حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۳۸۱- چیزنامه نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩

توی کلیفرنیا یه فروشگاه خیلی بزرگ به اسم wholesome choice هست که مال یه ایرانیه و همه ی چیزایی که یک ایرانی میتونه احتیاج داشته باشه رو داره، متاسفانه ۲ تا ازین فروشگاه موجود هست که هر دوتاش هم تو کلیفرنیاست ، یک مجله ی ایرانی من از اونجا آوردم که یک بخش طنز توش داشت به اسم چیزنامه ! هر هفته نویسنده یک شی ‌ء رو انتخاب میکنه و میگه اگر این شی ء اسم نداشت و میخواستیم به جاش از کلمه ی چیز استفاده کنیم چی میشد ، تو اون مجله اون هفته دست رو انتخاب کرده بود ! اگه به جای دست میگفتیم چیز : 


ما نباید چیزمون رو جلوی مردم دراز کنیم!!!
چیزم رو گذاشتم پشتش!
چیزشو فشار دادم!
چه چیز کوچیکی داری!
چیزشو به طرفم دراز کرد، منم چیزم رو دراز 
کردم!
چیزم درد میکنه!
با چیز کثیف غذا نخور!!
بعضی چیزها مو دارن بعضی چیزها مو ندارن!
چیزم بنده!
چیز از پا درازتر برگشتن!
پرنده ها چیزت رو نوک میزنند!
چیزتو نکن تو دهنت!!!!!!!!!!!
موهای چیزشو میزنه!
چیزم به دامنت!
چیزشو کشیدم!
چیزمو گاز گرفت!
چیزم شکست کچش گرفتم!!
چیزت چه نرم و داغه!!!!
چیزت درد نکنه!
چیزم عرق کرده!
چیزم رو گذاشتم رو لپش و نوازشش کردم!
چیزم سوخت!
چیز استکبار جهانی از آستین کلینتون بیرون آمد!!!!
چیز هم دیگر رو گرفته بودیم و راه میرفتیم!!!
چیزم یخ زده!
چیزتو از تو جیبت دربیار!
ساعتت رو به چیزت بستی؟؟؟
چیزم مونده لای در!
چیزم قطع شده!
به افتخارش چیز بزنید!
چیزم را رو به اسمون بلند می کنم!

مگه چیزم بهت نرسه !

خواستم بخورم زمین چیزمو میذارم زمین که صدمه نبینم ( ناشناس قبلی )
چیزکش میکنم تو چیزم ( ناشناس قبلی )
چیز شیطون رو از پشت بستی ( مهتاب )

چیز به دلم نذار که خونه مهتاب )

یه چیزی به سرو گوشش بکشم ( پریناز )

چیز گلت درد نکنه ( شادان )

 

پ.ن: اگه بی مزه بود ببخشید ، دیدم این قسمت سخنی از بزرگان خیلی وقته تعطیل شده ، گفتم یه دستی به سر و گوشش بکشم

  نظرات ()
۳۲۲- تولد با یک روز تاخیر :-) نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

همه ی مردمان جهان میل به بخشیدن چیزی دارند – و معمولا هیچ کس آن را نمی پذیرد. می توانم خانه ای داشته باشم و مردم را به دیدنش دعوت کنم . می آیند ، آنچه را به آنها تقدیم می کنم ، می خورند ، نظرات مرا می پذیرند ، اما هرگز نمی توانند عشقی را بپذیرند که موجب این دعوت شده است .

 

عشق چیزی است که بیش تر از هر چیز داشتنش را دوست داریم ، و بیش تر از هر چیز دادنش را دوست داریم . و هیچ کس در نمی یابد که عشق ، همان چیزی است که همواره داده می شود و پذیرفته نمی شود .

 

نامه های عاشقانه ی یک پیامبر((جبران خلیل جبران))

 

دیروز تولدم مبارک

  نظرات ()
۳۲۰- آرش و این حرفا !!! نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٦
دوست خوب دوران دبیرستانم آرش ، تو وبلاگش یه مطلبی گذاشته که بی ارتباط با وبلاگ من نیست ، البته مثل اینکه اونم این متنو از یه جای دیگه آورده ولی متاسفانه منبعشو ذکر نکرده . از اونجایی که آرش آدرس بلاگ منو نداره و اصلا نمیدونه که من درگیر یه همچین ماجرای عشقی شدم ، واسم جالب بود که چنین مطلبی رو تو بلاگش خوندم . جالب اینجاست که اونم نمیدونه من بلاگشو میخونم ( لازم به ذکره که بگم من بلاگشو از طریق یاهو ۳۶۰ پیدا کردم ) .
 
امیدوارم تجربه ی شخصیم به درد کسی بخوره.

سالها پیش وقتی تو ذهنم مرور می کردم که یه روزی ازدواج خواهم کرد، مردیو با حداقل ۸ سال اختلاف سن تصور می کردم. بچه آخر خانواده بودم و با آخرین خواهرم هشت سالی اختلاف سنی داشتم. از ۱۲ سالگی تنها تو خونه با پدر و مادرم زندگی کردم و همه ی اینها از من یه دختر شیطون ِ با روحیه ی تخسی مسلما نساخته بود.
تو مدرسه هم همیشه با بزرگتر از خودم زیاد می پریدم هکذا تو فامیل هم که هنوزم به همین روال هست.
آدمهای متعددی اومدند به نیت ازدواج تو زندگیم. البته یا اومدن یا خودم خفتشون کردم! ولی هیچکدوم همسن و سال من نبودند و تو محدوده ی همون بالای ۵ سال اختلاف سنی دور میزدند تا اینکه یه رابطه ی عاطفی با دوسال تفاوت سنی کوچیکتر رو تجربه کردم.
تو اون رابطه احساس امنیت می کردم در ابتدا، چرا که قبول نداشتم با کسیکه از خودم کوچیکتره ازدواج کنم ولی گذر زمان بهم نشون داد که سن ملاک مطمئنی برای اینجور قضاوت ها نیست. خیلی شرایط هست که می تونه روی این قضیه تاثیر بگذاره و پرورشش بده و یا کمرنگ و پر رنگش کنه.
مثلا آقایونی که زندگی مجردی رو مخصوصا در غربت تجربه می کنند و یا بار بزرگی از زندگی روشون میفته تقریبا آدمهای پخته تری نسبت به سنشون هستند.میدونم که می تونه هم بی تاثیر باشه ولی در مواردی که من دیدم این مساله خیلی به پختگیشون منجر شده بود.
اون رابطه به دلایل دیگه تموم شد ولی اون شخص بهم گفت سعی کن با کسی ازدواج کنی که از تو بزرگتر باشه که قدر ِت رو بدونه. ولی من بعدا فهمیدم که قدر دونستن آدمها، ابدا به سن و سالشون بر نمی گرده.
شما ممکنه کسیو انتخاب کنین که بلد باشه خوب قدر کسیو بدونه، بلد باشه خوب ساپورتش کنه بلد باشه از پس زندگی بر بیاد ولی نتونه تو زندگیش جنبه ی خیلی چیزهارو داشته باشه.
با اینکه کاوه فوق لیسانس داره ولی من موردای دیپلمه رو هم قبول می کردم، تفکرم این بود که اگه انسان باشه اگه مرد باشه اگه قسمتی از ایده آلهای منو داشته باشه یه چیز دیگه رو هم باید در کنارش داشته باشه.اینکه خودش خودشو کوچیک نبینه ، ۴ سال درس خوندن منو نخواد دلیلی برای دعواها و اختلافات فکری بکنه.
این عقیده ی کلی من در مورد اینجور اختلافات تحصیلی و سنی بود .ولی به نظر من مورد به مورد هر آدمی می تونه فرق بکنه.
از نظر اختلاف سنی دلایل زیادی اثر گذار میشه
۱/ عرف و فرهنگ
۲/ مسایل پزشکی
۳/ جنبه طرفین
۴/ تاثیر خانواده ها
۵/ آینده
۶/ توقعات و انتظارات
۷/ به نظر من ظاهر که به هم بیان هم مهمه، چون غیر قابل انکاره که زایمان کمی زن رو شکسته می کنه( حالا جالبیش اینه که بعد ازدواج همش میشنوم که زایمان زن رو زیباتر میکنه) .
۸/ ....
شما می تونین با شریکتون صحبت کنین . اولویت هاتون انتظاراتتون جنبتون در عادی و غیر عادی بودن این قضیه و البته نکات ریز دیگر رو بررسی کنین و بعد حق انتخاب با شماست. یادمه توی یه کتاب روانشناسی خوندم که، مهم نیست شما چه برتری ها و یا چه نقص هایی داشته باشین گاهی اوقات شما باید به درد هم بخورین. نمی دونم دیدین آدماییو که دوست دارن از همسرشون کتک بخورند یا از مرد سالاری یا برعکس زن سالاری همسرشون لذت ببرند. اینها همون تطابق نیازهاست که در حالت های عادی و نرمالش هم می تونه نمود پیدا میکنه.
دکتر مهدوی و خیلی از روان شناسهای دیگه معتقدند که این مساله بیشتر با عرف درگیره، اگه شما خودتون مساله ای نداشته باشین عرف اونقدر سایه اش سنگین نیست که بخواد عاملی برای جلوگیری ازین وصلت بشه.
شما چقدر به سلامت تن و روانتون اهمیت میدین؟چقدر به زنده نگهداشتن بخش کودک درونتون؟ ۱۰ سال آینده رو برای خودتون چه جوری پیش بینی میکنین؟ آیا فکر می کنین نیروهای جنسی شما در ۵۰ سالگی به لالا خواهد رفت !؟
آیا فکر می کنین در ۵۰ سالگی هم مثل روزای اول ازدواجتون نیاز به ۳ ک س های مکرر دارین؟ آیا لزوما نقش ۳ ک س در آن سالها هم به پررنگی روزهای اول زندگی مشترک است ؟
اینها همه عقاید شخصیه، فقط این مهمه که شما با هم چقدر تفاهم داشته باشین.
روزیکه خواستم کاوه رو در خانواده معرفی کنم همه خصوصیاتشو گفتم و سن رو گذاشتم آخر. چون تو خانواده ی ما اصلا این مساله عرف نبود. چه مادری چه پدری ... فقط یه مورد رو میدونستم که اونم یکسال تفاوت با شوهرش داره که البته کسی چیزی نمی دونه!
پدرم که چشمهاش تا قسمت زیادی گرد شده بود، در آخر حرفهام با مکث گفت من باید ببینمش بعدا نظرمو بگم. و او هم بعد از برخورد به نتیجه ای رسید که من بعد از اولین دیدار با کاوه رسیدم و اینکه با توجه به سنش آدم خوب و قابل تاملیه.
تا جاییکه یادم میاد فقط به معدود شماری از آدمها گفتم همسنیم اونم برای اینکه حوصله ی کنجکاویشون رو نداشتم. تو فامیل هم از همون اول هر کی پرسید چند سال ازت بزرگتره گفتم ۳ سال ازم کوچیکتره! افتخاری نداشتم که با یه آدم کوچیکتر از خودم ازدواج کردم و یا خلاف عرف خیلی ها عمل کردم چرا که دوسش داشتم. اینو ازین جهت میگم که بعضیا بهم گفتند حال و حولت رو کردی و بعدا هم یه پسر جوون تور کردی!!
حالا اونور قضیه. کاوه قبل از من با دختری تو رنج سنی ۲۳ ساله دوست بوده که بهم خورده بقول خودش دیدم دخترای این سنی برای ازدواج به درد من نمیخورند. حوصله ی یکسری رفتارهاشون رو نداشتم و برای من جذابیت نداشت. برادر کاوه هم از همسرش کوچیکتره و این مساله خیلی ناملموس نبوده. اونطوری هم نیستند که بگیم امورات زندگی دست خانمهاست( یعنی من و جاریم ) نه ، زندگی رفاقتیه ولی من خودم یه جاهایی میدون رو برای کاوه بزرگتر می کنم چون حس می کنم مردونه تره و یکسری نکات به اون احساس رضایت وقدرت بیشتری میده.
کاوه آدمیه که خوشش نمیاد به درخواست های من نه بگه. راحتی منو به راحتی خودش ترجیح میده ولی اینها اصلا دلیل زن سالاری یا زن ذلیلیش نیست بلکه متقابلا هم، چنین اتفاقی در مورد من هم جریان داره. من اول ازدواجمون بهش گفتم که اگه قراره این تفاوت سن باعث بشه که حالت زن سالاری پیش بیاد من اصلا نمی پسندم و او هم نظرش همین بود.همون " هم سالاری
من اصلا حس نمی کنم که از کاوه بزرگترم و یا اون حس نمیکنه از من کوچیکتره . برای هردوی ما یه توازن خاصی هست که مشکل ساز نشده چرا که ما رفاقت خیلی زیادی بین خودمون حس می کنیم.
ولی خیلی از اتفاقات و مشکلاتی که برای ما پیش میاد، کاوه نشون داده که خیلی پخته تر از من عمل میکنه. من به مشورت باهاش خیلی اعتقاد دارم و پشیمون نشدم حس می کنم در مورد او و خودم هم همینطور بوده. ببینین اینا میتونه نشونگر این هم مثلا باشه که من از سن خودم پایین تر هستم و چه بسا کاوه از سن خودش داره بالاتر و بهتر رفتار می کنه!
ولی فقط مساله مهم اینه که دو نفر شریک احساس رضایت بکنن از برآیند زندگیشون.
( راستش یه اعترافی باید بکنم و اونم اینکه توی اختلافاتی که با هم داشتیم وقتی نتونستم هیچ دلیلی برای اون مساله بتراشم، سن کاوه رو کشیدم جلوالبته پیش خودم نه اینکه به بیان بیاد... حالا اگه قضاوت منم درست بوده و من تقصیر خودمو توجیه نکرده باشم، ولی این جریان هیچوقت اینقدر پررنگ نبوده که بگم میتونه بروی کلیات اساسی زندگیمون اثر گذار باشه ).
نه اینکه بخوام ازش تعریف کنم ولی کاوه خیلی خوش اخلاقه، مهربون و حساس و با درک بالا.من تو خونواده ای بودم که معمولا احساسات باید خفه میشد و شبیه سرباز خونه بود. من تو نقشه زندگیم این نبود که حتما با یه آدم کم سن تر از خودم ازدواج کنم ولی دوست داشتم دوباره احساس شادابی بیشتری کنم، اون حالت افسردگی ناشی از زندگی با پدرو مادرم که منزوی بودند و اون خونه کم رفت و آمد رو دگرگون کنم.
دوست داشتم کسی بیاد کنارم که احساس پیری بهم نده چون من خودمو پیر نمی دونستم ولی نیاز داشتم احساس شادابی بیشتری در خور ِخودم داشته باشم. البته من آدم مجرد ۵۰ ساله هم دیدم که خیلی به بقیه احساس نشاط میده. میگم که سن ملاک نیست، آدم با آدمش فرق داره.
هر چقدر که میرم به عقب نگاه می کنم و آدمهایی که به عنوان عاشق یا خواستگار و یا هر مرد دیگه ای در حوزه ی انتخاب ازدواج که اومدند و رفتند رو نگاه می کنم، می بینم من بهترین انتخابم رو کردم و ازین حیث جدان احساس آرامش می کنم.
یه نکته ی دیگه رو هم خیلی بهش گیر ندین اینکه فلانی مثلا ۵ سال از شوهرش بزرگتره ولی زندگیشون جهنمه یا از شوهرش ۵ سال کوچیکتره زندگیش بده یا خوبه. شما خودتونو محک بزنین، تواناییتونو شعورتونو شناخت از خود و زندگی زناشویی رو که نیاز به گذشت و انعطافها و روابط موثر خاص خودش رو داره. شاید اون آدمها اگه وارد یه زندگی دیگه مطابق استاندارهای عرفی می شدند هم، زندگی موفقی نداشتند.
با این تفاسیرشخصی سن به نظر من نمی تونه ملاک مطمئنی برای رد کسی باشه. زندگی و گذر زمان و تجربه ها روی ما اثرات خیلی مختلفی میذاره، اگر از نظر انتظارات اخلاقی رفتاری خانوادگی تحصیلاتی جنسی و جسمی و بقیه فاکتورها با هم تفاهم داشته باشین، به خاطر یک سن شناسنامه ای کسیو خط نزنین. البته این نظر شخصی منه.
 
نتیجه گیری : ۲ تا احتمال وجود داره :
۱- اینکه دوستمم عاشق یکی شده که از خودش بزرگتره
۲- به طور مرموزانه ای آدرس بلاگ منو گیر آورده و این مطلبو واسه دلداری به من گذاشته
حالا باید تحقیقاتمو در این باره تکمیل کنم
 
پ.ن : آدرس اصلی این متنو هرکس میدونه بهم خبر بده تا من پایینش بزنم ، چون دوست ندارم حق و حقوقی از کسی پایمال بشه
  نظرات ()
۳۱۵- دختر شاه پریان نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

شاید چون مفهوم ارتباط را نمیدانیم ، او را که به همه ی رهگذران سلام می کند ، دیوانه اش می خوانیم

 

22:15          07-02-02

 

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد ، تندیس زیبا نخواهد شد ، از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیس است (( اهورا مزدا ))

 

14:05          07-02-06

 

دوستای خوب مثل ستاره ها هستن ، حتی اگه ۱۰۰۰ شب هم آسمون ابری باشه و نبینیشون ، بازم خیالت جمع  ِ که سر جاشونن

 

12:30          07-04-02

 

محبت مثل سکه میمونه که اگه بیافته تو قلک قلب ، نمیشه درش آورد ، اگر هم بخوای درش بیاری ، باید اونو بشکنی

 

21:27          07-04-25

 

دل من دیر زمانیست که می پندارد ، دوستی نیز گُلیست مثل نیلوفر و یاس ، ساقه ی ترد و ظریفی دارد ، بی گمان سنگدل است ، آنکه روا میدارد جان این ساقه ی نازک را دانسته بیآزارد

 

13:19          07-04-27

 

اگر چشمان من دریاست ، تویی فانوس شبهایش

 

اگر حرفی زدم از گل ، تویی مفهوم و معنایش

 

00:09          07-05-03

 

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست

 

امتحان ریشه هاست

 

ریشه هم هرگز اسیر خاک نیست

 

زندگی چون پیچکی ست

 

انتهایش میرسد پیش خدا

 

11:46          07-05-17

 

آرزرویم این است :

 

نتراود اشک در چشم تو هرگز ، مگر از شوق زیاد

 

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

 

و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی

 

عاشق انکه تورا میخواهد

 

و به لبخند تو از خویش رها میگردد

 

و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد

 

00:27          07-03-29

 

03:36          07-06-07

 

می نویسم:
" د ی د ا ر".
تو اگر بی من و دلتنگ منی...
یک به یک. فاصله ها را بردار!!!

پ.ن۱ : امروز داشتم میرفتم کلاس ، که یهویی روبروی هتل عباسی یه گزارشگر جلوی روم ظاهر شد

 

گزارشگر : سلام ، شما چیزی در مورد ... شنیدین ؟ ( این سه تا نقطه رو واسه این گذاشتم که یعنی جمله ی دقیقش یادم نیست ولی اون آخرای جمله متوجه شدم که منظورش همون طرح مبارزه با بد حجابیه )

 

حمید : بله

 

گزارشگر : خودتون از نزدیک با این مساله مواجه شدید ، منظورم اینه که تا حالا توی خیابون دیدین که به کسی تذکر داده بشه

 

حمید : والا من زیاد توی خیابون نیستم که از اینجور مسائل دیده باشم ولی خوب از دوستان ، اقوام و عکسایی که روی اینترنت هست ، یه چیزایی شنیدم و دیدم

 

گزارشگر : به نظرتون تغییری هم بوجود اومده بعد از اعمال این طرح ؟

 

حمید : خوب مسلما بله ، حجاب ها بهتر شده ( با یک پوسخند تلخ )

 

گزارشگر : نظرتون راجع به ...  چیه ؟ ( همون طرح مبارزه با بد حجابی خودمون )

 

حمید : واقعا جالبه ، همه جای دنیا اول نظر خواهی میکنن بعد یه طرحی رو اجرا میکنن ، اینجا اول طرح رو اجرا میکنن بعد نظرخواهی میکنن ، الآن دیگه نظر من چه اهمیتی داره

 

گزارشگر : حالا شما لطف میکنین نظرتونو واسه ی بینندگان عزیز بفرمایین

 

حمید : به نظر من هر شخص باید خودش تشخیص بده که چه لباسی بپوشه ، چه لباسی نپوشه

 

گزارشگر : خیلی متشکرم

 

حمید : خواهش میکنم

 

...

 

یه جوری جواب گزارشگر رو دادم که مطمئنم پخش نمیکنن ولی خوب اگه از دستشون در رفت و پخش کردن ، اون که لباس یاسی رنگ پوشیده و یک سامسونت دستشه ، منم ( شبکه ی ۵ اصفهان )

 

پ.ن۲ : فقط یک نفر تقریبا درست حدس زده بود که شیلا چقدر گرفته ، اونم کسی نیست جز انیس عزیز ، جایزه ش هم اگه اومد ایران ، بهش میدم . خدمتتون عرض کنم که شیلا واسه ی اون عروسی $ ۸۰۰۰ گرفته

 

پ.ن۳ : من انشاالله ۲ هفته ی دیگه دارم میرم افغانستان ، واسه ی همین نیستم که آپدیت کنم ولی وقتی برگشتم حتما عکساشو واستون میذارم

 

پ.ن۴ : یکی ندونه فکر میکنه من اصالتا من افغانم ، یک بار دیگه واسه ی دوستانی که نمیدونن میگم که من کشورهای خارجی رو همشونو افغانستان خطاب میکنم ، حالا چرا ؟ خودمم نمیدونم

پ.ن۵ : وقتی پی نوشت ها بیشتر از متن اصلی میشه ، این نشون میده که یک ایرانی آپدیت کرده ،چون اصول نوشتاری رو برده زیر سئوال ، پس در اصالت ایرانیم شک نکنید

  نظرات ()
۲۶۲- پنجشنبه ها بی دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٤

یا دیگران دیگه مطالب طنز و جالب نمینویسن ، یا من نمیتونم پیدا کنم ، ولی به هر دلیلی که هست ، میخوام قسمت پنجشنبه ها با دیگران رو بعد از گذشت تقریبا یک سال و نیم ( از ۱۶ بهمن ۸۲ تا الآن ) ، از حالت اجباری در بیارم و کاملا اختیاریش کنم ، یعنی اگه احیانا مطلب جالبی به تورم خورد ، روزای پنجشنبه بذارم تو بلاگ . البته میتونستم ، مطالب بی مزه و چرت و پرتو از اینور و اونور جمع کنم و بذارم تو این قسمت ، ولی کاری که بخواد بدون کیفیت انجام بشه ، همون بهتر که انجام نشه .

انا لله و انا علیه راجعون 

در گذشت اینجانب عالیجناب شق القمر مخلوقات "جناب آقای  وغ وغ ساهاب" را با مسرت و افتخار بسیار خدمت شما بندگان مخلص و بی ارزش حق تبریک و تهنیت عرض می نمایم و در نا امیدی بسی امید است که این خبر موجبات وفور شادمانی در روحیه شما به مدت مدیدی شود. متاسفانه بدلیل کمبود امکانات اینجانب مراسم تدفین نخواهم داشت و مراسم ختم نیز در محل فوت برگزار می گردد. لازم به ذکر است مراسم ختم زنانه نیز به علت امکان ایجاد اختلال در مراسم از طرف خانم ها به دلیل بوی بد محل فوت بر گزار نمی گردد.! این بنده ی پر فایده و گرامی حق تعالی در کمال شجاعت این افتخار را دارم که بدون هیچگونه واهمه ای از عواقب آن وصیت نامه ی پر محتوا و کوبنده ی خود را که توسط یک سری افراد کاملا شریف که عجالتا به علت کمبود وقت آنها را " اراذل اوباش" می نامم در آ فتابه ی دستشویی خانه این مرحوم پیدا گردیده را در معرض دید همگان قرار دهم. امیدست این حرکت بشر دوستانه باعث شادی روح این مرحوم شود .

وصیت نامه 

 

بسمه تعالی

 

برادران ، خواهران ، پدران ، مادران ، دوستان ، دشمنان ، اقوامان و آشنایان ، نانوایی ها خیاط ها و بزازها..آشپز ها و نجارها ( با عرض پوزش به علت ذیق وقت و به علت اینکه جناب مستدام عزراییل پشت همین  در زیاد  معطل  نشوند  از  نام  بردن بقیه ی اصناف و مشاغل معذورم ) اینجانب " آقای وغ وغ ساهاب " در کمال  سلامتی روح و روان و جسم و در محلی امن که قبلا گفته شد این وصیت نامه را می نویسم . 

 

تقسیم اموال :

 

موبایلم : برسد به علی پسر خالم که از وقتی این موبایل "ساهاب" مرده رو خریدم پیش اون بود و من رنگشو ندیدم.

ساعتم : برسد به محمد داداشه پسر خالم که هفت بار ازم دزدیدش ولی باز از دستش در آوردم.

دو تا شلوار جینام : برسد به  اصغر شوهر خواهرم که شدیدا دچار فقر روحی و کمبود محبت شده و از خرید شلوار معذوره و نمی تونه در مجامع بین المللی حاضر بشه.

پیرهن قهوه ایم : برسد به داداشم به پاس اون اشتراک هایی اینترنتی که ازش دزدیم.که البته می دونین دزد که از دزد بزنه شاه دزده.

بلوز سفیدم : برسد به دختر خالم پروانه که قلبش مثل پروانه برای مردن من می تپید.چون قرار بود به زور زن من بشه و من واقعا درکش می کنم که از دست دادن نامزدی که اینقدر دوسش داشته باشی چقدر براش سخته.

دو جفت جورابم : مال بابام که بیچاره هیچوقت کفشاشو از پاش در نیاورد و به همین دلیل از رفتن به مجالس و مهمانی محروم بود.(البته این موضوع مسائل پشت پرده ای دارد که به دلیل مجهول ماندن قسمتی از آن و همچنین به دلیل عواقب بسیار خطرناکی که برای بابام در پی خواهد داشت از گفتن آن معذورم.)

کیف سامسونت سیاهم : برسد به کیوان پسر عمم که بیچاره دانشجوی دانشگاه آزاد ه و به دلیل هزینه ی بالا و خرج و مخارج زیادی که دانشگاه آزاد برای پسرها در جهت دوست دختر تور کردن رو دستشون می زاره و این پسر عمه ی ما هم از این قاعده مستثنی نیست و همچنین بدلیل اینکه کتاباشو تو کیف دوست دختراش نذاره که هی دم به ساعت مجبور بشه بره پیششون تو "بوفه" و کتاباشو ازشون بگیره .

 

در آخر تمام کتاب هایم را از قبیل داستانی ، درسی(چرت و پرت) علمی تخیلی و فلسفی تقدیم می کنم به روح پر فتوح دوست عزیزم جمشید که تا موقعی که در قید حیات بود از دسترسی به آنها باز ماند و در کفشان ماند.

 

در همینجا از کلیه لاشخور ها و کرکس هایی که در شادی همنوعان خود شریک نبوده اند و توشه ای بر اموال خود نیفزودند عذرخواهی می کنم و حلالیت می طلبم.امیدست با تلاش بیشتر از باقی بازماندگان اموال مورد علاقه خود را کش بروند.

 

در پایان دوباره تکرار می کنم که اینجانب آقای"وغ وغ ساهاب" این وصیت نامه را در کمال سلامتی روحی و مخصوصا جسمی دقایقی قبل از فوتم تنظیم کرده و در همان نزدیکی یعنی چند سانتیمتریم در آفتابه ی دستشویی می گذارم.

 

علت مرگ طبق نامه ی پزشک قانونی :

 

خودکشی بوسیله ی خوردن روغن روان گردان ( روغن کرچک )

 

 

میلاد ( bahmangan.persianblog )

  نظرات ()
۲۵۸- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٤

اولین چیزی که توجه را جلب می‌کرد ، عینک آفتابی زن بود و بعد ، کیسه‌های پلاستیکی که پیدا بود از فرط خستگی آنها را پیش پایش بر زمین گذاشته است . بنابراین هر دو دستش آزاد بود و می‌توانست با ایما و اشاره از من درخواست کند که بایستم و تا هر جایی که می‌توانم او را برسانم . درست بعد از بریدگی اتوبان جهان کودک ، به سمت مدرس ایستاده بود و توقف کردن در مسیری که ماشین‌ها با سرعت و بدون دید می آمدند ، خالی از خطر نبود . ولی ایستادم ، فلاشر را روشن کردم ، بر روی صندلی سمت شاگرد خم شدم و در را برایش باز کردم تا بارهایش را که اکنون از روی زمین برداشته بود ، اول داخل ماشین بگذارد و بعد خودش سوار شود. سوار که شد ، شروع کرد به گرم و صمیمانه حال و احوال کردن و بعد شکایت از زمانه و روزگار و مردمی که حاضر نیستند یک زن سی ساله را صرفا به خاطر انسانیت سوار کنند. البته قسمت مربوط به سنش را راست نمی‌گفت. با حذف رنگ و روغن‌هایی که به خودش مالیده بود ، حداقل چهل سال را داشت.
گفتم : من تا سر ظفر می‌تونم خدمت شما باشم . اونجا بهتر ماشین گیرتون میآد.
گفت : ممنونم . همین مقدار هم غنیمته . به خصوص که فرصتیه برای گپ و گفت صمیمانه.
گفتم : بله؟
گفت : بعله . دوستان بهم می‌گن تو که امکانشو داری چرا ماشین نمی‌خری؟ می‌گم خوب در طول هفته که ماشین و راننده دانشگاه هست . این یه روز هم که به بهانه خرید می‌تونم با مردم دمخور باشم ، چرا از دست بدم ؟ کسی که جامعه‌شناسی درس می ‌ده باید تو مردم باشه ، با مردم حشر و نشر داشته باشه ، با مردم زندگی کنه.
حالا که به خاطر اشتغالات درسی این توفیق کمتر نصیبم می‌شه، چرا همین مقدارشو از خودم مضایقه کنم ؟ می‌دونین ؟ آخه من موقع رفتن که دستم خالیه ، با اتوبوس می‌رم. توی اتوبوس می‌گردم دنبال سوژه‌های اجتماعی ، آدمای پیر، فقیر، بلادیده ، زخم‌خورده ، ستم‌کشیده و پیش اونها می‌نشینم و سر حرف رو باز می‌کنم و وقتی اونها سفره دلشون رو پهن می‌کنن ، تازه آدم می‌فهمه که چقدر از مرحله پرته. من با همون یه نصفه روز برای تمام هفته‌ام انرژی می‌گیرم...
داشتیم می‌رسیدیم به سر ظفر و زن همچنان حرف می‌زد. ناگزیر شدم حرفش را قطع کنم و بگویم : خب . این هم سر ظفر . امیدوارم که سریع ماشین گیرتون بیاد.
گفت : شرمنده‌ام که مزاحمتون شدم ؛ ولی کاش میتونستین منو تا پل صدر ببرین . اگر دیرتون نشده ، خواهش می‌کنم که چند دقیقه وقتتون رو به خاطر من حروم کنین ، منو که زیر پل بذارین ، می‌تونین از شریعتی برگردین تو ظفر .
درمانده گفتم : بسیار خوب.
پرسید : شما دفتر کارتون تو ظفره؟
گفتم : بعله.
گفت : یادتون باشه آدرستون رو بدید یه فرصتی خدمت برسم تا در یک فضای راحت‌تری با هم اختلاط کنیم . این‌طوری خیلی رسمیه .
گفتم : شما کدوم دانشگاه تشریف دارین.
گفت : دانشگاه آزاد ، شعبه شمال غرب . البته می‌دونین کدوم دانشگاه ، برای من مهم نیست. برای من مهم ارتباط با دانشجوئه.
گفتم : با سی سال سن شما باید زود استاد شده باشین .
گفت : بعله خوب . من عمده تحصیلاتم رو جهشی انجام دادم . بعد هم وقتی فوقم رو گرفتم تو همون دانشگاه مشغول تدریس شدم .
نگه داشتم و گفتم : خب ، این هم پل صدر، موفق باشید .
با لحنی التماس‌آمیز گفت : شما که این‌ همه بزرگواری کردید ، خونه من دو تا کوچه بالاتره . اکرام رو به اتمام برسونین که من برای این فاصله کوتاه ، ماشین نگیرم . خواهش میکنم.
ناگزیر از زیر پل به سمت چپ پیچیدم و وارد خیابان شریعتی شدم.
گفت : تا عمر دارم لطفتونو فراموش نمی‌کنم. امیدوارم به زودی جبران کنم.
و ادامه داد : راستش یه مطلبو از اول که سوار شدم می‌خواستم بهتون بگم ، ولی تردید کردم . حالا که می‌بینم آدم باشخصیتی هستین و سوءتعبیر نمی‌کنین ، بهتون می‌گم .
گفتم : لطف می‌کنین . بفرمایین .
گفت : امروز بعد از این‌که خریدم رو انجام دادم ، آمدم پای صندوق ـ لطفا بپیچین سمت راست ـ کیف پولم همراهم بود . کلی هم توش پول و تراول‌چک بود . آخه صبح حقوقم رو از بانک گرفته بودم . فاکتور صندوق رو پرداخت کردم و از فروشگاه آمدم بیرون . لطفا سمت چپ... .
گفتم : بقیه‌شو بلدم .
با تعجب پرسید: بقیه چی‌رو، آدرسو ؟
گفتم : هم بقیه آدرسو، هم بقیه قصه‌رو . می‌خواستین سوار ماشین بشین و دربستی بگیرین که دیدین کیف پولتون نیست .
زدم روی ترمز و گفتم : خب ، خونه‌تون همین‌جاست دیگه ؟
گفت : بله و در ماشین را باز کرد .
گفتم : الان هم هیچی پول تو خونه ندارین . می‌خواین چهار، پنج هزار تومن بهتون بدم ؟
سکوت کرد.
گفتم : ببخشید . اسم شما چیه ؟
گفت : نوشین .
گفتم: ولی انگار دفعه قبل اسم شما ناهید بود ، نبود ؟
جا خورد. گفت : دفعه قبل ؟ و دستش رفت طرف بار و بندیلش که زودتر بردارد و پیاده شود.
گفتم : بنشین باهات کار دارم .
و پایم را بر پدال گاز فشردم . آنچنان که پاترول سنگین با صدای وحشتناکی از جا کنده شد ، در نیمه‌باز به سمت زن هجوم آورد و زن وحشت‌زده خود را به داخل ماشین کشید تا دست و پایش لای در نماند .
تلاش نکرد برای باز کردن مجدد در، اما با جیغ خفه‌ای گفت : نگه دار . می‌خوام پیاده شم .
گفتم : صبر کن . پیاده می‌شی .
گفت : چی می‌خوای از جونم ؟
گفتم : فقط جواب یکی‌ ـ دو تا سؤال . همین .
گفت : بعدش می‌ذاری پیاده شم ؟
گفتم : چراکه نه . نگرت دارم واسه چی؟ کاری باهات ندارم .
گفت : پس زود باش .
پیچیدم داخل اتوبان و گفتم : حدود یک سال پیش ، همین‌جایی که سوار شدی ، ایستاده بودی ، با همین مقدار بار و بندیل . دست بلند کردی و منم سوارت کردم . البته اون موقع ماشینم پاترول نبود ، پژو بود . شاید به همین دلیل هم امروز به جا نیاوردی .
گفت : اشتباه می‌کنین . من نبودم .
گفتم : تو که هر روز سوار یه ماشین می‌شی ممکنه اشتباه کنی ، ولی من که سال تا سال کسی رو سوار نمیکنم ، آدما بهتر یادم می‌مونن .
گفت : شما دارین به من توهین می‌کنین .
گفتم : ممکنه بعدا بکنم ، ولی هنوز نکردم .
و ادامه دادم : سوار ماشین شدی و همین حرف‌های امروز رو با همین آب و تاب تعریف کردی . اون روز هم من قصد داشتم تو رو تا یه جایی که تو مسیرمه برسونم ، ولی مثل امروز آن‌قدر خواهش و تمنا کردی و چشم و ابرو آمدی تا منو به همین کوچه آناهیتای شرقی کشوندی .
گفت : تو این محل ممکنه...
گفتم : جلوی یه خونه‌ای پیاده شدی ولی وقتی من رفتم کلید رو به در سه تا خونه اون‌طرف‌تر انداختی .
با دلهره گفت : پس شما خونه ما رو...
گفتم : اون روز تاپ قرمز پوشیده بودی با استرچ مشکی . سوار که شدی ، دکمه‌های مانتوتم باز کردی و گفتی که از بدن‌سازی می‌آی . کافیه یا بازم نشونی بدم ؟
با اضطراب گفت : خب ، حالا سؤالاتونو بپرسین .
گفتم : کسی که یه همچین خریدی می‌کنه ـ و اشاره کردم به بسته‌های پیش پایش ـ لَنگ چهار، پنج هزار تومن نیست . این قیافه و دک‌وپز هم با تکدی و تلکه جور در نمی‌آد . قصه چیه ؟
گفت : تکدی نیست . تلکه هم نیست . اون دفعه با عزت از شما قرض خواستم ، شما هم با رغبت دادین . همچنان‌که این دفعه هم رغبتی نداشتین و ندادین .
گفتم : خب ، قرض اون‌ دفعه چی شد ؟
در کیفش را باز کرد و گفت : همین الان بهتون می‌دم .
و پنج هزار تومان از کیفش درآورد.
گفتم : تو که پول نداشتی ؟
گفت : حالاشم ندارم . این یه پس‌انداز برای روز مباداست .
پول را نگرفتم . گذاشت روی داشبورد و گفت : منو برگردونین خونه و تمومش کنین .
گفتم : چی رو تموم کنیم ، تازه شروع شده . اگر نگی قصه چیه ، می‌آم تو محل و از در و همسایه‌ها می‌پرسم .
ترسیده گفت : شما پولتو می‌خواستی که گرفتی .
گفتم : پولمو نمی‌خواستم و نگرفتم . مطمئن باش تا واقعیتو نگی ، ولت نمی‌کنم بری.
گفت : آخه شکستن من چه نفعی به حال شما داره ؟
گفتم : من به دنبال شکستن تو نیستم . واقعیت رو می‌خوام بدونم .
گفت : به چه درد شما می‌خوره ؟ این‌همه اصرار واسه چیه ؟
گفتم : دلیلشو بعدا بهت می‌گم ، بعد از این‌که حرفهاتو زدی .
گفت : خلاصه‌اش اینه که من کلفت اون خونه‌ای هستم که دیدی . هفته‌ای یه روز می‌رم واسه خانوم خرید می‌کنم . همون روزی که ایشون هم دانشگاه کلاس داره . لباس های خانومو می‌پوشم . از حماقت و ولع مردها استفاده می‌کنم ، رفت‌وآمدم مجانی تموم می‌شه ؛ ولی پول کرایه رو از خانم می‌گیرم. اگه مردا به طمع بیفتن که عموما می‌افتن ، چند هزار تومن هم کاسب میشم . کل قصه همینه.
گفتم : عینکتو بردار .
وحشتزده گفت : واسه چی ؟
گفتم : می‌خوام چشماتو ببینم .
با ترس و لرز عینکش را برداشت و در مواجهه با نگاه من ، چشمهایش را به زیر انداخت .
چشمهایش استیصال و بیچارگی بچه‌ای را داشت که زرنگی کودکانه‌اش لو رفته باشد .
گفتم : خوب فهمیدی که باید عینک آفتابی بزنی ، چون چشم‌ها معمولا آدم رو لو می‌دن .
دوباره عینک را به چشم گذاشت و گفت : حالا دیگه برگردیم .
گفتم : اون حرف‌های قشنگو از کجا یاد گرفتی؟!
گفت : از لابه‌لای حرف های خانوم با شاگرداشون .
گفتم : فکر می‌کنی تا کی می‌شه این‌طوری پول درآورد ؟
گفت : تا همیشه . تو یه مرد پیدا کن که مرد باشه ، اونوقت من می‌گم نمی‌شه .
گفتم : یعنی اگه من مرد بودم باید سوارت نکنم ؟ با اون بار و بندیل و اصرار و التماس ؟
گفت : سوار کردن یه چیزه ، ولی اون پول آخرو مردا از سر طمعشون می‌دن . فکر می‌کنن بذریه که بعدا محصولشو درو می‌کنن . با همون یه شماره تلفن الکی که بهشون می‌دم .
گفتم : من که دفعه قبل ازت شماره تلفن نگرفتم و بهت پول دادم . اونو به حساب چی گذاشتی .
گفت : حماقت . البته دور از جون شما .
گفتم : هیچ فکر کردی که ممکنه دو بار با یه آدم روبه‌رو بشی ؟ مثل امروز ؟
گفت : هر مردی رو تا صد بار می‌شه خر کرد . شمرده‌ام که می‌گم .
گفتم : شوهر نداری ؟
گفت : چرا . اونم یه بی‌غیرتیه مثل بقیه مردا . تشویقم می‌کنه وقتی این پولارو می‌برم خونه .
گفتم : نمی‌ترسی یه وقت بلایی سرت بیاد ؟
گفت : کم بلا سرم نیومده ؛ ولی کسی که پا به این راه می‌گذاره ، باید پیه همه‌چی رو به تنش بماله .
گفتم : همه چی رو از دست بده که چی به دست بیاره ؟
گفت : می‌خوای موعظه کنی ؟
گفتم : بی‌خیال. بگذریم . الان می‌رسیم در خونه و خداحافظ .
گفت: ولی سؤال منو جواب ندادین . واسه چی می‌خواستین قصه منو بدونین ؟
گفتم : واسه این‌که منم همکار شمام . یا بهتره بگم همکار رئیس شما .
وحشتزده گفت : یعنی جامعه‌شناسی درس می‌دین ؟
گفتم : یه همچین چیزایی .
نزدیک بود قالب تهی کند . بی‌جوهری در صدا پرسید : همون دانشگاه ؟
گفتم : نه ، یک دانشگاه دولتی .
دوباره رسیدیم به کوچه آناهیتای شرقی و من گفتم : خب ، حالا می‌تونی پیاده شی . پولتم بردار.
پول را بدون تعارف برداشت و در کیف گذاشت . در را باز کرد و موقع پیاده شدن گفت : همیشه آدم‌ها رو بازی داده‌ام ، ولی این بار احساس می‌کنم بازی خورده‌ام .
گفتم : چه بازی‌ای ؟ قصه زندگیتو تعریف کردی .
پیاده شد . در را بست و گفت : درست مثل این‌که یهو متوجه بشی که جلوی دوربین مخفی بودی .
گفتم : پس لطفا اون موبایل منو بده .
گفت : موبایل؟!
گفتم : تو جیب سمت راستته .
موبایل را از جیبش درآورد و به سمت من دراز کرد : ببخشید ، ترک عادت سخته .
گفتم : فکر نکردی که خونه‌تو بلدم و می‌آم سراغت ؟
گفت : البته بلد نیستی . چون اون خونه‌ای که فکر کردی من کلید انداختم ، رد گم‌کنی بود . حواسم بود که تو آینه‌ات ردّمو داری .
گفتم : پس بازی رو من خوردم نه تو .
گفت : ولی ازت خوشم اومده . یه شماره تلفن بهت می‌دم اگه خواستی زنگ بزن .
گفتم : طالب نیستم . چیزی که میخواستم بهش رسیدم .
گفت : ضمنا اون حرفمو پس می‌گیریم که گفتم ؛ هر مردی رو تا صد بار می‌شه خر کرد ، بعضی از مردها رو نمی‌شه .
گفتم : مسئله اینه که تو مرد ندیدی . یا اونهایی که دیدی ، هیچ‌کدام مرد نبودن .

 سید مهدی شجاعی

  نظرات ()
۲۵۶- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٤

یادمه وقتی دبیرستان بودم دوست داشتم یا یک دختر چادری که آفتاب مهتاب ندیدس ، ازدواج کنم . وقتی پام به دانشگاه باز شد ، همه بهم گفتن زهی خیال باطل ! واسه همین نظرم عوض شد و با خودم گفتم چادری نبود ، نبود ولی اهل دوستی با پسر نباشه . وقتی سال اول تموم شد دیدم که یافت می نشود! این بار گفتم اگه دوستیش سالم باشه ایرادی نداره . سال سوم که شدم دیدم نه کجاست دوستی سالم! با خودم گفتم زن من قبل ازدواج هر غلطی کرده به خودش ربط داره ، مهم اینه که الان آدم خوبی باشه و به من وفا دار بمونه . الان که درسم تموم شده و وقت ازدواج رسیده دیگه هیچ توقعی ازهمسر آینده ام ندارم جز اینکه حداقل پنجشنبه شبها رو خونه باشه...

بادمجان (bademjan.persianblog )

اهل حمامم

اهل حمامم

پوستم مهتابی ست

چشم هایم آبی ست

پدرم دلاک است 

سر طاسی دارد

لنگ می اندازد

شامپو مصرف کرد

کله اش هی کف کرد

وسپس مویش ریخت

و چه اندازه سرش براق است

حرفه ام دلاکی ست

هدف من پاکی ست

می نشیند لب سکو آرام

یک نفر با احساس

و تصور کرده ، خوش پر و پاست

کودکی را دیدم

میدود در پی صابون و لگن

ای نهان در پس ِ در

خشک آوردم ، خشک

مشتری های عزیز 

لگن خاصره تان سالم باد

رخت ها را نکنید

آبمان بند آمد

دلاک طاس ( Dallak )

 

 

  نظرات ()
۲۵۴- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٤

زندگی یه شوکولاته با کاغذ بد مزه ی دورش پیچیده شده.

زندگی ادامش یه 500 تومنیه با یه چشم به هم زدن واسه تموم شدنش.

زندگی روسریای حریر خوش رنگه که جیغ ادمو واسه ایستادنش در میارن.

زندگی پیدا کردن نقطه ی " پ "،" ژ" توی صفحه ی کیبورده.

 

زندگی یعنی خوردن شوکولات با کاغذ بد مزش؛یعنی 500تومن هوتوتوتووووو،یعنی نخریدن روسری حریر واسه گرفتار نشدن...یعنی ننوشتن کلمه ی "پایدار" توی نوشته هات.

 

پرواز تا اوج بهشت ( parvaze )

 

دو مشت گِل در دست گیر ،

تا آنجا که می توانی بهم بیامیزشان ،

از مشتی ار آن تندیس من ،

و از مشتی دیگر تندیس خود ،

اکنون بی درنگ تندیس ها را خُرد کن ،

دوباره به هم بیامیزشان ،

از نو هر دو را بیافرین ،

یکی به شکل تو ،

و دیگری به شکل من ،

گِل من گِل توست ،

و گِل تو گِل من .

« کوان تائوشینگ ـــ قرن سیزدهم » ( elylili )

 

موقعی که می خواستن حضرت یوسف رو بازار برده فروشا بفروشتن بخاطر زیبایی و جلال یوسف آدمای گردن کلفتی با پولای هنگفتی تو حراج شرکت کرده بودن اونقدر قیمت بالا رفته بود که چند نفر بیشتر نمی تونستند به حراج ادامه بدن......یه پیرزن با یه کلاف نخ اومد تو حراج بهش گفتن پیرزن چی میخوای ؟ گفت : اومدم یوسفو بخرم همه بهش خندیدند گفتن تو چطور می تونی با این کلاف اونو بخری گفت : منم می دونم یوسفو به من نمی دن ولی می خوام اسمم جزو خریداران اون باشه !!!

( panjereh84.persianblog )

  نظرات ()
۲۵۲- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٤

نامه ای از یک سیاهپوست

 

سفید پوست عزیز!اجازه بده چیزی به تو بگویم : من وقتی متولد می شوم سیاهم وقتی بزرگ می شوم سیاهم وقتی زیر آفتاب می روم سیاهم وقتی سردم می شود سیاهم وقتی می ترسم سیاهم وقتی مریض می شوم سیاهم و وقتی می میرم هنوز هم سیاهم. اما شما سفید پوستان... وقتی متولد می شوید صورتی هستید وقتی بزرگ می شوید سفیدید وقتی زیر آفتاب می روید قرمزید وقتی سردتان می شود آبی می شوید وقتی می ترسید زرد می شوید وقتی مریض می شوید سبزید وقتی هم که می میرید خاکستری می شوید. حالا لطفا به من بگویید که چرا بمن می گویید رنگی؟

خوشا دردی که درمانش تو باشی ( savare-bisar )

 
از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمیرسید. از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه ای کردم که فهمید جواب های،، هوی است. هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی در پی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمیکردم ! این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلند تر بودم و همه ازم حساب می بردند. هیچ وقت درس نخوندم ، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می خورد. هر صفحه ای از کتاب را که باز میگردم جواب سوالی بود که معلمم از من می پرسید. این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!!!
تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود ویکی از ورقه های بی اسم بود منم گفتم اسممو یادم رفت بنویسم! بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم از نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم ، اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت چیزی از زمین بر می داشتم ، یهو جلوم سبز میشد و از این که گمشده اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر میکرد. بعدا توی دانشگاه پیچید دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی اش شده ، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!
یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون، منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما و الان هم استاد شمام! کسی سوالی نداره؟؟؟؟؟؟؟
 
طرفدار هاشمی ( hashemidoosetdarim )
 
 
پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟
مادر  فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم !!!پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟ پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی!!! پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند ، متعجب بود . یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند ، از خدا پرسید : خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟ خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام . به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند ، به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند ، به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ،  او به کار ادامه دهد . به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند ،به او قلبی داده ام  تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده ام تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد . این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت ، بتواند از آن استفاده کند . زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد ، زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست.
 
طرفدار هاشمی ( hashemidoosetdarim )
  نظرات ()
۲۵۰- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٤

میدونی چرا؟...

 

وقتی می خوای بری تو  رویا چشماتو می بندی ؟

وقتی می خوای گریه کنی یا فکر کنی چشماتو می بندی؟

وقتی می خوای  کسی رو ببوسی چشماتو می بندی؟

چون قشنگ ترین چیزای این دنیا قابل دیدن نیستن 

رومینا (romina49.blogfa )

 

شرم در دلدادگی بی معنی است
بوسه بر می دارد این شرم از میان

طعم شیرین عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است

بهترین هدیه پس از یک انتظار
بشنوید از من فقط یک بوسه است

بوسه را تکرار می باید نمود
بوسه یعنی عشق و آواز و سرود

بوسه یعنی وصل جانها از دولب
بوسه یعنی پر زدن , یعنی صعود

زهرا ( lovely-comet.persianblog )

 

ازدواج به یک قیچی می ماند
به هم وصل است نمی توان آن را از هم جدا کرد
که به جهت های مختلفی حرکت می کند
اما همیشه هر کس را که میان آن دو تیغه قرار بگیرند ، مجازات می کند .
 
سیدنی اسمیـت
 

ابتدا خدا زمین را آفرید ، سپس استراحت کرد بعد  مرد را آفرید و  سپس استراحت کرد و آنگاه  زن را آفرید  سپس نه خدا استراحت کرد ، نه زمین و نه مرد . 

  نظرات ()
۲۴۸- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٤

از GoldenBoys عزیز واسه ی صبر و استقامتش که تونسته آرشیو منو به طور کامل بخونه ، تشکر میکنم ، و ازش عذر خواهی میکنم اگه شماره ی چشمش یه ۲-۳ درجه ای بالا رفته .

توصیه های پدری به پسرش در باب ازدواج

اگر دردم یکی بودی چه بودی      غذایم آبکی بودی چه بودی

 

اگر بر عکس این اندام کوتاه            قدم چون لک لکی بودی چه بودی

 

پسر عزیز و کفتر بازم.

 

سلام

 

 اکنون که تو بدلیل شغل شریف کفتر بازی فرسنگ ها از خانه و کاشانه ات دور مانده ای و از آنجا که در فرنگ وسوسه های شیطانی بسیاری تو را به انجام کارهای رادیکالی تحریک می کند.من و مادرت بر آن شدیم که با فرستادن این نامه از تو بخواهیم که سریعا زوجی مناسب و در خور خانواده ی اصیل و بی چیزت انتخاب نموده و مزدوج شوی.باشد که از وسوسه های شیطانی مصون مانی. من و مادرت که الان مثله شمر بالای سرم ایستاده و هرچه او می گوید به نام من به رشته ی تحریر در می آورم تصمیم گرفتیم نکاتی چند در مورد انتخاب همسر به تو مذکور شویم.گرچه ما اطلاعات تو را منکر نمی شویم و می دانیم که تو آنقدر با آن کفتر هایت به معاشقه پرداختی که برای انتخاب کفتر ..ببخشید پسرم!اشتباه شد!..برای انتخاب همسر مشکلی نخواهی داشت ولی با این وجود گفتن این چند مطلب را ضروری دانستیم.

 

1- پسرم از آنجا که من شنیده ام در فرنگ بیماریه جدیدی بنام "ایدز" رواج دارد.از آنجایی که تو تک پسر ما هستی و ما تحت هیچ شرایطی حاضر به از دست دادن تو نیستیم.نمی خواد زیاد به حجاب و عفت زوجه متخبت توجه کنی و فقط خوب حواست را جمع کن که ایدز نداشته باشد.

 

2- پسرم حتما مسئله ی فاصله ی سنیه مناسب رو رعایت کن..چون اونجا دخترا از 12..13 سالگی سر و گوششون باز میشه..سعی کن یه دختر 8..9 ساله را بر گزینی تا شاید بتوانی کنترلش کنی و هنوز 1 ماه از زندگیتون گذشته گندش در نیاد!...در ضمن این انتخاب حسن دیگری نیز دارد و آن هم اینکه بجای خریدن لوازم آرایشه گران قیمت و لباس های گران قیمت زنانه..می توان با خرید 2 تا بستنی و پفک سره  دختره را گرم کرد تا بهونه هم نگیره..و تنها عیب این انتخاب این است که احتمالا باید دختره رو هر روز ببری پیشه مامانش چون دلش تنگ میشه و گریه می کنه.

 

3- دخترم...ببخشید بازم اشتباه شد!....پسرم از آنجا که تو در ایران هم که بودی خنگ بودی و همیشه تو مدرسه رفوزه میشدی.می دانم که زبان فرنگیت داغونه. حتما به کلاس زبان برو و معنی این چند کلمه را بفهم(دوست دارم – عاشقتم – هرچی بگی همونه – من تو رو می پرستم – داری اعصابم و خورد می کنی  – دیگه شورش و در آوردی - برو گمشو خونه ی بابات)..و این کلمات را در زمان مقتضی به وفور استفاده کن.

 

4-

5-

6-

 

((پسرم! نکات 4 تا 6 که از نظر من مواردی بسیار حیاتی برای زندگیست که توسط دستان توانای مادرت سانسور شد...و من این قسمت ها را در اداره ی پست و قبل از ارسال نامه و در نبود مادرت می نویسم.

 

اول اینکه :بچه مگه خری که می خوای زن بگیری؟؟؟؟؟؟

دوم اینکه: زن کیلو چنده؟؟؟؟؟؟..سوم اینکه: پسر خر نشیا..مگه حال و روزه منو نمیبینی که دچار چه بدبختی هستم...خلاصه از ما گفتن بود و از تو نشنفتن....!!))

 

بله پسرم عرض می کردم خدمتت..اداره ی پست احتمالا نکان 4 تا 6 رو سانسور می کنه.ای میلتو بفرس برم تا واست میل بزنم نکات سانسور شده رو.

 

موفق و سر بلند باشی!!!!!!

 

وغ وغ ساهاب ( bahmangan )

 

 

  نظرات ()
۲۴۶- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٤
از بهشت‌ که‌ بیرون‌ آمد، دارایی‌اش‌ فقط‌ یک‌ سیب‌ بود. سیبی‌ که‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چیده‌ بود. و مکافات‌ این‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود. فرشته‌ها گفتند : تو بی‌ بهشت‌ می‌میری . زمین‌ جای تو نیست. زمین‌ همه‌ ظلم‌ است‌ و فساد . و انسان‌ گفت : اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌ کرده‌ام...
زمین‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است . اگر خدا چنین‌ می‌خواهد ، پس‌ زمین‌ از بهشت‌ بهتر است.
خدا گفت : برو و بدان‌ جاده‌ای‌ که‌ تو را دوباره‌ به‌ بهشت‌ می‌رساند، از زمین‌ می‌گذرد، از زمینی‌ آکنده‌ از شر و خیر، از حق‌ و از باطل، از خطا و از ثواب ؛ و اگر خیر و حق‌ و ثواب‌ پیروز شد، تو بازخواهی‌ گشت ، وگرنه...  و فرشته‌ها هم‌ گریستند.
اما انسان‌ نرفت. انسان‌ نمی‌توانست‌ برود. انسان‌ بر درگاه‌ بهشت‌ وامانده‌ بود. می‌ترسید و مردد بود. و آن‌ وقت‌ خدا چیزی‌ به‌ انسان‌ داد. چیزی‌ که‌ هستی را مبهوت‌ کرد و کائنات‌ را به‌ غبطه‌ واداشت. انسان‌ دست‌هایش‌ را گشود و خدا به‌ او «اختیار» داد. خدا گفت : حال‌ انتخاب‌ کن . زیرا که‌ تو برای‌ انتخاب‌ کردن‌ آفریده‌ شدی . برو و بهترین‌ را برگزین‌ که‌ بهشت‌ پاداش‌ به‌ گزیدن‌ توست. عقل‌ و دل‌ و هزاران‌ پیامبر نیز با تو خواهد آمد تا تو بهترین‌ را برگزینی.
و آنگاه‌ انسان‌ زمین‌ را انتخاب‌ کرد. رنج‌ و نبرد و صبوری‌ را.
و این‌ آغاز انسان‌ بود.
 
یکی از کامنتای حمید رضا در وبلاگ Samirait
 
دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه ی زنجیری.
خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.
امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت : زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چه می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دگر او آزادی بود.
 
یکی از کامنتای حمید رضا در وبلاگ Samirait
 
 
  نظرات ()
۲۴۴- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٤

تبر

یه روز یه هیزم شکن وقتی توی جنگل داشت شاخه ی یه درخت رو قطع می کرد ، تبرش از دستش در رفت و افناد توی دریاچه ی کنارش... وقتی مرد داشت گریه می کرد ، فرشته ای ظاهر شد و پرسید : " چرا داری گریه می کنی ؟ "... مرد گفت که تبرش افتاده توی آب... فرشته رفت زیر آب و بعد با یه تبر طلا ظاهر شد و پرسید : "این تبر توئه ؟ " ... مرد گفت : "نه"...  فرشته دوباره رفت زیر آب و این دفعه با یه تبر نقره ظاهر شد و پرسید : " این تبر توئه ؟ " ... مرد گفت : "نه"... بازم فرشته رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید : " این تبر توئه ؟ " ... مرد گفت : " آره ، خودشه "...  فرشته از راستگویی مرد خیلی خوشش اومد و هر سه تا تبر رو داد به مرد و مرد خوشحال برگشت خونه...

یه روز وقتی مرد هیزم شکن و زنش داشتند کنار اون دریاچه راه می رفتند ، زن هیزم شکن افتاد توی آب ! ... مرد زد زیر گریه و فرشته ظاهر شد ... فرشته پرسید : " چرا داری گریه می کنی ؟ "... مرد گفت : "اوه فرشته ی مهربون! زنم افتاده توی آب ! " ... فرشته رفت زیر آب و بعد همراه با جنیفر لوپز ظاهر شد !...  فرشته پرسید : " این زن توئه ؟ "... مرد گفت : " آره ، خودشه ! " ...  فرشته برزخی شد و داد زد : " ای حقه باز! این حقیقت نداره ! " ...  مرد جواب داد : "اوه منو ببخش فرشته ی من! یه سوء تفاهم پیش اومده... ببین ، اگه من در مورد جنیفر لوپز می گفتم نه ، تو دوباره می رفتی و با ((مرلین مونرو)) بر می گشتی !... بعد من بازم می گفتم نه ، و تو باز می رفتی و این دفعه زنم رو می آوردی ... و وقتی من می گفتم آره خودشه ، تو هر سه تا رو می دادی به من!... ولی من مرد بدبختی هستم و از پس خرج و مخارج سه تا زن بر نمیام و نمی تونم از هر سه تا مراقبت کنم ... همین یکی هم واسه ی هفت پشتم بسه ! "...

فرشته هم انقدر از این منطق و استدلال خوشش اومد که جنیفر رو دوباره انداخت توی آب و خودش رفت سالیان دراز با مرد زندگی کرد!!!...

از این داستان نتیجه می گیریم که هر وقت یه مرد دروغ گفت ، حتما" به خاطر یه علت کارآمد و شرافتمندانه بوده

 

دیبدمینی

  نظرات ()
۲۴۲- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٤

مرد از دیدگاه شیمی

برای تهیه این عنصر باید واکنشهای شیمیایی پیچیده ای را متحمل شد ! ابتدا مقداری اکسید اسکناس و نیترات زوریم شش ظرفیتی را در مقداری سنگ پای قزوین حل کرده و پس از مدتی گاز ادعا و سولفور قپی از آن متصاعد میشود در نتیجه به صورت رسوب روی دیواره ی سنگ پا باقی میماند*1!
البته از دمپایی و وردنه هم میتوان به عنوان کاتالیزور استفاده کرد .*2

خواص شیمیایی این عنصر :
بعضی از انواع این عنصر بسیار زشت و بدترکیب بوده و میل شدیدی برای ترکیب شدن با نیترات ژل و سولفونات روغن کله پاچه دارند که پس از واکنش با این مواد نسبتا قابل تحمل میشوند. نوعی دیگر از این عنصر به علت اندکی ته چهره و آب اسکنیژه پیوند محکمی با خورده شیشه میدهد و دارای خاصیت موزیگری و همسرآزاری شدیدی هستند که برای خالص کردن این عنصر کافی ست که آن را در یک سیستم سربسته مثل آشپزخانه قرار داد و با استات قابلمه مخلوط نمود .*3

و خواص فیزیکی آن :
از جنس بسیار سخت و خشن میباشد و به سرعت تحت تاثیر محیط و ناز و عشوه قرار میگیرد و از خود بیخود میشود . برای ذوب این عنصر میتوان از ناز سوزآور به کمک لبخند 2 درصد وزنی - نازی استفاده کرد . این عنصر میل ترکیبی شدیدی با عنصر زن دارد ولی به علت الکترونگاتیوی کم عنصر زن به ترکیب به صورت ضایع تبخیر میشود و مشغول التماس الکترون از عنصر زن میشود . *4

دمای جوش این عنصر بسیار پایین بوده و به سرعت به جوش می آید که برای جلوگیری از این جوشش میتوان از یک چمدان و یک اردنگی استفاده نمود و عنصر مورد نظر را به طبیعت پرتاب نمود

 
و 4 نکته مربوط به این عنصر :

*1* نکته : برای از بین بردن چربی - نرمی و نیش حاصل از زبان عنصر میتوان از گوشمالی به عنوان حلال استفاده کرد.

*2* نکته ی کنکوری : در صورت کمبود امکانات آزمایشگاهی از قبیل دمپایی و وردنه میتوان از حرارت 1500 درجه جیغ فرابنفش استفاده کرد که در این صورت رسوب به صورت موش درآمده ودارای قابلیت مفتول شدن هم میباشد!

*3* نکته : برای اطمینان از کم شدن خورده شیشه و سولفات روی در این عنصر میتوان تا 3 بار آن را با کابل برق ۲۲۰ ولت الکترولیز نمود.

*4* نکته ی 100 درصد کنکوری : به علت وجود کربنات هوش و اندکی اکسی شیطنت در عنصر زن عنصر مرد مجددا به صورت هویج رسوب میکند و از آن بخار یار و می و عشق و عاشقی متصاعد میشود که البته به محض یک برخورد موثر دیگر با عنصر زن دیگری به سرعت با آن هم الکترون شده و قضیه  می و یار وبه صورت از آن آزاد می شود O2
 
 
زن از دیدگاه علم شیمی  
 
این عنصر کمتر در طبیعت بصورت آزاد یافت میشود و بیشتر به صورت یک ترکیب با ماده ای مثل انیدرید تبلور و سولفات خود بینی در منازل یافت میشود.

طرز تهیه :
برای تهیه این عنصر باید مقداری اکسید اسکناس و نیترات کادیلاک هشت ظرفیتی را در یک ویلا مخلوط کرده و پس از مدتی گاز ناز و سولفور عشوه متساعد میشود و در نتیجه به صورت رسوب در ته ویلا باقی میماند . البته از زبان چرب و نرم هم میتوان بصورت کاتالیزور استفاده کرد.

خواص شیمیائی :
بعضی از انواع این عنصر بسیار زشت و بدقیافه بوده و میل شدیدی برای ترکیب شدن با نیترات پودر و سولفات روژ و اکسید سرمه دارند که پس از ترکیب شدن با این مواد نسبتا قابل تحمل میشوند.
بعضی از انواع این عنصر نیز با خورده شیشه همراه است و خاصیت شوهر آزاری شدیدی دارند.برای خالص کردن این عنصر کافیست که آن را در یک سیستم سربسته مثل اطاق قرار داد و با کربنات کتک و استات فحش مخلوط کرد.

خواص فیزیکی :
از جنس نرم و بسیار حساس میباشد و به سرعت تحت تاثیر محیط و احساسات قرار میگیرد . اگر مقداری اسید خشونت و کربنات سوزآور دیگری به نام آیوپاک (هوو) به آن اضافه کنیم فورا ذوب شده و به صورت اشک روان میگردد و اصلا میل ترکیب شدن با عنصر مرد را ندارد اما به محض استفاده از کاتالیزور لبخند آنچنان با این عنصر ترکیب میشود که جدا شدنی نیست .
 

خوشا دردی که درمانش تو باشی ( savare-bisar  )

 

  نظرات ()
۲۴۰- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٤

موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذراندید؟

قلم بر قلب سفید کاغذ می گذارم و فشار می دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسیار خوبی و پر برکتی می باشد. سال گذشته پسر خاله ام زیر تریلی ۱۸ چـــرخ رفـت و له گـــــــشت و ما در مجلس ترحیمش شرکت کردیم و خیلی میوه و خرما و حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت. ما خیلی خاک بازی کردیم. من هر چی گشـــــــــــــــــتم پــــسرخاله ام را پیــدا نکردم . در آن روز پدرم مرا با بیل زد ، بدون بی دلیل! من در پارسال خـــیلی درس خواندم ولی نتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بیرون پرت کردند . پدرم من را به مکانیکی فرستاد تا کـــــــــــار کـنم و اوســــــتای من هر روز من را با زنجیر چرخ می زد و گاهی موقع ها که خیلی عصبانی می شد من را به زمین می بست و دو سه بار با ماشین یکی از مشتری ها از روی من رد می شد. من خیلی در کارهای خانه به مـادرم کمک می کنم. مادرم من را در سال گذشته خیلی دوست می داشت و من را خیلی ماچ می کند ولی پدرم خیلی حسود است و من را لای در آشـپزحانه می گذاشت . درســــــال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خیلی از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسیار حــــامله است و پدرم مـــــی گوید یا پسر است یا دوقلو، ولی من چیزی نمی گویم چون می دانم که بچه ای به این انـــدازه از هیچ کجای خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته مـا به مسافرت رفتیم و با قطار رفتیم . مــن در کوپه بسیار پدرم را عصبانی کردم و او برای
تنبیه من را روی تخت خواباند و تخت را محکـــم بست و من تا صبح همان گونه خوابیدم! پدرم در سال گذشته خیلی سیگار می کشد و مادرم خیلی ناراحت است و هــــــــی به من میگوید : کپی اوغلی ، ولی من نمی دانم چرا وقتی مادرم به من فحش می دهــــــد ، پدرم عصـبانی می شود! در سال گذشته ما به عـــید دیدنی رفتیم و من حدودا خیـــــلی عیدی جـمع کرده ام، ولی پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن مـــــــاهواره ای خرید که بسیار بــد آموزی دارد و من نگاه نمی کنم و پدرم از صبح تا شب شوهای بی نــاموسی نگاه می کند و بشکن می زند . پــــــدرم در سال گذشته رژیم گرفته است و هر شب با دوست هایش آب و ماست و خیار  می خورند و می خندند، گاهی وقتا هم آب با چیپس و ماست موسیر! من خیلی سال گذشته را دوست دارم و این بود انشای من ...

زیر شلواری ( zirshalvari )


 

  نظرات ()
۲۳۶- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٤

دو روز مانده به پایان جهان‏،‏ تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی . نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته ها و انسان پیچید‏، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم ‏ اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز … با یک روز چه کار می توان کرد…
خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند‏، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد‏، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهموت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند‏، می ترسید راه برود‏ ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد … بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم‏ نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد. بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و روی اش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود . می تواند بال بزند. می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند …
او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد. زمینی را مالک نشد. مقامی را به دست نیاورد اما …
اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنها که او را نمی شناختند‏ سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد‏. لذت برد و سرشار شد و بخشید‏ عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد ، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند ‏ امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!
 

عرفان نظر آهاری ( nooronar )

 

  نظرات ()
۲۳۳- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٤

سفر زیارتی سیاحتی و همیشگی آخرت:

ابتدا فرم زیر را تکمیل نمایید .

نام : انسان          نام خانوادگی : آدمی زاد          نام پدر :‌ آدم          نام مادر : حوا

لقب : اشراف خلوقات          نژاد : خاکی          صادره از : دنیا

ساکن : کهکشان ها - کهکشان راه شیری - منظومه شمسی - زمین.    

ساعت حرکت و پرواز : هر چه دیرتر بهتر.

مکان : بهشت ، اگر نشد به جهنم .                                مقصد : برزخ

وسایل مورد نیاز :

۱- دو متر پارچه سفید ( ترجیحا ساخت چین ) ۲- عمل نیک ۳- دعای والدین   ۴- نماز ( حداقل به میزان ۲۰ سال آخر عمر )۶- ایمان در حد معقول ۶- تقوا به میزان لازم  .

توجه :

۱- خواهشمند است جهت رفاه خود خمس و زکات را قبل از پرواز پرداخت نمائید

۲- از آوردن ثروت - مقام - منزل - ماشین - حتی داخل فرودگاه جداخود داری نمائید

۳- قبل از حرکت به بستگان وخانواده خود توضیح دهید تا از آوردن دسته گلهای سنگین و سنگ قبر گران و تجملاتی خودداری کنند ، در غیر اینصورت هزینه ی اضافه بار به عهده ی مسافر می باشد

۴- برای پیشگیری از دعوای احتمالی در فرودگاه بین وراث ، قبل از پرواز اموال خود را بین آنها تقسیم نمائید

۵- از آوردن اسباب بازی از قبیل  غیبت - تهمت - دروغ و... در داخل هواپیما خودداری نمائید

((جهت کسب اطلاعات بیشتربه قرآن مراجعه نمائید)) 

تماس و مشاوره به صورت: شبانه روزی و وایرلس ( wireless ) می باشد . شرکت مسافربری عزرائیل ، سفر خوشی را برای شما آرزو میکند .

 

فرهاد ( farhadline )

 

من یک طرفدارجدی حیوانات هستم و همیشه نوک طوطیها را برایشان صاف می کنم...

 

موازی ( movazi )

  نظرات ()
۲۳۰- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٤
نفهمیدم از کدام سو پیدایش شد و چرا از میان آن همه آدم که در حال گفت و شنود بودند یکراست به سراغ من آمد ، بی اختیار از جمع دوستان جدا شدم و چند قدمی به سویش رفتم ، دست دراز کردم تا با هم دست بدهیم  اما ناگهان مثل برق گرفته ها دستم را عقب کشیدم ، گفت : چه زود کنار کشیدی! تازه می خواستیم ... ، گفتم نخواستم در مقابل عمل انجام شده قرارت دهم ، می دانی ! یک بار این بلا سر خودم آمده و هنوز وقتی یادم می افتد ... ، خوب بگذریم ، در ضمن به خودم قول داده ام با نامحرم دست ندهم و او خندید و شاید من اینطور احساس کردم .
نگاهش کردم ، تازه فهمیدم به زیبایی عکسهایش نیست و او نگاهم کرد و به قول قصه ها نگاهمان در هم گره خورد ، یاد کلاس هندسه و نقطه تلاقی افتادم و سپس ذهنم به سوی استاد معارف رفت ، همان که همیشه نگاهش یا بر آسمان بود یا زمین  و میگفت : اگر برای نگاه نکردن به نامحرمی به آسمان نگاه کنید به اندازه ستاره های آسمان و اگر بر زمین نگاه کنید به اندازه ریگهای روی زمین ثواب می برید ، به آسمان نگاه کردم ، آسمانی صاف و بدون لکه ای ابر و خورشید در حال درخشش ، حتی یک ستاره هم در آسمان نبود ، زیر پایم را نگاه کردم ، نه ریگی ، نه آسفالتی و نه حتی چمنی ، موزائیک پشت موزائیک ، از خیر ثواب گذشتم و دوباره به چهره اش خیره شدم ، گفت یک نظر حلال است ، خواستم چیزی گفته باشم ، گفتم : یک نظر تا کی ؟ گفت تا وقتی پلک نزنی ، ذهنم به سوی آن دوچرخه سواری رفت که در سینما دیده بودم ، همان که برای برهم نیامدن پلکهایش از چوب کبریت استفاده می کرد ، قبل از اینکه از این فکر خنده ام بگیرد از داخل جیبش یک قوطی کبریت درآورد و گفت : بفرما ، گفتم : احتیاجی نیست ، کمبود خواب ندارم ، اراده ام هم ، ای ، بدک نیست و بلند بلند خندیدم ، گفت : هیس ! نخند ، برایت حرف درمی آورند ، یاد انیشتین افتادم و گفتم ، طوری نیست اینجا همه مرا می شناسند ، گفت : از ما گفتن ، خود دانی .
دوباره به چهره اش خیره شدم ، چهره اش رنجورتر و شکسته تر از عکسهایش بود ، با نگاهش گفت برویم و با نگاهم گفتم : هرچه شما بگویید ؛ راه افتادیم ، شانه به شانه هم ، از میان دوستان گذشتیم ، بدون خداحافظی ، و بالاخره در میان ازدحام غریبه ها گم شدیم ، خواستم حرف دلم را با یک بیت شعر برایش بگویم ، در ذهنم جستجو کردم و از میان سیل شعرهای هجوم آورده یک مصرع انتخاب کردم و هنوز لب به سخن نگشوده بودم که خودش آخرش را خواند « گفتا اگر برآید» .
فقط او را می دیدم و فقط صدای او را می شنیدم ، انگار نه انگار که کسی دور و برمان است ، به یاد سهراب شاهنامه افتادم ، خواستم بگویم فکر میکنم تو هم مثل سهراب شاهنامه مظلوم واقع شدی که گفت : چرا فکر می کنی به سهراب ظلم شده ؟  بلند بلند خندیدم ، گفت ، هیس !  نخند برایت حرف در می آورند ، دوباره یاد انیشتین افتادم و گفتم : طوری نیست ، اینجا هیچ کس مرا نمی شناسد و دوباره خندیدم ، پرسید : اصلا چرا میخندی ؟ گفتم : یاد یکی از دوستانم افتادم ، او هم مثل من عقیده دارد رستم می دانسته سهراب ، سهراب است ، پسرش اسـت ، ولی باز هم او را میکشد و قبل از اینکه بپرسد کجای این فکر خنده دارد خودم پاسخش را دادم : میدانی ! یک بار بر سر این عقیده حسابی کتک خورد و تا چند وقت پای چشمش کبود بود و دیدنی !! و اینبار نوبت او بود که بخندد ، گفتم : هیس ! نخند ، برایت حرف در می آورند و او بدون اینکه به یاد انیشتین بیفتد و نمی دانم شاید هم به یادش افتاده بود گفت : طوری نیست ، اینجا بعضی ها مرا می شناسند و بعضی هم نه ، و آنوقت هر دو خندیدیم ، بلند ، بلند و راه افتادیم ، گفتم دلم می خواست من هم یک شاعر بودم تا می گفتم که تو هم بزرگ بودی و از اهالی امروز و با تمام افقهای دور نسبت داشتی و تو نیز لحن آب و زمین را چه خوب می فهمیدی که گفت : احتیاجی نیست ، گفتم : آهان ، چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است ، انتظار نداشتم فروتنی کند و او هم نگفت " اختیار داری " ، گفت همینطور است و نفهمیدم جدی گفت یا شوخی کرد .
« بوی هجرت آمد » ، ناگهان ایستاد و گفت : تا همینجا که آمدی کافی است ، دیگر باید بروم ، پرسیدم کجا ؟ گفت : « رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند » ، « دلم به اندازه یک ابر گرفـت » ، خواستم برایش شعری از شاعر جوانی بخوانم :
می خواهی از این کلبه تارم بروی ، اینگونه غریب از کنارم بروی ، یک لقمه نان هست که با هم بخوریم ، امشب به خدا نمی گذارم ... که ترسیدم سرقت ادبی شود ، گفت : کلبه ات تار نیست و رفت ، سوار بر قایق شد ، قایقی که ساخته بود و به آب انداخته بود ، چشمانم پر از اشک شد ، گفت : شعر شب تنهایی خوب از دفتر حجم سبزم را خوانده ای ؟ گفتم : هزار بار ، گفت: پس میدانی بهترین چیز چیست ؟  گفتم می دانم « رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است » ، اما ، سـهـراب ، نرو ! گفت : « دور باید شد ، دور » و سپس دست تکان داد و گفت : « پی گوهر باشید » و رفت فریاد زدم به سراغت بیایم ، گفت : اگر دلت خواست ، گفتم : اگر خواستم بیایم نه نرم می آیم و نه آهسته ، آنوقت چینی تنهائیت ترک برمیدارد ، گفت : طوری نیست ، برای تو استثنا قائل می شوم و رفت و شاید من اینطور احساس کردم .
 
عسل گیسو ( asalgisoo )
 
  نظرات ()
۲۲۷- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٤

اینقدر از تو نوشتم , بی آنکه ...

پای نوشته هایم

سلامی.. نشانی... یا جوابی از تو ببینم...

اشکالی ندارد سکوتت را می گذارم پای رضایت...

 

آدمک ... رویای آبی

 

سلام نگفته فرصت خداحافظی هم ندادی....

پس من کی عاشقت شدم...

بگو...

 

 

 

آدمک ... رویای آبی

 

نگاهم که می کنی فقط می توانم در چشمانت خیره شوم...

دست من نیست...

هیچ کجا اینقدر عشق یکجا ندیده ام...

 

آدمک ... رویای آبی

 

دیر زمانی است تو را ندیده ام...

تو در دلم جا گرفته ای ...

چشمانت در چشمانم ...

اما دلم بیقراری می کند....

دلم برای چشمانت تنگ شده است... 

 

آدمک ... رویای آبی

 

دیشب هر چی از چشمات یادم بود بود روی بوم کشیدم...

امروز هرکی اونو دید گفت:(( چه آسمون معرکه ای...))

نمی دونم اگه اون چیزی که من دیدم رو می دیدن چی می خواستن بگن...

 

آدمک ... رویای آبی

 

تو بودی و من بودم و یک روز ز عمر 

 من مانده ام و یاد تو و باقی عمر...

 

آدمک ... رویای آبی

 

خورشید نگاهت هر برفی را آب می کند...

جز برفی که بر مو هایم نشست در زمستان فراقت...

 

آدمک ... رویای آبی

 

مرا که روبرویت چون آینه بودم شکستی...

حاصل هزار تکه ای نا منظم که منم....

و  تو که تا اخر عمر باید درتکه های اینه دنبال تکه تکه وجودت بگردی...

اما یک تکه از وجودت تا ابد پیش من خواهد بود ... 

قلبت...

نمی دانم بدون ان چه خوهی کرد؟

 

آدمک ... رویای آبی

 

((به یاد داشته باش که یک مرد عشق را پاس می دارد...

یک مرد هر چه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد , آنچه فدا کردنی است,فدا می کند 

 آنچه شکستنی است, می شکند و آنچه را که تحمل سوز است, تحمل می کند

 اما ...

 هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود...))

 

آدمک ... رویای آبی

 

  نظرات ()
۲۲۴- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٤
روبرویت نشسته ام ... درست روبرویت .
دلم می خواهد گریه کنم. سخت و بلند گریه کنم .. کوچکتر هم که بودیم همینطور روبروی هم می نشستیم. صفحه شطرنج میان ما بود؛ مهره های سفید روبروی من صف کشیده بودند مهره های سیاه روبروی تو.
آن موقع من 10 سال داشتم و تو ۱۲ سال . بازی که شروع می شد یکی یکی مهره های صفحه را جابجا می کردم خیلی عجیب بود که من چیزی از قوانین بازی نمی دانستم ولی همیشه برنده بودم؛ همیشه !
روی کاناپه بالا و پایین می پریدم و برد شیرینم را هوار می زدم .
یادت هست قوائد بازی را خودمان انتخاب می کردیم با علائق خودمان! تومهره مرا بر می داشتی و جای شاه خودت می گذاشتی. شاه تو از بازی خارج می شد. من با تعجب به مهره تو نگاه می کردم: وزیر که نمی تواند شاه را بزند ! تو می خندیدی که وزیر نیست ملکه است ملکه می تواند همه چیز را بزند . من خوشحال می شدم از اینکه تو مرا برنده می کردی .
نه !! در ست به خاطرم نیاوردم . گاهی اوقات هم غمگین می شدم .. از این که می فهمیدم تو دلت می خواهد مرا برنده کنی ، جیغ و داد می کردم: تو جرزنی می کنی ! لبخند می زدی: نه ....
دستهای کوچکم مشت می شدند، روی میز بازی می کوبیدم: چرا... تو از قصد می بازی ! دستان تو در آسمان کوچک اتاق بالا می آمد . نگاهت به نگاه من دوخته می شد . انگار می خواستی بگویی وقتی تو بازی را ببری من برنده می شوم اما می گفتی: نه! واقعا نه؛ من باختم ... و من خوب می دانستم تو بازنده ای برنده هستی !!!
از آن موقع 14 سال گذشته است من بازی شطرنج را خوب یاد گرفته ام. من می توانم مهره ها را از هم تشخیص دهم؛ می توانم آن ها را حرکت بدهم؛ ولی وقتی روبروی تو می نشینم با یک حرکت مات می شوم! نه بی انصافی نکنم .... بعضی وقتها دلت می خواهد بازی طولانی شود آن وقت آن قدر مهره هایت را جابجا می کنی تا تمام صفحه از مهره های من خالی شود البته به جز شاه! بعد نگاه سنگینت رابه من می دوزی : اگر بتوانی کاری کنی که شاهت بدون کیش شدن خانه ای برای حرکت نداشته باشد پات می شویم . تو به صفحه نگاه می کنی و من به طرح لبخند تلخی که بر چهره ات نشسته است !!!
من نمی دانم که پات شدن چه معنایی می دهد اما خوب می دانم که هیچ وقت مساوی تو نمی شوم! هیچ وقت من این بازی را دوست ندارم .. اصلا دوست ندارم ! تو وزیرت را روبری شاه من می گذاری و می گویی: راه فراری برای شاه ات نیست باید رخت را بگذاری جلوی آن. من می گویم: خوب شاه را بزن من رخم رابیشتر دوست دارم. بدنت را بر روی صندلی جابجا می کنی انگار میخواهی چیزی را هضم کنی و نمی توانی: شاه رانمی شود زد! من اصرار می کنم که: چرا با ملکه می شود. تو جدی تر از قبل میشوی: این ملکه نیست وزیر است !
دلم می خواهد گریه کنم: ولی قبلا ملکه بود یادت هست ؟ نگاه تو بر روی صفحه بازی همچنان می چرخد نگاه تو به هیچ کجا دوخته نیست: آن موقع ما کوچک بودیم و من دلم می خواست بازی ما ملکه هم داشته باشد ولی حالا نه ... وزیر همان وزیر است !
دلم می خواهد سخت گریه کنم . نمی دانم این چه رسم غریبیست آن روزها دلم میخواست برنده باشم ولی همیشه بازنده بودم حالا که سخت می کوشم برنده باشم همیشه بازنده ام ... !
همه اش به خاطر دل توست؛ دل تو؛ خواسته تو؛ علاقه تو؛ شوق تو....
این بازی را دوست ندارم . من نمی خواهم همه مهره هایم را فدای یک مهره کنم! دلم برای سربازهایم می سوزد که در تمام مدت بازی تلاش می کنند به آخر صفحه برسند و چقدر بیشتر دلم برایشان می سوزد وقتی که هیچ کدامشان نمی توانند وزیر شوند! دلم نمی خواهد تمام سربازهایم از بازی خارج شوند! اصلا چرا باید رخ به این زیبایی که همیشه راست حرکت می کند فدای مهره کلاه به سری شود که فقط یک قدم بر می دارد آن هم گیج ومغشوش!!! من اصلا این بازی رادوست ندارم .
من همان بازی کودکیمان را دوست می دارم که مهره های سفید من مهره سیاه کلاه به سر تو را بیرون میکردند. راستی هیچ وقت از تو نپرسیدم چرا همیشه با مهره های سیاه بازی می کنی ؟؟
صفحه شطرنج بین من و توست؛ تو روبروی من نشسته ای من روبروی تو؛ مهره های سیاه روبروی تو صف کشیده اند مهره های سفید روبروی من !
چه رنجیست بیهوده؛ من با یک حرکت رخ تو مات می شوم!!!
من همیشه یک بازنده ام !!
.
پ . ن :
ای خوش آنروز که در صفحه شطرنج دلت
شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم
 
من ، او ندارم ( bye4ever )
  نظرات ()
۲۲۱- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٤
آقای حکایتی
یکی بود یکی نبود
یه روز صبح عباس خواب موند
آقای حکایتی دعواش کرد
عباس قهر کرد
رفت و دیگه هم هیچ‌وقت برنگشت
هیچ‌کس هم تو شهر قصه دیگه دندونای خرگوشی با لبخند احمقانه‌ی معصومانه نداشت
قصه‌ها هم همه‌شون لوس شدن
آقای حکایتی هم خاک توسر شد.
از تلویزیون انداختنش بیرون ، زنش هم از خونه انداختش بیرون.
رفت کنار خیابون زیر پل خوابید.
اونجا عباسو دید.
با هم آشتی کردن.
ولی عباس دیگه هیچ‌وقت نخندید.
همین.
 
                                                     Divooneh
 
 انشاء
نام و نام خانوادگی : کاظم ترک زاده تربیزی
موضوع انشاء : فواید کامپیوتر را توصیف کنید

کامپیوتر چیز بسیار خوبی میباشد و برای ما خیلی لازم داریم . پدرم به من قول داده که که برای هر نمره بالای ۱۲ در کارنامه ام یک تکه از آن را برای من بخرد ! فعلا پدرم یک موس خریده و قول داده ماه به ماه سیستم را آپدیت کند !پدرم در کامپیوتر خیلی میفهمد و حتی توانسته یک بار به اینترنت وارد کند ! مادرم در برخورد با کامپیوتر خیلی شاس میباشد و روزی دوبار موس من را با جارو و بیل میزند ! حتی تازگیا در خانه تله موش هم کار گذاشته است به همین علت انگشت شست هردو پای پدرم قطع شده میباشد !پدرم شب ها به کافی شاپ میرود و داخل میکند و چت میکند‌ ! مادرم و پدرم همیشه در حال چک و لقد میباشند و مادرم به پدرم میگوید تو مگه خودت خواهر و مادر نداری که میری با دخترای خارجکی چت میکنی ! من هم در این مواقع حرف نمیزنم چون میدانم مادرم به من میگوید : کپو اوغلو ! اوشاخ پیس ! بیشین مشقاتو بینویس ! پدر من تازگیها در اورکات میباشد و من میدانم که اورکات خیلی بی ناموس میباشد و شنیده ام که خیلی دختر دارد و خیلی بد حجاب میباشند ! پدرم چند روری است که موس من را قایم کرده و میگوید مزاحم درس خواندن من میباشد‌ ! خواهرم با شوهر خواهرم الان  خیلی بچه دارند ! من گاهی وقت ها به خانه آنها میروم و از آنحا کانِتکت میکنم و با یک آیدی دخترانه با پدرم چت میکنم و لاو میترکانم ! پدرم خیلی دوروغ میگوید و در کامپیوتر میگوید بچه جردن بوده است و یک روز صبح بلند شده است و دیده در جوب دروازه دولاب است او میگوید آب زده ما رو آورده پایین ! کامپیوتر بسیار مفید میباشد و من آن را خیلی دوست دارم و این بود انشای من ... !
 
زیر شلواری
  نظرات ()
۲۱۸- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٤

 بسم الله الناس

آنگاه که آدم و حوا مورد بخشش خدایشان قرار گرفته و توبه ایشان مقبول درگاه افتاد در سرزمینی به زندگی پرداختند . روزی ، آدم برای کاری از خانه بیرون رفت و حوا را در خانه تنها گذاشت . شیطان از موقعیت استفاده کرد و با بچه ای در بغل وارد خانه شد ، بچه را خناس نامید و از حوا خواست او را نگه دارد تا او برگردد .

حوا قبول کرد و شیطان از خانه خارج شد . وقتی آدم بر گشت صدای بچه را شنید و از حوا جریان را جویا شد ، حوا ماجرا باز گفت و آدم ناراحت شد که چرا بار دیگر مفتون شیطان شدیم ؟

بچه را برداشت و از خانه بیرون انداخت ،  وقتی به خانه بازگشت بچه را دوباره در خانه دید . اینبار با بچه بیرون رفت و او را به رودخانه انداخت تا آب او را ببرد و به خانه بازگشت ، ولی باز صدای بچه را از خانه شنید . این بار به حوا گفت کاری نمی توانیم بکنیم جز اینکه بچه را بخوریم و با بچه قیمه ساختند و با هم خوردند .

شیطان به خانه آنها آمد و بچه خود را با صدای بلند خواند : خناس ... خناس ...

وقتی بچه ، صدای پدرش را شنید از درون آدم و حوا جواب داد و این امر موجب شادی شیطان شد .

مقصود شیطان این بود و اینک به آرزوی خود رسیده بود . او گفت :

 

مرا مقصود آن بودست مادام                 که گیرم در درون آدم آرام

چو خود را در درون او فکندم                شود فرزند آدم مستمندم

 

حال می توانم گهگاهی در درون بعضی از بنی آدم ، دام رسوایی بپا کنم و گاهی شهوت بیافرینم .

گاهی او را به طاعت وادار کنم و به جای خلوص در او ریا بپا کنم و گاهی چنان عنان صبرش

ببرم که خشم و کینه در وجودش زبانه کشد .

بدان ، آنگاه که شیطان در درون آدم رخنه می کند ، سلطان تن هموست و اوست که بر تخت پادشاهی وجود می نشیند و حکم می کند .

بسم الله الرحمن الرحیم

قل اعوذ برب الناس 1 ملک الناس 2  اله الناس 3  من شر الوسواس الخناس 4  الذی یوسوس فی صدور الناس 5 من الجنه و الناس 6

 

عباس ( tabalvorehaghighat )

 

 

میدونید پیامبرای جدید چه جوری بهشون وحی نازل میشه ؟

بعد از چند روز که حوصلش سر رفت و خدا چیزی نفرستاد براش سرش رو میبره رو به آسمون میگه :

Oh God ! give me a message

بعد از اون به انتظار میشینه و انگشتاش رو میزنه به میز و شروع به نواختن ضرب میکنه و یکمی هم  میکنه . دیگه خدا مرام میذاره و یه دفعه پیامبر خوشحال میشه و میپره بالا و میپره پایین ، میگه :

Oh ! I have five new messages

با برداشتی آزاد از yahoo mail alert

یه کاسه ماس ( arshama )

  نظرات ()
۲۱۴- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٤

آن مقنن

آن مقنن سه گونه قانون اساسی نوشتی .

یکی او خواندی لا غیر .

یکی هم او خواندی هم غیر .

یکی نه او خواندی نه غیر ؛ و آن قانون اساسی افغانستان باشد .

                                                                                             بد بو

دختر همسایه

نمیدانم چه اصراری دارد که هی به من سلام کند

ـ دختر همسایه روبه رو را می گویم ـ

همان که همیشه روسری اش روی شانه هایش افتاده

و موهایش را دمب اسبی می بندد.

شاگرد اکبر اقا ـ سوپر محل ـ معتقد است

موهایش را مش می کند

ولی خود اکبر اقا می گوید:

از بچه گی موهایش طلا یی بود.

میگویند دیپلم ردیست و تا به حال هجده تا خواستگار داشته

یکی از بچه های محل می گفت:...............

چه می دانم

اصلا اینها به چه درد من می خورد

وقتی نمی توانم حتی جواب سلامش را درست و حسابی بدهم.

اول ندیدمش ، ـ زنم را می گویم ـ

باز داشت از پنجره آشپزخانه مارا می پایید

خدایا ،چه مصیبتی

باز امشب الم شنگه داریم

زیر لب به معمار فحش میدهم

نمیدانم چرا آشپزخانه را سمت کوچه می سازند

اصلا چه می شد اگر آشپز خانه پنجره نداشت ؟

                                                                                                  2000-zendegi

 

                                                                                    2000-zendegi

لحظات سخت در زندگی

در زندگی انسان لحظاتی پیش می آید که تحملش غیر ممکن به نظر می رسد، لحظاتی که به کندی می گذرند و سرشار از درد و رنج و عذابند؛ آنجا که آن بیرون همه به انتظار استاده اند تا ورودت را جشن بگیرند، تا تو در را باز کنی و با شعف به سویت بیایند.

... و تواینجا گرفتار یک درد قدیمی که تورا رها نمی سازد، و هنوز کار های زیادی داری که باید انجام دهی.

 

 

می خواهی بروی؛ اما نمی توانی

 

. دوست داری از هوایی که تنفسش تو را خفه می کند، از فضایی که دیگر برایت نفرت انگیز شده و از مکانی که بوی تعفن و کثافت از درو دیوارش می بارد ... بیرون بیایی و همه چیز را فراموش کنی.

ای کاش مرا یارای رفتن بود

 

. یارای دل کندن و رفتن و رها شدن ....آری! بد دردیست یبوست .

تهران

 

ترمینال آزادی- توالت عمومی

                                                                         خانه ی دانشجویی ( ۲hol )

 

  نظرات ()
۲۱۱- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٤

ناز چشمان تو در دنیا ، قیامت میکند   

دل ز دوری نگاهت ، بس شکایت میکند

 

اولین دیدار ما و آن خدنگ چشم تو   

همچو تیری از کمان ، بر دل اصابت میکند

گر چه لب بستم فرو و دیده تر دارم زهجر   

 گوش داری بشنوی ؟ دل را صدایت میکند

کوه به کوه من آمدم ، جستم حریمت عاقبت   

 گوشه چشمی کنی ، دل را کفایت میکند

گر که خواهی دهم جان من کنون در محضرت   

بی گمان دل ، آن زمان فرمان اطاعت میکند

جان چه باشد تا بریزم من همه در پای تو   

تو بگو هر آنچه خواهی ، من رضایت میکنم

گر همه عالم بهم لشکر شوند و من یکی   

 محض یارم من روم میدان ، شجاعت میکنم

دل خوشم یارا که وقتی جان رود از کالبد  

هر زمان لبهای من ، دارد صدایت میکند

گر حدیث عشق خواهی بشنوی از دل  

رو ره حق گیر ، آن ما را شفاعت میکند

                                                                                     رقص آشفته (‌ gharoon )

 

« من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین»
 
یاکه باران بفروشد آبش ، به تن خشک درخت
 
یا که خورشید ستاند از ما
 
بهر گرمی  تن یخ زده ما پولی
 
یا که بلبل بفروشد ، آواز
 
یا کبوتر پرواز
 
یا گلی عطر و شمیم تن خویش
 
« رایگان می بخشد ، نارون شاخه خود را به کلاغ »
 
یا که چوبش جهت ساختن کلبه به ما
 
در طبیعت همه چیز حراج است
 
هیچکس فکر زراندوزی نیست
 
جز بشر ،اشرف مخلوق زمین
 
که نخواهد دادش ، جان خودر را به خدایش مُفتی
 
و نخواهد کرد حتی 
رایگان ،عرض سلام و بدرود
 
یک قدم از پی حل مشکل
 
تاکه پولی نستاند ، نرود
 
رایگان بهر تن خود، ندود
دوست از دوست ، توقع دارد
 
پسر از بابایش، طفل از مادر خود
 
چه عجب معرکه بازاری هست
 
من ندانم به چه چیزش آدم
 
به زمین اشرف مخلوقات است؟
 
به زراندوزی وطغیان و ستم
 
یا به آزار دل تنگ و دژم
 
یا به قتل و غارت، به فرو رفتن دام نکبت
 
یا به آزار دل هم نوعان
 
به جفائی که روا داشته بر پروانه
 
یا به آزردن قلب قمری
 
یا به تیغی که زده بر تنه سبز درخت
 
یا به حبس بلبل، در دل تنگ قفس
 
یا به انداختن ماهی قرمز در تُنگ
 
به فدا کردن وجدان و شرف، در پی ساختن کاخ بلند
 
من ندانم که چرا او باید
 
به جهان فخر فروشی کند وعشوه گری
 
او مگر کیست ، بجز قطره گندیده آب، یا که مشتی از خاک
 
او ز خاطر برده، این سخن آمده از سوی خدا
 
آفریدم انسان ، ز تُراب و علق ونطفه پست
 
او چرا در پی جاویدی نام خود نیست؟
 
من ندانم حتی ، فکر آنرا نتوانم هر گز
 
                                                                          رقص آشفته (‌ gharoon )

 

  نظرات ()
۲۰۷- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۳

آن روز که با تو بودم
- بی تو بودم

- امروز که بی توام
 با توام..... 

                                         پوسیده های یک ذهن مدفون ( dead-mind )

هر دلی نصفش سنگ است 

نصفش شیشه .

وقتی شیشه شکست

فقط سنگ باقی می ماند !........

                                                 پوسیده های یک ذهن مدفون ( dead-mind )

 

نازنینم:

         من پرواز نکردم
         من " پَرپَر " زدم!.........

                                                 پوسیده های یک ذهن مدفون ( dead-mind )

بعضی ها چه زود دلسنـــــگ می شوند

 و

بعضی ها چه زود دلتنـــــــــگ می شوند!!!.......

                                                 پوسیده های یک ذهن مدفون ( dead-mind )

فرقی نداره

وقتی

ندونی و نبینی

غصه ت می گیره وقتی

می دونـــــی و می بینــــی!!.....

                                                  پوسیده های یک ذهن مدفون ( dead-mind ) 

چقدر  از اعداد فرد دلم  می گیرد

که هرگز زوج نخواهند شد!!!.......

                                                 پوسیده های یک ذهن مدفون ( dead-mind )

چشم وقتی زیباست که پر از اشک باشد

اشک وقتی زیباست که برای عشق باشد

عشق وقتی زیباست که برای تو باشد

و تو

وقتی زیبایی که برای من باشی

دوست ندارم که بگویم دوستت دارم

دوست دارم که بدانی دوستت دارم

 

                                                      شازده خانومی (  pacific dancer )

 

  نظرات ()
۲۰۳- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۳

لیلی و مجنون

گله می‌کرد ز مجنون لیلی / که شده رابطه‌مان ایمیلی

حیف از آن رابطه‌ی انسانی / که چنین شد که خودت می‌دانی

عشق وقتی بشود دات‌کامی / حاصلش نیست به جز ناکامی

نازنین خورده مگر گرگ تو را / برده یا دات ‌نت و دات‌ارگ تو را

بهرت ای‌میل زدم پیشترک / جای سابجکت نوشتم: به درک

به درک گر دل من غمگین است / به درک گر غم دل سنگین است

به درک رابطه گر خورده ترک / قطع آن هم به جهنم به درک

آنقدر دلخورم از ایمیلم / که به این رابطه هم بی‌میلم

مرگ لیلی نت و مت را ول کن / همه را جای OK کنسل کن

OFF کن رابطه را ای جانم  / یار من باش ببین من ON ام

اگرت حرفی و پیغامی هست / روی کاغذ بنویسش با دست

نامه یک حالت دیگر دارد / خط تو لطف مکرر دارد

خسته از Font و ز Format شده‌ام / دلخور از گردالی @ (ات) شده‌ام

کرد ریپلای به لیلی مجنون / که دلم هست از این سابجکت خون

باشه فردا تلفن خواهم کرد / هر چه گفتی که بکن خواهم کرد

زودتر پیش تو خواهم آمد / هی مرتب به تو سر خواهم زد

راست گفتی تو عزیزم لیلی / دیگر از من نرسد ایمیلی

نامه‌ای پست نمودم بهرت / به امیدی که سرآید قهرت...

 

                                                                            power of my life

شیرین و فرهاد

دوباره شب شد و من بیقرارم / Connect کن، زود بیا، در انتظارم

بیا، من آمدم پای Messenger / شدم مسحور آوای Messenger

بیا Hard دلت را ما ببینیم / گلی از گنج Home Pageت بچینیم

بیا Icon نمای بی‌نشانم / که من جز آدرس Mailت ندانم

بیا امشب کمی Online باشیم / و یا تا صبح تا Sun Shine باشیم

بیا cpu ی بی تو غش کرد / و حتی Hard Diskش هم Crash کرد

بیا ای عشق Dot Com عزیزم / به پای تو Wها بریزم

مرا در انتظار خویش مگذار / و پا ز اندازه آن بیش مگذار

بیا ای حاصل Search جهانیی / بیا اجرا کن آن File نهانی

بیا در دل تو را کم دارم امشب / حدودا 100 مگی غم دارم امشب

اگر آیی دعایت مینمایم / دعا تا بینهایت مینمایم

اگر آیی دعای من همین است / و یا نقل بمضمونش چنین است:

مبادا لحظه‌ای DC شوی یار ‌/ جدا از پای آن PC شوی یار

مبادا نام ما را پاک سازی / و کاخ آرزو را خاک سازی

بمان تا جاودان اندر دل من / بمان تا حل شود هر مشکل من

 

                                                                                                                                          power of my life              

 

  نظرات ()
۱۹۹- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۳

با خدا !

سلام!
ببین خدا جون! این ایمیلو برات زدم که بهت بگم پاشو یه توک پا بیا اینورا کارت دارم.
بابا یه کم هم با فقیر فقرا بپر!
در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست خدا جون!
میدونی اگه الان اینجا بودی چیکار میکردم؟
اول یه عالمه سرت داد میزدم بعدشم میپریدم تو بغلت!
آخه اینه رسمش؟!
میدونم! میدونم خیلی سعی کردی که من نفهمم! اما من تیزتر از اینام!
خر که نیستم که! فهمیدم خودم !
 من ایگنور شده ی روزگارم! توام منو ایگنور کن! هیچ خیالی نیست!
حتما باید 
بهت Buzz  بدم تا جوابمو بدی؟
بابا کوتاه بیا توروخدا!
جواب پی ام هامو که نمیدی، حداقل گاهی اوقات یه آف ناقابل بذار بدونم هوامو داری!

از تو لیست بنده هات کهdelete ! نکردی منو؟

نه.....تو بامرام تر از این حرفایی.....
خدا جونم، اکانت داره تموم میشه.اگهdc  شدم شما
بهhigh speed  بودن خودت ببخش!

!

ای خدا hard دلم format نما
از فریب ناکسان راحت نما
جمله ویروسند مردمان دون
استغیرالله مما یفترون
فایل عشقت را کپی کن در دلم
delete  کن شاخه های باطلم
jumper روح خلائقset  نما
گام هاشان در رهت ثابت نما
گر ز انفاست دلی scan  شود 

از شرور دید و دذ ایمن شود
بهر روی زرد سیمین تن فرست
بهر دم های پر آسترfan  فرست


ای خداfile  عذابتrun   مکن
 
با ضعیفان هیچ جز احسان مکن
از همان صبحی که اول گل دمید
بی نیاز ازcode خدایش آفرید 

کارگاه آفرینشcode نداشت 

 ram  نبود وmouse آن هم pad  نداشت 

عشق گل حق در دل بلبل نهاد
بر شقایق داغ چون  lable نهاد

error عشقش بری از هرsystem

گوهر مهرش در سینه همچو دُر
عشق نرم افزار راه انداز ماست
عشق password  و وصال کبریاست
خالی از عشق و محبت دل مباد
بی صفا چون عاصیintel   مباد


بهتر آن باشد سرودن ول کنم
زین تن خاکی دَمی dos shell  کنم

 

                                                               گلابی

 

 

  نظرات ()
۱۹۵- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۳

مردی تصمیم گرفت به دیدار زاهدی برود ، سرانجام راهب را یافت و گفت : می خواهم نخستین گام را در طریق روح بدانم .  زاهد مرد را به کنار چاه کوچکی برد و از مرد خواست بازتاب چهره ی خودش را در آب بنگرد . مرد کوشید چنین کند اما در همان هنگام زاهد ریگ هایی به درون آب پرتاب می کرد و به آب موج می انداخت . مرد گفت : اگر شما همینطور ریگ در آب بیندازید که نمی توانم چهره ام را در آب ببینم . راهب گفت : درست همینطور که آدم نمی تواند چهره ی خودش را در آب های مواج ببیند ، جستجوی خداوند با ذهنی نگران نیز نا ممکن است ، این نخستین گام است .

                                                             پائولو کوئلو ( eldoradoway )

          

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سردِ خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیرزمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد: همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند.
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید: چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد.
فرشته پیر پاسخ داد: وقتی در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بددل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم.

                                                                      پریسا ( eldoradoway )

 

شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آن سکنا دارد. می خواهم ثابت کنم که خدا فقط بلد است از ما چیزی بخواهد، در حالی که خودش برای سبک کردن بار ما کاری نمی کند.
دیگری گفت: خوب، من هم می آیم تا ایمانم را نشان بدهم.
همان شب به قله کوه رسیدند...و از درون تاریکی آوایی را شنیدند: سنگ های روی زمین را بر پشت اسبتان بگذارید.
شوالیه اول گفت: دیدی؟ بعد از این کوهنوردی، می خواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم. من که اطاعت نمی کنم!
شوالیه دوم به دستور آوا عمل کرد. وقتی پای کوه رسید، سپیده دم بود، و نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگ های شوالیه پارسا تابید، الماس ناب الماس ها بودند.
استاد می گوید: تصمیم های خداوند اسرارآمیز، اما همواره به سود ماست.

                                                               پائولو کوئلو ( eldoradoway )



در جشن کریستمس، سرگردان و همسرش به ارزیابی سال رو به پایان نشستند. هنگام شام در تنها رستوران روستایی در کوه های پیرنه، سرگردان شروع کرد به شکوه از موضوعی که مطابق میل اش پیش نرفته بود.
همسرش به درخت کریستمسی خیره شد که زینت بخش رستوران بود. سرگردان فکر کرد او دیگر به این مکالمه علاقه ای ندارد، و موضوع را عوض کرد. گفت: چراغ های روی درخت قشنگ نیستند؟
همسرش پاسخ داد: قشنگند. اما اگر از نزدیک نگاه کنی، میان ده ها لامپ، تنها یکی سوخته است. به نظرم می رسد به جای دیدن ده ها برکتی که سال گذشته تو را روشن ساخته اند، به تنها چراغ سوخته ای توجه می کنی که هیچ چیز را روشن نمی کند .

                                                                    پریسا ( eldoradoway )

 

  نظرات ()
۱۹۱- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۳

فی الاَحوالاةَ الرابِطةٌ بِینَ السیاسَةِ وَ الکِرایَةُ التاکسی !

 

قالَ المُسافِر (رَه) : هَل مُمکِنُ انَا بیادِه هَمین البَغَل؟

قالَ الشوفِر (مُدَّة ظِلِّهُ العالی): نَعَم، وَلکِنَّ بیادِه بِالسُرعَة!

المُسافِر: شُکراً، هِی الاِسکِناسَ الصَد تومَنی بِالکِرایَة.

الشوفِر: لا مُمکِنَ القَبول، اِنَّ الکِرایةٌ الصَد وَ البَنجاه تومَن!

المُسافِر: اِنَّ الکِرایَةٌ بِالهَذا المَسیرُ الصَد تومَن کُلَّ الیومٍ کَثیراً!

الشوفِر: نَعَم، وَلکِنَّ بِالدَلیلَ الاِنتِخاباتِ المَجلِسِ الشواریِ الاِسلامیَةِ، وَ التَرکیبَ الجَدیدَةِ، یَمکِنُ بِالاِضافاتِ بِالقِیمَتِ البِنزینِ وَ اللَوازِمَ الیَدَکیِ الاُخری فِی الآیَندة!

المُسافِر: وَلکِنَّ فِعلاً لا تَغییرُ بِالقِیمَتِ، نَحنُ صُحبَتَ الیَومَ الحال!

الشوفِر: لا زِرزِر الزیادی!!! انَا الشوفِرَ التاکسی بِا الجَمیعِ الشُعواراتِ السِیاسِیةِ وَ الاِقتِصادِیة! انَا مُشاهِدَةُ الآیَندِه! لا تَکَلَّم السوسول!

المُسافِر: ...........!!!!

 

........ وَ فی الآخِرَةِ القِصَّة، المُسافِرُ لا تَقَبَّلَ البَنجاه تومَن الاِضافی، وَ الشوفِر فَحَشَ الخوار وَ المادَر المُسافِر کَثیراً! هَذَا القِصَّةٌ وَقَعَت فی المَسیرَ مِن السِراهَ الجُمهوریةِ اِلی المِیدانِ الوَلیعَصر، صُبحاً الهَذَا الیَوم، السیزدَهُمِ الاِسفَندیةِ الهِزار و السیصَد و هَشتاد و ثانی!!!!!

وَالسَّلام

                                                         ( باورکن این یکی رو یادم نیست از کجا گرفتم )

نمیگم تو خیلی ماهی
نمیگم اخر عشقی

نمیگم که خیلی خوبی
تو خود خود بهشتی

نمیگم جز تو کسی نیست
نمیگم تو اسمونی

نمیگم تو خیلی دوری
نمیگم خیلی گرونی

نمیگم چشات منو کشت
وقتی که نگام می کردی

نمیگم همه دروغن
تو فقط صدام می کردی

من میگم هر چی که هستی
واسه من مثل خیالی

یه خیالی که نباشه
جای دل میمونه خالی

 

                                                       کوروش پسر خوب ( salam-sosis123 )

 

  نظرات ()
۱۸۸- پنچشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۳

یا ایــــها المــعشوق , بعد از السلام و الاحوال بُِرســی انـا
امیـدوارم که مزاجک عین الصحت و السلامت بوده باشد .
و اگر انـــت از احـوال انا خواســته باشـی لاملال لنا سوای
فراقــک , کـــه ان هم انشــــــا الله تعالی فی همـــین ایام
دیدارنا و مرادنا حاصلوننـا . باری یا ایها العزیز انا فــی آتش
العـشق کمثـل الماهیتابه میـــسوزم! و جلز و ولزنا درآمده.
فی کـــل شبها که انا ســرم را علی المتــــــــکا میکذارم ,
اشــــــــــــــــــکنا کمثل الرودخـــــانه جاریه" علی البـــستر
و آه سوزاننی بســـــــــــــــوی آسـمان صعودن !
الهی انا قربـــــــــان انت بروم . انا قسم میخورم بجاننی و
بجانک که فی کـــل شبها ابدا" خواب فـــــــــــی جشماننا
لا داخـــــلون و اغـــلب الی صبح بیــــدارون و گریـــــه زارون
فی هجرک .
انا قربان جــــشم و ابرویت بروم و جـــــــــان ناقابل الحقــیر
فدای بدن ابیضت بشود !
بـخدا رنکم من هجرانک کمـــــثل الزردجوبه اصفر شــــــده
و قلبنــــــا کمثل الآلبالـــو احمر کردیده .
" آه ... آه یاویلنا کــه هــــــــــــر نصفه شب بیادکم یوقوقو !
یعنـــی وق وق !
میـکنم و هرچه نامه جات العاشقانه بسوی انت ارسالون
هیج لاجـــوابون گویا انا را آدم لا حسابون !!! "
به جان انت که از جان الحقیر عزیزتر است قلبنا فی فراقک
مـــجروح و لباب قلبنا بروی انت مفتوح !
انا نمیدانم که چرا از من فرارون ! در صورتی کـــــــه انا من
العشـقک بیقرارون گویا لارحم فی قلبک !!!
انــــــــــــــا هستم واحد(اون) جوان(اون) الباسواد و صاحب
المعلومات الکثیره . بــا تــــــــــمام این احوال حاضرم حلقه
العبودیت و النوکری ترا فی الکوشم آویزاننا!
رحـــــم .... ارحم ! یعنی رحم کن نکذار من(men) جفائک
خودم را با اربـــع نـخود تریاک یقتلون !!!
انا دیـــــگر طاقت الفراغ ندارم و به وصالک مشتـاقون ولـی
خداوند به قدر مثقال ذره وفا فی وجودک لا آفریده !!!
انــــــــــــــا تا ثلاث ماه دیگر مرتبا" فی هر هفته واحد نامة
العاشقانة بـرای انـت مینویسم ! تا بحال زارنا متــــفکرون
و چنانچه باز هم بر درد دلـم لا یرسون آنــقدر اشکنا مـــن
الجشمنا سرازیرون تا جـــــــــــان آفرین تسلیمون !!!

آنکه من الفراقک زردا" و لاغرون
الجوان الضعیف الخفیف الکثیف ! 
                                              میرزا عبد !علی ا لمروج (power of my life)

  نظرات ()
۱۸۴- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۳

از شمال محدود است ، به آینده ای که نیست

 به اضافه ی عمر پیری و سایه ی مخوف ممات

 از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ

 گاهی اوقات شیرین

 مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ

شروع جنگ حیات

 مغرب ،  فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور

 غروب عشق دیرین

این چه حدودیست ! آیا شنیده ای و میدانی ؟

 حدود  دنیای  متزلزلی است موسوم به : جوانی

                                                                   

                                                                      کارو

 

گل سرخی به او دادم ، گل زردی به من داد

برای یک لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد

با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟

گفت : نه باور کن ،نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ، نمی خواهم

پس از آنکه کام از من گرفتی ، برای پیدا کردن گل زرد ، زحمتی

به خود هموار کنی . 

                                                                       کارو

قرمز برای خون،

خون برای قلب، قلب برای عشق،

عشق برای تو،

تو برای من و من برای تو

                                                              علی جنیدی

  نظرات ()
۱۸۰- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۳

شش سال اوّل زندگی

  • گریه نکن
    شیطونی نکن
    دست تو دماغت نکن
    تو شلوارت پی‌پی نکن
    مامانت رو اذیّت نکن
    روی دیوار نقاشی نکن
    انگشتت رو تو پریز برق نکن
    دمپایی بابا رو پات نکن
    به خورشید نگاه نکن
    شبها تو جات جیش نکن
    تو کمد مامان فضولی نکن
    با اون پسر بی‌تربیته بازی نکن
    اسباب‌بازی‌ها رو تو دهنت نکن
    زیر دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن
    دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن

دوره ی دبستان

  • موقع رفتن به مدرسه دیر نکن
    پات رو تو جامیزی نکن
    ورقهای دفترت رو پاره نکن
    مدادت رو تو دهنت نکن
    به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
    تخته پاک‌کن رو خیس نکن
    حیاط مدرسه رو کثیف نکن
    با دختره شمسی خانوم ((دکتربازی)) نکن
    دست تو کیف بغل دستیت نکن
    تخته‌سیاه رو خط‌خطی نکن
    گچ رو پرت نکن
    تو راهرو سرو صدا نکن
    تو کلاس پچ‌پچ نکن
    آتاری بازی نکن

دوره ی راهنمایی

  • ترقّه بازی نکن
    سه گا بازی نکن
    جاهای بدبد فیلمها رو نگاه نکن
    موقع برگشتن از مدرسه دیر نکن
    تو کوچه فوتبال بازی نکن
    دست تو جیبت نکن
    با مامانت کل‌کل نکن
    تو کلاس صحبت نکن
    بعد از ظهر سروصدا نکن
    با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن
    اتاقت رو شلوغ نکن
    روی میز بابات کتابهات رو ولو نکن
    عکس لختی تماشا نکن
    با بچّه‌های بی‌ادب رفت و آمد نکن
    جرّ و بحث نکن

دوره ی دبیرستان

  • با کامپیوتر بازی نکن
    تو حموم معطّل نکن
    تقلّب نکن
    با دوستات موتورسواری نکن
    عصرها دیر نکن
    با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
    با بابات دعوا نکن
    تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن
    تو خیابون دنبال دخترها نکن
    مردم‌آزاری نکن
    نصف شب سرو صدا نکن 
    وقتت رو با مجله تلف نکن
    چشم‌چرونی نکن

دوره ی دانشگاه

  • رشته‌ای رو که دوست داری انتخاب نکن
    بیست و چهار ساعت چت نکن
    سر کلاس درس غیبت نکن
    با دختر شمسی‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
    خیابون‌ها رو متر نکن
    تو سیاست دخالت نکن
    با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن
    شب برای شام دیر نکن
    با مأمور پلیس کل‌کل نکن
    چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
    موبایلت رو ریجکت نکن
    حذف پزشکی نکن
    آستین کوتاه تنت نکن
    همه رو دودره نکن

دوره ی سربازی

  • موهات رو بلند نکن
    روت رو زیاد نکن
    از اوامر سرپیچی نکن
    فرار نکن
    با اسلحه شوخی نکن
    غیبت نکن
    به آینده فکر نکن
    درگیری ایجاد نکن
    به فرمانده بی‌احترامی نکن
    غیر از خدمت به هیچ چیز دیگری فکر نکن
    با رئیس عقیدتی جرّ و بحث نکن
    اعتراض نکن
    با دختر شمسی خانوم نامه‌نگاری نکن
    از تلف شدن وقتت ناله نکن
    از آشپزخونه دزدی نکن

دوره ی شوهر بودن

  • با زنت شوخی نکن
    زنت رو با دختر شمسی خانوم مقایسه نکن
    به زنت خیانت نکن
    با دوستانت الواتی نکن
    سینگل خودت را توی اورکات معرفی نکن
    به زنهای دیگه نگاه نکن
    موبایلت رو قایم نکن
    از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
    پولت رو خرج دوستات نکن
    رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن
    غیر از زندگی مشترک به هیچ چیز فکر نکن
    ریسک نکن
    بدون اجازه ی زنت هیچ کاری نکن

دوره ی پدر بودن

  • بچّه رو تنبیه نکن
    به بچّه بی‌توجّهی نکن
    بچّه‌ت رو با بچّه‌های دیگه مقایسه نکن
    به بچّه توهین نکن
    بچّه رو از بازی منع نکن
    بچّه‌ت رو به کتک زدن بچّه ی دختر شمسی خانوم تشویق نکن
    با بچّه کل‌کل نکن
    بچّه رو محدود نکن
    بچّه رو از جنس مخالف دور نکن
    به مادر بچّه بی‌توجّهی نکن
    بچّه رو به هیچ چیز مجبور نکن
    آزادی بچّه رو محدود نکن
    به حلال‌زاده بودن بچّه شک نکن
    از خواستهای بچّه چشم‌پوشی نکن

دوره ی پیری

  • برای بچّه‌هات مزاحمت ایجاد نکن
    نوه‌هات رو لوس نکن
    با پیرزن‌های دیگه معاشرت نکن
    به خاطراتت فکر نکن
    پولت رو خرج نکن
    هوس جوونی نکن
    غیر از آخرتت به هیچ چیز فکر نکن
    با زنت بی‌وفایی نکن
    از رفتن به خانه ی سالمندان احساس نارضایتی نکن
    لباس شاد تنت نکن
    به بیوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن
    تو وصیتنامه، هیچکس رو فراموش نکن
    از گذشته ناله نکن
    به هر کی رسیدی، نصیحت نکن
    به آینده فکر نکن

دوره ی پس از مرگ

  • حالا دیگه دوره ی نکن تموم شد! حالا هر کاری دلت می‌خواد بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...ولی فقط با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن

 

                                                                 علی (vizviz4u)

 

  نظرات ()
۱۷۶- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۳

در جزیره ای زیبا تمام حواس ، زندگی می کردند : شادی ، غم ، غرور ، عشق ، ...    . روزی خبر رسید که به زودی جزیره زیر آب خواهد رفت . همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند . اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند ، چون او عاشق جزیره بود . وقتی جزیره به ریر آب فرو می رفت ، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست ، وبه او گفت : آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ ثروت گفت : نه من مقدار زیادی  طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد . پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا ، راهی مکان امنی بود ، کمک خواست . غرور گفت : نه نمی توانم تو را با خود ببرم ، چون تمام بدنت خیس وکثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد . غم در نزدیکی عشق بود ، پس عشق به او گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم . غم با صدای حزن آلود گفت : آه عشق ، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم که تنها باشم . عشق این بار سراغ شادی رفت و آن را صدا زد . اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید . آب هر لحظه بالا و بلاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود ، که ناگهان صدایی سالخورده گفت : بیا عشق ، من تو را خواهم برد . عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد . عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود ، رفت و از او پرسید : آن پیرمرد که بود ؟ علم پاسخ داد : زمان . عشق با تعجب گفت‌ : زمان !! اما چرا او به من کمک کرد ؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است . 

                                                             آخر کتاب یاسمین

  نظرات ()
۱۷۲- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۳

چ: هفتمین حرف از حروف الفبای فارسی است که دارای یک گردالی و سه نقطه در داخل آن میباشد.

چادر: پوششی است اسلامی برای زنان که در موارد اضطراری (‌کمبود وقت و حوصله و نبود سشوار و شانه و لباس تمیز و مرتب!‌) کاربرد اساسی دارد! در برخی موارد غیر اضطراری (‌ نبود شوهر در منزل )‌ بصورت پشت و رو استفاده میشود!

چاکریم: واژه ایست محاوره ای که در محدوده میدان امام حسین به پائین مورد استفاده دارد.

چاله: اتوبان همت - آنچه قبل از چاه در آن می افتند!

چت: ( به فتح چ) گفتگویی است کامپیوتری . من تایپ میکنم تو میخونی،‌تو تایپ میکنی من میخونم.

چت: (‌به کسر چ)‌احساسی که بعد از چَت زیاد به مغز انسان دست میدهد!‌

چتاب: مجموعه نوشته شده یا کتاب که در تبریز چاپ و منتشر شده باشد!

چرتکه: وسیله ای است که با آن حساب و کتاب دوستان و دشمنان را رسیدگی میکنند. نوع قدیمی کامپیوتر که با آن نمیشود Chat کرد

چراق: وسیله روشنایی بی سوادان، همچنین قارچی که اشتباهی از اون طرفی روییده باشد!

چرندیات: وبلاگی است خارجی که خیلی باحال است

چرندیاتی خوش تیپ نژاد: جوانی خوشتیپ و باکلاس دارای مدرک سیکل . آشنا به زبان فارسی حاضر به ازدواج با دختری خانه دار و خانواده دار میباشم که زرشک پلو بلد بوده و توقع پول و خانه و ماشین از من نداشته باشد!

چس فیل: بوی بدی که در باغ‌‌‌ وحشها به مشام میرسد!

چشمک: وسیله‌ای برای آغاز یک زندگی مشترک!

چلاق: ( بر وزن الاغ!)‌ حالتی که بعد از ضربات پی در پی دسته جارو توسط خانوم خانه، به پای آقای خانه ایجاد میشود! در برخی موارد حالت "وزن" آن هم ایجاد میشود!

چلمبوق: نمیدونم والا یعنی چی!

چلوکباب: بهترین غذای ایرانی - همچنین بدترین غذای ایرانی اگر بیست سال در چلوکبابی کار کنید!

چماق: وسیله ای برای برقراری عدل و برابری. در برخی موارد از شمشیر ذوالفقار هم استفاده میشود!

چمدان: وسیله ای که زن خانه به هنگام قهر کردن با مرد خانه،‌ وسایلش را در آن میگذارد و به خانه مادرش میرود!

چمران: از بزرگان و روشنفکران انقلاب اسلامی که در حال حاضر بصورت بزرگراه دراز به دراز در شهر تهران قرار دارد تا شهروندان گرامی از روی ایشان رد شوند! (‌در ضمن قسمت زانوی آن مرحوم نیاز اساسی به آسفالت کاری دارد!‌)‌.

چوخلص: کلمه ای است به دو مفهوم: "چاکر و مخلص"!

چونه: قسمتی از صورت که در هنگام خرید یا فروش کالا آن را میزنند!

چهارشنبه سوری: آخرین چهار شنبه سال که در آن امام حسین (ع)‌ به دست یزید ملعون کشته شد ( کسی چه میدونه ؟ شاید هم به هنگام ترقه بازی توصیه های ایمنی را جدی نگرفته بوده!‌)

                                                               چرندیات ( آقا پیام )

  نظرات ()
۱۶۸- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۳

به من گفتی اگر می خواهی مرا داشته باشی باید از زندگی ات بگذری من هم همان کار را کردم ولی تمام زندگی من تو بودی

 

 

یک مرد هنگامی که شکست می خورد از پای در نمی آید ، هنگامی از پا در می آید که دست از مبارزه می کشد .

 

اگر می خواهید کوه ها را جابجا کنید ، باید اول یاد بگیرید ذرات را جابجا کنید .

 

مرد بزرگ بر خودش سخت میگیرد مرد کوچک بر دیگران .

  

زندگی بر 3 چیز پایدار است : امید، صبر و گذشت. کسی که هر یک از این ها را داشته باشد هرگز فرو نمی ریزد .

 

از زندگی هر آنچه لیاقتش را داریم به ما می رسد نه آنچه آرزویش را داریم .

 

عاشق شدن هنر نیست عاشق ماندن هنر است .

 

دنبال کسی نباش که بتونی باهاش زندگی کنی، دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی .

                                                        

                                                               نوشته بر باد ( بهروز )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
۱۶۴- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۳

در خواب دیدم که با خدا مصاحبه می کردم...

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»

خدا لبخندی زد و پاسخ داد:

« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»

من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»

خدا جواب داد....

« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»

«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»

«اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند»

«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....

سپس من سؤال کردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»

« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»

«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»

« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»

« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»

« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»

« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»

« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»

باافتادگی خطاب به خدا گفتم:

« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»

و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»

خدا لبخندی زد و گفت...

«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»

« همیشه»

                                                              ناشناس 

  نظرات ()
۱۶۰- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۳

قلب زن پرتگاهیست هولناک که عمق آن را نمی توان حدس زد . 

                                                                       لامارتین

زن ها جنگ را شروع می کنند و مردها آن را ادامه می دهند .

                                                                       ارنست همینگوی

لبخند زن در ۲ هنگام آسمانی و فرشته مانند است ، یکی موقعی که برای اولین بار با لبخند به سوی معشوقش که میگوید : دوستت دارم ، ودیگری هنگامی که برای اولین بار به روی کودک نوزادش لبخند می زند .

                                                                       ویکتور هوگو

عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد در دست زن گریزپای .

                                                                        سعدی

دو زن هرگز با هم دوستی و محبت نمی ورزند ، مگر به خاطر توطئه بر علیه زن سوم .

                                                                        آلفونس کار

زن زشت در دنیا وجود ندارد ، فقط برخی از زنان هستند که نمی توانند خود را زیبا جلوه دهند . 

                                                                         برنارد شاو

زن زیباترین و با ارزش ترین تحفه ی آسمانی است .

                                                                        میلتون

بهتر است برده ی شیطان باشید تا غلام زن . 

                                                                         شرلی  

  نظرات ()
۱۵۶- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۳

عزت مرد ،به مال است و رفاقت به ریال

هر که این هــــــردو ندارد بــرود رو به زوال

روزگاری شده که علم و هنــــــر یعنی کشک

در عوض بی هنری ، خیره سری، حسن و کمال

مال مردم خـــوری و حـــقــــه و مـــــکـــر و زد و بند

مــوجــد مـــال و منـــال اســـت و ســپــس جـاه و جلال

گـــر پـــس مــــعــرکــــه خـــواهـــی کـــه نـــمــاــد کــلهت

هـــــان مــــــرو در پــــــی عـــــز و شــــــرف و پـــــــول حـــلال

چـــــون کـــــه بــــا پـــــول حــــــلالــــت نــــرســــد خـــرج بـه برج

چـــــون کــــه وجــــدان و شــــــرف نـــیـــــز ، بــــــــود وزر وبــــــــال

مـــــحــــتـــکــــر را بــــنـــگــــر کـــــــز ره بـــــــد جـــــنــــســــــی و آز

هـــیـــــکــــلــــــی ســــاخـــــــتـــــه پــــــروار تــــــــر از رســــــتــــم زال

در عـــــــوض مــــــش حــــســــن بـــاز نـــشـــســـتـــه ،شـــده اســت

لاغـــــــر و لـــــخــــــــت و پـــــتی ، عـــیــــن یـــکی چـــوب بــــــلال !

اولـــــی را بـــنـــــگـــر قـــامــــت صـــــافـــــش چــــــو َ الـــــــــــف َ

دومــــــی را بنــــــــگر خـــــــم شـــــــده از غــــــصـــه چـــو َ دال َ

اولــــــی گـــــرم نشـــــاط و طــــــرب و عیـــــش و خـــــــوشی

دومـــــی گــــرم پــــــریــــشانـــی و فـــقــر و نــــک و نــــــال

اولــــــی صـــــاحــــب ویـــــلا بـــــود و بـــــاغ و زمــــیـــــــن

دومـــــی صـــــاحـــــب شــــش بچــــه و صـد قال و مـقال

اولــــی شـــــام و نــــاهـارش هــمه مرغ اسـت و کـباب

دومـــــی خـــورد و خـوراکـــش مه رنج است و ملال

کار دولت چــــو کنـی می شـــوی از دولـت دور

هـــــان ! مـرو جانب آن تا که نگردی پامال !

 

                                                                              هادی (wc)

ترکه میمیره ، باباش رضایت نمیده . 

                                                                              خرترین خرمگس

 

  نظرات ()
۱۵۲- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۳

فورستان !

لعنت تریاک را (من و قل!) که کشیدنش آفت غیرت است و بدود اندرش علاج همت,هر کششی که فرو می رود مضر حیاتست و چون برمی آید مخرب ذات !پس در هر کششی دو نشئه موجود است و بر هر نشئه ای چرتی واجب !
از چشم خمار ! که بر آید
کز عهده چرتش بدرآید؟
اعملو آل وافوراً چرتاً و قلیل من عبادی الغیور !
بنده وافور همان بهتر است
روی به تسلیم و رضا آورد
ور نه اگر شد,قدغن کشت آن
روی خماری بکجا آورد ؟!
اثر نشئه لاکتابش , همه را رسیده و دود غلیظ بی حسابش ,همه جا کشیده! خِشتک شلوار نشئگان را بخمار فاحش بِدَرَد و سوخته ی شیره کشان را ببهای نازل بخرد.
ای خماری که پای منقل فور
لذت و نشئه دگر داری
کی ز هجده نخود شوی نشئه
تو که با لوله ها نظر داری !
فراش دودکشان را گفته که فرش خاکستری رنگ بگستراند و حامی منقلیون را فرموده تا ذغال سینه کفتری در زیر خاکستر بپروراند.چوبش را به خلعت وافوری قبای نقره گون در بر کرده و حقه ها را بقدوم دود سوراخ تنگ بر کمر نهاده! هستی بشر بقدرت او,دود خالص شده و درختان جنگل بکشیدنش خاکستر منقل گشته !
منقل و حقه و تریاک و مچل در کارند
تا تو پولی بکف آری بهوا دود کنی
همه از بهر تو سر گشته و فرمانبردار
شرط غیرت نبود چاره آن زود کنی !

نبود خبر ز غیرته! برود تمام ثروته
رود آبی از لب و لوچته بشود اسیر کسالته
چون که یکی از نشئگان خشخاش کار خاکستر شعار, دست انابت بامید نشئت بدرگاه تریاک جل منقله! بردارد تریاک در وی اثری نکند بازش بکشد باز کیف! ندهد بازش بتضرع و خماری بکشد تریاک علاج الغیوریون فرماید :
" یا مناقلتی قدمایلت بعبدی و لیس له غیرتی فقد نشئت له ! "
یعنی :ای منقل های من ! بتحقیق مایل شدم به بنده ام چون غیرت ندارد پس به او نشئه دادم.
گر کسی وصف او زمن پرسد
من ندانم که گویمش چه کسی !
فوریان کشتگان وافورند
بر نیاید ز فوریان نفسی !

ای فوری لش,عشق ز تریاک بیاموز
کان "سوخته!" فارغ زغم و رنج خماری است
این فورکشان در طلبش بی نفسانند
کانرا که نفس هست به تریاک چکاریست ؟

*************
ای برتر از عیال و جمال و کمال و فهم
نیکوتری زهر چه پریوش که دیده ایم
تریاک شد تمام و به آخر رسید دور
ما همچنان خمار صفت وا کشیده ایم !

                                                            مهدی سهیلی

  نظرات ()
۱۴۹- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۳

این روزا کار آدما دلای پاک بردنه

ساده ترین بهونشون از هم خبر نداشتنه

این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه

جرم تمومشون فقط لذت آشناییه

این روزا چشمای همه غرق نیاز شبنمه

روی گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه

این روزا آدما دیگه تو قلب هم جا ندارن

مردم دیگه تو دل هاشون یه قطره دریا ندارن

این روزا دوستا هم دیگه با هم صداقت ندارن

یه وقتا توی زندگی همدیگرو جا می ذارن

جنس دلای آدما این روزا سخت و سنگیه

فقط توی نقاشیا دنیا قشنگ و رنگیه

 

                                                             تیتیش

برای نویسنده شدن نیست که می نویسیم . می نویسیم که در سکوت، به این عشقی که شبیه هیچ عشق دیگری نیست دست یابیم.                       

                                                                            بوبن

 

 

 

  نظرات ()
۱۴۴- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۳

جونم براتون بگه که روزی روزگاری مرد‌ لوطی و با مرامی به نام "کرم" در یه روستا زندگی می‌‌کرده. این کرم عاشق یه دختر از خانواده‌ی درست حسابی بوده ٬ مثلا کدخدای ده. بابای دختره می‌گه تا نری سرکار بهت دختر نمیدم که نمی‌دم. لوطیه می‌ره در شهرستان مجاور دنبال کار می‌گرده. اول نونوا می‌شه و بعد از یه مدت می‌بینه این کار به مذاقش خوش نمیاد و می‌ره بنا می‌شه. بعد از مدتی بنایی رو هم ول می‌کنه و خلاصه بعد از چند ماه امتحان کردن کارای مختلف٬ بالاخره شغل شریف قصابی رو انتخاب می‌کنه. پولی جمع می‌کنه و بعد از مدتی با دست پر به روستا برمیگرده . می‌بینه عروسیه. بعد از پرس وجو وبا دیدن ترس ‌و لرز ساکنین می‌فهمه عروسی همون دختره‌ست. و وقتی به مجلس می‌رسه می‌بینه ساز و نقاره به پاست و بابای دختره هم اون وسط در حال رقصه. کرم که گفتم خیلی لوطی و بامرام بوده دلش نمیاد اونجا رو بهم بریزه.عرقی می‌ندازه بالا و عدل می‌ره وسط مجلس و شروع می‌کنه به رقصیدن. با حرکات موزون تموم شغل‌هایی که این مدت امتحان کرده بوده به باباهه نشون می‌ده و آخرش هم از پرِ شالش ساطور قصابیشو در میاره و... چی؟ فکر کردین باباهه رو می‌کشه؟ گفتم که خیلی بامرام بوده! می‌زنه به فرق سرخودش و شهید راه عشق می‌شه.
اصولا همه‌ی قصه‌های عشقی دنیا برای موندگار شدن احتیاج به مرگ یک یا هر دو طرفین داره. و اگه به ازدواج بیانجامه که اسمش قصه‌ی عشقی نمی‌شه. می‌شه فاجعه‌ .
به مرور زمان سر و دُمِ این رقص بریده شده و به شکل امروزی دراومده. از این به بعد این رقص رو جدی‌تر برقصید٬ خیلی رقص تاریخی‌یه .
بابا کرم، دوسِت دارم...شیشه‌ی (عرق)‌بابا رو نشکنی، نمی‌شکنم.. 

                                                                                              زیتون(z8un)

 

یه دانشمندی یه ماهی از دریا می‌گیره می‌ندازه تو استخر، یواش یواش از استخر به حوض و از حوض به تنگ‌آب و از تنگ آب به یه لیوان و از یه لیوان تو یه نعلبکی منتقلش می‌کنه و ماهی کم کم به کم آبی عادت می‌کنه. یه روز آقاهه می‌ره مسافرت. نگو نعلبکیه ترک داشته و یا آبش تبخیر شده بوده و ماهی کاملا به بی‌آبی عادت می‌کنه.. یه روز میفته تو حوض خونه و خفه می‌شه!

                                                                                             زیتون(z8un)

 

  نظرات ()
۱۴۰- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۳

بیوگرافی کامل شادمهر عقیلی ( به مناسبت کنسرتی که امشب در دوبی داره )    

 

 

شادمهر عقیلی متولد  1351/7/11 ملقب به سلطان پاپ 

بچه خیابان هاشمی تهران "  اصلیت طالقانی " فرزند آخر خانواده "  پدرش و برادرانش  را در جنگ تحمیلی از دست داد که این مطلب همواره از سوی خود شادمهر

 تکذیب شده  "  در شرایط سخت مالی بزرگ شد  " گیتار زدن را از حرکات دست گیتاریست ها یاد گرفت  "  فوق لیسانس از هنرستان موسیقی  " تا 24 سالگی به

 خواننده شدن فکر نمیکرد  " بی علاقه به موسیقی اصیل و سنتی  " اغلب ساعات روز را در اتاق کوچکش به تمرین موسیقی میپرداخت  "  برای تماشای کلیپ های

 خارجی بیتابی میکرد  "  رفت و آمد های مدام به صدا و سیما برای کار در تلویزیون در سالهای 72و73 اواسط سال 75 چند آهنگ غیر مجاز را در زیرزمین های کرج

 خواند  " متنفر از تجملات  " ویلون را خودش یاد گرفت و استاد سوت زدن هست ، حتی در استودیو  "  عشا ق بازی بهروز وثوقی  "  به افراد مختلف القاب مختلف

 میداد  "  هرگز حتی سیگار هم نکشیده ، همانگونه که دیدید شادمهر عقیلی در فیلم شب برهنه حتی سیگار دست گرفتن هم بلد نبود  "  رفاقت با جوانان سالم را دوست

 دارد  "  با قرض ارگ خرید  " کم غذا و تحت تاثیر محبتهای مادرش  "  با دست مزد اولین کاستش ( بهار من ) یک پراید خرید  "  از هیچ غذایی بدش نمی آید  " مردم

 برای خرید آلبوم مسافر او جلوی نوار فروشی ها صف میکشید ند  ، که حتی به عده ای هم کاست نمیرسید  چون خیلی ها چند تا چند تا این آلبوم را خریداری میکردند و

 تمام میشد  "  خودش را مدیون هیچ کس نمیداند جز مادرش و محمد تقی برادرش  " همیشه پشیمان از امضای قرارداد با شرکت پیغام سحر  "  عاشق اتومبیل بی ام و

  بیشتر شعرهای او را نیلوفر لاری پور گفته است  "  الگوی گیتار : اردشیر فرح  "  شناگر ماهر ( خصوصا شنای قورباغه ) حساسیت بیش از حد نسبت به دندانهایش

   دست به جیب برای دوستان طراز اول  "  کم حرف "  در تهران پاتوق هیشگی نداشته  "  اختلاف با بهروز صفاریان بعد از آلبوم مسافر  " شایعه عمل زیبایی بینیش

 رو تکذیب میکنه  "  هر روز اگر گیتار تمرین نکند پکر میشود  "  نازانگشتا ( خشایر اعتمادی ) و غزلک (سعید شهروز ) اوج هنر آهنگ سازی او برای دیگران است

  " زیاد دوست ندارد با کسی مصاحبه کند  "  روزی دویست هزار تومان درآمد با بت آموزش و نوازندگی گیتار و ویلن در تهران  " هرگز حاضر نشد که در آلبوم هیچ

 خواننده ای هم صدایی کند  "  اختلاف شدید با محمد اصفهانی در تابستان 1379  "  ما درش را میپرستد  "    یک پوستر را با سرمایه شخصی خودش به بازار فرستاد

 چشمهایش نسبت  به موسیقی سنتی روز به روز ضعیف و ضعیف تر شد  "  عاشق خرید کفش و بیزار از سیاست  "  بابت بازی و خونندگی در پرپرواز 10 میلیون

 تومان گرفت  "   نارضی از گریمش در فیلم شب برهنه" درشرایطی به کانادا رفت که مسولین داشتند  به خاطر منافع خودشان او را از موزیک پاپ کشور پایین بیاورند

    ماهی یک بار به شمال میرفت  "  آرزو برگذاری کنسرت را در استادیوم آزادی داشت اما باز هم مسولین ارشاد......... ... "  خواننده محبوب : ریکی مارتین "  اهل

 شب نشینی و روزنامه خواندن نیست  "  استاد کوک کردن سنتور  "  بعد از سفرش به کانادا فیلم شب برهنه با شکست مالی بدی روبه رو شد  " عاشق ماشین عوض

 کردن  "  به پیشنهاد ، دوستش برای راه اندازی فروشگاه جواب منفی داد  "  نه ازدواج کرده ، و نه به خواستگاری رفته  "  آلبوم آدم و حوا رو خیلی دوست دارد و این

 آلبوم در ایران هنوز توقیف هست  "  علاقه مند موسیقی ترکی  "  با چند خانواده در تورنتو دوست است  "  گرفتن تصدیق بین المللی در کانادا  "  آموزش خصوصی

 گیتار و ویلن در تورنتو "  محبوب ترین چهره موزیک پاپ ایران در خارج از کشور  " فقط در یک سر شماری کوچک شادمهر 20 ملیون هوا دار داشته  "  طرح

 کلیپهایش را خودش میدهد  " خیالی نیست را بدون دست مزد خواند ولی برای آدم فروش دست مزد خوبی گرفت  "  یک استودیو خانگی در منزلش درست کرده و

 مستاجر هست ، البته فعلا "  وبلاگ ها ویا سایت های تقلبی در مورد خودش را هیچ گاه تکذیب نکرده  و میگوید که  هیچ سایت و یا وبلاگی را خودش اداره نمیکند و

 اینها همه طرفدارانش هستند "  قرار داد با 2 خواننده زن لس آنجلسی که برای آنها آهنگ سازی کند  " و روزی 1 یا 2 بار با مادرش در ایران تلفنی صحبت میکند

  "  قبل از عید سال 83 دست راستش شکست  "   در تدارک کنسرتهای بزرگ در کشورهای پر جمعیت ایرانی  "چند روز قبل  با بهروز صفاریان با تلفن صحبت میکند و آشتی میکنند  " هیچ گونه هد ف و یا قصد باز گشت ندارد .

                                                                            زندگی برای شادمهر

 

  نظرات ()
۱۳۷- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۳

بهانه های پسرها

تو برای من مثل خواهر می مونی ! یعنی : خیلی زشتی
فاصله سنیمون کمی زیاده ! یعنی خیلی زشتی
من به تو علاقه به اونصورت ندارم ! یعنی خیلی زشتی
من الان تو موقعیت بدی از زندگیم هستم ! یعنی : خیلی زشتی
من دوست دختر دارم ! یعنی : خیلی زشتی
تقصیر تو نیست ، تقصیر منه ! یعنی : خیلی زشتی
من الان توجهم به کارمه ! یعنی خیلی زشتی
من تصمیم گرفتم مجرد بمونم ! یعنی خیلی زشتی
بهتره فقط با هم دوست معمولی باشیم ! یعنی بطور وحشتناکی زشتی

 
 
 

چند نکته خواندنی در باره زنان و مردان

ریاضیات عشق
یک مرد زیرک + یک زن زیرک = روابط عاشقانه
یک مرد زیرک + یک زن ابله = ماجرای جنسی
یک مرد ابله + یک زن زیرک = ازدواج
یک مرد ابله + یک زن ابله = آبستنی

ریاضیات خرید
مرد برای جنس یک دلاری حاضر هست تا دو دلار بپردازد زیرا به آن نیاز دارد
زن برای جنس دو دلاری بیش از یک دلار نمی پردازد و تازه به آن نیازی هم ندارد

معادلات و آمارها
یک زن نسبت به آینده خود نگران است تا آنکه شوهر گیر بیاورد
یک مرد هرگز نسبت به آینده خود نگران نیست مگر آنکه زن بگیرد
یک مرد موفق کسی است که بیشتر از آنکه زنش بتواند خرج کند پول دراورد
یک زن موفق کسی است که بتواند یک چنین مردی را به تور بزند

خوشبختی
زن برای آنکه با مردی احساس خوشبختی کند باید او را به میزان زیادی درک کند و مقدار کمی هم دوست داشته باشد
مرد برای آنکه با زنی احساس خوشبختی کند باید او را به میزان زیادی دوست داشته باشد ولی هیچ وقت در صدد درک او بر نیاید

حافظه
هر مرد متاهلی باید اشتباهات خویش را بدست فراموشی بسپارد زیرا دلیلی ندارد دو نفر یک چیز واحد را به یاد داشته باشند

شکل ظاهر
مردان به همان وضع ظاهر خوبی که شبها به رختخواب می روند از خواب بر می خیزند
زنان معلوم نیست چرا ظاهرشان از شب تا صبح رو به خرابی می رود

تمایل به تغییر
وقتی زنی با مردی ازدواج می کند، انتظار دارد که شوهرش تغییر کند، که نمی کند
وقتی مردی با زنی ازدواج می کند انتظار دارد که همسرش تغییر نکند، که می کند

تکنیک مباحثه
یک زن در هر مباحثه ای حرف آخر را می زند
هر چیزی که مرد بعد از آن حرف آخر بر زبان آورد ، خود سر آغاز مباحثه جدید دیگری است

                                                                                                 کامی نیک صالحی

  نظرات ()
۱۳۳- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۳

و شاید یکی از مزایای آزمایشگاه الکترونیک اینه که بالاخره قانع می شید ترانزیستور حداقل از نظر شکل ظاهری یه تفاوتهایی با کلنگ داره!

                                                                        full of empty            

‌۶١ درصد از نوجوانان انگلیسی معتقدند موجودات فضایی در زمین فرود آمده‌اند. از سوی دیگر ‌٣٩ درصد نیز به مسیحیت اعتقاد ندارند.

                                                                        full of empty

عشق به دیگری، ضرورت نیست، حادثه‌است.
عشق به وطن، ضرورت‌است، نه حادثه.
عشق به خدا ترکیبی‌ست از ضرورت و حادثه.

                                                                       زیتون ( Z8UN )

چند شب پیش برای چندمین بار فیلم بی‌نوایان ویکتور هوگو رو تلویزیون نشون داد. البته خوشبختانه این‌دفعه کارگردان و هنرپیشه‌هاش برام جدید بودن.
تقریبا هر وقت به اونجای داستان می‌رسه که ژان‌والژان دختر فانتین، کوزت رو میاره بزرگ می‌کنه، به این فکر می‌اُفتم که اگه ژان‌والژان یه مرد ایرانی مسلمون بود حتما کوزت‌ رو بعدا به عقد خودش در می‌آورد و نمی‌ذاشت با اون پسر انقلابیه دوست بشه ، آخه مردای ایرانی خیلی غیرتی‌ان .

                                                                        زیتون ( Z8UN )  

3- خبر روزنامه‌ی‌همشهری امروز:
"اعضای ستاد امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر شهرستان خمین به بانوان بدحجاب یک شاخه‌گل‌سرخ به علاوه‌ی نوشته‌ای در خصوص لزوم رعایت حجاب هدیه می‌دهند."
بد‌آموزی زیتونی:
خوش به‌حال شما دخترای بد حجاب شهر خمین،
فرض کنید با دوست‌پسرتون قرار دارید و مثلا روز تولدشه! یه مانتو کوتاه بپوشید و یه آرایش مشتی بکنید. کافیه یه چرخی در سطح شهر بزنید. همینطور باران گل‌سرخه که برسرتون باریدن می‌گیره! می‌تونید از طرف من تقدیمش کنید به دوست‌پسرتون .

                                                                    زیتون ( Z8UN )                      

                                                                                  

 

  نظرات ()
۱۲۹- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۳

صدایت می کنم تا راز دل را فاش، بنمایم؛

کتاب عاشقی را باز، بگشایم؛

حدیث دلبری گویم؛

ره دلدادگی پویم؛

صدایت می کنم اما...

نگاهم می کنی و حرف دل ناگفته می ماند!

نگاهم می کنی آرام و می دانم که می دانی

که هم ناگفته می بینی

و هم ننوشته می خوانی!

نگاهت یک سبد عشق است،

نگاهت یک بغل امید...،

نگاهت ریزش باران احساس است!

... مسیر چشم بر اعماق نگاهت خیره می ماند،

طنین قلب در ژرفای نگاهت غرق می گردد،

دلم آرام می گیرد به لبخندی که بر روی لبانت نقش می بندد!

نگاهم می کنی و راز دل را فاش می بینم... می بینم...

کتاب عاشقی را باز می خوانم... می خوانم...

                                                                       پسر ساکت

  نظرات ()
۱۲۵- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۳

مطلب پایین رو چند روز پیش توی یه سایتی خوندم . و چون دیدم در حق آقایون ظلم شده ، با کمی ویرایش ، آوردمش اینجا . قسمتایی که داخل پرانتز نوشته شده رو من اضافه کردم . راستی این پنجشنبه یکم دیر شد ، افتاد تو جمعه ، به بزرگی خودتون ببخشید . 

مردها مثل « مخلوط کن » هستند ، در هر خانه یکی از آنها هست ولی نمیدانید به چه درد میخورد ( همه کار ) . مردها مثل « آگهی بازرگانی » هستند ، حتی یک کلمه از چیزهائی را که میگویند نمیتوان باور کرد ( واسه اینه که فراتر از فهم صحبت میکنن ) . مردها مثل « کامپیوتر » هستند ، کاربری شان سخت است و هرگز حافظه ای قوی ندارند ( اون به خاطر کینه نداشتنه ) . مردها مثل « سیمان » هستند ، وقتی جائی پهنشان میکنی باید با کلنگ آنها را از جا بکنی ( مقاوم و استوار ) . مردها مثل « طالع بینی مجلات » هستند ، همیشه به شما میگویند که چه بکنید و معمولاً اشتباه می گویند ( چون دقیقا برعکسه گفته هاشون عمل میشه ) . مردها مثل « جای پارک » هستند ، خوب هایشان قبلا" اشغال شده و آنهائی که باقی مانده اند یا کوچک هستند یا جلوی درب منزل مردم ( جوینده یابنده است ) . مردها مثل « باران بهاری » هستند ، هیچوقت نمیدانید کی می آیند ، چقدر ادامه دارد و کی قطع میشود ( ولی وقتی می آیند همه چیز را پاک و تمیز میکنند ) . مردها مثل « موز » هستند ، هرچه پیرتر میشوند وارفته تر میشوند ( و خوشمزه تر ) مردها مثل « نوزاد » هستند در اولین نگاه شیرین و با مزه هستند ، اما خیلی زود از تمیز کردن و مراقبت از آنها خسته می شوید ( از بس کم صبرید ) .

خانم ها مثل « رادیو » هستند ، هر چی می خواهند می گویند ولی هر چه بگویی نمی شنوند. خانم ها  مثل « اینترنت » هستند ، از هر موضوعی یک فایل اطلاعاتی دارند. خانم ها مثل « چسب دوقلو » هستند ، اگر دستشان با گوشی تلفن مخلوط شد دیگر باید سیم را برید. خانم ها مثل « موتور گازی » هستند ، پر سر و صدا , کم سرعت , کم طاقت . خانم ها مثل « رعد و برق » هستند ، اول برق چشمهاشون می رسه , بعد رعد صداشون. خانم ها مثل « لیمو شیرین » هستند ، اول شیرین و بعد تلخ می شوند. خانم ها مثل « موبایل » هستند ، هر وقت کاری مهم پیش می آید در دسترس نیستند. خانم ها مثل « گچ » هستند ، اگر چند دقیقه مدارا کنید آنچنان سخت می شوند که هیچ شکلی نمی گیرند. خانم ها مثل « کنتور برق » هستند ، هر از چند سالی یکبار سن آنها صفر می شود. خانم مثل « فلزیاب » هستند ، هرگاه از نزدیکی طلافروشی رد می شوند عکس العمل نشان می دهند. خانم ها « خیلی زرنگ » هستند ، آنقدر جنگیدند تا جایزه صلح را گرفتند .

 

  نظرات ()
۱۲۱- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۳

«فرشته من»

روزگاری کودکی که در آستانه تولد بود از پروردگار پرسید: میگویند که قرار است من به زمین فرستاده شوم آیا این صحت دارد؟ اگر اینطور است به این کوچکی و بدون کمک چگونه از پس مصا‌ئب پیش رو برخواهم آمد؟ پروردگار پاسخ داد: صحت دارد فرزندم، من از میان فرشتگان بسیاری که بر روی زمین دارم یکی را برای محافظت و مراقبت از تو برگزیده ام و او رسیدن تو را انتظار میکشد.
طفل گفت: پروردگارا! در بهشت من پیوسته شاد و آوازخوانم و لبخند از لبانم محو نمیشود و این همه چیزیست که برای شاد بودن به آن نیاز دارم. خداوند فرمود: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و تو با احساس عشق او نسبت به خود شادمان خواهی بود.
طفل دیگر بار پرسید: من چگونه باید با مردمانی که زبانشان را نمیدانم صحبت کنم، چگونه بفهمم آنها با من چه میگویند؟ پروردگار پاسخ داد: آسانتر از انچه تصور کنی. فرشته تو زیباترین واژه هایی را که تا به حال شنیده ای به تو می آموزد تا تو بتوانی سخن بگویی.
کودک با نگرانی پرسید: شنیده ام که در زمین مردمان بد نهادی نیز هستد، چه کسی مرا در مقابل آنها حفاظت خواهد کرد؟ خداوند کودک را در آغوش گرفت و گفت: فرشته تو حتی به قیمت جانش از تو دفاع خواهد کرد.
طفل نگاه دلتنگی به خدای خود کرد و پرسید: اگر خواستم با تو سخن بگویم چه کنم؟ من از اینکه دیگر تو را نخواهم دید همواره غمناک خواهم بود. پروردگار لبخند پر عطوفتی زد و گفت: فرشته تو راز و نیاز با من را به تو خواهد آموخت. او همیشه از من با تو سخن خواهد گفت و راه رسیدن مجدد به درگاه مرا به تو نشان خواهد داد با این حال من همیشه در کنار تو خواهم بود.
در آن لحظه بهشت سرشار از آرامش بود اما از زمین صداهایی به گوش میرسید. زمان رفتن فرا رسیده بود، در آخرین لحظات کودک با اضطراب پرسید: آه! خدایا، حال که چاره ای جز رفتن از پیش تو نیست نام فرشته ام را بگو تا او را بیابم. پروردگار با آرامش پاسخ داد: نامش مهم نیست، او را «مادر» صدا بزن.
و کودک متولد شد، هراس از محیط جدید او را به گریه انداخت و در این لحظه شیرین ترین ترانه دنیا به گوش رسید و آن صدای مادر طفل بود که لالایی میخواند.


                                                                                ترجمه و بازنویسی: پنبه زن


زیباترین واژه بر لبان آدمی، واژه «مادر» است. زیباترین خطاب، «مادر جان» است. «مادر» واژه ای است سرشار از امید و عشق، واژه ای شیرین و مهربان که از ژرفای جان برمی آید.

من برای تمامی آنچه از طفولیت «من» مینامم به زنان مدیونم. زنان پنجره های چشمانم را و نیز دروازه های روحم را گشودند. اگر نبودند زنانی همچون مادر، خواهر و دوست، من اکنون در میان کسانی خوابیده بودم که آرامش جهان را در خر و پف جستجو میکنند

                                                           خلیل جبران

  نظرات ()
۱۱۷- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۳

دوست دارم بروم سربه سرم نگـــذارید  /  گریه ام را به حســاب سفرم نگـــذارید

دوست دارم که به پابوسی باران بروم  /  آسمان گفته که پا روی پرم نگـــذارید

این قدر آینه ها را به رخ من نکشیــد  /  این قدر داغ جنون بر جگرم نگـــذارید

چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد  /  بس کنیداین همه دل دور وبرم نگذارید

آخرین حرف من این است،زمینی نشوید  /  فقط... از حال زمین بی خبرم نگــذارید

                                                                ناصر حامدی ( از آتش... از لب تو )

 

این خش خش ازشکستن آرام بادنیست  /  امــروز هـم صــدای تو انگــار شـاد نیست

امــروز هم به شیـوه گل حــرف می زنی  /  امــروز هـم به زندگی ات اعتمــاد نیست

می بوسمت که فاصله مان مختصر شود  /  می بوسمت که فکرکنی غم زیاد نیست

وقت نمـاز چشــم تو را سجــده می برم  /  از دین من بجز غم عشقــت مراد نیست

حالا که گفتم از غم عشقت ، قبول کن  /  آنقــدر هم جـوان تو بی اعتقـــاد نیست

                                                            ناصر حامدی ( از آتش... از لب تو )

                                           

خانم ،شــما که مانده دلـم مـات چشم تان  /  یعنـــی شــدم مـــزاحم اوقات چشـــم تان

امــروز درس مان غــزلی تازه از شمــاست  /  فصلـــــی جــدید از ادبیــــات چشــــم تان

فصلــی که با رسیــدنش انگــار می رسند  /  دستـــان من به دامــن ســادات چشم تان

وعشـــق یک مســــافرت خانوادگــی ست  /  از اصـفــهـــان دل به محـــلات چشـــم تان

خانـم!اجــازه هســت بمیــرم؟که بعـد از آن  /  جانــم جــوان شود به کــرامات چشـم تان؟

با چنــد لهجـــه اشـــک بـریزم...؟نمی بـرید  /  یک نیمه شـــب مرا به ملاقــات چشم تان؟

یک نیمه شب که توبه کنم چشم خویش را  /  مومــن شـــوم به سبــزی آیات چشـم تان

اوضـــــاع روبــــراه تر از این نمـــی شـــود  /  ما و شــما و خـــواب و خیــالات چشم تان

                                                                  ناصر حامدی ( از آتش... از لب تو )

 

خــــــدا زنام تــو پــر می کنـــــد دهـان مـرا  /  واز شــــراب دهـــان تــو استــــــکان مــــرا

مرا شبـانه گـــره می زند به روســـــری ات  /  عبور می دهد از گیسویت جهـــــان مـــرا

و تو پیامبـــری می شــوی که چشمـــــانت  /  به یک کرشمه فرو ریخت استخـــــوان مـــرا

خـــــدا دوباره گناهـــــی بـــزرگ نازل کـــرد  /  و حلقـــــــه کـــــرد به دور تو بــازوان مــــرا

چقـــدر بوســـه رها کرده در حوالی مــــن!  /  کدام نقطـــــه زمیـــن می زند لبان مـــــرا؟

کدام نقطه زمین می زند که تیــــــره کنـــد  /  درســـت مثــــل نگـــــاه تـــو آسمان مــرا؟

خـــدا نخواست ببوســـد کسی نگــاه تو را  /  خدا نخــــواست بگیرد کســـی نشان مــرا

سپــــس نگـــاه تو را ناگهان به گریه کشید  /  مقـــــــابل تو نشســــت و برید امــان مـرا

همین که چشم تورا دیدعاشقت شدو بعد  /  رقیـــــب من شد و از من گرفـــت جان مرا

خـــــدا بـه نــام تــو آب آفــــرید،آتــــش زد  /  خــــدا بـــه نــام تو ســـــوزاند دودمان مرا

خدا چقــــدر برایت گذاشت سنــــگ تمام  /  تمـــــام کـــرد به نام تو داستـــــان مــــرا

                                                                   ناصر حامدی ( از آتش... از لب تو )

  نظرات ()
۱۱۴- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۳

۱)عشق در لحظه پدید می آید، دوست داشتن در امتداد زمان .

۲)عشق معیارها را در هم می ریزد ، دوست داشتن بر پایه معیارها

 

 

بنا می شود .

 

۳)عشق ویران کردن خویش است و دوست داشتن ساختنی عظیم .

 

۴)عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناختن سرچشمه می گیرد .
۵)عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه ای از قوانین طبیعی است .

 

۶)عشق فوران می کند چون آتشفشان و شره می کند چون آبشاری عظیم،دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه بر بستری باشیب نرم .

 

۷)عشق ، دق الباب نمی کند ، حرف شنو نیست ، درس خوانده نیست، درویش نیست،حسابگر نیست ، سر به زیر نیست ، مطیع نیست،دیوار را باور نمی کند ، کوه را باور نمی کند ، گرداب را باور نمی کند ، زخم دهان باز کرده را باور نمی کند ، مرگ را باور نمی کند

                                                             وبلاگ خانومی ۱۵

 

 

If you have a big problem, dont say "Oh God I have a big problem!", but say

"Hey problem I have a big God!".

                                                             فاطمه


طفلی تازه آدم شده بود

به سرش هوای حوا زد و رفت!

نه دیگه آقای شاعر!اشتباهت اینجاست!تا هوای حوا نداشته باشه که آدم نمیشه!!!!

نه؟؟؟؟

                                         فاطمه

مثل هم

 

کوچک باشیم اندازه نخود

یا بزرگ باشیم قد یک غول

اندازه همیم

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

 

پولدار باشیم مثل پادشاه

یا آس و پاس باشیم عین گدا

قدر و قیمتمان یکی است

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

 

سیاه باشیم یا سفید

سرخ باشیم یا زرد و نارنجی

یک رنگ می بینندمان

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

 

پس خداوند اگر یک وقت بخواهد

رو به راه کند کارها را

 راهش شاید این باشد

که دست دراز کند و خاموش کند چراغ ها را .
                                                          

                                                            شل سیلورستاین

  نظرات ()
۱۱۰- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۳

فراگیری لحجه ی شیرین اصفهانی در یک ماه

هفته ی چهارم (آخر) :

احتمالا ، بعد از یک ماه تدریس ، الآن میتونین مثل بلبل اصفهانی صحبت کنین .

  نظرات ()
۱۰۶- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۳

فراگیری لحجه ی شیرین اصفهانی در یک ماه

هفته ی سوم :

  نظرات ()
۱۰۳- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۳

فراگیری لحجه ی شیرین اصفهانی در یک ماه

هفته ی دوم :

  نظرات ()
۹۹- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۳

فراگیری لحجه ی شیرین اصفهانی در یک ماه

با خوندن این مقاله ، و تمرین کردن به صورتِ مکرر در هفته ، بهتون اطمینان میدم که بعد از یک ماه ، میتونین مثل یه اصفهانی صحبت کنین  . فقط همونطور که تو مقاله هم اشاره شده ، باید یه اصفهانی هم کنارتون باشه که واستون تلفظ کنه . 

هفته ی اول :

  نظرات ()
۹۶- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۳

با تو بودن را یک بار و تنها یک بار در زندگی تجربه کرده‌ام. بوی تو تنها یک بار به مشامم رسیده است. تو را تنها یک بار لمس کرده‌ام و تنها یک بار با وجود بی مثالت آشنا شده‌ام و همان یک بار به اندازه یک عمر و شاید بیشتر از آن به طول انجامید. لحظه لحظه این با تو بودن را به یاد می‌آورم و با یاد آن به زندگی معنا می‌دهم. نفسهایت را به خاطر آورده و آنچنان از خود بیخود می‌شوم که نفس کشیدن خود را فراموش می‌کنم. باری دیگر مرا به سوی خود بخوان که محتاج یک لحظه با تو بودنم.

 

۱)عشق در لحظه پدید می آید، دوست داشتن در امتداد زمان .

۲)عشق معیارها را در هم می ریزد ، دوست داشتن بر پایه معیارها

 

 

بنا می شود .

 

۳)عشق ویران کردن خویش است و دوست داشتن ساختنی عظیم .

 

۴)عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناختن سرچشمه می گیرد .
۵)عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه ای از قوانین طبیعی است .

 

۶)عشق فوران می کند چون آتشفشان و شره می کند چون آبشاری عظیم،دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه بر بستری باشیب نرم .

 

۷)عشق ، دق الباب نمی کند ، حرف شنو نیست ، درس خوانده نیست، درویش نیست،حسابگر نیست ، سر به زیر نیست ، مطیع نیست،دیوار را باور نمی کند ، کوه را باور نمی کند ، گرداب را باور نمی کند ، زخم دهان باز کرده را باور نمی کند ، مرگ را باور نمی کند

                                                                  

                                                                                               وبلاگ خانومی ۱۵

  نظرات ()
۹۲- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۳

دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز ، او
ما را ...
فردا ؟

                      لیلا( آبی آسمانی )

ما
در عصر احتمال به سر می بریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیش بینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید

در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال ، یقینی نیست

اما من
بی نام تو
حتی
یک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو
عین الیقین من
قطعیت نگاه تو
دین من است
من از تو ناگزیرم
من
بی نام ناگزیر تو میمیرم

                                لیلا( آبی آسمانی )                      

خو کرده به خلوت ، دل غم فرسایم          کوتاه شد از صحبت مردم پایم
تا تنهایم هم نفسم یاد کسی یست               چون هم نفسم کسی شود ، تنهایم

                                               شیخ بهائی

  نظرات ()
۸۸- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۳

چند تا ؟ چقدر است ؟
یک در قدیمی چند بار محکم بسته می شود ؟ بستگی دارد که چقدر محکم آنرا به هم بزنیم . یک نان بین چند نفر قسمت میشود ؟ بستگی دارد که تکه های آنرا چه اندازه ای ببریم . در یک روز چقدر خوبی وجود دارد ؟ بستگی دارد که چقدر خوب زندگی کنیم . از یک دوست خوب چقدر محبت می بینیم ؟ بستگی دارد که چقدر به او محبت کنیم .

                                                                         شل سیلور استاین
وارونه
هر بار اون آدمی رو می بینم که وارونه توی آب ایستاده ، همون جا می ایستم و شروع می کنم به خندیدن ! هر چند که نباید دیگران را مسخره کنم . برای اینکه شاید ... توی یه دنیای دیگه ... یه زمان دیگه ... یه شهر دیگه ... شاید اون درست ایستاده و من وارونه ام !

                                                                         شل سیلور استاین

چاشنی آسمانی

یک تکه از آسمان
از میان شکاف سقف
یک راست افتاد توی سوپ من ،
شلپ !
راستش ، من اصلا سوپ دوست ندارم ،
اما ، این یکی را
تا قطره آخرش خوردم !
خوشمزه بود ، خوشمزه
( بفهمی نفهمی ، یکمی مزه گچ میداد )
اما آنقدر خوشمزه ، آنقدر لذیذ بود که
می توانستم یک دریا از آن بخورم
جالب است که یک تکه آسمان چه تفاوتی می تواند ایجاد کند .
                                                                         شل سیلور استاین  

                                                                                        
به من بگو

به من بگو باهوش
به من بگو مهربان
به من بگو با استعداد
به من بگو بانمک
به من بگو با احساس ، خوشگل و دانا
به من بگو بی عیب و نقص
اما ،
راستش را بگو .


                                                                          شل سیلور استاین

 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم               چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری به تو یعنی به همان منظر نور            به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور

به همان آیه همان وهم همان تصویری                که سراغش زغزلهای خودم میگیری

به همان زل زدن از فاصله دور به هم               یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم به تکلم به دل آرایی تو                        به تماشا به صبوری به شکیبایی تو

به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت                 به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت

شبحی چند شب است مونس جانم شده است         اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است             یک نفر مثل خودم تشنه دیدار من است

یک نفر ساده چنان ساده که از سادگی اش            می توان یک شبه پی برد به دلدادگی اش

یک نفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش            می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

آهای بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست           راستی آن شبح هر شبه تصویر تو نیست

اگر آن شبح هر شبه تصویر تو نیست                 پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکی است

به گمانم که تویی آن شبح آینه پوش                    عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب مونس جانم شده بود            آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است                    وتماشا گه این خیل تماشا شده است

آری آن الفبای دبستانی دلخواه تویی                   عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

                                                                                        لیلا

  نظرات ()
۸۴- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۳

با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم توی دستش .او یک شکلات گذاشت توی دستم .من بچه بودم . او هم بچه بود. سرم را بالا کردم او هم سرش را بالا کرد . دید که مرا میشناسد . خندیدم . گفت :« دوستیم ؟ » گفتم : «دوست دوست » گفت : « تا کجا؟‌» گفتم : دوستی که « تا » ندارد !. گفت : « تا مرگ ! » خندیدم و گفتم : « گفتم که تا ندارد ! » گفت : « باشد ، تا پس از مرگ !‌»‌ گفتم :‌« نه نه نه ، تا ندارد » گفت :‌« قبول تا آنجا که همه زنده میشوند‌،‌یعنی زندگی پس از مرگ . باز با هم دوستیم . تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستیم.» خندیدم گفتم :« تو برایش تا هر کجا که دلت میخواهد یک «تا » بگذار . اصلا یک تا بکش از یک سر این دنیا تا سر آن دنیا . اما من اصلا تا نمیگذارم .» نگاهم کرد .نگاهش کردم . باور نمیکرد . می دانستم او میخواست حتما دوستی مان تا داشته باشد . دوستی بدون تا را نمیفهمید .

***
گفت:« بیا برای دوستیمان بک نشانه بگذاریم .» گفتم : « باشد تو بگذار .» گفت :‌« شکلات .هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو یکی مال من . باشد ؟ » گفتم :« باشد .» هر بار یک شکلات میگذاشتم توی دستش . او هم یک شکلات توی دست من . باز همدیگر را نگاه میکردیم یعنی که دوستیم . دوست دوست . من تندی شکلاتم را باز میکردم و میگذاشتم توی دهانم و تند تند آن را میمکیدم . میگفت : « شکمو ، تو دوست شکموئی هستی » و شکلاتش را میگذاشت توی صندوق کوچولوی قشنگی . میگفتم :«‌بخورش ! » میگفت :« تمام میشود . میخواهم تمام نشود . برای همیشه بماند .» صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدامش را نمیخورد . من همه اش را خورده بودم .گفتم :‌«‌اگر یک روز شکلاتهایت را موچه ها بخورند یا کرمها . آنوقت چکار میکنی ؟ » گفت :« مواظبشان هستم . » میگفت میخواهم نگهشان دارم تا وقتی دوست هستیم و من شکلات را میگذاشتم توی دهانم و میگفتم : « نه نه نه تا ندارد . دوستی که تا ندارد . »

***
یک سال . دو سال . چهار سال . هفت سال . ده سال . بیست سال شده است او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است . او آمده امشب تا خداحافظی کند . میخواهد برود . برود آن دور دورها .. میگوید :‌«‌میروم اما زود برمیگردم » من میدانم . میرود و برنمیگردد . یادش رفت شکلات را به من بدهد .من یادم نرفت . یک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم :‌«‌این برای خوردن . » و یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش و گفتم :‌« این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت » . یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلاتهایش .هر دو را خورد و خندیدم . میدانستم دوستی من « تا » ندارد .میدانستم دوستی او « تا » دارد . مثل همیشه . خوب شد همه شکلاتهایم را خوردم .اما او هیچ کدامشان را نخورد . حالا با یک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد ؟! .


                                                                                                                    زری نعیمی

  نظرات ()
۸۰- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۳

حمید جان سلام

از دیشب تا حالا خیلی ناراحت بودم که بی خودی توی فکر انداختمت . من خیلی اتفاقی وقتی که داشتم دنبال یه لغت توی گوگل میگشتم ( مهران غفوریان ) به وبلاگت برخوردم ، کنجکاو شدم و تمام آرشیوتو خوندم . توی این دوره زمونه که رابطه ها و دوست دارم گفتنها اونقدر دورغه که آدم از شنیدن کلام " عشق " حالِش به هم میخوره . خوندن ِ داستان ِ یه همچین عشقی برام خیلی جالب بود ، فهمیدم هنوز کسی پیدا میشه که بگه دوست دارم بدون اینکه پشتش به جز احساس ِ واقعی ، چیزی باشه . جایی نوشته بودی که به جز رومینا کسی حق نداره در مورد وبلاگ نظر بده ، ولی احساساتت انقدر والا بود که من این اجازه رو به خودم دادم .

در هر صورت امیدوارم یه روز تو همین وبلاگ ، خبر رسیدن به عشقت رو بخونم . میتونی روی من به عنوان یک خواهر حساب کنی ، اگر کاری از دستم بر میآد ، خوشحال میشم برات انجام بدم . 

                                                                        ازطرف خواهر بزرگم آناهیتا جان 

  نظرات ()
۷۲- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۳

آیا فرسنگها فاصله می تواند شما را حقیقتا از دوستتان جدا کند ؟
اگر شما بخواهید با کسی باشید که دوستش دارید ، آیا هم اکنون نزد او نیستید؟


                                                                                ریچارد باخ

 آنهائی که همانندند جذب یکدیگر میشوند

                                                                                ریچارد باخ

 

وقتی جهان
از ریشه جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یأس می آید
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل میکند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخوانی
نان است !

                                                                                  فروردین ۷۱
                                                                                   قیصر امین پور

 

بعضی از مردم ناخوناشونو مانیکور میکنن .
بعضی ها هم سوهان می زنن .
اکثراً ناخوناشونو از ته میگیرن .
ولی من همشونو کامل میخورم !
بله ، میدونم عادت زشتیه .
ولی قبل از اینکه شروع به سرزنش کنید ،
یادتون باشه که من هیچوقت ، هرگز ،
دل کسی رو نخراشیدم .

 


                                                                                شل سیلور استاین

 

  نظرات ()
۶۸- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٢

جدیدترین کشــور جهان: بدن !!

هر عضــوی از بدن نماینده یک بخشــی از اون کشــوره...

باخـودم گفــتم راســت میگه ها! اگه ”بدن“ رو یه کشــور واحـد درنظــر بگیریم:

پا میشــه “وزارت راه و ترابری!”،‌

مداشــتم رادیو گوش میدادم،‌ میگفـت سـیســـتم بدن مثل یه کشــور کار میکــنه و غــز میشـه ”سـتاد فرماندهی کل قــوا“! ،

گلاب به روتون، روده بزرگ میشــه ”وزارت دارائی!“،

قلـب میشــه ”دفــتر ریاسـت جمهــوری!“ ،‌

دهن میشــه “وزارت شـعار!!”،

دسـت میشــه “جهاد سازندگی“‌ ،

نخاع میشــه “دفـتر تشــخیص مصلحـت نظام!!“،‌

رگها میشــن اتوبان ها و مــردم بدبخـت هم گلوبولهای قرمز و سـفـید خون هســتن که واســه یه لقمه نون باید از صبح تا شـب اینور و اونور بدوند و.......

 

                                                                         چرندیات ( آقا پیام )

 

کوکب خانم

کوکب خانم، مادر عـباس، زن پاکیزه و با سـلیقه ای بود. او سـطل شـیر را همیشــه درجای خنک نگه میداشـت. روی سطـل پارچه ای می انداخت تا گرد وخاک بر آن نشـیند و پاکیزه بماند. کوکب خانم هر روز از شیر چیزی درسـت میکــرد. گاهی به آن مایه پنــیر میزد و پـنیر درسـت میکرد. گاهی مایه ماسـت میزد و ماسـت می بسـت . گاهی از ماسـت کره میگرفـت.

اما یازده ســال پیش وقـتی اسـم عـباس و مادرش در قرعه کشـی گرین کارت دراومـد و به لوس آنجـلس آمدند،‌ همه چیز به کلی عوض شــد. کوکب خانوم که حالا دوسـت های آمریکائی اش "KOKI JOON" صـداش میزنن!‌‌، هنوز که هنوزه زن باسـلیقه ای است. هیچ لباسی نمیخــره مگر اینکه مارکش DKNY، Nike، Versace، Puma  ویا Gucci باشــه ! دیگه هم از سـطل مطل و این چیزا خـبری نیسـت. این روزها هروقـت KoKi Joon شـیر و ماسـت وخاویار و پینات باتر و پیتــزا میخـواد، یا کاتولوک اش رو از روی اینترنت سـفارش میده براش بفـرسـتن، یا زنگ میزنه که براش ”دلی وری“ کنن! صـبح تا شب هم جلوی تلویزیون نشـسـته و Remote به دسـت،‌ مثل نردبون، از کانال 1 میره بالا تا کانال 153 و برمیگرده پائین، و غـر میزنه که : ”مرده شــور برده ها همش تبلیغ پخـش میکـنن!!“.... از دیروز هم با عـباس قهـر کرده که همه در . همـسایه ها SUV دارن، تو چـرا برای من از این تویوتا کریسیـدا ها گرفـتی که هرکی تو سـرش بزنی یکی داره؟!

                                                                           چرندیات ( آقا پیام )

 

زوج ایرانی:
- عزیزم من درسهام این ترم تموم میشه. خونه هم که خدا رو شکر دارم. ماشین هم که تو نوبتم. فکر نمیکنی الان موقع شه که با هم عروسی کنیم؟

زوج آمریکایی:
- عزیزم. پسرمون سال دیگه میره دانشگاه، . دخترمون هم که دیگه با دوست پسرش رفته یه ایالت دیگه. فکر نمیکنی الان موقع شه که با هم عروسی کنیم؟            

 

                                                                              چرندیات ( آقا پیام )

 

آقا این آمریکا هم مملکت جالبیه ها! شرکتهای تولید کننده محصولات مختلف بخاطر یک سری آدمهای خل و چل و شاید هم از ترس اینکه یه موقع از طرف یکی از مشتری های ناخلفشون Sue نشن مجبور میشن روی جعبه های محصولاتشون نکته های هشدار دهنده ای رو تذکر بدن که بعضی هاشون خیلی خنده داره! مثلا شنیدم یه خانومی گربه اش رو شسته بوده و تمیز و خوشگل کرده بوده و میخواسته طفلکی رو خشکش کنه ، گربه بیچاره رو میذاره توی مایکروویو!!!! بعدش هم که صدای جلینگ مایکروویو در میاد که یعنی غذاتون، ببخشید گربه تون(!)‌ آماده اس،‌این خانوم محترم میبینه که اوا خاک عالم! من که گربه ام یه ربع بیش سفید بود و میو میو میکرد! الان چرا سیاهه و دود دود میکنه ؟؟؟؟
بعدش هم اون کمپانی بیچاره سازنده مایکروویو رو به دادگاه کشوند که چرا روی این خراب شده ننوشتین که گربه‌نباید توش گذاشت ؟؟ از اون به بعد هم کمپانی بیچاره مجبور شد این اخطار احمقانه رو روی جعبه محصولاتش اضافه کنه که:

"Caution: Do Not Dry Your Pet in This. "
هشدار: از خشک کردن حیوانات خود در این خودداری کنید!!!!

 

اینو که گفتم مقدمه ای بود برای این چندتا جمله مسخره و خنده داری که روی بعضی محصولات دیده شده:

- روی جعبه سشوار: از استفاده در هنگام خواب جدا خودداری کنید!
- روی جعبه چیپس: شانس خود را برای برنده شدن بیازمایید. احتیاجی به خرید نیست. جزییات در داخل جعبه میباشد!!
- روی جعبه یکی از غذاهای فریزری: پیشنهاد میشود درحالت غیر منجمد صرف نمایید!!!
- "زیر" جعبه پیتزا: لطفا جعبه را سر و ته نکنید!!!
- روی قوطی سوپ آماده: تذکر: محتویات بعد از حرارت دادن گرم خواهد بود!!
- روی جعبه اتوی برقی: لباس ها را قبل از اتو کردن از تن در آورید!
- روی جعبه قرص سرماخوردگی "کودکان": برای اطفال زیر 12 سال، بعد ازاستفاده از قرص، از رانندگی پرهیزکنید!!
- روی جعبه قرص خواب: استفاده از این قرص با حالت خواب آلودگی توام خواهد بود!!
- روی جعبه چراغهای کریسمس: فقط در داخل یا خارج از خانه استفاده شود!!
- روی جعبه چرخ گوشت: از استفاده در موارد دیگر خودداری کنید!!
- روی بسته آجیل: قبل از استفاده، بسته را باز کنید!!!
- روی بسته بندی لباس سوپرمن برای بچه ها: هشدار:‌این لباس توانایی پرواز ندارد!!
- روی جعبه دستگاه چمن‌زنی: اخطار: وقتی دستگاه روشن است ،‌تیغه چمنزنی حرکت میکند!!!
- ته قوطی نوشابه: لطفا از طرف دیگر قوطی آنرا باز کنید!!
- روی قوطی اسپری رنگ: از اسپری کردن به روی صورت خودداری کنید!!
- روی قوطی فندک: محتوی مواد محترقه !!
- دوخته شده به گوشه پتو: لطفا در هنگام گردباد از این پتو عنوان پناهگاه استفاده نکنید!!
- روی قوطی مواد پاک کننده: لطفا قبل از استفاده، ‌موضع را به خوبی تمیز کنید!!

                                                                              چرندیات ( آقا پیام )


   
          
                 
  نظرات ()
۶۳- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٢

دمی با حافظ:

نیمه شـب ِ پریشب، گشتم دچــــــار کابوس

دیدم به خواب، حافظ، توی صف اتوبوس

گفتم: سلام حافظ، گفتـــا: علـیــک، جــانم؟

گفتم: کجـــا می روی؟ گفتا که:خود ندانـم

گفتم: بگیـر فـالی ، گفـتا: نمانـده حـالـــی

گفتم: چگونه ای؟ گفت: در بندِ بی خیالی!

گفتم که تازه تازه، شعـروغزل چه داری؟

گفتا که می سرایــم شعـــر سـپـیـد بـاری

گفتم: ز دولت عـشق؟، گـفـتا: کودتا شـد!

گــفـتم: رفـیـق؟ گـفتا که: کلــه پـا شـــد!

گفتم: کجاست لـیلی؟ مـشـغـول دلربایی؟

گفتا: شـده سـتاره* در فـیلـم سـینمـــایی!

گفـتم: بگـو ،ز خـالش، زان خال آتش افروز

گفـتا: عمــل نمـــوده، دیـروز یا پـریروز!!

گفـتم: بگـو، ز مـویش! گفـتا که مش نمـوده!

گفـتم: بگـو، ز یارش، گـفتا: ولـش نمـوده!

گفتم: چـرا؟ چگونه؟ عاقـل شـده اسـت مجنون؟

گفتا: شـدید گشـته معتاد گرد و افـیون

گفتم: کجاست جمـشید؟ جام جهان نمـایش؟

گـفتا: خـریده قـسـطی، تلـویزیون بجایش!

گفـتم: بگو، ز ساقـی؟ حالا شـده چـکاره؟!

گفتا: شـده اسـت منـشی در دفـتر اداره !

گفتم: بگو، ز زاهـد، آن رهـنمای مـنزل

گـفتا که دسـت خود را بردار از سر دل

گفـتم: ز ساربان گو، با کاروان غـم هـا

گـفتا: آژانس دارد با تـور دور دنـیـــا!

گفـتم: کنی ز محـمـل یا از کجاوه یادی؟

گـفتا: بزیر پایم، ’گلف’ ایست نوک مدادی!

گفـتم که قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقی

گفتا که جای خود را داده به فاکـس برقی!

گـفـتم: بیا ز هـدهـد جوئـیـم راه چـــــاره

گفتا: به جای هدهد، دیـش اسـت و ماهـواره!

گــفـتم: سـلام ما را باد صـبا کـجا بـرد؟

گـفتا: به پـست داده ، آوُُرد یا نیاوُرد؟!

گفتم: بگو، ز مُـشکِ آهـوی دشـت زنگی

گفتا که اُدکلـن شـد در شـیشـه های رنگی

گفتم: سـراغ داری میـخانه ای حسابی؟

گفـتا: هرآنچه بـودی، گـشته چـلوکبابی!

گفتم: بیا دوتائی، لب تر کنیم پنهـــــان

گفتا: نمی هـراسی از چوب پاســبانان*؟

گـفتم: شـراب نابی تو دست و پا نداری؟

گفتا که جـاش دارم وافــور با نگــــاری!

گفتم: بلند بـوده مـــوی تو آن زمان هــا

گفتا:‌ به حبس بودم. از ته زدند آن را !!

گفـتم: شـما و زندان؟! حافظ ما رو گرفتی؟

گفـتا : ندیده بودم هــالو به ایـن خـرفـتی!!
 

                                                                           ساناز ســتاری


* سـتاره: در ممالک فـرنگ به آن آکــتور و ســوپراســتار نیزاطلاق گردیده است!!.

* پاسـبانان: (جمع پاسـبان) کمیته چی ، کلانتری ، مأمــور مخـصوص حاکم، برادران زحمتکش نیروی انتظامی

  نظرات ()
۵۹- پنجشبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٢

پرانتز باز

می نویسم  ( پرنده

پرانتز رانمی بندم

بگذار پرنده آزاد باشد.

                                              محسن دهقان 

 

بیا گناه ندارد بهم نگاه کنیم
وتازه داشته باشد بیا گناه کنیم

                                             فرامرزعرب عامری

سهم من از زیارت تو

نیامدن توست.

باز آمدم به سوی تو

آن دم که شبنم، سکوت شیشه را رنگ میکرد.

آیا طلب خواهد کرد 

آستان تو

مراد مرا؟

                                               عرشیا طفرشی  


خورشید تیره شد
و ماه سیاه
چون من عاشق او شدم
و او عاشق من نشد.

Dorothy Parker                                             i                                                           

  

 

 

  نظرات ()
۵۶- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٢
  • یکی از دوستان شاعرم می گفت بدی مرگ این نیست که فروغ فرخزاد را از ما گرفت. بدی مرگ این است که ما را از  شعرهای زیبایی که  فروغ اگر زنده بود و می سرود محروم کرده است

                                                                         

  • در مدرسه از نشاطمان کم کردند

        از فرصت ارتباطمان کم کردند

        هر وقت به هم عشق تعارف کردیم

        از نمره ی انضباطمان کم کردند

 

  • بیدار که شدم

        دستهایم؛ برگ

        انگشتهایم؛ جوانه

        بلند که شدم

        پیچکهای دور پایم را نتوانستم باور کنم

        سر که برگرداندم

        پرنده از شانه ام پرید

 

        اول شک کردم اما

        تبر را که دست تو دیدم

        باورم شد درخت شده ام

                                                    

  • چقدر دست مرا کم گرفتی
    چقدر مرا دست کم گرفتی

                                                                                               پرپرونکا

 

  نظرات ()
۵۳- عروسی نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٢

Wedding

 تقریبا یه نیم ساعتی میشه که از خواب بیدار شدم ، البته علت داره که تا این موقع روز خوابیده بودم ، که تو ۲ قسمت علتشو به طور مفصل توضیح میدم .

اول از همه اینو بگم که این هفته قسمت پنجشنبه ها با دیگران رو وقت نکردم بذارم تو وبلاگ ، آخه پنجشبه عروسی دختر عموم ( شهره ) بود . عروسی تو باغ پلی اکلیل برگذار شد . اولش که رسیدیم ، گروه موسیقی که اونجا بود ( شامل  ویالون ، کیبرد ، تنبک و تمپو ) داشتن موسیقی های اصیل ایرانی رو میزدن ، انصافا هم خیلی قشنگ میزدن . بعد از دو سه تا آهنگی که به این صورت زده شد ، یه آهنگی رو شروع کردن که اولش مثل آهنگای قبلی آرومو ملایم بود ، ولی یخورده که گذشت دیدیم یکی شروع کرد باهاش خوندن ، البته ما صدارو داشتیم ولی تصویر کسی رو به عنوان خواننده نداشتیم ، اولش فکر کردم صدارو رو کیبورد ضبط کردن ، ولی بعد از چند دقیقه دیدیم خواننده از پشت پرده اومد بیرون و همه شروع کردن به دست زدن . 

این آهنگ که تموم شد شروع کرد آهنگای درخواستی خوندن ( از منصور، اندی ، ویگن ، ... ) . یعنی تنها چیزی که این باغ از یه باغ خصوصی کم داشت این بود که زن و مرد از هم جدا بودن ( حالا یکی ندونه فکر میکنه باغ مال یکی از فامیلامونه و من دارم واسش تبلیغ میکنم ، ولی هرکی چنین فکری میکنه باید بگم سخت در اشتباه ِ ).  

بعد از اینکه شامو اونجا خوردیم ، اومدیم به طرف خونه ی پدر داماد ، جات خالی اونجا حسابی زدیم و رقصیدیم . وقتی رسیدیم خونه ساعت ۳:۳۰ بامداد بود ، تا اومدم بخوابم ساعت ۴ شده بود  (‌ این یکی از علتایی که تا این موقع روز خواب بودم ). 

پنجشنبه ها با دیگران ( با کمی تاخیر )

 دوباره برگشتم سر جای خودم ... عشوه گری نکن وروجک ... من زمینم را خورده ام و برخاسته ام ... می دانی ... حکایت من مانند کسی است که بعد از صد سال سرگشتگی راهش را پیدا کرده اما هی برمی گردد و به خوشگلک عشوه گر سنگدلی که در پشت سر طنازی می کند، نگاهی می اندازد و گاه و بیگاه سکندری می خورد ... یکی نیست بگوید: بچه جلویت را نگاه کن!

                                                                              لیلای لیلی
                 
        

  نظرات ()
۴۸- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٢

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،

بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،

بعضی‌ها شعرشان نو است، فکرشان کهنه،

بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی،

بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.

بعضی‌ها حمال کتابند،

بعضی‌ها بقال کتابند،

بعضی‌ها انباردارکتابند،

بعضی‌ها کلکسیونر کتابند

بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان،

بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،

بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،

بعضی‌ها را باید قاب گرفت،

بعضی‌ها را باید بایگانی کرد،

بعضی‌ها را باید به آب انداخت،

بعضی‌ها هزار لایه دارند

بعضی‌ها ارزششان  به حساب بانکی‌شان است،

بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفکر جماعت نه،

بعضی‌ها را همیشه در بانک‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.

بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند،

بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،

بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند،

بعضی‌ها برای پول همه کاره می‌شوند.

بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،

بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند،

بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند،

بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،

بعضی‌ها نان خشک و خالی میخورند،

بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند،

بعضی‌ها با گلها صحبت می‌کنند،

بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌کنند.

بعضی ها صدای ملائک را می‌شنوند.

بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.

بعضی ها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمی‌دهند.

بعضی ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند.

بعضی ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.

بعضی ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند.

بعضی ها فکر میکنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.

بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌کشند.

بعضی ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه می‌گیرند.

بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمی‌کشند.

بعضی ها یک درجه تند زندگی می‌کنند، بعضی‌ها یک درجه کند.

هیچکس بی‌درجه نیست.

بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.

بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌کنند.

بعضی از آدمها فاصلة پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.

بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر، بعضی به اندازه کرة زمین و بعضی  به وسعت کل هستی.

بعضی ها به پز میگویند پرستیژ.   

عظیم محمودزاده

  نظرات ()
۴۴- عراق نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٢

Iraq

الآن که داشتم یه نگاه کلی به وبلاگ میکردم ، دیدم یه موضوعی رو از هفته ی پیش از قلم انداختم ، اونم اینکه پنجشنبه ی هفته ی پیش پدرمو جوِ معنویت گرفت و همین باعث شد که بره عراق . هر چی گفتم پدرِ من اونجا خطرناکِ ، امنیت درست حسابی نداره ،  به خرجشون نرفت که نرفت . ولی خدارو شکر دیشب تماس گرفتن ، حالشون خوب بود ، فقط از یه چیز می نالید ، اونم گداهای سامره  بود  . 

میخوام پنجشنبه هارو اختصاص بدم به گلچین مطالب وبلاگای دیگه ، یا هر مطلبی که جای دیگه خوندم و به نظرم جالب اومد ، البته با ذکر منبع و ماخذ . چیزی که واسه این هفته در نظر گرفتم اینه :

هرگاه  دفتر خاطراتت را ورق زدی

هرگاه در زیر پایت خش خش برگها را احساس کردی

هرگاه در میان ستارگان تک ستاره ای خاموش دیدی

برای یک بار در گوشه ی ذهنت ، نه بر زبان

در ته قلبت بگو یادت بخیر .

                                                                  دفتر خاطرات

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه