حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۴۱۴- چشم و نظر نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢

آقا به چشم و نظر اعتقاد دارین؟

من خودمو چشم کردم. تو پست قبلی اومدم تولد ۱۰ سالگی رو جشن گرفتم بعد یهویی اینهمه وقت رفتم پیدام نشد. خوب دیگه این طبیعی نیست نیشخند. اتفاقات خوبی تو این چند وقت افتاد که تیتروار براتون میگم.

سومین اپلیکیشنم حدودا ۳ ماه پیش اومد بیرون. اپلیکیشن مربوط به آژانس های مسافرتیه، میتونن باهاش پرواز، هتل و ماشین رزرو کنن.

وقتی پروژه ی این اپلیکیشن تموم شد منو گذاشتن تو یه گروه دیگه، یه تیم ۲۰ نفره هستیم که ۱۹ نفر تو کشور لهستان هستن، یه نفر هم منم که تو امریکا باهاشون همکاری میکنم. اپلیکیشن های قبلیم همه واسه ی اپل بود، این پروژه واسه ی اندروید دارم برنامه نویسی میکنم.

حدودا ۴ ماه پیش مدیرعامل این کمپانی خودمون عوض شد و خوب از اونجایی که استراتژی هاش با مدیر قبلی فرق میکرد، تصمیم به حدف یه سری از بخشهای کمپانی شد و سرمایه گذاری تو بخش های دیگه. خلاصه طوری شده بود که از دم درو میکردن، هر ماه یه سری رو اخراج میکردن ولی خدارو شکر تیرشون سمت ما نیومد لبخند.

محسن نامجو تو دانشگاهمون اومد یه کنسرت گذاشت، جاتون خالی رفتیم کلی خندیدیم. یه جور با حالی میخونه قیافه ش خنده دار میشه. بعضی وقتا اینقدر زور میزد که صورتش سرخ میشد نیشخند. رفتیم باهاش یه عکس دسته جمعی بگیریم یهو منو دید گفت تو چقدر شبیه آلپاچینو هستی!!! بهش گفتم گرفتی مارو؟ گفت نه به خدا من یکی از طرفدارای آلپاچینو هستم و تو خیلی شبیه اون هستی!

دقیقا هفته ی پیش همین موقع کنسرت گوگوش بود اینجا، جاتون خالی رفتیم خیلی خوش گذشت. ماشاالله بانو گوگوش صداش دست نخورده، چنان با صداش اوج میگرفت که فکر میکردی ۲۰ سالشه.

اوایل که اومده بودم اینجا مهمونی ها همه به مناسبت تولد بود بعد بچه ها جفت جفت شدن و از سال پیش مهمونی ها همه به مناسبت نامزدی شد. امسال همه ی مهمونی ها به ماسبت جشن عقد یا عروسی بود. فکر کنم سال دیگه مهمونی ها به مناسبت قدم نو رسیده باشه نیشخند. ولی کیف میده که هم فامیلای عروس باشی هم فامیلای داماد.

  نظرات ()
۴۰۲ - بیمارستان یا هتل! نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱

بابام از وقتی اومدیم اینجا شاید به جرات بتونم بگم به طور متوسط هفته ای دو بار میره دکتر واسه ی چک آپ قلب و بقیه ی چیزا، حالا بگذریم که با نامه و تلفن و ایمیل و اینجور چیزا وقتایی که نمیره دکتر هواشو دارن. میخوام از بیمارستانی واستون بگم که واسه ی یکی از عمل هاش بستریشون کردن.

صبح ساعت ۶ باید میرفتیم اونجا تا بابارو آماده کنن واسه ی عمل. علت عمل ،سوزوندن بخشی از قلب بود که زیادی کار میکرد و پالس اضافه میفرستاد و همین باعث میشد که ضربان اضافه تولید بشه و بعضی وقتا تا ۱۶۰ تپش در دقیقه برسه.

خوب صبح که رفتیم اونجا هم خواب آلود بودیم و هم استرس اینکه قراره چه اتفاقی بیافته رو داشتیم ولی وقتی خدارو شکر عمل تموم شد و بابا سالم اومد بیرون تازه چشممون به چیزای دیگه ی بیمارستان باز شد و تازه شروع کردیم به فهمیدن اینکه کجا اومدیم. من خودم به شخصه شروع کردم از طبقه ی اول به گشتن! اگه بخوام تو یک کلمه توصیف کنم این بیمارستان رو باید بگم "هتل"!

اینقدر این بیمارستان زیبا و دوست داشتنی بود و منظره های خوشگل داشت که اصلا دلت نمیخواست ازش بیای بیرون. در این حد که وقتی بابارو مرخص کردن ما تازه رفتیم آخرین طبقه که یه سری مبلمان داشت برای نشستن، اینقدر منظره ش قشنگ بود که یه نیم ساعتی همونجا نشستیم و عکس گرفتیم. در حالی که معمولا وقتی حرف از بیمارستان میاد همه به محض اینکه مرخص میشن دل تو دلشون نیست که از اون محیط خارج بشن ولی چنان محیط آروم و آرامش بخشی ساخته بودن که کاملا برعکس بود انگار اومده بودیم هتل و داشتیم لذت میبردیم لبخند.

  نظرات ()
۴۰۱- شیشه ی عینک نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱

من قبل از اینکه بیام امریکا رفتم یه چشم پزشکی که عینک بگیرم، یادم نیست جریانشو گفتم یا نه ولی خوب اینقدر بی همتی کره بودم واسه ی نرفتن به چشم پزشکی که وقتی خانم منشی ازم تست گرفت گفت عینک داری؟ گفتم نه! گفت یهویی چشمات اینطوری شد !!!! و اونجا بود که فهمیدم چشمام جدی جدی عینک میخواسته و پس از خریدن عینک تازه فهمیدم چقدر دنیا قشنگ بوده لبخند. من چشمام نزدیکو خوب میبینه ولی تو شب واسه ی رانندگی مسافت های دور رو بد میدیدم. شماره ی چشمام یکیش ۰/۷۵ اون یکیش فکر کنم ۱ شده. 

دردسرتون ندم ما عینک رو گرفتیم و اومدیم امریکا تا اینکه چند وقت پیش دیدم سیم فرم از زیر شیشه ی عینک در اومده و شیشه ش هم یه جورایی انگار تاب برداشته ، خلاصه بردمش تو یک عینک فروشی گفتم این درست بشو هست گفت نه، گفتم چقدر هزینه شه؟ گفت ۲۰۰ دلار فقط شیشه هاش.

والمارت یکی از بزرگترین خرده فروشی های سراسر امریکاست که هرچی بخوای توش میفروشن، حتی بانک هم داره و میتونی بری چکی چیزی داری نقد کنی، قیمتهاش هم تقریبا از همه جا کمتره. رفتم اونجا تو عینک فروشیش، یه دختر سیاه پوست قد بلند و خوش تیپ گفت: میتونم کمکتون کنم؟ گفتم میخواستم ببینم اگه بخواین شیشه های عینکمو عوض کنین چقدر میشه، گفت ۱۸۰ دلار تقریبا! بعد عینکمو بهش نشون دادم، گفت این سمیش از زیر در اومده بده تا برات درستش کنم، قبل از اینکه عینکو بهش بدم این سئوال حیاتی رو ازش پرسیدم ، گفتم "این شیشه ش خیلی تاب برداشته مطمئنی میتونی درستش کنی؟" گفت آره میتونم. عینکو گرفت و رفت.

بعد از حدودا یک دقیقه دیدم داره میخنده و میاد در حالی که یه تیکه شیشه ی عینک من تو یه دستشه و اون تیکه ش تو یه دست دیگه ش!!! منو میگی، میخواستم بگم ببند نیشتو ولی معادل مناسبی تو انگلیسی پیدا نکردم متاسفانه! اومد گفت متاسفم شیشه ی عینکتون شکست!!! گفتم متاسفی!!!!! تاسف تو به چه درد من میخوره من همون وقت ازت پرسیدم میتونی درست کنی یا نه که تو گفتی میتونی! گفت درسته ولی شیشه ی عینکتون مشکل داشت! گفتم من با تو صحبتی ندارم، برو بگو مدیرت بیاد، رفت تو اتاقی که اون پشت بود و بعد از چند دقیقه یه آقای کپل و قد کوتاه اومد و گفت چی شده؟ براش قضیه رو توضیح دادم، گفت شیشه ی عینک شما مشکل داشته و ما نمیتونیم کاری واسش بکنیم، گفتم اولا که هنوز میشد ازش استفاده کرد، دوما من به اون خانم گفتم که اگه نمیتونی دست نزن. دیدم شروع کرد دوباره بگه من واقعا متاسفم و از این حرفا! تو دلم گفتم واسه عمه ت متاسف باش که الآن میاد پیش چشمت! گفتم میخوام با مدیر والمارت صحبت کنم، گفت همین اطرافه الآن میرم صداش میکنم. 

بعد از پنج دقیقه دیدم با یه خانم خوش تیپ اومد در حالی که داشت هنوز براش توضیح میداد که چی شده! وقتی رسیدن به من، خانمه اول سلام علیک کرد و اولین سئوالی که پرسید این بود که "آیا وقتی میخواست عینک رو ببره که شیشه ش رو جا بندازه، بهتون گفت که این احتمال وجود داره که شیشه بشکنه؟" گفتم نه تنها اینو نگفت بلکه من بهش هشدار دادم که اگه مطمئن نیستی نکن این کارو! گفت خیلی ممنون، چند لحظه صبر کنید. بعد رفت سراغ آقا کپله ، یخورده باهاش صحبت کرد و دوباره دوتایی اومدن کنار من، آقا کپله گفت، درجه ی چشمتون رو بدید تا براتون شیشه هارو به صورت مجانی عوض کنم. گفتم آهان حالا شدی پسر خوب.

خلاصه یه ۱۸۰ دلاری تو این قضیه سود بردیم، لازم به ذکره که یه دونه شیشه هارو شکسته بود ولی هر جفتشو برام مجانی عوض کرد. شیشه هاش هم بردم چشم پزشکی که ببینم نکنه یه جنس بد انداخته باشه، که گفت نه شیشه های خوبیه و مشکلی نداره. راستش اگه مدیر والمارت هم کاری نمیکرد مطمئنن به پلیس زنگ میزدم و حقمو ازشون میگرفتم. خوبیه اینجا اینه که قانون قانونه، کسی نمیتونه دورش بزنه بالاخره به یکی که صدات برسه کمکت میکنه که حقتو بگیری.

  نظرات ()
۴۰۰- افق جدید نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱

میدونم که خیلی وقته که نیومدم اینجا ولی باور کنین تنبلی نبوده، جریان داشته، جریانشم از این قراره:

همونطور که تو یادداشت ۳۹۸ گفته بودم بیشتر دوستای دانشجوی دانشگاهیم تو مراسم اون دوستمون که فوت کرده بودن شرکت کردن و خوب بعد از مراسم فرصتی شد تا با بچه ها یه خوش و بشی بکنیم. در حین حرف زدن با یکی از دوستام بودم  و همینطور که حرف میزدیم چون رشته ش کامپیوتره بهش گفتم که واسه ی تزم احتیاج به یه نرافزاری دارم که باید سفارش بدم، اونم گفت برو خودت یاد بگیر خودت برنامه رو بنویس، گفتم چطوری؟ گفت یه پروفسور ایرانیه به اسم آقای دکتر مهران سهامی که تو دانشگاه استنفورد امریکا تدریس میکنه و ویدئوهای آموزشیش به صورت رایگان رو  سایت دانشگاه استنفورد گذاشتن.

وقتی اومدم خونه کنجکاو شدم ببینم این آقای سهامی چه شکلیه و چطوری درس میده که این دوستمونو جذب خودش کرده! در عین حال اینم بگم که با وجود اینکه رشته ی من صنایع هستش ولی به کارای کامپیوتری و مخصوصا برنامه نویسی خیلی علاقه دارم منتها هیچ وقت جور نشده بود که دنبال این حرفه برم.

خلاصه رفتم سر کامپیوتر و ویدئوی جلسه ی اول رو اجرا کردم! باورتون نمیشه اینقدر جذاب بود که انگار داشتم سریال لاست میدیدم، همینطور میخواستم ببینم قسمت بعدی چی میشه نیشخند. تو قسمت اول میگفت پیش نیاز این درس اینه که اگه از جلوی کامپیوتر رد شدین تشخیص بدین که کامپیوتر روشنه یا خاموشه نیشخند. خلاصه با کلی طرفند نکته های خیلی سخت رو میکرد تو کله ی بچه ها. زبان برنامه نویسی که یاد میده جاوا هستش که زبان آسونی نیست ولی خوب اینقدر قشنگ درس میده که آدم راحت یاد میگیره، البته علاقه هم میخواد. (لینک درس)

با اجازه تون هر ۲۸ تا ویدئو رو دیدم و همه ی تمرین هاشو انجام دادم و زبان برنامه نویسی جاوا رو یاد گرفتم. وقتی ویدئوها تموم شد رفتم سراغ بقیه ی درسها ببینم چه درسی رو باهاش حال میکنم که اونم ویدئوهاشو ببینم و یاد بگیرم. بین درسهایی که وجود داشت زبان برنامه نویسی برای گوشی های آیفون چشمم رو گرفت ( آدرس لینک). 

تو پرانتز اینو داشته باشید که خیلی وقت پیش یکی از دوستای خانوادگیمون بهم گفته بود که زبان برنامه نویسی برای گوشی های موبایل، رو به گسترشه و بازار کار خیلی خوبی داره، خلاصه با این زمینه رفتم شروع کردم به دیدن ویدئوها!

از اونجایی که آقای سهامی یه جورایی بدعادتمون کرده بود، این آقای استاد جدید زیاد به دلم ننشست چون انگار داشت چینی حرف میزد ، هیچی از حرفاشو نمیفهمیدم، منظورم انگلیسی حرف زدنش نیست منظورم اینه که درسش سخت بود. هرچقدر از سخت بودنش براتون بگم کمه، از هر روشی استفاده میکردم که درسو بفهمم ولی فایده نداشت. سه هفته گذشته بود و من هنوز جلسه ی دوم بودم و تو همون جلسه ی دومش کلی مشکل داشتم. شاید هر ویدئو رو ۵ تا ۶ بار میدیدم تا یه ذره یه چیزی بفهمم ولی بعضی وقتا ۵-۶ بار هم جواب نمیداد. ۳-۴ بار کلا تصمیم گرفتم که بی خیالش بشم و به خودم گفتم (( حمید این کار تو نیست)) ولی بازم صبح که میشد یه کرمی تو وجودم میگفت برو دنبالش. دفعه ی آخری که جدی جدی تصمیم گرفتم که بیخیالش بشم، ویدئو رو بستم و رفتم رو فیس بوک. یکی از دوستام یک ویدئو به اشتراک گذاشته بود که من اجراش کردم. ویدئو مربوط به یک مسابقه ی دوی صد متر میشد! وقتی مسابقه شروع شد یکی از دونده ها وسط راه پاش گرفت و نشست رو زمین ، اینقدر درد داشت که به سختی میتونست تکون بخوره، سرشو بلند کرد دید که دونده های دیگه دارن میدون ، بلند شد و شروع کرد با پای لنگ به سمت خط پایان یک پایی حرکت کردن، همون وقت پدرش اومد زیر کتفش رو گرفت و با هم به سمت خط پایان حرکت کردن تا اینکه به خط پایان رسیدن.

پایین ویدئو نوشته بود اون میدونست که مسابقه رو باخته ولی تا خط پایان همراه با پدرش رفت که مسابقه رو نیمه تموم نذاره! این ویدئو چنان تاثیری روی من گذاشت که دیگه اصلا قید ادامه ی کارو زدن از ذهنم بیرون رفت! به خودم گفتم ((حمید فوقش اینه که این زبانو نمیفهمی و چیزی یاد نمیگیری ولی تو باید تا خط پایان بری )). من تصمیم گرفتم و تمام ویدئوهارو دیدم .

الآن که دارم این متن رو مینویسم دو روزه از تایید شدن اولین اپلیکیشنم که برای آیفون طراحی کردم میگذره و من خدارو شکر میکنم که با نشانه هایی که جلوی پام گذاشت منو به سمتی هدایت کرد که میتونم بگم افق جدیدی در زندگیم ایجاد شده. 

بعد از ۴ ماه تلاش وقتی دیگه تقریبا برنامه نویسی به زبان Objective - C که مختص به محصولات اپل میشه رو یاد گرفته بودم رفتم پیش استادم که در مورد تزم باهاش صحبت کنم که بهم گفت تابستون چطور گذشت؟ گفتم تو این فرصت زبان برنامه نویسی برای گوشی های آیفون رو یاد گرفتم! داشت از تعجب شاخ در میاورد ، بهم گفت اگه یک اپلیکیشنه برام طراحی کنی ۵۰۰ دلار بهت میدم! گفتم خوشحال میشم بتونیم تو این زمینه با هم همکاری کنیم و طراحی رو شروع کردم و خدارو شکر  الان تو فروشگاه اپل هستش و میتونین ببینیتش ( آدرس اپلیکیشن ).

الآن دارم رو اپلیکیشن بعدی که بهم سفارش داده کار میکنم ، اونم ایشالا تو همین یک هفته ی آینده آماده میشه و میره توی اپل استور. خدارو شکر میکنم که بهم صبر داد تا بتونم این مراحل رو طی کنم و الآن خبر خوبشو به شما دوستای خوبم بدم!

پ.ن: اگه توی اپل استور اسم منو جستجو کنین اپلیکیشن رو براتون میاره ، کلمه ی کلیدی برای جستجو : hamidgh

  نظرات ()
۳۹۸- از همه جا از همه رنگ نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

یه چیزایی تو این چند وقت تجربه کردم که نمیدونم از کدوم شروع کنم واسه تعریف کردن! ترجیح میدم به ترتیبه زمان اتفاق تعریف کنم. اگه متن طولانی شد به بزرگواری خودتون ببخشید، ایشالا که جبران این چند وقت که نبودم بشه.

حدودا یکسال پیش پدرم با یه آقای ایرانی به خاطر مسائل کاری اینجا دوست شدند و بعد از یه مدتی این روابط خانوادگی شد و بابا مامان با این خانواده بیشتر در ارتباط بودن تا اینکه فهمیدیم که بچه هاشون تو دانشگاه ما هستن و با من دوست بودن و ما در جریان نبودیم. خلاصه این رفت و آمدهای بابا مامان ادامه داشت تا اینکه یه روز اومدن گفتن آقای فلانی رفته دکتر بهش گفتن که سرطان داری! از اون موقع دیگه بابا مامان ما ول کن این خانواده نبودن و یه جورایی تنهاشون نذاشتن چون اینجا با هیچکس به جز ما و یه خانواده ی دیگه در ارتباط نبودن. این نکته رو من بگم که اینجا تا دلتون بخواد خانواده ی ایرانی هست ، اینقدر زیادن که اگه هر هفته هرکدوم مهمونی بگیرن ، هیچ وقت تو یکسال دو بار یه جا مهمونی نمیرین ولی دلیل اینکه این خانواده با کسی رفت و آمد نداشتن رو من هنوزم نفهمیدم. این قضیه ادامه داشت تا اینکه ایشون حالشون خیلی بد شد و یه جورایی دکترا قطع امید کردن و گفتن که وقت زیادی نداره ولی خوشبختانه اینقدر روحیه شون بالا بود که بچه هارو آماده کرده بودن و خیلی بهشون روحیه میداد تا اینکه متاسفانه ایشون فوت کردند. از اونجایی که میدونستم هیچ کس رو اینجا ندارن وقتی این خبرو شنیدم با مامان رفتیم خونشون. بابا رو نبردیم چون بابا خودش ناراحتی قلبی داره گفتم خدای نکرده حالش بد میشه. وقتی رفتیم فقط ۴ نفر اونجا بودن که تازه ۲ نفرشونم این خانواده رو نمیشناختن و فقط به خاطر حس همدردی اومده بودن ( البته با جنازه میشد ۵ نفر ). زنگ زدیم به مرکز کفن و دفن مسلمونا و گفتیم بی زحمت یه دو تا نیرو بفرستین که اینجا یه مرده داریم. بعد از حدودا ۲-۳ ساعت یکی اومد دم خونه با تریپ طالبان، ریش تا زیر سینه هاش یه لباس مثل پاکستانیا پوشیده بود، از اینا که شلوارش پاچه هاش با زمین قهره و تا نزدیکای زانوشه. خدائیش یه لحظه فکر کردم عزرائیل اومده. بعد از کلی تلفن و هماهنگی بالاخره شروع کرد به پیچیدن جنازه. همینطور که میپیچیدش من داشتم با خودم فکر میکردم که این با این هیکلش عمرا نمیتونه این جنازه رو ببره بعد گقتم خوب تو این آمریکا با این همه پیشرفت مطمئنن الآن میره یه وسیله ای دستگاهی رباطی چیزی میاره که این سه طبقه رو بره پایین. کارش که تموم شد یه نگاه اطرافش کرد دید تنها مردی که اونجاست من هستم، گفت ممکنه کمک کنی؟

اونجا بود که گفتم خاک بر سر امریکا با این عقب افتاده گیش! خلاصه رفتم سر جنازه رو گرفتم و راه افتادیم. اول من سر جنازه رو گرفتم و خوب مشکلی نبود ولی یک طبقه که رقتیم پایین یهو وسط پله ها این یارو عزراییله یه چیزی به عربی گفت و ته جنازه رو گذاشت رو زمین و اومد جایی که من ایستاده بودم و گفت تو برو تهشو بگیر! منم ساده و بدبختانه رفتم تهشو گرفتم. آقا چشمتون روز بد نبینه ، چون پایین جنازه رو گرفته بودم ، هر لحظه احساس میکردم الآنه که جنازه از تو برانکارد بیاد تو حلقم. خلاصه تو دلم یه چندتا ناسزا به عربی بهش گفتم و به هر ترتیبی بود جنازه رو تا تو ماشین رسوندیم. خلاصه تو زندگیمون مرده کشی نکرده بودیم که به این افتخار هم نائل شدیم. فقط این نکته رو متذکر بشم که برای مراسم خاکسپاری و هفته، بچه های دانشگاه و خانواده هایی که میشناختیم این خانواده رو تنها نذاشتن و یه جمعیتی حدودا ۸۰-۹۰ نفر جمع شدن و مراسم خیلی آبرومندانه برگذار شد.

نزدیکای عید بود که بهمون خبر دادن که عموم تو ایران حالشون بد شده! هر شب زنگ میزدیم و خبر میگرفتیم ولی متاسفانه هر روز بدتر و بدتر میشدند تا اینکه عموهام و پدرم که اینجا بودن تصمیم گرفتن که برن ایران. بابا اینا تو هواپیما بودن که به ما خبر دادن عموم فوت کردن! ایشالا هیچوقت تجربه ش نکنین، خیلی لحظات سختی رو پشت سر گذاشتیم. دوست ندارم زیاد وارد این قضیه بشم چون هربار که یادم میافته واقعا حالم بد میشه.

امتحانای بنده همین امروز به اتمام رسید و تابستون رسما از امروز شروع شد. اگه خدا بخواد آخرین امتحانای دوره ی کارشناسی ارشدم بود و فقط طزم مونده که ایشالا ترم دیگه شروع به کار میکنم. چند روز پیش بود که از طرف دانشگاه یک ایمیل گرفتم که به زبون خودمون حاوی این بود که شما به عنوان مهندس نخبه در رشته ی مهندسی صنایع انتخاب شدین و باید در جشنی که به همین مناسبت گرفته شده شرکت کنین. اولش فکر کردم الکیه بعد رفتم از یکی از دوستام که داره دکترای صنایع میخونه پرسیدم گفت این خیلی چیزه خوبیه و حتما برو. جشن تقریبا مثل جشنای فارغ التحصیلی بود با این تفاوت که ما لباس مخصوص نداشتیم ولی اون کسایی که مراسم رو اجرا میکردن لباسای مخصوص داشتن. حدودا ۱۴-۱۵ نفر بودیم که به ترتیب چیدندمون و رفتیم وارد سالن شدیم. شخصی که قیافه ش رو مثل قاضی های دادگاه درست کرده بودن شروع کرد به صحبت و تاریخچه ی این جشن و اینکه پایه گذاراش کیا بودن، بعد گفت بلندشید بایستید و دست راستتون ببرید بالا و هرچی من میگم تکرار کنید. بعد یه قسمی خوردیم که هرچی فکر میکنم دقیقش یادم نمیاد ولی یه چیزی تو مایه های مهندس صنایع وفادار به سیستمی باشیم که بقیه ی مهندسای صنایع رو کمک میکنن. بعد یکی یکی رفتیم تو کتابی که اسممون نوشته شده بود امضا کردیم و اسممون رو با دست خط خودمون نوشتیم. اون آخر هم بهمون یه کلید طلا دادن که به سینه وصل میشه و نماد عضویت در این مجموعه هستش. همینطور مدرکی که نشون میده به عنوان مهندس صنایع ممتاز شناخته شدیم!

ما که تو این پست از هر دری حرف زدیم پس اجازه بدین از خفن ترین صحنه ی زندگیم هم براتون بگم که یکم از اون حال و هوای مرده و اینجور چیزا بیاین بیرون. قبلش بگم که این قسمت یکم مورد داره لطفا بچه های زیر سن قانونی نخونن. راستش مامان و بابا رفته بودن بیرون و چون کارشون طول میکشید به من زنگ زدن گفتن برو آتیشو روشن کن تا ما بیایم کبابو بذاریم رو آتیش! ما هم مثل بچه های خوب رفتیم رو بالکن تا باربیکیو یا همون منقل خودمونو آماده کنیم. خوب مثل همیشه دوستان عزیز و گرامی کنار استخر داشتن آفتاب میگرفتن که یهو دیدم سه تا از دخترا اومدن به سمت درب ورودی استخر جایی که شمشاد کاشتن و اومدن پشت شمشاد ها. حالا پشت شمشاد ها دقیقا میشه سمت خونه ی ما و فاصله ی ما هم تا شمشاد ها یه چیزی حدودا ۱۵ الی ۲۰ متره. منم کنجکاو شدم ببینم میخوان چیکار کنن که یهو دیدم سه تاییشون با هم همون دو تیکه ای هم که پوشیده بودن، درآوردن!!! حالا نمیدونم جریان شرط بندی بود، مست کرده بودن یا اینکه دیوونه شده بودن چون این کار جرمه و پلیس با دستبند میبره. خلاصه من دچار افسردگی روحی شدم از اون موقع و احتیاج به دلداری دارم، لطفا دلداری یادتون نره.

به عنوان آخرین پاراگراف میخواستم بگم صدای آبی ها و قرمزا رو نمیشنوم!!! پیشاپیش قهرمانی سپاهان رو تبریک میگم و امیدوارم یه تیم تو لیگ برتر پیدا بشه که در حد سپاهان باشه! خسته شدیم از بس قهرمان شدیم و حریف نبود، اینطوری حال نمیده نیشخند

پ.ن: از دوستای عزیزم که لطف کردن تو این مدت اینجارو تنها نذاشتن متشکرم و دست گلشون رو به گرمی می فشارم، راستش نخواستم تو زمانی که به خاطر از دست دادن عموم عزادار بودم آپدیت کنم ، چون هرکس به اندازه ی کافی تو زندگیش مشکلات داره و دوست ندارم تازه وقتی میاد اینجا یه مطلب غم انگیز بخونه، این بود که ترجیح دادم یکم از اون حال و هوا در بیام بعد آپدیت کنم

  نظرات ()
۳۹۷- آشغال ۱۰۰۰ دلاری نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠

این آب و هوای تگزاس اصلا هیچی روش ننوشته! باورتون نمیشه مثلا همین چند روز پیش نزدیکای ظهر هوا آفتابی بود با ۱۵ درجه سانتیگراد بالای صفر، شبش من تو خونه داشتم رو اینترنت میچرخیدم که دیدم دوستای دانشگام رو فیس بوک پست گذاشتن که ((برررررررررف)) اول فکر کردم دارن مسخره بازی در میارن، بعد دیدم ممکنه تکی تکی مسخره بازی در بیارن ولی هیچ وقت دسته جمعی اونم رو فیس بوک مسخره بازی در نمیارن، این بود که رفتم یه نگاه به بیرون کردم دیدم بله برررررررف! یا مثلا زمستون پارسال یه روز ظهرش ما کولر روشن کردیم، شبش بخاری نیشخند.

همه ی اینارو گفتم که توجیه کنم که چرا سرما خورده بودم! بله سرما خوردم ولی خدارو شکر خیلی شدید نبود. ماجرا از اونجایی شروع شد که بابام میخواست منو برسونه دانشگاه، سوار ماشین شدیم و طبق معمول بابا کنار مخزن زباله نگه داشت تا ... چیه انتظار دارین بگم تا خودم بپرم تو مخزن!!! نخیر ... تا آشغالامونو بندازیم توش. چون آشغالا طرف من بود ، من شیشه رو باز کردم و مخزن رو نشونه گرفتم و انداختم توش ولی متاسفانه یه بطری پلاستیکی شیر که همراه با اون پرت کردم نیافتاد تو مخزن. از اونجایی که سرما خورده بودم، این بی فرهنگی رو به جون خریدم و پیاده نشدم که برش دارم. بابا راه افتاد و مشغول حرف زدن شدیم ، حدودا یه ۱۰۰ متری دور نشده بودیم که دیدیم صدای آژیر میاد!!! یه نگاه به پشت کردیم دیدم به به آقا پلیسه!

بابا نگه داشت، پلیسه اومد کنار شیشه به بابام گفت به بغل دستیت بگو کارت شناساییشو بده! منم گواهی نامه مو دادم بهش. برد تو ماشین خودش بعد از چند دقیقه اومد گفت، میری بطری که انداختی رو برداری یا ۱۰۰۰ دلار جریمه ت کنم؟ با خودم گفتم: معلومه که میرم عزیزم اصلا هر چی بطری تو شهر هست واست جمع میکنم فقط اسم هزار دلارو نیار که قلبم ضعیفه تازه اونم دلاره ۱۹۰۰ تومن نیشخند. چنان احساس بدی بهم دست داده بود به خاطر کاری که کردم، آخه جدا من عادت ندارم آشغال تو خیابون بریزم چه برسه تو محوطه ی محل زندگیمون. ولی به خاطر این سرما خوردگی لعنتی یه همچین کار زشتی کردم. خلاصه نادم و پشیمان شدم.

نکته ی اخلاقی: آزادی نداریم اینجا، یه آشغال نمیشه انداخت بیرون نیشخند

  نظرات ()
۳۹۶- آستین نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠

خوب حق بدین دیگه، بعد از اینهمه درس و کار و استرس یه مسافرت میچسبید. جاتون خالی رفتیم شهری به اسم آستین که پایتخت تگزاس محسوب میشه و کلی دانشجو داره. اونجا یه رودخونه پیدا کردم که با زاینده رود مو نمیزد، خلاصه عاشقش شدم و اگه خدا بخواد قراره سفارش بدم یه ۳۳ پل و پل خواجو روش بزنن. شهری که ما توش هستیم همونطور که قبلا گفتم کله گنده های کمپانی تویوتا به شهرداری کلی پول دادن که وسایل نقلیه ی عمومی توش نسازن تا هرکس مجبور باشه یه ماشین داشته باشه. به همین دلیل شما خیلی دیر عابر پیاده میبینین. ولی تو شهر آستین اینطور نیست و من از دیدن اونهمه عابر پیاده ذوق زده شده بودم، آخه ما ایرانیا عادت داریم وقتی میریم تو خیابون کلی آدم بیبینیم که پیاده از سر و کول خیابونا بالا میرن، خلاصه اونجا یادی از خیابونای شلوغ ایران کردیم. البته ما برای تحویل سال نوی میلادی رفته بودیم اونجا و خیلی خیلی پر هیجان تر از اوقات معمولی بود. یکی از زیباترین خیابوناشونو بسته بودن و فقط عابرین پیاده حق داشتن از توش حرکت کنن. همه لباسای نو پوشیده بودن و با کلی انرژی اومده بودن که سال نو رو جشن بگیرن. ما ساعت ۸ شب رفتیم نزدیک همون زاینده روده و اونجا یک سن گذاشته بودن و خواننده ها یکی پس از دیگری میومدن میخوندن. ساعت ۱۰ شب که شد من احساس کردم که ۲۲ بهمن شده چون آتیش بازی شروع شد با همون شور و هیجان نیشخند.نزدیکای ساعت ۱۱ شب که شد راه افتادیم به طرف همون خیابونه که بسته بودن تا لحظه ی تحویل سال رو اونجا باشیم. انواع و اقسام چهره ها و تیپ های مختلف رو تو این مسیر دیدیم، هرکس واسه خودش یه کاری میکرد، مثلا یه سری با این هلاهو ها حرکات آکروباتیک انجام میدادن، یه سری دیگه دسته جمعی میرخصیدن. همونطور که میدونین ساعت ۱۲ لحظه ی تحویل سالشونه و مثل ما نیست که هر سال یه ساعتی سال تحویل بشه. حدودا یک ربع مونده به تحویل سال بود که دیدیم همه روبروی درب یکی از بارها جمع شدن و منتظرن ما هم مثل اونا منتظر موندیم، خیابون پر از جمعیت بود، به زور میشد از لابلای آدما حرکت کرد. من و دوستام هم حدودا ۲۰ نفری میشدیم که کنار هم ایستاده بودیم و منتظر تحویل سال. تا اینکه ملت شمارش معکوس رو شروع کردن ... ۱۰  ۹  ۸  ۷  ... ۳ ۲ ۱ بووووووووووم......

یهویی همه جا پر از کاغذهای کوچیک رنگی شد و همینطور یک نوع برف شادی خاص. همه در حال هیاهو و خوشحالی بودن که من شروع کردم تولد تولد رو خوندن، بچه هام شروع کردن به همراهی کردن!!! این امریکایی های اطراف نگاه میکردن با تعجب ، احتمالا میگفتن این آهنگو تو فرهنگمون نداشتیم نیشخند. خلاصه سال که تحویل شد ملت کم کم متفرق شدن تو کلاب ها و بارهای خیابون. از همه جا صدای آهنگ میومد، منم به شدت (گلاب به روتون) احتیاج به سرویس بهداشتی داشتم و در به در دنبال یه رستورانی چیزی میگشتم که این رنگ زرد رو از جلوی چشمام دور کنم. خلاصه درب یه بار رسیدم دیدم آقایی که دمش ایستاده به نظر مهربون میاد، بهش گفتم آقا من به شدت احتیاج به دستشویی دارم، گفت نمیشه اینجا برید دستشویی! بعد از چند ثانیه زد زیر خنده و گفت شوخی کردم، سال نوتون مبارک، بفرمایید داخل. من قبلن کلاب رفته بودم ولی وقتی وارد شدم انگار با بقیه ی کلابایی که رفته بودم فرق میکرد، انگار همه زیادی مست کرده بودن و نمیدونستن دارن چیکار میکنن. منم که خودتون میدونین پسر سر به زیر، سرمو انداختم پایین و رفتم به سمت دستشویی، آقا صحنه ای که تو دستشویی دیدم باور نکردنی بود ناراحت. دو تا غمری عاشق افتاده بودن به جون هم تعجب. خلا صه بگذریم که ما با چه استرسی از سرویس بهداشتی استفاده کردیم. اون شب تا ۲ نصفه شب اونجا بودیم (البته نه تو اون کلاب که توش بی ناموسی بود نیشخند). به دلیل اینکه مسیر کلاب تا ماشین طولانی بود و هوا هم کمی تا قسمتی سرد بود بنده یه جورایی احساس سرماخوردگی کردم ( اینو داشته باشین تا اینجا).

و اما عکسهای سفر:

اول از طبیعت شروع میکنیم: ۱ و ۲ و ۳ و ۴ و ۵

اینم ساختمان مجلس و کوچیک شده ی مجسمه ی آزادی: ۱ و ۲

اونوقت که میگم اونجا خود اصفهان بود باورتون نمیشه، اینم کالسکه های میدون نقش جهان و زاینده رود: ۱ و ۲ و ۳

اینم لحظه ی تحویل سال: ۱

ایرانیه و کبابش: ۱

و اما برمیگردیم به اونجا که گفتم: "تا اینجارو داشته باشین". بنده همونجا یه سرمای خفیفی خوردم و تو مسیر برگشت از یکی از بچه ها قرص خواستم اونم گفت که از ایران یه سری قرصه آورده به اسم استاپ کولد. منم دیدم انگار چیزه بدی نیست خلاصه گرفتم خوردم. نشستیم تو ماشینه یکی از بچه های با حال، اونم صدای ضبطش تا ته بالا، منم صندلی عقب نشسته بودم و اسپیکر کاملا تو حلقم بود. ۴ نفر تو ماشین بودیم و همه گی در حال دست زدن بودیم، باورتون نمیشه، نمیدونم تو اون قرصا چی بود که من در حال دست زدن خوابم میبرد ، دستام میافتاد ، سرم که میخواست بیافته از خواب میپریدم! دوباره شروع میکردم دست زدن، دوباره خوابم میگرفت ، دستام میافتاد. دیگه عینک دودیمو گذاشتم که حداقل بچه ها چشمامو نبینن بگن این یه چیز کشیده ، آخه تو اون سر و صدا و در حال دست زدن آدم خوابش ببره خیلی جالبه. خلاصه دیگه بیخیال دست زدن شدم و تو همون سر و صدا به خواب عمیقی فرو رفتم و تا مقصد خواب بودم.

پ.ن: باید بگم سرماخوردگی بنده تا حدود خیلی زیادی بهبود پیدا کرده و اون قرصا رو هم به سرعت ریختم دور، توصیه میکنم شما هم نخرین نیشخند

  نظرات ()
۳۹۵- ادامه ی روند کنسرت ها نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠

بالاخره این ترم هم تموم شد و ما تونستیم با خیال راحت و بدون عذاب وجدان برسیم خدمت دوستان عزیزمون. از راه دور دست همه ی دوستانی که لطف کردن و در نبوده من اومدن و کامنت گذاشتن رو به گرمی میفشارم بعد بغلشون میکنم کلی میبوسم نیشخند.

اول از همه من از بازتاب سرنگونی هواپیمای شیطان بزرگ توسط ایران براتون بگم و اونم اینکه الان تقریبا تو هر برنامه ی طنزی که از تلویزیونای امریکا پخش میشه، همشون امریکارو مسخره میکنن و یه جورایی نمک به زخم خودشون میپاشن که چرا اینطوری شد نیشخند. ما هم اینجا واسه همکلاسیامون کلاس میذاریم میگیم ببینین ایران چه چیزه باجالیه مژه، البته یه تعداد اندکیشون خر نمیشن و میگن پس واسه چی تشریفتو آوردی اینجا داری درس میخونی اگه چیزه با حالیه، منم خودمو میزنم به کوچه علی چپ و میندازم گردن مامان بابا و فامیل و میگم اونا مهاجرت کردن دیگه ما هم اومدیم خنثی.

و اما از بحث هواپیما که بیایم بیرون میرسیم به یکی از آرزوهای متوسط هنریم  که همین سه هفته ی پیش برآورده شد و اونم چیزی نبود به جز دیدن همشهریمون از نزدیک و گوش دادن به صدای تکرار نشدنیش. درست حدس زدین "معین". من که به شخصه عاشق بودم ولی دیگه بدجور معتادش شدم، واقعا صداش حرف نداشت. یه توفیق اجباری هم نصیبمون شد و اونم اینکه کنسرت جناب معین با کامران و هومن بود، من حقیقتش به خاطر اونا نرفتم ولی از انرژی که داشتن و هیجانی که به جمعیت میدادن خیلی خوشم اومد، جدا شور در صحنه بودن نیشخند. حدودا ۱۶۰۰ نفر جمعیت اومده بود و بلیطا مثل کنسرت داریوش ۶۰ ، ۸۰ و ۱۰۰ دلاری بود ما هم که دانشجو و مستحق ۶۰ دلاری خریده بودیم ولی ایرانی بازی در آوردم و به طور نا محسوس رفتم رو صندلی ۱۰۰ دلاریا، دقیقا من اینجا بودم معین تو حلقم بود نیشخند. اینم فیلمش. نمیشه اصفهانی باشی، کنسرت معین بری و از معین نخوای که آهنگ اصفهانشو نخونه، اینم آهنگ اصفهان. البته این آهنگ اصفهان رو از قسمت ۶۰ دلاریا گرفتم.

پ.ن: ایشالا تو این یکماه بین دو ترم بیشتر در خدمتتون هستم و تلافی این چند وقت رو در میارم

  نظرات ()
۳۹۴- تولد با دوستای جدید نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠

من خودم شرمنده م که اینقدر طولانی شد، روم سیاه ناراحتولی باور کنین جدی خیلی سرم شلوغه !!!

اول از همه اینکه ثبت نام لاتاری چند وقتیه شروع شده ، هرکس که سئوالی داره لطفا برام ایمیل کنه تا جوابشو بدم، البته قبلش پست مربوط به لاتاری رو از اینجا بخونید، اگر باز هم سئوالی داشتید در خدمتتون هستم.

موضوع مهم دیگه ای که منو اینجا کشوند، تولدم بود لبخند تولدم مبارک ، باز ۲۲ مهر شد و من به دنیا اومدم . اصلا باورتون میشه که من یکساله از ایران اومدم ببرون!!! همین دیروز بود که اومدم نوشتم تولدی دیگر، چشم به هم زدیم یکسال شد، میبینین به چه سرعتی گذشت !!! امسال تصمیم گرفتم تولدمو با دوستای جدیدم جشن بگیرم، جاتون خالی خیلی خوش گذشت، البته آدم دستشو تا ته بکنه تو عسل بذاره دهن رفیق آخرش گاز میگیره. آقا ما فقط تو فیلما دیده بودیم که کیک میزنن تو صورت صاحب مجلس، ولی امسال به عینه دیدیم ناراحت. با کمال پررویی کیک رو زدن تو صورتمونو کلی هم خندیدن، البته منم خندیدم چون راه دیگه ای نداشتم ، به خاطر اینکه ۳۵ نفر آدم بودن و من قدرت مقاومت نداشتم. چندتا از عکساشو میذارم اینجا که شما هم ببینید( ۱ و ۲ و ۳ ). عکس دوم مربوط به لحظه ایه که کیک رو بچه ها داشتن روی صورت بنده قرار میدادن نیشخند.

راستی حدودا چند هفته پیش رفتیم کنسرت داریوش و فرامرز اصلانی، ۶۰ دلار پول بلیط دادیم ، به اندازه ی ۵۰ دلارشو خودمون خوندیمنیشخند، میگین نه ، خودتون ببینید قضاوت کنین، اینم لینکش ( نیاین بگین اصفهانی ) نیشخند.

  نظرات ()
۳۹۱- عروسی به شیوه ی اینور آبیا نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠

آقا جاتون خالی پریشب رفتیم عروسی ، آخه گویا اینجا هم عروسیاشونو نیمه ی شعبان میگیرن نیشخند. مراسم تو یک هتل بود ، وقتی وارد هتل شدیم ، روی یک میز پر از کارت بود و روی هر کارت اسم تمام خانواده ها با شماره ی میزشون نوشته شده بود. به خاطر اینکه عروس امریکایی بود ، مراسم به شیوه ی مسیحیا برگزار شد. وقتی وارد سالن شدیم ، صندلی ها مثل کلیسا چیده شده بود. وقتی همه ی مهمونا اومدن و نشستن ، اول پدر و مادر عروس اومدن و رفتن بالای جایگاه ایستادن بعد پدر و مادر داماد ، بعد ۴ تا دختر بچه ی کوچولو و خوشگل با لباس عروس اومدن و آخر سر هم ساقدوش های عروس و داماد که ۴ تا پسر بودن ۴ تا دختر جفت جفت اومدن و خودشونو به جایگاه رسوندن. خلاصه بعد از اینکه کشیشه کلی متن خوند به عروس گفت با داماد ازدواج میکنی ؟ عروس هم مثل بچه ی آدم همون دفعه ی اول گفت بله ! هیچکس هم واسش دست نزد و هورا نکشید ، چون اینجا احتمالا همه فهمیدن که داماد خوب دیر گیر میآد و عروس باید از خداشم باشه که بله میگه نیشخند.

به قول خودمون مراسم عقد که تموم شد عروس و داماد و بقیه ی مهمونا به همون ترتیبی که اومده بودن به همون ترتیب هم رفتن بیرون. بیرون از سالن چندتا میز بود که روش خوراکی و میوه و اینجور چیزا بود ، البته بدون صندلی ( نمیدونم چرا اینقدر رو این صندلی حساس شدم ناراحت ). حدودا یک ساعتی خوردیم و صحبت کردیم و دخترای امریکایی رو به اسلام هدایت کردیم . بعد دربهای سالن کناری باز شد و ما تازه شماره میزمون رو پیدا کردیم وخدارو شکر به اندازه ی کافی صندلی بود نیشخند. ارکستر در حال امتحان کردن سازشون بودن و همه منتظر بودن که عروس و داماد از در بیان تو. ولی قبل از اینکه اونا بیان تو دیدم یه آقایی اومد تو و داره میره به طرف گروه ارکستر ، مسیرش طوری بود که باید از کنار میز ما رد میشد ، یکم نگاش کردم دیدم چقدر چهره ش آشناست ، یخورده فکر کردم یهویی مغزم جرقه زد ! اگه گفتین کی بود ؟؟ آقا کیا از گروه BOYZ یا بچه های ایران. از اونجایی که من همیشه و همه جا دوستان وبلاگیم رو شریک لحظه به لحظه ی زندگیم کردم ، یه تیکه فیلم کوتاه واستون میذارم که رقصشو شما هم ببینین.

فایل اصلی ( با حجم ۸۸ مگابایت ) کیفیت عالی

فایل فشرده شده ( با حجم ۱۱ مگابایت ) کیفیت متوسط

فایل مخصوص موبایل ( با حجم ۱ مگابایت ) کیفیت ضعیف

قبل از اینکه کیک رو ببرن ، پدر داماد و پدر عروس پشت میکروفن از همه تشکر کردن و بعد میکروفن رو دادن دست دوست صمیمی داماد. اونم اینطوری شروع کرد: دوست خوبم ازم خواسته بود که تو عروسیش یه سخنرانی داشته باشم، میخوام از آشنایی دیوید ( داماد ) و آلیسا ( عروس ) واستون بگم. دیوید هر وقت با یه دختر دوست میشد ، اولین جمله ای که میومد واسم میگفت این بود : "پسر عجب باسنی داشت" ولی یه روز اومد گفت که با یک دختر دوست شدم که خیلی مهربونه و خیلی دوستش دارم. اونجا بود که فهمیدم یه تفاوتی بین آلیسا و بقیه ی دخترایی که دیوید باشون دوست بوده هست و این رابطه هرروز جدی تر و جدی تر میشد تا اینکه امشب ما اینجا همه دور هم جمع شدیم و عروسی بهترین دوستم رو جشن گرفتیم ، بهشون تبریک میگم و امیدوارم خوشبخت بشن.

این متن کاملا بدون شرح بود و من بی تقصیرم اگه کلمات رکیک توش به کار رفته بود ، من فقط نقل قول کردم خنثی

پ.ن:وسط فیلم میخواستم بگم "بچه های ایرانه" منتها نمیدونم چرا میگم "اینجا ایرانه" خنثی

  نظرات ()
۳۸۶- از عید تا ۱۳ به در نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠

از اونجایی که خودمو مسئول میدونم که شمارو هم تو مشاهدات عینی که از اینجا دارم شریک کنم ، دیدم بد نیست که در مورد عید نوروز و سیزده به در یکم توضیح بدم. راستش ما غصه ی عید رو میخوردیم که حالا تو مملکت غریب هستیم و دور از وطن و اینا ولی وقتی برنامه های اینطرفو دیدم ، از غم و غصه ها کاسته شد نیشخند. اینجا همه ی ایرانیایی که میشناسیم ، پول رو هم گذاشته بودن و یکی از سالنای پذیراییه هتل هیلتون رو کرایه کرده بودن . یه DJ هم دعوت کرده بودن و دیگه بقیه ش هم که میدونین ! منم همچنان سر به زیر و مظلوم یه گوشه نشستم و غصه خوردم ناراحت. ولی دور از شوخی خیلی خوش گذشت جای همه تون خالی بود ، اگه یه همچین برنامه هایی هم تو ایران بود خوب میشدا !

و اما ۱۳ به در ! امسال ما دو تا ۱۳ به در برگذار کردیم ، اولیش روز شنبه بود که ایرانی های شهری که توش هستیم همه کنار یک دریاچه همون نزدیکیا جمع شدن و بساط کباب و جوجه کبابو راه انداختن . بچه های دانشگاهمون هم اومده بودن، حدودا یه ۲۰ نفری بودن ، کلی وسطی و استوپ هوایی و هفت خبیث و ... ( و دیگر بازی های سالم ) انجام دادیم نیشخند. دومین ۱۳ به در روز یکشنبه بود که خیلی وسیعتر بود و همه ی ایرانی های اطراف شهر دالاس تو یک پارک جمع شده بودن ، جمعیتشون یه چیزی حدود ۵-۶ هزار تا میشد ! اونجا اینقدر آدم نشسته بود که دیگه جای وسطی و تفریحات سالم نبود ولی به جاش یه DJ آورده بودن و تفریحات ناسالم میکردن نیشخند.

پ.ن۱: لحظه ی تحویل سال ما همچنان پایبند به رسم رسوم ، اینم مدرکش

پ.ن۲: دیروز دم خونه ی یکی از همسایه ها یک همچین صحنه ای رو دیدم ، اگه گفتین معنیش چیه ؟ یه راهنمایی : این سفیدا رول دستمال توالته

 

  نظرات ()
۳۷۵- خریت که شاخ و دم نداره نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩

 

خدارو شکر دوتا امتحانو خوب دادم و از شرشون راحت شدم.

ولی موضوعی که الآن هنوز تو شوکش هستم و میخوام تعریف کنم ربطی به امتحانو اینجور چیزا نداره. ماجرا از اونجایی شروع شد که من داشتم با ماشین از خونه میرفتم بیرون ( قبلش باید بگم که مجموعه ای که ما توش هستیم حدودا شامل۳۰۰ تا خونه میشه که به صورت یک شهرک درش آوردن که خیابون بندی شده) . قبل از اینکه از درب خروج مجموعه خارج بشم، دیدم یه ماشین از پشت سر برام چراغ زد و اومد کنارم و اشاره کرد که بزنم کنار ، وقتی زدم کنار ، یه دختره از ماشینش پیاده شد و گفت ممکنه بهم کمک کنین ؟ گفتم چه کمکی ؟ یه چیزی به یه زبانی گفت که من متوجه نشدم ، گفتم من متوجه نمیشم چی میگی ! گفت خواهش میکنم به من کمک کن ، از ماشین پیاده شدم و رفتم به سمتش ، به ماشینش اشاره کرد ، رفتم سمت ماشینش ، همین که از ماشین دور شدم ، دختره نشست پشت ماشینم و گازو گرفت تعجب . اون لحظه صورت من دیدنی بود ، رفتم سراغ ماشینش دیدم سوئیچ رو ماشینه . همینطور هاج و واج مونده بودم که الآن چه اتفاقی افتاده سبز. ماشینه رو سوار شدم و اومدم خونه پیش بابام و بهش گفتم بابا من یه خریتی کردم و ماشینو به باد دادم ناراحت. بابا گفت اصلا نگران نباش چون ماشین بیمه ست. بعد سریع زنگ زد به پلیس ، هنوز ۵ دقیقه نشده بود که چهارتا ماشین پلیس اومد دم درب خونه و شروع کردن به سئوال کردن ، همینطور که من توضیح میدادم ، یه نفرشون  مشخصات ماشینو تو بی سیم به پلیسای اطراف مخابره میکرد. من هنوز داشتم شرح ماجرا میدادم که بهشون بی سیم زدن که دختره رو گرفتن خوشمزه. پلیسه به من گفت ما با خودمون میبریمت برای تشخیص هویت که ببینی اینی که پیدا کردیم همون دختره ست یا نه ! خلاصه مارو نشوندن تو ماشین پلیس و همونجا دم درب ورودی مجموعه ایستاد. رو به من کرد و گفت از ماشین پیاده نشم . اونجا ۲ تا ماشن پلیس دیگه ایستاده بودن ، از تو یکی از ماشینا دختره رو آوردن پایین و نور چراغ قوه رو انداختن تو چشماش که نتونه منو از تو ماشین ببینه . بعد اومد تو ماشین و گفت این همون دختره ست ؟ منم که کاملا مطمئن بودم گفتم بله خودشه. یک اشاره به همکاراش داد و اونا هم دختره رو نشوندن تو ماشین و بردن . بعد به من گفت اینم ماشین شما ، کلیدشو داد و گفت فقط این چنتا برگه رو امضا کن. گفتم این کی بود؟ گفت یک مکزیکی بود که غیر قانونی تو امریکا زندگی میکرده و تو ماشینش هم مواد مخدر پیدا کردیم ، تازه ماشینم دزدی بوده ناراحت. هنوز موندم من چرا اینقدر خریت کردم ناراحت البته شاید اگه مقاومت میکردم اسلحه ای چیزی در میآورد و جونمون به باد میرفت ولی هرچی که بود خدارو شکر به خیر گذشت.

 

  نظرات ()
۳۷۲- برداشتهای ثانویه نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩

 

آقا اینجا چیزی به اسم گردگیری ندارن (‌ قابل توجه خانمای خانه دار ) من تو طول این مدتی که تنها زندگی کردم جدی فهمیدم خانما تو خونه خیلی کار میکنن . تا قبلش میدونستم که زحمت میکشن و خانه داری میکنن ولی وقتی خودم دستم اومد تو کار تازه فهمیدم جدی جدی کار خیلی سختیه و فراتر از اون چیزیه که فکر میکردم ، از همه ی این کارا سخت تر گردگیریه ! هنوز ۲ روز از گردگیری نگذشته باز خاک نشسته و آدم احساس میکنه چه کار پوچی انجام داده نیشخند . اینجا اینقدر خاک نیست که کف کفشای من همیشه تمیزه تمیزه در حدی که انگار همین الآن کفشو شستم .

اینجا پارکینگاشون مجانیه ، و بهترین جای پارک ها مال افراد معلوله ، جالبه که خیلی خیلی بهشون توجه میشه و جایی نیست که به خاطر شرایط فیزیکیشون نتونن برن .

اینجا هر کدوم از عابر بانکاشون یک شکله نیشخند تازه نباید کارتتو جایی وارد کنی ، باید کارتتو بکشی ، عین وقتایی که تو فروشگاه کارت میکشن . در ضمن یه تعداد دکمه ی اضافی هم داره که زیاد به دردم نخورد نیشخند.

اینجا دستشوییاشون شیر واسه شستشو نداره ، یادتون باششه اگه خواستین به اینور آب سفر کنین حتما یه آفتابه تو چمدونتون جا بدین عینک.

اینجا هر روز صندوق پستیشونو چک میکنند ، جالبه که هر روز هم نامه دارن مژه.

اینجا پمپ بنزیناشون با هم در رقابتن ، به همین دلیل یهو ۴ تا پمپ بنزین سر یک چهارراه کنار هم کار میکنن .

اینجا بسیار جایگاه زن بالاست ، در واقع همونجایی که باید باشه .

دیروز با مدیر گروه صنایع دانشگاه UTA قرار ملاقات داشتم ، با خودم گفتم دفعه ی اوله که میریم دانشگاه یه تریپ رسمی بزنم ، از وقتی وارد دانشگاه شدم و محیط رو دیدم تا اون موقع که خارج میشدم احساس ناراحتی میکردم که چرا من تریپ رسمی زدم ، آخه همه شون تریپ پیک نیک اومده بودن ، پسرا ۹۰ درصد با شلوارک ، دخترا هم تقریبا باید بگم شرت پوشیده بودن ، تازه این تریپ رسمی که میگم شلوار جین مشکی با کفش مشکی اسپرت و پیرهن بود ، یهو فکر نکنین با کت شلوار رفتم ! ولی با اینحال میگفتم کاش با لباسای تو خونه م اومده بودم نیشخند .

پ.ن: بابا به خدا من از فکر رومینا اومدم بیرون ( قابل توجه دوست عزیزی که در یک کامنت خصوصی از من خواسته بودن بهش فکر نکنم ) تنها چیزی که ازش مونده یک عشق مقدسه که تا آخر عمر فراموشش نمیکنم. ولی بیشتر دوست دارم بدونم شما که رومینا رو میشناسین چه شکلی با این وبلاگ آشنا شدین ؟

  نظرات ()
۳۷۱- حق و حقوق نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩

 

احساس میکنم هرچی اینجا در مورد زندگی در امریکا بنویسم ، خواننده ها فکر میکنند که من هنوز نیومده خودمو گم کردم و نمیدونم که ایرانی هم وجود داشته ! در حالی که دوست دارم به من به چشم همون حمیدی نگاه کنین که ۲۷ سال از عمرشو تو ایران زندگی کرده و با تک تک مسائل ایران آشناست و از نزدیک حسشون کرده و هنوز هم عاشق ایران و ایرانیه .

همه مون میدونیم که تو ایران از یک سری حق و حقوق محروم هستیم که خوب تقریبا همه باهاش کنار اومدن و یه چیز عادی شدی ، صحبت منم در مورد اون حق و حقوق نیست ، صحبت من مربوط به حق و حقوقی میشه که ازش بی خبریم و وقتی که وارد امریکا میشیم تازه میفهمیم که این چیزا جزو حق و حقوقمون بوده و نمیدونستیم نیشخند . مثلا کوچکترینش تو بحث رانندگیه ، ما تو ایران اصلا حق و حقوق همدیگه رو رعایت نمیکنیم ، به عابر پیاده توجهی نمیکنیم ، بوق زدن رو یه امر طبیعی میدونیم ، به تابلوهای راهنمایی رانندگی اونطور که باید احترام نمیذاریم . قصد شعار دادن ندارم ، چون تو ایران که بودم خودمم همین کارارو میکردم و فکر میکردم کار درستی رو دارم میکنم چون بقیه هم مثل من بودن ولی اینجا کافیه به یکی از این موارد بی تجهی کنی ! اول از همه شخصیتت جلوی بقیه میره زیر سئوال و همه به چشم بی فرهنگ به آدم نگاه میکنن و بعد هم با قانون طرفی .

من هنوز نتونستم این برخورد دوستانه و صمیمی امریکایی هارو واسه خودم تعریف کنم ، از پیاده رو که رد میشی از هر ۳ نفر یک نفر باهات سلام علیک میکنه و میگه روز خوبی داشته باشی تعجب . تو ایران به این پیرمردا که سلام علیک میکنی فکر میکنن میخوای مسخره شون کنی ، تازه یه ۳-۴ تا فحش هم بهمون میدن ولی اینجا تقریبا ۴۰ درصد افراد با هم سلام علیک میکنن و اگر هم نکنن حتما یک لبخند رو به هم میزنن .

من که هنوز گرمم و نفهمیدم که اومدم امریکا ، وقتی از خونه میرم بیرون فکر میکنم دارم فیلم میبینم ، چون همه چیزاش مثل تو فیلماست ، پلیساشون ، ماشیناشون ، خونه هاشون ، و مهمتر از همه هوای پاک و صافشون . خوشبختانه اینجا یه دریاچه ی تقریبا بزرگ داره که میتونه جای خالی زاینده رود رو تا حدودی برام پر کنه و اینقدر خوش آب و هواست که دوست داری ساعت ها به این آب خیره بشی و نفس عمیق بکشی .

پ.ن: به محض اینکه چیز غیر عادی دیگه ای دیدم خبر میدم نیشخند

  نظرات ()
۳۷۰- تولدی دوباره نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩

تاریخ ورودمو به امریکا طوری انتخاب کردم که نزدیک تولدم باشه تا همیشه یادم باشه که تولد بیست و هفت سالگیم پا به این سرزمین گذاشتم . پریشب وقتی وارد امریکا شدم یه حس خوبی داشتم که بالاخره این قله هم فتح شد ولی به خودم گفتم این تازه اول راهه و مسیر خیلی خیلی طولانی رو باید طی کنم تا به تک تک آرزوهام برسم .

اولین چیزی که وقتی وارد امریکا میشید جلب توجه میکنه ، طرز برخورده ! اینقدر خوش برخورد و مودب هستن که بعضی وقتا میخوای بگیری ماچشون کنی که اینقدر خوب با آدم برخورد میکنن . چون تو ایران به محض اینکه یکی میره پشت میز میشینه دیگه جواب سلام آدمم نمیده ! ولی اینجا تک تک افرادی که پاسپورتو مدارک منو چک کردن ورود منو به امریکا با لبخندی دلچسب بهم تبریک گفتن و اون استرسی که من برای ورود به امریکا داشتمو از بین بردن . مورد جالب دیگه ای که واسه ما ایرانیا تعریف نشده ست ، وقتی تو مراکز خرید در حال حرکت هستی ، هرکس از بغل آدم رد میشه یه دو سه بار عذرخواهی میکنه ، من اول فکر کردم جاییش به من خورده یا یه طوری شده که من نفهمیدم ولی وقتی از مامانم پرسیدم گفت وقتی مسیر یکم باریک باشه و احساس کنن که سر راه رو گرفتن ، عذر خواهی میکنن ، در حالی که بنده خدا اصلا جلوی راه منو نگرفته بود و من کلی جا داشتم که رد بشم . مثلا من میخواستم از سوپر مارکت خارج بشم ، نگاه کردم دیدم یه خانمی درو باز گرفته ، من که رد شدم درو بست و رفت ، من قبلش فکر کردم منتظر یه نفر دیگه ست که درو باز گرفته ولی وقتی با رد شدن من درو بست از مامان پرسیدم این از من خوشش اومده بود که این کارو کرد ؟ گفت نه ! اینجا وقتی میخوای از در رد بشی درو یهو ول نمیکنی ، یه نگاه به پشت میکنی اگه یه نفر داره میاد درو واسش میگیری تا رد بشه . اصلا از این همه شعور آدم میخواد جیغ بزنه . به زودی ماجراهایی که تو ترکیه واسم اتفاق افتاد و همینطور جریاناتی که اینجا واسم پیش اومده و برای ما ایرانیا تعریف نشده ست رو تعریف میکنم.

پ.ن: دیروز تولدم مبارک نیشخند

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه