حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢

همونطور که از موضوع این مطلب پیداست، وبلاگم ۱۰ ساله شد!

خیلی اتفاق ها تو این ۱۰ سال افتاد، خیلی تغییرات هم در من و هم در مطالب این وبلاگ بوجود اومد ولی تو هر موقعیت و تو هر شرایطی که بودم سعی کردم ترکش نکنم و همیشه به عنوان یه سرمایه بهش نگاه کردم. سرمایه ای که ممکنه به درد کسی نخوره ولی برای من خیلی ارزش داره.

معتقدم هر اتفاقی که تو این دنیا میافته دلیل داره، بعضی هاشو دلیلشو میفهمیم و خیلی هاشو نه! دلیل بوجود اومدن این وبلاگ رومینا بود ولی دلیل ماندگاریش نه! خوشحالم که باعث شد تا من شروع به ثبت کردن لحظه های تلخ و شیرین زندگیم بکنم.

وقتی برمیگردم به ۱۰ سال پیش یادم میاد وقتی که روی اینترنت دنبال یه فضای مجانی میگشتم که بتونم یه سری نوشته آپلود کنم. خیلی گشتم تا بالاخره پرشین بلاگ رو پیدا کردم. اون موقع اصلا نمیدونستم وبلاگ چی هست! حتی اسمش واسم عجیب بود. فقط دیدم وقتی آپلود میکنم نوشته هام راحت میآد روی یک وبسایت. اون موقع پرشین بلاگ داشت ۲ سالش میشد، یه سری از امکانات امروز رو نداشت ولی خوب دریچه ای شد تا من حرفامو یه جا بزنم.

فکرشو که میکنم از خودم میپرسم اگه مثلا ۱۰ سال پیش رومینا به من جواب مثبت داده بود، یا مثلا من از خواسته ی خودم کنار نمیکشیدم الآن زندگیم چه شکلی بود!!! رومینا به من جواب منفی داد و من سعی کردم تو این مورد بیشتر از عقلم کمک بگیرم تا احساسم. خیلی وقت پیش وقتی که علت عقب نشینیم از عشقمو تو وبلاگ گفتم، یه نفر اومده بود کامنت گذاشته بود که اگه عاشق بودی عقلت اجازه نمیداد راهی به غیر از رومینا انتخاب کنی!

اون دوست خوبمون حق داشت یه همچین فکری بکنه چون من به اندازه ی کافی در مورد هدف هام تو زندگی حرف نزده بودم. من اهدافی رو برای خودم تعیین کرده بودم که باید بهشون میرسیدم. برای رسیدن به این هدف ها باید از خیلی چیزا میگذشتم. یکی از ارزشمندترین هاش رومینا بود که به خاطر هدف هایی که تو سرم داشتم ازش گذشتم.

اون موقع اگه اهدافم رو میگفتم ، چون هنوز بهشون نرسیده بودم ممکن بود همه بهم بخندن ولی الان به جرات میتونم بگم به بیشتر از ۷۰ درصدشون رسیدم و خیلی خیلی خوشحالم که اون موقع تصمیم درست رو گرفتم و قید عشقمو زدم. نمیگم با رومینا نمیشد ولی ممکن بود وقتی به اهدافم برسم که دیگه نتونم لذتشو ببرم.

همیشه از خدا ممنونم که با نشانه هایی که سر راهم میذاره خودش هنوز هوامو داره و این نشانه ها تصمیم گیری تو شرایط سخت رو برام آسون میکنه. از همه ی دوستای عزیزی که توی این ۱۰ سال همراه من بودن تشکر میکنم و دست گلشون رو میبوسم که با کامنتای گرمشون بهم امید دادن.

  نظرات ()
۳۷۲- برداشتهای ثانویه نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩

 

آقا اینجا چیزی به اسم گردگیری ندارن (‌ قابل توجه خانمای خانه دار ) من تو طول این مدتی که تنها زندگی کردم جدی فهمیدم خانما تو خونه خیلی کار میکنن . تا قبلش میدونستم که زحمت میکشن و خانه داری میکنن ولی وقتی خودم دستم اومد تو کار تازه فهمیدم جدی جدی کار خیلی سختیه و فراتر از اون چیزیه که فکر میکردم ، از همه ی این کارا سخت تر گردگیریه ! هنوز ۲ روز از گردگیری نگذشته باز خاک نشسته و آدم احساس میکنه چه کار پوچی انجام داده نیشخند . اینجا اینقدر خاک نیست که کف کفشای من همیشه تمیزه تمیزه در حدی که انگار همین الآن کفشو شستم .

اینجا پارکینگاشون مجانیه ، و بهترین جای پارک ها مال افراد معلوله ، جالبه که خیلی خیلی بهشون توجه میشه و جایی نیست که به خاطر شرایط فیزیکیشون نتونن برن .

اینجا هر کدوم از عابر بانکاشون یک شکله نیشخند تازه نباید کارتتو جایی وارد کنی ، باید کارتتو بکشی ، عین وقتایی که تو فروشگاه کارت میکشن . در ضمن یه تعداد دکمه ی اضافی هم داره که زیاد به دردم نخورد نیشخند.

اینجا دستشوییاشون شیر واسه شستشو نداره ، یادتون باششه اگه خواستین به اینور آب سفر کنین حتما یه آفتابه تو چمدونتون جا بدین عینک.

اینجا هر روز صندوق پستیشونو چک میکنند ، جالبه که هر روز هم نامه دارن مژه.

اینجا پمپ بنزیناشون با هم در رقابتن ، به همین دلیل یهو ۴ تا پمپ بنزین سر یک چهارراه کنار هم کار میکنن .

اینجا بسیار جایگاه زن بالاست ، در واقع همونجایی که باید باشه .

دیروز با مدیر گروه صنایع دانشگاه UTA قرار ملاقات داشتم ، با خودم گفتم دفعه ی اوله که میریم دانشگاه یه تریپ رسمی بزنم ، از وقتی وارد دانشگاه شدم و محیط رو دیدم تا اون موقع که خارج میشدم احساس ناراحتی میکردم که چرا من تریپ رسمی زدم ، آخه همه شون تریپ پیک نیک اومده بودن ، پسرا ۹۰ درصد با شلوارک ، دخترا هم تقریبا باید بگم شرت پوشیده بودن ، تازه این تریپ رسمی که میگم شلوار جین مشکی با کفش مشکی اسپرت و پیرهن بود ، یهو فکر نکنین با کت شلوار رفتم ! ولی با اینحال میگفتم کاش با لباسای تو خونه م اومده بودم نیشخند .

پ.ن: بابا به خدا من از فکر رومینا اومدم بیرون ( قابل توجه دوست عزیزی که در یک کامنت خصوصی از من خواسته بودن بهش فکر نکنم ) تنها چیزی که ازش مونده یک عشق مقدسه که تا آخر عمر فراموشش نمیکنم. ولی بیشتر دوست دارم بدونم شما که رومینا رو میشناسین چه شکلی با این وبلاگ آشنا شدین ؟

  نظرات ()
٣۵٣- تسلیم نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸

آقا تسلیم

میخوام حرفمو پس بگیرم

میخوام بگم من نمیتونم از رومینا بد بگم ( حتی اگه واقعا بد باشه )

دوست ندارم اون تصورات ذهنی ای که ازش داشتمو خراب کنم

دلم میخواد عشقی که نسبت بهش داشتمو به همون زیبایی که قبلا برام بوده ، نگه دارم .

نمیخوام اشتباهمو توجیه کنم ولی شاید تو این مدت به این خاطر پی حرف این و اون رفتم چون ناخودآگاه یه حس تنفری نسبت به رومینا پیدا کرده بودم ولی به مرور زمان و البته با کامنتای دوستای خوبم ، به اشتباهم پی بردم و با اون احساس مبارزه کردم تا اینکه به این نتیجه رسیدم که رومینا تعهدی نسبت به من نداشته که با ازدواج کردنش من ازش متنفر بشم !!!

خلاصه اینکه اصلا واسم مهم نیست که با خوندن این مطالب بهم میخنده یا احساس غرور میکنه ، چیزی که مهمه اینه که من با ازدواج کردن رومینا نمیتونم عشق این چند سال رو زیر سئوال ببرم پس بهتره با خودم رو راست باشم و قبول کنم که همه چیز تموم شده و بیشتر از این نباید کشش داد.

پ.ن : انسان جایز الخطاست و من هم از این قضیه مستثنی نیستم

  نظرات ()
٣۵٢- حس دفن شده نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸

ناشناس ، یکشنبه، ۱ شهریور ۱۳۸۸:

یادته توی کامنت قبلی گفتم درباره رومیناهای دنیا صحبت کنیم ؟! ا به دو دلیل : 1) با شناختی که از رومینا دارم اگر فقط درباره اون صحبت کنیم از شدت شادی پر در میاره !!! همین حالا هم اگه وبلاگ تو رو بخونه شاد و مسرور می شه و با غرور به شوهرش می گه : ببین من چقدر خاطر خواه دارم ! شاید به فهیمه و سایرین هم آدرس وبلاگتو داده باشه ! اون بی نهایت خود پسنده و از مطرح شدن و از سیندرلا بودن ( البته در سراچه افکار خودش ) لذت می بره ، اینو در آینده برات اثبات می کنم . پس همینجا بیا با هم شرط کنیم مطلبو از رومینای صرف به سایر موضوعات تغییر بدیم ، البته از اون هم باز خواهیم گفت و خوب و بدش را با هم می بینیم 2) رومینا یک قالبه ! قالبی از همه دختر های دنیا ، که به نظر من همه دختر های دنیا زیباترین هستند ! اینو واقعا می گم ، مثل گل هر کدوم یه رنگی دارن ، اما بعضی از احساس دور می شن ، و من اونها رو مثل دیو می بینم ، حتی اگه پری رو باشن ! پس می شه درباره قالبی به اسم رومینا هم صحبت کرد ، که توی اون عشق ، نفرت ، غرور و ... هم جا داره .

ناشناس عزیز به نکته ی خیلی مهمی اشاره کرده که من تا حالا در موردش حرف نزدم . مطمئنا همونطور که ناشناس تو کامنتش نوشته ، رومینا آدرس این وبلاگو یا از سر غرور و یا از روی مسخره بازی به دوستای صمیمیش یا هرکس دیگه داده . این موضوع اصلا برای من خوشایند نیست که رومینا همراه با شخص سومی ، وبلاگ منو باز کنن و به کلیه ی مطالبی که من در مورد رومینا و عشقی که نسبت بهش داشتم بخندن . ولی من خیلی وقته که با این موضوع کنار اومدم ، یعنی اگه کنار نمیومدم که اصلا این وبلاگ رو هم نمیساختم . البته این کنار اومدن بی دلیل هم نیست ، بیاین خودمونو بذاریم جای رومینا ، فرض کنیم یه نفر پیدا شده که به شدت عاشقمونه و  چون هیچ وسیله ی ارتباطی برای ابراز علاقه پیدا نکرده ، از یک مکان عمومی برای این کار استفاده کرده . مطمئنا اگه بگیم آدرس اون مکان عمومی رو به هیچکس نمیدیم ، خالی بستیم ، چون همه ی ما یه جورایی از کانون توجه قرار گرفتن خوشمون میاد فقط شدتش از شخصی تا شخص دیگه فرق میکنه .

من چون عاشق رومینا بودم ، با این قضیه کنار اومدم و این وبلاگو زدم و مطمئنم هیچوقت از این کارم پشیمون نمیشم ولی حالا که هیچ چیزی بین من و رومینا جز یه حس دفن شده نیست ، دلیلی هم نداره که مطالبی که مربوط به احساسات دخترا میشه مختص رومینا نوشته بشه ، اصلا اگه فقط در مورد رومینا بنویسیم ، یه جورایی میره تو فاز غیبت که من به شدت ازش متنفرم .

پ.ن: میخواستم یکم بیشتر ادامه بدم ولی مامانم کشتم از بس گفت پاشو برو زولبیا بامیه بخر ، اگه احساس کردین یهویی مطلب تموم شد ، به همین دلیل بوده

  نظرات ()
٣۴٩- با ناشناس نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸

Love

چند روز پیش سر یک موضوعی یکی از همکارا یه حرف جالبی زد ، که شاید به طور ناخودآگاه همیشه باهاش سر و کار داریم ولی ممکنه زیاد توجه نکرده باشیم !

گفت : وقتی با یک نفر برای اولین بار آشنا میشی ، سه حالت بیشتر رخ نمیده : یا ازش خوشت میآد ، یا خوشت نمیآد یا احساسی نسبت بهش نداری

البته این فقط در لحظه ی آشناییه ، یعنی ممکنه در نگاه اول از یه نفر خوشت نیاد ولی به مرور زمان با رفتار و حرفاش تو دل آدم جا باز کنه و متوجه بشیم که زود در موردش تصمیم گرفتیم ، عکس این قضیه هم صادقه .

این مقدمه چینی هارو کردم که یک اعترافی بکنم ! راستش من هر کاری کردم تا بتونم احساس بدی نسبت به ناشناس پیدا کنم ، نتونستم !!! حالا خوشبختانه یا متاسفانه ش هنوز واسم مشخص نیست ولی ناشناس برای من جزو اون افرادیه که در لحضه ی آشنایی حس بدی نسبت بهش نداشتم و هنوز هم ندارم . مخصوصا اینکه در کنار اومدن من با این قضیه بی تاثیر نبود ، چون قبلش یه جورایی آمادگی یه همچین خبری رو بهم داده بود ، یعنی با کامنتایی که میذاشت یه بوهایی برده بودم ولی جرات نمیکردم مستقیم ازش بپرسم .

مثل اینکه ناشناس عزیز حرفایی در مورد رومینا و همینطور عاشقای دلباخته داره ، خوشبختانه تو ساختن جمله های ادبی هم مهارت خاصی داره چشمک، منم اگه یادتون باشه یه قسمتی تو وبلاگم دارم با عنوان " با دیگران " که مطالبی که به نقل از اشخاص دیگه ست به همین رنگ تو وبلاگم میذارم . از این به بعد هر مطلبی که برای من فرستادن ، اگه مورد سانسوری توش نباشه ، عینا با اسم ناشناس توی ویلاگ منعکس میکنم .

  نظرات ()
۳۴۸- تقدیر همراه با یکمی شانس نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸

 

همیشه از همچین کامنتی وحشت داشتم ، نمیدونستم اگه بهم خبر برسه که رومینا ازدواج کرده ، چیکار باید بکنم . تا یه چند روزی که تو شوک بودم ، جرات نمیکردم برم پیگیر بشم ببینم این حرف صحت داره یا نه . تو این مدت سعی کردم با کار و کلاسای مختلف فرصت فکر کردن به این مساله رو از خودم بگیرم ولی زیاد فایده ای نداشت و باز فکر و خیال میومد سراغم . ولی از اونجایی که خدای مهربون هیچوقت تنهام نمیذاره ، یه سری اتفاقای باور نکردنی جلوی پام قرار داد که هنوز خودمم باورم نمیشه . مثلا یکیش اینکه تو شرکت نفت استخدام شدم ، جالب اینجاست که من اصلا قصد تغییر شغل نداشتم ، یه شب یکی از همکارا زنگ زد گفت شرکت نفت نیرو میخواد ، به این شماره زنگ بزن ببین به چه تخصصایی احتیاج دارن ، منم کاملا ناامیدانه زنگ زدم و مشخصاتمو گفتم ، اونم گفت فردا تشریف بیارین مصاحبه ، منم ساعت ۳ بعد از ظهر تشریفمو بردم اونجا ، و بعد از یک ساعت مصاحبه گفت باهاتون تماس میگیریم ، ۲ روز بعد تماس گرفت گفت دوباره تشریف بیارین ، منم دوباره تشریف بردم البته ، اینبار یکساعت و نیم طول کشید و آخرش گفت خوشحال میشیم در خدمتتون باشیم . به همین راحتی !!!

مورد دومی که واسم پیش اومد این بود که بعد از ظهر روز نهم تیرماه وقتی از سر کار اومدم ، رو تختم دراز کشیدم تا یکم خستگیم در بره ، هنوز یک ربع نشد بود خوابیده بودم که مامانم از بیرون اومد و یه راست اومد تو اتاقمو خیلی آروم صدام زد و گفت بیداری ؟ منم چون هنوز خوابم نبرده بود گفتم بله ، چطور ! گفت : این نامه واسه تو اومده !!!

وقتی نامه رو باز کردم باورم نمیشد که این نامه مال من باشه ، ۲-۳ بار اسم و فامیلمو چک کردم که ببینم اشتباه نکرده باشم ، آخه احتمال برنده شدن تو یه همچین قرعه کشی خیلی کمه ، ولی چشمام درست میدید و من برنده شده بودم ، البته یه سری مراحلی داره که ممکنه رد بشم ولی احتمال قبولی ۸۰ درصده ، ایشالا وقتی صد درصد و قطعی شد میگم قرعه کشی چی بوده . 

اینکه تو این مدت چیزی ننوشتم به خاطر این بود که واقعا نمیدونستم چی باید بگم ، یه جورایی احساس میکردم موجودیت این وبلاگ رفته زیر سوال ، چون حتی اسم این وبلاگ هم مربوط به رومینا میشه . ولی به مرور زمان دیدم نمیتونم وبلاگمو رها کنم ، تموم خاطراتم تموم لحظات به یاد موندنی زندگیم ، تموم دوستای خوب اینترنتیم اینجان ! چطوری میتونم همشونو کنار بذارم !

با تمام علاقه ای که به رومینا دارم ، بالاخره تونستم یه جورایی با خودم کنار بیام که همه چیز تموم شده و حالا تنها کاری که میتونم بکنم آرزوی خوشبختیشه ، امیدوارم هرجا با هرکی که هست خوشبخت ترین دختر دنیا بشه .

از دوستای خوبی که تو این مدت با کامنتای آرامش بخششون منو تنها نذاشتن تشکر میکنم ، امیدوارم بتونم یه روزی جبران کنم.

 

  نظرات ()
... نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸

  نظرات ()
٣۴٧- ریش و قیچی دست شما نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸

ناشناس عزیز مطمئن بودم که بالاخره جواب میدی ، چون میدونستم کسی که رومینارو انتخاب کرده ، مطمئنا آدم فهمیده ، پخته و منطقی تر از اونیه که با یک سوء تفاهم قهر کنه ( البته یهو فکر نکنی اینارو میگم که یعنی خودمم فهمیده و پخته ام ! نه ، من جزو استثنا ها هستم ، هم نفهمیده م هم نپخته ).

اون کامنتی که از نظر شما توهین آمیز بوده رو همونجا تو یادداشت قبلی ( قسمت پیام های دیگران ) جواب دادم . ممنون که از عشق من نسبت به رومینا دفاع کردی ولی همونطور که خودتم میدونی اینجا همه جور آدمی پیدا میشه که شاید هیچکدوم سلیقه ها و نظریاتشون با همدیگه یکی نیست . این ما هستیم که باید با دلیل و منطق طرف مقابل رو راضی کنیم که داره اشتباه میکنه .

همه ش فکر میکنم اینبار که کامنت بذاری به یه سری علامت سئوالای ذهنم جواب میدی ولی با هر کامنتت فقط تعداد علامت سئوالا بیشتر میشه ، هر دفعه یه مطلبی میگی که منو کلی میبره تو فکر و آخرش به هیچ نتیجه ای نمیرسم ، دقیقا مثل آدمی میمونه که بهش چند تا تیکه از یک پازل ٢٠٠٠ قطعه ای رو بدن که هر کدوم مربوبه به گوشه های متمایز از پازل باشه و بعد ازش بخوان که این پازلو تکمیل کنه !!!

اگه میگم کامنت خصوصی بذار ، فقط به این خاطره که فکر میکردم شاید یه سری چیزا هست که دوست نداری ، عمومی بشه ، وگرنه من خودم تو یادداشت ٣۴۴ پاراگراف آخر به این موضوع اشاره کردم که احتیاجی به کامنت خصوصی نیست ، ولی چون دیدم به سئوالام جواب ندادی ، بحث کامنت خصوصی رو مطرح کردم .

من که دیگه سعی میکنم ازت سئوال نپرسم ، چون تقریبا بیشتر سئوالام بی جواب مونده ، پس اختیار رو میسپارم دست خودت که از هرجایی که دوست داشتی بگی . بازم جمله ی همیشگی و اونم اینکه : (( بی صبرانه منتظر کامنتای گرمت هستیم ))

پ.ن : خطاب به عمه جون : منظورم این بود که ایمیلتو یادت رفته بود واسم بذاری ، البته چون میخواستم اینو به صورت غیر مستقیم بگم ، یکم پیچیده شده بودناراحت

  نظرات ()
٣۴۶- من و تهمت !!! نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

ناشناس عزیز اینبار دوست دارم از همون اول روی صحبتم با شما باشه . نمیدونم چرا از نوشته های من برداشت تهمت زدن کردی ! من منظورم از شعر و قطعه ی ادبی اصلا شما نبودی ! من به خاطر اینکه ادعا کردی از من عاشقتری ، گفتم از نوشته نمیشه درجه ی عاشقی رو فهمید ، چون من دوست ندارم از شعر و قطعه ی تاثیرگذار تو نوشته هام استفاده کنم ، یا متن دلسوزانه ای بنویسم که نشون بده چقدر رومینارو دوست دارم ،همین . شاید چون شما تو کامنتات از شعر استفاده کردی ، این برداشتو کردی که من منظورم شمایی ، ولی نه ، اینطور نیست ، من در مورد خودم این صحبتو کردم .

در اینکه میخوای بهم کمک کنی هیچ شکی ندارم ، چون هیچ حس بدی نسبت بهت ندارم ، ولی همینطوری چیزی رو نمیپذیرم ، باید با دلیل و مدرک قانع بشم . من اگه میخواستم تصویری که از رومینا توی ذهنمه باقی بمونه ، اصلا به شما اجازه ی کامنت گذاشتن نمیدادم ، پس این جرات رو به خودم دادم که همه چیزو در موردش بدونم ، چه خوب ، چه بد . البته شما هم نباید از من انتظار داشته باشی که هرچی که میگی بدون چون و چرا بپذیرم ! یک لحظه خودتو بذار جای من ، آیا چنین کاری میکردی ؟ پس بهم حق بده که از عشقم دفاع کنم و در عین حال این فرصتو به شما دادم که شما هم از گفته هات دفاع کنی ، پس دیگه فکر نمیکنم جای ناراحتی بمونه . چون در یک فضای کاملا برابر داریم با همدیگه بحث میکنیم تا به یک نتیجه برسیم .

از اینکه گفتی در مورد بهم خوردن ارتباطت با رومینا ، تو هم مقصر بودی ، خیلی خوشم اومد و این باعث شد که بیشتر بهت اعتماد کنم چون معتقدم انسان اگه اشتباهی کرد باید مثل مرد باایسته و بگه اشتباه کردم . چون هیچ رقمه با عقل جور در نمیومد که این وسط فقط رومینا مقصر باشه .

بعد از این چند سال ، دیگه دوست ندارم فقط تو دنیای مجازی بهش اظهار علاقه کنم . دوست دارم وارد دنیای واقعیم بشه ، پس باید بیشتر در موردش بدونم ، که توی این راه اولین کسی که میتونه بهم کمک کنه ، شما هستی !!!

منتظر کامنتات هستم ( مخصوصا از نوع خصوصیشزبان )

  نظرات ()
٣۴۵- عشق و غرور نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸

مطمئنا کسی نمیتونه حس منو درک کنه ، یه دنیا علامت سئوال اومده تو ذهنم که نمیدونم کی میخواد بهشون جواب بده !!!

همونطور که حدس میزدم دوست ناشناسمون شکست عشقی ای در زندگی تجربه کردن که باعث شده اینطوری در مورد تموم دخترا تصمیم گیری کنن ولی اصلا فکرشو نمیکردم که این شکست عشقی با رومینای من بوده باشه . به قول الهام عزیز : " هر کسی خودشو عاشق ترین میبینه " و من کاملا با این حرف موافقم ، شاید کلمات و نوشته ها نتونن حق مطلب رو در مورد عشق من نسبت به رومینا ادا کنن . راستشو بخواین من از اینجور آدمایی نیستم که وقتی عاشق میشن ، انواع و اقسام شعرا و نوشته های ادبی رو حفظ میکنن تا با نفوذی که اون شعر یا اون قطعه ی ادبی داره ، به قلب طرف مقابل راه پیدا کنن یا باعث ایجاد حس ترحم بشن . همین جا میخوام اعتراف کنم که من در اوج عاشق پیشگی ، غرور خاصی برای خودم قائلم و هیچوقت سعی نکردم از طریق این وبلاگ حس ترحم کسی رو جلب کنم یا خدای نکرده عشق رو از کسی گدایی کنم . شاید این سئوال پیش بیاد که عشق غرور نمیشناسه ولی باید بگم منظورم از غرور ، احترامیه که شخص برای خودش و نظر طرف مقابل قائل میشه .

دوستانی که این وبلاگو میخونن شاید دوست نداشته باشن که در عشق چندین ساله ی من شک و شبهه ای ایجاد بشه ( همونطور که خودمم اینو نمیخوام ) ، همینجا به همه ی شما عزیزان میگم که تا وقتی این نظریات به من ثابت نشه ، نه تنها از عشقم نسبت به رومینا کم نمیشه ، بلکه با هر کامنت ، عاشقتر هم میشم . تشکر میکنم از مهندس عزیز که کار منو راحت کردن و به زیبایی جواب دوست ناشناس رو در مورد عشق دخترا دادن ، چون اگه من این جوابو میدادم شاید حمل بر زن ذلیلی ، پاچه خواری و مواردی از این قبیل میشد .

و اما ناشناس عزیز ، نمیدونم بین شما و رومینای من چی گذشته ولی قبول کن حتی اگه ناخودآگاه هم باشه ، چون احساس میکنی از طرف رومینا ضربه خوردی ( نمیگم مغروضانه ولی ) هدفمند نظر میدی ، که خوب این یه امر طبیعیه و شاید اگه منم جای تو بودم همین کارو میکردم . اما در مورد اون شایعاتی که گفتی برای رومینا و دوست محترمش ساخته بودن ، باید بگم منم تو همون دانشگاه بودم و با بعضی از همکلاسی های پسرش هم در ارتباط بودم ولی چنین چیزایی در موردش نشنیدم . حالا فرض رو بر این میگیریم که این شایعه حقیقت داشته ، شما که اینو از بقیه شنیدی ، چرا بازم عاشقش شدی ؟

خیلی واسم جالب بود که گفتی کل این ٣۴۵ تا یادداشتی که تا الآن گذاشتمو با نظراتی که دوستان دادن ، خوندی . همینجا از توجه ت نسبت به این وبلاگ تشکر میکنم و منتظر جوابت هستم . البته اگه یه خبری هم از رومینای عزیزم بهم بدی که الآن کجاست و چیکار میکنه ، ممنون میشم ( البته اگه لطف کنی و این کامنتو به صورت خصوصی بذاری ممنون میشم ، چون این دیگه مربوط به اطلاعات شخصی رومینا میشه و لزومی نداره کسی در موردش چیزی بدونه ) .

  نظرات ()
٣۴۴- عشق عمیق !!! نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸

حمید مسلما رومینا دختر احساساتی ، هنرمند و خونواده داریه، اما باید پذیرفت که اون خصوصیات اخلاقیه بسیار بدی هم داره،مثلا اخلاق خیلی تندی داره ، خیلی خود خواهه ، برای آدما ارزش قایل نیست!اون فکر می کنه آدما پله هایی هستند که باید پا گذاشت روی اونا و از اونها بالا رفت و به پسر آرمانی رسید! و اون این کار را با خیلیها کرد... بپذیر که رومینای ذهن خیلی پسرها با رومینای واقعی یه دنیا متفاوته ، بپذیر که پسرها همیشه عاشق ذهن خودشون می شن ... رومینا روی قلب بعضیها راه رفت و قطعا روزی نتیجه کارش را می بینه ، بت پیشنهاد می کنم به نیچه نزدیک شو ، او حکایتها از دختران دارد !!! دختر ها واقعا ارزش عشق عمیق رو ندارن، این حقیقتی تلخه...

این جوابی بود که دوست ناشناس برای یادداشت قبلی گذاشتن

فکر میکنم وبلاگم داره وارد فاز جدیدی میشه ، به این خاطر که الان دیگه نمیتونم فقط تعریف و تمجید از رومینا داشته باشم ، چون یه نفر پیدا شده که داره قسمتی از ساخته های ذهنی ای که از رومینا داشتم رو میبره زیر سئوال . نمیتونم بگم دروغ میگه چون همونطور که تو یادداشت قبلی هم گفتم ، من با رومینا معاشرت نکردم که با خصوصیات ریز اخلاقیش آشنا باشم ولی توی اون چندتا برخوردی که با هم داشتیم انصافا خیلی مودبانه ، با احترام و کاملا منطقی و خوش برخورد بود ، شاید من زود نتیجه گیری کردم یا شاید هم نتیجه گیریم درست بوده ، باور کنید گیج شدم . از اینم ناراحت نیستم که چرا این دوست ناشناس اینقدر دیر داره این چیزارو میگه ، چون ممکن بود اگه همون اوایلی که رومینارو شناختم ، میومد و چنین کامنتایی میذاشت ، مطمئنا به سرعت پاکشون میکردم و تو دلم ٢-٣ تا فحش هم بهش میدادم ولی الان با دیدی بازتر به قضیه نگاه میکنم و سعی میکنم با داده ها و اطلاعات بیشتری در مورد رومینا قضاوت کنم.

البته این دوستمون یه مقدار در مورد بی وفایی عشق دخترا زیاده روی کردن که من احتمال میدم شکست عشقی ای در زندگی تجربه کردن یا شاید هم به خاطر خوندن کتابای نیچه باشه . من در این مورد با ایشون هم عقیده نیستم و فکر میکنم دخترا ارزش عشق عمیق رو دارن ، در واقع اگه عشق عمیق تو زندگی یک شخص نباشه ، اون زندگی به نظر من معنایی نداره . این درسته که بعضی از دخترا از عشق یک پسر نسبت به خودشون سو استفاده میکنن ولی به همون میزان پسرایی هم داریم که از عشق دختر نسبت به خودشون سو استفاده های خیلی بدتری میکنن ولی اینا دلیل نمیشه که ما کلا منکر عشق واقعی و عمیق بشیم ، چون عشق یک موهبت الهیه و همه اینو میدونن ، پس تو نتیجه گیری هامون باید یکم دقت بیشتری بکنیم ولی به هر حال نظر این دوست خوبمون هم برای من محترمه و بهش احترام میذارم .

کاش میشد خود رومینا میومد به این حرفا جواب میداد ، البته من تا جایی که اطلاعاتم اجازه بده ازش دفاع میکنم ، ولی بعضی چیزا هست که نمیتونم نسبت بهشون اظهار نظر کنم . نمیدونم چه شکلی یه نفر هم میتونه احساساتی باشه ، هم روقلب بقیه راه بره !  اگه کسی میدونه به من هم بگه !

ناشناس عزیز ، نمیدونم چی شده که تازه به این فکر افتادی که منو بیشتر نسبت به رومینا آگاه کنی ولی هرچی که هست من به فال نیک میگیرم و دوست دارم بیشتر در موردش بدونم . فکر نمیکنم احتیاج باشه که کامنتی به صورت خصوصی فرستاده بشه ، چون اصلا پایه و اساس این وبلاگ به خاطر رومینا بوده و همه ی خواننده های وبلاگ این حق رو دارن که در موردش بیشتر بدونن . البته من هنوز هیچکدوم از حرفای شمارو تایید نکردم ولی همونطور که همه مون میدونیم هیچ ماهی پشت ابر نمیمونه و اگه این گفته ها حقیقت نداشته باشه ، دیر یا زود ، همه میفهمیم . امیدوارم هر کامنتی که میذارین بدون قصد و غرض باشه و صرفا جهت رفع ابهامات و علامت سئوالایی که تو ذهن من و خیلی از دوستایی که میآن و این وبلاگو میخونن باشه . توی کامنت اولتون نوشته بودین که خیلی خبرا از رومینای من دارین ، خوشحال میشم اگه خبری ازش دارین ، منم در جریان قرار بدین . منتظر نظراتتون هستم .

پ.ن : تا حالا اینقدر پشت سر هم منطقی حرف نزده بودم ناراحت

  نظرات ()
٣۴٣- خطاب به ناشناس محترم نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸

این یادداشت مربوط به کامنتی میشه که تو پست قبلی توسط شخصی با عنوان ناشناس گذاشته شده . روی صحبتم با ایشونه :

نمیدونم کی هستی و از کجا منو میشناسی ، نمیتونمم اصرار کنم که خودتو معرفی کنی چون اگه دوست داشتی این کارو میکردی ولی قبل از هر چیز میخوام تشکر کنم از اینکه به وبلاگم اومدی و برام کامنت گذاشتی ، هرچند کامنت تلخی بود ولی از قدیم گفتن : هر چه از دوست رسد نیکوست .

اول فکر کردم یکی از دوستام به خاطر اینکه رومینا رو تو ذهن من کمرنگ کنه این کامنتو گذاشته ، ولی بعد دیدم من اسم دوست صمیمی رومینا رو به کسی نگفته بودم ، پس مطمئن شدم که میشناسیش .

باید بگم من با رومینا معاشرت نکردم که بتونم صحبت شمارو تکذیب کنم ولی دوست دارم بدونم چی ازشون دیدی که این قضاوت رو کردی ؟ درسته که من تو این چند سال عاشقانه دوسش داشتم و دارم ، ولی در عین حال منطقی فکر میکنم . البته با شناختی که من از رومینا دارم ، بعید میدونم بتونی قانعم کنی نیشخندولی به هر حال منتظر جوابت هستم .

  نظرات ()
۳۳۹- باز هم رومینا !!! نویسنده: حمید و ... - جمعه ٦ دی ۱۳۸٧

دیشب تو عروسی پسر عموم یه اتفاقی افتاد ( اتفاق بد نبود ، شاید اتفاق خوبی بشه ) ولی هنوز چیزی نمیشه گفت ، فقط دلم میخواست تاریخ این اتفاق رو ثبت کنم . شاید بعدا در موردش صحبت کنم ، چون الان اگه چیزی در موردش بگم ممکنه درست از آب در نیاد . در همین حد میتونم بگم که ماجرا مربوط به رومینا میشه .

ببخشید ، خودم میدونم که دیگه دارم زیادی مرموزانه مینویسم ولی باور کنید این دو موردی که تو دو تا پست اخیر پیش اومده ، نمیشه گفت ، عوضش تا چند روز دیگه ماجرایی که دو سال پیش واسم اتفاق افتاد و قول داده بودم که تعریف میکنمو ، آپلود میکنم نیشخند .

  نظرات ()
۳۱۸- باز هم همون کیف ، باز هم همون احساس نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٦

ثانیه شماری میکردم تا سورپرایزی که دوستام واسم داشتنو ببینم ، فکر میکردم یکم عطشم فروکش میکنه ، ولی انگار آتیشش یکمرتبه شعله ور شد .

باور کن از ۲ ساعت پیش تا حالا که سورپرایز بچه هارو دیدم ، کاملا شوکه شدم ، باورم نمیشه که دیدمت ، فکر میکنم بچه ها دارن دروغ میگن که این تویی !!!

ولی اون نگاه معصومو هیچکس نداره ...

خیلی سخته که یک مرد از عشقش در یک مکان عمومی صحبت کنه ، یه زمانی اینجا کسی منو نمیشناخت ، منم زیاد واسم مهم نبود که کی نوشته هامو میخونه ، ولی الآن جریان یکم فرق کرده ، من بیشتر خواننده های اصلی بلاگمو دیدم و میشناسمشون ولی با این حال  هنوز با افتخار سرمو بالا میگیرم و میگم عاشقتم و اگه ۱۰۰ بار هم جواب رد بهم بدی ذره ای از عشقت تو دلم کم نمیشه .

  نظرات ()
۳۱۷- آپدیتی غیر متعارف نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٢ امرداد ۱۳۸٦

دو دلیل باعث شد که امشب ساختار شکنی کنم و در دقیقه های ابتدایی روز جمعه آپدیت کنم ( البته اونقدرا هم ابتدایی نیست چون تقریبا دو ساعت از روش گذشته )

دلیل اول : بعد از چند روزی که از هک شدن پرشین بلاگ میگذره ، اومدم تسلیت بگم به همه ی دوستانی که در بخش امنیت بزرگترین سرویس دهنده ی وبلاگ فارسی زبان مشغول به کار هستن . بنده خداها از بس انسان دوست هستن ، به یه نفر که از جنگای داخلی عراق عقده ای شده بوده ، میدون دادن که بیاد پرشین بلاگو بشوره بذاره کنار  . نه اینکه یهو فکر کنین امنیت سایت پایین بوده ها  ، اصلا اینطوری نیست ، فقط به خاطر انسان دوستی ، به جوونهای جنگ زده ی عراقی فرصتی داده شد ، تا در محیطی دور از خشونت خودشونو تخلیه کنن .

و اما دلیل دوم که خیلی خیلی محکمتره : امشب ساعت ۹:۱۱ دقیقه دوست خوبم ( داوود عزیز ) زنگ زد گفت : حمید دلت بسوزه ، گفتم واسه چی ؟ گفت واسه اینکه عشقت الان روبرومونه ، توی یک فروشگاه . یه لحظه بدنم یخ کرد ، به داوود گفتم ببین انگشتر تو دستشه ( این چند ثانیه ای که طول کشید تا جوابمو بده انگار چند سال طول کشید ، مردم و زنده شدم ) تا اینکه بهم خبر داد که انگشتر نداره ، به داوود گفتم : برو گوشی رو بده بهش ، گفت : اگه یهو گوشی رو تو سرم خورد کرد چی ؟ گفتم : لوس نشو برو گوشی رو بده بهش ، گفت چند لحظه گوشی !

بعد از ۲۰ -۳۰ ثانیه یکی گفت : الو !!!

گفتم : الو و زهرمار ، فکر کردی اگه صدای نکره تو ظریف کنی ، نمیشناسمت ؟ برو گوشی رو بده بهش

داوود گفت : آخه من که روم نمیشه این کارو بکنم

گفتم : پس یه نشونه ای ازش واسم بیار که یکم دلم آروم بگیره

تلفنو قطع کردم و رفتم تو فکر ، فکر اینکه آخرین باری که با هم حرف زدیم کی بوده ، اینکه هنوز به بلاگم سر میزنه ، اینکه چه شکلی شده ، ...

از بس فکر کردم ، دیگه داشتم دیوونه میشدم ، گوشیو برداشتم به داوود زنگ زدم که ببینم چی شد ، بهم گفت : عشقت رفت خونشون ، ولی واست یه سورپرایز داریم که باید یه مژدگانی درست و حسابی بدی تا ، بهت بدیم ( تو دلم گفتم ، هرچی خواستین بهتون میدم ) گفتم باید اول ببینم چیه ، بعدا

تازه میفهمم که عشق هرچقدر کهنه تر میشه ، به همون اندازه عمیقتر میشه ، به جرات میتونم بگم دوست داشتن فعلیم با روزهای اول قابل مقایسه نیست .

پ.ن۱ : قرار بود تو یادداشت قبلی عکس آپلود کنم که با هک شدن پرشین بلاگ ، حس و حال همه چیز ازمون گرفته شد ، ان شاالله سر فرصت

پ.ن۲ : آخه سوغات ترکیه شلوار لی ِ ، من چطوری میتونم واستون سوغاتی بیارم وقتی سایزاتونو ندارم ؟

  نظرات ()
۳۰۶- بازی تلخ یلدا نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥

۳ نفر از دوستای خوبم ( حمید خان ، ماندای عزیز و سایه جان ) لطف کردن منو به یلدا بازی دعوت کردن ولی من به علت اینکه این مدت خیلی سرم شلوغ بوده وقت نکرده بودم وبلاگاشونو بخونم و دعوتاشون بی جواب مونده بود . تا اینکه بالاخره دعوتنامه هارو دیدم و با اینکه یکم ( فقط یکم  ) دیر شده قصد دارم تو این بازی شرکت کنم . البته چون یکم از شب یلدا فاصله گرفتیم ، این بازی قدیمی شده ، به همین خاطر من دیگه کسی رو دعوت نمیکنم  . 

من چهارشنبه یه آپی کردم منتها پنجشنبه پاکش کردم  آخه میخواستم یه سری چیزایی که تا حالا نگفتم رو واسه ی همه بگم تا یکم از این پیچیدگی ای که هست در بیآد. قبل از اینکه یلدا بازی ( یا بازی یلدا ) شروع بشه من یک مورد از پنج موردی که تا حالا تو بلاگم نگفته بودم رو گفتم ، و اونم معرفی کردن خواهرم بود که همونطور که تو یادداشتی که پاک کردم نوشته بودم ، شنبه ی هفته ی پیش ( ۹/۱۰/۸۵ ) روزعقدش بود  که  خیلی خیلی خوش گذشت ، جای همتون هم خالی بود . تنها عکسایی که از عقد میتونم بذارم اینجا ، عکسای سفره ی عقده : ۱و۲ 

 

دومین چیزی که تا حالا در مورد خودم اینجا نگفته بودم اینه که من شبا حتما باید دستام به طرف بالا ( طوری که آرنج ۶۰ درجه تا شده ) زیر بالشم باشه تا خوابم ببره

سومین موردی که همتون ازش بی خبرین اینه که من از آب گوشت ، عدس پلو ، استنبولی ، خورشت بامیه و خورشت کرفس به شدت متنفرم  .

چهارمین چیزی که تا حالا به هیچ عنوان تو بلاگم نگفتم اینه که من مظلومم  

و اما آخرین موردی که میخوام بگم ، شاید این بازی رو به یک بازی تلخ تبدیل کنه ولی چون بحثش پیش اومده ، مجبورم بگم ، که مربوط میشه به رومینای عزیزم . در مورد احساسم نسبت بهش ، چیزی نبوده که نگفته باشم ولی هیچ وقت در مورد موانع و مشکلاتی که برای رسیدن بهش جلوی پامه ، صحبتی نکردم . مطمئنم همه فکر میکنین که اصلی ترین مشکل ، همون ۲ سالیه که رومینا از من بزرگتره ولی شاید این مشکل به خودی خود اونقدر بزرگ نباشه که بتونه مارو به همدیگه نرسونه ، پس حتما موضوع دیگه ای هست که باعث پر رنگ شدن این ۲ سال میشه و من میخوام امروز تو این بازی ، این موضوع رو مطرح کنم .

متاسفانه یا خوشبختانه اعتقاد دارم که (( یک پسر تا وقتی که به استقلال کامل مالی نرسیده نباید ازدواج کنه )) مگه تا کی میشه آدم به پدرش تکیه کنه ، به نظر من اگه آدم به هوای پدرش ازدواج کنه ، همسرش نمیتونه بهش اعتماد کنه چون میدونه که شوهرش استقلال مالی نداره . البته استقلال مالی رو هم باید معنی کنم ، چون بعضی ها فکر میکنن به یه حقوق بخور و نمیر میشه گفت استقلال مالی . استقلال مالی به نظر من حالتیه که هم بشه خوب خورد ، خوب پوشید ، خوب پس انداز کرد ، سالی یک بار مسافرت داخلی و هر چند سال یکبار مسافرت خارج از کشور داشت .

اگه من نتونم این امکانات رو واسه ی همسرم فراهم کنم ، همون بهتر که ازدواج نکنم . شاید بعضی هاتون بهم بخندین ، شاید بگین عشق این چیزا حالیش نیست ، شاید بگین تا ابد هم بهش نمیرسی و خیلی چیزای دیگه . به خاطر تموم این حرفا بوده که من تا حالا این موضوع رو مطرح نکرده بودم ولی اینارو گفتم که خیلی از ابهاماتی که واسه ی بعضی ها پیش اومده برطرف بشه .

خودم اینو قبول دارم که گذشت زمان روی نوشته هام تاثیر گذاشته ولی همش به این خاطر بوده که هر چقدر جلوتر رفتم واقع بینانه تر به زندگی نگاه کردم ولی اینو مطمئنم که ذره ای از علاقه م نسبت به رومینای عزیزم کم نشده ، اینو میدونم که احتمال اینکه خدای نکرده خدای نکرده  بهش نرسم خیلیه ولی با خودم میگم اگه بهش برسم و نتونه به من تکیه کنه بدتر از اینه که بهش نرسم ، پس با عشقم ، با حرف دلم مبارزه میکنم تا زمانی که به اون استقلال مالی برسم .

پ.ن۱ : اگه این امکاناتی که گفتمو واسه ی همسر آینده تون فراهم نکنین ، اینطوری میشه

پ.ن۲ : من همش با خودم میگفتم توی این دستگاه ها یه افغانی گذاشتن ، ولی کسی باورش نمیشد ، تا اینکه این عکسو دیدم و دیگه مطمئن شدم

  نظرات ()
۳۰۵- خلاف سنگین نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٤ دی ۱۳۸٥
  • بعضی وقتا یه اتفاقاتی واسه آدم میافته که تعریف کردنش واسه ی دیگران ، یکم سخته چون ممکنه برداشتهای مختلفی ازش بشه و اونوقته که واسه ی آدم دردسر ساز میشه ، پس آدم ترجیح میده که نگه .

اتفاقی که روز جمعه ( یکم دی ماه ۸۵ ) واسه ی من افتاد ، دقیقا از اون اتفاقاتیه که همه جا نمیشه گفت ، تازه اگه واسه ی کسی تعریف کنم به احتمال ۸۰ درصد کسی باورش نمیشه . ولی خوشحالم که یکی از دوستام اونجا بود و اون به عنوان شاهد ، حرفای منو تایید میکنه  .

میتونم به جرات بگم این اتفاقی که واسم افتاد پرهیجان ترین اتفاق زندگیم بود  و از اینکه الآن نمیتونم تعریف کنم ، خیلی خیلی ناراحتم ولی مطمئن باش یه روز میگم چون هم خیلی هیجان انگیزه و هم خیلی خنده دار . یادداشتش رو هم نوشتم ، آماده ی آماده ست ولی منتظرم که یکم از روش بگذره بعد تعریف کنم . این قسمتو واسه ی این گذاشتم که تاریخ به وقوع پیوستن این اتفاقو هیچ وقت فراموش نکنم .

  • بحث اصلیم توی این یادداشت چیز دیگه ایه ، میخوام بدونم همه ی کسایی که وبلاگ منو میخونن ، نظرشون در مورد احساس من نسبت به رومینای عزیز مثل دوست عزیزیه که توی یادداشت قبلی با اسم ........... کامنت گذاشتن ؟

همونطور که خودشون خواستن ، قصد جواب دادن به سئوالاتشونو ندارم ، ولی دوست دارم با یک قطعه همه ی ابهامات رو رفع کنم :

هر جا که بزم هست و زنم جام به جام

در گوش من صدای تو گوید که : نوش نوش

اشکم دود به چهره و لب مینهم به جام

شاید روم ز هوش

باور نمیکنی که بگویم حکایتی :

آن لحظه ای که جام بلورین به لب نهم-

در ساغر منی

در خاطر منی .

 

با چلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز

پنداشتی که نور تو خاموش میشود ؟

پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مرد ؟

و آن عشق پایدار فراموش میشود ؟

نه ، ای امید من !

دیوانه ی توام

افسونگر منی

هرجا به هر زمان-

در خاطر منی .

پ.ن۱ : آخی !!! این حیوونا گناه دارن میخورنشونا

پ.ن۲اینم تقسیم بندی سرویسهای بهداشتی در ... 

 

  نظرات ()
۲۶۵- یه خبر خوب نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٤

امشب یه SMS واسم اومد که : اگه میخوای یه خبر خوش بهت برسه ، این SMS رو واسه ی ۷ نفر بفرست ، آخرشم یه دعایی نوشته بود . از اونجایی که این متن خیلی تکراری بود و من اینو حتی تو آفلاینام هم به وفور دیده بودم ، سریع پاکش کردم و با خودم گفتم : همش چرت و پرته ، اگه بخواد خبر خوش بیاد ، کاری به این SMS ها نداره .

من و دوستام ( داوود ، محسن ، وحید ، رضا ) از Game Net به طرف پیتزا همبرگر اصفهان راه افتادیم . قبل از اینکه بریم تو پیتزا فروشی ، وحید گفت من تو خیابون نظر شرقی کار دارم ، تا داره پیتزا آماده میشه ، من خودمو میرسونم ، این بود که وحید و رضا رفتن به طرف نظر ، من و داوود و محسن هم رفتیم تو پیتزا فروشی . بعد از تقریبا ۱۰ دقیقه ، وحید به من زنگ زد و گفت : حمید ، خانم مهندسو دیدم ، داره میآد به طرف چهار راه نظر . من دیگه نفهمیدم چه شکلی تلفنو قطع کردم و شروع کردم به دویدن . ( واسه ی اونایی که اصفهانی نیستن ، باید بگم که اونجایی که من بودم تا چهار راه نظر ۲۰ دقیقه راه بود ) من اصلا به این فکر نکردم که وحید چطوری با این سرعت رسیده بود چهار راه نظر ، فقط میدویدم  . هنوز یه ذره هم ندویده بودم که یهویی دیدمت  ، حالا میخواستم یه جوری سرعتمو کم کنم که تابلو نشم ، ولی مثل اینکه نشد  .  

من آخه چی بگم ، این زبون من در مقابل هیچ کس کم نمیآره ، به جز تو  . انگار فارسی حرف زدن هم یادم میره ، پاهام سست میشه ، طوری که انگار یه مدت زیادیه که غذا نخوردم . آخه من چه شکلی میتونم با این خصوصیتم مبارزه کنم ؟؟؟ تو رو خدا خودت راهنماییم کن  .

خدا وکیلی یه اسفندی ، چیزی واسه ی خودت دود کن ، من که همیشه دعات میکنم ولی چشم شور و حسود خیلی زیاده ، ماشاالله هزار ماشاالله جای هیچ حرف و حدیثی نداری . با وقار و با متانت ، خوش تیپ و با کلاس ( همونی که من میخوام ) ، بقیه ش هم به علت ورود افراد غریبه سانسور شده .

باورکن چند روز پیش مامانم بهم گفت : خواب دیدم که تو توی یه مهمونی ، رومینا جون رو دیدی و اونجا چپ و راست باهاش عکس میگرفتی ، منم بهش گفتم : مگه اینکه توی خواب ببینم  . احتمالا این تعبیر خواب مامانم بوده ، من به همینم راضی ام ، آخه میدونی چند وقت بود که ندیده بودمت ؟

همونطور که گفتم ، خبر خوب اگه بخواد بیاد ، خودش میآد ، کاری به اون SMS هم نداشت .  

 

پ.ن۱ : دوستم وحید چون تهرانیه ، هنوز به آدرسای اصفهان وارد نیست ، واسه ی همین به جای اینکه بگه بیام چهار راه حکیم نظامی ، گفت چهار راه نظر ، برای همین بود که من میدویدم

پ.ن۲ : ۳۵۸ روز بود که ندیده بودمت 

  نظرات ()
۲۵۵- بی عنوان نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٤

Google Earth

میخوام برم پا ندارم / میخوام نرم جا ندارم / گریه کنم ، دل ندارم / داد بزنم ، نا ندارم / ... / من دلم تنگ میشه / تو دلت سنگ میشه / نذار این تنگ بلور ، بشکنه با این غرور  

از همون روزی که فهمیدم ۲ سال از من بزرگتری ، همش دلهره ی یه همچین روزایی رو داشتم . میدونستم که بالاخره فارغ التحصیل میشی و من ۲ سال بدون هیچ انگیزه ای باید مسیر خونه تا دانشگاه رو طی کنم . نمیخوام درباره ی سخت بودن این لحظات صحبت کنم ، ولی همینقدر بدون که با کلاسای مختلف دارم سر خودمو گرم میکنم تا فرصت فکر کردن نداشته باشم . از حس ترحم بدم میآد ، واسه ی همینه که خیلی وقته درد دلی نکردم ، نمیخوام بگم که وانمود میکنم که خوشحالم ، نه اینطوری نیست ! وقتایی که از یه چیزی خوشحالم ، واقعا شاد و سر حالم ولی این دلیل نمیشه که نیمه ی سمت چپ قلبمو فراموش کرده باشم . شاید این مدت از خودت پرسیده باشی که " هنوز هم عاشقتم ؟ " . این سئوالیه که من روزی صد بار از خودم میپرسم ، ولی جواب دادنش برام سخته . چون اگه بخوام راستشو بگم ، یه سئوال دیگه تو ذهنم نقش میبنده که میگه : " پس چرا دست رو دست هم گذاشتی تا ... " . اگه بخوام  دروغ بگم ، نیمه ی سمت چپ قلبم از کار میافته و همین یه ذره امیدی هم که واسه ی زندگی کردن دارم ، از دست میدم .

بچه که بودم ، هر وقت دلم میخواست ، جلو هر کی که بود گریه میکردم و احساساتمو به بقیه نشون میدادم . ولی الآن قضیه یکم فرق کرده ، یعنی طوری شده که مامان و بابام با التماس ازم میخوان که احساساتمو بریزم بیرون . ولی چون میدونم که با این کارم ، اونارو ناراحت میکنم ، هیچ چی نمیگم ، فقط ناراحتیمو انکار میکنم . هفته ی پیش ، ساعت یک و نیم نصفه شب ، وقتی همه خواب بودن ، من رو اینترنت ( Google Earth ) بودم . یهویی دیدم بابام اومد تو اتاق و گفت : حمید میخوام یکم باهات صحبت کنم . منم کامپیوترو خاموش کردم و اومدم نشستم کنارش . گفت : پسرم ، من زود ازدواج کردم که با بچه هام دوست باشم ، دلم میخواد اگه مشکلی واست پیش اومده ، به منم بگی . باور کن هر کمکی از دستم بر بیاد واست انجام میدم .  یه جوری حرف میزد که انگار میدونست من چی میخوام ، حتی ۲ بار به طور غیر مستقیم به عشق و عاشقی اشاره کرد . ولی من همچنان انکار میکردم که ناراحتم . تا اینکه شروع کرد به قسم دادن !!!  گفت : جون بابا از چیزی ناراحتی ؟  من که دیگه نمیتونستم انکار کنم ، سکوت کردم و دیگه هرچی میگفت ، فقط از گوشه ی چشم جوابشو میدادم . یادمه آخرین باری که جلو بابام گریه کردم ، سال اولی بود که دانشگاه قبول نشده بودم ( تازه اونم ۴ روز بعد از اعلام نتایج ) . بابام میگفت : باور کن هر مشکلی که داشته باشی ، اصلا هر چیزی  بخوای ، واست فراهم میکنم ، فقط بگو چی میخوای . به حرفاش ایمان دارم  ، میدونم هر کاری که بخواد بکنه ، حتما انجامش میده . فقط منتظر بود من لب تر کنم ، ولی ... 

درگیری عشق و منطق خیلی سخته ، تا ذره ذره آبم نکنه دست بردار نیست . آخر کار هم معلوم نیست کدوم برنده میشه ، منتها باید طوری پیش برم که از شکستِ هرکدومشون ناراحت و پشیمون نشم ، که ابزار رسیدن به این هدف ، توجه به نشانه هاست . 

من چون میخوام همیشه خنده رو لبات ببینم ، معمولا از خاطرات بامزه م برات میگم ، وگرنه به اندازه ی کافی ، خاطرات تلخ از عشقم نسبت به تو دارم که بگم ، ولی نه بلدم خاطره ی تلخ تعریف کنم و نه خوشم میآد که تو رو ناراحت کنم ( اگه تو Emotions ها لبخند تلخ داشت ، اینجا میذاشتم ) .

دوستت داشتم ، دارم ، خواهم داشت  

  نظرات ()
۲۲۹- سال بالایی نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٤

الآن ۳ سال متوالیه که من و داوود داریم میرم دانشگاه ( حتی تابستونا  ) . یادمه روزای اولی که میومدیم دانشگاه ، به هم میگفتیم :  سال سومی که شدیم ، خیلی خفن میشیم  هر وقت هم یکی از این سال بالایی ها رو میدیدیم ،  به همدیگه نشونش میدادیم و میگفتیم : دمش گرم ، الآن داره حال میکنه .

ولی الآن که خودمون خیر سرمون جزو یکی از اون سال بالایی ها شدیم ، احساس خفن بودن نمیکنیم ، چرا ؟؟؟   البته بعضی وقتا که میون چند تا سال پایینی قرار میگیریم ، جَو میگیرتمون و تقریبا بچه حسابشون میکنیم ( البته تو رفتارمون اینو نشون نمیدیم ، فقط ته دلمون میگیم بچه برو بگو بابات بیآد ) . بازم تاکید میکنم ، تو رفتارمون نسبت بهشون تغییری نمیدیما ، چون من اصولا از کسایی که خودشونو میگیرن خیلی بدم میآد ( اصلا مگه چیکار کردیم که بخوایم خودمونو بگیریم ) . ولی در کل اون چیزی که فکر میکردیم با این چیزی که الآن داریم تجربه میکنیم خیلی متفاوته .

اون روزی که من واسه اولین بار اومدم جلو که باهات حرف بزنم ، احتمالا به خودت گفتی : ورودی جدیدا عاشقمون نشده بودن که حالا شدن !!!!  و تا یک هفته به من میخندیدی  ، در حالی که من روحمم از اینکه تو سال بالایی هستی ، خبر نداشت . حتی فکر کردم یک سال هم از من کوچیکتری  . حالا خودمونیم ، بابا اینا یه ۲-۳ سالی شناسنامه تو زود نگرفتن ؟ اگه واقعا اینطوری باشه ، ظلمیه که از طرف خانواده ی محترمت در حق من روا شده . 

حالا از همه ی اینا گذشته ، من تو این فکرم که سال پایینی آ من و داوود رو به همدیگه نشون میدن یا نه ؟    

  نظرات ()
۱۹۳- اون روز نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۳

 

اگه گفتی امروز چه روزیه ؟

امروز روزیه که من واسه اولین بار دیدمت . هیچوقت اون صحنه رو یادم نمی ره ، وقتی چهره ی  پاک و معصومتو دیدم ، تقریبا واسه چند لحظه رفتم تو یه عالم دیگه ، وصف کردنش خیلی سخته ولی ...

احتمالا اگه یکم بیشتر در مورد اون روز صحبت کنم ، حرفام حالت اغراق پیدا میکنه وطبیعی به نظر نمیآد ولی باور کن همش حقیقت داره . 

روز عشاق رو به همگی تبریک میگم                                Happy Valentine

 

نشد یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه

من باشم و اون باشه و یه شب مهتابی باشه

راست میگه هر چی اون بگه - من کجاو دوونگی

چطور به حرفش گوش کنم - اون گفت بچسب به زندگی

خلاصه که آخر نشد ما گل سرخو بو کنیم

اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم

نشد یه بارم برسم به آرزو های محال

یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال

نشد یه کاری بکنه که بدونم دوسم داره

آتیش گرفتم و یه بار نگام نکرد بگه آره

نشد شبی یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم

نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم

نشد برم - نشد نره - نشد بخواد - نشد بیاد

نشد ولی شاید بشه - واسم دعا کنین زیاد

قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنین اول خدا بعدم شما

 

سهیل ستاره ( be-yade-too799 )

 

  نظرات ()
۱۷۸- پیرمرد نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۳

Old man

این عکسی که بالای این یادداشت میبینین ، درسته که عکسه ، ولی در واقع عکس نیست . این یکی از نقاشی های رومینای عزیزه . اصلا انگار داره با آدم حرف میزنه ، بگو عزیزم ، چی می خوای بگی ؟  

پیرمرد : ( بعد از چندتا سرفه ) " به من بگین کی منو کشیده ؟؟؟ "   چطور مگه ؟   پیرمرد : " فقط دستم بهش نرسه "  آخه واسه چی؟   پیرمرد : ( بازهم سرفه ) " آخه یکی نیست بهش بگه ، ما اینجا پوسیدیم ، حداقل یه پیره زن هم میکشید که حوصله مون سر نره "  ای بابا از شما بعیده تو این سن و سال  !!!  پیره مرد : " اصلا شما چیکاره ای ، برو بگو خودش بیاد ، دِ برو دیگه "   چشم ، چشم ، رفتم .

دیدید گفتم ، با آدم حرف میزنه ، ولی توصیه میکنم باهاشون هم زبون نشین ، چون ممکنه با عصایی که دستشه بیفته دنبالتون .

ولی دور از شوخی ، من وقتی تابلوهاشو میبینم ، یه آرامشی بهم دست میده که قابل توصیف نیست . وقتی می خواستم این عکسو بگیرم ، خیلی حواسمو جمع کردم که یهو فلاش دوربین روشن نباشه . ولی وقتی عکسو فرستادم رو کامپیوتر ، دیدم صد رحمت به فلاش . آخه انعکاس تمام لامپهای نمایشگاه افتاده بود تو این تابلو . خدا پدر و مادر اونی که برنامه ی photoshop رو نوشته بیامرزه ، اگه نبود ، مجبور بودم عکسو اینطوری (یعنی عکس پایینی) بذارم تو وبلاگ .      

original picture

این sms هم مال تو 

 

SMS 

age pire mardi ba kolahe ghermez va rishe bolan oomad va toro andakht tooye gooni natars Chon man to ro az baba noel khastam

  نظرات ()
۱۷۵- معرفی نامه ی خانم مهندس رومینا نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۳

قبل از اینکه این یادداشتو شروع کنم باید از خودش اجازه بگیرم :

رومینا جان ، با اجازتون می خوام یکم شمارو به بقیه معرفی کنم که دوستانی که بر حسب اتفاق این وبلاگ رو پیدا کردن بفهمن من واسه چی رو در و دیوار این وبلاگ اسمتو نوشتم.

رومینای عزیز کسیه که با امروز ۶۷۵ روزه من عاشقشم . همینطوری الکی هم عاشقش نشدم ، علت داشته . علتاشو واسه شما میگم ، اگه بد میگم ، بگین بد میگی.

اولین چیزی که منو جذب خودش کرد ، معصومیتی بود که تو نگاهش بود ، که با پرس و جو هایی که کردم ، فهمیدم این فقط نگاهش نیست که معصومه بلکه خودشم مثل نگاهش پاک و معصومه . بعد از اون خانواده ی بسیار متشخص و آبرومندش ، توجه منو به خودش جلب کرد . آخه به نظر من ، مهمترین معیار واسه انتخاب همسر ، خانواده دار بودن طرف مقابله . اگه خانواده سالم باشه ، مطمئنا بچه هم به نحو احسن تربیت میشه ( به جز موارد استثنایی ) . سومین موردی که باعث شد من به رومینا علاقه مند بشم ، تحصیلاتش بود ( مهندسی برق-الکترونیک) .  به نظر من اگه همسر آیندم تحصیلات عالی داشته باشه ، اولا تو همفکری توی مشکلاتِ احتمالی زندگی ، بهم کمک میکنه ، دوما بچه های خوبی تربیت میکنه ( چون معمولا یک مادر بیشتر توی خونه با بچه ها سر و کله میزنه ) .

اگه فقط همین ۳ مورد رو داشت از نظر من کافی بود ، ولی اون یه هنرمند واقعا با تجربه ست . چنان تابلوهایی میکشه که بیا و ببین . اینقدر قشنگ سیاه قلم کار میکنه که خیال میکنی عکس سیاه و سفید رو قاب گرفتن . تا حالا n تا نمایشگاه نقاشی گذاشته که یکیش همین چند روز پیش تو دانشگاه خودمون افتتاح شد . البته ایندفعه سورپرایزمون کرد چون رنگ و روغن کار کرده بود . ماشاالله هزار ماشاالله ، گوش شیطون کر ، روم به دیوار ، هنراش تمومی نداره که ، از هر انگشتش یه هنر میباره ، چنان واست گیتار میزنه که فکر میکنی کنار Gipsy king نشستی . باور کنین شوخی نمی کنم ، با گوشای خودم شنیدم . هنر بعدی زبان دومشه . انگلیسی رو مثل زبون مادریش صحبت میکنه ( منتها این یکی رو مدیون پدرشه ) . دست فرمونش منو کشته . چنان لایی هایی میکشه که بیا و ببین .

تا حالا زیبایی های سیرَ تشو میگفتم ، اگه بخوام زیبایی های صورتشو بگم باید تا فردا صبح بنویسم  . فقط همینو بگم که من به مدتِ ۱۰ ثانیه پشتِ سر هم نمی تونم نگاش کنم ، چون احتمالا بعدش با آمبولانس میآن میبرنم . 

با همه ی این تفاسیر یه مشکلی داره که حل شدنی نیست ، یعنی اونم خواستِ خدا بوده که اینطوری شده  . مشکلش اینه که ۲ سال زودتر از من به دنیا اومده  . البته واسه من مسئله ای نیستا ، ولی مثل اینکه اون با این قضیه مشکل داره .     

حالا شما بگین ، من الکی عاشق شدم ؟ 

  نظرات ()
۱۴۱- چیزی فراتر از زیبایی و هنر نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۳

امروز صبح که از خواب بیدار شدم ، یهویی دلم هوای نقاشیاتو کرد . با خودم گفتم چقدر خوب میشد اگه حداقل یه تابلو ازت داشتم . قصد تعریفِ بی مورد رو ندارم ( چیزی که عیان است ، چه حاجت به بیان است ) ولی وقتی تو ذهنم تابلوهاتو مرور میکنم ، یه آرامش خاصی بهم دست میده ، آخه من خیلی از این سبک نقاشی خوشم میآد .

دوره ی راهنمایی که بودیم ، یه معلم هنر داشتیم به نام آقای منتظری ( یادش بخیر ) . خیلی منو تشویق میکرد که نقاشی رو ادامه بدم ، آخه اگه یادت باشه ، بیشتر طرحای کتابای هنر دوره ی راهنمایی سیاه قلم بود ، منم اون موقع نسبت به سنم تقریبا خوب نقاشی میکردم ، ولی متاسفانه ادامه ندادم .

کاشکی تنها مزیتی که داشتی ، خوشگلیت بود . اگه فقط خوشگل بودی میتونستم ازت دل بکنم ولی خوشبختانه ( واسه من ) یا متاسفانه ( واسه تو ) به غیر از زیباییهای خدادادی ، زیباییهای دیگه ای داری که همه کس نمیتونه ببینه . اگه بتونم از خوشگلی و هنرات بگذرم ، از پاکی و صداقتت نمیتونم بگذرم . 

  نظرات ()
۱۳۵- ۵xxب۴۷ نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۳

 این که من نبودم !!!!!!!!!!!!!! یه حمیدِ دیگه بود  ، من اصلا امروز از صبح تا ظهر خونه بودم . اونی هم که وسط روز چراغاشو روشن کرده بود و مثل تو عروسیا بوق میزد و فلاشراشو روشن میکرد و آیئنه ش رو کج میکرد که من نبودم ، همزادم بوده .  

تابلو که نبود دروغ گفتم ؟  تا اونجایی که یادمه ، تا حالا جلو تو شیطونی نکرده بودم ، ولی این دفعه دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و یه سری کارا از دستم در رفت . تازه اگه داوود منو از تو جَو خارج نکرده بود میخواستم یه کارای باحال تری بکنم . راستی چرا جلوی رستورانی محمد تو درچه ، یهویی زدی رو ترمز ؟  اگه یه لحظه دیرتر ترمز کرده بودم ، من و داوود رو صندلی عقبی شما بودیم ، ولی خدارو شکر به خیر گذشت . آخرش هم که میخواستی دوستتو برسونی ، پیچیدی به سمت دروازه شیراز ، منم اینقدر سرعتم زیاد بود که جرات نکردم بپیچم ( راهنما نزدی که من نفهمم میخوای بپیچی ، آره ؟  یکی طلبت ) . 

راستی ، اون انگشتری که تو دستِ چپت بود خیلی قشنگ بود ، و قشنگتر اونکه نشون میداد هنوز نرفتی قاطی مرغا .  

  نظرات ()
۱۳۱- سیاه قلم نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۳

تا حالا رو یه همچین سوژه هایی کار کردی ؟ منظورم اینه که از طبیعت هم نقاشی کردی ؟

اگه این عکسی که این بالا هستو بکشی ، قول میدم هرچقدر که گفتی ، ازت بخرم  . البته رو تابلوهات که نمیشه قیمت گذاشت چون واقعا لئوناردو داوینچی رو گذاشتی تو جیب کوچیکتو داری میدوی . اصلا به یورو ازت میخرم . فقط تو بکش ، بقیه ش با من .  

  نظرات ()
۱۲۸- بنزین خوش موقع نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۳

دیدی گفتم آس و پاس شدیم رفت . امروز چون امتحان میان ترم داشتیم ، من یکم زودتر از خونه اومدم بیرون که قبل از امتحان یه چند تا سئوال از استاد بکنم . از قضا ، وقتی سوار ماشین شدم دیدم بنزین نداره ، واسه همین از تو اتوبان جدیده اومدم که دم سارمیه بنزین بزنم . خلاصه ، بعد از دورچه ، از یه چند تا ماشین که سبقت گرفتم رسیدم به یه پراید ، وقتی یکم بهش نزدیک شدم که سبقت بگیرم ، چشماشو شناختم  . اصلا پام از روی گاز شل شد . تا قبل از اینکه ببینمت ، دوستم داشت سئوالایی که تو درس واسش پیش اومده بود رو از من میپرسید ( آخه فکر کرده بود من خیلی حالیمه ) ، از اون لحظه به بعد هر چی سئوال میکرد ، من اصلا نمیشنیدم ، یعنی هرچقدر میخواستم افکارمو متمرکز کنم که جوابشو بدم ، نتونستم . همین که ماشینو کنترل میکردم ، خودش خیلی هنر بود .

راستی ، چرا ماشینو میذاری تو آفتاب ؟  وقتی برمیگردی ، اگه ۳ تا کولر آبی هم به ماشین ببندی  ، به این زودیا خنک نمیشه . آخه میدونی ، در روایات اومده که هرکی بتونه آفتاب دانشگاه نجف آباد رو به مدت ۴ سال تحمل کنه ، واسه جهنم مشکلی نداره ، به راحتی از پسش بر میآد .

  نظرات ()
۱۲۷- آس و پاس نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۳

احتمالا موزیک ویدئوی آس و پاس افشینو دیدی ، اونجام دختره هرجا میره ، افشین اونجاست . امروز من اومده بودم مرکز آموزش کامپیوتر شهرداری اسممو بنویسم که دیدم جنابعالی دارین امتحان میدین . یا من زیادی زده به سرم ، که همه رو شکل تو میبینم ، یا اینکه مثل این فیلم هندی آ ، تو این شهر به این بزرگی همدیگه رو اتفاقی میبینیم . من اینقدر که تو رو به صورتِ اتفاقی میبینم ، فامیلا و دوستامو نمیبینم  . مطمئنم به هر کی بگم که من تو این اتفاقات بی تقصیرم ، باورش نمیشه  . حالا چه کلاسی میخوای بری ؟  تو که خودت خدای کامپیوتر و الکترونیکی . نکنه داشتی امتحان واسه استاد شدن میدادی  . فقط اگه یهو استاد شدی ، نکنه تحویلمون نگیری !! ( نه اینکه الآن میگیری  ) .

یه فلش بی معنی ولی با حال : 

 http://www.shosheh.com/CLIPS/Ghorbaghe01-104.swf

 

  نظرات ()
۱۱۹- گل پشت و رو نداره نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۳

Red Rose

دیروز بعد از یه مدت طولانی ( تقریبا ۲ ماه و نیم ) ساعت ۸:۱۳ رفتم موسسه آرپا ، آخه به خاطر امتحانا و اومدن عموجونم و مسافرتِ مامانم وقت نکرده بودم برم کلاس گیتار . وقتی رسیدم تو موسسه ، دیدم استاد عمادی  داره به شما آموزش میده ، قلبم با سرعتِ هرچه تمام تر به طرف پایین حرکت میکرد ، آخه میدونی چقدر وقت بود ندیده بودمت ؟  اگه داوود نبود که هوامو داشته باشه ، احتمالا همونجا غش کرده بودم . استاد عمادی تا منو دید ، سریع اومد بیرون و شروع کرد حرف زدن ، من که هیچکدوم از حرفاشو نمیفهمیدم ولی هر موقع میخواست بره ، یه سئوال چرت و پرت ازش میکردم تا شاید تو این فاصله روتو اینور کنی ، ولی دریغ از یه تکون خوردن ساده . وقتی دیگه از برگشتنت ناامید شدم ، با استاد عمادی خداحافظی کردمو اومدم . از یه طرف خوشحال بودم که حداقل از پشت هم که شده دیده بودمت ، از یه طرف ناراحت که چرا صورتتو ندیدم  .  

  نظرات ()
۸۹- مکافات عمل نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۳

من تا امروز فکر میکردم نسل پفک نمکی مینو منقرض شده  ولی وقتی امروز دستِ تو دیدم ، فهمیدم کارخونش هنوز امیدوارانه پفک تولید میکنه . 

واما درمورد اتوبوس ، اگه گفتی چرا سوار اتوبوس ِ پر شدم ؟   آخه یادم اومد ، اون روز ( یادداشت ۷۴ ) من تو اتوبوس نشسته بودم که تو و دوستت اومدین بالا و بعد پیاده شدین . خواستم جبران ِ این بشه که اون روز من پیاده نشدم . ولی یکم تقلب هم کردما ، چون نصفِ راه رو ، رو میله نشسته بودم البته زیاد هم خوش نگذشت ، چون وقتی بلند شدم دیدم نصف میله نیست 

راستی بزنم به تخته ، حداقل از دفعه ی قبل که دیده بودمت کوچیکتر نشده بودی  .     

  نظرات ()
۸۶- یه دوست با شخصیت نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۳

امروز وقتی از پله های فنی۱ بالا میومدم ، دوستِ صمیمیتو دیدم ، واقعا که چه خانم با شخصیتیه ، معلومه تو انتخابِ دوست هم موفق بودی . یکم دور و برشو که نگاه کردم تو رو پیدا کردم . قبلنا اول تورو میدیدم ، بعد دورو وریآتو  ولی الآن اول دورو وریآتو میبینم ، بعد تو رو . چیکار داری میکنی با خودت ؟ ، روز به روز داری آب میری . امیدوارم همه ی اینا مال ِ درس خوندن ِ زیاد باشه .

یه ۲ تا جک بی مزه ی بی مزه امروز شنیدم که اصلا دپرس (Depress ) شدم .

ــ یه بار بچه ی ترکه میآد به باباش میگه : بابا چرا انقدر میگن ترکا نفهمو و حالو و خر هستن ؟

باباش میگه : برو یه قابلمه بردار بیار تا بهت بگم .   وقتی قابلمه رو واسش میآره ، ترکه یه سنگ میندازه  توشو ، در قابلمه رو میبنده و شروع میکنه به تکون دادن قابلمه ، بعد از پسرش میپرسه : این صدای چیه ؟  بچه ترکه میگه : خوب معلومه ، یکی داره در خونمون در میزنه .  ترکه میگه : همینه که میگن ترکا خرند دیگه ، پاشو برو درو واکن . ( الآن انتهای جک رسیده و باید بخندی ، اینطوری ) 

ــ یه بار یه ترکه داشته میرفته ، نگو داشته بر میگشته ~

امروز وقتی از پله های فنی۱ بالا میومدم ، دوستِ صمیمیتو دیدم ، واقعا که چه خانم با شخصیتیه ، معلومه تو انتخابِ دوست هم موفق بودی . یکم دور و برشو که نگاه کردم تو رو پیدا کردم . قبلنا اول تورو میدیدم ، بعد دورو وریآتو  ولی الآن اول دورو وریآتو میبینم ، بعد تو رو . چیکار داری میکنی با خودت ؟ ، روز به روز داری آب میری . امیدوارم همه ی اینا مال ِ درس خوندن ِ زیاد باشه .

یه ۲ تا جک بی مزه ی بی مزه امروز شنیدم که اصلا دپرس (Depress ) شدم

ــ یه بار بچه ی ترکه میآد به باباش میگه : بابا چرا انقدر میگن ترکا نفهمو و حالو و ... هستن ؟ باباش میگه : برو یه قابلمه بردار بیار تا بهت بگم .   وقتی قابلمه رو واسش میآره ، ترکه یه سنگ میندازه  توشو ، در قابلمه رو میبنده و شروع میکنه به تکون دادن قابلمه ، بعد از پسرش میپرسه : این صدای چیه ؟  بچه ترکه میگه : خوب معلومه ، یکی داره در خونه در میزنه .  ترکه میگه : همینه که میگن ترکا خرند دیگه ، پاشو برو درو واکن . ( الآن انتهای جک رسیده و باید بخندی ، اینطوری ) 

ــ ترکه شب که میخواسته بخوابه یه لیوان آب خالی میذاره بالای سرش . ازش میپرسن چرا لیوان آب خالی رو گذاشتی بالای سرت ؟ میگه خوب یهو از خواب پاشدم و تشنم نبود !! ( خوب بخند دیگه ، ضایع شدم )

ــ خروسه پول نداشته ازدواج کنه ، میره گالینابلانکا میخره !! ( آهان ، حالا شد )

  نظرات ()
۸۰- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۳

حمید جان سلام

از دیشب تا حالا خیلی ناراحت بودم که بی خودی توی فکر انداختمت . من خیلی اتفاقی وقتی که داشتم دنبال یه لغت توی گوگل میگشتم ( مهران غفوریان ) به وبلاگت برخوردم ، کنجکاو شدم و تمام آرشیوتو خوندم . توی این دوره زمونه که رابطه ها و دوست دارم گفتنها اونقدر دورغه که آدم از شنیدن کلام " عشق " حالِش به هم میخوره . خوندن ِ داستان ِ یه همچین عشقی برام خیلی جالب بود ، فهمیدم هنوز کسی پیدا میشه که بگه دوست دارم بدون اینکه پشتش به جز احساس ِ واقعی ، چیزی باشه . جایی نوشته بودی که به جز رومینا کسی حق نداره در مورد وبلاگ نظر بده ، ولی احساساتت انقدر والا بود که من این اجازه رو به خودم دادم .

در هر صورت امیدوارم یه روز تو همین وبلاگ ، خبر رسیدن به عشقت رو بخونم . میتونی روی من به عنوان یک خواهر حساب کنی ، اگر کاری از دستم بر میآد ، خوشحال میشم برات انجام بدم . 

                                                                        ازطرف خواهر بزرگم آناهیتا جان 

  نظرات ()
۷۷- موضوع چیه ؟ نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۳

 نخیر ، مثل اینکه باید با این کامپیوتر خداحافظی کنم ، چون دیگه داره اعصابمو خورد میکنه . عاشق شده حسابی ، طوری که عشق زده به قلبشو یه سکته ی خفیف کرده . اونی که این ویروس I love u  رو نوشته ، عجب مُخی بوده ها . آقا رسما کامپیوتر منو فلج کرده ، منم که دنبال یه بهونه میگشتم که یه جوری از شر این کامپیوتر خلاص بشم ، بالاخره اون بهونه پیدا شد. 

یه چیز خیلی مهمی که تو این قسمت میخواستم بگم اینه : 

یه چند وقتی میشه که وقتی میبینمت انگار از یه چیزی ناراحتی !! اون شور و هیاهوی اون روزا رو نداری !! اون لبخند زیبایی که همیشه رو لبات بود دیگه نیست !!  احساس میکنم حسابی تو فکری !!  چهرت یه حالت افسرده پیدا کرده .

من رومینای خودمو میخوام ، همونی که وقتی تو دانشگاه اسمش میآد ، همه ازش حساب میبرن ، همونی که رنگِ کیفش تو دانشگاه تکِ ، همونی که بعضی وقتا یه کارایی میکنه که همه انگشت به دهن مییمونن ، همونی که مدل موهاشم تو دانشگاه تکِ ، همونی که از هر انگشتش یه هنر میریزه ، همونی که وقتی میبینیش موج مثبت بهت القا میکنه ، همونی که بعضی وقتا از ته دل میخنده ،  وَ  وَ  وَ ... 

باور کن خیلی نگرانتم ، امیدوارم که اشتباه کرده باشم و اصلا این چیزایی که گفتم ، درست نباشه .  ولی اگرهم خدای نکرده چیزی هست ، سعی کن با صبر و تحمل یه جوری حلش کنی ، چون اگه از این سنی که الآن داریم لذت نبریم ، دیگه هیچوقت قابل بازگشت نیست .

اصلا یه کار هیجانی میگم بکن که از این یکنواختی هم در بیای . تو بانکِ تجارت یه حساب باز کن و منتظر نتیجه ی قرعه کشی باش ، از کجا معلوم ؟ یهو دیدی یه بنز برنده شدی  .  ولی اگه برنده شدی حتما یه چیزی بنداز صندوق صدقات که خدا یه عقلی به حمید بده .         

  نظرات ()
۷۴- اینترنت و مشکلاتش نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۳

امروز بعد از یک ماه دوباره اومدم دانشگاه ( که ای کاش تو راه پام شکسته بود و نمیومدم ) .

یه راست میرم سر اصل مطلب : امروز هم مثل همیشه مسئولیتِ جا گرفتنو به یکی از دوستام محول کردم و با خیال ِ راحت ایستادم که اتوبوس بیاد ( البته تریپِ اینایی رو گرفتم که میخوان سوارشن ) . وقتی اومدم سوارشم ، دیدم ۲ نفر غریبه ( یه دختر و یه پسر )‌ هم بین ِ دوستام نشستن . به دوستم گفتم اینا کی اند ، گفت : " اینا از من پرسیدن اینجا جای کسی ِ ؟ منم روم نشد بگم نه "  اونجا بود که میخواستم با ته سررسید بزنم تو سرش . همون موقع هم شما در حال پیاده شدن بودین ، از زور عصبانیت اومدم پیاده بشم که یهو دوستم گفت : اگه پیاده نشی عکسشو بهت میدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم : عکس کیو ؟ گفت : عکس همونی که دنبالشی .  بازم باورم نمیشد ، بهش گفتم : تو مطمئنی که عکس خودشه ؟  گفت : اصلا بگیر ببر خونه خودت ببین . گفتم : اینا پیش تو چیکار میکنه ؟  گفت : از رو اینترنت گرفتم !!!!!!!!!!!!!

من که صورتم تا زیر پاشنه های پام کش اومده بود ، بهش گفتم : فقط عکسای ایشون اونجا بود ؟  گفت : نه ، عکسای یه سری دیگه از بچه ها هم هست که اگه ببینیشون میشناسیشون .

عکسا تو محوطه ی دانشگاه گرفته شده ، اگه بخوای واست میفرستم . ولی چون من E-mail  شمارو ندارم و همچنین واسه هر کسی که به من پیام داد که " من رومینا هستم "، نمیتونم عکسارو بفرستم ، پس خواهشن اگه E-mail ی  خواستی بزنی ، حتما یه نشونه از خودت بگو که من مطمئن بشم خودتی .    

  نظرات ()
۶۴- یه سئوال نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢٢ اسفند ۱۳۸٢

Question mark

تا حالا از خودت پرسیدی که چرا من وقتی میبینمت سریع رومو برمیگردونم ، یا حتی وقتایی که داشتم باهات حرف میزدم تا اونجایی که دور از ادب نبوده به دور و ورم نگاه میکردم تا به شما ؟ 

- خوب حالا بپرس!!

پریروز ( چهارشنبه ) نتونستم سر کلاس ِ ریاضی مهندسی حاضر بشم ، واسه همین دیروز اومده بودم ببینم از همکلاسیام کسی رو میبینم که جزوشو بگیرم زیراکس کنم ، که شمارو اونجا دیدم .

  نظرات ()
۶۱- تئوری صف نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٢

Lineup

ما تو رشتمون یه مبحث داریم با عنوان (( تئوری صف )) که تو این مبحث با دلایل علمی اثبات میکنه که اگه یه شخصی۶۰ سال عمر کنه ، یک سوم عمرشو در خواب به سر میبره که از اون دو سوم باقیمونده یک سومشو تو صفِ ، یعنی یه چیزی حدود ۱۳ سال ، و چون ۱۳ سال واسه عمر یه شخص رقم قابل توجهی هستش ، من در هر چه کاهش دادن این عدد در زندگیم سخت تلاش میکنم .

اینا همه مقدمه ای (‌ یا به عبارتی بهانه ای ) بود بر اینکه چرا من تا حالا تو صف اتوبوس دانشگاه نایستادم ؟ 

امروزم مثل همیشه اومدم جلو صف ایستادم که با اولین اتوبوس بریم خونه که دیدم شما هم منتظر اتوبوسین ، همون وقتم دوستم یکی از دوستاشو دید که اول صف بود ، بهش گفت ۲ تا نون اضاف هم واسه ما بگیر .  وقتی دوستش رفت بالا خدا خدا میکردم که ۲ تا جا واسه ما گرفته باشه وگرنه اگه میرفتیم بالا و جا نگرفته بود مجبور بودیم جلو این همه آدم دست از پا درازتر از اتوبوس پیاده بشیم . خلاصه ، وقتی اومدم بالا دیدم نامردی نکرده و به جای ۲ تا جا ۴ تا گرفته . از اونجایی که بهم الهام شده بود که شماها با کمبود جا مواجه میشین ، اون دو تا جای اضافی رو نگه داشتم ، بعد از یه مدتی که منتظر موندم جای خالی توجهتونو جلب کنه ، بالاخره دوستت جای خالی رو دید ، از من پرسید جای کسی ؟  منم چون فاصله زیاد بود با سر اشاره دادم نه . نمیدونم چرا احساس کرد که من گفتم آره . این بود که نا امیدانه همچنان دنبال جا میگشت . یه چند بار میخواستم داد بزنم بگم خانم اینجا جای کسی نیست ، ولی به احساساتم مسلط شدم . البته مطمئن باش اگه احساس میکردم که میخوای پیاده بشی ، چون طاقت دیدن اون صحنه رو نداشتم ، سریع میومدم و به دوستت تفهیم میکردم که اونجا جای کسی نیست . بعد از اینکه دیدم میخواین ۳ نفری رو ۲ تا صندلی بشینین ، به دوستم گفتم : داد بزن بگو به خدا اینجا جای کسی نیست ، اونم رو کرد به دوستتو گفت : خانم اینجا خالی ِ ، اینجا بود که تازه ۲ ریالیش افتاد و به اون یکی دوستت گفت بره بشینه .

آخر کار که میخواستم پیاده بشم مرامو حال کردی ؟  سه نفرو همینطوری حساب کردم  که با خودم میشه ۴ تا . من همیشه به جا یه نفر ۴ نفرو حساب میکنم ، آخه یه بار فقط یه دونه بلیط بهش دادم ، شاکی شد و گفت از شما بعیده !! (‌ مثل اینکه میدونست من چه آدم دستو دل بازیم ) منم از اون روز هر بار ۴ تا بلیط ( واسه ۴ نفر ) بهش میدم . منظور اینکه امروز مهمون من بودی   .

            

  نظرات ()
۲۸- فاجعه نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٢

Arge Bam

اینکه میگن فاصله ی خوشحالی و ناراحتی خیلی کم ، واقعا راست میگن . مثلا تو همین فاجعه ی بم یه سری شب حادثه تو عروسی پای بگو و بخند بودن ، ولی صبح واسه غم از دست دادن عزیزاشون گریه میکردن ( حالا چه ربطی به حرفایی که میخوام بزنم داره خودمم نمیدونم ) .

در اینکه ۲ تا پیغام رو خودِ خودت نوشتی شکی نیست ، معلومه دروغگوی خوبی نیستی ، از این به بعد سعی کن طبیعی تر دروغ بگی . ولی حالا چون شما میگی ما هم باور میکنیم ، اصلا از این به بعد واسه یکی از فامیلاتون می نویسم .

راستی الآن فهمیدم چرا اون ۳ خط بالایی رو نوشتم ، آخه دیدم این روزا همه از بم میگن ، گفتم بذار وبلاگ ما هم به روز باشه  . 

  نظرات ()
۲۷- دل به دل لوله کشی نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱۳ دی ۱۳۸٢

Pipe To Pipe

من تا همین چند دقیقه پیش فکر میکردم که این حرفارو واسه خودم می نویسم ، ولی الآن به خودم ایمان آوردم ، چون همیشه احساس خیلی ضعیفی بهم می گفت که شما حرفامو میخونین . اینکه میگن دل به دل لوله کشی ( یه چیزی تو همین مایه ها ) راست میگن ، حدودا ساعت ۱۴:۳۰ امروز بود که اومدم رو اینترنت و دیدم که یادداشت ۲۶ بازسازی نشده . چون یادداشت رو تو کامپیوتر ذخیره نکرده بودم ، مجبور شدم که دوباره بنویسم ، وقتی تموم شد حدودا ساعت ۱۵:۲۰ بود . دیگه حس اینکه به اینترنت وصل بشم رو نداشتم ( چون صبح از ساعت ۱۰ تا ۱۱:۳۰ تو دانشگاه امتحان داشتیم ، ظهر هم نخوابیده بودم ) . حدودا چند دقیقه پیش بود که اومدم رواینترنت که یادداشت رو بازسازی کنم ، که یهو دیدم ۲ تا پیام دارم !!!!!!

وقتی بازشون کردم ، داشتم از تعجب شاخ در میآوردم  . به هر حال مرصی که وبلاگ منو می خونین  ، همین که بدونم با در و دیوار حرف نمیزنم خودش خیلی خوبه . 

نظرمو که در مورد تابلوهاتون گفتم ، ولی به افتخار اینکه واسم پیغام فرستادین بازم میگم :

واقعا زیبا بود ، فقط یه مشکل اساسی داشت ، اونم اینکه من یه چند بار به این پیره مرد وسطی ِ سلام کردم ولی نامرد جوابمو نداد ، خلاصه حسابی ضایع شدم . از این به بعد یه جوری بکشین که بشه تشخیص داد که نقاشی  . 

  نظرات ()
۲۶- گالری نقاشی نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۸ دی ۱۳۸٢

Sign

 

بعد از ۳ هفته ی متوالی که به دلایل مختلف مجبور شده بودم کلاس گیتارمو نرم ، دیروز رفتم سر کلاس .  هنوز سه چهار دقیقه ای از کلاس نگذشته بود که استاد عمادی گفت‌ " یکی از هنرجوآم نمایشگاه نقاشی زده ،  امشب هم شب آخر نمایشگاس ، اگه نرم ناراحت میشه " . چون میدونستم که شما چه تابلوهای زیبایی خلق میکنین ، همون موقع احتمالشو دادم که ممکنه شما باشین ( با توجه به نمایشگاهایی که تو دانشگاه زده بودین ) . ولی واسه محکم کاری ، توی راه که داشتیم مییومدیم به طرف گالری فامیلیتون رو از استاد پرسیدم ، اونجا بود که مطمئن شدم خود خودتونین . 

ولی انصافا این نقاشی ها رو گذاشتی رو صورت خود سوژه ُ  کشیدیشون نه  ؟  ولی اگه این کارم میکردی بازم به این واقعی نمیشد . 

من همیشه وقتی میرم یه نمایشگاه نقاشی ، اینقدر از شخصِِِِ طراحِ نقاشی سئوال میکنم که احتمالا پشیمون میشه که چرا این نقاشی رو کشیده . یه نقاشی تمام احساس بوجود آورندشو به وضوح نشون میده و هر خط کوچیکش واسش یه خاطره ی بزرگ ، واسه همین هم هست که تابلوهاشونو مثل بچه هاشون دوست دارن .

بزرگترین سئوالی که تو همه ی این تابلو ها واسه ی من مشترک بود و نتونستم ( یعنی روم نشد ) که بپرسم این بود چرا همه ی سوژه هاتون از افراد مسن بود . اینو میدونم که شاید کشیدن چهره ی یه جوون چنان چنگی به دل نزنه یا اینکه صورت یه پیرمرد با کوله باری از تجربه چیزای بیشتری واسه گفتن داره ، ولی آیا علت دیگه ای داره  ؟

راستش خیلی واسم جالب بود که استاد عمادی یهویی سر کلاس من بخواد بیاد نمایشگاه شما . منم همون روز تو دانشگاه  تا ساعت ۱۷ امتحان داشتم ، یعنی راه به راه از دانشگاه اومدم کلاس گیتار ، واسه همین بود که قیافم از همیشه دربه داغون تر بود . 

  نظرات ()
۲۴- برخورد آخر ( شاید هم پنجم ) نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٢

اینکه میبینین با دو سه هفته تاخیر این قسمت رو مینویسم , مال اینه که این چند روزه اصلا حوصله ی درست و حسابی نداشتم . تو این مدت ( از ۱۴ آبان تا موقعی که اومدم از شما عذر خواهی کنم ) من به خیلی چیزا فکر کردم , حتی با چند نفر از دوستا و فامیلامون که خانوماشون از خودشون بزرگترن مشورت کردم .  بعضی از دلایلشون منطقی به نظر میرسید ولی بعضی دیگه اون طور که باید قانع کننده نبود . 

(این قسمت رو تو پرانتز داشته باشین : تقریبا یک هفته و نیم پیش پسر خالم ( علی ) که حدودا یک سالشه از این ویروسای بد جور سرماخوردگی که جدیدا اومده گرفت تا حدی که چهار روز  تو بیمارستان سعدی بستریش کردن . من تقریبا هر روز میرفتم بهش سر میزدم )

شب آخری که علی تو بیمارستان بستری بود , و من رفتم عیادتش , فقط خالم با علی تو بیمارستان بودن  ( شوهر خالم رفته بود مادر بزرگم رو بیاره بیمارستان ) . من داشتم با علی بازی میکردم ,  که یهو خالم ازم پرسید " حمید اگه یه سؤالی ازت بکنم راستشو بهم میگی  ؟" ( این خالم ۶ سال از من بزرگتره , که اتفاقا مدرکشون رو هم از دانشگاه خودمون گرفتن و من خیلی رو حرفاش حساب میکنم )

گفتم خواهش میکنم خاله, بفرمایین . گفت : " چی شده ؟ چرا اینقدر تو فکری ؟  "  . منم چون میدونستم به احتمال زیاد میتونه منو از این برزخ در بیاره , بهش گفتم من عاشق یکی شدم که ۲ سال از خودم بزرگتره , الآن هم نمیدونم چیکار کنم .

هنوز حرفام تموم نشده بود که خالم گفت : " این خانم دیدن داره " گفتم واسه چی ؟ گفت : " آخه تو اصلا تو این فازا نبودی  ببین چقدر حسن داشته که تو پسندیدیش " . گفتم بله  هر چی بیشتر آمارشو میگیرم بیشتر بهش علاقه مند میشم . 

خالم گفت : " میدونی روز اولی که میخواستم برم دانشگاه مامانم بهم چی گفت ؟   گفت نبینم یهو دست یکی از این جوجه فکلی های دانشگاه رو بگیری بیاری بگی عاشقش شدما , منم همون روز با خودم عهد کردم به هیچ عنوان توی دانشگاه به کسی رو ندم و خدارو شکر همونم شد . درسته که تو به قول مادر بزرگ جوجه فکلی نیستی ولی اون که اینو نمیدونه . این خانمی هم که شما انتخاب کردین , با این تعریفایی که ازش میکنی مطمئنا توی دانشگاه عاشق نمیشه . حالا فرض میکنیم که اونم از تو خوشش بیآد , تو که الآن نمیتونی ازدواج کنی که , حداقل باید درست تموم شده باشه , اینم میدونی که به محض اینکه یه دختر درسش تموم شد , دیگه بهونه ای واسه ازدواج نکردن نداره  . از طرف دیگه تو بعد از اینکه درست تموم شد میخوای بری پیش عموهات ( توی شیطان بزرگ ) نمیتونی به دختر مردم بگی که منتظر من باش من برمیگردم . پس بهتره که یکم بیشتر فکر کنی . " 

من که حرفای خالم به دلم نشسته بود حسابی ازش تشکر کردم و برگشتم خونه . خیلی رو حرفاش فکر کردم , دیدم کاملا منطقی راهنماییم کرده . این بود که پا روی احساسم گذاشتم و عقلم رو حاکم قرار دادم  و چون احساس میکردم که تو این مدت مزاحم شما شده بودم , اومدم ازتون عذرخواهی کردم که حداقل عذاب وژدان نداشته باشم . به عنوان آخرین حرفم میگم : 

(فکر نکنم دیگه کسی بتونه به اندازه ی من شما رو به خاطر خودتون دوست داشته باشه) 

  نظرات ()
۲۳- یه دیوونه ی به تمام معنا نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٢

Crazy Man

دیگه فکر کنم دارم دیوونه میشم ,  چپ میرم شما تو ذهنمین راست میآم شما تو فکرمین , می خوابم خواب شما رو میبینم , مثلا واسه تفریح از خونه میرم بیرون , همه رو شبیه شما میبینم   .

میخوام حرفای یادداشت ۲۲ رو تکمیل کنم , راستش من تازه فهمیدم که شما ۲ سال از من بزرگترین واسه همینه که یکم مخم داره شیرین میزنه , البته فکر نکنین از علاقم به شما درصدی کم شده ( که حتی بیشتر هم شده ) . فقط مسأله ی اصلی بعد از تصمیم شما خانواده ها هستند . به هر حال خونواده ها هم یه عمر واسه ما زحمت کشیدن , نمیشه که ناراضی باشن . البته مامانم که مخالفتی نکرد ولی تا حالا درباره ی شما با  بابام صحبت نکردم , نمیدونم نظرش چیه . ولی اینو میدونم که حرفشون از روی منطق وحساب شدس . حالا اگه میدونین میتونین منو از تو این مخمصه در بیارین لطفا زودتر یه کاری بکنین .

  نظرات ()
۲۲- آمار دقیق نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٢

Thinking

امروز یه آماری از شما بدستم رسید که باید خیلی دربارش فکر کنم تا بتونم با خودم کنار بیام .  یهو سوء تفاهم نشه , آمار بدی نیست , اگه تونستم با خودم کنار بیام حتما مینویسم چی آ  بوده . فقط یه چیزی بگم , اونم اینکه اگه تا امروز نیاز به مشورت کردن با شما رو نداشتم ( برای گرفتن تصمیم نهایی واسه خواستگاری ) , الآن جزو یکی از کارای اصلیم قرار گرفته . که این مشورت نیاز به فرصت زیاد واسه تبادل نظر داره  , چون پای  یک عمر زندگی در میون . به هر حال من تا هفته ی دیگه خبرش رو بهتون میدم .

  نظرات ()
۲۱- برخورد چهارم نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٢

یکشنبه، 11 آبان، 1382

Married Rings

دیدین گفتم احتمال هیچ چیز %100  نیست . مثل اینکه اون پیغام سر کاری بوده  .

سرکاری بوده یا نبوده  دیگه فرقی نمیکنه , چون دیگه میخوام حرفاموبزنم . همون طور که دقیقه ای ۲۰ بار داره پایین تصویر می نویسه ؛  من عاشق شما شدم ؛ منتها نمیخوام علاقم رو از راهای بچه گونه نشون بدم . اینم که میبینین هی دم و دقیقه مزاحمتون میشم واسه اینه که مطمئن نیستم تا چهار الی پنج سال دیگه که خواستم بیام خواستگاری  یک نفر دیگه خدای نکرده , زبونم لال , روم به دیوار , گوش شیطون کر , ...  عشقمو ازم نگرفته باشه . باید ببخشید اگه یکم  رک حرفامو زدم ولی این تمام چیزی بود که تو این مدت میخواستم بگم .

اگه خیالم از این موضوع راحت باشه مطمئن باشین تا یه ۴۵  سال دیگه اصلا منو نمیبینین  . البته تا دلتون بخواد فرصت واسه فکر کردن دارین . منم تو این مدت شمارو بی خبر از کارای روزانم نمیذارم . 

امشب وقتی گفتین بی خیال قضیه بشم , میخواستم از ته دل بخندم ولی دیگه جلو خودمو گرفتم ,  این حرف شما مثل اینه که بگن همه بی خیال آب خوردن بشن ( البته این مثال بیشتر با عقل جور در میآد تا حرفی که شما زدین ) .

   

        Of course,You arenot my friend,but you are my only real friend


Of course,You arenot my first imagination ,but you are my Paradise

      Of course,You don't need me ,but I feel you as my first requirement               

Of course,You weren't one of my body organs,but you are my second beating heart now

Of course,I can't see you ,but I can feel you asif we're in company

At the end                                                                                  Of course,I can't be the best man for you,but I can love you the most

 

 

  نظرات ()
۲۰- پیغام مشکوک نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٢

شنبه، 3 آبان، 1382

Dubtful Message

دیشب وقتی وارد وبلاگ شدم دیدم یه نفر تو قسمت ۱۹ پیغام گذاشته , سریع بازش کردم که ببینم چی نوشته !  از طرز نوشتنش فهمیدم که می خواسته تظاهر به لاتی بکنه , چون هیچوقت یه آدم خلاف یه همچین اسمی واسه خودش نمیذاره  , از طرف دیگه اینکه آدم هر چقدر هم که بیکار باشه ساعت ۲:۳۰ بعد از نصف شب بدون دلیل واسه وبلاگی پیغام نمیذاره  . البته من اول فکر کردم به خاطر تبلیغ  وبلاگ خودش بوده که این کارو کرده ( چون تا حالا خیلی از این موردا پیش اومده , که من همون موقع پیغامشونو از تو وبلاگ پاک کردم )  ولی وقتی روی آدرس  وبلاگ کلیک کردم , دیدم اصلا یک همچین وبلاگی وجود نداره  ( بیشتر مشکوک شدم ) این بود که سریع رفتم  یه E-mail واسش فرستادم که ببینم جریان از چه قراره ؟   امروز وقتی E-mail  خودمو چک کردم دیدم برگشت خورده , اینجا بود که فهمیدم یه کاسه ای زیر نیم کاسس .

احتمال % 99.5  این پیغام از طرف شماست . اون %0.5  باقی مونده هم مال اینه که احتمال هیچ چیز %100  نیست .  ولی به هر حال ممنون از اینکه روی منو زمین ننداختین , انشاء الله  جبران میکنم .

 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه