، دیدم خونمون شده عین مسجد ، نه مبلی ، نه میزی ، نه تلوزیونی ، نه ضبطی ... ، بعد نگاهم افتاد به آشپز خونه ، یهویی دیدم یه آقایی ایستاده که صورتش دقیقا مثل این عکسایی بود که از امام حسین میکشن ، منم معطل نکردم و سریع رفتم دستشو گرفتمو زانو زدم و گفتم یا امام حسین ، منو هر چه زودتر از اینجا نجات بده !!!!! اون موقع درست نفهمیدم که واسه ی چی این آرزو رو کردم ، تا شب قبل از عید فطر ( یعنی پنجشنبه ای که گذشت ) 

و اما اتفاقی که میخوام دربارش صحبت کنم : من و داوود و وحید تو ماشین داوود نشسته بودیم و داشتیم میرفتیم باشگاه بیلیارد ، توی راه ، پشت چراغ قرمز پل فلزی پشت سر یه پژو GLX آلبالویی ایستادیم ، بعد از چند ثانیه دیدیم یه آقایی از تو همون ماشین زل زد تو چشمای ما ( من و داوود ) . به داوود گفتم این به کی نگاه میکنه ؟ گفت : اُسکله ، ولش کن . چراغ که سبز شد ، راه افتادیم ، حدودا یه ۲۰۰ متری که رفتیم ، دیدم پلاک اون پژو سبزه ( میدونی که یعنی چه ) همون وقت CD ای که واسه ی داوود از Shakira رایت کرده بودمو گرفتم تو دستم . دوباره ترافیک شد و ما دوباره پشت سر همون GLX ایستادیم . همین که ماشینمون ایستاد ، یه نفر از تو پژو پیاده شد و اومد به طرف ماشین ما . من CD رو تا کردم به حدی که دو لبش به اندازه ی یک سانتی متر فاصله داشت ولی نشکست  ( در نظر بگیر تو دل من چه حالی بود ) . همینطور که داشت به طرف ماشین ما میومد ، یهویی مسیرشو ۹۰ درجه تغییر داد و رفت به سمت یه زانتیا که یه زن و شوهر توش بودن ، منم از موقعیت استفاده کردم و CD رو شکستم و انداختم زیر کفپوش زیر پام . اون بی همه چیز وقتی کارش با زانتیاهه تموم شد ، اومد سمت ماشین ما و به من گفت که پیاده بشم  . منم پیاده شدم ، بعد بهم گفت برو بشین تو اون ماشین ( همون GLX ) اول فکر کردم که فقط منو گرفتن ، بعد دیدم یکی از اون بی پدر و مادرا هم نشست تو ماشین داوود . وقتی نشستم تو ماشین ، به اون بی شعوری که کنارم نشسته بود گفتم : عذر میخوام جرم ما چی بوده ؟ گفت : آلودگی صوتی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  گفتم : مگه چیکار کردیم ؟؟؟ گفت : صدای ضبطتون زیاد بود !!!!!!!!!!!!!!!!! من که داشتم از تعجب شاخ در میآوردم ، گفتم : ما داشتیم یه موزیک ملایم گوش میدادیم که حتی خودمونم به زور میشنیدیم ، تازه شیشه ها هم بالا بود . گفت : شیشه ها بالا بود ولی صدای دوپ دوپش میومد  . میخواستم بگم ، آخه ابله ، مهستی کی آهنگ دوپ دوپ دار خونده ( آخه ما داشتیم آلبوم جدید مهستی رو گوش میکردیم ) . گفتم : باور کنین صدا از ماشین ما نبوده  گفت : پس از ماشین کی بوده ؟ گفتم : منم نشنیدم ، آخه شیشه ها بالا بود . گفت : ولی ما شنیدیم ، از ماشین شما بود . من که دیدم حرف حساب حالیشون نیست ، رفتم رو فاز چرت و پرت گفتن . این بود که گفتم : ببینید ، این ماشینای سیستم دار ، صداش به صورت ۳ بعدی پخش میشه ، واسه ی همینه که جهت صدا مشخص نیست . اونم برگشت با یه لحن عصبانی گفت : یعنی میخوای بگی ما دراز گوشیم ؟  میخواستم بگم : دور از جون دراز گوش ، ولی گفتم : اختیار دارین ، این چه حرفیه ، مثل اینکه شما منظور منو بد برداشت کردین . من منظورم این بود که رو ماشین دوست من اصلا سیستم نصب نیست ، باور کنین همون ضبطیه که تو کارخونه روش میبندن . گفت : شما راننده بودی ؟ گفتم : نه گفت : شما مشکلی نداری ، دوستتون مشکل داره ، گفتم : پس چرا منو گرفتین ؟ گفت : شمارو با خودمون آوردیم که یهو دوستتون سر همکارمونو زیر آب نکنه . من که یکم خیالم راحت تر شده بود گفتم : حالا دارین مارو کجا میبرین ؟ گفت : میبریم فلکه ی فیض تا ماشینو از اونجا منتقل کنیم پارکینگ . اومدم بگم آخه واسه ی چی که یهو دیدم راننده سرعتشو زیاد کرد و مثل تو فیلمای اکشن از بین ماشیینا میگذشت تا برسه به یه پژو پرشیا ، اونی که کنار دستش نشسته بود گفت : مورد دارن ؟ راننده هه گفت : آره .  یکم دنبالشون کردیم ولی چون بهشون نرسیدیم ، دوباره برگشتیم فلکه ی فیض . اونجا دیدم کلکسیون ماشین درست کردن ، پر از جوونای هم سن و سال من بود که واسه ی هیچ و پوچ گرفته بودنشون . از ماشین پیاده شدم و رفتم به طرف داوود . گفتم چی شد ؟ گفت : سفت و سخت میخوان ماشینو بخوابونن . رفتم پیش اون کسی که مسئول این گنده کاریا بود و گفتم : آقا باور کنین صدای ضبط ما بلند نبوده ، اونم بدون اینکه به من نگاه کنه گفت : کاشف گفته که آلودگی صوتی ایجاد کردین . میخواستم بگم کاشف با تو با هم غلط کردین . ولی گفتم : چند لحظه تشریف بیارین ببینین که سیستم رو ماشین نیست . ولی اون انگار نه انگار که دارم باهاش حرف میزنم ، سرش عین Cow به یه طرف دیگه بود و اصلا به حرفای من گوش نمیداد . ولی منم از رو نمیرفتم و همینطور پشت سر هم حرف میزدم ، تا اینکه عصبانی شد و داد زد گفت : یه بار گفتم ماشین باید بره پارکینگ ، بگو چشم . منم یه چشم غره ای بهش رفتم که مطمئنا آب شد رفت تو زمین  . کسی که مسئول ثبت شماره های ماشین بود ، اومد و گفت که هر چی تو ماشین هست بردارین و ببرین . من سریع رفتم CD شکسته رو گذاشتم تو جیبم و بردم یه ۱۰ متر اون طرفتر انداختمش لای شمشادای کنار خیابون . وقتی برگشتم ، دیدم ۲ تا جعبه شیرینی که خریده بودیم با کاپشن داوود که تازه از خشک شویی گرفته بود ، دستِ وحیده و داوود داره با یه سرباز میره پارکینگ .

اینقدرعصبانی بودم که میتونستم با همین ناخنایی که واسه ی گیتار زدن بلند گذاشتم ، تیکه تیکه شون کنم . ولی تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که نظاره گر این باشم که بی گناه بی گناه دارن حالمونو شب عیدی میگیرن . وقتی داوود رفت ، من و وحید همونطوری با وسایل داخل ماشین ایستادیم کنار اون کثافتا . بعد وحید چون به اصفهان زیاد وارد نیست گفت : اینجا کجاست ؟ اومدم بگم فلکه ی فیض که یهو دیدم یه آقایی که کنار ما ایستاده بود پیش دستی کرد و گفت : فلکه ی فیض . بعد پشت سرش ادامه داد که : مگه بچه ی اصفهان نیستین ؟  وحید گفت : نه . همون وقت یه فکری به ذهنم رسید . منم خودمو زدم به غربتی بازی و گفتم اون دوستمون که رفت ، اصفهانی بود ، ما ۲ تا تو این شهر غریبیم . مرده وقتی اینو شنید گفت یه چند لحظه صبر کنید ، بعد رفت کنار یکی از این ریش قشنگا و گفت : من کاره ای نیستم ، به ایشون بگین . منم شروع کردم به ننه من غریبم بازی در آوردن و گفتم : ما تو این شهر غریبیم ، خیر سرمون  امشب داشتیم میرفتیم احیا !!!!!!!!!!!!!!!!!!  همین که من کلمه ی احیا از تو دهنم پرید بیرون ، اون ریش قشنگه که تا حالا به من نگاه نکرده بود ،‌ یه نگاهی به من کرد و گفت : راست میگی ؟ ( حالا منم تو اون موقعیت حساس ، یاد تبلیغ داروگر افتادم که وقتی میگه راست میگی ، بینی پسره دراز میشه ، نزدیک بود بخندم ، ولی جلوی خودمو گرفتم و )  گفتم : آره به جون آُدم ( مثل مهران غفوریان گفتم ) . اونم به اونی که مثل Cow بود دستور داد که با سربازی که کنار داوود بود تماس بگیرن و برشون گردونن . من که اون لحظه از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم ، رومو کردم به وحید و گفتم : درست شد وحید . وحید منو کشید کنار و گفت : آخه تو نمیگی احیا تموم شده ؟ گفتم : اینا با همین چیزا خر میشن ، فعلا که دیدی کلکم گرفت . گفت : من نزدیک بود بعد از اینکه تو گفتی میخوایم بریم احیا بزنم زیر خنده ولی جلوی خودمو گرفتم و یه جمله آماده کردم که اگه اون ریش قشنگه گفت : احیای چه وقته ؟ بهش بگم : این رفیق ما یکم حالش بده و داره هزیون میگه  . بعد از چند دقیقه داوود خوشحال و خندون برگشت و همگی منتظر شدیم که گواهی نامه شو پس بگیره . منو وحید تو ماشین نشسته بودیم که دیدم یه سرباز با سرعت دوید طرف ماشینو گفت : د لامذهب خاموش کن این ضبطو !!!!  گفتم : آخه آدم (نا) حسابی ، این LCD سمنده ، ضبطش بالاتره . وقتی دید ضایع شده ، گفت : آخه صداش میومد ، گفتم اون موقع هم همینطوری بهمون تهمت زدن .

داوود گواهی نامه شو گرفت و اومد و بالاخره ما راه افتادیم . توی راه جریانو واسه ی داوود تعریف کردم ، از بس خندید داشت دل درد میگرفت ، میگفت تو چطوری به ذهنت رسید که بگی ما داشتیم میرفتیم احیا ؟ گفتم : خوب حمید و رومینا که میگن همینه دیگه  .

وقتی این اتفاق واسم افتاد ، یادم افتاد به حاجتی که از امام حسین خواستم ، و الآن میفهمم که چرا گفتم منو از اینجا ( ایران ) نجات بده . از پنجشنبه تا حالا خیلی احساس بد بختی میکنم ، امیدوارم هرچه سریعتر دعام مستجاب بشه .

پ.ن : اگه یکم دیر میآم کامنت میذارم ، مال اینه که هفته ی دیگه میان ترمام شروع میشه . ببخشید

  نظرات ()
۲۶۷- فلسطین نویسنده: حمید و ... - شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٤

شنبه ی هفته ی پیش ، مثل هفته های قبل ، راس ساعت ۸:۱۵ دقیقه دانشگاه بودم . دم در ورودی دانشگاه ، دیدم کسایی که بلوزای مارکدار پوشیدنو ، میگیرن . حتی یه بنده خدایی که نصف تک پوشش نارنجی بود و نصف دیگه ش مشکی بود رو گرفته بودن و ازش میپرسدن که این آرم چیه ؟  من از خودم پرسیدم ، دوباره کی میخواد بیاد تو دانشگاه که اینطوری گیر میدن .

از اونجایی که بلوز من نه مارک داشت و نه آستین کوتاه بود ، به راحتی از درب ورودی عبور کردم . البته اگه نصف آستین هم پوشیده بودم ، بهم گیر نمیدادن ، آخه تریپم مهندسی بود ( این موضوع برمیگرده به اون کارت پستالایی که من هر هفته واسه ی خودم میفرستم  ) . من به طرف دانشکده مون حرکت کردم و سر کلاسم حاضر شدم . تقریبا ساعت ۱۲:۳۰ بود که یکی از دوستام ( سپهر ) گفت : چه خبر از فنی ۱ ؟ 

گفتم : الآن تقریبا یک سالی میشه که پامو توش نذاشتم

سپهر گفت : منظورم همین الآن بود

گفتم : مگه چی شده ؟

گفت : فنی ۱ رو زدن درب داغون کردن ، برو از پنجره ببین چقدر دانشجو جلوش ایستاده

من که داشتم از تعجب شاخ در میآوردم ، سریع رفتم به طرف یکی از پنجره های فنی ۲ و از اونجا دیدم یه جمعیت عظیمی ایستادن جلو فنی ۱ . از سپهر پرسیدم : چی شده ؟

گفت : درب ورودی دخترا و پسرای فنی ۱ رو جدا کردن . دانشجو ها هم عصبانی شدن و همه ی شیشه های فنی ۱ رو شکستن .

متاسفانه چون تا ساعت ۱۶:۳۰ کلاس داشتم ، زودتر از اون نمیتونستم برم ببینم که چی شده . ولی وقتی کلاسام تموم شد ، سریع رفتم به طرف فنی ۱ . چیزایی که میدیدم باورم نمیشد

همه ی شیشه ها رو شکسته بودن ، تمام تخته پاک کنا توی محوطه ی بیرون دانشکده پخش بود ، معلوم بود که بیشتر شیشه ها رو با تخته پاک کن شکستن ، ۳-۴ تا صندلی هم تو ی محوطه دیده میشد که دورش پر از خورده شیشه بود . در نظر بگیر ، اون صحنه ای که صندلی رو از تو شیشه ی طبقه ی سوم پرت کردن پایین  ، حتما خیلی با حال بوده . یه صحنه ی خیلی جالبی که دیدم ، کولر هایی بود که از طبقه های بالا انداخته بودن پایین . احتمالا چون دیدن که دانشکده فن کوئل داره ، گفتن دیگه کولر به دردشون نمیخوره  . اینا صحنه های خارج از دانشکده بود . ولی صحنه های داخل دانشکده ، خیلی افتضاح تر بود ، تمام سقفهای کاذب رو شکسته بودن ، شیشه های گروه کامپیوترو شکسته بودن و مدارکشو پاره کرده بودن و ریخته بودن بیرون  . بچه ها حتی به آب سرد کنا هم رحم نکرده بودن و همه رو کنده بودن و یه ۱۰ متری اون طرفتر انداخته بودن . کندن آب سردکنا باعث شده بود که لوله های آب بپکه  ، واسه ی همین کنار هر آب سردکن ، یه فواره هم درست شده بود . بیشتر تخته سیاه ها کج بودن . اگه بخوام تو یک کلمه دانشکده رو توصیف کنم ، باید بگم : فلسطین .

اگه این صحنه هارو با چشم خودم ندیده بودم ، عمرا باور نمیکردم . حالا باز خوبه عکساش هست که بتونم بهشون استناد کنم ، وگرنه مطمئنا تو هم باورت نمیشد . البته خبر گذاری مهر ، حرفای منو تصدیق میکنه ولی شنیدن کی بود مانند دیدن . من نمیدونم این امیری ( رئیس دانشگاه ) با چه رویی ، اینارو تکذیب میکنه . اگه تو این۵-۶ هزار تا دانشجویی که اونجا جمع بودن ، فقط ۱۰۰۰ تاشون موبایل دوربین دار داشتن ، و فقط ۵۰۰ تاشون اقدام به عکاسی کرده باشن و هرکدوم فقط ۵ تا عکس گرفته باشن ، الآن ۲۵۰۰ تا عکس هست که بشه حرفای امیری رو کشک دونست  ( قابل توجه دوستانی که اطلاع ندارن ، باید بگم که جمعیت دانشگاه ما ۳۲ هزار نفره که جمعیت ۵-۶ هزار نفر ، به راحتی ظرف ۱۵ دقیقه کنار هم جمع میشن )

فردای اون روز ( یعنی یکشنبه ی هفته ی پیش ) وقتی وارد دانشگاه شدم ، تو بُرد کنار حراست ، آدرس این وبلاگو دیدم ، که پایینش نوشته بود " مشاهده ی اعتراضات دانشجویان " ، واقعا خیلی جرات میخواد که تو یه همچین بردی ، یه همچین اعلامیه ای بزنی . یه چیز دیگه اینکه همه چی به روال عادی خودش برگشته بود ، یعنی دیگه به آستین کوتاه ها و لباسای مارکدار گیر نمیدادن ، همینطور درب ورودی دخترا و پسرا یکی شده بود ، ولی از اون جالبتر اینکه همه ی شیشه ها عوض شده بود ، کولرها سالم سرجاشون بودن ، سقفا ترمیم شده بودن ، تخته سیاه ها سرجاشون بود ، یعنی شب قبلش به حالت آماده باش کامل بودن  .

این کار ِ بچه های فنی باعث شد که بقیه ی دانشکده های دیگه مثل : دانشکده ی علوم پزشکی ، هنر و ادبیات هم  فیض ببرن .  

چون تو دانشکده ی ما هیچ دختری نیست ، احتمالا اگه همینطور پیش میرفت ، درب ورودی پسرا رو با مردا جدا میکردن  .

پ.ن۱ : عکس آرمان ( یادداشت ۲۶۴ )

پ.ن۲ : عکس اسکلا ( یادداشت ۲۶۱ )     

  نظرات ()
۲۶۱- اُسکلا نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٤

امسال قبل از اینکه بریم شمال ، یکی از دوستای دوستام پیشنهاد داد که بریم ویلاشون تو اُسکلا و بعد از اونجا بریم شمال ( چون از اونجا تا شمال ، یک ساعت و نیم راهه ) . ما هم دعوتشو قبول کردیم و راه افتادیم به سمت اُسکلا . این دِه تقریبا ۲۰ کیلومتر بالای تونل کندوانه و زادگاه ناطق نوریه . درواقع اگه بخوایم اسم درستشو بگیم ، باید بگیم ناطق اُسکلایی نوری . خودش هم پنجشنبه و جمعه با خانواده اومد اونجا . ویلاش دقیقا چسبیده به قبرستون اُسکلا .  تو این دِه هیچ مغازه یا نون وایی وجود نداره  و ما تمام وسایلی که مورد نیازمون بود ، از تهران خریدیم و بردیم . نزدیکترین مغازه ای که وجود داشت ، ۲ تا ده پایین تر ، کنار ده یوش ( زادگاه نیما یوشیج ) بود . 

ما همه ی این مشکلاتو به جون خریده بودیم که بتونیم یه چند روزی از دود و آلودگی دور باشیم . و خوشبختانه به هدفمون هم رسیدیم ، چون اونجا اینقدر هوا صاف و پاک بود که وقتی نفس میکشیدی ، احساس میکردی تمام نایژه هات دارن ازت تشکر میکنن . من تو این بیست و دو سالی که از زندگیم میگذره ، تا حالا شب رو به معنای واقعی درک نکرده بودم . اونجا وقتی هوا تاریک میشد ، دیگه هیچ صدایی از هیچ کجای ده نمیشنیدی ، حتی یه دونه چراغ هم روشن نبود ( به جز چراغای ویلای ما و ۲ تا چراغی که وسط ده کار گذاشته بودند ) . آسمون اونجا مشکی مشکی بود ، طوری که همه ی ستاره هایی که تا حالا تو کتابا خونده بودیمو تونستم ببینم ( ستاره ی شمال ، خوشه ی پروین ، W ) .

ما هر شب ، حدودا نزدیکای ساعت یک که میشد ، پتوها و پشتی هامونو برمیداشتیمو میرفتیم تو ایوون ، تا هم از سکوت اونجا لذت ببریم و هم از هوای صافش . معمولا اسماعیل ( یکی از دوستام ) خیلی آروم شروع میکرد به زمزمه کردن یکی از شعرای شجریان و همه ی بچه ها میرفتن تو حس . آخرین شبی که اونجا بودیم ، مثل همیشه بساطمونو آوردیم تو ایوون و شروع کردیم به استفاده کردن از طبیعت . اسماعیل هم واسمون میخوند ، وقتی خوندنش تموم شد ، تقریبا همه ی بچه ها به حالت نیمه خواب بودن . نمیدونم چرا این فکر به ذهنم رسید که ...

با شتاب پتو رو زدم کنار و با صدای تقریبا بلندی گفتم : وااااای رُتیل . بعد از جایی که خوابیده بودم پریدم بالا و به طرف مخالف فرار کردم . با این عکس العمل من ، اسماعیل هم پتوشو زد کنار و همراه من شروع کرد به دویدن ، داوود هم سریع بلند شد و به طرف چراغ دوید تا روشنش کنه ، وحید که هاج و واج مونده بود ، از ایوون پرید پایین و منتظر بود ببینه چی میشه ، داداش وحید ( فرید ) هم با اون هیکل غول مانندش از جاش بلند شد و شروع کرد به گشتن دنبال رتیل ، دوست داداش وحید ( یا همون صاحب ویلا ) هم رفت کمک فرید تا رتیلو پیدا کنن . همینطور که داشتن میگشتن ، گفتم : بچه ها جون ، بی ادبیه ، با عرض شرمندگی من دستشویی داشتم ، دلم نیومد شمارو بیدار نکنم ، حالا دیگه میتونین بخوابین ، بعد در حالی که قاه قاه میخندیدم ، به طرف دستشویی حرکت کردم  . از اونجایی که دستشوییشون بیرون از ساختمان بود ، وقتی اومدم بیرون ، دیدم بچه ها همه ی پتو ها و پشتی هارو بردن تو و در رو هم قفل کردن  . تازه یه نوار هم گذاشتن ، و دارن باهاش میرقصن . یکمی فکر کردم و بعد رفتم کنتور برقو زدم  . تمام چراغا و صد البته ضبط خاموش شد . چند ثانیه ای نگذشته بود که صاحب ویلا که اونم اسمش حمید بود ، اومد گفت : چیزایی که تو یخچاله از بین میره ، منم گفتم : اونش دیگه به من ربطی نداره . 

حالا باید فکر گرم کردن خودمو میکردم ، یه گاز پیکنیکی خیلی کوچیک تو حیاط توجهمو جلب کرد ، سریع رفتم به طرفش و آوردمش تو ایوون ، حالا مشکل اینجا بود که چه جوری روشنش کنم . یادم افتاد که کبریت کنار منقله ، سریع رفتم کبریتارو آوردم ولی از بد شانسی من ، فقط یه دونه توش بود و اون یه دونه هم به اندازه ی کافی گوگرد نداشت . یکم بیشتر فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که شاید هنوز ذغالایی که تو منقل بوده روشنه ، دوباره رفتم به طرف منقل و دیدم حدسم درست بوده ، اون یه ذره گوگردی که به چوب کبریت بود رو چسبوندم به ذغال روشن ، و بالاخره کبریت روشن شد . سریع رفتم گاز پیکنیکی رو روشن کردم و نشستم کنارش . یه ۵ دقیقه ای که گذشت یهو به این فکر افتادم که نکنه این گازش تموم بشه ، واسه ی همین رفتم یه چند تا ذغال آوردم گذاشتم رو پیکنیکی که اگه احیانا گاز تموم شد ، یه آتیش درست و حسابی راه بندازم . ولی چون میخواستم جلب توجه کنم و به دوستام بفهمونم که سردم نیست ، به محض اینکه ذغالا روشن شد ، بقیه ی ذغالارو هم آوردم و به مقدار خیلی زیادی روشون نفت ریختم و روشنشون کردم  . با این کارم ، همه ی دوستام اومدن کنار پنجره که ببینن این نور مال چیه . و وقتی دیدن که من نه تنها سردم نیست ،  از اونایی هم که تو اتاقن گرمترم ، درو باز کردن . جالب اینجا بود که تو این مدتی که بیرون بودم ، حتی یک بار هم نگفتم درو باز کنین . فقط وقتی کنتور برقو زدیم ، دیدم همه ی بچه ها دارن بهم میخندن ، گفتم : چی شده ، گفتن برو تو آینه یه نگاه به خودت بنداز ، وقتی رفتم خودمو دیدم ، دیدم صورتمو دوده گرفته و مثل عمو نوروز شدم . ولی به خندیدن اون چند دقیقه ی اولش می ارزید .

پ.ن۱ : عکس این قسمتو بعدا میذارم 

  نظرات ()
۲۵۷- پررویی تا چه حد ؟ نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٤

از این ترم ، واسه ی کامپیوترای دانشگاهمون تعریف کردن که اگه بدهی کاملا صفر بود ، فایلمون باز بشه ( یعنی اگه حتی ۲۰۰ تا تک تومنی هم بدهکار باشی ، واست کارت صادر نمیشه ) .

شهریه ی ترم تابستونم ۱۳۰ هزار تومن شده بود . و از اونجایی که من از این قانون خبر نداشتم ، ۱۰۰۰۰۰ تومن ریختم به حساب که ۳۰ هزار تومن بقیه شو ترم بعد بدم . وقتی فیش شهریه رو بردم تو دانشکده ( فنی ۲ ) که به شماره ی دانشجوییم واریز بشه ، دیدم مسئولای امور شهریه مونو عوض کردن و به جاش ۲ تا دختر آوردن . فیشمو دادم دست یکیشون ، تا وارد کامپیوتر کنه ، ولی چون کامپیوترا از شبکه قطع بود ، بهم گفت برم و ۲ ساعت دیگه بیآم تا وارد کنه . منم رفتم سر کلاس و بعد از کلاس دوباره اومدم امور شهریه تا فیشمو وارد کنه . رفتم طرف اونی که فیشو داده بودم بهش و گفتم : میخواستم شماره ی فیشمو وارد سیستم کنید . دختره گفت : وارد کردم . بعد فامیلیمو پرسید تا فیشو بهم نشون بده ، فامیلیمو که گفتم ، گفت : سید حمید ؟ با تعجب گفتم : بله ، آخه واسم جالب بود که تو این فرصت کوتاه اسم کوچیک منو حفظ شده . اونجا یادم افتاد به یکی از (((استادامون))) که از جلسه ی دوم به بعد ، بچه هارو به اسم و فامیل میشناسه .

تقریبا ۲-۳ هفته بعد وقتی دیدم که کارت ورود به جلسه واسم صادر نشده ، رفتم ۳۰ هزارتومن بقیه ی پول رو ریختم به حساب ، تا فایلم باز بشه . این بود که دوباره رفتم امور شهریه تا مبلغ فیش ، به شماره ی دانشجوییم واریز بشه . منتها این بار همون آقایی که قبلا تو امور شهریه بود ، پشت میز نشسته بود . فیشو دادم بهش تا وارد کامپیوتر کنه ، ولی چون شبکه قطع بود ، گفت ۲ ساعت دیگه برگردم تا وارد کنه . منم مثل دفعه ی قبل رفتم سر کلاس و بعد از کلاس اومدم تو امور شهریه تا فیشمو واریز کنم ؟  وقتی رفتم ، دیدم همون دختری که دفعه ی اول فیشو بهش داده بودم ، اونجاست . بهش گفتم : می خواستم ببینم فیشم واریز شده یا نه ؟  گفت : دوباره پول ریختین به حساب ؟  گفتم : بله . رفت سر فیشا و شروع کرد به گشتن ، من منتظر بودم که اسم و فامیلمو بپرسه ، ولی نپرسید  . با خودم گفتم عجب آدم با هوشیه ، چطوری اسم این همه مراجعه کننده رو حفظ میکنه . خلاصه تو این فکرا بودم که گفت : فیشتون اینجا نیست ، باید برین فنی ۱ . منــم تشکر کردم و داشتم مــیرفتم بیرون که یــهویی گفت : ببخشید !!  گفتم : بفرمایین . گفت : من شماره تونو از روی فیش برداشتم و زنگ زدم خونتون ، یه بار مادرتون گوشی رو برداشت ، یه بار خواهرتون ، یه بار هم پدرتون !!!!!!!!!!!!!!

همونطور که تو خط بالا می بینی ، من این شکلی ↑ شدم ، بعد می خواستم از ته دل بخندم ( مثل مهران غفوریان ) ، آخه معمولا تا این حد پررویی رو فقط تو فیلما دیده بودم ، باورم نمیشد که واقعیت داشته باشه . ولی اگه میخندیدم فکر میکرد خوب کاری کرده و باز تماس میگرفت . هرچند اگه باز هم تماس میگرفت ، من گوشی رو بر نمیداشتم ، چون تو خونه ، تنها کسی که به تلفن جواب نمیده منم ( چون اگه کسی باهام کار داشته باشه ، با موبایلم تماس میگیره ) . از یه جهت دیگه خوشحال بودم که شماره ی موبایلمو تو فیش ننوشته بودم ، وگرنه بیچاره بودم . اونجا بود که فهمیدم ، باهوش نبوده ، فقط اسم و شماره ی منو حفظ کرده . همه ی این فکرا ،در عرض چند صدم ثانیه از ذهنم گذشت ، بعد سعی کردم قیافمو این شکلی کنم  ، با یه لحن خیلی تندی گفتم : کاری داشتین ؟ گفت : کار خاصی که نه ، فقط میخواستم باهاتون صحبت کنم  . با لحن یکم تندتر گفتم : در چه مورد ؟؟؟ گفت : آخه ، آخه ... هیچی . گفتم : تلفن ما شماره میندازه ، لطفا دیگه مزاحم نشید . بیچاره سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت .

این اتفاق منو یاد چند تا خاطره در همین مورد انداخت که بعدا تعریف میکنم ، ولی هیچکدومشون به اندازه ی این ، پررو نبودن  .

بنده ی خدا نمیدونست که من توقعم تو انتخاب ، رفته بالا ( در واقع یکی رو انتخاب کردم که بعید میدونم ، کسی بتونه رو دستش بلند بشه ) .  

 

   

  نظرات ()
۲۵۳- کابل کامپیوتر نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٤

پنجشنبه ی هفته ی پیش ، حدودا ساعت پنج و نیم عصر بود که از حمام اومدم بیرون . دیدم بابام خوابه خواب ، مامانم هم رفته دنبال خواهرم که از سر کلاس بیارتش . همینطور که با حوله میتابیدم که خشک بشم ، احساس کردم یکی داره کلید میکنه تو در . اول فکر کردم مامانمه ، ولی وقتی دیدم در باز نشد و هنوز صدای امتحان کردن کلیدای مختلف میآد ، سریع رفتم پشت در و از ((چشمی)) به بیرون نگاه کردم  . چیزی رو که میدیدم ، باورم نمیشد . آخه ۲ تا از افغانی هایی  که این مدت داشتن خونه ی همسایه ی زیریمونو پکیج میکردن ، داشتن کلیدهای مختلفو تو درب ما امتحان میکردن . 

اون لحظه هم ناراحت بودم و هم خوشحال . ناراحتیم که معلومه واسه چی بود ولی از این خوشحال بودم که بالاخره دزد رو از نزدیک دیدم  . ایمنی درب رو خیلی آهسته بستم و رفتم دنبال یه چوبی ، چیزی بگردم که یه کتکاری درست و حسابی راه بندازم . هر چقدر گشتم ، چوب پیدا نکردم ، این بود که تصمیم گرفتم که از کابل برق کامپیوتر استفاده کنم (‌ آخه اون سرش که میخوره تو پریز ، جون میده بزنی تو سر یکی ) . به یه دستم کابل کامپیوتر بود ، اون دستمم یه چاقوی کوچیکه ۳۰ سانتی . اینطوری برنامه ریزی کرده بودم که به محض اینکه درو باز کردم ، با کابل کامپیوتر میزنم تو سر اولی ، اگه دومی ترسید و فرار کرد که هیچ ولی اگه اومد جلو ، با چاقو کوچیکه میترسونمش .

سریع رفتم پشت درب و آروم ایمنی رو باز کردم ، و واسه ی آخرین بار از چشمی درب ، به دزدا نگاه کردم که موقعیتشونو چک کنم . تو لحظه ای که میخواستم درو باز کنم ، یه نفر از پایین صداشون زد و گفت : کجا رفتین ؟ اونی که داشت به در ما ور میرفت ، گفت : مگه نگفتی طبقه ی سوم ؟ صدایی که از پایین میومد ، گفت : یه طبقه زیاد رفتین !!!  دو نفری که پشت درب ما بودن ، یه نگاه به همدیگه کردن و زدند زیر خنده و به همدیگه گفتن : خوب شد کسی تو خونه نبود . با خودم گفتم : خدا رحمتون کرد وگرنه الان جای کابل کامپیوتر روی سرت در اومده بود .

نتیجه ی اخلاقی که میشه از این یادداشت گرفت ، اینه که از کابل کامپیوتر هم میشه به عنوان سلاح سرد استفاده کرد .

( به قول بچه ها : ) پ.ن : ۱۳ عدد نحصیه .  

 

  نظرات ()
۲۴۹- غرضی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٤

دوران دبیرستان ، همیشه پنج شنبه ها ورزش داشتیم ، و به علت کوچیک بودن مدرسه مون ، میرفتیم تو یکی از ورزشگاه های سطح شهر .

هرکس یه رشته ی خاص رو انتخاب میکرد و شروع میکرد به بازی کردن . منم چون به فوتبال علاقه ی زیادی داشتم ، همیشه میرفتم پیش کسایی که فوتبال بازی میکردن . بچه هایی که رشته ی فوتبالو انتخاب میکردن ، همه دور هم جمع میشدن و سه تا از بهترین بازیکنا ، یارکشی میکردن .

از اونجایی که من استعداد قابل توجهی در گل زدن به تیم خودمونو داشتم ، همیشه آخر کار منو انتخاب میکردن . ولی هیچوقت جرات نمیکردن که منو انتخاب نکنن ، چون میدونستن بازیشونو به هم میریزم ، تازه چون آرش بازیش خوب بود ، پارتی من میشد و به سر گروه تیم میگفت که منو انتخاب کنه . یادمه یه بار که منو انتخاب نکردن ، توپشونو شوت کردم تو رودخونه  ، تقریبا یه یک ساعتی الاف شدن تا یه توپ دیگه گرفتن . البته منم به مدت یک هفته دم دفتر بودم  .

یه بار که داشتیم بازی میکردیم ، طبق معمول ، توپ که اومد دست من ، به جای اینکه دفاع کنم ، حول شدم و زدم تو گل خودمون . یکی از هم تیمی هام  اومد جلو و یه فحش بدی به من داد  . 

اول من یکم در مورد خصوصیات این همکلاسیم بگم ، بعد درباره ی برخوردی که من باهاش کردم توضیح میدم . ایشون فامیلیش غرضی بود که پسر برادر وزیر سابق پست و تلگراف و تلفن بود . با هیکلی شبیه فیل ولی قد متوسطی داشت . البته با اون همه اضافه وزنی که داشت ، خیلی خوب بازی میکرد . حالا ادامه ی ماجرا :

من که دیدم تو اون لحظه یارای مقابله با این کوه گوشتی رو ندارم ، به گفتن : " خودتی " اکتفا کردم و از بازی اومدم بیرون . بعد نشستم به فکر کردن که چه طوری از پس غرضی بر بیام . بعد از چند دقیقه ، به نتیجه ی مورد نظرم رسیدم . آرش رو صدا کردم و گفتم تو بیا شاهد ماجرا باش که بعد به بقیه بگی ، تا درس عبرتی براشون بشه  . 

غرضی هنوز داشت فوتبال بازی میکرد . من آروم آروم رفتم پشت سرش و یک لگد محکم کشیدم زیر پشتش  . اینقدر این بشر تپل بود که من به سختی پامو کشیدم بیرون . از شدت ضربه ، ناخود آگاه تمام عضلات بدنش منقبض شد و ۱۸۰ درجه چرخید که ببینه این ضربه رو کی بهش وارد کرده ، وقتی دید که منم ، خواست بدوه به طرف من  که من بهش گفتم یه لحظه صبر کن ، جالب بود که اونم مثل تام و جری - (که موشه به گربه میگه یه لحظه صبر کن ، گربه هم می ایسته تا ببینه موشه چی میگه ، اونوقت موشه یه کاری میکنه که لج گربه رو بیشتر در میآره ، بعد دوباره شروع به دویدن میکنه) - ایستاد تا من حرفمو بزنم . منم بهش گفتم : تو غلط کردی که به من فحش دادی ، بی تربیت . بعد ۲ تا پا داشتم ، ۲ تا پا هم از آرش غرض گرفتم و شروع به دویدن کردم . خوشبختانه اینقدر چاق بود که عمرا به پای من نمیرسد .

همینطور که میدویدم ، یه نگاه به آرش کردم ، دیدم از خنده روده بر شده . خلاصه تا یه چند وقتی تو کل مدرسه پیچیده بود که غرضی از حمید کتک خورده ( این یکی رو دیگه مدیون آرش بودم ) .

البته الآن که فکرشو میکنم ، میبینم ، واقعا نامردی کردم که از پشت سر حمله کردم ، ولی خوب ممکنه تو اون موقعیت ، اگه هرکس دیگه ای هم بود همین کارو میکرد . 

  نظرات ()
۲۴۷- عمو پورنگ نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٤

Purang

تنها دختر خاله ی من ( پردیس ) حدودا ۱۰ - ۱۱ سالشه ، یعنی تازه میره کلاس پنجم .

تقریبا یک ماه پیش وقتی داشته برنامه ی عمو پورنگ رو تو جام جم میدیده ، آخر برنامه شماره تلفنو بر میداره و همون موقع زنگ میزنه به جام جم ، و میگه :

سلام ، من تازه از آلمان اومدم ، میخواستم تو برنامه تون شرکت کنم . خانمی که داشته باهاش صحبت میکرده سن و سالشو میپرسه و میگه شماره تلفنتونو بده تا باهات تماس بگیریم . وقتی خالم میآد خونه ، پردیس ماجرا رو واسه مامانش تعریف میکنه ، ولی متاسفانه خالم حسابی دعواش میکنه و علت دروغ گفتنشو ازش میخواد . پردیس هم میگه :  آخه فقط کسایی رو تو برنامه شون دعوت میکنن که از خارج اومده باشن ، منم دوست داشتم عمو پورنگو از نزدیک ببینم .

خالم با خودش میگه کسی حرف این بچه رو جدی نمیگیره ، مطمئنا واسه دلخوشیش گفتن شماره تلفن بده . بعد از گذشت ۲۰ روز ، از جام جم زنگ میزنن خونه ی خالم و میگن دخترتونو ساعت ۱۲ روز یکشنبه بیارین صدا سیما . خالم با شرمندگی ، میگه : باید ببخشید ، دختر من چون خیلی عمو پورنگو دوست داره و میخواسته از نزدیک ببینتشون ، اون دروغو گفته . خانمی که پشت خط داشته با خالم صحبت میکرده میگه : اشکالی نداره ،ما چون دیدیم  پشت تلفن خیلی خوب صحبت کرد دعوتش کردیم . 

خلاصه ، خالم بعد از نصیحتای مادرانه ، پردیسو میبره جام جم تا تو برنامه ی عمو پورنگ شرکت کنه . ما هم اینجا دیدیمش ، اینقدر با حال جواب عمو پورنگو میداد که عمو پورنگ بیشتر از اون سئوال میکرد ( راستشو بخواین ، من زیاد از عمو پورنگ خوشم نمیومد ، ولی نمیدونم چرا بعد از این برنامه یه جورایی داره ازش خوشم میآد ) .

اولش تعجب کردم که چه شکلی این دروغ به ذهن کوچیکش خطور کرده ولی بعد به این نتیجه رسیدم که هر چی باشه دختر خاله ی خودمه  .        

  نظرات ()
۲۴۳- موتوری نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٤

Motocycle

شنبه ی هفته ی پیش ( یعنی شب قبل از آخرین امتحانم ) همه ی فامیل تو باغ عموم دعوت بودیم . منم چون واسه امتحان خونده بودم ، تصمیم گرفتم که با خانواده برم خوش بگذرونم . ساعت ۸:۳۰ شب بود که به طرف باغ حرکت کردیم ( باغشون تو جاده ی اصفهان نجف آباده) . نزدیکای کهریزسنگ که رسیدیم ، یه موتوری از تو فرعی اومد جلو ماشین ما  . قبل از ترمز ، ۱۰۰(Km/h)  سرعت داشتیم ، وقتی بابام پاشو گذاشت رو ترمز ، سرعت رسید به ۷۰ تا ، ولی دیگه خیلی دیر شده بود ، چون ما با همون سرعت ۷۰ تا زدیم به پشت موتوریه .

صحنه ای که جلوی چشمام اتفاق افتاد رو نمیتونستم باور کنم ، بیشتر مثل این فیلم آمریکایی ها بود که پر از بدل کاره . وقتی با اون سرعت زدیم بهش ، متوریه ، افتاد رو کاپوت ماشین و به شدت کمرش با شیشه ی ماشین برخورد کرد ، بعد پرت شد ۲۰ متر جلوتر از ماشین ، موتورشم بدون سرنشین یه مسیری رو طی کرد و افتاد تو جوب .

مامانم که از ترس شوکه شده بود ، بدون اینکه از جاش حرکت کنه ، ناباورانه دور و برشو نگاه میکرد . من که کاملا زبونم بند اومده بود ، از ماشین پیاده شدم و رفتم به طرف موتوریه . یهویی دیدم موتوریه بلند شد ایستاد و شروع کرد به راه رفتن . من که از تعجب شاخام داشت میزد بیرون ، رفتم طرفشو گفتم : خوبی ؟ طوریت که نشده ؟ موتوریه گفت : نه !!!!  بعد بابام اومد کنارشو ، گفت چرا اینطوری اومدی وسط خیابون ؟ موتوریه گفت : ترمزم بریده بود . در حین حرف زدن بودیم که یهو دیدیم حدودا ۲۰ تا دهاتی ریختن دورمون و دارن بدجور نگامون میکنن . راننده موتور گفت : تقصیر من بوده ، اجازه بدین برن . ما هم وقتی مطمئن شدیم که سالمه ، راه افتادیم . جالب اینجا بود که کلاه کاسکت هم نداشت  .

تو اون لحظه ای که زدیم به موتوریه اول به مامانم فکر میکردم که تا آخر عمر این صحنه یادش نمیرفت و افسردگی شدید پیدا میکرد ، بعد به بابام فکر کردم که اگه یهو خدای نکرده از ترس سکته میکرد ، چی میشد . آخر کار هم به خونواده ی موتوریه .

راستی خواهرمو یادم رفت ، وقتی بعد از تصادف راه افتادیم به طرف باغ ، دیدم خواهرم یواش یواش داره گریه میکنه ، منم گرفتمش تو بغلم ، تازه بغضش ترکید و شروع کرد بلند بلند گریه کردن . منم افتاده بودم رو دنده ی مسخره بازی و هی میگفتم : عجب صحنه ی اکشنی بود ، خیلی حال داد . اینقدر از این چرت و پرتا گفتم تا بالاخره خندید و یواش یواش فراموش کرد .

فقط یه معجزه میتونست مارو از این کابوس وحشتناک نجات بده ، که خدارو شکر این اتفاق افتاد و من ومعجزه رو به چشم خودم دیدم .    

حالا قسمتای طنز ماجرا :

۱- من وقتایی که بابام رانندگی ممیکنه ، یه ماشین که جلومونه ، به بابام میگم : بابا بزن بهش ۵ امتیاز داره ، همینطور که مدل ماشینا میره بالاتر ، امتیاز هم بیشتر میشه . وقتی داشتیم با اون سرعت میزدیم به موتوریه ، میخواستم بگم بابا موتوریا امتیاز منفی دارن  ۲- موتوریه یک پلاستیک سیاه پر از گوجه عقب موتورش بود که وقتی زدیم بهش ، این پلاستیک پکید و ما همگی فکر کردیم که سر موتوریه متلاشی شد و پاشید رو شیشه . واسه همین بابام جلوی چشمای مامانمو گرفت ۳- موتوریه اومده بود کنار ماشین ومی گفت : ببخشید که این بلارو سر ماشینتون آوردم ، شرمندم ۴- احتمالا موتوریه دیشب گرم بوده و نفهمیده که مرده ولی مطمئنم که تا الان دیگه تموم کرده ، چون اون طوری که ما بهش زدیم ، اگه به شتر میزدیم ، حداقل یکی از پاهاش میشکست 

از بچگی هم از موتور بدم میومد ، تا حالا یک بار هم سوار موتور نشدم . اگه من میفهمیدم کی این موتور رو اختراع کرده ، چنان بلایی سرش میآوردم که مرغان عالم به حالش عر عر کنن .

  نظرات ()
۲۳۷- دفاعی دو نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٤

دیدی گفتم ، دیدی گفتم تو اینقدر پاکی که اگه دعا کنی حتما خدا به حرفت گوش میده . خدارو شکر دوستم حالش خوب شده  ( مرصی از اینکه دعاش کردی ) . همینطور از بقیه ی عزیزانی که واسه ی دوستم دعا کردن تشکر میکنم و آرزو میکنم به هرچی که میخوان برسن .

به ۲ دلیل ، تو دوران دبیرستان درس دفاعی ۲ رو گرفتیم : اول اینکه شایعه کرده بودن که هرکس دفاعی ۲ رو بگیره ، سه ماه از سربازیش کم میشه ، دوم اینکه کارای عملی تو این درس زیاد بود ، واسه همین با آرش تصمیم گرفتیم که این درسو بگیریم ( آخه یه درس اختیاری بود ) . 

اولین جلسه ای که معلم اومد سر کلاس ، فهمیدیم که مظلوم ترین معلم دبیرستانه ( حتی مظلوم تر از معلم قرآن ) . خیلی دیر بهمون تذکر میداد ، وقتی هم که میخواست تذکر بده ، با هزار تا خواهش و تمنا میگفت ، ولی وقتی دیگه شورشو از مزه میبردیم ، روشو میکرد به اون شخص خاطی و با همون تن آروم صدا میگفت : پاشو  ( بعد یکمی صبر میکرد و ادامه میداد ) : برو به سلامت !!  اینقدر لحن صداش در حالت عصبانیت عادی بود که هیچ کس تحویلش نمیگرفت . 

یه بار یه فیلم ویدئویی آورده بود تا به ما نشون بده . به من و آرش گفت که بریم تلوزیون و ویدئو رو از تو دفتر بیاریم تو کلاس . معمولا این مسئولیت ها رو با دل و جون میپذیرفتیم که حداقل یه بار هم که شده به خوبی و خوشی وارد دفتر مدرسه بشیم ( نه واسه دعوا و ایجاد مشکل ) . خلاصه هر جوری بود تلوزیون و ویدئو رو آوردیم تو کلاس و سپردیمش دست معلم ، به جز کنترلاش  . کنترل تلوزیون دست من بود و کنترل ویدئو دست آرش . یخورده که از فیلمو دیدیم ، یواش یواش شروع کردم به بلند کردن صداش . چون واسه بلند کردن صداش ، علامتی روی تصویر نمیومد معلممون فکر کرد ایراد از تلوزیونه بلند شد و کمش کرد ، این کار رو یه ۷-۸ باری کردم ( البته عکسش هم صادق بود ، یعنی اینقدر کمش میکردم که کسی چیزی نشنوه ) ، ولی چون تنوع خاصی نداشت تصمیم گرفتم کانالو عوض کنم و همه رو دعوت به دیدن جنگ برفکها کردم . معلممون که تا اون موقع چیزی نگفته بود ، روشو کرد به بچه ها و گفت : کسایی که کنترل دارن بیارن . منم نامردی نکردم و هی از این کانال زدم اون کانال ، تا اینکه معلممون شاکی شد و رفت جلوی چشم تلوزیون یه کتاب گذاشت که کنترل کار نکنه . حالا نوبت آرش بود که وارد ماجرا بشه . هر چند دقیقه یه بار روی تصویر میزد جلو یا مثلا مواقعی که معلم داشت در مورد تصویرایی که نشون میداد ، توضیح میداد یهویی pause میکرد ( جالب اینجا بود که صدای معلم هم به همون سرعت pause میشد ) . اینقدر این کار رو کرد که معلم عصبانی شد و رفت تو دفتر ، هنوز ۲۰-۳۰ ثانیه نگذشته بود که ناظممون اومد دم در کلاس و با عصبانیت من و آرش رو صدا زد  .

هیچ بهونه ای نمیتونستیم بیاریم چون کنترل ها رو به معلم نداده بودیم . طبق معمول اسممون رو تو دفتر انظباطی نوشتن  ، از رفتن سر ۲ تا کلاس هم محروممون کردن .       

  نظرات ()
۲۳۱- صدای ناهنجار نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٤

از مظلوم ترین معلمای دوران دبیرستانم ، میتونم به معلمای دفاعی ۱و۲ اشاره کنم که بیشترین ظلم در حق اونا شد ( امیدوارم ما رو ببخشن ) . اینقدر بدنمون سر این دو تا کلاس گلبول سفید تولید میکرد که بعد از کلاس ۲-۳ کیلو سنگین تر میشدیم ( آخه خیلی میخندیدیم ) .

معلممون چون میدونست من و آرش خیلی شیطونیم ، از همدیگه جدامون میکرد یا هر کدوممون رو میفرستاد تو یه نیمکت دیگه . اون روز یکی از دوستام به اسم روزبه ( که الآن قهرمان تنیس روی زمین ایرانه ) رو گذاشت وسط ما دو تا . ما هم با این بیچاره مثل یه جسم خارجی که وارد بدن میشه ، برخورد کردیم . و هی خندوندیمش ، هی خندوندیمش ،  بیچاره تلاش میکرد که خودشو کنترل کنه و خنده شو بخوره ولی نمیتونست . تا اینکه از بس به خودش فشار آورد ، متاسفانه یه صدای ناهنجاری ازش در اومد  . من که تا اون لحظه حتی یه لبخند هم رو لبم نیومده بود ، وقتی اون صدا رو شنیدم ، قاه قاه شروع به خندیدن کردم . البته این فقط من نبودم که میخندیدم ، همه ی بچه ها به کاری که روزبه کرده بود داشتن میخندیدن ، یکی از بچه ها بلند گفت : دستشویی درب بغلیه  ، اون یکی میگفت : آقا یکی داره تیر اندازی میکنه ، خلاصه هر کسی یه تیکه ای به این بیچاره انداخت . معلممون که خیلی خودشو کنترل کرده بود تا نخنده ، رو کرد به روزبه و گفت : این چه صدایی بود ؟  روزبه که از خجالت ، صورتش مثل گوجه شده بود ، گفت : آقا این صدا از میز بود ( دوباره بچه ها ریختند به خنده ) . معلممون که فهمیده بود روزبه به اندازه ی کافی متنبه شده ، گفت : پس بپا دیگه میز تکون نخوره . 

هر وقت روزبه رو تو تلوزیون نشون میده که مقام کسب کرده ، یاد اون روز میوفتم و به خودم میگم : کی فکرشو میکنه که یه قهرمان تنیس ، یه همچین اتفاقی براش افتاده باشه . 

  نظرات ()
۲۲۶- امین نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٤

بعد از اون ماجرا ( یادداشت ۲۲۰ ) من و آرش با همدیگه دوست شدیم و در ضمیر ناخودآگاه با همدیگه پیمان بستیم که مدرسه رو به منجلاب بکشیم (‌ البته این کارا رو از قصد نمی کردیم ، خودش میومد سراغمون ) .

یه چند وقتی که گذشت و ما بیشتر با بچه ها آشنا شدیم و به اصطلاح رومون تو روشون واشد ، اذیت کردنمونم شروع شد . در طول دوران دبیرستان ، به بیشترین کسی که آذار و اذیت شد ، همون هومن بود  . تقریبا ما هر ۲ روز یه بار به خاطر این بشر ، از کلاس اخراج میشدیم . جالب اینجا بود که هربار فقط به این خاطر اخراج میشدیم که اسم و فامیلشو مسخره میکردیم . آخه اسم و فامیلش جون میداد واسه مسخره کردن . اینقدر این کار رو کردیم تا اینکه جاشو عوض کردن و یکی دیگه رو آوردن جاش ، به اسم امین . امین پسر خیلی خوبی بود ، آخه هر بلایی سرش میآوردیم ، هیچی نمیگفت . مثلا لوله خودکاراشو با همدیگه عوض میکردیم که وقتی میخواد با آبی بنویسه یه رنگ دیگه باشه . یه جامدادی بزرگ داشت که پر از خودکار بود ، تا میومد دنبال رنگ آبی بگرده ، از جزوه ی معلم عقب می افتاد . یا اینکه تمام خودکارا و مداد فشاری هاشو دِمونتاژ میکردیم و میریختیم تو جا مدادیش . وقتی میومد سر کلاس و میخواست جزوه بنویسه ، در جامدادیشو که وا میکرد ، همه ش میریخت رو زمین ، که تا میومد جمع جورشون کنه و دوباره مونتاژ کنه ، زنگ تفریح میخورد .     

وقتی دیدیم ظرفیت امین خیلی بالاست ، تصمیم گرفتیم عضو گروهمون کنیمش . البته امین فقط  تو اخراج شدن از کلاس همراهیمون میکرد وگرنه تو خراب کاری ها زیاد همکاری نمیکرد . خیلی وقتا میشد که خراب کاری هارو من و آرش میکردیم ولی امین اخراج میشد . تنها جایی که دلم واسش سوخت سر امتحان جغرافی بود ، آخه بیچاره اومد به من تقلب بده که معلم دیدش و ۳ نمره ازش کم کرد  .

حالا دیگه گروه تکمیل شده بود و آماده برای به ... دادن مدرسه بود .         

  نظرات ()
۲۲۲- زبان نویسنده: حمید و ... - جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٤

چهارشنبه ی هفته ی پیش امتحان میان ترم یکی از درسای تخصصیم بود ، واسه همین با اتوبوس رفتم دانشگاه که توی راه یه دوره ای رو تمام مطالب داشته باشم .

امتحان ساعت ۱۱ شروع میشد واسه همین من ساعت ۹ و ۴۵ دقیقه سوار اتوبوس شدم تا به موقع برسم ، منتها راننده ی اتوبوس ۱۵ دقیقه معتلمون کرد تا اتوبوس جای سوزن انداختن نداشته باشه . وقتی اومد دید که اتوبوسش مملو از دانشجو شده ، گفت : اونایی که ایستادن ، پیاده بشن تا راه بیفتیم . همه ی اونایی که ایستاده بودن پیاده شدن به جز یه پسره . راننده ی اتوبوس وقتی دید این پسره پیاده نشد ، گفت : آقا اگه پیاده نشید ، راه نمی افتم . پسره هم عصبانی شد گفت : دیرم شده ، عمرا پیاده نمیشم ، زودتر راه بیفت . بعد ، کل ِاتوبوس به حمایت از پسره شروع به اعتراض به راننده کردن و وادارش کردن که راه بیفته ، ولی اون کله شق تر از این حرفا بود و انگار نه انگار که داریم باهاش حرف میزنیم . از اونجایی که کم کم داشت دیرم میشد و ممکن بود امتحانو از دست بدم ، عصبانی شدم و بلند داد کشیدم : هوووووووووووووووووونچ 

همزمان با این داد کشیدن من ، پسره رفت رو پله های اتوبوس نشست ، و راننده راه افتاد . چون بیشتر بچه ها ندیدن که پسره نشسته و فقط صدای هونچ کشیدن منو شنیدن ، فکر کردن راننده با صدای من راه افتاده ، واسه همین یهو اتوبوس پکید از خنده  . منم چون میخواستم همه مطمئن بشن که از حرف من اتوبوس راه افتاده ، گفتم : هر کسی رو باید با زبون خودش باهاش حرف زد .

خدارو شکر ، به موقع سر امتحان رسیدم .

  نظرات ()
۲۲۰- اولین خاطره ی دوران دبیرستان نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٤

اولین خاطره ای که از دوران دبیرستان یادم میاد ، همون روز اول مدرسه ها بود . مدیر مدرسه ( آقای قاضی ) دم در ایستاده بود و به بچه ها خوش آمد میگفت . همین که ما پامون رسید تو مدرسه ، منو صدا زد و گفت : آقا شما تشریف بیارن . وقتی رفتم پیشش ، بهم گفت : " لباستون مارک داره  زنگ بزنین خونه واستون یه بلوز دیگه بیارن " . منم مظلومانه رفتم زنگ زدم خونه تا واسم یه لباس بدون مارک بیارن .

تا اون موقع اینجوری ضایع نشده بودم ، رو عالم نوجوونی خیلی بهم بر خورد . آخه یه چند تا از دوستای دوران راهنماییم منو دیدن که رفتم تو دستشویی لباسمو عوض کردم  . حالا اگه عکس JLO ، Britney ، یا یه هنرپیشه ی معروفی رو بلوزم بود دلم نمی سوخت ، دلم از این میسوخت که رو بلوزم فقط یه NBA نوشته شده بود با آرم مخصوصش ( فکر کنم فقط با حرف A مشکل داشتن که اونم مخفف افغانستانه  ) . 

اون روز به هر زحمتی که بود گذشت . منم سعی کردم اتفاقی که واسم افتاده بود رو فراموش کنم  . ولی از این ناراحت بودم که اگه بخوان تا آخر سال اینطوری سخت گیری کنن ، حسابی حالمون گرفته میشه.  

طبق معمول سالای پیش ، وقتی کلاس بندیمون کردن ، به صف شدیم تا به ترتیب قد تو کلاس بشینیم . من با دو نفر از هم قدای خودم تو یه نیمکت نشستیم . اون دو نفر از قبل همدیگه رو میشناختن ، همینطور که با هم حرف میزدن ، از تو حرفاشون فهمیدم که اسم یکیشون هومن ِ و اسم اون یکی آرش . به آرش میومد بچه ی شیطونی باشه آخه هر چند دقیقه یه بار یه کاری میکرد که صدای هومن درمیومد ، مثلا هی مغزیه مداد فشاری هومن رو میشکست ، یا اینکه در حین نوشتن هی میزد زیر دست هومن ، تا اینکه بحثشون بالا گرفت و آرش اسم هومن رو مسخره کرد و گفت : هوونی ( Hooni ) . من که تا اون موقع خنده مو کنترل کرده بودم ، یهویی زدم زیر خنده ، و این باعث شد که معلم عصبانی بشه و هر سه تاییمونو بندازه بیرون  .

در نظر بگیر روز اول مدرسه ها ، از کلاس بندازنت بیرون ، مخصوصا اگه واسه دومین بار در یک روز باشه که به دفتر مراجعه میکنی . از بد شانسیمون اینقدر مدرسه کوچیک بود که به محض اینکه از کلاس اخراج میشدیم ، تا بابای مدرسه هم خبردار میشد ( آخه اصلا یه خونه ی ۲ طبقه بود که مدرسه ش کرده بودن ) .

خلاصه ، از همون روز اول مدرسه ها ، ما از چشم ناظم و مدیر افتادیم . البته در عوضش یه دوستِ با حال پیدا کردم که خیلی بیشتر از این حرفا می ارزه ( ‌منظورم آرشه ) . تو این چند سال ، همیشه در کنار هم خراب کاری میکردیم  . یه وقت نشد که تکی از کلاس اخراج بشیم ، همیشه با هم اخراج میشدیم ( ببین چقدر وفادار بودیم ).

اولین روز مدرسه ها که اینطوری شروع بشه ، وای به حال روزای بعد .

  نظرات ()
۲۱۷- قانون کار نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٤

یه درس داریم به نام ارگونومی ( Ergonomy ) که به فارسی میشه مهندسی فاکتورهای انسانی . تو این درس یاد میگیریم که محیط کار رو چطور طراحی کنیم تا کمترین خستگی رو برای کارگر داشته باشه .

استاد این درسمون مدرک دکتراشو از افغانستان* گرفته . ایشون معتقده درسی که میده باید به صورت عملی به بچه ها نشون بده تا یادگیری بهتر صورت بگیره . واسه همین کلاسمون یا تو آزمایشگاه تشکیل میشه یا تو سمعی بصری .

جلسه ی پیش که اومد سر کلاس ، یه اسپری از تو کیفش در آورد و یکمیشو ریخت کف دستش .  موادی که از داخل اسپری اومد بیرون ، مثل خمیر ریش بود ، طوری که اول فکر کردیم میخواد طرز ریش زدنو یادمون بده . ولی وقتی شروع به مالیدن این خمیر به دستاش کرد فهمیدیم میخواسته موهای دستشو بزنه .

وقتی حسابی دستاش به خمیر ریش آغشته شد ، رفت و با صابون همشو شست . بعد یه سکه از تو جیبش درآورد و گذاشت تو یه ظرف شیشه ای . در همین حین  پیپت رو برداشت و یکمی اسید سولفوریک ۹۸٪ رو برداشت و چند قطره شو ریخت کف دستش  . اول فکر کردیم شیشه ی اسید سولفوریک رو عوض کرده ، ولی وقتی بقیه ی اسید سولفوریکایی که تو پیپت بود رو از روی دستش مثل آبشار میریخت رو سکه و سکه در عرض چند ثانیه حل شد ، تازه فهمیدیم اون خمیر ریش نبوده .

استادمون گفت این کرم رو انگلیسیا اختراع کردن و هنوز ترکیباتش مخفیه . اثرش تا ۴-۵ ساعت روی پوست میمونه و حاوی ویتامین E  . بعد فیلمی که واسه ی تبلیغ این کرم ساخته بودن رو نشونمون داد . خانمی که دستش به این کرم آغشته بود ، دستاشو کرد تو رنگ وحسابی به همه جای دستاش مالید بعد دستشو کرد تو جوهر غلیظ ، از اونجا در آورد کرد تو گریس  ، خلاصه یه چیز وحشت ناکی شده بود ، ولی فقط با ۲ بار صابون زدن همه ش پاک شد . 

نتیجه گیری : ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم .  

* : مقصود از افغانستان در اینجا ، همون تگزاس خودمونه .

  نظرات ()
۲۱۶- پیتزا با اعمال شاقه نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٤

جات خالی ، دیشب واسه دومین بار در سال جدید ، با دوستان گرامی رفتیم پیتزا بخوریم ، آخه تنها تفریحی که اینجا میشه کرد ، لذت خوردنه  . طبق معمول همیشه رفتیم پیتزا اصفهان ( یکی از بهترین پیتزا فروشی های اصفهان ) . چون مالک این پیتزا فروشی همسایه ی ماست ، من همیشه میرم پیتزا ها رو تحویل میگیرم تا سفارشی تر باشه . از ماشین پیاده شدم و با طومأنینه ی خاصی وارد پیاده رو شدم ، خیلی با شخصیت و کلاس خاصی قدم بر میداشتم ( دقیقا مثل اینایی که تو Fashion طرز راه رفتنو یاد گرفتن ) . همینطور که داشتم دقت میکردم قدم بعدی رو کجا بذارم ، یه صدای داد و بیداد شنیدم ، وقتی رومو برگردوندم دیدم حدودا ۱۰-۱۲ نفر با چوب و میله و چاقو دارن به طرف من میدون  . 

فکر میکنی تو اون لحظه چه افکاری از ذهنم گذشت ؟  

۱- با همون آرامشی که داشتم ، برم جلو و قضیه رو منطقی حل کنم

۲- بهشون یه چشم غره برم تا از کارشون خجالت بکشن و برن پی کارشون

۳- جسورانه جلوشون بایستم و همشونو ناکار کنم

ولی باید بگم هیچ کدوم از این افکار به ذهنم نرسید ، یعنی اصلا فکری به ذهنم نرسید ، چون اگه حتی یک ثانیه تاخیر میکردم ، مثل تو فیلم Jumanji میشدم ، یعنی عین یه گله ی حیوون میومدن از روم رد میشدن . پس کار عاقلانه ای کردم و به نزدیکترین مغازه ای که کنارم بود هجوم آوردم  . و منتظر شدم تا این گله ی حیوون رد بشه . ماشاالله هزار ماشاالله ، یکی از یکی باشخصیت تر بودن ، با اینکه داشتن میدویدن ولی احوال پرسی از خواهر و مادر همدیگه رو فراموش نمیکردن . بلند بلند جویای حالشون میشدن .

بعد از اینکه گله به کمک سگشون به طرف طویله هدایت شد ، خیلی با احتیاط از گل فروشی اومدم بیرون و دوباره  به راه خودم ادامه دادم . بیچاره دوستام فکر کرده بودن من زیر دست و پا له شدم ، ولی وقتی منو دیدن خیالشون راحت شد ودوباره رفتن تو ماشین .

خلاصه اینکه پیتزا حسابی به دلمون چسبید .

SMS

torke zane esraeeli migire roo toshak hazer nemishe 

  نظرات ()
۲۱۳- غریق نجات نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤

این یادداشت یه جورایی مربوط میشه به یادداشت قبلی ( ۲۱۲ ) ، فقط چون میخواستم طولانی نشه تفکیکشون کردم .

حدودا ۶-۷ سال پیش تو استخر باغ عموم با پسرعموهام داشتیم شنا میکردیم ، نزدیکای عصر که شد ، همه از آب رفتن بالا تا خستگی در کنن ، ولی از اونجایی که من هنوز خسته نشده بودم ، تو آب موندم . همه رفته بودن به جز یکی از پسر عموهام ( وحید ) که کنار استخر دراز کشیده بود . بعد از یه ۳۰ دقیقه ای که شنا کردم ، خسته شدم و اومدم به طرف لبه ی استخر ، منتها چون آب استخر به مرور زمان کنار درختا خالی شده بود ، سطح آب پایین اومده بود و دست من به لبه ی استخر نمیرسید  . سریع شروع کردم به شنا کردن که طول استخر رو طی کنم تا برسم به قسمت کم عمق ولی وسط راه نفس کم آوردم  . این بود که داد زدم : وحید بیا دستمو بگیر . اینو گفتم و رفتم زیر آب ، یه چند جرعه (  ) آب خوردم و دوباره اومدم بالا ، دیدم وحید زل زده تو چشای من و داره منو نگاه میکنه . این دفعه داد زدم : وحیدی بیا دستمو بگیر . و باز رفتم پایین و ۲-۳ جرعه بیشتر از قبل آب خوردم . وقتی اومدم بالا دیدم وحید داره هرهر میخنده . منم عصبانی شدم و در همون حالت که دیگه باید وصیت میکردم یه چند تا ناسزا بارش کردم و رفتم پایین . خوشبختانه ناسزاها کار خودشو کرد و وحید سریع پرید تو آب و منو نجات داد . من چون حسابی خسته شده بودم ، یه ۵ دقیقه ای رو لبه ی استخر دراز کشیدم . همین که یه ذره حالم بهتر شد ، شروع کردم به دور استخر دنبال وحید دویدن . وقتی ازش پرسیدم که چرا بهم میخندیده ، گفت : فکر کردم داری مسخره بازی در میآری  .  

باور کن من تا حالا ادای اینایی که دارن غرق میشنو در نیاورده بودم ، نمیدونم چرا فکر کرده بود من دارم فیلم بازی میکنم . احتمالا چون با هم حساب شوخی داریم فکر کرده گذاشتمش سر کار .   

  نظرات ()
۲۱۲- عیدی نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٤

قبل از اینکه این یادداشت رو شروع کنم ، باید یه سوء تفاهمی که در مورد یادداشت حقوق بشر ( یادداشت ۲۰۴ )‌ پیش اومده برطرف کنم . اونجا من به شوخی گفتم که دختر عموم ( شهره ) از افغانستان اومده ولی مثل اینکه بعضیا باور کردن . آخه اگه من تو افغانستان فامیل داشتم ، اصلا روم نمیشد دربارشون حرف بزنم . این دختر عموی بیچاره ی من از فرانسه اومده بود . امیدوارم سوء تفاهم برطرف شده باشه .

۲-۳ روز قبل از عید ، عموجون مسعودم  با داماداش رفتن کیش ، اونجا دختر عموم ( آزاده ) با شوهرش ( محسن ) میرن جت اسکی ۲ نفره سوار میشن . از اونجایی که محسن تو رانندگی با ماشین هم ۲ تا پاشو میذاره رو گاز ، احتمالا روی آب به وجد میآد که هیچکس جلوش نیست و با سرعت هرچه تمام تر جت اسکی رو از ساحل دور میکنه . از قضا به یه موج کوچیک برخورد میکنن و چون سرعت زیادی داشتن ، جت اسکی کله پا میشه  .

آزاده چون شنا بلد نبوده ، از محسن به عنوان تیوپ استفاده میکنه و هر بار که محسن میخواسته بیآد رو آب ، با بی رحمی سرشو میکرده زیر آب ( احتمالا میخواسته تلافیه تند رفتنشو بکنه  ) . موضوعه دیگه اینکه اینقدر از ساحل دور بودن که ساحل رو به اندازه ی یه قوطی کبریت میدیدن  یعنی جیغایی که آزاده میزده هیچ فایده ای نداشته . تو همین لحظه خدا ۲ تا از فرشته هاشو میفرسته رو زمین ( البته به شکل یه زوج جوون تو یه جت اسکی دیگه ) . اونا وقتی دختر عموم و شوهرشو میبینن ، با سرعت به طرف ساحل میرن و به مسئول اونجا خبر میدن ، اونا هم در کوتاهترین زمان ممکن خودشونو میرسونن به آزاده و محسن و نجاتشون میدن . 

وقتی میرسن به ساحل ، محسن رو میخوابونن رو زمین و پاهاشو میگرین بالا و یکی هم جفت پا میپره رو شکمش ( دقیقا مثل تو این فیلما ) تا آب هایی که خورده ، برگردونه . وقتی یکم حالش بهتر میشه ، میبینن از دست و گردنش داره خون میآد ، وقتی بیشتر دقت میکنن میبینن جای ناخنای آزاده ست ( احتمالا تو آب دعواشون شده  ) . بیچاره آزاده وقتی میبینه چه بلایی سر شوهرش آورده غش میکنه . خوشبختانه الآن هر دوشون سالم و سرحالن . 

این اتفاق دقیقا روز اول عید افتاده ، یعنی اینکه خدا امسال سنگ تموم واسمون گذاشت و عیدی خیلی با ارزشی بهمون داد ، منظورم جون آزاده و محسنه که دوباره بهمون برگردوند .

 

  نظرات ()
۲۰۵- دوران دبیرستان نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۳

تا حالا خیلی کم در مورد دوران دبیرستانم واست نوشتم ، آخه بیشترین شیطنتای زندگیمو تو اون دوران کردم . ترسیدم اگه اونارو بنویسم از درجه ی مظلومیتم کم بشه  . ولی حالا بعد از دویست و خورده ای یادداشت ، تقریبا به رفتارها و عادتای من واقفی .

در طول سه ساله ی  دوران دبیرستان ، یه چیزی حدود ۲۰ درصد از کلاسا ، من و یکی دیگه از دوستام ( آرش ) رو از کلاس مینداختن بیرون  . تنها دلیلی که باعث میشد ما رو از مدرسه اخراج نکنن ، درسمون بود ، چون هر ترم معدلامون بالا میشد . ولی برعکس ، نمره ی انظباتامون یا ۱۵ میشد یا ۱۶   یعنی اگه از مدرسه اخراج میشدیم ، هیچ جای دیگه اسممون رو نمی نوشتن . ناظم مدرسه مون یه دفتر بزرگ ( سایز A4 ) داشت که هر صفحه ش مخصوص یکی از بچه های مدرسه بود ، هرکس هر بی انظباطی ای میکرد ، تو صفحه ی مخصوص خودش نوشته میشد . سال اول دبیرستان به منو آرش هم  یک صفحه اختصاص داده شده بود ولی متاسفانه چون کم اومد ، از سالای بعد یکی ۲ صفحه بهمون اختصاص دادن  .

اینقدر تو مدرسه اسممون بد در رفته بود که هر اتفاقی میافتاد ، اول من و آرش میرفتیم تو دفتر تا بازجویی بشیم  . مدیر و ۲ تا ناظمای مدرسه ، طرفندای زیادی زدند تا از شیطنتای ما کم بشه ولی نمیدونم چرا ما اینقدر طقص ( یا تقس یا تقص یا طقس یا طغس یا طغص یا تغس یا تغص ) بودیم . مثلا یه مدت ما ۲ تا رو نماینده ی کلاس کردن ولی از بس از دفتر گچ میبردیم تو کلاس و به این و اون پرت میکردیم ، ظرف ۳ روز ، از نمایندگی عزل شدیم . یا اینکه کلاسامونو از همدیگه جدا کردن ، ولی ما از عمد چند تا امتحانامونو خراب کردیم تا اینکه مامانا و باباهامون شاکی شدن و طی یک هماهنگی قبلی توسط من و آرش ، تو یک روز اومدن مدرسه و ما دوباره افتادیم تو یه کلاس  .

این یادداشت مقدمه ای بود واسه تعریف کردن خاطرات دوران دبیرستانم ، انشا االله اگه حافظه م یاری کنه و تا اونجایی که یادم بیاد واست تعریف میکنم .     

 

  نظرات ()
۲۰۴- حقوق بشر نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۳

پریشب دخترعموم ( شهره ) بدون خبر و به صورت کاملا غافلگیر کننده اومد ایران . اگه عموم یکمی ناراحتی قلبی داشت ، احتمالا ۲ تا سکته پشت سر هم زده بوده . خانم عموم هم که تا چند ثانیه فکر کرده بوده داره رویا میبینه ، واسه همین زیاد دخترعموموشهره رو تحویل نگرفته  ولی بعد که میفهمه قضیه جدی بوده از حال میره  .

دیشب همگی رفته بودیم خونه ی عموم ، جات خالی ، خیلی خوش گذشت . اینقدر مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم که امروز صبح ماهیچه های شکمم درد میکنه . آخه دخترعموم از اونجا  ۵-۶ مدل پنیر آورده بود که گذاشته بودن سر میز شام . ۲ نوع از پنیرها رو میشد خورد ولی بقیه ش اینقدر بد مزه بود که من وقتی خوردم ، واسه چند ثانیه هم چشمام لوچ شده بود و هم نفسم بالا نمیومد . بیچاره شهره قبلش گفت که با ذائقه ی ما جور نیست ، ولی من از روی کنجکاوی یه تکه شو خوردم  .   به دختر عموم گفتم : این همه راه رفتی ، پنیراشونو آوردی ، حداقل کباباشونو میآوردی . گفت : اونا فقط کباب ترکی دارن .

بعد از شام شهره عکسایی که اونجا گرفته بودنو آورد و شروع کرد به تعریف کردن خاطراتی که براشون اتفاق افتاده بود . یکی از عکسا مال سگشون ( Neli ) بود ، وقتی شهره این عکسو دید گفت : یه بار که Neli رو برده بودیم بیرون ، با یه سگ دیگه دوست شد و شروع کردن به بازی کردن ، ولی یخورده وقت بعد با همدیگه دعواشون شد و اون سگ نا اهل گوش Neli رو گاز گرفت . ما هم  سریع بردیمش دکتر تا یهو مریض نشه . دکتر هم واسه اینکه جای دندونای  سگ نا اهل روی گوش Neli چرک نکنه ، یه سری دکمه های مخصوص به رنگای مختلف به گوش Neli زد . تا وقتی اون دکمه ها به گوش Neli بود ، هر موقع که میبردیمش بیرون ، مردم بهمون فحش میدادن ، حتی ۲ نفر از دستمون شکایت کردن !!!!! آخه فکر میکردن که ما واسه ی قشنگی این دکمه ها رو به گوش Neli زدیم .

از اینجا به بعد دیگه گوشام نمیشنید ، فقط میدیدم که لبای شهره تکون میخوره . داشتم به این فکر میکردم که ما اینجا حقوق آدم بزرگامون رو رعایت نمیکنیم ، هیچکس هم صداش در نمیآد ، چه برسه به حیوونای بیچاره .

راستی یادم رفت بگم شهره از افغانستان برگشته بود ایران  . آخه اونجا حقوق بشر به خوبی رعایت میشه  .       

 

  نظرات ()
۲۰۲- پمپ بنزین نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۳

چند هفته پیش با داوود و محسن ( دوستام ) تو ماشین نشسته بودیم که دیدم ماشین به پت پت کردن افتاد و خاموش شد . آخه بنزینش تموم شده بود . خوشبختانه اون لحظه ای که بنزین تموم شد ما تو سرازیری کوه صفه بودیم و احتیاجی نبود که بیایم پایین و ماشینو هل بدیم (اینو میگن ماشین خوش رکاب ) . وقتی به پمپ بنزین رسیدیم ، محسن ماشینو تو یکی از جایگاههای بنزین پارک کرد و از ماشین پیاده شد تا ماشینه تشنه لب رو سیراب کنه . وقتی اومد شیلنگ بنزین رو برداره ، راننده ی ماشین پشت سری اومد و وسط شیلنگ رو گرفت و به محسن گفت : ماشینو ببر جلوتر و با پمپ جلویی بنزین بزن . محسن یه نگاهی به پمپ جلویی کرد و وقتی دید اشغاله ، به کار خودش ادامه داد . راننده که از کار محسن عصبانی شده بود شیلنگ رو محکم گرفت که محسن نتونه بنزین بزنه . همون لحظه داوود از ماشین پیاده شد و به حمایت از محسن شیلنگ رو گرفت . وقتی راننده دید که زورش نمیرسه شروع کرد به داد و فریاد زدن که : آی مردم بیاین ببینین چطوری پا روی حق مردم میذارن ، یکی بیاد به من کمک کنه . مردم بیکار ما هم مثل همیشه دور تا دور ماشین جمع شده بودند و نظاره گر ماجرا بودن . همون لحظه من تصمیم گرفتم که برم و منطقی با راننده صحبت کنم و بهش بگم که پمپ جلویی اشغال بوده ، ولی همین که در ماشین رو باز کردم ، تموم جمعیتی که اونجا بودن نگاهشون به من دوخته شد و همگی فکر کردن  که من میخوام بیام پایین تا دعوا رو شروع کنم . واسه همین همگی با هم گفتن : آقا شما لطفا کوتاه بیاین ، و به زور درب ماشین رو بستن . راننده ی ماشین که تازه منو دیده بود ، داد و فریادش واسه یه لحظه قطع شد و دوباره شروع کرد . تو همون لحظه یه فکری به ذهنم رسید ، شیشه رو باز کردم و گفتم : بذارین بیام پایین ببینم چی میگه . و دوباره سعی کردم که از ماشین پیاده بشم ولی خوشبختانه مردم درب ماشین رو سفت گرفته بودن . راننده که این صحنه رو دید حساب کار خودش رو کرد و دست از داد وفریاد برداشت و توسط مردم به سمت ماشینش هدایت شد . محسن هم با خیال راحت ۵۰ لیتر بنزین ریخت تو باکش (  یعنی یه چیزی حدود یک دقیقه و نیم ) . اصلا ۹۰ ثانیه ارزش اعصاب خورد کردن رو داشت ؟؟؟؟ 

هر کدوممون به تنهایی از پسش بر میومدیم ، منتها اولا احترام به سن و سالش گذاشتیم ، دوما خانمش تو ماشین بود و میخواستیم جلو خانمش ضایع نشه . وگرنه هرکی دیگه بود چنان چک تربیتی تو گوشش میذاشت که تا عمر داره دیگه بنزین نزنه

  نظرات ()
۲۰۱- یه ذره عقل نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۳

آخ دندونم ، وای دندونم ...

هفته ی پیش رفتم دکتر دندون پزشک تا همین یه ذره عقلی که دارم رو بکشم . قبلا گفته بودم که دندونای عقل پائینیم به صورت افقی داره میره جلو ، حالا اینکه کجا میره ، خدا میدونه . چون میدونستم که پیشگیری بهتر از درمان است ، رفتم تا دندونم رو بکشمش . 

احتمالا فیلم معجون زمان رو دیدی ، آخه تا حالا ۲۰ بار تو تلوزیون و ۳۰ بار تو ماهواره نشون داده . اون لحظه از فیلم که یه خانمی رو صندلی دندون پزشکی نشسته و دکتره داره دندونشو پر میکنه ، در همون حین اون ۲ تا احمق وارد مطب میشن که اون خانم رو بکشن ولی وقتی اونو رو صندلی دندون پزشکی میبینن ، فکر میکنن دکتره داره خانمه رو شکنجه میکنه ، واسه همین میذارن تا دکتر کارش تموم بشه . هروقت میشینم رو صندلی دندون پزشکی ، دقیقا همین حس بهم دست میده .

آقای دکتری که میخواست دندون منو جراحی کنه از قیافه ی من فهمید که ته دلم ناراحتم  . واسه همین ازم پرسید ، احساس میکنم ناراحتی ، چرا ؟  منم نه گذاشتم و نه برداشتم و گفتم : آخه من اینقدر از این شغل بدم میآد که نگو . آقای دکتر یه خنده ای کرد و گفت : باور کن منم خوشم نمیآد !!!!!!  گفتم : بالاخره شما خودتون این رشته رو انتخاب کردین . 

دکتر از جاش بلند شد و رفت به طرف آمپول . همون موقع گفتم آقای دکتر باورکن از رشته تون خوشم میآد ، اصلا بزرگترین اشتباه زندگیم این بود که نرفتم دندون پزشک بشم ، فقط شما لطف کن یواش تر آمپول بزن . دکتر که از خنده مرده بود گفت : نترس ، آروم میزنم ، فقط اینو بدون که حق انتخاب شما تو رشته های مهندسی خیلی بیشتر از ماست ، من اصلا شناختی از رشته م نداشتم ، وقتی وارد این شغل شدم ، فهمیدم که هیچ علاقه ای بهش ندارم  . من که از تعجب داشتم شاخ در میآوردم ، از ابتدای جراحی تا اون آخرش تو فکر دکتر بیچاره بودم . 

در حین عمل ، از بس به سمت چپ صورتم فشار اومده بود ، از چشم چپم آب میومد ، وقتی دکتر قطره های آب رو روی صورتم دید ، گفت : مگه داری درد میکشی که گریه میکنی ؟  گفتم نه آقای دکتز ، واسه اون یکی دندونم گریه میکنم ، چون همین بلا باید سر اون هم بیآد  . بالاخره بعد از ۲۵ دقیقه تلاش دکتر و خانمش ، دندونم به هفت تکه شکسته شد و به زور دراومد . همه ی جراحی به یه طرف ، لحظه ای هم که میخواست بخیه ها رو گره بزنه یه طرف ، واقعا حس بدی داشتم .

هم اکنون صورتم از سمت چپ کش اومده  .  درضمن ، اگه قبلا دهنم ۶ سانتی متر باز میشد ، الآن یه صفر بی ارزش اومده جلوش و تقریبا ۶۰ سانتی متر باز میشه ( آخه دکتر تا نیم تنه تو حلق من بود ، مثل تو سیرک ها )‌  اینقدر قیافم خنده داره که از خونه بیرون نمیآم . دلیل تاخیر این چند روزم هم همین بوده .

  نظرات ()
۱۹۴- گواهینامه نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۳

وقتی می خواستی بری امتحان رانندگی بدی ، چه احساسی داشتی ؟  دفعه ی اول قبول شدی یا دوم یا شاید هم بیشتر ؟ البته با شناختی که من از دست فرمون تو دارم ، احتمالا قبل از اینکه امتحان بدی ، افسره فهمیده که راننده ی خفنی هستی و درجا قبولت کرده . 

راستش من وقتی در حال امتحان دادن واسه آئین نامه بودم ، با کمال غرور به سئوالا جواب میدادم ، هر ۲-۳ دقیقه یکبار هم به بغل دستی هام نگاه میکردم و به حالشون افسوس میخوردم که چقدر این امتحان رو جدی گرفتن . وقتی هم که وقت تموم شد ، خیلی باکلاس برگه ی پاسخ نامه مو گرفتم بالا . خلاصه همه چیز به نحو احسن انجام شد . وقتی هم که داشتن اِسما رو میخوندن ، من نفر ۱۰-۱۱ بودم که صدام کردن . منم بادی به سینه دادم و رفتم جلو کارتمو گرفتم  . در حال برگشت بودم که احساس کردم بقیه دارن به حالت تمسخر بهم نگاه میکنن ، اون موقع منظورشونو نفهمیدم ، ولی وقتی به کارتم نگاه کردم ، دیدم نوشته مردود است  آخه اول کارتِ اونایی رو میدن که مردود شدن  . اونجا بود که تمام بادهایی که به سینه م داده بودم رو خالی کردم و کارتمو گذاشتم لای بغلم و دست از پا درازتر برگشتم خونه  . حالا همه ی اون نگاه های تمسخر آمیز یه طرف ، بابا و مامان و خواهرم هم یه طرف ، خلاصه بعد از اینکه اونا هم کلّی بهم خندیدن ، تصمیم گرفتم که امتحانشو جدی بگیرم ، وخدارو شکر دفعه ی بعد قبول شدم .

وقتی میخواستم امتحان شهر رو بدم ، تصمیم گرفتم اگه رد شدم ، کارتمو بذارم تو پیرهنم تا حداقل جلو اونایی که بیرون از ماشین ایستاده بودن ضایع نشم . ولی خدا رحمم کرد و همون دفعه ی اول قبول شدم .

اصلا اینا همه رو گفتم تا برسم به اینجا : دیروز صبح مامانم خواهرم رو برده بود که امتحان آئین نامه بده ، حدودا نزدیکای ظهر بود که دیدم پیداشون شد . از قیافه هاشون میشد فهمید که خواهرم مردود شده ولی واسه اطمینان پرسیدم چی شد ؟  خواهرم گفت : آئین نامه قبول شدم ولی تو امتحان شهر ردم کرد . گفتم : مگه چیکار کردی که ردت کرد ؟  گفت : من کاری نکردم ، اون خودش پاشو گذاشت رو ترمز ، وچون کلاچ رو نگرفته بود ، ماشین خاموش شد . منم که منتظر یه سوژه ی توپ واسه خندیدن بودم ، شروع کردم به خندیدن  . همینطور که داشتم میخندیدم ، بهم گفت : بازم من تو شهر رد شدم ، تو که تو اون امتحان گلابی آئین نامه رد شدی!!!!

من که تازه یاد خودم افتاده بودم ، خنده م بند اومد ولی یکم زوری خندیدم تا معلوم نشه که به این خاطر بوده . 

همون شب ، کسی که به خواهرم آموزش رانندگی میداد ، به خونه زنگ زد و علت رد شدن خواهرمو گفت . وقتی علتشو فهمیدم ، به مدت ۱۵ دقیقه پشت سرهم میخندیدم   ...

بیچاره خواهرم میخواسته گاز بده ، اشتباهی پاشو میذاره رو ترمز ، و از اونجایی که انتظار ترمز گرفتن نداشته ، فکر میکنه که افسره از عمد پاشو گذاشته رو ترمز . حالا  خودتو بذار جای من و بگو تو اگه بودی ، چقدر میخندیدی ؟

هر کسی تو فامیلمون میخواد بره گواهینامه بگیره ، من روی شوخی بهش میگم ، گاز پدال وسطیه ست . احتمالا اون لحظه خواهرم هول شده و حرف برادرش واسش منطقی به نظر رسیده .      

 

  نظرات ()
۱۹۰- مشهد و زیارت نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۳

تقریبا ۴ سال پیش با پسرعموهام تصمیم گرفتیم که بریم مشهد ، آخه چند تا از هم دانشگاهی های پسر عموم ( وحید ) مشهدی بودن و خیلی اصرار کرده بودن که یه بار بریم مشهد ، ما هم خواسته شونو اجابت کردیم و رفتیم . جات خالی ، خیلی خوش گذشت ، جاهایی از مشهد رو دیدیم که تا حالا ندیده بودیم .

یه روز که همگی رفته بودیم یکی از بازارای بزرگ مشهد ( بازار بین الملل ) واسه خرید ، همینطور که داشتیم تک تک مغازه ها رو نگاه میکردیم و میرفتیم جلو ، دیدیم یه چند تا دختر دارن بهمون نزدیک میشن ، ما هم خیلی عادی داشتیم از کنارشون رد میشدیم که یهویی دیدم یکیشون یه چیزی از تو جیبش درآورد و گرفت به طرف من و فشار داد !!!!!

وقتی به تی شرتِ زرد رنگی که پوشیده بودم نگاه کردم ، دیدم پر از جوهر آبی رنگ شده  . من که میدونستم این جوهرا بعد از چند ثانیه خودش میپره ، شروع کردم به خندیدن و گفتم : این کارا خیلی وقته که تو اصفهان قدیمی شده ، برو با بچه های مشهد این کارا رو بکن ، شاید ذوق کنن ( البته یهو به دوستای مشهدیمون توهین نشه ، چون تو هر شهری از این آدمای بیکار پیدا میشه )  . بعد هم انگار نه انگار که اتفاقی رخ داده راهمونو کشیدیمو رفتیم . ولی از اونجایی که دلم تا ته تهش خنک نشد ، شروع کردم به فکردن واسه سرکار گذاشتنشون ، تا دیگه از این غلطا نکنن . این بود که با پسرعموهام عقلامونو ریختیم رو هم و به این نتیجه رسیدیم که یه حشره کش بخریم و بپاشیم به اونی که این کارو کرده ( آخه از بس هوا گرم بود ، احتمالا از بوی خودش خفه میشد ) . ولی متاسفانه هرچقدر این بازاره به این بزرگی رو گشتیم ، حشره کش پیدا نکردیم ، این بود که مجبور شدیم بریم تو یه مغازه ی لوازم آرایشی و ازش بخوایم که بد بو ترین اسپریشو بهمون بده ، اونم نامردی نکرد و یه اسپری داد به نام Attitude که وقتی بوش میکردی ، ۳۴ تا از سلولای خاکستری مغزت میسوخت ، بوی لیموی گندیده میداد ، تازه تاریخ انقضاشم گذشته بود .

وقتی اسپری رو خریدیم ، شروع کردیم به گشتن دنبال دخترا ، حدودا یک ربع طول کشید تا پیداشون کردیم ، داخل یه مغازه ی لباس فروشی بودن . پشتِ در منتظر شدم تا بیان بیرون ، خوشبختانه اونی که به من جوهرارو پاشید ، زودتر از همشون اومد بیرون ( احتمالا اون راهنمای گروه بود ) ، منم اسپری رو گرفتم تو صورتشو ، شروع کردم به فشار دادن ( حدودا ۷-۸ ثانیه میفشردم ) . دختره از بس ترسیده بود ، شروع کرد به جیغ زدن ، احتمالا فکر کرده بود اسید پاشیدم بهش . منم ۲ تا پا داشتم ، ۴ تا پاهم از پسرعموهام قرض گرفتم و شروع کردم به دویدن ، تا تو ماشین دویدم . وقتی رسیدم تو ماشین ، از بس خندیدیم نزدیک بود کارمون به بیمارستان بکشه ، آخه قیافه ی دختره وقتی داشتم اسپری رو روش خالی میکردم واقعا دیدنی بود .

بعد از اونجا یک راست رفتیم حرم امام رضا و طلب مغفرت کردیم ، بلکه از گناهانمون کم بشه  .

  نظرات ()
۱۸۶- احساس مسئولیت نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۳

یادم میآد وقتی بچه بودم ، یه بار که رفته بودیم شمال ، من با هزار مکافات از بابام اجازه گرفتم که با پسرخالم ( فرهاد ) بریم لب دریا ، شن بازی کنیم . البته به بابام قول دادم که تو آب نریم و فقط با شنای لب دریا بازی کنیم .

چون من ۴-۵ سال از پسرخالم بزرگتر هستم ، احساس مسئولیت نسبت بهش میکردم . واسه همین دستشو محکم گرفتم و بردمش به طرف ساحل . اونجا چون می خواستیم روی شن های خیس بشینیم ، لباسامونو درآوردیم که خیس نشه . پسرخالم ازم پرسید : لباسامونو کجا بذاریم که خیس نشه ، منم یه نگاه  عاقل اندر سفیه بهش انداختم و گفتم : بده به من . بعد یه نگاهی به دور و برم کردم ، که یهویی یه تیکه آسفالت وسط اون همه شن دیدم ، با خوشحالی به طرفش رفتم و لباسامونو گذاشتم روش و دست فرهاد رو گرفتم و رفتیم بازی . حدودا یه ۴۵ دقیقه ای که بازی کردیم و دیگه خسته شده بودیم ، تصمیم گرفتیم که برگردیم خونه . وقتی رفتیم که لباسامونو بر داریم ، دیدیم خیس خیسن ( خیس به تمام معنا ، یعنی اگه فشارش میدادی ، هموزن خودش آب ازش می ریخت ) . من که حیرت زده به لباسا نگاه می کردم ، گفتم : آخه  اینا واسه چی خیس شده ؟   پسرخالم گفت : حمید آخه بالای سرتو ببین !!!!!!!!

وقتی نگاه کردم ، دیدم ۳ تا دوش آب بالای همون آسفالتا بوده ، که اصلا واسه همین اون یه تیکه جا رو آسفالت کرده بودن ، من که حسابی جلوی فرهاد ضایع شده بودم ، اصلا به روی خودم نیاوردم و قضیه رو عادی جلوه دادم و لباسارو خیسو خیس پوشیدم و شروع کردم به پوشوندن لباسای اون ، احتمالا در حینی که داشتم لباساشو بهش می پوشوندم ، اون داشته به من نگاه عاقل اندر سفیه می کرده  .       

  نظرات ()
۱۸۵- ماجرای یک میله نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۳

پریشب به داوود زنگ زدم که اگه کاری نداره ، با هم بریم بیرون . ولی وقتی باهاش تماس گرفتم ، صداش تقریبا میلرزید . بهش گفتم اتفاقی افتاده ؟ گفت : " آره ، با ماشین پاشو بیا تو کوچه ی ما  " .

من که تا حالا داوود رو اینقدر مضطرب ندیده بودم ، بدون اینکه سئوالی ازش بکنم ، سریع ماشینو برداشتم رفتم تو کوچشون . وقتی رسیدم ، داوود بهم آدرس ۳-۴ تا کوچه پایین تر رو داد و گفت اونجا یه میله ای هست که باید بری برش داری . منم که خراب رفیقم (  )‌ ، بازم بدون اینکه سئوالی ازش بکنم ، رفتم و میله رو برداشتم و آوردم . البته اینکه من سئوالی نمیکردم ، به خاطر شناختی بود که از داوود داشتم ، وگرنه اگه هرکس دیگه بود عمرا تا نمی فهمیدم قضیه از چه قراره ، قدم از قدم بر نمی داشتم . وقتی میله رو آوردم پیش داوود ، بهش گفتم : عملیات با موفقیت انجام شد ، دستور دیگه ای نیست ؟

و اما ماجرا از این قرار بوده که چند تا از فامیلای داوود اینا میرن تو یه عکاسی که عکس بگیرن ( حدودا   ۱۳- ۱۴ عکس می گیرن ) . وقتی می خواستن انتخاب کنن که کدوم عکسا چاپ بشه ، مسئول آتلیه میگه باید همه ی عکسارو چاپ کنن ( احتمالا تفاوت عکس دیجیتالی رو با معمولی درک نکرده بوده ) . فامیل داوود هم عصبانی میشه و می خواسته مغازه رو ترک کنه که صاحب مغازه تهدید میکنه که عکسارو تو اصفهان پخش می کنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چون عکاسی نزدیک خونه ی داوود اینا بوده ، فامیلشون به خونه داوود اینا زنگ میزنه که بیان و هر جوری شده عکسا رو از تو کامپیوتر پاک کنن . داوود هم وقتی میبینه یه همچین تهدیدی ، پشتوانه ی گرمی میخواد ، یه میله ( محض احتیاط  ) همراه خودش میبره و مینداره تو همون کوچه ای که به من آدرسشو داده بوده . ولی چون داوود به ۱۱۰ زنگ زده بوده ، احتمال میده که مامورا میله رو پیدا کنن ، واسه همین به من میگه برم میله رو بردارم  که کسی نشناستم ( البته من بهش گفتم که ممکنه منو بشناسن ، آخه من یه وبلاگ نویس خفن و معروفی هستم  ، ولی اون گفت : فقط خانم مهندس میشناستت که اونم به خودت محل نمیده ، چه برسه به وبلاگت  ) .

خدارو شکر مساله به خوبی و خوشی و جنگ و دعوا حل شده  . ولی بی شوخی ، داوود میگفت ۱۱۰ از عکاسیه تعهد گرفته که از این غلطا نکنه ، تازه عکسارو هم از رو هارد پاک کردن . ولی عجب دوره زمونه ای شده ها ، باورکن از این آدمای کثیف خیلی تو جامعه مون پیدا میشه . الآن بیشتر فیلمای عروسی ، نامزدی ، تولد یا پارتی های آدمای معروف وغیر معروف بین مردم پخش شده که من وقتی از این و اون می شنوم ، واقعا مُخم سوت میکشه . به نظر تو با این افراد باید چیکار کرد ؟

  نظرات ()
۱۸۲- سلام نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۳

تا حالا شده از گفتن کلمه ی سلام ، آبروت بره ؟

تقریبا ۲-۳ هفته ی پیش ( موقعی که تازه امتحانام شروع شده بود ) ، عروسی دختر عموی مامانم دعوت شدیم . منم چون درسامو خونده بودم ، تصمیم گرفتم که واسه استراحت هم که شده برم ( آخه من معمولا قبل از امتحانا استراحت میکنم  ) .

جاتون خالی ، تا قبل از شام خیلی خوش گذشت ، ولی چشمتون روزه بد نبینه وقتی شاممو خوردم از میز شام فاصله گرفتم و رومو کردم به صاحب مجلس که صداش کنم و ازش تشکر کنم . ولی وقتی صداش کردم یهویی صدای موزیک ملایمی که در حین شام پخش میشد قطع شد و به قول باربی صدای من استریو ۲ بانده شد  ، همه برگشتن ببینن کی بود که صاحب مجلسو صدا زده ، من که خودمو در معزض دید حداقل ۳۰-۴۰ نفر دیدم ، نمیدونم چرا حول کردم و به جای اینکه تشکر کنم ، گفتم : سلام  .

جمعیتی که ایستاده بودند بعد از چند ثانیه که فهمیدن قضیه از چه قرار بوده ، یهویی مثل بمب منفجر شدن از خنده . منم خودمو از تا ننداختم و مسئله رو عادی جلوه دادم و گفتم : چیه ؟ واسه چی میخندین ؟ مگه این دهاتیا رو ندیدین که هر بار که از اتاق میآن تو هال ، به اونایی که تو هال نشستن ، سلام میکنن . بعدش خودمم شروع کردم به خندیدن که ۳ شو بگیرم ، ولی فکر کنم ضایع تر شد . 

تا من باشم دیگه وقتی مغزم درگیر امتحاناس ، عروسی نرم ، حقمه .    

  نظرات ()
۱۷۷- دزدای پررو نویسنده: حمید و ... - جمعه ٤ دی ۱۳۸۳

دیشب حدودا ساعتِ ۷ ، پسرعموم ( نوید ) باهام تماس گرفت و ازم خواهش کرد که اون شبو با هم باشیم ، چون عموم و خانمشون رفته بودن تهران . منم که خیلی دلم هواشو کرده بود دعوتشو قبول کردمو ساعت ۸ قرار گذاشتیم که بیاد دنبالم که بریم بگردیم . بعد از اینکه گشت و گذارامونو زدیم ، راهیه خونه ی عموم شدیم . وقتی در رو باز کردیم دیدیم یه نفر تو خونه س . نوید گفت : حمید بپر چوبو از تو ماشین بردار بیار . منم سریع قفل ماشین با یه چوب بزرگی که تو صندوق عقب بود رو آوردم . وقتی رفتیم تو ، دیدیم باجناق عموم ( علی ) داره به دزدگیر خونه ور میره . وقتی فهمیدیم که دزد نیست ، یه نفس راحتی کشیدیم و ازش پرسیدیم که چی شده ؟  گفت : یه ۲-۳ بار دزدگیر خونه روشن شد و به خونه ی ما تلفن زد ، اومدم ببینم مشکلش چیه ! 

بعد از اینکه حسابی آزمایشش کردیمو خیالمون راحت شد که درست کار میکنه ، علی خداحافظی کرد و رفت . ولی هنوز چند ثانیه از رفتنش نگذشته بود که دیدیم برگشت . گفتیم : چی شده ؟   گفت : درب خونه ی همسایتون بازه و چراغاشون خاموشه !!!!!!!!

منو نوید دوباره چوب با قفل رو برداشتیم و رفتیم به طرفِ خونه ی همسایه ، اول یه چند تا زنگ زدیم ، ولی کسی جواب نداد . درب خونه رو یکم بیشتر باز کردیمو شروع کردیم به صدا زدن صاحب خونه ولی هیچ کس جوابمونو نداد . سریع به ۱۱۰ زنگ زدیم و گزارش دادیم . حدودا ۱۵ دقیقه بعد ۱۱۰ اومد . یکیشون اسلحه شو درآورد و آروم رفت تو ، ۳ نفر از همکاراش هم باهاش رفتن تو . بعد از ۴-۵ دقیقه ، همونی که اول رفته بود تو اومد و کلید کنتور رو زد ( همه ی چراغا روشن شد ) . بعد رو کرد به ما و گفت : تشریف بیارین تو ( می خواستم بگم : نه مرصی همینجا خوبه ولی نمیشد ) . وقتی رفتیم تو ، دیدیم آقا دزده به وسایل الکتریکی علاقه ی خاصی داشته ، تلویزتون ، ماهواره ، ضبط ، کامپیوتر ، تلفن ، همه رو برده بود . وقتی واسه رئیس پلیسه تعریف کردیم که دزدگیر خونه ی عموم اینا هم به صدا در اومده ، گفت : معمولا همشون همین کارو میکنن ، اول کنتور خونه رو قطع میکنن ، اگه صدای دزدگیر اومد ، فرار میکنن ولی اگه خونه دزدگیر نداشت ، میرن تو . 

وقتی که صاحب خونه اومد ، ازش پرسیدیم چرا دزدگیر رو روشن نکردی ؟  گفت : آخه تو همین کوچه بغلی مهمونی دعوت بودیم ( از بس این جمله منطقی بود با قرمز نوشتم ). 

هرچند من با پسرعموم رودربایستی ندارم ولی اون شب تو رودربایستی خونه شون خوابیدم  . البته خواب که چه عرض کنم ، بی خوابی . آخه همه ی چراغای خونه رو روشن کرده بودیم . به خودم گفتم اگه دزد بیاد و حال و روز ما رو ببینه ، از بس میخنده دل درد میگیره بر میگرده . 

  نظرات ()
۱۷۳- معلمان دلسوز نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۳

تا حالا از کلاس انداختنِت بیرون ( منظورم دوران مدرسه ست ) ؟

یادم میآد اولین باری که از کلاس انداختنم بیرون ، سال سوم دبستان بودم  . من با ۲ نفر دیگه رو یه نیمکت می نشستیم . یه روز یکی از هم نیمکتی آم نیومد و من و یه نفر دیگه دوتایی رو یه نیمکت نشستیم . در یه لحظه که معلممون روشو اون طرف کرد ، من از اون طرفِ نیمکت دور گرفتم ( خیز گرفتم ) و با سرعت ، خودمو زدم به بغل دستیم ، اون بدبخت شاتالاپ از اون طرف نیمکت افتاد زمین . معلممون وقتی صحنه رو دید ، سرم داد کشید و گفت : " برو از کلا س بیرون  " . هنوز انگیزمو از این کار نفهمیدم ، ولی فکر کنم چون فضای زیادی واسه حرکت از اینور به اونور داشتم ، جو گرفتتم و بچه ی مردم رو انداختم رو زمین .

یه سئوال دیگه ، تا حالا از معلمات کتک خوردی ؟

من  یکبار به حق کتک خوردم ، اونم سر کلاس شیمی بود ، آخه با دوستم ( آرش ) از بس به گردن معلممون خندیدیم ( آخه گردنش شبیه به غاز بود ) ،از دستم عصبانی شد و بهم گفت کتابتو بردار بیار . وقتی رفتم پیشش ، کتابو ازم گرفت و کوفت توی سرم ( جالب اینجا بود که اون لحظه بازم دلم می خواست به گردنش بخندم ولی جلوی خودمو گرفتم ) . بعد کتابمو پرت کرد رو زمین و محترمانه ازم خواهش کرد که از کلاس گم شم بیرون  . چون کتابم افتاده بود تو کلاس ، معلممون می خواست با پا کتابمم بندازه بیرون ، منتها کتاب به در گیر کرده بود و نمی رفت بیرون ، و همین باعث خنده ی بچه ها شد . قیافه ی معلممون اون لحظه دیدنی شده بود ، اینقدر عصبانی بود که انگار با دشمن چندین و چند ساله ش روبرو شده .

یکبار هم ناحق کتک خوردم ، سال اول راهنمایی ، معلم فارسیمون منو با ۲ نفر دیگه صدا زد که بریم درس جواب بدیم . عادت هم داشت که وقتی می خواست درس بپرسه خودش وسط کلاس راه میرفت . یه بار که پشتشو به ما سه نفر کرد و روشو به بقیه ی بچه ها ، من چون بینیم یخ کرده بود ، لب بالاییمو چسبوندم به بینیم و شروع کردم به نفس کشیدن تا گرم بشم . یهویی دیدم بچه ها زدن زیر خنده ، معلممون هم روشو به من کرد و فکر کرد که من دارم اداشو در می آرم ، این بود که یه پس گردنی بهم زد و از کلاس انداختم بیرون .     

 

  نظرات ()
۱۷۱- بی خوابی نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۳

چند روز پیش که سوار اتوبوسای دانشگاه شدم ، فقط یه صندلی خالی بود که اونم از اینا بود که رو به مسافرای دیگست . چون دیرم شده بود ، مجبور شدم همونجا بشینم . حدودا یه یک ربعی که گذشت پسری که روبروی من نشسته بود خوابش برد . به هر پیچی که میرسیدیم ، این پسره متمایل می شد به طرف بغل دستیش ولی دوباره سریع برمی گشت به حالت اولش . یخورده که خوابش سنگین تر شد ، دیگه احتیاجی به پیچ نداشت ، همینطوری می افتاد رو کناریش . منم خنده م گرفته بود ، منتها نمی تونستم بخندم ، آخه یه اتوبوس روشون به من بود ، اگه می خندیدم می گفتن دیوانست . ولی وقتی پسره کاملا خوابید رو شونه ی کناریش من زدم زیر خنده . اون بیچاره ی مظلوم هم هیچی نمیگفت . وقتی رسیدیم و اتوبوس ایستاد ، پسره یهو از خواب پرید ، بلند شد و رفت به طرفِ در خروجی ، راننده ی اتوبوس قبل از اینکه کاملا بایسته در رو باز کرد ، پسره بلیطشو داد و در حین حرکتِ اتوبوس پیاده شد . ولی پاش لیز خورد و افتاد رو زمین و متاسفانه فاق شلوارش از وسط پاره شد . در نظر بگیر با کت شلوار و سامسونت و این همه پرستیژ ، فاق شلوارت پاره باشه . تنها کاری که کرد این بود که دوباره رفت سوار اتوبوسای اصفهان شد .

اینارو گفتم که اگه یهو تو اتوبوس خواست خوابت ببره ، یاد این ماجرا بیفتی و خواب از سرت بپره  . 

  نظرات ()
۱۶۹- ابیانه نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۳

abyaneh

چهار شنبه ی هفته ی پیش خواهرم بهم گفت که از طرف موسسه ی آموزشیشون ( NIIT ) می خوان ببرنشون ابیانه و چون دوست نداشت تنها بره ، از من خواهش کرد که همراش برم . درحالی که میدونستم هوای ابیانه چقدر سرده ولی دل خواهرمو نشکستم و باهاش رفتم . 

تنها کسی که اونجا شناختم ، راننده ی اتوبوس بود  . آخه قبلا تو خط دانشگاهمون کار می کرد . جات خالی ، اونجا اینقدر لرزیدم ولی به روی خودم نیاوردم ، انگار نه انگار که سرده . الآن که دارم این یادداشتو می نویسم ، در بستر بیماری به سر می برم و با هرسرفه یک دعا به خواهرم میکنم . 

  نظرات ()
۱۶۷- انا لله و انا الیه راجعون نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۳

container

این بار خدا مرام کُشَم کرد . نمی دونم چرا اینقدر اتفاقای خطرناک واسه من میافته . 

این ترم یه درس داریم به نام << کنترل پروژه >> ، که همونطور که از اسمش پیداست ، باید از یه پروژه ای که در حال اجراست ، گزارش تهیه کنیم . استادمون بهمون پیشنهاد کرد که اگه پروژه ای که انتخاب میکنین ، احداث یک سوله باشه ، خیلی راحت ترین . منم با پدرم درمیون گذاشتم و ایشون هم ، یه کارخونه ای ( به نام سارنج سوله ) رو به من معرفی کردن که برم سر یکی از پروژه هاشون . کمپانی سارنج سوله ، ساختِ یک کارخونه ی تولیدِ ماکارونی رو به عهده گرفتن که این کارخونه ،  ظرفِ ۵ ساعت ، مواد خام رو تبدیل به ماکارونی میکنه . در حالی که کارخونه های دیگه ی ماکارونی سازی ( مثل مانا ، تک ، ... ) ظرف ۴۸ ساعت ماکارونی رو تولید میکنن . راستی اسم ماکارونیش هم ماکارونی خوش نامه . محل سوله هم ۲۰ کیلومتر بالاتر از شاهین شهره .

امروز با دو تا از دوستام رفته بودیم ببینیم چند درصد پروژه تکمیل شده . موقع برگشت از اتوبان اصفهان- تهران ، من داشتم تو خط سبقت با سرعت ۹۰ تا میرفتم .  یه تریلی ۱۸ چرخ  هم داشت نادست از من سبقت می گرفت ( یعنی از سمت راستِ من ) . در حینی که داشت سبقت می گرفت ، دیدم خیلی داره بهمون نزدیک می شه ، این بود که دستمو گذاشتم رو بوق ، ولی شیشه ش بسته بود ، صدای تریلی هم تو گوشش پیچیده بود . وقتی دیدم نمی شنوه ، تا می تونستم به جدول کنارم نزدیک شدم و پامو گذاشتم رو ترمز . ولی از بس بهمون نزدیک شد تایراش گرفت به ماشین و باهامون تصادف کرد ( الآن که دارم تعریف میکنم ، خودم از ترس دارم می میرم )  . من که تا اون موقع سرعتم به ۱۰-۲۰ کیلومتر بر ساعت رسیده بود ، ترمز گرفتمو کامل ایستادم . ولی وقتی دیدم تریلیه اصلا انگار نه انگار که چیکار کرده ، سریع گازشو گرفتمو رفتم جلوش ، آروم ، آروم ترمز کردم ( این قسمتش هیجان خاصی داشت ، آخه تریلی به اون بزرگی رو نگه داشتن ، خیلی حال میده ) .

خلاصه ، وقتی راننده ی تریلی اومد پایین و ماشین ما رو دید ، اولش باورش نشد که خودش تنهایی این کار رو کرده ، ولی وقتی رنگای ماشینمونو رو تایرای خودش دید تازه فهمید که ۳ تا ۱۵ ملیون ( دیه ) از بیخ گوشش گذشته . اگه من یکم دیرتر ترمز کرده بودم ماشین با فشار ِ تریلی میرفت تو بلوار و بعدش ...

اول زنگ زدیم به ۱۱۰ ، ولی از بس دیر کرد ، خودمون مسئله رو حل کردیم .       

  نظرات ()
۱۶۵- خود کفایی نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۳

از چهارشنبه تا حالا ، مامان و خواهرم رفتن تهران ، واسه نمایشگاه IT ، اگه امتحان میان ترم نداشتم حتما باهاشون می رفتم .

مامانم برای این چند روزی که نیستش غذا درست کرده و رفته ، منتها چون یکم سفرشون طول کشیده ، امروز نهار نداشتیم  . مامانم قبل از ظهر زنگ زد و گفت که گوشت بذار بیرون ، تا وقتی بابات اومد کباب کنه و بخورین . منم همین کار رو کردم . وقتی بابام اومد و گوشتارو دید  گفت : من دست به سیاه و سفید نمیذارم ، نهار ظهر با تو ، شام شب هم با من . منم چون نمی خواستم جلو بابام کم بیارم ، گفتم باشه .

وقتی بابام رفت تو حمام ، سریع زنگ زدم به مامانم و چیزایی که باید به گوشت میزدم رو پرسیدم . پیاز و نمک رو میدونستم ، ولی آرد رو نمی دونستم . آخه واسه اینکه کباب کوبیده روی آتیش نریزه ، یکم آرد بهش میزنن . همه ی گوشتا رو که سیخ گرفتم ، بابام از تو حمام اومد بیرون . حسابی حال کرده بود ، آخه فکرشو نمی کرد من از این کارا بلد باشم .

کبابی که پختم ۲ تا مشکل داشت  ، یکی اینکه کمی تا حدودی شور بود  ، دوم اینکه از ظهر تا حالا هرچقدر دستامو می شورم ، هنوز بوی گوشت میده  . 

  نظرات ()
۱۶۳- افشای حقایق نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۳

یادمه یه روزِ برفی تو دوران راهنمایی ، وقتی داشتیم از مدرسه برمی گشتیم ، یکی از دوستام ( نوید ) یه گوله ی برف ، پرت کرد تو صورت من ، منم بالطبع ، یکم برف از رو زمین برداشتم و  پرت کردم به طرفش . خلاصه برف بازی شروع شد . داوود هم به جمعمون پیوست و شروع کردیم به زدن برف تو سر و کله ی همدیگه . همینطور که داشتیم بازی میکردیم ، نوید از من و داوود فاصله گرفت و از همونجا برف پرت میکرد . من و داوود هم دست به یکی کردیمو ، دوتایی فقط به اون برف میزدیم ، ولی چون ازمون دور شده بود ، اکثر گوله برفایی که به طرفش پرت میکردیم ، توی راه متلاشی میشد . یه بار که خم شدم از رو زمین برف بردارم ، چشمم افتاد به یه تکه یخ . با خوشحالی از رو زمین برش داشتم و پرتش کردم طرف نوید  . صاف خورد وسط  سرش ، با داوود شروع کردیم به خندیدن ، آخه وقتی خورد تو سرش یه صدای باحالی داد ، مثل اینکه تو سرش خالی بود ، چون صدا توش پیچید . همینطور که داشتیم می خندیدیم ، چشممون افتاد به دستِ نوید که پر از خون بود . همین که داوود خونارو دید ، به طرف خونشون شروع کرد به دویدن ( ای بی معرفت  ) . منم که شُکه شده بودم ، با ترس و لرز به نوید نزدیک شدم و شروع کردم به التماس کردن که به مدیرمون نگه ، بعدشم شروع کردم به گریه کردن . نوید که دلش به حال من سوخته بود ، بهم گفت : باشه نمیگم ، تو برو خونه . منم خوشحال از اینکه تونستم نوید رو راضی کنم ، به طرف خونه شروع به دویدن کردم . نوید هم رفت تو مدرسه که سرشو باند پیچی کنن .

حتما داری میگی ، نوید عجب پسر خوبیه ، ولی بهتره به ادامه ش گوش بدی ( یعنی بخونی )  . فردای اون روز ، همین که پامونو گذاشتیم تو مدرسه ، مدیر مدرسه با قیافه ی تقریبا جدی به من گفت بیا تو دفتر . تا حالا اینطوری باهام حرف نزده بود ، آخه من و داوود از شاگرد اولای اونجا بودیم ( قبلنا بچه درس خون بودیم ولی الآن ... ) . وقتی رفتم تو دفتر ، فهمیدم یکی از بچه ها رفته فضولی کرده و قضیه رو به مدیر مدرسه گفته .

چند وقت پیش که با داوود داشتیم خاطراتمون رو مرور میکردیم ، به این خاطره که رسیدیم ، داوود گفت : میدونی چی شد که مدیر مدرسه فهمید که تو سر نوید رو شکستی ؟  گفتم : آره ، یکی از بچه ها رفته بود فضولی کرده بود . گفت : نه خره ، نوید خودش به اون پسره گفته بود که بره به مدیر بگه که تو سرشو شکستی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم : چرا همون موقع نگفتی ؟‌  گفت : آخه نمی خواستم بینتون بهم بخوره .

نوید جان ، امیدوارم هرجا که هستی موفق باشی ، امیدوارم یه روز پیدات کنم و این دفعه درست و حسابی سرتو بشکنم ، تا تو باشی دیگه افه ی مرام نذاری .             

  نظرات ()
۱۶۲- بودن یا نبودن نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۳

امروز خدا منو دوباره به مامان وبابام داد  . یعنی از این به بعد اگه بهم گفتن تاریخ تولدت کی ِ ؟  میگم ۲۶ آبان .

امروز بعد از اینکه کلاسام تو دانشگاه تموم شد ، سوار اتوبوس شدم که بیام خونه . اتوبوس هم طبق معمول راه افتاد ، وقتی به زیر گذر جلوی در دانشگاه رسید ، یهویی سرعتشو زیاد کرد ، طوری که وقتی از زیرگذر خارج شدیم ، سرعتش حدودا ۹۵ کیلومتر بر ساعت بود . همینطور که داشت با این سرعت میرفت ، یهویی به شدت ترمز کرد ، طوری که هرکی عقب اتوبوس بود تشریف آورد جلو ، اونایی هم که جلوی اتوبوس بودن ، چسبیدن به شیشه ( البته این جمله جنبه ی شوخی داشت ، ولی از شوخی گذشته ، موقعیت خطرناکی بود ) .

قضیه از این قرار بود که ، یه اتوبوس دیگه که از روبه رو ، در خلاف جهت ما حرکت میکرد ، در حال سبقت گرفتن از یه مینی بوس بود و چون خیابون خیلی باریک بود ، مجبور شده بود بیاد تو خطی که ما داشتیم از توش حرکت میکردیم . مطمئنم اگه راننده ی اتوبوس ما فقط ۱ ثانیه دیرتر جنبیده بود ، الآن به جای این یادداشت داشتی آگهی فوت می خوندی . من تا حالا ۲ بار تو اتوبوسای دانشگاه تصادف کردم ( اگه فرصت شد تعریف میکنم ) ، ولی این یکی اگه اتفاق میافتاد ، تیکه بزرگم ناخناییم بود که واسه گیتار زدن بلند گذاشتم . 

  نظرات ()
۱۶۱- آواز نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۳

Singing

چند وقت پیش ، دم در خونه منتظر محسن ( یکی از دوستام ) بودم . هیچکس تو کوچه نبود ، منم به دیوار خونمون تکیه داده بودمو تو حال خودم . یخورده که به همین منوال گذشت احساس کردم یه نفر داره یکی از شعرای گوگوش رو میخونه . از پشتِ دیوار بیرون نیومدم ، چون میدونستم به محض اینکه بیام بیرون ، خوندنشو قطع میکنه ( آخه دختر بود ) . این بود که همونطور سر جام ایستادم ، وقتی رسید در خونمون و منو دید ، از فرق سرش تا نوک انگشت پاش رنگای مختلفی پیدا کرد . آخه بیچاره فکر کرده بود ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر کسی تو کوچه نیست . فکر کنم از کلاس گیتار میومد ، آخه یه گیتار پشتش انداخته بود ، احتمالا هنوز تو همون حس و حال بوده . منم واسه اینکه بیشتر از این خجالت نکشه ، چنان خودمو جدی نشون دادم که فکر کنه من صداشو نشنیدم . ولی با همه ی این تفاصیر ، مطمئنم دیگه تو خونشونم نمیخونه  .

  نظرات ()
۱۵۸- گدایی نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۳

Begger

پریشب تقریبا نزدیکای ساعت ۹ ، پشت چراغ قرمز پل فلزی ایستاده بودم . چون تازه چراغ قرمز شده بود ، هنوز هیچ ماشینی حرکت نکرده بود ، منم در یک عملیات بی فرهنگی چراغ قرمز رو رد کردم . همین که رد شدم ، دیدم یه پلیس از تو گل فروشی سر پل فلزی اومد بیرون و میخواد شماره ی ماشینو بنویسه . سریع ماشینو پارک کردمو رفتم به طرفش . همین که رسیدم بهش ، گفتم جناب سروان ...  حرفمو قطع کرد و گفت : جناب سروان تو گل فروشی هستن ، اگه صحبتی داری ، به ایشون بگو .

وقتی رفتم تو گل فروشی ، دیدم به غیر از گل فروشه ، یه آقایی با هیکل ورزشکاری ، قد بلند و موهای جو گندمی ایستاده تو گل فروشی ، سریع رفتم کنارش و بعد از سلام علیک گفتم : عذر میخوام قربان ، ما تو بیمارستان سعدی مریض داریم ، واسه همین عجله دارم ، می خواستم اگه ممکنه این بار رو در حق ما لطف کنین . من حرفم هنوز تموم نشده بود که دیدم دستشو کرد تو جیبشو ۴-۵ تا هزاری در آورد و گرفت طرف من !!!!!!!!!!!!!!!!!!

در همین حین یه آقایی از دستشویی گل فروشی اومد بیرون ، در حالی که داشت شلوارشو درست میکرد ، بی سیمش به کار افتاد : " یه نفر چراغ قرمز رو رد کرده ، فرستادمش پیش شما "   صدای بی سیم که قطع شد ، تازه فهمیدم جناب سروان یکی دیگست . از آقایی که فکر کرده بود من گدا هستم ، عذرخواهی کردمو رفتم طرف جناب سروان واقعی . خلاصه بعد از اینکه جناب سروان عمومو شناخت ، گذاشت برم .

نتیجه ی اخلاقی این یادداشت :

۱- چراغ قرمز رو رد نکنین ( اگر هم خواستین رد کنین ، مواظب باشین گل فروشی اون طرفا نباشه ) .

۲- کی گفته گدایی شغل بدیه ؟؟؟ اتفاقا پول خوبی توشه .

 

  نظرات ()
۱۵۵- خورش ماست نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۳

قبل از اینکه این یادداشتو شروع کنم ، یه توضیح مختصری در مورد خورش ماست بدم ( واسه اونایی که اصفهانی نیستن ) . خورش ماست یه دسر سنتی اصفهانیه که از ماست و گوشت گردن و شکر و زعفرون ( خلاصه هرچی گیر دستشون اومده ، ریختن توش ) درست شده . موضوع مهم اینکه ، دیر پیش میآد که یه اصفهانی از خورش ماست بدش بیآد ، مهمتر اینکه دیر پیش میآد یه شهرستانی از خورش ماست خوشش بیآد . 

چند شب پیش محسن ( یکی از دوستام ) به خاطر پس گرفتن ماشینش از ۱۱۰ ( یادداشت ۱۵۳ )  ، من و داوود و چند تا از دوستای شهرستانی مون ( بچه های پایتخت ) رو دعوت کرد بریم خوان گستر . رو رسم اصفهانیا ، وقتی خواستیم خورش ماست بخوریم ، وحید و علی و رضا ( دوستای شهرستانیمون )  گفتن : اینا چیه دیگه ؟

من و داوود که موقعیتو واسه سرکار گذاشتن ، مناسب دیدیم ، گفتیم : اینا خورش ماسته ، میریزن رو پلو و با کباب و ماست میخورن . اَه ، اگه محسن نخندیده بود ، باورشون میشد . قیافه هاشون موقع تست کردن خورش ماست ، دیدنی بود . وحید و علی اینقدر از این دسر خوششون اومد که بیشتر از ما خوردن ، ولی رضا زیاد خوشش نیومد . 

  نظرات ()
۱۵۴- هشیش نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۳

از اصفهان که راه افتادیم ، به یکی از دوستای داوود که تهران درس میخونه زنگ زدیم که اگه اونم میآد شمال ، بریم دنبالش . اونم موافقت کرد ، به شرط اینکه اونشب رو خونشون بخوابیم .

تو خونه ای که اجاره کرده بودن ، به جز اسماعیل ( دوست داوود ) سه نفر دیگه هم زندگی میکردن . که یکیشون مشهدی بود و ۲ تای دیگه یزدی . اونی که مشهدی بود ( مجید ) ، فوق لیسانس مکانیک دانشگاه امیرکبیر میخوند ، یکی از اونایی که یزدی بود ( مهدی ) فوق لیسانس مکانیک ، دانشگاه تربیت مدرس میخوند ، اون یکیشون هم تازه مهندس مکانیک شده بود . 

یخورده که گذشت و پذیرایی کردن ، یکی یکی سیگاراشونو در آوردن . من بیشتر از اینکه از سیگاراشون تعجب کنم ، از زیر سیگاریشون تعجب کردم ، آخه اینقدر مصرف سیگارشون بالا بود که به جای زیر سیگاری ، از یه شیشه ی مربا به ارتفاع ۱۰ سانتیمتر استفاده میکردن  . تو شیشه ، پر از خاکستر سیگار بود . در عرض چند ثانیه خونه رو دود برداشت . من به دود سیگار خیلی حساسم ولی خودمو سفت گرفتم که یهو سرفه نکنم . بعد از اینکه هر کدومشون یکی ۲-۳ تا سیگار کشیدن ، مهدی پاشد رفت یه کاغذ برداشت آورد . یه دونه سیگار هم از تو پاکت درآورد و شروع کرد به خالی کردن توتون هاش . فهمیدم میخواد سیگاری درس کنه ، من اولین بار سیگاری رو تو دانشگاهمون دیدم ، پشتِ یکی از پنجره های فنی ۱ بود ، وقتی به یکی از دوستام که کنارم بود نشون دادم ، بهم گفت که این سیگاریه . سیگاری همون هشیشه که با توتون سیگار مخلوطش میکنن و میکشن .

اگه بد آموزی نداشت ، حتما طرز تهیه شو مینوشتم . من که تا حالا ندیده بودم کسی جلوم هشیش بکشه ، خیلی شوکه شده بودم ولی اصلا به روی خودم نمیآوردم و کاملا عادی برخورد میکردم . توی حرفایی که این چند نفر با هم رد و بدل میکردن ، فهمیدم که بوی هشیش روی بعضیا تاثیر میذاره و اونا رو هم میبره تو یه عالم دیگه . این بود که تصمیم گرفتم که یکم بذارمشون سر کار ، آخه اگه همینطوری میگذشت ، تا صبح میخواستن بکشن . این بود که به اسماعیل گفتم : بذار ببینم هشیش خام چه بویی میده . اونم یکمیشو گذاشت دم بینی من ( ولی من بو نکردم ) ، بعد ازم پرسید چه بویی میده ؟  منم که موقعیتو مناسب دیدم واسه دیونه بازی ، گفتم : بو نعل اسب میده . یهو دیدم هر ۶ تایشون مثل بمب منفجر شدن از خنده . خودمو سفت گرفتمو گفتم : واسه چی میخندین ؟ خوب بونعل اسب میده دیگه . بعد داوود در حینی که میخندید گفت ۲*۲ تا ؟  گفتم : کی ؟ گفت : فردا . گفتم : فردا که من نیستم . در حال رد و بدل کردن چرت و پرت بودیم که دیدم اسماعیل رنگش پریده ، احتمالا ترسیده بود که نکنه بلایی سر من بیاد ، کم کم خنده ی هم اتاقیاشم بند اومد و یکی یکی شروع کردن به پیشنهاد راه حل واسه خوب شدن من . منم موقعیتو مناسب دیدم و به داوود اشاره کردم که سرکاریه ، اونم نامردی نکرد و دستشو گذاشت رو قلبمو گفت : قلبش خیلی تند میزنه ، مهدی گفت : من الان کره میآرم که بدیم بهش . منم چون حالم از کره خالی خوردن به هم میخوره ، قبل از اینکه اون کره بیاره خودم رفتم تو دستشویی و صدای اینایی رو در آوردم که ( با عرض پوزش) حالتِ تهوع دارن . از پشت در داد میزدن حمید درو واکن بیایم تو ، منم با صدای بلندتر جواب میدادم  اق اق ....  . تا اینکه بعد از ۱۵ دقیقه اومدم بیرون ، بدبختا همشون از ترس سکته کرده بودن ، به جز داوود که یواشکی داشت میخندید . 

اونشب به غیر از اینکه هشیش نتونستن بکشن ، یه کار دیگه هم نتونستن بکنن . داوود میگفت وقتی من تو دستشویی بودم ، یکی از دوستاشون زنگ زده بوده که یه چند تا ولگرد خیابونی بیاره اونجا ، ولی اینا چون دیده بودن حال من خیلی بده ، گفته بودن نیاره . 

تحصیل کرده هامون که اینجوری باشن ، وای به حال بی سوادا .

  نظرات ()
۱۵۰- بزرگترین جرم نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۳

هفته ی پیش من و داوود با چند تا از دوستای دانشگاهیمون که تهران زندگی میکنن ، داشتیم دنبال خونه ی دانشجویی میگشتیم . بعد از حدود ۲ ساعت که اینور و اونور  سر زدیم و به نتیجه نرسیدیم ، داوود بهم گفت : تو برو به کلاست برس ، ما خودمون میگردیم . منم که نمیخواستم رفیق نیمه راه بشم گفتم : " نه ، منم با شما میآم " . ولی اونا به زور منو در کلاس پیاده کردنو رفتن .

فردای اون روز همگی ساعت ۸:۳۰ صبح تو دانشگاه کلاس داشتیم . این بود که همدیگه رو تو ایستگاه دیدیم . وقتی اومدم با دوستام سلام علیک کنم ، هیچکدومشون تحویلم نگرفتن  !!!!!!!

همشون میگفتن برو بچه بذار باد بیآد  . بعد از چند دقیقه که به همین منوال گذشت ، داوود گفت : ما دیگه خفن شدیم ، با بچه مثبتا نمی گردیم .

اینجا بود که فهمیدم دسته جمعی یه دسته گلی به آب دادن ، از داوود پرسیدم قضیه از چه قراره ؟ داوود گفت : " دیشب وقتی تو رو دم  کلاس پیاده کردیم ، رفتیم به طرف سی و سه پل ، وقتی پشت چراغ قرمز ۳۳ پل ایستاده بودیم ، محسن ( یکی از دوستام ) داشت تعریف میکرد که امروز یه بنگاه دار بردتش وسط بیابون یه خونه بهش نشون داده ، اینو که گفت ، ما همه زدیم زیر خنده . همون موقع چراغ سبز شد و ما راه افتادیم ولی یه سرباز جلومونو گرفتو گواهینامه و کارت ماشین رو خواست . وقتی بهش دادیم ، گفت همتون بیآین پایین . وقتی پیاده شدیم و علتِشو پرسیدیم ، گفت به خاطر << عربده کشی و ایجاد مزاحمت >> " .

به داوود گفتم : مگه شما عربده کشیدین ؟  گفت : نه به خدا ، فقط خندیدیم . گفتم : پس مزاحمتش مال چیه ؟  گفت : ما هم همین سئوالو ازش کردیم ، اونم جواب داد : " مزاحمت برای امتِ حزب الله " . گفتم : خوب بعد چی شد ؟  گفت : هیچی ، ماشینو خوابوندن و به ما هم گفتن ۲۹ مهر بیاین تا تکلیفتون رو روشن کنیم . گفتم : فقط به جرم خندیدن ؟  داوود گفت : خندیدن که جرم کمی نیست .

وقتی حرفای داوود تموم شد بهم گفت : حالا اگه میخوای بیای تو گروه ما ، باید بری جلوی ۳۳ پل عربده بکشی .

حالا پس فردا بریم ببینیم چه بلایی قراره سرشون  بیارن . اگه خدای نکرده ، اتفاق خاصی افتاد ، حتما مینویسم .

  نظرات ()
۱۴۷- سه کاری نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۳

امروز فهمیدم داری مثل یه مهندس صنایع فکر میکنی ، آخه با اون مهارت و سرعتی که تو به دوستت گفتی تو اتوبوس جا بگیره ، تعجب منم برانگیخت . این نشون میده که میخوای حداقل زمان ممکن رو تو صف بگذرونی .

راستی ، اون هفته وقت نشد که بگم تو انجمن کامپیوتر چه ۳ کاری ای کردم . 

فردای اون روزی که شماره تلفنمو انجمن کامپیوتر گرفت ، بهم زنگ زدن . یه خانمی بود تقریبا ۲۴-۲۵ ساله ، که ازم خواهش کرد که روز دوشنبه ساعتِ ۱۰:۳۰ الی ۱۲ برم تو انجمنشون . 

ساعت تقریبا ۱۱:۱۵ بود که من رفتم تو انجمن کامپیوتر ، یه ۸-۹ دختر اونجا بودن با یه آقایی تقریبا ۲۷-۲۸ ساله . وقتی من وارد شدم ، یکی از دخترایی که اونجا بود منو به اون آقا معرفی کرد . بعدا فهمیدم ایشون آقای مهندس قاسمی بودن . خلاصه آقای مهندس قاسمی از جاشون بلند شدن و از اینکه از زمان مسابقه تا الآن انقدر طول کشیده عذر خواهی کردنو بعد قابی که کادوش کرده بودنو جلو من گرفتن . منم تشکر کردم و اومدم کادو رو بگیرم که یهویی دیدم دستِ آقای قاسمی از زیر کادو دراز شده که دست بده  ، سریع کادو رو ول کردمو باهاش دست دادم . بعد هم خداحافظی کردمو اومدم بیرون . وقتی داشتم میومدم بیرون ، یه لبخند رو لب همه ی دخترایی که اونجا بودن بود ، حالا نمیدونم داشتن به ۳ کاری من میخندیدن یا اینکه با این کار رضایت خودشونشو نشون میدادن .

کادوشون یه تقدیر نامه با ۵ تا اسکناس ۲۰۰۰ تومنی متن تقدیرنامه این بود :

جناب آقای سید حمید *****

آسمان آبی با زمان و مکانی مقدس ، دست به دست هم دادند ، تا فرصتی برای پرواز در اختیار قرار دهند وچه نیکو ستودید و غنیمت شمردید این آزادی را و لاجوردش را حس کردید تا با همتی به بلندای خورشید به افتخار برسید .

اینک انجمن علمی کامپیوتر ، دستیابی به خورشید را به شما تبریک میگوید و آرزومند موفقیت های بعدی شماست .

دبیر انجمن علمی کامپیوتر

سعید قاسمی

به پاس حضور در مسابقه فتوشاپ

بهار ۱۳۸۳

  نظرات ()
۱۴۵- استرس نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۳

stress

امروز بعد از یک ماه اومدم دانشگاه  که ساعتِ حذف و اضافه م رو ببینم . از قضا یکی از بچه های انجمن منو دید و بهم گفت که امروز جلسه تو دانشگاه برگذار میشه و حتما بیام ، آخه تقریبا یک ماهی میشد که تو جلسات شرکت نکرده بودم . حدودا ساعت ۲ بعد از ظهر بود که جلسه شروع شد و مثل همیشه شروع به تقسیم بندی کارای نشریه کردن . وسط جلسه ، یکی از بچه ها عذرخواهی کرد و گفت که کار داره و باید بره ، وقتی خداحافظی هاشو کرد ، رو کرد به منو گفت که تو گروه کارت دارن !!!!!!!!!!!

من که از تعجب داشتم شاخ در میآوردم ، گفتم : با من ؟  گفت : بله .  آخه تو گروه صنایع کسی منو نمیشناسه ، فقط تو انجمن منو میشناسن . این مسیری که از دفتر انجمن تا گروه میرفتم ، هزارجور فکر ناجور از مغزم گذشت . وقتی رسیدم به دفتر گروه ، با ترس و لرز به رییس گروهمون خودمو معرفی کردم . تا قبل از اینکه خودمو معرفی کنم ، خیلی جدی و یکم هم عصبانی بود ، ولی وقتی خودمو معرفی کردم ، یه لبخندی زد و گفت : از انجمن کامپیوتر با من تماس گرفتن و گفتن که طرح شما اول شده !!!!!!!!!!!!  تشریف ببرین اونجا ببینین چکارتون دارن .

اولش فکر کردم منو با یکی دیگه اشتباهی گرفتن ، ولی توی راه که داشتم میرفتم ، یادم اومد که ترم پیش ، یه مسابقه ای با عنوان << مسابقه ی Photoshop >>  تو فنی ۱ برگذار کردن ، که منم همینطوری شانسی ، توش شرکت کردم . اصلا فکرشو نمیکردم که اول بشم ، آخه همه ی گروه هایی که شرکت کرده بودن ۳ نفری بودن ، فقط من بودم که تنها یی اومده بودم .

وقتی رفتم تو گروه کامپیوتر و خودمو معرفی کردم ، یکیشون گفت : ما خیلی وقته که دنبال شماییم ، ولی شماره تلفنتونو نداشتیم . خلاصه شماره تلفون منو گرفتنو ، گفتن باهام تماس میگیرن .

راستی ، تو امروز کی اومدی  تو اتوبوس که من ندیدم ؟  وقتی داشتم از اتوبوس پیاده میشدم ، یهویی که چشمم افتاد تو چشمت نزدیک بود شاتالاپ بخورم رو زمین  . یعنی با خودم خیلی مبارزه کردم که تعادلمو حفظ کنم .   

  نظرات ()
۱۳۹- یه نصیحت بی ربط نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۳

Paykan

دیروز عصر رفته بودم دنبال دوستم که با هم بریم بیرون ، وقتی از کوچشون داشتیم میومدیم تو کوچه ی اصلی ، یه پیکان با سرعت ۶۰ کیلومتر بر ساعت زد به ماشین ما . 

درسته که سرعت اون خیلی زیاد بود ولی مقصر اصلی من بودم ، چون از فرعی اومده بودم تو اصلی . وقتی پیاده شدم که ببینم چه بلایی سر ماشینمون اومده ، دیدم فقط پلاکش تا شده و سپر ماشین هم ۲ تا خش برداشته . خدارو شکر کردم که تصادف جدی نبوده  ولی وقتی به ماشین اون نگاه کردم دیدم گلگیر سمت راست ماشینش کاملا تا شده بود و یه قیافه ی وحشتناک به خودش گرفته بود . اول فکر کردم که قبلا اینطوری بوده  ولی وقتی به قسمتایی که تا شده بود دست زدم ، دیدم رنگایی که داره میریزه تازه ست .

عجب مردم بیکاری داریما ، در عرض ۳۰ ثانیه ۴۵ تا کارشناس ریخت اونجا و شروع کردن با هم بحث کردن ، هر کدومشون از یه دری حرف میزد ...

- مقصر پراید ، نباید اون طوری از کوچه بیرون میومد

- نه ، مقصر پیکان ، با سرعتی که اون داشت ، اگه یه بچه از تو کوچه میپرید بیرون ، چی میشد ؟

- آقا اگه گواهینامه و بیمه ی بدنه داری زنگ بزن راهنمایی رانندگی

- نه ، یهو زنگ نزنیا ، افسر اگه بیاد و ببینه که تو مقصری ۱۳۰۰۰ تومن جریمت میکنه 

- ۲۵۰۰۰ تومن بیشتر خرج پیکان نیست ، بهش بده و قال قضیه رو بکن 

- نه آقا ، این گلگیری که من میبینم ۵۰۰۰۰ تومن کمتر نیست 

- ما یه همسایه داریم ، که قبلا تو راهنمایی رانندگی کار میکرده ، الان میرم بهش میگم بیآد ببینه چقدر خرجشه

اصلا من و راننده ی پیکان ، اینقدر که این آدمای بیکار با هم حرف زدن ، حرف نزدیم .

رفتم به اون آقای پیری که زده بودم به ماشینش گفتم : آقا من قبول دارم که مقصرم ، شما صافکاری جایی سراغ دارین ؟

گفت : آره  

گفتم : پس پاشو تا بریم ببینیم چقدر خرج ماشینته 

گفت : پس یه کارتی ، چیزی به من بدین که مطمئن باشم

واسه اولین بار دستمو جلوی یه بزرگتر دراز کردم که دست بدم و گفتم : احتیاج به کارت نیست ، من دنبال شما میآم .

درحالی که اونم دستشو دراز میکرد که دست بده  گفت : مردونه ؟

گفتم : مردونه

خلاصه راه افتادیم دنبالش تا رسیدیم به صافکاری . پارک کردن ماشینو سپردم دست دوستم و خودم سریع رفتم پیش صافکاره ، آخه میخواستم یهو با هم هماهنگی نکنن . وقتی صافکاره ماشینو دید گفت : ۴۷۰۰۰ تومن خرج ماشینه .

گفتم : بابا دانشجویی حساب کن ، همین چند روز پیش از بابام ۳۰۰۰۰۰ هزار تومن گرفتم واسه ثبت نام ، ارزون بده مشتری شیم 

یهو پیره مرده گفت : خوب شما ۳۵۰۰۰ بده ، من بقیه شو میدم 

تا اینو گفت ، فهمیدم خیلی کمتر از ۳۵۰۰۰ تومن خرج ماشینش میشه ، این بود که گفتم : راستش من ماشینو بدون اجازه ی بابام ورداشتم آورده ، که اگه بفهمه تصادفم کردم ، سرمو میکنه . شما یه لطفی بکن هوای مارو داشته باش ، یه ۳۰۰۰۰ تومن هم باید خرج ماشین خودم بکنم ، بعد رو به صافکاره کردمو گفتم : بیا بریم ببین چیطور شده . وقتی از پیره مرده دور شدیم ، به صافکاره گفتم : نه گذاشتی و نه برداشتی ، یهویی گفتی ۴۷۰۰۰ تومن ؟  آخه چرا اینقدر بی انصافی کردی . گفت : آخه چی میگفتم !! فامیلمونه . گفتم : پس مرامت کجا رفته ؟ 

یخورده مخشو با این حرفا پیچوندم و بعد دوباره رفتیم پیش پیره مرده . گفتم : ایشون به من گفتن که با ۲۵۰۰۰ تومن گلگیرماشینتو مثل روز اولش میکنن . بعد شروع کردم به پول شمردن ، ۱۸۰۰۰ تومن که شد ، گفتم : بقیه شو باید خرج ماشین خودمون بکنم ، یه لطفی بکن و این ۷۰۰۰ تومن رو شما تقبل کن . پیره مرده اومد ایراد بگیره که گفتم حاج آقا ما جوونیم ، به جوونیمون ببخش ، بعدشم خداحافظی کردم که بیام ، که یهو گفت : خوب پس یه نصیحتی بهت میکنم ، فقط قول بده که عمل کنی !!!!!  گفتم : بفرمایین

گفت : تو هیچ کاری عجله نکن ، حتما یه حکمتی توش هست که به تاخیر افتاده !!!!!!!!!!!

من از تعجب داشتم شاخ در میآوردم ، آخه نصیحتش هیچ ربطی به قضیه ی تصادف نداشت . 

اتفاقا همون روز با دوستم داشتیم میرفتیم که یه گیتار دیگه بخرم ، فکر کنم یه صلاحی توش بوده که نتونستم همون دیروز بخرم . شاید هم هیچ ربطی به این قضیه نداشته ، ولی هر چی که بوده ، نصیحتش خیلی واسم جالب بود ، سعی میکنم تو زندگیم به کار ببرم . 

  نظرات ()
۱۳۴- حراست نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۳

دیدی گفتم ، من اگه پام برسه به دانشگاه ، منو میگیرن !!!!!!!!!!!!!!!!

پنجشنبه ساعتِ ۷:۴۵ دقیقه بود که رسیدم دانشگاه ، هنوز ۱۰ قدمی از دم در ورودی نگذشته بودم که دیدم یکی داره از پشت سر میگه آقای محترم ، آقای محترم  !!!

منم چون زیاد احساس محترمی نمیکردم به راهم ادامه دادم ، بعد از چند لحظه دیدم یکی داره میزنه روی شونم . وقتی برگشتم دیدم یه نفره که انگار سرشو چرخوندن . یکم که دقت کردم دیدم سرشو نچرخوندن ، فقط از بس ریش داشت و سرش هیچی مو نداشت ، یه لحظه فکر میکردی که سرشو چرخوندن  .

گفتم : بفرمایین .  گفت : چند لحظه تشریف بیارین !!!!!!!  تو اون زمانی که داشتیم میرسیدیم به در ورودی ۸۰۰ هزار تا فکر اومد تو کلم ، که چی شده که منو صدا زدن ، آخه تا حالا ثابقه نداشته که منو جلو در ورودی بگیرن . خلاصه ، همینطور که داشتم فکر میکردم ، بهم گفت : اگه آقای زهرماری اجازه دادن که بری تو ، میتونی بری . گفتم : واسه چی ؟ مگه چیکار کردم ؟ گفت : الآن میرسیم از خودشون بپرس .  وقتی رسیدیم جلو در ورودی یه آقایی با ۳ کیلو ریش ،  با یه شلوار پارچه ای که ۲۶۴ تا پیلی ( چین ) داشت ، دم پاچه هاش م اینقدر تنگ بود که مطمئنم هرروز ۱۵ دقیقه وقت صرف میکنه که پاهاشو به زور از پاچه هاش رد کنه ‌ ، و یه پیرهن سفید که انداخته بود روی شلوارش . از زیر بلوزش هم بی سیم ۶۳ سانتیمتریش پیدا بود .

همینطور که داشتم نگاش میکردم گفت : این چه وضعشه ؟  گفتم : چی چه وضعشه ؟  گفت : شلوارتون خیلی تنگه ، بفرمایید عوضش کنید ، بعدا تشریف بیارید . گفتم : من ۲ ماهه که دارم این شلوارو میپوشم ، حالا یهویی تنگ شد . گفت : این دیگه قصور از همکارای ما بوده . گفتم : من الان امتحان دارم ، نمیتونم برگردم شلوارمو عوض کنم . گفت : امتحان چی ؟  گفتم : آمار ، گفت : آقای کوفت بیا چک کن ببین ایشون دانشجوی ما هستن یا نه ؟  بعد از من شماره ی دانشجوییمو خواست ، وقتی بهش گفتم ، سریع زد تو کامپیوتر و بعد  فامیلیمو پرسید گفت آقای زهرماری ، ایشون درست میگن ، دانشجوی همین دانشگاه هستن . آقای زهرماری روشو کرد به منو گفت : دخترای دانشگاه میان به من و همکارام میگن که چرا پسرا تو لباس پوشیدن رعایت نمیکنن . میخواستم بگم : تو و اون همکارات غلط کردین که دخترا یه همچین چیزایی میان میگن ، اصلا اونا واسشون مهم نیست که ما چی میپوشیم ، تو هیزی که حواست به همه جای دختر پسرای مردم هست . ولی بعد به خودم گفتم : من ۲ سال دیگه با اینا کار دارم ، اگه هر حرف نامربوطی به اینا بزنم ، مطمئنن به من مدرک نمیدن . این بود که سرمو انداختم پایین و مثل یه بچه ی خوب اومدم به طرف دانشکده .

البته باید ببخشی ، چون تو این یادداشت یه چند تا حرف زشت زدم که در شان من نبود ، آخه خیلی عصبانی بودم .  

  نظرات ()
۱۳۲- استاد بهنام فر نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۳

تا حالا شده جلوی آقای بهنام فر ( استاد فیزیک دانشگامون ) برقصی ؟   اصلا فکرش هم آدمو به گریه میندازه  . ولی این اتفاق واسه من افتاد  .

دیشب عروسی برادر شوهر دخترعموم بود ، عروسیشون تو کاخ تالار بود . وقتی وارد سالن شدیم ، دیدم آقای بهنام فر با بچه ش نشستن بالای مجلس ، حسابی جا خوردم ، آخه تا حالا هیچکدوم از استادامونو بیرون از دانشگاه ندیده بودم . من هم مثل این بچه های خوب رفتم پیش عموها و پسر عموهام نشستم . یخورده که نشستیم ، استادمونو به بابام نشون دادم . بابام هم هی اصرار کرد که برم سلام علیک کنم ، خلاصه ما هم رفتیم پیش استاد و سلام علیک کردیم ، اونم نامردی نکرد و حسابی تحویل گرفت . حیف که ۲ ترم پیش فیزیکامو پاس کردم ، وگرنه تو این مجلس میتونستم ۲۰ بگیرم .

یه گروه ارکست توپی هم آورده بودن ، که حسابی مجلسو گرم کرده بود ، همینطور که داشتیم دست میزدیم یهو دیدم احسان ( برادر داماد ) داره میآد به طرف من و پسرعموهام . من که میدونستم واسه چی داره میآد ، شروع کردم به یابو آب دادن که یهو دیدم یکی داره دستمو میکشه ، همونطور که حدس زده بودم ، میخواست ما رو ببره اون وسط برقصونه  . یخورده مقاومت کردم که بیخیال من بشه ولی وقتی دیدم نمیشه بهش گفتم این آقای بهنام فر استادمون اینجاست ، زشته که جلوش برقصم . گفت : " پس چند لحظه بیا " . وقتی دیدم داره به طرف آقای بهنام فر میره ، گفتم من سلام کردم ، کجا داری میری ؟ گفت : " الآن بهت میگم " . وقتی رسیدیم ، احسان استاد رو صدا زد و گفت : آقای بهنام فر ، میخوایم شاگردتونو برقصونیم  . اون لحظه بود که خدارو شکر کردم که فیزیکامو پاس کردم  . خلاصه دست مارو گرفتو با ۲ تا از پسرعموهامون برداشت برد رقصوند . همینطور که میرقصیدم ، خودمو تو حراست دانشگاه میدیدم  . 

تا قبل از اینکه خانم آقای بهنام فر رو ندیده بودم ، خودمو از دانشگاه اخراج شده میدونستم ، ولی وقتی ایشونو دیدم ، مطمئنم که آقای بهنام فر نگران اخراج شدنش از دانشگاه بود  . 

  نظرات ()
۱۲۶- آبی نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۳

اول از همه ، کیف جدید مبارک باشه . عنوان این یادداشت هم  همرنگ کیف شماست .

پریروز با پسر عموم تو تاکسی نشسته بودیم و داشتیم با هم حرف میزدیم ، راننده ی تاکسی هم منتظر بود یه نفر دیگه بیآد تا راه بیافته . بعد از یه ۲-۳ دقیقه یه آقایی با یه هیکل اندازه ی رضازاده نشست بغل ما . وقتی راننده ی تاکسی راه افتاد ، احساس کردم قسمتی از بدنم که به این آقای چاق چسبیده بود تکون میخوره . یخورده که دقت کردم ، دیدم داره سِک سِکه میکنه . باید اونجا بودی و میدیدی ، ۱۲۰ کیلو هیکل هر چند ثانیه یک بار ۲ سانتی متر میرفت رو هوا دوباره برمیگشت پایین . من که از خنده داشتم میترکیدم ، هی با پسر عموم حرف میزدم که یعنی دارم با اون میخندم . ولی یه موقعی شده بود که دیگه هیچی واسه گفتن نداشتیم ، منم چون چسبیده بودم بهش ، وقتی میخندیدم بدنم میلرزید ، اونم فهمید که داریم بهش میخندیم . یه چشم غره ای بهمون رفت ، ما هم واسش یابو آب دادیم . آخر کار که میخواست پیاده بشه ، اومد به راننده ی تاکسی بگه آقا خیلی ممنون که یهو سِک سِکش گرفتو یه کلمه ی بی معنی گفت . اونجا دیگه نتونستم جلو خندمو بگیرم و قاه قاه زدم زیر خنده  و واسه اینکه ۳ نشه رومو به پسر عموم کردمو گفتم این جک رو شنیدی ؟ " ترکه میخوره زمین ، هوا میره ، نمیدونی تا کجا میره " .  

احتمالا فهمید که ما واسه چی داریم میخندیم ولی به روی خودش نیآورد ، آخه جک به این بیمزه گی خندیدن داره ؟

    

  نظرات ()
۱۲۴- خودکشی نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۳

tower

پریروز که از دانشگاه بر میگشتم ، دیدم خیابون دقیقی ( محتشم کاشانی ) به طرز فجیعی شلوغه . از یکی که اونجا ایستاده بود پرسیدم چی شده ؟  گفت : یه نفر میخواد خودشو از بالای پشت بوم بندازه پایین . گفتم : واسه چی ؟  گفت : برو از خودش بپرس  . گفتم : حالا خودشو انداخت پایین یا نه ؟  گفت : یه چند نفر پایین ساختمون ایستاده بودن و داد میزدن که : " بپر دیگه ، مسخرمون کردی ؟ "  بدبختِ بیچاره فکر کرده مثل این فیلم امریکاییا میآن ازش خواهش میکنن که خودشو نندازه  . بابام از سر کار که میومده ، دیده بوده که دستگیرش کردن و دارن میبرنش . احتمالا حکمش اعدامه ، تا دیگه هوس خودکشی به سرش نزنه .

احتمالا من هم از دستِ تو به یه همچین نقطه ای میرسم  . امروز رفته بودم بانک که شهریه ی ترم تابستونمو بدم که یهویی دیدم جنابعالی هم اونجایین . نکنه ترم تابستونه گرفتی ؟  من هفته ای ۳ روز دانشگام ، چرا تا حالا ندیده بودمت ؟  ولی به هر حال به هر علتی که اومده بودی دانشگاه ، به اندازه ی ۲-۳ ماه بهم انرژی دادی .

  نظرات ()
۱۲۲- دعوا نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۳

امشب یه اتفاقی واسم افتاد که تو این 21 سالی که از عمرم میگذره بی سابقه بود . یعنی مطمئنم تا عمر دارم ، هیچوقت امشبو فراموش نمیکنم !!!

امروز عصر مثل هر هفته با دوستام ( داوود ، محسن ، اسماعیل ) رفته بودیم بیلیارد ، از بدشانسیمون من و اسماعیل شرط رو باختیم و مجبور شدیم بستنی بخریم . خلاصه بستنی رو خریدیمو رفتیم تو پارک ، همینطور که داشتیم مسیر پارک رو طی میکردیم که برسیم به آب ، یه بادکنک فروشی همینطور زل زده بود به ما ، ما هم یه 2 بار نگاش کردیم و از کنارش رد شدیم ، همین که یکم ازش دور شدیم ، برگشت گفت : شناختیش ؟  منم برگشتم گفتم : آره شناختمش ، صاحبته . اونم برگشت یه چیزی گفت که دیگه نمیشد حرفشو تحمل کرد ، منم رفتم به طرفشو به فاصله ی ۵ سانتی متریش ایستادم ، سریع دستاشو گرفتم که یهو با دستاش نخواد غافلگیرم کنه ، از اون طرف هم مواظب بودم یهو با سر تو صورتم نزنه ، پاهامم کامل بسته بودم که یهو لگد نزنه . خلاصه همه ی موارد ایمنی رو رعایت کرده بودم که اگه خواست دست از پا خطا کنه ، حالشو بگیرم . هنوز داشتیم با هم کل کل میکردیم که یهویی دیدم 10 -11 نفر هجوم آوردن رو من !!!!!!!! 

من که حسابی غافلگیر شده بودم که اینا از کجا اومدن ، وقتی سرمو بالا کردم دیدم دعوا شروع شده . دور تا دور هر کدوممونو ۴ تا لات گرفته بود . من که تا حالا تو عمرم دعوای واقعی نکرده بودم ، شروع کردم به زدن . البته من میزدم ولی اونا بیشتر میزدن . من نمیدونم اگه همین 2 جلسه کانگفو رو نمیرفتم ، چیکار میکردم . تنها کاری که میشد بکنی ، دفاع بود . هیچکدوم از ضربه هاشون رو حساب نبود ، واسه همین راحت میشد دفاع کرد ، ولی چون تعدادشون زیاد بود بعضی از ضربه هاشون هم میگرفت ، مثلا تنها ضربه ای که وقتی خوردم خیلی عصبانی شدم یه تو گوشی آب دار بود . وقتی تو گوشی رو خوردم ، تا یه چند لحظه صورتم خواب رفته بود . تا اینکه محسن  اومد کمکم و یه 2 تاشونو پرت کرد اونور ولی بی مروتا مثل مورچه ها که اگه پاتو بذازی رو یکیشون بقیشون از 100 تا سوراخ دیگه میزنن بیرون ، میریختن دورمون . همینطور که مواظب بودم کسی بهم حمله نکنه ، دیدم اسماعیل افتاده رو زمین و یه ۵-6 نفر دارن کتکش میزنن . سریع رفتم به طرفش ، دیدم بلوزش خونی ، منم اون روی سیِِِّدیم اومد بالا و دیگه نمیفهمیدم کجای کی دارم میزنم ، فقط میزدم ( راستی تا حالا نگفته بودم که من سیّدم )  . تا اینکه یه 7-8 تا خانم چادری که احتمالا فرشته و ملائک بودن اومدن با جیغ و داد مارو از هم جدا کردن ، معلوم بود اصفهانی نبودن چون یکم  لحجه داشتن . همینطور که داشتیم خودمونو جمع و جور میکردیم که بریم ، یهو دیدم یه نفر با سرعت داره به طرف داوود میدوه ، بعد پرید بالا که با لگد بذاره تو کمر داوود ، داوود بیچاره هم که پشتش به پسره بود ، روحشم خبر نداشت که چه بلایی قراره سرش بیاد ، سریع داد زدم " داوود پشت سرتو " ، همین که برگشت ، پای پسره یکم خورد به شونه ی داوود . مطمئنم اگه برنگشته بود یه 2-3 تا از مهره های کمرش شکسته بود . پسره وقتی دید لگدش کارساز نبوده ، رفت شیشه ی ته قلیونشونو آورد و شروع کرد دنبال داوود دویدن . من که دیدم دیگه موندن جایز نیست ، اسماعیلو بلند کردمو با محسن شروع کردیم  به دویدن که یهو پسره یه بلایی سر داوود نیاره . پسره که دید به گرد پای داوود هم نمیرسه نا امید شد و برگشت . ما هم از اون طرف پارک زدیم بیرون . وقتی رسیدیم تو ماشین ، تازه فهمیدیم که چه خطری از بیخ گوشمون گذشته . من اول فکر کردم اسماعیل بینیش خون افتاده که بلوزش پر از خون شده بود ولی تو ماشین فهمیدم به بازوش یه چاقو زدن . سریع خودمونو رسوندیم به یه داروخونه ، یه بتادینو چند تا چسب زخم و یه بسته دستمال کاغذی خریدیم و رفتیم تو یکی از دستشوییای پارک لباسشو شستیم و منتظر شدیم که خشک بشه . تو این فرصت دعوارو داشتیم واسه همدیگه توصیف میکردیم که یهو خوابی که 2 هفته ی پیش دیده بودم یادم اومد !!!!

تقریبا 2 هفته ی پیش من خواب دیدم با داوود تو خیابون داشتیم میرفتیم که چند نفر ریختن رو سرمون و شروع کردن به زدن ، اتفاقا یکیشون هم چنان تو گوشی بهم زد که از خواب پریدم .  همون روز من این خوابو واسه داوود تعریف کردمو حسابی با هم خندیدیم . 

امشب وقتی به داوود گفتم خوابم تعبیر شد ، میخواست بکشتم . میگفت تو هم با این خواب دیدنت .

خلاصه امشب اولین و اگه خدا بخواد آخرین دعوای زندگیمونو کردیم ، تجربه ی سختی بود ، ولی خیلی چیزا به من یاد داد .

این وسط بیشتر دلم برای اسماعیل می سوزه ،  بیچاره تازه دیشب رسیده بود اصفهان ، راستی اسماعیلو معرفی نکردم ، ایشون یکی از دوستای صمیمی من و داوودِ ،  که مهندسی هوا فضای  دانشگاه امیرکبیر میخونه .

خدارو شکر زخمش زیاد عمیق نبود و خونشم زود بند اومد . 

به نظر تو ، ما ۴ تا میتونستیم از پس 12-13 تا لات بی سر و پا بر بیایم ؟

پس نتیجه میگیریم که کار من کاملا اشتباه بوده ولی خوب تجربه ای شد که از این به بعد تو این موارد بیشتر فکر کنم .                       

  نظرات ()
۱۱۳- غذا نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۳

Food

الآن میفهمم چرا مامانم میگفت باید ظرف بشورم ، چون میخواست خواهرم دست تنها نباشه . ولی دمش گرم ( خواهرم ) مثل مامانم کارای خونه رو میکنه ، ولی بعضی موقع ها هم کم میآره . مثلا تو اون هفته واسمون کوکو پخته بود ، بعد نمیدونم چیکارش کرده بود که کوکو تلخ شده بود  ، من به هر زجری که بود یه برششو خوردم که ناراحت نشه ، ولی مثل اینکه فهمید قضیه از چه قراره  و خودش شروع کرد به خندیدن . یه بار دیگه هم اومده بود کتلت بپزه ، بریون ( غذای سنتی اصفهان ) شده بود ، یعنی ما کتلتارو با قاشق خوردیم  . این دم آخری هم که مامانم داره میآد ، اینقدر پلو عدس درست کرده که ، ما از شنبه تا حالا به صورت شبانه روزی داریم پلو عدس میخوریم  . البته اگه بابام نبود ، من همون چند روز اول تلف شده بودم ، چون تا میبینه اوضاع غذا بی ریخته ، طوری که خواهرم ناراحت نشه ، میگه بریم رستوران ، یا زنگ بزن پیتزا بیارن ، ولی دیگه حالم از هرچی رستوران و پیتزا فروشیه داره به هم میخوره ، دلم هوای خورشت بادمجونای مامانمو کرده  . انشاالله که زودتر بیاد و شر قضیه رو بکنه .    

  نظرات ()
۱۱۲- بینی نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۳

Nose

این ترم یکی از کارگاهامون به دلیل ازدیاد جمعیت ، ۲ هفته بعد از امتحانای پایان ترم شروع شد ( یعنی از شنبه ی همین هفته ) ، که از ساعتِ ۸ صبح شروع میشه و ساعتِ ۱۲:۳۰ به زور تموم میشه . 

امروز هم مثل روزای پیش ، وقتی ساعتِ ۱۲:۳۰ کارم تموم شد ، اومدم تو ایستگاه اتوبوس تا بیام اصفهان . همینطور که با داوود منتظر اتوبوس بودیم ، یکی از دخترایی که تو ایستگاه نشسته بود ، اومد پوسته ی ساندیسشو بندازه تو سطل آشغال ، که بی اختیار توجه منو داوود رو جلب کرد ( اگه گفتی چرا ؟‌ ) ، آخه خیلی شبیه به تو بود ، من که اول فکر کردم خودتی ، فقط بینیتو عمل کردی ، بعد یکمی که فکر کردم ، دیدم اون بینی که من دیده بودم احتیاجی به عمل کردن نداشت . ولی بازم به حدسیات اکتفا نکردم و وقتی که اتوبوس اومد ، سریع اومدم ببینم خودتی یا نه . از طرز راه رفتن و قدش میشد فهمید که تو نیستی ، ولی چون چهرش شباهت زیادی به تو داشت ، میخواستم صداشم بشنوم تا مطمئن بشم که تو نیستی ، این بود که یه ردیف جلوتر از اونا نشستم . حالا مگه حرف میزد ، آخه یجوری هم به من نگاه میکرد که انگار منو میشناسه ، خلاصه بعد از یه یک ربعی که منتظر موندم ، بالاخره حرف زد .

اگه بخوام حرف زدنتو با اون مقایسه کنم ، مثل اینه که حرف زدن غول چراغ جادو رو با یه بچه ی ۲ ساله مقایسه کردم . هرچقدر صدای تو ظریف و دوست داشتنیه ، صدای اون مثل بوق دوچرخه بود . فقط یه ۳-۴ درصد از زیبایی چشماتو داشت ( نه بیشتر ) .

وقتی واسه اولین بار داوود رو بعد از عمل کردن بینیش به صورتِ اتفاقی تو خیابون دیدم ( حدودا ۴ سال پیش ) ، اول نشناختمش ، فقط میدونستم که یه جا دیدمش ، وقتی رفتم جلوتر ، شک کردم داوود باشه یا نه ، این بود که یواشکی رفتم پشتِ سرش تا ببینم چی صداش میکنن ، وقتی دیدم داوود صداش کردن ، مطمئن شدم که اونه . واسه همین هم بود که شکم رفت رو بینی ، بالاخره انسان جایزالخطاست .  

  نظرات ()
۱۰۸- قاچاقچی نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۳

دیشب داشتیم از خیابون میر وارد چهارباغ میشدیم که تو ترافیک گیر کردیم و حدود ۷-۸ دقیقه ای پشتِ چراغ قرمز موندیم . تواین مدت ، همینطور که داشتم به دور و برم نگاه میکردم ، یه بنز مشکی رنگ که کنار خیابون پارک شده بود توجهمو جلب کرد ، همینطور که داشتم نگاهش میکردم ، یهویی دیدم ۳ نفر دارن بهش ( ماشین ) نزدیک میشن ، با این مشخصات : دو نفر ِ کناری با هیکلایی شبیه مردان آهنین ، کت و شلوار مشکی ، کراوات سورمه ای ، قد بلند . نفر وسط تقریبا لاغر اندام ، ولی ورزشکار ، با موهای بلند ( تا روی شونه ) ، ریش پروفسوری ، شلوار مشکی ، بلوز سفید ، جلیقه ی مشکی .  نفر وسط ، به محض اینکه به ماشین رسید ، در صندوق عقبو باز کرد و سامسونت نقره ای که با دستبند به دستش بسته شده بود ، توی صندوق عقب گذاشت . اون دوتای دیگه هم دور و برو میپآییدن .

من که تا دیشب فکر میکردم همه ی این اتفاقا فقط تو فیلما میافته ، مات و مبهوت به اینور و اونور نگاه میکردم که شاید دوربین فیلمبرداری رو ببینم ، ولی دریغ از حتی یه بیننده . اون سامسونتی که من دیدم دقیقا مثل تو فیلما جنسش از فلز بود . مطمئنا اگه درشو باز میکردی ، فقط ۴-۵ ملیون دلار عایدت میشد

قاچاقچی شدن هم هیجان با حالی داره ، مگه نه ؟  هر لحظه امکان داره کشته بشی  .  خلاصه ، اینارو گفتم که اگه یه روز دیدی من قاچاقچی شدم ، به خاطر این بوده که غم عشق تو یادم بره .        

  نظرات ()
۱۰۲- دندون نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۳

Tooth

اول یه تاریخچه ای در مورد دندونام بگم ، بعد این یادداشتو شروع میکنم :

من کلا ۲ بار رفتم دندون پزشکی ، دفعه ی اول : ۲ تا دندونای شیری جلوییم که افتاده بود ، از بس با لثه هام سیب خورده بودم ، سفت شده بود و در نمیومد . بی دندون رفتم تو مطب ، با دندون از مطب خارج شدم . دفعه ی دوم : یکی از دندونای آسیاب بالاییم یه تیکش شکست ، که مجبور شدم برم پرش کنم . 

یه چند روزی بود که وقتی آب سرد یا چایی داغ میخوردم ، یکی از دندونای آسیاب بالام درد میگرفت ( منم حساس ) .

چون میدونستم تا برم پیش دکترم بهم میگه برو عکس بگیر ، منم پیش دستی کردم و رفتم تو یکی از این رادیولوژی آ تا عکس بگیرم . یه خانمی که تقریبا ۳۰ ساله به نظر میرسید مسئول عکس گرفتن بود ، وقتی نوبت من شد ، منو برد تو اتاق و سرمو گذاشت بین یه دستگاهی و خودش رفت بیرون ، بعد فیلمی که توی دستگاه بود ۱۸۰ درجه ( از این گوش تا اون گوش ) چرخید و عکسو گرفت . چند ثانیه بعد همون خانم اومد و منو از اون وضعیت نجات داد ، وقتی داشت میرفت ، بهش گفتم : " عذر میخوام خانم ، وقتی داشتین عکس میگرفتین ، من پلک زدم ، طوری نیست ؟ " یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت : نه ، مهم نیست . 

بعد از چند دقیقه که نشستم ، عکسو آورد ، همینطور که داشت از من مشخصاتمو میپرسید ، من عکسو از تو پاکت در آوردمو با یه حالتِ تعجب گفتم : " این که سیاه شده " !!!!! 

خانمه اگه تا اون موقع شک داشت که من عقب افتادگی ذهنی دارم یا نه ، اونجا مطمئن شد که دارم  . این دفعه با حالتِ ترحم گفت : " نه ، سیاه نشده ، باید تو نور بگیرین تا معلوم بشه "

خلاصه ، عکسو برداشتمو رفتم پیش خانم دکتر ( یکی از دوستای مامانمه )  . خانم سوادکوهی وقتی عکس دندونامو دید گفت : چه دندونای خوشگلی داری ، هیچیشون نیست ، فقط باید جرم گیری کنی " بعد ادامه داد " فقط یه مشکلی داری ، اونم اینه که باید دندونای عقلتو هرچه زودتر بکشی  "  گفتم : چرا ؟ ، گفت : " عکسو ببین " ، وقتی عکسو نگاه کردم ، دیدم دندونای عقلم به جای اینکه عمودی در بیاد داره افقی در میآد . 

ما که عقل درست و حسابی نداشتیم ولی اگه یه چند وقت دیگه دیدی بدتر شدم ، بدون اون یه ذره عقلی هم که داشتم ، کشیدن .       

  نظرات ()
۱۰۱- خلاف نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۳

امروز امتحان میان ترم مقاومت مصالح داشتیم ، از اسمش معلومه درسش در چه مورده ، در مورد اینه که اگه به یه ماده نیرویی وارد کردیم ، تا چه حد میتونه در مقابل این نیرو مقاومت کنه که نشکنه ، نپیچه ، خم نشه ، ... .

حدودا ساعت ۱۲ بود که سوار اتوبوس شدم که بیام دانشگاه ، رفتم ردیف آخر اتوبوس نشستم و جزومو باز کردم و شروع کردم به خوندن . تقریبا وسطای راه که رسیدیم ، پلیس جلومونو گرفتو به راننده ی اتوبوس ایست داد ( شاید هم برعکس ) ، یه چند ثانیه بعد  یکیشون اومد بالا  و شروع کرد به نگاه کردن بچه های دانشگاه . 

یهویی هم روشو به من کرد و گفت : " تو پاشو بیا پایین "  

گفتم : " من ؟ " 

گفت : " نه ، بغل دستیت . "

وقتی به بغل دستیم نگاه کردم ، یه جورایی به پلیسه حق دادم ، آخه قیافه ی پسره خیلی خلاف بود . خلاصه ، پسره بلند شد رفت به طرف پلیسه ، پلیسه ازش پرسید : " تو دانشجویی ؟ " پسره گفت : " آره " پلیسه گفت : " کارتِ دانشجوییتو بده " پسره گفت : " همرام نیست " . پلیسه هم دستِ پسره رو گرفت و بردش پایین . راننده ی اتوبوس هم داشت راه میافتاد که من بلند گفتم : " آقای راننده چند لحظه صبر کنین من کلاسورشو بهش بدم و بیام " . بعد بلند شدم و از اتوبوس پیاده شدم ، رفتم کلاسورو دادم به پسره . پلیس که به پسره شک کرده بود ، با این کار من یکم از شکش کم شد . منم دوباره اومدم سوار اتوبوس شدم ، یه ۲-۳ دقیقه بعد هم پسره اومد بالا و اتوبوس راه افتاد .

قبل از اینکه این اتفاق بیفته ، روبروی ما ( ۲ تا صندلی سینماییا ) ۴ تا دختر نشسته بودن که از بس با همدیگه حرف زدن آرزو کردم که ای کاش گوشام عایق صوتی داشت  . ولی وقتی این اتفاق افتاد صداشون که قطع شد هیچ ، قیافه هاشون هم مثل این کتک خورده ها شد ، باور کن یکیشون ۳-۴ بار بغض گلوشو گرفت . احتمالا خودشو گذاشته بود جای پسره . ولی واسه من که خوب بود ، چون بقیه ی راه رو توی سکوت درس خوندم  .

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱) ۴۰۶ - کار در امریکا (۳) ۴۰۵- کار در امریکا (۲)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢۱) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) قرار وبلاگی (٤) سفر (۳) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه