حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۳۹۵- ادامه ی روند کنسرت ها نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠

بالاخره این ترم هم تموم شد و ما تونستیم با خیال راحت و بدون عذاب وجدان برسیم خدمت دوستان عزیزمون. از راه دور دست همه ی دوستانی که لطف کردن و در نبوده من اومدن و کامنت گذاشتن رو به گرمی میفشارم بعد بغلشون میکنم کلی میبوسم نیشخند.

اول از همه من از بازتاب سرنگونی هواپیمای شیطان بزرگ توسط ایران براتون بگم و اونم اینکه الان تقریبا تو هر برنامه ی طنزی که از تلویزیونای امریکا پخش میشه، همشون امریکارو مسخره میکنن و یه جورایی نمک به زخم خودشون میپاشن که چرا اینطوری شد نیشخند. ما هم اینجا واسه همکلاسیامون کلاس میذاریم میگیم ببینین ایران چه چیزه باجالیه مژه، البته یه تعداد اندکیشون خر نمیشن و میگن پس واسه چی تشریفتو آوردی اینجا داری درس میخونی اگه چیزه با حالیه، منم خودمو میزنم به کوچه علی چپ و میندازم گردن مامان بابا و فامیل و میگم اونا مهاجرت کردن دیگه ما هم اومدیم خنثی.

و اما از بحث هواپیما که بیایم بیرون میرسیم به یکی از آرزوهای متوسط هنریم  که همین سه هفته ی پیش برآورده شد و اونم چیزی نبود به جز دیدن همشهریمون از نزدیک و گوش دادن به صدای تکرار نشدنیش. درست حدس زدین "معین". من که به شخصه عاشق بودم ولی دیگه بدجور معتادش شدم، واقعا صداش حرف نداشت. یه توفیق اجباری هم نصیبمون شد و اونم اینکه کنسرت جناب معین با کامران و هومن بود، من حقیقتش به خاطر اونا نرفتم ولی از انرژی که داشتن و هیجانی که به جمعیت میدادن خیلی خوشم اومد، جدا شور در صحنه بودن نیشخند. حدودا ۱۶۰۰ نفر جمعیت اومده بود و بلیطا مثل کنسرت داریوش ۶۰ ، ۸۰ و ۱۰۰ دلاری بود ما هم که دانشجو و مستحق ۶۰ دلاری خریده بودیم ولی ایرانی بازی در آوردم و به طور نا محسوس رفتم رو صندلی ۱۰۰ دلاریا، دقیقا من اینجا بودم معین تو حلقم بود نیشخند. اینم فیلمش. نمیشه اصفهانی باشی، کنسرت معین بری و از معین نخوای که آهنگ اصفهانشو نخونه، اینم آهنگ اصفهان. البته این آهنگ اصفهان رو از قسمت ۶۰ دلاریا گرفتم.

پ.ن: ایشالا تو این یکماه بین دو ترم بیشتر در خدمتتون هستم و تلافی این چند وقت رو در میارم

  نظرات ()
۳۸۴- تفاوت اساسی تحصیل در امریکا نسبت به ایران نویسنده: حمید و ... - شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩

الآن که دقیقا یک ماه از شروع کلاسا میگذره کاملا متوجه تفاوت اساسی بین دانشگاه های اینطرف با دانشگاه های ایران شدم ، منظورم از تفاوت ، تفاوتای تکنولوژیکی نیست ، منظورم طریقه ی پذیرش دانشجو و همچنین طریقه ی فارغ التحصیل شدنه ! توی ایران پوستمون کنده میشه تا وارد دانشگاه بشیم ولی وقتی وارد شدیم دیگه تقریبا همه چیز حله و با دو بار در ترم درس خوندن ( یکی میان ترم یکی پایان ترم ) مهندس و دکتر میشیم ایشالا. ولی اینجا خیلی راحت تر پذیرش میدن ولی تا روزی ۵-۶ ساعت مفید درس نخونی ول کنت نیستن ! تو این یکماه من دو تا کوئیز دادم ، یک امتحان ، سه تا تکلیف ، یک پروپوزال برای یک مقاله و یک پروپوزال برای یک پرژه ! اصلا خودمم باورم نمیشه تو این مدت کوتاه این همه کار ازمون کشیده باشن ناراحت. البته قبلا شنیده بودم که قیف دانشگاهای ایران نسبت به بقیه ی جاهای دنیا برعکسه ولی به عینه حس نکرده بودم که الآن دارم حس میکنم نیشخند.

 ولی رفتار و احترام اساتید و مسئولای دانشگاه اینقدر خوبه که آدم اصلا روش نمیشه درس نخونه ، مثلا من دیروز داشتم با یکی از دوستای دانشگاهیم حرف میزدم ، احساس کردم یک نفر از کنارم رد شد و سلام کرد ، رومو برگردوندم دیدم استادمونه ، اصلا فکرشو نمیکردم که استاد موقعی که من حواسم نیست بهم سلام کنه ، یا مثلا دیروز برای دیدن یکی از استادا رفته بودم تو اتاقش ، وقتی کارم تموم شد از پشت میزش بلند شد اومد با من دست داد و منو تا دم درب اتاقش همراهی کرد !

پ.ن۱: مرسی از دوستای خوبم که منو درک میکنین و با اینکه فرصت نمیکنم به وبلاگای خوشگلتون سر بزنم منو شرمنده میکنین و میان نظر میدین ، همه تونو دوست دارم ماچ

پ.ن۲: به شدت دلم هوای دوستای صمیمیمو کرده ، امیدورام حالشون خوب باشه

  نظرات ()
۳۷۶- California نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩

 

نمیدونم چه شکلی باید خدارو شکر کنم که کمکم کرد که یک قدم به هدفی که دارم نزدیکتر بشم. بالاخره پذیرشمو از اون دانشگاهی که میخواستم گرفتم لبخند. اسم دانشگاه هست University of Texas at Arlington از لحاظ رنکینگ بخش مهندسی تو رده ی سوم دانشگاه های تگزاس قرار داره و یکی از دانشگاه های خوب این ایالت محسوب میشه. وقتی از شر اون دوتا امتحان راحت شدم تصمیم گرفتم یه مسافرت اساسی برم که جبران این چند وقت درس خوندن بشه. جاتون خالی هفته ی پیش رفتم کلیفرنیا . اگه بگن کلیفرنیارو تو یک جمله توصیف کن من میگم : (( بهشت روی زمین )) . وقتی میگم بهشت یعنی بهشت به معنای واقعی ، از آب و هوا گرفته تا حوری و فرشته نیشخند . چون دوست داشتم اون مناظرو با شما شریک باشم یه چندتا عکساشو اینجا گذاشتم که اگه دوست داشته باشین میتونید در ادامه ی مطلب ببینید. نمیشه لس آنجلس رفت و یه سر به بلوار هالیوود نزد ، از اونجا هم عکس گذاشتم. خیلی خیلی ایرانی تو لس آنجلس هست به طوری که تو یکی از خیابوناشون همه ی تابلو ها به فارسی بود. از کله پاچه گرفته تا نون بربری همه چیز اونجا یافت میشه .

پ.ن ۱: مرسی از نظرای گلتون در مورد قالب جدید، مثل اینکه اکثریت این قالبو دوست نداشتن ، در اولین فرصت عوضش میکنم ، فقط یکم بهم فرصت بدین

پ.ن ۲: یه چندتا نکته در مورد تجربیاتم تو زبان خوندن تو ادامه ی مطلب گذاشتم که هرکس دوست داشت بخونه

 


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
۳۷۳- TOEFL و GRE نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩

و من همچنان در حال مقایسه کردن اینور با اونور :

اینجا هر ایالتی علاوه بر پرچم امریکا ، یک پرچمم واسه ی خودش داره ، مثلا پرچم تگزاس اینه که عکسشو گذاشتم. تازه تو این ایالتا تگزاس یه سری قانون واسه خودش داره ، مثلا گواهی نامه ی رانندگی هیچ ایاتی رو قبول نداره ولی بقیه ی ایالتا گواهی نامه شو قبول دارن.  اینا همه ش به این خاطره که این ایالت نفت داره و نسبت به بقیه ی ایالتا این یک مزیت محسوب میشه.

اینجا وقتی میری مهمونی و میخوای کسی رو ببوسی باید ۲ تا بوس بکنی نه ۳ تا ! من تا اومدم عادت کنم زجر بدی کشیدم ، در نظر بگیرین شما به قصد بوس سوم میرین و طرف مقابل داره صورتشو میکشه . حالا این در مورد بوسیدن یک آقا زیاد مهم نیست ولی وقتی طرفت یک خانم باشه فکر میکنه خوشت اومده و میخوای یه بوس دیگه هم بکنی ناراحت .

اینجا اگه دلت برای بچه های کوچولو ضعف رفت و خواستی ببوسیشون باید با خودت مبارزه کنی چون به شدت بدشون میاد و فکر میکنن که بچه بازی ناراحت .

ماشینای مشترک اینجا با اونجا : بنز ، بی ام دبلیو ، کمری ، سانتافه ، ریو ، ویتارا ، لامبورگینی ، پورش ( درسته که این دو مورد آخر تو ایران کم پیدا میشه ولی چون تو اصفهان چند تاشو دیدم جزو ماشینای مشترک آوردم ) .

اینجا به عابر پیاده هم خیلی احترام میذارن ، اگر پاتو بذاری رو خط عابر پیاده و قصد عبور داشته باشی ، ماشینا حداقل با فاصله ی ۵ متر نسبت بهتون می ایستن و منتظر میشن وقتی که کامل رد شدی بعد حرکت میکنن .

اینجا تو فست فوداشون هرچقدر بخوای میتونی نوشابه بخوری ، یک لیوان به این بزرگی به آدم میدن و تا صبح هم که بشینی زیر دستگاه نوشابه سازی و نوشابه بخوری کسی چیزی بهت نمیگه . البته من همون یک لیوانشم به زور میخورم چون خیلی بزرگه . اینجا اصلا همه چیز در سایز بزرگ یافت میشه ، مثلا من تو ایران لباس بیشتر از ۲ ایکس لارج نیدیده بودم ولی اینجا تا ۵ ایکس لارج هم تو همه ی فروشگاهاشون لباس هست.

پ.ن : من برای ۳۴ روز دیگه امتحان GRE و برای ۴۱ روز دیگه امتحان TOEFL ثبت نام کردم و بسیار برنامه ی فشرده ای واسه ی درس خوندن دارم ، شاید تا بعد از امتحانام فرصت آپ کردن نداشته باشم ، لطفا واسم دعا کنین امتحانام خوب بشه که بتونم پذیرش بگیرم

  نظرات ()
٣۶٩- دوست جون نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩

روز اولی که این وبلاگو می ساختم ، هیچ وقت حتی به ذهنمم خطور نمیکرد که اینجا دریچه ای میشه برای آشنا شدن با دوستایی که از دور و نزدیک به اینجا سر میزنن و بهم انرژی مثبت میدن. این آشنایی ها حتی فراتر از دنیای مجازی شد و به واقعیت پیوست. یه روزی میتونستم بگم دوستای مجازی که به دنیای واقعیم پا گذاشتن به تعداد انگشتای دست هستن ولی الان باید بگم حسابشون خیلی بیشتر از این حرفاست و هر کدومشون به نوعی خاطرات خوشی رو واسم زنده میکنن .

یکی از خوانندگانی که همین دیروز به دنیای واقعیم پیوست ، ملغب به دوست جون هستش که در تهران افتخار آشنایی با ایشون رو پیدا کردم ، زیاد اهل کامنت نیستن ولی مثل اینکه تو مدت زمان خیلی کوتاه کل آرشیو منو خوندن. یکی از دلایلی که باعث شد همدیگه رو ببینیم ، جریان عشقی مشابهی بود که واسه ی جفتمون اتفاق افتاده و حس بسیار نزدیکی که ایشون نسبت به نوشته های من داشتن در حدی بوده که اگر قرار میبود دست به قلم میشدن ، خیلی از یادداشتهاشون مشابه نوشته های من میشده .

خیلی از خوانندگان دیگه م هستن که دوست دارم به دنیای واقعیم بپیوندن مثل سوگلی عزیز ، ناشناس اصلی ، آنیموس ، آدم ها و آدمک ها ، کلارا و دیگه هرجور میدونی ، یک دختر خوب ،... و دوست داشتم قبل از رفتنم از ایران میدیدمشون.

شاید اگه نمیخواستم از ایران برم به همچین فکری نمیافتادم و اجازه میدادم به وقتش مثل بقیه ی آشنایی ها ، خودش اتفاق بیافته ولی الآن جریان فرق میکنه و من معلوم نیست کی دوباره برمیگردم. به همین دلیل کسی که کنجکاوم از نزدیک ببینمش رو اینجا اعلام میکنم ، اگر که ایشون هم دوست داشتن قبل از رفتن منو ببینن که فبها اگر نه که شکایتشونو به اوباما میکنم .

ناشناس قبلی

شما جای ناشناس قبلی بودین چیکار میکردین ، دوست داشتین منو ببینین ؟

پ.ن: من همین امروز رسیدم شهرمون و اگه خدا بخواد ٣ - ۴ هفته بیشتر ایران نیستم ( قابل توجه ناشناس قبلی عزیز نیشخند )

  نظرات ()
٣۵۵- تولدی دوباره نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸

قبل از اینکه شروع کنم ، اول آخرشو میگم : خدارو شکر عمل با موفقیت انجام شد و همین امروز صبح پدرمو از ICU مرخص کردن و آوردن تو بخش .

من چون قبل از عمل زیاد هوش و حواس نداشتم ، تو یادداشت قبلی توضیح زیادی در مورد مشکل قلبی پدرم ننوشتم . راستش دریچه ی آئورت قلب پدرم چون خوب کار نمیکرد ، عوضش کردن . البته اگه معجزه ی خداوند و دعای کل خانواده نبود معلوم نبود چی میشد ، چون ریسک عمل خیلی زیاد بود . ولی خدارو شکر به خیر و خوشی تموم شد . ممنون از همه ی کسایی که یادداشت قبلی رو دیدن و برای پدرم دعا کردن ، امیدوارم هیچوقت پاشون به بیمارستان و اینجور جاها کشیده نشه و همیشه سالم و سر حال باشن .

  نظرات ()
٣۵۴- التماس دعا نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸

فردا پدرم عمل قلب باز داره فقط واسش دعاکنین ...

  نظرات ()
٣۵١- حمید و شیطنت ؟؟؟!!! نویسنده: حمید و ... - شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸

تو یادداشت قبلی کامنتی داشتم که یه قسمتیش اینطوری نوشته شده بود که :

...
چقدر عوض شدیا
رفتم یه بار دیگه وبلاگو خوندم
اون اولاش
عجب شوخیایی می کردی
چقدر با نمک می نوشتی
و پر شور و شوق
راستی چرا عوض شدی؟
...

متاسفانه خودشو معرفی نکرده بود ، البته زیاد تعجبی نداره چون ٨٠ درصد افرادی که کامنت خصوصی میذارن خودشونو معرفی نمیکنن ، در ضمن اینم بگم که من بیشتر از اینکه کامنت عمومی داشته باشم ، کامنت خصوصی دارم نیشخند ، بیشترشون هم نمیشناسم ، ولی نظرای همشون واسم مهمه ، اونایی که ایمیلشونو میذارن ، جواب کامنتشونو به ایمیلشون میفرستم ولی اونایی که هیچ راه ارتباطی معرفی نمیکنن ، در اکثر موارد کامنتشون بی جواب میمونه ولی این یکی از اون کامنتایی بود که دوست داشتم همینجا جواب بدم .

معمولا آدم سن و سالش که بالا میره ، سر و سنگین تر میشه ، یا به قول خودت پخته تر میشه و کم کم عادتای دوران نوجوانیش رو کنار میذاره و سعی میکنه که در حد سن و سالش رفتار کنه .

ولی میخوام بگم که من جزو استثناها قرار دارم ، چون درصد شیطنتام متاسفانه هنوز بالاست ، البته اینکه اینجا زیاد از شیطنتام نمینویسم به خاطر اینه که اولا سر و سنگین به نظر برسم نیشخند دوما از وقتی که سر کار میرم ، چون بیشتر اوقات تو محل کارم پشت کامپیوتر هستم ، ترجیح میدم وقتی میآم خونه به چشمام استراحت بدم واسه همین ، تعداد پستام نسبت به قبل از شروع کار کمتر شده.

مثلا یکی از اتفاقای جالبی که تقریبا ٢ هفته ی پیش واسم افتاد و فرصت نشد اینجا بنویسم این بود که بعد از ظهر یه روز گرم ما تصمیم گرفتیم یه مسیری رو با تاکسی تا مقصد حرکت کنیم . چون ابتدای خیابون بود ، همه ی تاکسی ها تو صف ایستاده بودن که نوبتشون که شد حرکت کنن . از یکی از راننده های اونجا پرسیدم نوبت کدوم ماشینه که سوار بشم ، اونم به یکی از ماشینا اشاره کرد . منم چون دیدم درب جلوی ماشین سمت شاگرد بازه ، یه راست رفتم به سمتش و نشستم ، همزمان با من ٣ نفر دیگه هم اومدن و نشستن عقب . من دیدم راننده ی ماشین که به تاکسی کناری تکیه داده بود اومد کنار شیشه ی من ایستاد و گفت : ٢ نفر جلو بشینن ؟ منم با حالت شاکی گفتم : نه بابا جریمه ت میکنن ، بیا بریم گرممون شد ! دیدم به جای اینکه بیاد سوار ماشین بشه ، دوباره رفت تکیه داد به ماشین کناری ، گفتم : آقا بیا بریم ، طمع نکن ، اگه ٢ نفر جلو بشینن ، پلیس میگیرتت جریمه ت میکنه . همینطور که داشتم حرف میزدم دیدم یه نفر درب سمت راننده رو باز کرد و نشست پشت فرمون و ماشینو روشن کرد که راه بیافته !!!

اونجا بود که فهمیدم اون بیچاره راننده تاکسی نبوده که ما نصیحتش میکردیم ، اونم مثل من مسافر بوده که منتظر بوده ماشین پر بشه بعد بیاد سوار بشه ، منتها چون من و سه نفر دیگه سریع سوار شدیم ، این بنده خدا فرصت سوار شدن نکرده بود . وقتی اینو فهمیدم ، خودمو از تا ننداختم و رو کردم بهشو گفتم : اوا شما هم مسافر بودی ؟؟؟ اینو که گفتم سه نفر عقبی پکیدن از خنده ، خودمو سفت گرفتم که نخندم و گفتم : آقا شرمنده من یکم عجله دارم . اونم یه چپی بهمون بست ولی خدارو شکر راننده تاکسی واقعی زود حرکت کرد ، وگرنه فکر کنم دعوا میشد نیشخند.

یا مثلا چند وقت پیش سرکار بودیم که برقا رفت ، حدودا نیم ساعت طول کشید تا دوباره برقا اومد ، وقتی همکارم ( مهدی ) کولر گازی رو روشن کرد ، به دلیل گرمای بیرون و سرمای ایجاد شده توسط کولر ، از پشت کولر شروع کرد آب ریختن ، من سریع به مهدی گفتم : مهدی جان دکمه ی آبشو قطع کن ! این بنده خدا هم فکر کرد جدی جدی کولر گازی هم آب میریزن توش ، گفت : دکمه ش کدومه ؟ منم دیدم یه دکمه ی آبی رنگ داره ، بهش گفتم خوب معلومه دیگه دکمه ی آبی رنگ مال آبشه . حالا همه ی همکارا از خنده داشتن منفجر میشدن ولی سعی میکردن خودشونو سفت بگیرن . باور کنین اصلا قصد نداشتم که تا این حد سر کارش بذارم ولی خوب امکاناتش جور بود و منم آدم بی جنبه . حالا اینا همه به کنار ، وقتی همین همکارمون رفته بود بیرون ، من داشتم واسه یکی دیگه از همکارا که اون موقع نبود تعریف میکردم ، تقریبا آخرای ماجرا رو داشتم تعریف میکردم که یکی از همکارا اشاره کرد که مهدی پشت سرمه ، صورتم تا رو زمین کش اومد آخه اصلا باهاش حساب شوخی نداشتم ، خلاصه هرجوری بود صورتمو از رو زمین جمع کردمو  تو چند ثانیه ای که داشتم برمیگشتم به طرفش فکر کردم که چی بهش بگم که سوتیش گرفته بشه ، رومو کردم بهش و گفتم مهدی جان اون دکمه آبیه که دکمه ی آبش نیست ، اون شاستی نقره ایه که شکسته مال آبشه ، من فکر کردم میدونی و داری منو دست میندازی ، واسه همین گفتم دکمه آبیه ست . حالا خداییش میدونستی یا مارو دست انداختی ؟ اونم از خدا خواسته ، گفت من میدونستم که اون دکمه آبیه مال آبش نیست ، میخواستم ببینم تو چی میگی ، آقا اینو که گفت دیگه همه اشک تو چشاشون جمع شده بود از خنده . بیچاره هنوز هم فکر میکنه تو کولر گاز ی آب میریزن .

خلاصه اینکه درسته که مشغولیات زندگی باعث شده که کمتر در مورد اتفاقای روزمره م بنویسم ولی دلیل نمیشه که از شیطنتام کم شده باشه ، من همیشه گفتم ، هنوز هم میگم ، از من مظلوتر تو این دنیا پیدا نمیشه ، هرکس منو میبینه همینو میگه نیشخند .

  نظرات ()
۳۵۰- فقط عمه جون نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸

میخوام این یادداشتو کامل به عمه ی عزیزم اختصاص بدم

من همیشه با احتیاط در مورد عمه جونم تو این وبلاگ نوشتم ، ولی اینبار میخوام با خیال راحت و بدون هیچ سانسور و رمزی حرف بزنم . در واقع دلیلی برای محافظه کاری نمیبینم ، چون معمولا اگه ریگی به کفش باشه از این کارا میکنن .

اگه یادتون باشه من عمه ی واقعی ندارم ولی طی یه ماجراهایی با یه نفر آشنا شدم که شرح کاملش تو آرشیو وبلاگ هست ، از اون روز به بعد ایشون شد عمه ی خوب من .

اونم مثل من عاشق بود ، عاشق کسی که احتمال رسیدن بهش تقریبا صفر بود ، تا اینکه بالاخره بهش رسید ، البته نه به اونی که میخواست ، بلکه به کسی که ۱۰پله از معشوقش بهتر بود . در واقع اینقدر خدا دوسش داشت که اصلا سرنوشتشو خیلی خیلی بهتر از اون چیزی که انتظارشو داشت رقم زد .

با اینکه فقط یکبار دیدمش ولی اونقدر معصوم ، مهربون و دوست داشتنی بود که به عنوان عمه قبولش کردم . خوشحالم که الان در کنار همسرش دارن عشق دنیارو میکنن .

یه کامنت خیلی خوشگلی واسه ی یادداشت قبلیم گذاشته که حیفم اومد نذارم اینجا ، نوشته : روزی از این عشق بخاطر این عشق بکمک این عشق ، به عشقی می رسی که این عشق در برابر شعله اش جرقه ای بیش نیست

عمه جون ، خیلی هم به حضورت احتیاجه ، اصلا مگه میشه عمه ی آدم قید بچه ی برادرشو بزنه ؟ نکنه خدای نکرده اتفاقی افتاده ؟

میخوام بگم که عمه ی من همیشه باید باشه ، و اصلا بدون عمه جون نمیشه 

  نظرات ()
‏‎۳۳۸- یه کار کوچولو نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧

Risk 

میدونم که این غیبت طولانی مدتم عجیبه ولی راستشو بخوای به یه کاری دست زدم که اگه درست شد ، حتما اینجا مینویسم

حدودا تا ۵ ماه دیگه طول میکشه ، تا اون موقع منو ببخشید اگه به وبلاگای خوشگلتون سر نمیزنم ، باور کنید دلم واسه ی همتون تنگ شده ...

  نظرات ()
‏‎۳۳۵- به معجزه اعتقاد داری نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

- من معمولا رو یه طرحی که زیاد کار میکنم ، دوست دارم نظر بقیه رو هم نسبت بهش بدونم ولی این طراحی قالبو زیاد روش کار نکردم ، چون فقط میخواستم از شر اون Error هایی که قالب قبلی به دلیل تغییر کردن کلی سیستم پرشین بلاگ میداد راحت بشم ، امیدوارم به زودی تو یه فرصت مناسب یه طراحی بهتر ارائه بدم 

- یه خبر خیلی خیلی خوب از طرف دوست خوبم که عمه جون صداش میکنم ،بهم رسید که کاملا شکه شدم و تقریبا تا چند دقیقه پشت کامپیوتر خشکم زده بود و اونم این بود که بالاخره به عشقش رسید ، میخوام که از همین جا بهت تبریک بگم و آروز میکنم که در کنار عشقت سالهای سال خوشبخت بشی ، شاید یه روزی یه وقتی همدیگه رو همونجا دیدیم ، چون تو آدرس همون شهری رو دادی که من قراره بیام

- یادته همون اوایلی که رفتم سر کار ، گفتم مدیر کارخونمون صلاحیت این شغلو نداره ؟ هفته ی پیش عوضش کردن نیشخند

- واسه ی منم دعا کنین که معجزه ای که برای عمه جون اتفاق افتاد ، برای منم اتفاق بیافته قلب

  نظرات ()
‏‎‏‎‏‎۳۳۳- یه سفر غافلگیرانه به شمال نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

رویان

چقدر خوب میشد اگه هر چند ماه یکبار یه همچین تعطیلات طولانی تو سال می داشتیم نیشخند

جاتون خالی با خانواده ی شوهرخالم این چند روز تعطیلی رو رفتیم شمال ، خیلی خیلی خیلی خیلی خوش گذشت ، درحدی که میتونم بگم تا حالا یه همچین شمالی نرفته بودم . البته لازم به ذکره که از تهران تا شمال 11 ساعت تو راه بودیم ، به دلیل ترافیک زیاد ولی چون تعدادمون زیاد بود ، اصلا نفهمیدیم چطوری گذشت . خلاصه جای همتون خالی بود. سفر غافلگیرانه ش از این لحاظ بود که شب قبل از تعطیلات خالم زنگ زد و گفت ما داریم میریم شمال ، تو هم باهامون میآی ، منم با کمال میل پذیرفتم بغل

چند روز پیش از طرف بهداشت یه چندتا دکتر اومده بودن برای چک آپ سالیانه ی پرسنل که مثلا ببینن کسی به بیماری خاصی مبتلا نباشه ، همه نوع آزمایشی میکردن ، از گوش و چشم و حلق بینی گرفته تا آزمایش خون و ادرار ، خلاصه اینقدر آزمایشت میکردن که بالاخره یه عیبی روت بذارن نیشخند . آزمایشی که بیشتر از همه طول میکشید ، آزمایش چشم بود که به غیر از تعیین درصد بینایی ، یه سری سئوالات متفرقه هم ، جهت تکمیل پرونده میپرسید . مثلا میپرسید که قبلا سابقه ی بیماری خاصی داشتین یا نه ؟ تو فامیلتون کسی به سرطان مبتلا بوده یا نه ؟ سیگار میکشین یا نه ؟ ...

چون هم تعداد سئوالا و هم تعداد پرسنل زیاد بود ، این خانم دکتری که داشت آزمایش میکرد یکمی کلافه شده بود و عصبی به نظر میرسید ، ما هم که حس انسان دوستیمون تا عرشه عینک ، تصمیم گرفتیم که از این حال و هوا درش بیآریم . وقتی نوبتم شد ، مثل بقیه اول درصد بینایی رو تعیین کرد و بعد هم شروع به سئوال پرسیدن کرد ، یکی از سئوالا این بود : به ماده ی خاصی حساسیت دارین ؟ وقتی این سئوالو ازم پرسید گفتم : بله ، گفت به چی ؟ گفتم : به سس مایونز ، وقتی میخورم لبام باد میکنه نیشخند . هنوز جمله م تموم نشده بود که دیگه نتونست خودشو کنترل کنه ، زد زیر خنده ، هرچقدر میخواست با خودش مبارزه کنه که نخنده نمیتونست ، تا آخر سئوالا نیشش تا نزدیک گوشش باز بود ( اینجوری => نیشخند ) .

مطمئنم اگه با اون روحیه ی خشمگینانه ادامه میداد ، بعد از ظهر شمشیر به دست تست میگرفت که هرکس درست جواب نداد چشمشو در بیآره تعجب .

پ.ن : دلیل اینکه فونت متنارو کوچیکتر کردم بعدا معلوم میشه ، یهو فکر نکنین حواسم نیست

  نظرات ()
‏‎‏‎۳۳۲- یک رویای شیرین نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

امروز که از سر کار برگشتم خونه دستم رفت روی زنگ که زنگ بزنم یکی درو روم باز کنه ، لحظه ای که اومدم زنگو فشار بدم یهویی زدم زیر خنده ، آخه کی تو خونه بود درو از رو من باز کنه ؟؟؟ ولی منم خودمو از تا ننداختم و زنگو فشار دادم ، یه چند ثانیه ای هم صبر کردم که یعنی یکی درو باز کنه بعدش کلیدامو در آوردم و درو باز کردم رفتم تو .

دیشب یه خواب با حال دیدیم ماچ خواب دیدم مامانم و خواهرمو همراه خاله و مادربزرگم رفتن واسه ی من خواستگاری رومینا !!! فقط نمیدونم چرا منو نبرده بودن ، آخه خواستگاری بدون داماد مگه میشه ؟؟؟ خلاصه تو خواب کلی ذوق کردم ولی وقتی بیدار شدم ، این شکلی شدم ناراحت . توی خواب آدرس خونتون هم تغییر کرده بود !!! نکنه از اینجا رفتین ؟؟؟

درضمن به همه ی سپاهانیای عزیز تبریک میگم که استحقاق قهرمان شدنو داشتن و تونستن 96 دقیقه نفسهارو تو سینه ی پرسپولیسیا حبس کنن ، هرچند نتیجه به نفعمون رقم نخورد ولی چیزی از ارزشای تیم کم نشد .

  نظرات ()
۳۳۰- سال جدید نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

 Perspolis

می بینم که بالاخره این پرشین بلاگ یه تکونی به خودش داد و یه تغییرات اساسی تو سرویس دهیش صورت گرفت .

پیشاپیش سال نو رو به همه ی دوستای عزیزم تبریک میگم و واسشون آرزوی موفقیت روز افزون میکنم و امیدوارم به همه ی آرزوهای خوبشون برسن .

منم دارم میرم مسافرت ، اگه خدا بخواد تا ۲ هفته ی دیگه بر میگردم.

  نظرات ()
۳۲۹- یه مدت تنهایی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦

 

Opportunities Land

بعضی وقتا تو زندگی آدم موقعیتایی پیش میآد که مجبوره هر جوری هست باهاش کنار بیاد تا به اون هدفی که میخواد برسه . یکی از اون موقعیتا اومده سراغ من که یه جورایی خودمو محک بزنم و ثابت کنم که میتنوم میتونم از پسش بر بیآم .

تا الآن که ۲۵ سالمه هیچوقت به مدت طولانی از خانواده م دور نبودم ، البته موقعیتش هم پیش نیومده بوده که بخوام دور بشم ، چون هم دانشگام تو شهر خودمون بوده و هم محل کارم. ولی ...

امروز پدر و مادر و خواهرم از ایران رفتن !

اگه فقط ۴ سال کوچیکتر بودم منم همراهشون میرفتم ، ولی خوب قوانین یک کشورو که نمیشه تغییر داد ، باید صبر کنم تا مامان اینا واسم اقدام کنن ، حالا اینکه چقدر طول میکشه ، خدا میدونه !!!

  نظرات ()
۳۲۵- Wanted نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

احتمالا شنیدین که یه نفر تو اصفهان راه افتاده و هرکس که عشقش بکشه میکشه . به پیر و جوون و دانشجو و توریست هم رحم نمیکنه . لینک خبریش هم اینجاست .

البته از یه لحاظایی بد نشده ، چون دیگه صد و ده به هیچکس گیر نمیده ، چون میدونن که اگه به کسی به خاطر بدحجابی یا مدل مو یا شلوار کوتاه یا جدیدا چکمه ، گیر بدن ، اولین حرفی که میشنون اینه که : شما اگه راست میگین برین اون قاتل فراری رو بگیرین :-)  خلاصه ما تازه فهمیدیم که احساس آرامش کردن با حضور پلیس ، یعنی چی !!! تا چند وقت پیش وقتی پلیس از کنارمون رد میشد ، نگران بودیم که این دفعه قراره به چی گیر بدن ولی الآن خوشحالیم که اگه یهو قاتله تو همون لحظه کشتمون ، خونمون پایمال نمیشه و پلیسا دستگیرش میکنن .

از دوستانی که  قصد سفر به اصفهان رو دارن ، خواهشمند است سفر خود را تا دستگیر شدن این قاتل جانی به تعویق بیاندازند

  نظرات ()
۳۲۴- اولین حقوق نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦

دیروز اولین پرفراژ حقوقیمو گرفتم چقدر احساس خوبی بود ، وقتی که واسه ی اولین بار استقلال مالی رو تجربه میکردم ، و از اون احساس قشنگتر اینکه اولین خریدرو واسه ی خواهرم ( که الهی فداش بشم ) کردم ، چون بهم گفته بود یه یادگاری با اولین حقوقم واسش بگیرم . خلاصه خیلی حال داد دیگه .

 

  نظرات ()
۳۲۱- اولین روز کاری نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٤ مهر ۱۳۸٦

فکرشو نمیکردم که کار کردن اینقدر از اینترنت دورم کنه مخصوصا الآن که اینترنت  کارخونه قطع شده و احتمالا تا چند ماه آینده هم  وصل نمیشه .

 

ممنون از تبریکاتی که گفتین ، راستش من از روز دوم مهر به طور رسمی مشغول به کار شدم ، اگه بخوام عنوان دقیق سمتی که بهم دادن رو بگم ، اینطوریه : (( کارشناس برنامه ریزی)) البته این عنوانیه که تو چارت سازمانی جلوی اسمم نوشتن ، اگه به صورت خودمونی و ساده شو بخواین ، باید بگم مسئول پیگیری و تحقیق درباره ۳ تا پروژه ای که در حال حاضر در برنامه ی کاری کارخونه قرار داره شدم تا گلوگاه های کاری رو مشخص کنم که با برنامه ریزی دقیقتر و هزینه ی کمتر تولید رو افزایش بدیم . ۳ تا پروژه ای که شرکت دست اندرکارشه از این قراره : ۱- پایپینگ یا همون لوله سازی برای سنندج و کرمان ۲- تولید هارپ برای نیروگاه ها ۳- ساخت فلش تانک های صنعتی به درخواست مشتری

 

اینم توضیح مختصری بود که میتونستم در مورد کارم بدم ، فعلا که راضی هستم ، حالا تا چی پیش بیآد

ساعت کاری هم از ۷:۳۰ صبحه تا ۵ بعد از ظهر ، البته پنجشنبه ها تعطیله ولی وقتی از راه میآم تقریبا مرده م میرسه خونه ، فقط چشمام رختخوابمو میبینه ، یه راست میپرم توش ، وقتی هم که از خواب بیدار میشم یه چیزی میخورم ، یکم تلوزیون نگاه میکنم ، اگه فرصت بشه ( که نمیشه ) با دوستام میرم بیرون تا اینکه دوباره احساس خواب آلودگی بهم دست میده واسه همینه که دیگه فرصت رسیدن به کارای همیشگی رو پیدا نمیکنم  .

 

دوستام هم از دستم شاکی شدن ، چون من که همیشه پایه بودم واسه ی هر برنامه ای ، الآن از بس که خسته میرسم خونه ، حس و حال هیچ کاری رو ندارم ، البته احساس میکنم اولش اینطوریه ، احتمالا کم کم عادت میکنم .

 

چند شب پیش که با بچه ها رفته بودیم پارک ، من رفتم از دکه ای که نزدیکمون بود یه مقدار خوراکی بخرم که دیدم یه آقایی روبروم سبز شد و گفت : چیزی میخوای ؟ از قیافه ش فهمیدم که به شدت معتاده و منظورش اینه که اگه مواد میخوام میتونه واسم جور کنه ، منم که دیدم جثه ش خیلی کوچیکه و میشه از پسش بر اومد ، گفتم : شیشه داری ؟ اومد جلوتر و خیلی آروم گفت آره ، چقدر میخوای ؟ گفتم : متری چنده ؟

 

وای که صورتش دیدنی بود وقتی اینو گفتم ، بیچاره راهشو کشید و رفت ولی خداییش دسترسی به انواع مواد مخدر خیلی آسون شده ها !!!

 

پ.ن : ببخشید اگه وقت نمیشه به بلاگای قشنگتون سر بزنم ولی باور کنید دارم خودمو با شرایط وفق میدم که بتونم از وقتم به نحو احسن استفاده کنم ، فقط یکم طول میکشه

  نظرات ()
۳۱۶- ترکیه دیگه نه اون ترکیه ست نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦

اول این پست رو خالی آپلود کنم چون اونجایی که بودیم حرف نداشت

فکرشو نمیکردم کشور ترکیه اینقدر پیشرفت کرده باشه ، میتونم به جرات بگم تمام این چیزایی که پشت سر ترکا میگن دروغه البته در طی ۲ دهه ی اخیر یه تکونی به خودش داده وگرنه اینطوری نبود .

 

هوا اینقدر خنک بود که ما شبا پنجره هارو می بستیم ، دمای هوا تو اوج گرمای ظهر حدودا ۲۳ درجه سانتیگراد بود .

 

توی آنکارا به جز هتلدارا ( اونا هم به سختی ) ، هیچکس دیگه انگلیسی بلد نبود ، حالا منم زیاد انگلیسی بلد نیستم ولی دیگه یه سری از کلمات پیش پا افتاده مثل  Me ، You ، Black Board ، ... رو همه باید بلد باشن . عوضش تو این مدت اینقدر پانتومیمم خوب شد که به راحتی میتونم از یک لایحه تو مجلس با پانتومیم دفاع کنم . یه بار میخواستم واسه مامانم دوغ بخرم ( آخه زیاد نوشابه نمیخورن ) رفتم تو مغازه اول به انگلیسی گفتم : Yoghurt with water

طبق معمول نفهمید ، گفتم : Milk

 

بازم نفهمید ، گفتم : Cow

 

دیدم بازم نمیفهمه ، گفتم : CowBoy

 

گفت : آها Cow Boy

 

گفتم : No Boy , Just Cow

 

گفت : Ok

 

دستامو مشت کردم و به سمت بالا و پایین به نشانه ی شیر دوشیدن تکون دادم

 

گفت : آها و رفت شیر آورد

 

گفتم : Boil the milk و شروع کردم به باد زدن خودم کردم که یعنی Boil معنی جوشوندن و گرما دادن میده ، بعدش اشاره کردم به یخچالش و گفتم : Then refrigerator .

 

یه تفکر عمیقی کرد و یهویی مثل اینکه برق گرفته باشه تش ، سریع رفت سر یخچالش و یک ظرف ماست آورد ، منم که تو یخچالش فقط میدونستم کدوماش آبه ، به آبا و همزمان به ماست اشاره کردم و گفتم : این با این .

 

فروشنده که پاک گیج شده بود ، با شک و تردید رفت یه لیوان وکیوم شده ی پلاستیکی آورد و با زبون خودشون پرسید همینه ؟ منم درشو باز کردم و دیدم بالاخره به هدفم رسیدم . خلاصه ما از CowBoy رسیدیم به دوغ . البته این فقط یکی از دردسرای بلد نبودن زبان انگلیسی بود که گفتم ، اگه بخوام همه شو تعریف کنم باید ویدئوش کنم و با You Tube نشون بدم ، چون یه سری از حرکاتی که با دست و بدن انجام میدادمو نمیشه نوشت

 

یه چیز جالبی که اونجا بود این بود که ساعت ۷ بعد از ظهر به بعد ، دختر و پسر دست به گردن میشدن من هم اونجا همینطور افسوس میخوردم که رومینای من کجاست

 

اولین چیزی که از استانبول میتونم بگم اینه که حدودا ۲۰ دقیقه مونده به مرکز شهر ، موهای من شروع به بالا رفتن کرد ، اونجا بود که فهمیدم رطوبت هوا زیاده  . استانبول تنها خوبی که داشت ( به غیر از لب دریا ) این بود که مردمش انگلیسی رو تا حدودی میفهمیدن و دیگه مجبور نبودم با دستام حرف بزنم .

 

نمیدونم چرا توضیحات بیشترم نمیآد ، فقط همینو بگم که کاش اینجا فقط درجا میزدیم ، متاسفانه با سرعت هرچه تمامتر داریم به پایین حرکت میکنیم ، امیدوارم هرچه زودتر همه چیز خوب بشه .

 

پ.ن : عکسایی که میخواستم بذارم اینجا هنوز سایزاشونو کوچیک نکردم ، شاید واسه ی همینه که توضیحات بیشتری نتونستم بدم ، ولی به محض اینکه آماده شد ، توی همین یادداشت آپلودشون میکنم

 

 

  نظرات ()
۳۱۳- غیبت غیر مجاز نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

خودم میدونم که اگه ولیم رو هم بیارم غیبتام مجاز نمیشه ولی باورکن دلایل موجهی دارم که مطمئنن قانع میشی .

۱- چند روز بعد از آپدیت قبلیم ، دومین دندون عقلمو کشیدم تقریبا یک هفته دستم بند بود ، البته هنوز بعد از چند هفته هنوز نتونستم ریشامو بزنم آخه یک طرف صورتم باد کرده بود و میخواستم ۳شو بگیرم ،خدارو شکر الان ورمش خوابیده و کم کم باید از شر ریشام خلاص بشم

۲- هفته ی پیش مامان و بابام رفتن مکه نمیدونم چرا ایندفعه که میخواستن برم یه جوری شدم . قبلنا هرکس میخواست بره مکه ، اصلا واسم مهم نبود ، حتی دفعه ی قبلی که مامانم اینا رفتن ، هیچ احساسی نداشتم ، ولی ایندفعه خیلی دلم سوخت که چرا من باهاشون نرفتم ، اگه فقط چند روز دیرتر میرفتن ، منم میتونستم باهاشون برم ، ولی حیف که قسمت نبود من برم

۳- با اجازتون جمعه ی هفته ای که گذشت ، من امتحان کنکور ارشد داشتم و همین باعث شد که نتونم با مامان اینا برم . کنکورم فکر میکنم بد نشد ، چون مامان اینا تو مکه واسم دعا کردن

امیدوارم دلایلم قانع کننده بوده باشه

  نظرات ()
۳۱۱- Genpets نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

عجب عیدی بود امسال
میتونم بگم یکی از بهترین عیدای عمرم بود ، شاید به این خاطر که سال خوک بود ، چون من سال خوک به دنیا اومدم . نمیدونم چرا از هرکی میپرسم ، میگه زیاد عید خوبی نبود ، نمیدونم شاید من الکی خوشم .
در سال ۸۶ بار علمی وبلاگم رفته بالا و میخوام یه مطلب علمی بنویسم .

نسل جدید حیوانات خانگی
 

حتما تا حالا تو فیلما دیدین که عروسکا راه میرن حرف میزنن غذا میخورن ، ناراحت میشن ، احساس دارن و خیلی چیزای دیگه ای که اونارو شبیه آدما نشون میده . شاید هممون دوست داریم که یکی از این عروسکارو داشته باشیم ، من خودم وقتی فیلم ( اسم فیلمش یادم نیست) دیدم دلم میخواست که یه خرس کوچولو با همون خصوصیات رفتاری که اون پسر بچه تو فیلم داشت ، داشته باشم ولی این آرزومو احمقانه تصور کردم و خیلی زود یادم رفت ، منتها وقتی چشمم افتاد به سایت Genpets.com و مقاله هایی که در این مورد منتشر شده ، فکر و خیالاتمو زیاد هم احمقانه ندونستم و امیدوار شدم که یه روزی اون خرس کوچولو رو از تو مغازه بخرم .
یکی از کمپانی های آمریکایی اقدام به ساخت نوعی عروسک کرده با قابلیتهای باور نکردنی . بعد از باز کردن درب جعبه ی این عروسک ، Genpet بعد از تقریبا ۲۰ دقیقه چشماشو باز میکنه و اولین کسی که ببینه ، به عنوان صاحب خودش شناسایی میکنه و در بین جمع قادر به تشخیص صاحب خودشه . Genpet به مقدار کمی غذا میخوره و بالطبع مدفوع هم داره . Genpet ها درد رو احساس میکنن و مثل حیوونای دیگه اگه مورد آزار و اذیت زیاد قرار بگیرن ، میمیرن . اگه یه قسمت از بدن اونا بریده بشه ، خون میآد و چون صدای خیلی ضعیفی دارن ، قادر به دفاع از خود با ایجاد سروصدا نیستن . Genpet ها در ۲ نوع هستن که نوع اول یک سال عمر میکنه و نوع دوم سه سال . قادر به راه رفتن نیستن و فقط حرکات خیلی محدودی دارن ، در ضمن بر اساس رنگ بندی که روی جعبه شون هست ، خصوصیات رفتاری متفاوتی دارن مثلا رنگ نارنجی مربوط به Genpetهاییه که ماجراجو و کنجکاو هستن ، رنگ زرد مربوط به Genpetهاییه که علاقه مند به بازی کردن هستن ، رنگ سبز مربوط به Genpetهاییه که صلح طلب و آروم هستن ، ...
این عروسکها که کمپانی اونارو نسل جدید حیوانات خانگی معرفی کرده ، وقتی که توی مغازه هستن ، به یک منبع باطری با ولتاژ پایین وصل هستن که سطح انرژیشونو تا قبل از باز شدن درب جعبه ، تامین کنه . بعد از باز شدن درب جعبه ، دیگه احتیاجی به باطری نیست و Genpetها میتونن بدون انرژی الکتریسیته زندگی کنن .
در ضمن قد این عروسک ها ۳۰ سانتیمتره و بیشتر از این هم رشد نمیکنه ، تنها جاییشون که مو داره ، زیر بغلشونه که به میزان خیلی کمی رشد میکنه .

دروغ یا راست بودن این مطالب گردن خود سایتشه ، من فقط به عنوان یک خواننده نقش اطلاع رسانی رو داشتم ، فقط مواظب باشین این مطالبو واسه ی پیرزنها تعریف نکنین چون میزنن تو سرشونو میگن : (( وای خدا مرگم بده ، دوره ی آخر زمونه ))


پ.ن۱ : واسه ی هر کدوم از نرم افزارای شرکت MRT یه توضیح کوچیکی پایین صفحه ظاهر میشه ، که نرم افزارو تو یک جمله معرفی میکنه ، منتها پایین یکی از نرم افزارای به اسم 4WomenOnly توضیح نداده بود ، منم کنجکاو شدم و نصبش کردم ، وقتی فهمیدم چیه ، پکیدم از خنده و Uninstallش کردم منتها به طور کامل Uninstall نشده و هنوز تقویمش کار میکنه ، کسی نمیخواد

پ.ن۲ : دقت کردین تو اخبار ورزشی چقدر اسم دوست منو میآره ؟ منظورم تنیس باز معروف کشور آقای روزبه کامران ِ ( تشویق  ) قبلنا یه یادداشت در موردش نوشتم 

 

  نظرات ()
۳۰۹- متفرقه نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥

 

- بعد از 7 – 8 ماه دیروز بیشتر دوستای دانشگاهیمو دیدم

- امتحانمم بد نمیشد اگه وقت کم نمی آوردم

- سئوالات نظر خواهی وقتمو گرفت ولی عوضش همه شو درست زدم

 

- چقدر بده اگه مراقبی که بالای سر آدم گذاشتن ، از آدم خوشش بیآد و بخواد یه جوری جلب توجه کنه نمیدونه که با این کارش داره با سرنوشت تحصیلی یه نفر بازی میکنه

 

- بعضی وقتا بد نیست اگه آدم راهشو گم کنه و ندونه که از کدوم راه اومده ، مثلا من وقتی امتحانم تموم شد و از ساختمون اومدم بیرون ، اینقدر مغزم داغ کرده بود که یادم رفته بود از کدوم طرف اومدم ، این بود که یه راه خلوت رو در پیش گرفتم تا بالاخره به درب خروج رسیدم . اینطوری دیگه دوستامو ندیدم که بخوان جواب سئوالارو باهام چک کنن

 

 

یه آموزش خط اون نزدیکیا ( کدوم نزدیکیا ؟ ) پیدا کردم ، بعد با خودم گفتم اگه اسمشو تغییر میداد و مثل توی عکس که من تغییر دادم میکرد چقدر کارش میگرفت و مشتریاش چند برابر میشدن .

 

آموزش خط حمید و رومینا 

 

 

پ.ن : 300 the movie  و 300 the movie  و 300 the movie  و 300 the movie  توضیحات بیشتر اینجا 

  نظرات ()
۳۰۲- یک هدیه ی زیبا نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

یه سئوال خیلی مهمی که این روزا فکرمو مشغول کرده ، و تقریبا بقیه ی کارامو تحت شعاع قرار داده اینه که اگه یه نفر بخواد یه داداش بزرگتر بهتون هدیه کنه ، معیارهاتون واسه ی قبول این هدیه چیه ؟

معیار های اولیه ای که به ذهن هر کسی ممکنه برسه اینه که :

۱- به تیپ خانواده بیاد ۲- تحصیل کرده باشه ۳- خوش اخلاق باشه ...

درسته که این موارد واسه ی پذیرش یه برادر بزرگتر مهمه منتها اینا فقط شرط لازمه ولی کافی نیست به نظر من شروطی که واسه ی انتخاب برادر بزرگتر کافیه ، اینه که در درجه ی اول به آدم به چشم برادر ناتنی نگاه نکنه و در درجه ی دوم  طوری رفتار کنه که جبران تمام سالهایی که نبوده بشه .

فقط در اینصورته که میتونم این هدیه ی زیبارو قبول کنم .

میدونم که شروط لازمه رو داره ولی هنوز در مورد شروط کافی مطمئن نیستم که اگه مطمئن بشم ، اونوقت همه جا فریاد میزنم که بالاخره خدا بهم یه داداش بزرگتر داد .

البته میخوام نظر بقیه رو هم بدونم ، هم در این مورد که شروطتون برای قبول یه برادر بزرگتر چیه ، هم اینکه نظرتون در مورد شروط من چیه ؟

  نظرات ()
۲۹۶- ادامه تحصیل به روش ... نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٥

امتحان کارشناسی ارشد

MBA

همون مدیریت اجرایی خودمون

۶ - ۷ تا کتاب که فقط نصف صفحه از زبان تخصصی شو خوندم

روز امتحان

۳ طرفم خالی از داوطلبه  ، سمت راستم دیوار ، سمت چپم ۳-۴ متر اونطرفتر یه داوطلبه که من خودشو به زور می بینم ، چه برسه به گزینه ها ، نفر جلویی و پشت سریم هم نیومدن 

همه ی سئوالات رو از روی غریزه جواب میدم

اگه من ذاتا مدیر باشم ، حتما قبول میشم

هورااااااااااااااااااااااااااااااااا

دعا کنین اون موقعی که خدا می خواسته منو بیآفرینه ، به مدیر احتیاج بوده 

  نظرات ()
۲۹۴- Brida نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٥

یه ۲-۳ هفته ایه که دارم کتاب Brida از نویسنده ی معروف پائولو رو میخونم . اینکه میگم ۲-۳ هفته ، مال اینه که از عمد طولش میدم ، آخه همونطور که میدونی ، کتاب هاش یه جوریه که با یه ریتم آرومی شروع میشه و این ریتم رو تا آخر کتاب حفظ میکنه ولی یه جذابیت خاصی تو نوشته هاشه که تورو میکشه به طرف خودش . مثل رمان های دیگه نیست که آخر هر فصل ، به یه موضوع هیجانی تموم بشه که خواننده رو مجبور کنه ، پشت سر هم فصل هارو بخونه . من هر روز ۳-۴ صفحه بیشتر نمیخونم ، تا دیرتر تموم بشه ، چون یه جورایی حیفم میآد که به سرعت کتابشو تموم کنم ، ولی متاسفانه داره تموم میشه  . تا قبل از اینکه این کتابو بخونم ، کار کسایی که میرن بیشتر از یک زن میگیرن ، واسم توجیهی نداشت ، ولی الآن توجیه پیدا کرد  .

قابل توجه کسایی که این کتابو نخوندن ، باید بگم ، نویسنده تو این کتاب معتقده که در ابتدای این دنیا ، یه تعداد روح محدودی بوده که با افزایش جمعیت ، این روح ها تقسیم شدن و رفتن تو وجود هر شخص . پس هرکس یه بخش از روحش تو وجود یه نفر دیگه ست . تو این کتاب نوشته هرشخص به دنبال بخش دیگرش میگرده که این همون عشق نام داره و اگه کسی بخش دیگرش رو پیدا کرد ، حتما تو عشق ، به اوج میرسه . یه جایی ، شخصیت داستان از استادش سئوال میکنه ، ممکنه یه شخص با ۲ نفر ملاقات کنه که بخش دیگرش باشند ؟ استادش جواب میده که بله ، ممکنه و اونوقته که انسان بدجوری سر دو راهی قرار میگیره .

این بیچاره هایی که میرن چند تا زن میگیرن ، طفلکیا هی با بخش دیگرشون روبرو میشن ، و چون سر دو راهی خیلی بدی قرار میگیرن ، پس هر ۲ تا راه رو انتخاب میکنن  . عربهای بدبخت هم ، بیشتر وقتا سر چهار راه قرار میگیرن و هر چهار راه رو هم حفظ میکنن تا به اوج عشق برسن  .

ولی این حالت فقط واسه ی آقایون رخ نمیده ، یعنی فقط اونا نیستن که ممکنه با چند بخش دیگرشون برخورد کنن ، در خانم ها هم این احتمال وجود داره ، ولی متاسفانه قانون حمایتشون نمیکنه که هر دو بخششون رو داشته باشن  .

اینور دنیا ، فقط آقایون میتونن با چندتا بخششون ارتباط برقرار کنن ولی اونور دنیا ( طرفای افغانستان  ) هیچکدوم از طرفین حق ندارن بیش از یک زن یا یک شوهر داشته باشن . میخواستم بدونم کدوم یکی از این قانونا درسته ، اینور دنیا یا اونور ، یا هیچکدومشون ، من خودم بعدا نظرمو میگم .

 

پ.ن : خدایی اسم خودمو خودتو اینجا وارد کن ببین چه عددی میده ، اون ۵ درصدش هم واسه ی کامپیوتر تعریف نشده ست که یکی اینقدر از یکی خوشش بیآد ( درسته که قدیمیه ولی هر بار که اجراش میکنم ، یه حالی میده  )

 

  نظرات ()
۲۹۳- Everything finished نویسنده: حمید و ... - شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٥

چون میدونستم دوستای عزیزی که میآن اینجا و این یادداشتو میخونن ، ممکنه دچار سوء تفاهم بشن ، میخواستم قسمت نظر خواهی یادداشت قبلی رو غیر فعال کنم ولی بعد گفتم شاید یه نفر پیدا شد که دلیل بی توجهی بهترین دوستمو بدونه ، واسه همین بود که گذاشتم فعال باشه . حدسم درست بود ، یه نفر پیدا شد که کمکم کرد بفهمم چرا این اتفاق افتاده .

ساعت ۴ صبح روز دوشنبه ، با دوستام راه افتادیم به طرف یه شهر شلوغ و آلوده ، تا از نزدیک ببینم که چی شده . ولی مثل اینکه خیلی ناراحت تر از اونی بود که فکرشو میکردم چون وقتی که گفتم الآن تو شهرتونم و میخوام رو در رو ازت بپرسم که چی شده ، هیچ جوابی نگرفتم .

دوستام که یه بوهایی برده بودند ، از هر طریقی که بود میخواستند یه طوری منو خوشحال کنند ، صبح و ظهر و شب میبردن میگردوندندم ولی فایده ای نداشت چون اینقدر حواسم به دور و برم نبود که کیف پولی مو گم کردم .

وقتی که کاملا ناامید شده بودم ، و حتی از سفر کردن به این شهر غریب هم پشیمون بودم ، نزدیکترین شخصی که باهاش در ارتباط بود ، بهم یه پیشنهاد خیلی خوبی داد ، و اون این بود که اجازه بدم زمان همه چیز رو حل کنه . شاید به نظر ، پیشنهادش ساده و راحت ترین راه حل بود ولی توی اون موقعیت ، همین راه ساده هم به ذهنم نمیرسید و من همینجا بابت پیشنهادش ازش تشکر میکنم .

وقتی دیروز رسیدم اصفهان و کامنتامو چک کردم ، از نظری که غزال عزیز گذاشته بود ، فهمیدم که چی شده . قضیه از این قراره که ایشون ازدواج کردن و چون میخواستن یهو سوء تفاهمی در رابطه شون با همسرشون پیش نیآد ، این رفتار رو با من کردن . البته من تا حدودی بهشون حق میدم چون ممکنه روش نشده که مستقیما به من بگه که ازدواج کرده و نمیتونه مثل همیشه باشه . وقتی فهمیدم که ازدواج کرده واقعا خوشحال شدم ، فقط از این ناراحت شدم که چرا این خبر خوب رو از بقیه شنیدم . آخه اگه من میفهمیدم که ازدواج کردی ، آخرین ارتباطی که باهات برقرار میکردم ، یه کارت تبریک بود که میفرستادم رو ایمیلت و دیگه هیچ وقت نه منو میدیدی و نه صدامو میشنیدی . اینطوری با یه خاطره خیلی خوب و فراموش نشدنی از همدیگه خداحافظی میکردیم ولی الآن ...

الآن هم هیچ اتفاقی نیافتاده ، من از این ناراحت بودم که نکنه بهترین دوستمو ناراحت کرده باشم ، ولی الآن خوشحالم که از دستم ناراحت نیستی . زودتر از اینا باید ازدواجتونو تبریک میگفتم ولی چون نمیدونستم ، عذرم موجهه ، امیدوارم به پای همدیگه پیر بشین .

پ.ن۱ : چون این وبلاگ متعلق به رومینای عزیزمه ، من همیشه توی یادداشتام مخاطب رو اون قرار دادم ، ولی به جای کارت تبریک ، توی این یادداشت مخاطب رو ((تو)) قرار دادم ، به پاس همه ی دوستی هایی که در حق من کردی

پ.ن۲ : دیگه به هیچ وجه ، تا مجبور نشم ، پامو تو اون شهر غریب نمیذارم

پ.ن۳ : از همه ی دوستای عزیزم که نگران من شدن ، تشکر میکنم ، منو ببخشین اگه ناراحتتون کردم ، دست خودم نبود ، کس دیگه ای رو نمیشناختم که در این رابطه باهاش حرف بزنم

  نظرات ()
۲۹۲- What happened نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٥

خیلی آروم آروم وارد زندگیت میشه ، آروم تر از اونی که فکرشو بکنی ، اولش هیچ حسی نسبت بهش نداری ، مثل بقیه ی آدما بهش نگاه میکنی ، یه مدت که میگذره ، احساس میکنی که یکم با دیگران فرق میکنه ، ولی اینکه چه تفاوتی داره رو نمیدونی ، کم کم طرز نگاه کردنت بهش عوض میشه ، به عنوان یه دوست می پذیریش و بهش اعتماد میکنی ، آخه اینقدر خوبه که همه دوسش دارن ، به محض اینکه باهاش دوست میشی ، اینقدر دوست پیدا می کنی که حسابی سرت شلوغ میشه ، ولی هیچ کدوم ، اون نمیشه ، اینا همه دوستای اونن ولی یه تفاوت اساسی با اون دارن...

اینقدر روت نفوذ داره که هر کاری بگه میکنی ( هر کاری ) ، مهم اینه که اون راضی باشه . از اینکه باهاش دوست شدی هیچ وقت پشیمون نیستی و همیشه به خودت افتخار میکنی که یه همچین دوستی داری . به هر بهونه ای که هست دوست داری باهاش ارتباط برقرار کنی ، همیشه از این میترسی که اگه بیش از حد مزاحمش بشی ، یهو از دستت ناراحت بشه واسه ی همین سعی میکنی احساساتتو کنترل کنی و به موقع باهاش تماس بگیری . اینو میدونی که اون هم توی دوستی هیچی واست کم نذاشته و همیشه بهترینو واست خواسته . ناراحتی های تو ، ناراحتی های اون هم بوده و همیشه سعی کرده بهترین راه حل رو جلوی پات بذاره .

کم کم اون تفاوتی که با بقیه داره رو حس میکنی و میفهمی که این به خاطر کتاباییه که خونده البته خصلت انسان دوستی و محبت تو ذاتشه و کتاب فقط این استعداد بالقوه رو بالفعل کرده ، اینقدر خوبه که احتیاج به دوست دیگه ای از نوع خودش رو نداری . واسه ی همین با خیال راحت بهش تکیه میکنی . 

اما چه اتفاقی میافته اگه...

یه بار که رو اینترنت میبینیش ، وقتی بهش سلام میکنی ، با اینکه تازه آنلاین شده جوابتو نمیده ، اصلا به فکرتم نمیرسه که از عمد جوابتو نداده ، یه چند روزی میگذره تا اینکه بهش زنگ میزنی که مهمترین رویداد زندگیشو تبریک بگی ولی در کمال ناباوری گوشیشو اشغال میکنه ، بازم به دلت بد راه نمیدی و با خودت میگی که ممکنه سر کلاس باشه و شروع میکنی به SMS زدن ، ولی دریغ از یه تک زنگ خشک و خالی . بهش دسترسی نداری که ببینیش و همین بیشتر عذابت میده ، عرق سرد تمام بدنتو گرفته ، یعنی چه اتفاقی میتونه افتاده باشه ، چیکار کردی که بهترین دوستتو از خودت رنجوندی . بعد از ۱۱۱ دقیقه ی فراموش نشدنی یه SMS ازش دریافت میکنی که اول از اینکه بهش تبریک گفتی تشکر میکنه و بعد میگه بی خیال همه چیز شو ، آخر سر هم یک خداحافظی خیلی تلخ میکنه و تموم !!!!!!!!!!!!!!

همه چیز با یک اس ام اس ۹۹ کاراکتری تموم میشه ، به همین راحتی .

همینطور تو آرشیو مغزت میگردی تا یه نقطه ی سیاه پیدا کنی ولی بی فایده ست ، یا مغزت تو این موقعیت کار نمیکنه یا واقعا کاری نکردی که استحقاق یه همچین واکنشی رو داشته باشه . دلت میخواد همه ی اینا یه خواب باشه ، خواب که نه یه کابوس ولی افسوس که واقعیت داره ، اینو از خیس شدن چشمات میفهمی . دلت میخواد بهت زنگ بزنه و بگه که داره بدترین نوع شوخی را باهات میکنه ، شوخی که اگه هرکس دیگه میکرد ، اصلا تحویلش نمی گرفتی و واست مهم نبود ، ولی چون اونه حاضری تلخی این شوخی رو بپذیری و با چشم خیس ، بخندی ، و این بار از روی شوق گریه کنی...

پ.ن : از احساس ترحم متنفرم ، اینارو اینجا نوشتم که بدونین حالم خیلی بده ، و تا وقتی حالم بهتر نشه ، نمیتونم بنویسم ، اگر بنویسم ، به غیر از خودم ، شماها رو هم ناراحت میکنم ، معلوم نیست این حالت تا کی ادامه داشته باشه

  نظرات ()
۲۸۸- تبلیغ به روش جدید نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٥

Shake( لینک تصویر )

قبل از هر چیز در مورد عکس بالا یه سئوال مطرح میکنم و اون آخر یادداشت جوابشو مینویسم . به نظرت تو این لیوان مخلوطی از چه موادی میبینی ؟

من خیلی تو شکار لحظه ها مهارت خاصی دارم ، ولی شب جمعه ای که گذشت یه موردی از دستم در رفت که هنوز دارم افسوس میخورم . حدودا ساعت ۱:۳۰ نصف شب بود که با خانواده داشتیم از خونه ی عموم برمیگشیتم ( جات خالی ، همه ی اونایی که خیسشون کرده بودم اومده بودن ، ولی خوشبختانه در دوران صلح به سر میبریم و هیچکدوم قصد خیس کردن منو نداشتن ) .

سر یکی از چهار راه های تقریبا بزرگ ( چهار راهی که پل وحید رو به خیابون وحید وصل میکنه ) پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم که یه شولت ( Chevrolet ) قدیمی توجهمو جلب کرد ، آخه چون کنار چهار راه پارک کرده بود و یه تلوزیون ۲۱ اینچ گذاشته بود روی سقف ماشینش و با لباس کار ایستاده بود و به مردم نگاه میکرد ، تلوزیون هم فقط برفک نشون میداد ،یکم که دقت کردم ، دیدم ۲ تا باطری ( یکی متوسط ، یکی بزرگ ) ، گذاشته اینطرف و اونطرف تلوزیون ، به لباساش که نگاه کردم ، دیدم آرم صبا باطری رو لباس کارش حک شده . صحنه ی خیلی دیدنی ای بود ، تا اومدم به خودم بجنبم که عکس بگیرم ، چراغ سبز شد و باید حرکت میکردیم  . تا حالا همه جور تبلیغی دیده بودم ، به غیر از این روش .

البته من ، شکار کردن لحظه هارو از پدر و مادرم یاد گرفتم ، مثلا تو این عکس ، رومینا جونم بهم زنگ نزده بوده و من غصه دار بودم

Hamid 

اینجا هم گولم زدن و گفتن این عروسکه رومینا جونمه ، واسه همینه که خوشحالم

 Hamid

نمیدونم چرا اینقدر مامانم به رنگ قرمز علاقه داشته ، حدودا ۹۰ درصد لباسای دوران بچه گیم قرمزه  . الآن که از مامانم میپرسم چرا اینقدر قرمز بهم میپوشوندی ، میگه آخه قرمز بهت میومد . بهشون میگم ، حالا احتیاط یه رنگ دیگه رو هم امتحان میکردی ، شاید میومد  .

هر چقدر بزرگتر شدم ، به علت بی توجهی رومینا جون ، صورتم کش اومده ، تو این عکسا صورتم گرده ولی الآن حسابی کش اومده  . فکر کنم اگه بهم بی توجهی نکنه دوباره صورتم گرد بشه  .

و اما جواب اون سئوالی که بالا پرسیدم ؛ این کاردستی نسل بعد از منه ، یعنی اگه خدا بخواد بچه های من فقط در همین حد شیطونی میکنن ، چون این معجونی که میبینی حاصل دسترنج بچه های دخترعمو و پسرعموهامه  . همون شب جمعه ای که همگی خونه ی عموم بودیم ، نگار و کیمیا و آیدا که هر کدوم به ترتیب ۱.۵ ، ۲.۵ و ۲ سال سن دارن ، یه لیوان آب پیدا میکنن و تصمیم میگیرن که با امکانات موجود یه معجون درست و حسابی بسازن . اون لایه ی زرد رنگی که در بالا قرار گرفته ، روغن بادامه که معلوم نیست چه شکلی از آشپزخونه کش رفتن ، لایه ی سفید رنگ بعدی ، After Shave های پسرعموم وحید ِ ، و در آخر برای اینکه طعم تلخ After Shave  زیاد مشخص نباشه ، یه تیکه کاکائو انداختن توش . من امیدوارم بچه هام شیطنتاشون به همین چیزا ختم بشه . خلاصه این سه تا دختر خاله و دختر دایی ، این معجون رو به نگین ( یکی دیگه از دختر خاله هاشون که در جریان کار نبوده ) تعارف میکنن ، اونم چون میبینه این معجون چند تا رنگ مختلف داره ، در صدد برمیآد که همه رو با دست هم بزنه تا یکرنگ بشه ، که دیگه شیما ( همون که تو یادداشت قبلی خیس خیسش کردم ) از راه میرسه و لیوان رو  ازشون میگیره .

شما حساب کن من تو یه همچین فامیلی ، مظلوم واقع شدم

  نظرات ()
۲۸۵- آدرس نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٥

به محض اینکه از خونه میآم بیرون و وارد خیابون اصلی میشم ، دقیقه ای یک بار از من آدرس میخوان  ، منم چون آدم انسان دوستی هستم ، همه شونو به جاهای ناشناخته هدایت میکنم تا بیشتر اصفهان رو بگردن ، آخه توی یک مقاله خوندم که اگه خواستین به صورت توریستی سفر کنین ، به جای اینکه سوار اتوبوسهای توریستی بشین که بگردونتتون ، خودتون برین تو شهر و خودتون رو گم کنین ، اینطوری ممکنه به طور اتفاقی با مراکز تاریخی و دیدنی اون شهر روبرو بشین که مطمئنا لذتش بیشتر از اینه که از پشت شیشه های اتوبوس نظاره گر اون مناظر باشین .

آدرسایی که ازم میخوان خیلی خیلی آسونه ولی وقتی واسشون توضیح میدم ، خودمم آدرسو گم میکنم  ، آخرین باری که یه آقا و خانم ازم یه آدرس خواستن ، گفتم : یه توصیه ای بهتون میکنم ، هیچوقت یادتون نره ، اونم اینکه از اصفهانیا آدرس نپرسین  . وقتی آدرسو بهش دادم ، گفت آقا شهرتون خیلی قشنگه ، از روزی که اومدیم ، تا حالا یه دونه آشغال تو خیابونا ندیدم ، میخواستم بگم ، اینهمه وقت دنبال آشغال میگشتی ، اگه یه شب ساعت ۹ ، در خونه هارو میزدی ، همه ی آشغالاشونو بهت میدادن  .

ولی خداییش اگه من آدرس رو هم اشتباهی بدم ، خیلی راحت میتونن برن یه جای با حالتر ، یعنی جاهای دیدنیش محدود نیست ، یه جاهاییش هست که من خودمم هنوز نرفتم ، ولی باز هم : قایقی خواهم ساخت ، خواهم انداخت به آب ، دور خواهم شد از این خاک غریب ،... ، دور باید شد دور ، ... ، همچنان خواهم خواند ، پشت دریاها شهریست که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است ، ... ، قایقی باید ساخت

پ.ن۱ : این  PersianStat چه آمار باحالی به آدم میده ، مطمئنا تا حالا دیدیش ، ولی مساله ی مهم یه چیز دیگه ست ، اونم اینکه بیشترین بازدید از وبلاگ من بعد از ایران ، کشور اسپانیاست  ، تعدادشون هم کم نیست ، حدودا ۲۰ نفری هستن ، خیلی دوست دارم بدونم کدوم یک از دوستانم هستن . آماری که PersianStat داده اینطوریه : ایران :% 68.03 اسپانیا :% 6.01  آمریکا :% 6.01  یونان :% 3.61  امارات متحده عربی :% 2.64  کانادا :% 2.64  بحرین :% 0.96  عربستان :% 0.96  آلمان : % 0.96  جمهوری چک : % 0.96  سایر کشورها :% 7.21

پ.ن۲ : دیروز عمه ی پدرم فوت کرد  ، بیچاره سنی هم نداشت ، همه ش ۱۰۲ سالش بود  ، با خودم گفتم اگه به عمه ی بابام برم خیلی خوب میشه ها ، دکتر پرسیده بوده چه قرصی میخورده ، بچه هاش میگن ، تا حالا هیچ قرصی نخورده بوده  ، یادم باشه دیگه قرص نخورم ، لطفا پیام تسلیت ندین چون متاسفانه یا خوشبختانه من عمه ی پدرم رو ندیدم

  نظرات ()
۲۸۳- یادداشت بی یادداشت نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٤

به نظر من وقتی آدم نوشتنش نمیآد ، نباید بنویسه ، اینطور نیست ؟

پ.ن۱ : مهسای عزیز حالش خوبه خوبه ، فقط یکم سرش شلوغه ، نگران نباشین ، من خودم باهاش حرف زدم ( مهسا جان ، تا طرفدارات پرشین بلاگ رو زیر و رو نکردن ، هرچه زودتر آپ کن )

پ.ن۲ : کامپیوترم رو به بهبوده ، آخه قبلا وارد اکانت های مردم میشد ولی الآن وارد اکانت خودم میشه ، فقط یکم بی تربیت شده ، آدرس هر وبلاگی رو که میزم ، وارد وبلاگای غیر اخلاقی میشه  ، فکر کنم عیب از ISP باشه ، چون Windows م رو عوض کردم ولی باز مشکل داره ، نکنه یه نوع ویروسه ؟؟؟

پ.ن۳ : از همه ی اونایی که نمیتونم به بلاگشون سر بزنم ، عذر خواهی میکنم ، به محض اینکه کامپیوترم دست از بی مزه بازی در آورد ، میآم 

 

  نظرات ()
۲۸۲- بد بیآری نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٤

در طول ۲ روز ، با بدترین بدشانسی ها روبرو شدم  . بد شانسی هایی که توی عمرم بی نظیر بود . یکی یکی شروع میکنم به شمردن ، تا ببینی اصلا میشه این همه بد بیاری تو ۲ روز !!

۱- DVD Rom کامپیوترم از کار افتاد ، یعنی فقط فایلای داخل DVD یا CD رو نشون میداد ولی بازشون نمیکرد . برشداشتم بردمش پیش دکتر ، دکتر گفت اشکال از Windows یه بار دیگه نصبش کن ، وقتی Windows رو دوباره نصب کردم ، بازم کار نداد و هنوز هم معلوم نیست که چه بلایی سرش اومده ، گذاشتم یکم سرم خلوت تر بشه تا ببرم درستش کنم

۲- آدرس هر بلاگی رو که میزدم ، وارد یه بلاگ دیگه میشد ، مثلا آدرس بلاگ خودمو که میزدم ، وبلاگ یه آقایی به اسم سعید باز میشد . اولش واسم جالب بود ، هی آدرس وبلاگارو امتحان میکردم ببینم چی بهم میده ، مثلا آدرس بلاگ : من در سرزمین عجایب رو که میزدم ، میرفت تو یه بلاگ مذهبی که لوگوی بلاگش عکس حضرت اولفضل بود  . وقتی میخواستم وارد اکانتم تو پرشین بلاگ بشم ، هر بار وارد یه اکانتی میشد ( اگه یکی اینارو برای خودم تعریف میکرد ، باورم نمیشد ) . بازم زیاد از این مشکل عصبانی نشدم ، ولی وقتی میخواستم وارد اکانتم توی سایت دانشگاه بشم که حذف و اضافه کنم ، دیدم رفت توی فایل یه نفر دیگه که برق میخوند و ورودی ۸۲ بود . اون موقع بود که قاط‌ ( غات ، غاط ، قات ) زدم و دلم میخواست با کیبورد بکوبم تو مانیتور ، ولی باز خودمو کنترل کردم . خدارو شکر پس از گذشت ۲۴ ساعت ، این مشکل خود به خود حل شد

۳- وقتی داشت دست آخر رنگ رو توی پذیرایی میزد ، دیدم یه کمی از رنگای گوشه ی شومینه ، باد کرده ، وقتی نقاشه دست گذاشت روش ، دیدم یه تیکه رنگ کنده شد و زیرش سوراخه ، به سوراخ که دست گذاشتیم دیدیم که خیسه . وقتی پیگیر ماجرا شدیم دیدم یکی از لوله های توی کار نم میده  . بعد از اینکه ۳-۴ تا گاو و گوسفند و شتر نذر کردیم ، بالاخره خدا کوتاه اومد و به جوونی من رحم کرد چون فهمیدیم که لوله نشتی نداشته ، بلکه عرق میکرده ، نمیدونم لوله کشه چیکارش کرد که عرق کردن یادش رفت ( فکر کنم لوله مون رو رشتی کرد )

۴- امروز میخواستیم خیر سرمون ، تو این ترم واسه ی اولین روز بریم دانشگاه ، وقتی رسیدم دیدم یه وانت با ۵۰۰ تا بلندگو پشتش ، داره به خواهر مادر آمریکا تجاوز میکنه و حدود ۱۰۰۰ نفر هم دارن نگاش میکنن ، وقتی جویا شدم ، دیدم امروز به دلیل هتک حرمت به حرم ... دانشگاه تعطیل بوده ( من معنی هتک رو نمیدونم ، شاید اصلا یه جور دیگه مینویسنش ، اون سه تا نقطه هم مال اینه که نمیدونم حرم کی رو پکوندن  ) . در حینی که وانتیه داشت اون وسط مانور میداد ، هی پشت بلندگو میگفت : دانشجویان محترم ، لطفا به طرف مسجد دانشگاه حرکت کنید ، ولی کو گوش شنوا ، همه حواسشون به این بود که اگه یکی از آهنگای Scooter از این بلندگو ها پخش میشد ، چه حالی میداد . خلاصه دست از پا درازتر برگشتم خونه

پ.ن۱ : تا مدیریت PWB پوست کله مو نکنده ، هرچه زودتر باید قسمت بعدی رو تحویلش بدم ( هل من ناصر ینصرنی ؟ )

پ.ن۲ : تو یه مجله این رو خوندم : اسم شرکت های مهم کامپیوتری چگونه انتخاب شده است ؟

Adobe : اسم رودخانه ای که از پشت منزل موسس آن جان وارناک عبور میکند 

Apple : میوه ی مورد علاقه ی استیو جابز موسس و بنیانگذار شرکت Apple ، سیب بود و بنابراین اسم شرکتش را Apple گذاشت

Google : گوگل در ریاضی نام عدد بزرگی است که تشکیل شده است از عدد یک با صد تا صفر جلوی آن . موسسین سایت و موتور جستجوی گوگل به شوخی ادعا میکنند که این موتور جستجو میتواند این تعداد اطلاعات ( یعنی یک گوگل اطلاعات ) را مورد پردازش قرار دهد

HP : شرکت معظم HP توسط دو نفر به نام های بیل هیولد و دیو پاکارد ، تاسیس شد . این دو نفر برای اینکه شرکت هیولد پاکارد یا پاکارد هیولد ، نامیده شود ، مجبور به استفاده از روش قدیمی شیر- خط شدند و نتیجه هیولد پاکارد  

پ.ن۳ : آخه اگه ایران ، اصفهان رو نداشت ، چیکار میکرد . این سایت رو ببین تا خودت بفهمی ( اول آدرس سایتو ببین ، بعد محتویاتشو ) 

 

  نظرات ()
۲۷۷- پسر عمو کوچیکه نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٤

بالاخره کوچیکترین نوه ی فامیل پدریم ، به دنیا اومد  . یعنی کوچکترین عموم ، بالاخره به فکر بچه دار شدن افتاد  . وقتی دیشب زنگ زد و خبر زایمان خانمشو بهمون داد ، یه دنیا ذوق زده شدیم . به علت اختلاف سنی نسبتا کمی که با این عموم دارم ( تقریبا ۱۶ سال ) ، خیلی با هم جوریم و وقتایی که میآد ، هی سر به سرش میذارم . البته چون عمو کوچیکه ی فامیله ، همه ی فامیل یه جور دیگه دوسش دارن . وقتی از عموم پرسیدم اسم پسرتون چیه ، گفت : رایان . گفتم عموجون ، خوب شد دختر نشد ، عموم گفت : واسه چی ؟ گفتم چون احتمالا اسمشو میذاشتین : رایانه ، اونوقت اونجا Computer صداش میکردن  . عموم گفت : ای پدر سوخته ، مگه دستم بهت نرسه. واسه اینکه اینجا ( افغانستان ) اذیتش نکنن ، اسمشو گذاشتیم Brian ولی تو خونه رایان صداش میزنیم . 

سالای اولی که رفته بود افغانستان ( خیلی وقت بود از افغانستان جونم حرف نزده بودم ) ، هرچی عکس میفرستاد ، اشاره کرده بود به یه چیزی ، مثلا تو این عکسش ، اشاره کرده به فانوس ، تا اینکه اومد ایران زن گرفت ، و دیگه از اون موقع به بعد عکساش درست و حسابی شد .

اون موقع ها عموم یکمی شبیه منصور‌( خواننده ) بوده 

Russell

ولی الآن کمتر بهش شبیه 

پ.ن۱ : به علت فوران امتحانات پایان ترم ، تا اطلاع ثانوی ( ۸/۱۱/۱۳۸۴ ) نیستم ، همین آپ رو هم به صورت قاچاقی انجام دادم

پ.ن۲ : CPUم سوخت  ، از خونه ی خالم دارم آپ میکنم

پ.ن۳ : این پی نوشت سوم رو در تاریخ ۲۵/۱۰/۸۴ دارم مینویسم ، یعنی ۳ روز از روی این آپم میگذره ، و تازه فهمیدم که CPUم نسوخته بوده ، بلکه Mother Boardم سوخته بوده  ، فعلا دارم با یه Mother Board موقت کار میکنم  

پ.ن۴ : از تمام دوستانی که در نبود من ، نگران اینجانب شدند ( از جمله Ye Dokhtare Khoob ، غزال ، نگار عزیز ، پسری با کفشهای کتانی ، ماندا و مهمتر از همه باربی که بهم زنگ زد و جویای حالم شد ) کمال تشکر و قدردانی رو داشته باشم . جمله م اینقدر ادبی بود که احساس میکنم یه چیزی کم داره ، اونم این جمله ست : وسیله ی ایاب و ذهاب درب منزل آماده ی حرکت است ، قبل از حرکت ، از این میوه ها تناول بفرمایید ... 

 

  نظرات ()
۲۷۶- باد و بارون و برف نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٦ دی ۱۳۸٤

آخ که چقدر از عروسی خوشم میآد ( کی بدش میآد ؟ ) ، عوضش برعکس ، از زمستون به شدت بدم میآد  ، آخه یه باد که میآد ، تموم موهامو می ریزه به هم ، مخصوصا تو این نجف آباد که هر کدوم از باداش ، پدر بزرگ طوفان کاترینا حساب میشه . حالا اگه تو یه جهت خاص میومد طوری نبود ، مشکل اینجاست که راه به حالش نمیبره ، در عرض ۱ ثانیه مسیرشو تغییر میده و تا میام رومو به طرف باد بچرخونم ، موهای پشت سرم ، اومده جلوی سرم  . بعضی وقتا هم که میخوام از خیابون رد بشم ، عرفش اینه که به سمت ماشینا نگاه کنم ، ولی چون باد در خلاف جهت میآد ، من رومو اونطرف میکنم و منتظر میشم تا باد تموم بشه ، بعد از خیابون رد میشم ، تو اون لحظات نمیدونم راننده ها در مورد من چه فکری میکنن . بعضی از بادها هم به شکل عمودی میآد و مستقیم میخوره وسط فرق سر ، که اون موقع باید به آسمون نگاه کنم ، واینجا اون لحظه ایه که اگه کسی منو ببینه مطمئن میشه که من از آسایشگاه ... فرار کردم .

جالب اینجاست که باد فقط یک جنبه از خصوصیات زمستونه ، ۲ تا جنبه ی اصله کاریش مونده  . جنبه ی دومش بارونه که همونطور که قبلا هم گفتم ، به علت اینکه موهای من جنسش ایرانیه و متاسفانه خارجی نیست ، یه بارون که میخوره به سرعت نور فر میشه  . بعضی وقتا این ۲ تا خصوصیت دست به دست هم میدن ( یعنی باد و بارون با هم میآد ) و به کله ی بیچاره ی من هجوم میآرن . اونوقته که من بی خیال اطرافیان میشم و میذارم باد و بارون هر کاری که دلشون میخواد بکنن . البته خصوصیت سوم زمستون ( برف ) رو یه جورایی باهاش کنار اومدم ، چون خیلی مظلومه ( عین خودم ) ، ولی اگه تبدیل به تگرگ بشه ، دیگه حال نمیده ( چون از مظلومیت در میآد ) .

حالا زمستون چه ربطی به عروسی داشت ، خدا میدونه !! البته همچین بی ربط هم نبود ، چون چند روز پیش عروسی داشتیم  ، عروسی دختر دایی مامانم که مصادف شده بود با بارون بسیار شدید  . خیلی خیلی احتیاط کردم که یهو موهام بارون نبینه ، ولی آخرش یه فر خیلی کوچیک خورد .

اصلا این همه چرت و پرت گفتم تا درباره ی داماد صحبت کنم ، این آقای داماد ( مسعود ) گویا ۱۰ سال در کف بوده که عروس خانم ( الهام ) بهش بله رو بگه ولی الهام زرنگ تر از این حرفا بوده  . تا اینکه وقتی همه ی شرطای الهام ، توسط مسعود اجرا میشه ، بالاخره بله رو میگه . وای که چقدر چهره ی مسعود وقتی که الهام بله رو گفت ، دیدنی بود ، از خوشحالی میخواست پر بکشه ، هر ۲ دقیقه یه بار الهامو بوس میکرد ، تموم رژای الهام به صورت مسعود بود  . آخر کار هم عروس و داماد شروع کردن به تانگو رقصیدن ، که دیگه مسعود تحملش تموم شد و شروع کرد به گریه کردن ، می رقصید و گریه میکرد ، جات خالی ، خیلی صحنه ی  احساسی ای بود . اونجا بود که یاد عشق خودم افتادم  و به خودم گفتم : یعنی میشه یه روز هم من ... ؟ 

  نظرات ()
۲۶۸- متون اسلامی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۸ آبان ۱۳۸٤

نمیدونم اینو قبلا گفتم یا نه ، که من با هر واحد درس عمومی ( اعم از معارف ۱- معارف۲ - تاریخ اسلام - انقلاب اسلامی - وصیت نامه - اخلاق اسلامی ) که تو دانشگاه پاس میکنم یه درجه از این یه ذره ایمانی که دارم کم میشه . آخه از بس حرفای چرت و پرت میزنن و با خرافات مخ بچه هارو مشغول میکنن ، آدم حالش ازشون به هم میخوره .

خوشبختانه این ترم واسه ی اولین بار یه درس عمومی گرفتم که نه تنها از اون یه ذره ایمانی که گفتم کم نکرد ، بلکه داره جبران بقیه ی درسارو هم میکنه . منظورم متون اسلامیه . تنها درسی که فکرشو نمیکردم ازش خوشم بیآد ، چون من از بچگی هم با عربی مشکل داشتم . منتها اینقدر این استادمون خوب و مهربونه که هی دلم میخواد شنبه بشه و برم سر کلاسش .

راستش من از دبیرستان که معلممون اجبارمون کرده بود بریم قرآن بخونیم تا الآن سر کتاب قرآن نرفته بودم  . ولی این ترم وقتی استادمون گفت باید معنی آیه های سوره ی مریم رو بلد باشین ، با میل و رقبت بیشتری به طرف این کتاب آسمونی رفتم . آخه اینقدر استادمون زیبا آیه های قرآن رو تفسیر میکنه که آدم فکر میکنه تو قرآن هم همینطوری ترجمه کرده . دلیل اینکه از این درس خوشم میآد اینه که فقط حرفای خدا تو کلاس گفته میشه ، یعنی حرفی از روایات و احکام در میون نیست . 

خلاصه اینکه اگه یکی مثل همون استادای قبلی ، استاد این درسمون میشد ، من کاملا کافر فارغ التحصیل میشدم ، ولی الآن بازم نور امیدی هست که برگردم  . 

پ.ن۱ : کلاس تنظیم خانواده ای که این ترم گرفتم ۲ هفته یکبارش کردن ولی به جای (۱) ساعت که تو برنامه بود ، (۲) ساعت شده ، واسه ی همین با کارگاه ریخته گریم تداخل پیدا کرده . وقتی دیروز رفتم با استاد ریخته گریمون درمیون گذاشتم ، گفت : یه نامه از مدیر گروه بگیر و بیار ، در حینی که داشتم میرفتم ، گفت : حالا چه درسی هست ؟ گفتم : تنظیم خانواده ، همین که ما اینو گفتیم ، استاد اخماش باز شد و یخورده خندید و گفت : نمیخواد بری از گروه نامه بیآری ، قبولت دارم 

پ.ن۲ : دیشب همینطور که رو اینترنت بودم ، یه نفر رو یاهو مسنجر بهم سلام کرد ، خوب منم به رسم ادب جوابشو دادم ، بعد پرسیدم شما ؟ اونم گفت : آرمان هستم ، منم گفتم : حمید هستم و از آشناییتون خوشبختم . بعد از چند دقیقه ازش پرسیدم بچه ی کجایی ؟ گفت : تهران . بعد آرمان ، همین سئوالو از من کرد . وقتی گفتم اصفهانی هستم ، گفت : اتفاقا من یه دوست دختر اصفهانی داشتم . من که احساس کردم داره به دخترای اصفهانی توهین میشه ، گفتم : ولی من هنوز دوست دختر تهرانیه مو دارم      

  نظرات ()
۲۶۴- Game Net نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٤

از وقتی این ساعتارو کشیدن عقب ، بیکاری ما هم دوچندان شده . ساعت ۶ بعد از ظهر به بعد باید ساعتارو قسم بدی تا برن جلو . البته ما یه خوش شانسی آوردیم ، اونم اینکه ، جدیدا یکی از دوستام ( محسن ) یه Game Net زده . ما ( یعنی من و داوود ) هم ساعت ۶:۳۰ عصر میریم توش و ساعت ۹:۳۰ شب با کتک و لگد اخراج میشیم  . خلاصه برگشتیم به دوران ۱۲-۱۳ سالگیمون ، آخه سن همبازیامون از ۱۴ سال تجاوز نمیکنه ، بعضی هاشون که هنوز مدرسه هم نمیرن . بعضی وقتا یه بچه هایی میان بازی میکنن که میخوای بگیری بخوریشون ، آخه اینقدر با حال حرف میزنن که دلت واسشون ضعف میره . یه بار همینطور که داشتم بازی میکردم ، احساس کردم یکی داره با دست منو تکون میده ( آخه Headset رو گوشم بود و چیزی نمیشنیدم ) . وقتی نگاه کردم ، دیدم یه پسر بچه ی خیلی خیلی کوچیک کنارم ایستاده ، Headsetم رو برداشتمو گفتم چیه عزیزم ، گفت : کامپیوترم خراب شده . یه نگاه به دور و برم کردم ، دیدم محسن نیست ، این بچه هم آدم بزرگتر از من اونجا پیدا نکرده بود . سریع از جام بلند شدم و رفتم کامپیوترشو درست کردم . همین که درست شد ، یه نگاه به من کرد و گفت : مرسی آقا . اون لحظه دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم ، گرفتمش تو بغلمو اینقدر بوشس کردم تا اون ته دلم حال بیاد . آخه چهرش خیلی معصوم بود .  همینطور که داشت بازی میکرد ، یه عکس ازش گرفتم تا هروقت دلم واسش تنگ شد ببینمش .

بعد از حدود دو ساعتی که بازی کرد ، یه دختر خانمی اومد تو Game Net تا ببرتش ، روشو کرد به بچه و گفت : آرمان جون بریم دیگه . آرمان گفت : آبجی فقط یکم دیگه بازی کنم ؟؟؟  دختره رفت جلوتر و گفت : نه عزیزم ، پاشو دیگه . آرمان با یه چهره ی ناراحت گفت : مامان تو رو خدا !!!!!!!!

همین که کلمه ی مامان از دهن این بچه اومد بیرون ، دیدم دختره یه چشم غره ای بهش رفت . اینجا بود که فهمیدم دختره مامانش بوده نه خواهرش ( راستی راستی هم بهش نمیومد که مامان آرمان باشه ) . منم که دلم واسه ی آرمان سوخته بود ، رومو کردم به داوود و گفتم : ننه جون ، ننه جون ، تی بلا پسر ، تی بلا پسر . مامان آرمان ، هم خنده ش گرفته بود و هم میخواست خودشو از تا نندازه ،‌ این بود که سریع رفت پیش محسن و پول بازی آرمانو داد و دست آرمانو گرفت و رفت بیرون .

نتیجه گیری : ۱- این برنامه هایی که تو تلوزیون میذاره ، بعضی هاش حقیقت داره ۲- منو اگه تو Game Net دیدی ، زیاد تعجب نکن ، چون از درد بیکاری به این راه ها کشیده شدم  

پ.ن۱ : من که گفتم زیاد به آدرس کشورهایی که میدم توجه نکنین

پ.ن۲ : اگه عکس از الآنم بذارم که همتون فرار میکنین و دیگه پشت سرتون رو هم نگاه نمیکنین ، بانوی شرقی راست میگه ، کسایی که تو بچگی خوشگل بودن ، بزرگ که میشن ، ضایع میشن  

  نظرات ()
۲۶۳- من در افغانستان نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳ مهر ۱۳۸٤

اون عکسی که تو یادداشت ۲۶۱ گفتم میذارم ، عکس خودم نبود که  . یه جا روی یه شیشه ای نوشته بود " شهدای اوسکلای نور " من از اون عکس گرفتم ، منتها هنوز نریختمش رو کامپیوتر که بذارم تو بلاگ .

ولی واسه ی ye dokhtare khoob هم که شده ، ۲ تا عکس از موقعی که اولین سفرمو به افغانستان کردم گذاشتم ، منتها چون حجمش زیاد بود ، اینجا فقط لینکشو میذارم . توی عکسا ، خودمو با فلش ( پیکان ) نشون دادم که یهو اشتباه نگیری . البته رو لباسی که بابام واسم آورده بود ، اسممو نوشته ولی از قدیم گفتن " کار از محکم کاری عیب نمیکنه " .  خداییش ، از عکسا معلومه که از همون بچگی هم  مظلوم بودم  .

عکس اول

پ.ن۲ : محل فلش ها کاملا اتفاقی بوده و هیچ قصد و غرض خاصی پشت پرده نمی باشد

پ.ن۳ : یهو گیر ندین که اینجا کجای افغانستانه ها ، اینجا اسمش استانبولیه ( یه چیزی تو همین مایه ها )

 

  نظرات ()
۲۵۹- مسافرت نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٤

وسایلمون زیاده :-)

رومینا جون ، با اجازت من دارم میرم شمال  ، قول میدم زود برگردم . نکات ایمنی یادت نره .

خطاب به دوستان وبلاگیم : از اینکه این مدت نیستم و نمیتونم یادداشتاتون رو بخونم ، واقعا متاسفم  ولی قول میدم وقتی برگشتم ، جبران کنم .

  نظرات ()
۲۵۱- ادیسون بی رحم نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٤

Edison

پریشب با وجود اینکه خیلی خوابم میومد ، ولی نتونستم از سر کتابی که دارم دنبال میکنم ، بگذرم ( کتاب شیطان و دوشیزه پریم ) . یه قسمتیش نوشته بود که : (( میدان کوچک و کم نور - که فقط یک تیر چراغ برق داشت - مملو از جمعیت بود )) .

بعد از اینکه یه فصل از کتابو خوندم ، کتابو گذاشتم کنار و گرفتم خوابیدم . بین خواب و بیدار بودم که یاد جمله ی بالا افتادم  . بعد به این فکر کردم که زمانی که هنوز برق اختراع نشده بوده ، مردم شبا چیکار میکردن ؟؟ بعد به این نتیجه رسیدم که از چراغای نفتی و روغنی استفاده میکردن یا به محض اینکه هوا تاریک میشده ( چون اینترنت شبانه نداشتن ) ، میخوابیدن . صبح هم به محض اینکه آفتاب طلوع میکرده ، بیدار میشدن . خلاصه تو اون وضعیت ۹۰ درصد خواب آلودگی ، نتیجه گرفتم که ادیسون کار خاصی هم نکرده  .

دیروز بعد از ظهر ، وقتی خسته و گرسنه از دانشگاه رسیدم ، سریع غذامو خوردم و گرفتم خوابیدم . هنوز چند دقیقه نخوابیده بودم که برق رفت و کولر خاموش شد  . ۳-۴ دقیقه که گذشت ، احساس کردم که یکی زیر تختم داره آتیش درست میکنه و منم عین قربانی های جزیره ی آدم خوارا( خارا) دارم عرق میریزم  . همون لحظه بلند شدم و وسط تختم نشستم و شروع کردم به باد زدن خودم با چند تا تیکه کاغذی که رو میزم بود . تو حالت خواب و بیدار بودم که یادم افتاد به جسارتی که شب قبل به آقای ادیسون کرده بودم ، این بود که شروع کردم به منت کشی کردن . هرچقدر به ادیسون جونم گفتم : باور کن من اون موقع خواب بودم و چیزی نمی فهمیدم ، این دفعه ما رو ببخش . حتی یه ۲-۳ بار تصمیم گرفتم پیاده پاشم برم سر مرقد مطهرش و از دلش در بیآرم . منتها ادیسون کله شق تر از این حرفا بود که با این حرفا خام بشه .

خلاصه ، بعد از نیم ساعت که حسابی خواب از سر ما پرید ، جناب ادیسون دلشون به رحم اومد و مارو بخشیدن  .

راستی ، در مورد یادداشت قبلی ، نه نوشته ی اولی مال رومینای منه نه اون نوشته ی آخری مال خودمه . اصلا پنجشنبه ها با دیگران ، از اسمش هم معلومه که نوشته های دیگرانه  .

  نظرات ()
۲۴۵- تابستون ما نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٤

دیشب نزدیک بود بشینم به حال خودم زار زار گریه کنم  . آخه واسه اینکه تو تابستون حوصله م سر نره ، واحد تابستونه گرفتم  . اونم نه یک روز و نه دو روز ، چهار روز ( شنبه ، دوشنبه ، سه شنبه ، چهارشنبه ) از ۸:۳۰ تا ۱۳:۳۰  . تنها دلخوشیم به اینه که داوود هم واحد گرفته . من نمیدونم با این همه تفریحات متنوع و جذابی که واسمون فراهم کردن ، چرا رفتم واحد تابستونه گرفتم . اصلا بعضی شبا با بچه ها گیج میشیم که کدوم محل تفریح بریم .

نکته ی قابل توجه اینجاست که آفتاب دانشگاه ما ، دقیقا مثل آفتاب جهنمه ، یعنی فکر کنم من و داوود مشکلی با جهنم نداشته باشیم ، به راحتی با گرماش کنار میآیم . البته به قول داوود وقتی ما بمیریم ، همه ی پیامبرا و اماما جلو در بهشت ایستادن و با شرمندگی دستشونو جلوی چشماشون گرفتن و میگن : ما شرمنده ایم ، ما عذر میخوایم ، این اونی نبود که می میخواستیم اجرا بشه .

با ۶ واحدی که این تابستون گرفتم ، ترم آخر ۱۲ واحد باید پاس کنم  . فقط یه عقل ناقص میتونه این کارو با خودش بکنه . ولی وقتی یاد بیکاری های توی خونه میافتم ، میفهمم که اونقدرا هم کم عقل نیستم .

 SMS

Torke mikhaste namaz bekhoone , Mohr nadashte , emza mikone

  نظرات ()
۲۴۱- حجم کمتر ، سرعت بهتر نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٤

آخه پسر ، مگه مجبوری همه ی درسارو  بذاری شب امتحان بخونی که اینطوری ، وقتِ سر خاروندن هم نداشته باشی ( احتمالا این سئوال رو ۱۰۰۰ بار از خودت پرسیدی ) .

من نمیدونم اگه این حافظه ی موقت رو نداشتیم ، من چیکار میکردم . در عرض ۲ روز یا شاید هم کمتر ، کتابو به صورت mp3 میکنم تو مغزم . منتها چون حجمش خیلی کم شده ، کیفیتشو از دست میده و سر امتحان وقتی Play  میکنم ، خش خش میکنه و اطلاعات رو با وضوح به مغز نمیرسونه . باید یه مغز با حجم بالاتر بخرم ( یه چیزی حدود ۱۰۰ گیگ ) یا به فکر یه پورت USB  رو سرم بیافتم . راستی اگه دانشمندا بخوان یه پورت ( Port ) رو بدن تعبیه کنن ، کجارو انتخاب میکنن ؟؟  این چیزایی که میگم ، ممکنه الآن خنده دار باشه ولی اگه ندیدی دو نفر مثل برادران رایت که نقاشیای لئوناردو رو جدی گرفتن ، حرفای منو جدی بگیرن و یه پورت رو بدن بسازن . اصلا یه پورتره ( این کلمه رو از خالم یاد گرفتم  ، قابل توجه کسایی که معنیشو نمیدونن ، یعنی : نقاشی صورت) بکش که چند تا پورت داره ، فکر کنم کلمه ی پورتره هم از همون پورت میآد . 

چون عکسای قالب وبلاگ ، حجمشون زیاد بود و دیر بالا میومد ، یکم حجمشون رو کم کردم و با یه سری تغییرات خیلی جزئی گذاشتمشون تو وبلاگ . این عکسی هم که این بالاست ، عکس خودمه ، منتها از بس دیر عکسو گرفتن ، من رو گیتارم خوابم برد . تازه از بد شانسی ما ، همون موقع باد گرفت ، واسه همینه که همه چیز یکم کشیده افتاده ( چون باد هم تو تصویره ) . 

تو این مدت که نبودم ، تو وبلاگم زلزله اومده ، آخه موزائیک های Background  جا به جا شده . بیچاره آوریل ، نصف صورتش تو یه موزائیکه ، نصف دیگه ش تو یه موزائیک دیگه . از ترس زلزله ، عکسی که واسه E-mail گذاشتم ، قلبش داره تاپ و توپ میزنه ( یه نگاه بنداز ) . 

قسمت آرشیومم چشمک زن شده ( یعنی خطر ) که البته خودمم معنیشو نفهمیدم .  آهنگ وبلاگمم برداشتم ،عوضش یه آهنگ با حال گذاشتم کنارعکسم که مطمئنم تا حالا نشنیدی . البته حجمش زیاده ( حدودا ۱.۷ مگابایت ) ، واسه همین به صورت اختیاری گذاشتم که هرکی دلش خواست ، Downloadش کنه .

راستی ، بپا یهو کلیک راست نکنی ، وگرنه ...  

  نظرات ()
۲۳۸- مطالعه آزاد (۳) نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٤

طبق معمول آخر هر ترم ، من مجبورم یه چند هفته ای رو حسابی بشینم پای کتابام تا اگه خدا بخواد درسارو با نمره های تقریبا خوب ( تو مایه های ناپلئون ) پاس کنم . مرخصیم به مدت ۳ هفته است که از ۱۹/۳ شروع میشه و تا ۱۲/۴ ادامه داره ( البته مرخصیه بدون حقوقه ) . تو این مدت درو از رو کسی باز نکن ، به تلفنا ی مشکوک جواب نده ، به گاز دست نزن ، آتیش بازی هم نکن تا من برگردم . اگه دوست داشتی به دوستت ( همون که اول اسمش ف ) بگو بیاد پیشت .

 

SMS

torke mire baghali mige : agha nooshabe khanevade darin ,yaroo mige baale , torke mige be mojarad ham midin

az torke miporsan esmet chie ? mige hamze vali too khoone 6 koochooloo sedam mizanan

  نظرات ()
۲۳۵- دعا برای یک دوست نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٤

امروز فقط باید دعا کنم ، فرصت نوشتن ندارم ، آخه فردا یکی از بهترین دوستام  قراره عمل بشه . ازت میخوام که تو هم واسش دعا کنی ( آخه تو خیلی پاکی ) ، همینطور از بقیه ی دوستانی که به این وبلاگ سر میزنن ، خواهشمندم که اونو از دعای خیرشون بی بهره نذارن و حتی در حد یه جمله هم که هست ( مثل : خدایا کمکش کن ) ، بهش کمک کنن . 

((با آرزوی اینکه هرچه سریعتر خوب بشه))

  نظرات ()
۲۳۴- چین نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٤

تا حالا هر پروژه ای داشتم ، یه هفته به آخر ترم مونده جمعش میکردم ، ولی این ترم یه پروژه ی سنگین داشتیم که از بعد از عید هفته ای ۲ بار میرفتیم تو یه کارخونه ( دلیل اینکه جمع میبندم ، مال اینه که ۳ نفریم که رو این پروژه کار میکنیم )  . 

یه ۲-۳ هفته ای که از شروع پروژه گذشت ، با محاسباتی که انجام داده بودیم ، دیدیم کارخونه ضرر نشون میده . وقتی رفتیم این موضوع رو با مدیر کارخونه درمیون گذاشتیم ، گفت : نه ، اشتباه میکنین .  ما هم دست از پا درازتر برگشتیم و محاسبات رو از اول انجام دادیم ولی بازم با اون چیزی که اونا میگفتن خیلی تفاوت داشت . ما هم از اون قسمت پروژه صرف نظر کردیم و بقیه شو انجام دادیم ، تا امروز که وقتی رفتیم تو کارخونه ، دیدیم خیلی خلوته . از ۲-۳ تا کارگری که اونجا بودن پرسیدیم بقیه ی کارگرا کجان ؟  اون گفت : ۳۶ تا از پرسنل رو اخراج کردن !!!!  اونجا بود که فهمیدیم محاسباتمون درست بوده . رفتیم از مسئول برنامه ریزی تولید و پرسیدیم چه اتفاقی افتاده ، اونم که دید دستش واسه ما رو شده ، شروع کرد به درد دل : کارخونه داره ورشکست میکنه ، ما هم مجبور شدیم نصف  کارگرا رو اخراج کنیم . پرسیدم واسه چی داره ورشکست میکنین ، گفت : چین!!!! گفتم یعنی چی ؟  گفت : کارخونه های چینی ، همین محصول رو با کیفیت خیلی بهتر و با قیمت تقریبا نصف تولید میکنن . گفتم : مگه پول گمرک به این محصولات نمیخوره ، گفت : با وجود پول گمرک ، بازم قیمتش از محصولی که ما تولید میکنیم کمتره  . اونجا بود که دیگه مغزم دستور نمیداد . البته میگفت که در صددند که محل کارخونه رو تغییر بدن و ماشین آلاتشون رو هم پیشرفته تر کنن تا از این بحران در بیان ، که این کار احتیاج به محاسبات خیلی زیادی داره .

اگه گفتی چه کارخونه ای رو میگم ؟  کارخونه ی شادایران ، تولید کننده ی ماشین های اسباب بازی برقی و کنترلی .

امروز به یکی از کارگرا گفتم : عجب قدمی داشتیما ، کارخونه ورشکست کرد ، گفت : اتفاقا قدمتون واسه ما خوب بوده ، یکم دیگه که  بمونین ، مدیر کارخونه رو هم بیرون میکنیم  و خودمون صاحب کار میشیم . 

خلاصه این چین لعنتی صنعت کشورمونو خوابونده ، و به قول مدیر تولید کارخونه : صنعتگران این دوران مثل ایثارگرایی هستن که واسه ی جنگ جونشونو به خطر انداختن .

SMS

Torke mimire , shabe avvale ghabr 262 ta fereshte behesh nazel mishan , 2 tashoon soal mikarde , 260 tashoon halish mikardan   

  نظرات ()
۲۳۲- روحیه ی خوب ، رمز موفقیت نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳۸٤

امروز میخوام یکم از پدرم بگم ، از اینکه با تمام مشکلاتی که واسش پیش اومده ، هیچ وقت روحیه شو از دست نداده .

از یه سرماخوردگی ساده شروع میشه که چون جدی گرفته نمیشه باعث ایجاد اختلال در خون رسانی و نهایتا به قلب میشه . وقتی میبینن که پدرم با وجود مصرف قرص ، هنوز مشکل تنفس داره ، تصمیم میگیرن که عملش کنن و رگی رو که گرفته باز کنن . چون اون موقع  بالن نبوده ، مجبور بودن که قفسه ی سینه رو باز کنن تا به قلب برسن و رگو باز کنن . اون موقع من ۵ ماهم بود و خدارو شکر چیزی نمی فهمیدم

ولی بعد از ۹ سال دوباره همون رگ میگیره ( البته بدتر از دفعه ی قبل ) و این دفعه دکترا میگن واسه ی سلامتی کامل باید دریچه ی قلب پدرم رو بر دارن و به جاش یه مصنوعی بذارن . احتمال موفقیت عمل اون موقع  ٪۷۰ بوده . ولی پدرم با روحیه ی هر چه قوی تر این ریسک رو می پذیره و اجازه ی عمل رو میده .

همونطور که میدونی وقتی استخوانی میشکنه ، بعد از جوش خوردنه دوباره ، خیلی محکم تر از قبلش میشه ، طوری که احتمال شکستن دوباره ی همون نقطه خیلی کمه . حالا در نظر بگیر دوباره بخوان این قفسه ی سینه رو باز کنن ... 

اون موقع دیگه میفهمیدم که قراره چه اتفاقی بیفته ولی در حدی نبودم که بتونم حداقل به مامانم دلداری بدم . حالا که ازش میپرسم اون موقع چه احساسی داشتی ، میگه : تنها توصیفی که میتونم از اون لحظه ای داشتن پدرتو میبردن تو اتاق عمل بکنم ، این شعره ؛

 ای ساربان آهسته رو، کآرآم جانم میرود        وان دل که با خود داشتم ، با دلستانم می رود

محمل بدار ای ساربان ، تندی مکن با کاروان      کز عشق آن سرو روان ، گویی روانم میرود

او میرود دامن کشان من ، زهر تنهایی چشان       دیگر مپرس از من نشان ، کز دل نشانم میرود

...

خوشبختانه اون عمل با موفقیت انجام شد و خدا دوباره پدرمو بهمون برگردوند . دفعه ی اولی که پدرمو بعد از عمل رو تخت بیمارستان دیدم ، یه تب خال به شعاع ۲ سانتی متر رو لپم زد ( که تقریبا نصف صورتمو گرفت ) . واسه ی همینه که وقتی استرس شدید پیدا میکنم ، فرداش یه تب خال بهم میزنه ، البته به اون بزرگی نیست ( به اندازه ی ناخن کوچیکه ی دسته ) .

به نظر من آدم در هر شرایطی باید روحیه شو حفظ کنه ، پائولو کوئلو میگه : زمانی که هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم ، خیلی چیزها بدست آوردم ( حالا این چه ربطی به قضیه داشت ، خودمم نمیدونم ، احتمالا می خواستم بگم که منم کتابای پائولو رو میخونم  ) . پس روحیه تو نباز و مطمئن باش که من دوباره میآم خواستگاریت .  

  نظرات ()
۲۲۸- امیر و نرگس نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٤

این اولین یادداشتیه که مخاطبم رومینا ی عزیز نیست ، بلکه خوانندگان عزیزیه که فکر میکنن مردا عاشق نمیشن . 

من فکر میکردم فقط گروه علوم انسانی هستن که از استدلال اسقرایی زیاد استفاده میکنن ، دیگه نمیدونستم اینایی هم که ریاضی میخونن از این استدلال استفاده میکنن .

مثال :

درب باز است -۱

باز یک نوع پرنده است -۲

از موارد ۱ و ۲ نتیجه میشود که درب ، یک نوع پرنده است !!!!!!!!

اگه یه همچین مثالی رو بذاری جلوی افرادی که از استدلال اسقرایی زیاد استفاده میکنن ، مطمئن باشین قبول میکنن  . ولی من از اینایی که رشته شون ریاضیه بیشتر از اینا انتظار دارم ، آخه چرا با تعداد مشاهداتِ کم نتیجه گیری کلی میکنن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میخوام یه مثال از همین پسرای تهران بزنم که عاشق شده و عشقشو فراموش نکرده و هنوز هم پایبنده . واسه اینکه با این شخص آشنا بشین ، روی عکسشون کلیک کنین .


 

داستانشون زیاد طولانی نیست ، به سرعت میتونین بخونینش  . ولی توصیه میکنم حتما بخونین ، من که خیلی از سرگذشتشون درس گرفتم . اونوقت دوباره تصمیم بگیرین که میشه از استدلال اسقرایی واسه نتیجه گیری در مورد یه همچین مساله ی مهمی استفاده کرد ؟؟

به نظر من اگه از درصد و احتمال واسه این کار استفاده کنیم ، خیلی بهتره ، مثلا بگیم ۲۰ درصد از کل مردای ایران عاشق واقعی اند ، یا یه چیزی تو همین مایه ها ...

SMS

mare Kobra mirese be mare Booa , mige : salam Booa , mare Booa mige salam Kobra , pas to ham Lori ?1

 

  نظرات ()
۲۲۵- دوستی هم دوستی های قدیم نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٤

این یادداشت رو به دلایل امنیتی حذفش کردم و به جاش این آیه رو میذارم :

و ان یکاد الذین کفروا لیذلقونک بابصارهم لما صمعوالذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین .

  نظرات ()
۲۲۳- خواب مهم نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٤

دیروز ظهر یه خواب باحالی دیدم که دلم نیومد واست نگم ، آخه خیلی مهم شده بودم .

خواب دیدم تو یه محوطه ی خیلی بزرگ [ مثل محلی که واسه پاپ جان پل ( P.J.Pole ) مراسم ختم و شب هفت گرفتن ] بودم . تمام سران کشورای مختلف هم بودن ، منتها من فقط حامد کرزای رو میشناختم .

وقتی من وارد اون محوطه شدم ، همه شون به احترام من از جاشون بلند شدن و دورم حلقه زدن ، تو همین لحظه جرج بوش ( G.W.Bosh ) به تونی بلر( Toni Bler ) گفت : مایه و جوهره شو داره ، میتونه از پَسِش بر بیآد . ولی من منظورشو نفهمیدم . وقتی همه دور تا دورمو گرفتن ، یه راهرو واسه رد شدنه من باز کردن تا از بینشون رد بشم ، اینقدر تعدادشون زیاد بود که من ته راهرو رو نمیدیدم ، فقط میدونستم که ته این راهرو قراره یه اتفاق مهمی بیفته . همینطور که از بینشون رد میشدم ، واسم دست میزدن ، منم قیافه مو یه طوری گرفته بودم که معلوم نباشه که نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته ( اینطوری  ) . 

بعد از یه چند دقیقه ای که راه رفتم ، بالاخره به آخرش رسیدم !!!! اگه گفتی کی اونجا بود ؟  اکبر زفسنچانی ( Pleurotromata ) خودمون  . وقتی بهش رسیدم ، از رو صندلیش بلند شد و گفت از امروز به بعد شما رئیس جمهور ایران هستید !!!!!!!!!!!!!!!!!

همینطور که من داشتم کف میکردم ، اومد جلو و عمامه شو گذاشت رو سرم ، ولی وقتی اومد عباشو بندازه رو شونه هام ، از خواب پریدم ...  

فکر میکنی تعبیرش چیه ؟ به نظر من که تعبیری نداره  ، آخه تو این مدت از بس کاندیدای ریاست جمهوری تو دانشگاه سخنرانی گذاشتن ، خوب معلومه آدم از این خوابا میبینه . تازه درگذشت جانگداز پاپ جان پل هم از یه طرف ، اینقدر تو روحیه م تاثیر گذاشته که تمام فکرمو مشغول خودش کرده . از یه طرف دیگه فکر میکنم مال غذای ظهر باشه ، آخه اینقدر خوردم که وقتی بابام اومد خونه و منو دید ، نشناختم ، و به مامانم گفت این مرده کیه دیگه ؟ ( این یکی رو دیگه خالی بستم )

تنها ناراحتیم از یه چیزه ، اونم اینکه از حامد کرزای خوب پذیرایی شد یا نه !!   

SMS

dargozashte Pop John Pole ro be hameye pol haye jahan tasliat arz mikonim . az tarafe 33pol

           

  نظرات ()
۲۱۹- IQ نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٤

یه چند روزیه که هی تست IQ به تورم میخوره ،

اولین تست این بود : به جای نقطه چین چه عددی قرار میگیره ؟ ( بر گرفته از وبلاگ اسفند ۷۹ )

0

10

1011

1031

102113

10311213

..................

 

دومیش این بود : ساعت روی میزم توجهمو جلب کرد که چطوری کار میکنه ، آخه عقربه هاش دیجیتالیه ، تازه از اینورش اونورش پیداست  .

Watch 

سومیش این بود : تو این ۲ تا مثلثی که پایین کشیده شده ، ۴ تا شکل هست که وقتی جای این شکلارو با هم عوض میکنیم ، یه خونه زیاد میآد !!!!  چرا ؟؟؟؟؟؟؟

? 

اینارو که دیدم ، مخم قاط زد و سئوالات پیچیده تری تو مغزم شکل گرفت که اصلا کل ریاضی رو میبره زیر سئوال :   

۱-   1 = 2 !!!!!!!!  چون 0 = 0  و اگه به جای 0 بذاریم a2-a2  در نتیجه داریم a2-a2  = a2-a2 ،

حالا اگه از یک طرف معادله a رو فاکتور بگیریم و اون طرف هم اتحاد مزدوجش رو بنویسیم داریم : (a-a)(a+a) = a(a-a)  پس اگه a-a رو از دو طرف معادله بزنیم داریم : 2a = a  و باز معادله ساده تر میشه و a از دو طرف معادله حذف میشه و در نتیجه ۱=۲ میشه  . چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

۲-  8 = 12 !!!!!!!!!!  چون هشت = دو از ده ( 2 از10) !!!!  چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۳- Sin x تقسیم بر n میشه 6 !!!!!!!!!!!!  چون nای که تو صورته با n  تو مخرج ساده میشه و بعد از Si حرف x قرار میگیره که پشت سر هم میشه Six  و تو انگلیسی Six  یعنی ۶ .  چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟ 

  نظرات ()
۲۱۵- عقد وحید نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢٦ فروردین ۱۳۸٤

احتمالا این آیکن یاهو مسنجر رو دیدی که داره سوت میزنه ، دقیقا منم دارم همین کار رو میکنم . آخه وقتایی که یه اشتباهی ازم سر میزنه ، خودمو میزنم به اون راه  و انگار نه انگار که خطایی مرتکب شدم ( مثلا به سقف نگاه میکنم ) . البته بعدش سریع عذر خواهی میکنم . این کار رو فقط به این خاطر انجام میدم که یکم از عصبانیت مخاطبم کاسته بشه ، تا در مجازاتم تخفیف قائل بشه .

اینارو نوشم که شاید حواست پرت بشه و یادت بره که ۲ هفته نبودم  . الآن هم سریع بحث رو عوض میکنم تا مطمئن بشم یادت رفته . راستی ، مامان بابا چطورن ؟ حالشون خوبه ؟ از طرف من سلام مخصوص خدمتشون برسون .

دیشب جشن عقد پسرعموم ( وحید ) بود ، همونی که نظاره گر غرق شدن من تو استخر بود . البته این دفعه من نظاره گر غرق شدن اون تو عالم متاهلی بودم . هرچقدر بهش توصیه کردم که الآن واسه ازدواج زوده ، حتی با sms هایی که بهش میزدم ، تشویقش میکردم که فرار کنه  ( البته اینا همه به شوخی بودا )  ولی به خرجش نرفت که نرفت . ۱ ساعت به عقد بهش sms زدم و گفتم دیگه فرصت فرار کردن نداری ، باید یکی رو گروگان بگیری و عقد رو به هم بزنی ، ولی گوشش بدهکار نبود که نبود . البته وقتی عروس رو دیدم به وحید گفتم : " چقدر دیر ازدواج کردی ، حیف این عروس نبود که اینقدر معطلش کردی !! " آخه عروس ( رو چشم خواهر و برادری ) خیلی زیبا بود .  بالاخره خونی که تو رگهای من و وحید هست از یه جنسه ، یعنی الکی کسی رو به عنوان همسر آینده انتخاب نمیکنیم .

وقتی میخواستیم بریم سر سفره ی عقد تا با عروس و داماد عکس بگیریم ، همین که پام رسید کنار سفره ، یهو صدای ضبط قطع شد و بعد همگی با هم شروع کردن به خوندن که : شم شم شم ، حمید میگه منم میخوام مثل وحید شم . من که حسابی غافلگیر شده بودم ، سرمو به نشانه ی رد کردن قضیه تکون دادم و گفتم : نه . اینقدر با اعتماد به نفس این کلمه رو گفتم که خودشون پشیمون شدن و دوباره ضبط رو روشن کردن . البته حق دارن از این حرفا بزنن ، چون فقط یه پسر عمو بزرگتر از خودم دارم که هنوز ازدواج نکرده  و بعدش نوبت میرسه به من   

در آخر از همه ی کسایی که تو این مدت نگران من شدن و با offline ها و پیام هایی که تو این وبلاگ گذاشتن جویای حال من شدن ، تشکر میکنم ( به خصوص خواهر بزرگم ) . 

  نظرات ()
۲۱۰- وفادار دلشکسته نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٤

یکی رو پیدا کردم که وضعش از منم بدتره !!!!!!!!!!!!!!

وقتی قصه ی عشقشو خوندم ، دهنم از تعجب به اندازه ی ۷۳ سانتی متر باز شد . آخه عاشق یکی شده که ۵-۶ سال از خودش بزرگتره  . بعد هم واسه اینکه به عشقش برسه ، ۲۹۴ روز نون و نوشابه میخورده ( یهو فکر نکنی افغانیه ها ) . یه چند بار هم دست به خودکشی زده .

من هیچ نظری در این مورد نمیتونم بدم ، چون هر حرفی بزنم ، توی دادگاه به ضررم تموم میشه . ولی همین قدر بگم که اگه من فقط ۴ روز نون و نوشابه بخورم ،  روز پنجم ، با کمال احترام میبرنم آسایشگاه روانی آ  . بعد هم اگه شانس بیارم و شناسنامه مو باطل نکنن ، فامیلیمو عوض میکنن که مایه ی ننگ فامیل نشم .

به نظر من تا وقتی راه حل های منطقی هست ، چرا آدم از بی راهه بره !!

اول از همه آدم باید سعی کنه عاشق یکی نشه که ۵-۶ سال از خودش بزرگتره ( حالا اگه ۲ سال بزرگتر بود ، طوری نبود ) ، اگر هم عاشق شد ، چلو کباب بخوره که فکرش کار کنه تا چطوری به عشقش برسه . تو این ۲۹۴ روز به جز گرسنگی و ( معذرت میخوام ) باد گلو ، چی واسش داشت ؟  به خدا هیچی

البته من نمیتونم ۱۰۰ درصد خودمو بذارم جای این وفادار دلشکسته ، چون بعضی وقتا آدم واسه عشقش همه کاری میکنه . نون و نوشابه خوردن که سهله ، اگه مجبور بشم سفید آب با خیار چمبر میخوردم .

اگه میخوای کامل قصه ی عشق وفادار دلشکسته رو بخونی ، اینجا رو کلیک کن .  

  نظرات ()
۲۰۸- قواننین جدید نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۳

از بس رانندگان اصفهانی رعایت قواننین راهنمایی ورانندگی رو میکنن ، پلیسا برگه های جریمه روی دستشون باد کرده ، آرزو به دلشون موند که یه نفر روی خط عابر پیاده بایسته یا اینکه چراغ زرد رو رد کنه ، ولی اصفهانیا با هوش تر از این حرفا هستن که بهونه ای دست پلیسا بدن . واسه همین ، راهنمایی و رانندگی اصفهان تو شبکه ی ۵ ،  چند تا از خیابونای پر رفت و آمد رو اعلام کرد و گفت :  در ایام نوروز ، هر ماشین گِلی یا کثیفی که وارد این خیابونا بشه ، مبلغ ۵۰۰۰ تومان جریمه میشه  . خلاصه ، دارن قانون ها رو تغییر میدن تا بالاخره یکی خلاف کنه .

توی ایران ، ۲ تا شهر هست که رانندگی مردمشون ، معروفه ، اول اصفهانیا بعد مشهدیا  . البته همه ی مردمشون اینطوری نیستنا ، یه تعداد کمی هستن که مقدارشون کم نیست  ( جمله رو حال کن ) . مطمئننا تا حالا تو تاکسی های اصفهان نشستی ، ومیدونی که به ازای هر ۱۰ متر ، ۱۶ بار مرگ رو جلوی چشمات میبینی . من نمیدونم کی به اینا گواهی نامه داده ، فکر میکنم اشکال از افسراییه که به همشهریامون  گواهی نامه میده . 

قابل توجه مسافرانی که دارن به اصفهان سفر میکنن : قبل از حرکت به سمت اصفهان ، حسابی ماشینتونو بشورین ، بعد هم به همه نوع بیمه ای مجهزش کنین ، چون از رانندگان تاکسی اصفهانی ، باید ترسید  .

  نظرات ()
۲۰۰- حالات مختلف نویسنده: حمید و ... - شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۳

من معمولا وقتایی که خیلی خوشحالم ، یا برعکس ، وقتایی که خیلی ناراحتم ، یادداشتی تو وبلاگ نمیذارم . 

اگه خیلی خوشحال باشم و یادداشتی بنویسم ، احتمالا از ۱۰۰ کلمه ای که توی یادداشت هست ، ۸۵ تاش تعریف و تمجید از توست ( اون ۱۵ تا کلمه ی دیگه هم حروف ربطی مثل : و ، از ، که ، با ، تا ،... هستن ) .

در حالی که اگه ناراحت باشم و بخوام یادداشتی بنویسم ، همش درد دل همراه با گله و شکایت از تو میشه . واسه همین سعی میکنم وقتایی بنویسم که از لحاظ روحی در حالت عادی باشم . اگه یهو یادداشتی بین یادداشتام دیدی که شامل یکی از دو حالت بالایی میشد ، بدون که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و احتیاج بهت داشتم که غم و شادیمو باهات تقسیم کنم .

مثال :

۱- وقتی فهمیدم یکی از سخت ترین درسامونو پاس کردم ↓ ( یعنی خیلی خوشحال بودم )

اصلا فکرشم نمیکردم که بتونم یه نفر رو اینقدر دوست داشته باشم - حاضرم نصف عمرمو بدم تا فقط به مدت یک روز دوستم داشته باشی - اگه بیای خونمون و گیتارمو بشکنی ، به اینکه گیتارم ( که تقریبا همه ی زندگیمه ) از بین رفته فکر نمیکنم ، به این فکر میکنم که کاش گیتارم بزرگتر بود تا مدت زمان شکستنش بیشتر طول میکشید که بیشتر ببینمت - کاشکی با خواهرم دوست بودی ، تا هر وقت که زنگ میزدی خونمون که باهاش صحبت کنی ، من سریع گوشی رو بر میداشتم و فقط سلام علیک می کردم و می گفتم خواهرم نیست ( چون وقتی بگم نیست ، چند ساعت بعد دوباره زنگ میزنی و دوباره سراغشو میگیری ، اونوقت دوباره من گوشی رو بر میدارم ) - ...  

۲- وقتی فهمیدم ، با وجود اینکه اون درسو پاس کردم ، ولی مشروط میشم ↓ ( یعنی خیلی ناراحت بودم )

اصلا تا حالا عاشق شدی ؟ میدونی من چی میکشم ؟ پس معرفتت کجا رفته ؟ واقعا تو کار خودم موندم که چرا این بلا باید سر من بیآد ، یعنی عاشق کسی بشم که ۲ سال از خودم بزرگتره !! مگه آدم چند سال عمر میکنه که بخواد این همه غصه بخوره ؟ واسه یک ربع هم که شده ، خودتو بذار جای من ( اگه تونستی ) - تا حالا کدوم یک از خواستگارات اینقدر پیشرفته ازت خواستگاری کردن ؟ خواستگاری من از تو ، مرز زمان و مکان نداره ، از هرجای دنیا که باشی ، تو هر ساعت و دقیقه ای که باشی ، میتونی به صورت کتبی و معتبر دریافتش کنی ( البته اعتبارش ، عشقمه ) - به قول پویا ( خواننده ی مورد علاقم ) : ازم رو بر نگردون ، پریشونم پریشون ، ... ، مگه تا کی میتونی بشی از من فراری ، باید تو مال من شی ، دیگه راهی نداری ، خیال نکن که آسون شدم برات پریشون ، نذار بشم پشیمون ، بیا رو بر نگردون ... .

پس اگه با یکی از ۲ حالت فوق روبرو شدی ، زیاد تعجب نکن ، بدون که یا زیاد از حد خوشحال بودم یا زیاد از حد ناراحت  .

  نظرات ()
۱۹۷- روبات نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۳

من از بچگی به روبات ها علاقه ی خاصی داشتم . همیشه فکر میکردم اگه یه روبات داشتم ، برام مشقامو می نوشت ، مسواکمو می زد ، باهام بازی میکرد ، هرکسی رو که زورم بهش نمیرسید ، کتکشون میزد ، ...  خلاصه سنگِ تموم میذاشت .

این افکار و خیالات ، حتی وقتی بزرگتر شده بودم هم دست از سرم برنمیداشت ( البته در سطحی بالاتر ) مثلا به این فکر میکردم که اگه یه روبات داشتم ، میذاشتمش تو صف نون ، تا برامون نون بگیره ، و یا تنظیمش میکردم که بره از کل دنیا واسم فیلم بگیره ... . و از این فکرای چرت و پرت بچه گونه .

حدودا ۲ ماه پیش ، یه پلاکارت جلوی درب ورودی دانشگاهمون دیدم که از خوشحالی نزدیک بود بال در بیآرم . روی پلاکارت نوشته شده بود : آموزش مقدماتی و پیشرفته ی ساخت روبات توسط انجمن مهندسی صنایع . منم از خدا خواسته ، یه راست رفتم و ثبت نام کردم . دوشنبه ی هفته ی پیش اولین جلسه ش بود . وقتی وارد کلاس شدم و استاد رو دیدم ، برق سه فاز از سرم پرید   . آخه استاد ، یکی از دوستای پیش دانشگاهیم بود که یک سال دیرتر از من وارد دانشگاه شده بود ( ‌احتمالا واسه این سال اول قبول نشد که هر وقت تو کلاس ، من یه مزه میپروندم ، این بیچاره نمیتونست جلوی خنده شو بگیره و از کلاس مینداختنش بیرون ) . ولی الآن در جایگاه استاد ایستاده بود و حدود ۴۰ تا دانشجو هم داشتن به درسش گوش میکردن . منم یه سلام همراه با لبخند بهش کردم و رفتم بشینم ، اونم نامردی نکرد و گفت : سلام آقای ***** ، بفرماین خواهش میکنم . خلاصه حسابی جلوی دانشجو ها واسمون کلاس گذاشت  . تنها مشکلی که داره اینه که وقتی چشمش به چشم من میافته خنده ش میگیره ( احتمالا یاد بلاهایی میافته که سر معلما میآوردیم ) ، واسه همین ، موقع درس دادن ، به من نگاه نمیکنه . 

و اما درباره ی چیزایی که در مورد ربات برامون گفت ، باید بگم ، تصویری که از ربات تو ذهنم داشتم ، دقیقا همونی بود که فکرشو میکردم ( البته تصویر ظاهریشو نمیگم آ ) . خیلی سیستم جالب وجذابیه ، من که هنوز هیچی نشده معتادش شدم . 

اگه الآن تشویقم کنی ، بعدا تو تلوزیون که دارن باهام مصاحبه میکنن ، به همه میگم : مشوق اصلیم رومینای عزیز بوده ( البته جلوی دوربین فامیلیتو میگم ) . 

 ... در خواب بیند پنبه دانه ...

SMS

torke bad shaans boode , vaghti mimire , roohesh mire laaye panke 

  نظرات ()
۱۹۶- امام حسین نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۳

من چون سید هستم ، زشته که تا حالا اسمی از امام حسین تو وبلاگمون نبردم . البته ترجیح میدم که امام حسین رو قلبا دوست داشته باشم نه لفظا . معجزه های زیادی از خودشو فامیلاش دیدم که صلاح نمیدونم اینجا بنویسم ، چون تقریبا باورنکردنیه .

میدونی چرا از امام حسین خوشم میآد ؟  واسه اینکه دل شیر داشته ، خیلی جرات میخواد که بدونی شکست میخوری ولی بری بجنگی . واسه اینکه استقامت کوه رو داشته ، با اینکه به ترتیب تک تک اعضای خونوادشو از دست میداده ولی چنان وانمود میکرده که انگار اتفاقی نیافتاده . 

گاهی وقتا خودمو میذارم جای امام حسین و سعی میکنم از دریچه ای که اون به زندگی نگاه میکرده ، به زندگی نگاه کنم ولی تلاشم بیهوده ست ، چون من هیچوقت نمیتونم مثل اون فکر کنم . امروز تو رادیو می گفت : ما خوشبخت ترین مردم جهان هستیم ، زیرا روزی که واقعه ی کربلا به وقوع پیوست ، ما در این دنیا نبودیم ، چرا که اگر حسین یاری میخواست ، معلوم نبود جزو ۷۲ تن یار با وفای او می بودیم ( البته من چون کارت معافی دارم ، عذرم موجه  ) .

  نظرات ()
۱۸۹- زن زیادی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۳

این یادداشتو واسه این میذارم که علت ناراحتیمو از فالی که فالگیر برام گرفته بگم ( آخه مثل اینکه بد تفهیم شده ) . اگه به فرض محال من بیشتر از یه زن بگیرم ، ظرف ۲۴ ساعت توسط مادرم به قتل میرسم ، اگه خیلی شانس بیآرم و از زیر دست و پای مامانم جون سالم به در ببرم ، پدرم تیر خلاصی رو توی مغزم خالی میکنه . تازه اگه از دست پدر و مادرم هم جون سالم به در ببرم ( که احتمالش از نیم درصد هم کمتره ) باید به یکی از جزایر دور افتاده ی دنیا پناه ببرم چون مایه ی ننگ فامیل میشم و اگه هر کدومشون منو ببینن ، واسه آبروی خودشونم که شده میزنن ناقصم میکنن که نتونم از جام تکون بخورم  .

پس من غلط میکنم بیشتر از یه زن بگیرم . به قول پدرم ، خدا یکی ، زن هم یکی . ولی یکی از بچه های دانشگاهمون میگفت : خدا یکی ، زن هم  یکی ، یکی ،  یکی ، یکی ...  .

  نظرات ()
۱۸۷- فالگیر پیر نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۳

Fortune teller

دیروز صبح با دوستام قرار گذاشتیم که بریم کله پاچه بخوریم ( نمیدونم کله پاچه دوست داری یا نه ، واسه همین نمیتونم بگم جات خالی ) .

اینقدر خوردیم که مجبور شدیم واسه اینکه - وقتی میریم خونه - دوباره بشناسنمون ، بریم کنار زاینده رود قدم بزنیم  ( واسه اینکه جمله ی قبل رو بفهمی ، باید چند بار بخونیش ، چون خودمم دفعه ی اول نفهمیدم ) .

همینطور که داشتیم قدم میزدیم ، چشمم افتاد به یه فال گیر . ناخودآگاه رفتم به طرفشو شروع کردم به خوندن مقوایی که کنارش گذاشته بود :

۱- فال گرفتن ۲۰۰ تومان

۲- طالع بینی ۴۰۰ تومان

۳- سرکتاب باز کردن ۶۰۰ تومان

توقف بیجا مانع کسب است

منم چون به فال خیلی اعتقاد دارم ، تصمیم گرفتم یه فال بگیرم . این بود که بهش گفتم : حاج آقا یه فال واسه ما میگیری ؟  یه نگاهی به من کرد و یه کاغذ برداشت و گفت : اسمت چیه ؟ گفتم : حمید ،( روی کاغذ نوشت ) ، اسم مامانمم پرسید ( اونم روی کاغذ نوشت ) . بعد دو تا عدد رو با هم جمع کرد و گفت : میشه ۵۳ . کتابی که کنار دستش بود رو باز کرد و گفت : چون توی بچگی یه خطر بزرگی از بیخ گوشت گذشته ( احتمالا منظورش خت.. کردنم بوده ) واسه همین ۹۰ سال عمر می کنی . توی تجارت موفق میشی و پول خوبی به جیب میزنی . از برادر و خواهر سودی عایدت نمی شه ولی از پدر و مادرت میشه ، واسه همین بهشون خیلی احترام بذار . 

تا اینجاشو یه جورایی میشد باور کرد ولی آخرش دراومد گفت : ۳  تا زن میگیری که از ۲ تاشون بچه دار میشی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بنده در همین جا نظرمو عوض می کنم و مثل بقیه ی مردا اعلام میکنم که به فال هیچ اعتقادی ندارم . البته باید به این نکته توجه کرد که فال ۲۰۰ تومنی بهتر از این نمیشه .

خلاصه با این حرفِ آقای فالگیر تمام کله پاچه ها به دهنم زهر شد .     

 

  نظرات ()
۱۸۱- درجه ی اهمیت نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۳

هووووووووووووووووووووورررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااا

بالاخره امتحانامون تموم شد . البته تمومه تموم که نه ، ولی تقریبا ۹۵٪ ش حل شد . قرار بود آخرین امتحانمون ، پنج شنبه ی همین هفته ای که گذشت باشه ، ولی روزی که برف اومد ، یکی از امتحانامون لقو شد ، اونا هم مجبور شدن که بندازنش ۴/۱۱ ( یکشنبه ی همین هفته ) . 

اینکه این امتحانمون لقو شد  ، هم خوب بود هم بد بود . بد بود چون وقتی آدم قصد امتحان دادن میکنه ، وقتی امتحانش لقو میشه حالش گرفته میشه . ولی از یه لحاظ خوب بود ، چون فهمیدم چقدر مهم بودم و خودم نمیدونستم .

صبح روز امتحان ( تقریبا ساعت ۶:۳۰ ) ، وقتی از خواب بیدار شدم که رو درسام یه مروری داشته باشم ، دیدم برف اومده . احتیاط رادیو رو روشن کردم که اگه خبری شد مطلع بشم . همینطور که داشتم می خوندم ، دیدم تلفن زنگ میزنه . چون همه خواب بودن ، سریع رفتم گوشی رو برداشتم که ببینم کیه !!!  آخه سابقه نداشت که صبح به اون زودی کسی خونمون زنگ بزنه . گوشی رو که برداشتم دیدم خالمه : سلام حمید جون . خوب هستی خاله ؟ دیدم امروز هوا برفیه گفتم میخوای بری دانشگاه مواظب خودت باشی عزیزم . چشم خاله جون ، مرصی که تماس گرفتین ، به امیر خان ( شوهر خالم ) سلام برسونین . گوشی رو قطع کردم و دوباره اومدم نشستم پای درسم ، هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره تلفن زنگ زد ، این دفعه عموم بود : سلام حمید جان ، چطوری عمو ؟ میخواستم ببینم امروز دانشگاه داری یا نه ؟ اگه حتی این درستو حذف هم میکنی ، نرو دانشگاه !! جاده ها همه یخ زده . عموجون مسئله ای نیست ، امتحان من ساعت ۱۰:۳۰ ، تا اون موقع برفا تقریبا آب شده ، منم قول میدم که آروم برم . ایندفعه تلفونو آوردم کنارم که اگه زنگ زد نخوام بدوم طرفش . وقتی دوباره نشستم پا درسم ، تو دلم خوشحال بودم که دیگه تلفن کنارمه ، تو این فکرا بودم که یهو دیدم صدای دار دار موبایلم راه افتاد ، به سرعت رفتم طرفش و بدون اینکه ببینم کیه ، گوشی رو برداشتم دیدم شوهر دختر عمومه : سلام آقا حمید !! خوب هستین ؟  بابا مامان خوب هستن ؟  ببخشید بد موقع مزاحم شدم ، می خواستم بگم من دارم میرم کارخونه ، گفتم اگه میخوای بری دانشگاه ، توی مسیرم شما رو هم برسونمتون ، آخه من زنجیر چرخامو بستم . خیلی متشکر آقا محمد ، لطف کردین تماس گرفتین ، ولی من ساعت ۱۰:۳۰ امتحان دارم ، مزاحمتون نمیشم .  این دفعه دیگه مطمئن بودم که اگه کسی بخواد زنگ بزنه سریع گوشی رو بر میدارم که کسی بیدار نشه . یه پنج دقیقه بیشتر نگذشته بود که موبایل بابام شروع به زنگ زدن کرد . خوشبختانه این دفعه تلاشی نکردم که به موبایل برسم ، ولی وقتی حرفای بابامو گوش میدادم ، فهمیدم یکی دیگه از عموهامه : نه داداش جون ، نمیذارم با ماشین بره ، اصلا خودم میبرمش . به زری خانم ( خانم عموم ) سلام برسون . من که دیگه از بیدار نشدن خونوادم از خواب ناامید شده بودم ، با خیال راحت نشستم پا درسم ، ولی تلفنا که قطع نشد ، یکی دیگه از خاله هام و یکی دیگه از عموهام با ۲ تا از دوستام که با هم امتحان داشتیم زنگ زدنو تقریبا همین حرفا رو زدن . وقتی هم که تو رادیو اعلام کرد که دانشگامون تعطیل شده ، همه ی تلفنا شروع به زنگ زدن کرد ( احتمالا خطی هم که به اینترنت وصله داشته زنگ میزده ، منتها تلفن بهش وصل نبود  ) .

 

            SMS 

Midooni be 3 ta dokhtare khoshgel ke rooye 1 mile beshinan chi migan

Migan ye sikh jigar 

 

  نظرات ()
۱۷۹- مطالعه آزاد (۲) نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۳

پیشاپیش سال جدید میلادی رو به همه تبریک میگم و امیدوارم واسم شوگون داشته باشه و امتحانامو به خوبی پشت بر بذارم .

همون طور که در جریان هستی ، امتحانای پایان ترم کم کم شروع میشه و باید یکم بیشتر درس بخونم ، واسه همین از این پنج شنبه تا جمعه ی ۳ هفته ی دیگه یعنی دوم بهمن ماه ، یادداشتی تو وبلاگ نمیذارم ( مگه اینکه اتفاق مهمی بیافته ) . مطلب دیگه اینکه ، یادداشت قبلی (۱۷۸)  روز یکشنبه upload میشه .

راستی ، دیشب خواهرم خواب دیده بود که مامانم  دعوتت کرده خونمون !!!  از خواهرم پرسیدم ، آخه تو که چیز زیادی از رومینای عزیز نمی دونی ، چطوری خوابشو دیدی ؟  گفت : نمیدونم ، حتما ازبس تو تو فکرشی ، به منم سرایت کرده .

حالا اگه کسی رو می شناسی که تعبیر خواب میکنه ، ما رو هم بی خبر نذار  .  

SMS

Sezarian yani bache be sharte chaghoo   

 

 

  نظرات ()
۱۷۴- وسعت اینترنت نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۳

واقعا اینترنت تو ایران هم داره به صورت یه فرهنگ در میآد . از بزرگترین شرکت هایی که تو ایران دارن کار میکنن گرفته تا سبزی فروش سر کوچه host , domain  دارن ( البته من از شهرای دیگه بی اطلاعم ، ولی در مورد شهر خودم مطمئنم ) . دیشب که داشتم تو این وبلاگ ها میچرخیدم ، چشمم افتاد به این وبلاگ : تاکسی مسرور . تو این وبلاگ کرایه ی حمل و نقل یکی از تاکسی تلفنی های شاهین شهر ( یکی از شهرای اطراف اصفهان ) رو نوشته .

یه جمله ی جالبی که تو این وبلاگ خوندم این بود :

قابل توجه معتادین عزیز شما با 1400 تومان ناقابل می توانید یک ساعت راننده  را در شهر بدنبال خرید خود بگردانید0

یا مثلا تو orkut تا الآن ۳۱۴۴۸۰۶ عضو هست که احتمالا ۳۱۴۴۸۰۲ تاشون ایرانین ( اون ۴ نفر هم خود orkut و خونواده ش هستن ) . به علتِ استقبال ایرانیا از این پروژه ، orkut می خواد بیآد ایران  . در نظر بگیر اگه بیآد میدون آزادی ، مردم واسش چیکار میکنن .  

البته توسعه ی اینترنت دردسرایی هم واسه من داشته مثلا یکیش اینکه دانشگاهمون یکی یه کد به پدر و مادرها داده که میتونن یک هفته بعد از اینکه برگه های امتحانیمون صحیح شد ، نمراتمون رو روی اینترنت ببینن  . اگه باورتون نمیشه میتونین برین تو سایت دانشگامون ببینین .    

  نظرات ()
۱۷۰- وقفه نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۳

 

persianblog

هفته ی پیش از بس امتحان میان ترم داشتم ، فرصتِ اینکه سرمو بخارونمم نداشتم . این هفته هم ، از شنبه تا همین دیشب persianblog قاط ( قات،غات،غاط ) زده بود ، وقتی واردش میشدم ، یه صفحه مثل عکس بالایی باز میکرد . خلاصه همه چیز دست به دستِ هم داده بود که ما از وبلاگ بی خبر باشیم .

راستی میدونی چقدر وقته که ندیدمت ؟ هیچ کدوم از کلاسام هم تو فنی۱ نیست ، کلاس گیتار هم که نمیآم .  این استاد عمادی ( استاد گیتارمون ) هم که رفت و پشتِ سرش رو هم نگاه نکرد . ۲-۳ هفته پیش از موسسه بهم زنگ زدن گفتن یه استاد دیگه آوردیم ، وقتی بهشون گفتم باید در مورد استاد جدید تحقیق کنم ، خانمه زد زیر خنده  .  می خواستم بگم به خودت بخند ، ولی دلم نیومد حالشو بگیرم . امیدوارم تو همین چند روزه آینده ببینمت ، فعلا این sms  رو داشته باش .

9karetim  8shish biaaretim  7tire babatim  6she mashinetim  5jere khoonatim  4keretam hastim  3loolaye mokhetim  2roshkeye dadashetim                     1ki nadoone fekr mikone ki hasi        

 

  نظرات ()
۱۶۶- من بی تقصیرم نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۳

در مورد مطالبی که در مورد زن تو یادداشت ۱۶۰ گذاشتم ، باید بگم که منم بی تقصیرم ، چون این جملات رو من جمع آوری نکردم بلکه تو مجله ی<< اکنون>> شماره ی ۱۳ ( پایین صفحه ی ۸ ) به چشمم خورد . و چون واسه خودم جالب بود که یه همچین افرادی ، یه همچین برداشت هایی از زن داشته باشن ، گذاشتمشون تو وبلاگ . 

به قول فاطمه ی عزیز ( یکی از شاکی های پرونده ) : این جملات را مردان گفته اند و قضاوت آنها هرگز درست نیست زیرا نمی توانند زنان را بشناسند البته این قضیه بر عکس هم صدق می کند و زنان هم به طور کامل نمی توانند مردان را بشناسند اما را راجع به آن جمله که گفته بود زن فقط دو بار لبخند حقیقی می زند به نظرم احمقانه ترین جمله دنیاست حتی اگر از دهان آدم بزرگی مثل هوگو گفته شده باشد مردان حتی همین دو لحظه را هم نمی توانند تجربه کنند .

در آخر از این دوستِ خوبمون می خوام که وبلاگ رو به طور کامل از اول تا آخرش بخونه ، اونوقت میفهمه که من اگه می خواستم با این جملات نتیجه گیری علیه خانم ها بکنم ، خودم گرفتار یکی از همین خانم ها نمی شدم . 

  نظرات ()
۱۵۹- پویش نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۳

چند شب پیش با داوود رفتیم ( موسسه ی زبان ) پویش که امتحان تعیین سطح بده . بعد از چند تا سئوالی که ازش کرد ، آخر کار اسمشو تو کلاس IC3  نوشت . خودش خیلی شاکی بود که حقش بیشتر از اینا بوده ، به قدری مطمئن حرف میزد که یواش یواش منم داشت باورم میشد .

واسه اینکه یکم بهش حال بدم گفتم : من یه پارتی تو پویش دارم که هر ترمی که بخوای می نویستت . با تعجب همراه با خوشحالی گفت : کی ؟  گفتم : یکی از دوستای صمیمی پدر ِ خانم مهندس . ( راستی نگفته بودم بهت که من جلو دوستام ، تو رو خانم مهندس صدا میزنم ) گفت : خانم مهندس ؟  گفتم : آره دیگه  . گفت : خانم مهندس دیگه کیه ؟  گفتم : بعد از این همه مدت تازه میپرسی خانم مهندس کیه ؟  گفت : میدونم ، ولی آخه تو از کجا این چیزارو میدونی ؟  گفتم : خوشبختانه هنوز عاشق نشدی که بفهمی من چی میگم . گفت : چه ربطی به سئوال من داره ؟  گفتم : هروقت که عاشق شدی میفهمی . 

امشب که واسه اولین جلسه رفته بود سر کلاس IC3 ، میگفت : کاش از IC2  شروع کرده بودم  ( آخه نمیدونست که استادای پویش ، همشون سخت گیرن ) .

  نظرات ()
۱۵۷- موی سفید نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۳

دیروز رفته بودم اصلاح ، وقتی رسیدم خونه ، سریع رفتم به طرف آیینه که دوباره موهامو ببینم . ولی چیزی که بیشتر از مدل موهام ، توجهمو جلب کرد ، موهای سفیدم بود !!!!!

وقتی شمردمشون ، دیدم ۵ تاست . نشستم به فکر کردن که ۵ تا از مهمترین تجربه های زندگیمو مرور کنم :

۱- قطع شیرخوارگی ( ۲ سالگی )

۲- اولین نمره ی تک در دوران تحصیل ( ۱۵ سالگی )

۳- کنکور ( ۱۹ سالگی )

۴- عاشق شدن ( ۲۰ سالگی )

۵- ؟؟؟؟ ؟؟ ؟؟؟

اگه گفتی تجربه ی پنجمم چیه ؟  

  نظرات ()
۱۵۳- رمضون نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۳

تقریبا یه یک هفته ای میشه که نهارمون ساعت ۵:۳۰ عصر حاضر میشه ، شاممون هم ساعت ۴:۱۵ صبح  . تازه صبحونه هم از برنامه ی غذاییمون حذف شده  . از مامانم که میپرسم چه اتفاقی افتاده ؟ میگه رمضون اومده .  آی اگه دستم به این رمضون برسه ، میدونم چیکارش کنم .

راستی ، در مورد جرمی که دوستام انجام داده بودن ( یادداشت ۱۵۰ ) ، امروز همشون با هم رفتن که ببینن چه حکمی واسشون صادر میشه . رییس دادگاه وقتی دوستامو میبینه ، بهشون میگه باید ببخشید اینا تازه کار و بی شعورن ، نمیدونن کی رو باید بگیرن ، بعد هم یه نامه مینویسه که ازشون پول پارکینگ نگیرن . باز خوبه ریییس دادگاه با خانمش دعواش نشده بود ، وگرنه حکم اعدام رو واسه ی همه ی دوستام امضا میکرد .   

  نظرات ()
۱۵۱- دل درد نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۳

امروز وقتی از پارکینگ دانشگاه داشتم وارد دانشگاه میشدم ، ۲ تا دختری رو دیدم که  تقریبا با شخصیت هم به نظر میرسیدن . در حالی که داشتن نسبت به من عمودی حرکت میکردن ( یعنی من از جنوب به شمال میرفتم ، اونا از شرق به غرب  ) با همدیگه حرف میزدن . همونطور که از کنار ماشینای مختلف تو پارکینگ رد میشدن ، یهویی یکیشون دوید رفت با لگد گذاشت توی قالپاق یه پراید ، بعد یه چند قدمی با دوستش دویدن و دوباره با آرامش کامل شروع به راه رفتن کردن  .

پراید بیچاره که از این لگد حسابی دردش گرفته بود ، شروع کرد به جیغ و داد کردن ، صدای دزدگیرش که بلند شد ، دو تاییشون زدن زیر خنده . میخواستم برم جلو بهشون بگم مگه دل درد دارین ؟؟؟؟؟  ولی بعد از چند ثانیه فکر کردن ، فهمیدم که کارشون کاملا منطقی بوده ، میدونی چرا ؟

یادم افتاد به خودم و دوستام که هفته ی پیش بعد از یک ساعت و چهل دقیقه فکر کردن در مورد اینکه چیکار کنیم که تفریح سالم داشته باشیم ، به این نتیجه رسیدیم که بریم یک کیلو و نیم شیرینی بخریم بخوریم . به نظر تو یکی بخواد اینجا تفریح کنه ، چه راهی بهش پیشنهاد میکنی ؟

ما که پسریم و تقریبا از دخترا آزاد تریم تفریحی نداریم ، چه برسه به دخترا که اینقدر هم  محدودشون کردن . 

  نظرات ()
۱۴۶- شب گردی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۳

دیروز صبح که از خواب بیدار شدم ، دیدم درِ کشویه پاتختیم بازه ، وقتی خواستم ببندمش ، دیدم یه لامپ توشه ، در حال فکر کردن بودم که بابام اومد تو اتاق ، به بابام گفتم : شما این لامپو گذاشتین اینجا ، بابام در حالی که لامپو از من میگرفتن ، گفتن : نه !!  همین سئوالو از مادرم هم پرسیدم ، ولی ایشونم اطلاعی از قضیه نداشتن . وقتی خواهرم از خواب بیدار شد ، گفت : دیشب وقتی بیدار شدم که برم آب بخورم ، دیدم داری چراغ اتاق خوابتو باز میکنی ، اولش فکر کردم بیداری ، ولی بعد از چند تا سئوال فهمیدم که تو خواب داری این کارا رو میکنی .

من تو خواب حرف میزدم ، ولی تا حالا نشده بود که تو خواب راه برم  . 

  نظرات ()
۱۴۳- خوش شانسی نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۳

تا قبل از اینکه ما میخواستیم بریم شمال ، همه میگفتن هوا سرد و بارونیه ، ولی ما تصمیممونو گرفته بودیم و به هر قیمتی بود باید میرفتیم . البته من رو اینترنت وضعیت آب و هوای شمال رو تا ۱۰ روز آینده دیده بودم که فقط ۲ روزش بارونی بود ( یعنی اینقدرا هم بیگدار به آب نزده بودیم ) .

از اونجایی که من تو شانس آوردن ، شهره ی عام و خاص هستم  این چند روزی که شمال بودیم اصلا بارون ندیدیم . هوا صافِ صاف بود ، حتی گرم تر از اصفهان . جات خالی ، اول رفتیم نوشهر بعد رفتیم چالوس ، از اونجام رفتیم نمک آبرود . شرح خاطرات سفر رو به مرور تعریف میکنم . 

  نظرات ()
۱۴۲- شمال نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۳

من فردا دارم میرم شمال ، احتمالا یه یک هفته ای اونجا هستیم . اگه خوبی ، بدی دیدی به بزرگواری خودت فعلا حلال کن ، وقتی برگشتم دوباره حروم کن .

  نظرات ()
۱۳۶- قلب و مریداش نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۳

من دیگه ضد گوله شدم ، یعنی کاری باهام کردی که اگه خودتم بیای جلو و بهم بگی که وبلاگتو میخونم ، من باور نمیکنم  . آخه دوباره یه نفر تو یادداشت قبلی ( ۱۳۵ ) یه پیام گذاشته که نه آدرس وبلاگش درسته ، نه آدرس ایمیلش .

این بلاهایی که سر من میآد مال اینه که درصد بیکاری تو کشورمون خیلی زیاده ، از این همه آدم که بیکارن ، اگه تو هر شهری فقط یه نفرشون هم بخواد منو بذاره سر کار ، اونوقته که فاتحه ی من خوندست . ممکن هم هست که نیتش خیر باشه ، ولی نمیدونه که با هر پیامی که تو وبلاگ میذاره ، قلبم یکی از قسمتهای دیگه ی بدنمو اسیر عشقت میکنه . تا حالا کبد ، ریه ، لوزالمعده و روده کوچیکه اغفال شدن . اگه همینطور پیش بره تا چند وقت دیگه تمام اعضای بدنم مال خودم نیستن . اونوقت اگه یه لحظه بهت فکر نکنم ، همشون اعتصاب میکنن و من درجا میمیرم  .  

راستی از این به بعد اینایی که تو این وبلاگ ، پیغام میذارن ، واسه اینکه شرمندشون نشم که پیامشونو پاک میکنم ، منتقلش میکنم به پیامهای قسمت پنجشنبه ها با دیگران .    

 

  نظرات ()
۱۳۰- بیکاریه خدا نویسنده: حمید و ... - شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۳

تا حالا به این فکر کردی که چقدر خدا بیکار بوده که تو رو آفریده . کاش وقتی میخواست تو رو بیآفرینه سرش شلوغ بود ( البته اونطوری هم باز تضمین نمیکردم که نیام خواستگاری ) . خلاصه اینقدر سرش خلوت بوده که هر قسمتی از وجودتو که میخواسته بسازه با ظرافت و دقت خاصی آفریده ( البته اینارو که دارم میگم ، همزمان هم دارم میزنم به تخته که یهو خدای نکرده چشم نخوریا ) .  این بیکاری خدا هم گریبان گیر ما شده و دست بردار هم نیست . 

اتفاقا پریشبا اومده بود به خوابم ، منم ازش گله کردم و گفتم : آخه این انصافه که عاشقای واقعی رو اینقدر عذاب میدی ؟  اونم کم نیآورد و اینطوری جوابمو داد : خدا گر ز حکمت ببندد دری ، خوب بگرد یه در دیگه پیدا کن . منم که ازش دل پری داشتم گفتم : آخه دیگه دری نمیبینم ، بقیه گربه رو . یکم فکر کرد و گفت : بذار ببینم چیکار میتونم واست بکنم . همون موقع از خواب پریدم ، و اینطور شد که دیگه سپردمش به عهده ی خدا ، هرجوری اون صلاح بدونه .

راستی ، امشب به افتخار اینکه پسرخاله ی داوود اومده بود اصفهان ، بردیمش هتل عباسی . اصلا فکرشم نمیکرد که اصفهان یه همچین جاهایی داشته باشه . البته حق هم دارن ، چون از بس تو تلوزیون و رادیو شهرای غیر از تهرانو شهرستان صدا میکنن ، اینا فکر میکنن ما تو دهات زندگی میکنیم . خلاصه ، اونجا من یه کافی شاپ سفارش دادم ، اونا هم یه کاپوی چینی .       

      

  نظرات ()
۱۲۳- وداع نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۳

چقدر خداحافظی کردن سخته !!  ( نترس ، با تو نمیخوام خداحافظی کنم

دقیقا یک هفته ی پیش عموم اینا رفتن  . خیلی دلم هواشونو کرده . واقعا اینایی که میگن خارجیا احساس ندارن ، کاملا چرت و پرت میگن . تو فرودگاه دخترعموم مثل بارون گریه میکرد ، در حالی که تو عمرش فقط ۳ بار اومده ایران . همینطور پسرعموم ، وقتی میخواست از من خداحافظی کنه ، حدودا ۳۰-۴۰ ثانیه منو سفت گرفته بود تو بغلش و بوسم میکرد ، درحالیکه فقط ۹ سالشه . تو این مدت اینقدر به من دل بسته بود که وقتی دید من گیتار میزنم ، سر باباشو خورد که واسش گیتار بخره . ولی آخه دستاش هنوز اونقدر بزرگ نبود که بتونه گیتارو بگیره دستش ، اصلا پشت گیتار گم میشد . وقتی اینارو بهش گفتم ، قبول کرد که یه ۳-۴ سال دیگه که یکم بزرگتر شد واسش بخرن .

اینو همه میدونیم که هر سلامی ، یه خداحافظی هم همراهش هست ، و این غیر قابل انکاره .   

  نظرات ()
۱۱۸- راهنمای تلفن ( بفرمایید ) نویسنده: حمید و ... - شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۳

عدد ۱۱۸ رو که نوشتم ، یاد یکی از دوستام افتادم . آخه یه بار زنگ زده بود ۱۱۸ گفته بود " عذر میخوام ، شماره تلفن خانم لاله جلالی رو میخواستم " . بعد از چند ثانیه ای که خانمه میگرده ، بهش میگه ببخشید شماره تلفنشونو نداریم ، بعد دوستم میگه من دارم  یادداشت کن  . البته کارش خیلی با حال بود ولی باعث شد که یک هفته تلفنشونو قطع کنن .

جات خالی دیروز ساعت ۶ رفتیم کوه ، یکم که رفتیم بالا دیدیم خسته شدیم ، برگشتیم  . نمیدونم جدیدا کوه رفتی یا نه ! اگه بری میبینی هر ۲۰-۳۰ متری ۳-۴ تا سرباز دارن تاب میخورن ، تازه مثل بازی Commandos یه مسیر خاصی رو هم طی میکنن . بگذریم ، از کوه که برگشتیم دیدیم گرسنمونه ، این بود که کارای هرگز نکرده  یه راست رفتیم کله پاچه فروشی ، سرش شلوغ شلوغ بود ، هرجوری بود از تئوری صف استفاده کردمو ، یه کله پاچه ی کامل خریدمو آورم . با داوود و محسن کله واسه گوسفند بدبخت نذاشتیم ، همشو خوردیم . من قبلا فقط زبونشو میخوردم ، ولی الان به جز پاچه و چشم ، تقریبا همه جاشو میخورم . وقتی اومدم خونه ، از ساعت ۱۱ تا ۳ بعد از ظهر  خواب بودم . اینقدر کله پاچه بهم انرژی داده بود که وقتی بیدار شدم ، اصلا احساس گرسنگی نمیکردم ( با اینکه ۳ تا نوشابه بعدش خورده بودم ) .      

 

  نظرات ()
۱۱۶- مارمولک# نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۳

من قبل از اینکه این قسمتو شروع کنم ، یه مطلبی بگم . یا ویرایشگر پرشین بلاگ ساعت بلد نیست ، یا اینکه تهران هر لحظه داره از اصفهان دور میشه . روزای اولی که با پرشین بلاگ کار میکردم ، ساعتی که یادداشتو میفرستادم ، با ساعتی که پایین یادداشت میزد ۲ دقیقه اختلاف داشت ، بعد شد ۱۵ دقیقه ، بعد نیم ساعت ، ...  ، تا الآن که حدودا یه یک ساعتی اختلاف زمانی داره ، یعنی من این یادداشتو ساعت ۲:۳۰ بامداد فرستادم ولی اون پایین نوشته ۳:۳۳ بامداد . 

اگه بعد از ۲ سال و نیم بفهمی که پدر یکی از دوستات مارمولک بوده چه حال میشی ؟  حتما الآن میگی هیچی . منم اولش به خودم گفتم هست که هست ، به من چه ، ولی وقتی یخورده فکر کردم دیدم نکنه من یه چیزی جلو این پسره گفته باشم که ضایع بوده . خلاصه نشستم به اندازه ی ۲ سال و نیمی که با هم دوست بودیم فکر کردم ببینم چی آ گفتم . تا اینکه به این نتیجه رسیدم که تا قبل از فیلم مارمولک من حرف ضایعی نزدم ، ولی از بعدش تا دلت بخواد چرت و پرت گفتم . فقط تنها خوبی که داره اینه که اون نمیدونه که من میدونم باباش مارمولکِ . آخه اصلا بهش نمیومد که پدرش اینکاره باشه . معمولا کسایی که باباشون اینکارن حداقل دوست دختر ندارن ، ولی این تا دلت بخواد دوست دختر داشت . تازه میگفت من اینارو صیغه ی موقت خودم میکنم ، من اولش فکر میکردم چرت و پرت میگه ولی الآن میفهمم که راست میگفته .  تو این دوره زمونه آدم به هیچکس نمیتونه اعتماد کنه ، بپا یهو یه حرفی نزنی که بعدا به ضررت بشه ، حتی به دوسای تقریبا صمیمیت .   

  نظرات ()
۱۱۵- حاج علی ننام نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۳

هورااااااااااااااااااااااا ، بالاخره مامانم اومد . چهارشنبه ی هفته ی گذشته ساعت ۱۹:۵۵ بعد از ۱۵ روز دوباره مامانمو دیدم . تازه فهمیدم که چقدر دوسش داشتم و خودم نمیدونستم . دیگه ایندفعه واقعا مامانم اومد ، مطمئنم که خواب نمیبینم .

این چند روزه یه حال اساسی با دوستان و آشنایان کردیم . همون شب اولی که مامان اینا رسیدن ، همگی رفتیم خونه ی پدربزرگم ، فرداشبش همگی مهمون ما بودن ، پس فردا شبش هم مهمون خالم بودیم . جات خالی ، خیلی خوش گذشت . 

قبل از اینکه علی ( پسرخالم ) بره مکه ، وقتی ازش سئوال میکردیم که " علی که میره مکه ، بهش چی میگن ؟ "   میگفت : " حاج علی ننام " ( یعنی حاج علی سلام ) .  وقتی جمعه رفتیم خونشون ، روی پارچه ی بزرگی دم در نوشته بودن حاج علی ننام . پریشب به علی گفتم : " علی بگو رومینا " ، اگه گفتی چطوری تلفظ کرد ؟ ، گفت : " مومینا " . اون لحظه میخواستم بخورمش ولی خودمو کنترل کردم .

  نظرات ()
۱۱۱- من اومدم نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۳

بالاخره با یک هفته بد قولی ، بعد از یک ماه دوباره دارم مینویسم . دقیقا نمیدونم از کجا شروع کنم فقط همینو میدونم که به اندازه ی ثانیه هایی که از عمر نوح گذشته دلم هواتو کرده  .

امتحانارو چیکار کردی ؟  چرا کم پیدا شدی ؟ نکنه من کم پیدام ؟ ...

تو این یک ماه اتفاقایی افتاد که سعی میکنم مهمتریناشونو واست تعریف کنم . یکی از مهم ترین ِ این اتفاقا ، رهسپار شدن مامانم به مکه بود . 

عید نوروز امسال ، بابام واسه اینکه مامانمو غافلگیر کنه ، فیش مکه ی عمره رو بهش هدیه داد ، مامانم اول از خوشحالی پر درآورد ولی وقتی فهمید بابام همراش نیست خیلی ناراحت شد و میخواست قبول نکنه ، خلاصه دیگه با اصرارای بابام قبول کرد .  علتِ اصلی که پدرم نتونست با مامانم بره این بود که عموم هنوز اینجاست . آخه میدونی ، رابطه ی عاطفی که این عموم با بابام داره به دلیل اختلاف سنی کمشون از عموهای دیگم بیشتره ، واسه همین  بابام نمیتونست اونو تنها بذاره . البته مامانمم تنها نرفت ، با خالم ، شوهر خالم ، پسرخالم ( علی‌ ) ، مادر بزرگم و پدربزرگم رفت . الآن دقیقا ۱۰ روزه که از سفرشون میگذره ، خیلی دلم هواشو کرده ، اینو از خوابای چرت و پرتمم میشه فهمید .  چند شب پیش که یک هفته از رفتنشون میگذشت ، خواب دیدم که مامانم اومده ، پریدم بغلش کردمو حسابی بوسش کردم ، بعد از اینکه حال و احوال کردیم رو به من و خواهرم کرد و گفت : من یه هفته دیگه از مسافرتم مونده ، الآن اومدم استراحت کنم تا دوباره برم . پریشب دوباره خواب دیدم مامانم اومده ولی من زیاد تحویلش نگرفتم ، مامانم ازم پرسید چرا به من محل نمیدی ، منم رو کردم بهشو گفتم : " دوباره دارم خواب میبینم ، شما هنوز نیومدی " ، مامانم با مهربونی گفت : " نه عزیزم تو خواب نمیبینی " منم ساده ، دوباره باورم شد و پریدم به ماچ و بوسه کردن . وقتی از خواب بیدار شدم ، حسابی ضایع شدم .  دیروز ظهر هم خواب میدیم مامانم که برگشته بود ، از بس کوچیک شده بود ، مجبور شدم بشینمو بغلش کنم . 

خلاصه ، اینم از آخر و عاقبت ما . الآن مطمئنم با این حرفایی که زدم ، میگی چه بچه ننه ایه ، ولی قبل از اینکه قضاوت کنی ، اجازه بده مامانت اینا  به سلامتی برن مکه  ، اونوقت میفهمی من چی میگم .   

  نظرات ()
۱۰۹- مطالعه آزاد (۱) نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۳

سرم به اندازه ی یه جنگل شلوغ شده ( منظورم موهام نیستا ) . از یه طرف عموم اومده ، هرشب خونه ی یکی از فامیلا جمع میشیم ، از اون طرف کارای نشریه رو باید انجام بدم ، از یه طرف اصلی دیگه درسامو باید بخونم ، این بود که میخواستم اگه بشه ، یه وقتِ مطالعه آزاد ازت بگیرم . که از۲۳/۳ شروع میشه وتا ۱۲/۴ ادامه داره . تو این مدت یادداشتی تو وبلاگ نمیذارم . قبلا از اینکه منو درک میکنی ممنونم  ( جمله ی اخیر از نظر ویراستاری بی نظیره )  .

از تمام دوستای دیگه ای هم که این وبلاگ رو میخونن ( Especially my elder sister )  عذرخواهی میکنم و امیدوارم که اونا هم منو درک کنن .

  نظرات ()
۱۰۷- فرمت نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۳

اون طوری که نباید میشد ، شد  . ۴ تا از درایوام به علتِ ویروس بیش از حد ، عمرشونو دادن به شما و به رحمتِ ایزدی پیوستن ، که ۲ تا از این درایوا ، درایو C وD بود که روش ویندوز 98 و XP  نصب بود . منم چون  از هرچی ویروس بود خسته شده بودم ، همشونو فرمت کردم . این بود که مجبور شدم همه چیزو دوباره نصب کنم .

راستی شنیدم که بچه ها رو خیلی دوست داری ، مخصوصا اینایی که با مامانشون تو اتوبوس دانشگاه میشینن  .

دیگه عصر ، عصر اینترنتِ و اطلاعات و از اینجور حرفا ، خبرا سریع السیر میرسه . اوناییشو که میشه اینجا نوشت ، مینویسم ، اوناییشم که نمیشه نوشت ، تو دلم نگه میدارم که اگه بعدی وجود داشته باشه ، به خودت بگم .  

  نظرات ()
۱۰۵- چشمم روشن نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۳

امروز یکی از بهترین عموهام بعد از ۵ سال اومد ایران ، خیلی دلم واسش تنگ شده بود . دختر عمو ( بهاره ) و پسرعموم ( نیما ) اینقدر بزرگ شده بودن که به سختی میشد بشناسیشون . نیما وقتی میآد ، فقط فارسی رو میفهمه ، نمیتونه صحبت کنه، ولی وقتی دارن میرن ، فارسی و انگلیسی و لحجه ی اصفهانی رو قاطی میکنه و یه زبان از خودش در میآره . مثلا دفعه ی پیش که اومده بودن ، رفته بود قایم شده بود بعد منو صدا میکرد و میگفت : " حمید Come here بجور منو " . جالب اینجاس که وقتی برمیگردن تا یه ۲-۳ ماه هم اونجا مشکل داره ، مثلا یه بار از مهد کودکشون زنگ میزنن خونه و به مامانش ( خانم عموم ) میگن  بچتون یه چیزی میخواد که ما نداریم ، وقتی خود خانم عموم با نیما صحبت میکنه ، میفهمه چمدون رو به فارسی میگفته . ولی برعکس ، بهاره جمله بندی های فارسیش از منم بهتره  .

تو این فکرم که این مدتی که اینجان ، من چطوری واسه پایان ترم درس بخونم  ، آخه هرشب خونه ی یکی از اقوام دعوتیم و مطمئنا نمیشه نرفت ( یعنی دلم نمیآد نرم ) . به هر حال اگه مشروط شدم  بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا .

  نظرات ()
۱۰۴- الاف نویسنده: حمید و ... - جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۳

دیروز که تابلو نبود ما الافیم ؟  

آخه میدونی ، دانشگاهی که من میآم و میرم مثل یه مدرسه ی خیلی بزرگه که راهش از خونمون خیلی دوره . البته این مورد فقط برای من تنها  نیست ، بلکه در مورد همه ی اینایی که تو فنی ۲ درس میخونن صادقه . 

من نمیدونم مگه رشته های مکانیک ، صنایع و متالورژی دانشگاه آزاد چه گناهی کردن که رشتشون دختر نمیگیره .  حالا دختر که نمیگیره هیچ ، تازه دانشکده مونم ۳۰۰ متری دانشکده ی رشته های برق ، کامپیوتر و عمران انداختن . بچه ها به فنی ۲ به جای دانشکده میگن نرکده . اینا همه رو میشه یه جورایی تحمل کرد ، ولی یه چیزی رو نمیشه بی خیالش بشی ، اونم اینکه وقتی میری تو فنی ۱ ، دوستاییم که اونجا درس میخونن تا آدمو میبینن ، جمله ی بعد از سلامشون اینه " اینجا چیکار میکنی ؟ " .

آقا اصلا به تو چه که من اینجا چیکار دارم ، مگه دانشکده رو خریدی ؟ ( البته اینارو تو دلم میگم ) . بابا به خدا منم اینقدر الاف نیستم که همش اونجا باشم ، مثلا این ترم محاسبات عددیم اونجا تشکیل میشه . خیلی دیر پیش میآد که من بیام اونجا ، وقتایی هم که میآم فقط به خاطرتو.

دیروز هم استادمون نیومده بود ، ما هم اومدین یه تابی تو فنی ۱ بزنیم که از قضا شما رو دیدم ( تاکید میکنم که کاملا اتفاقی تو رو دیدم  ) .      

  نظرات ()
۹۸- عکسای سه بعدی نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۳

دیروز داشتم رو اینترنت میتابیدم که چشمم افتاد به یه سری عکس سه بعدی که تا حالا ندیده بودم . حدود یک ربع طول کشید تا بتونم به صورتِ سه بعدی ببینمشون . در نگاه اول که عکسا رو میبینی ، فکر میکنی ۲ تا عکسی که کنار همدیگه گذاشتن ، مثل همدیگن ، ولی عکسی که سمت راستِ از زاویه ی دید چشم راست گرفته شده و عکسی که سمتِ چپِ از زاویه ی دید چشم چپِ . عکسارو به ۲ دلیل به صورتِ مستقیم تو این صفحه نیاوردم

۱- واسه بالا اومدن وبلاگ مدت زمان زیادی طول میکشید

۲- ما ایرانیا یه خصلتِ خاصی که داریم اینه که وقتی مثلا یه دستگاه جدید میخریم که بلد نیستیم باهاش کار کنیم ، اول حسابی بهش وَر میریم ، وقتی که خسته شدیم و نتونستیم باهاش کار کنیم ، میریم سر بروشور دستگاه  . من هم از عمد عکسارو توی لینکی که اون پایین هست گذاشتم ، تا اول طرز دیدنشو بخونی ، بعد ببینی ( اگه همین الآن هم روی لینک کلیک کنی ، تا میآد باز بشه ، مجبوری طرز دیدنشو بخونی  ) .

طریقه ی دیدن عکسا :

  • چشمها باید کاملا عمود به مانیتور باشه ، یعنی از بالا ، پایین ، چپ یا راست به مانیتور نگاه نکنی 
  • فاصله از مانیتور ، دقیقا مثل وقتی که مواقع عادی به مانیتور نگاه میکنی ، نه کمتر ، نه بیشتر
  • انگشتتو روی مانیتور میذاری و همینطور که بهش نگاه میکنی به بینیت نزدیک میکنی تا  چشمای قشنگت ۴ تا ببینه
  • الآن اگه در همون حالت به تصویری که روی مانیتوره نگاه کنی به صورتِ خیلی تار میبینی ( اینجاس که میفهمی اینایی که لوچ هستن ، چی میکشن )
  • الآن اگه دستتم از روی بینیت برداری مطمئنا میتونی به همون صورت ببینی
  • سخت ترین مرحله اینجاس که باید اینقدر در همون حالتِ لوچی تلاش بکنی تا بتونی عکسارو بندازی رو همدیگه تا بتونی سه بعدی ببینی
  • موقعی عکسو سه بعدی میبینی که ۳ تا عکس کنار هم باشن به طوری که ۲ تا کناریا تار ولی وسطیه واضح باشه ( منظور از ۳ تا عکس ، همون چندتا دیدنه که تو مراحل قبل گفته شد )

این کار حوصله میخواد ، اگه خسته ای ، زیاد به چشمات فشار نیار . جالب اینجاس که اگه یکی از عکسارو تونستی ۳ بعدی ببینی ، بقیشو خیلی سریعتر میتونی ببینی .

عکسای سه بعدی

  نظرات ()
۹۳- افسون سبز نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۳

Afsoon Sabz

دقیقا چهار روز پیش ، وقتی میخواستم بعد از نهار یکمی بخوابم  ، طرح روی جلد رمانی که دستِ خواهرم بود نظرمو جلب کرد . کتابو با هزار بد بختی و قربون صدقه ازش گرفتم که فقط ۲ صفحه اش رو بخونم ، ولی وقتی به خودم اومدم دیدم صفحه ی ۱۰۲ کتاب هستم   . چشمام از شدت خستگی میخواست شیفتشو با دماغم عوض کنه ، مغزم دیگه دستور نمیداد ، فرمان از یه جای دیگه ی بدنم صادر میشد . ولی از هر جایی که فرمان صادر میشد بالاخره دلش برام سوخت و اجازه داد که بخوابم . وقتی از خواب بیدار شدم ، مثل اینکه یه چیزی گم کرده باشم ، بلند شدم و دوباره رفتم سراغ  رمان .  خلاصه در عرض ۲ روز من این کتاب ۴۳۰ صفحه ای رو تموم کردم .

راستشو بخوای ، من زیاد وقت واسه کتاب خوندن نمیذارم ( میدونم که این کارم خیلی اشتباه ) ، ولی این کتاب با بقیه فرق داشت ، آدمو جذبِ خودش میکرد ، از همه مهمتر اینکه املای ۳-۴ تا کلمه ی سخت رو هم یاد گرفتم  ( مثلا : مستأصل ، مصدع اوقات ، ... ) .

اسم این رمان ، همونطور که اون بالا هم نوشتم (( افسون سبز )) ، که کاری از خانم تکین همزه لو هستش . این کتاب در سال ۸۱ با تیراژ ۴۰۰۰ نسخه به چاپ رسیده که بعد از یک ماه چاپ مجدد شده . من توصیه میکنم که حتما این کتابو بخون ، چون نکته های بسیار زیبایی به صورتِ ماهرانه توش گنجانده شده ( نقطه سر خظ ) اگر هم اطلاعاتِ بیشتری در مورد این رمان میخوای ، میتونی یه سری به این آدرس بزنی : http://www.shadan-pub.com 

راستی اون بالا گفتم طرح جلد ، یاد این همه نظری که در مورد طرحم داده بودی افتادم ، واقعا شرمندم کردی که این همه منو تحویل گرفتی ، نظراتت اینقدر زیاد بود که ۸۰ گیگ حافظه ی کامپیوترم پرشد . از این به بعد مراعاتِ کامپیوتر منم بکن .

البته بهت حق میدم ، چون تو برد گروه های دیگه نزدن ، ولی تو انجمنتون میفروشن ، حداقل اگه نمیخواستی بخری ، یه نگاه کوچیک بهش میکردی  .

  نظرات ()
۸۷- جریمه نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۳

Jarime

تا حالا جریمه شدی ؟  خوب معلومه نه ، چون معمولا خانوما قانونو رعایت میکنن . ولی من در ۲ هفته ی اخیر ۳ بار جریمه شدم   .

بار اول : میخواستم برم دنبال مامانم ، چون خیلی دیر شده بود ، کوچه ی پپسی کولا رو یه طرفه رفتم ، تقریبا وسطای کوچه که رسیدم جناب سروان با اون دفترچه ی زیباش جلومو گرفتو شروع کرد به نوشتن (۱۰۰۰۰ تومان ) . 

بار دوم : میخواستم برم عکسای خواهرمو از عکاسی تندیس بگیرم و سریع ببرم اداره ی گذرنامه ، این بود که مجبور شدم ماشینو زیر تابلوی توقف ممنوع پارک کنم ، آخه اینقدر ماشین اونجا پارک کرده بود که اگه تو هم بودی فکر میکردی تابو حرکت ممنوع اونجا گذاشتن . خلاصه ، عکسارو با سرعت گرفتمو اومدم ، وقتی داشتم به ماشین میرسیدم ، دیدم دوباره جناب سروان دارن لطف میفرمان و شمارمو یادداشت میکنن ، خودمو رسوندم بهشو گفتم : جناب سروان دانشجویی حساب کن . یه نگاهی به من کرد و گفت : میخواستم ۱۵۰۰۰ تومان بنویسم ، ولی چون پسر خوبی هستی ۵۰۰۰ بیشتر نمینویسم .

بار سوم : اینبار اصلا عجله نداشتم ، حتی خودمم تو ماشین بودم ، سر سه راه حکیم نظامی تو ایستگاه تاکسی پارک کرده بودم و منتظر یکی از دوستام ( داوود ) بودم . آخه اصلا ۲ تا تاکسی اونجا بود ، یعنی من اصلا مزاحمشون نبودم . حواسمم بود که یهو پلیس نیآد ، که یهو یکی از این راننده تاکسی های گریپ اومد کنار ماشین و شروع کرد نصیحت کردن ما که چرا ماشینو گذاشتم اینجا ، همینطور که داشتم به حرفاش گوش میدادم ، یکی از این بنز الگانسا اومد از بغلم رد شد و یکم جلوتر از ماشین من ایستاد ، بعد تو بلندگوش گفت : راننده ی پراید بیا اینجا . از ماشین پیاده شدم و با صورتِ کش اومده رفتم برگه جریمه ی ۱۰۰۰۰ تومانی رو گرفتم ، میخواستم بقیه ی جریمه هارو واسش بیارم و بهش بگم ارزون بده مشتری بشیم . اون لحظه اینقدر عصبانی بودم که انگیزه ی قتل راننده ی تاکسی فراهم شده بود ، پیره مرد بدبخت رفته بود مثل موش تو تاکسیش نشسته بود ، مثل اینکه فهمیده بود ممکنه کشته بشه  .

خلاصه تو این چند روز اخیر ، ترمز هم که میآم بگیرم ، میگم نکنه اشتباه ترمز گرفتم .

 

  نظرات ()
۸۵- ریش نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۳

این ریشای منم شده دردسر . از بغل هر دختری که رد میشیم تا یه چیزی بارمون نکنه ول کن نیست ، آخه یکی نیست بهشون بگه ، اصلا به اونا چه که من ریش  گذاشتم .  حالا چون  پروفسور نشدم ، ریشامم نمیتونم مثل اونا بذارم ؟  

یه بار هم تو خیابون یه پسره ای جلومو گرفتو گفت : " آقا ببخشید ، این رنگو از کجا خریدین ؟ "  من یه نگاهی به خودم کردمو گفتم : کدوم رنگ ؟ گفت : " رنگ ریشاتونو " ، من که مونده بودم چی بهش بگم ، گفتم : عزیزم رنگِ خودش ِ( ولی فکر کنم باورش نشد ) . توی دانشگاه هم بیشتر دوستام ازم میپرسن چه رنگی به ریشات میزنی ؟   راستشو بخوای ، این رنگِ ریشو من از عموم به ارث بردم . همچین رنگِ خاصی هم نیست که جلب توجه کنه . فقط چون با رنگِ موهام یکی نیست ، تو چشم میزنه .

از همه ی این حرفا گذشته ، یه مشکل اساسی دیگه ای داره ( ریش گذاشتنم ) که اگه بتونم از دردسرای قبلی صرف نظر کنم ، از این یکی نمیتونم . اونم اینه که سر کلاسا ، استادا فکر میکنن من خیلی حالیمه . مثلا همین پنجشنبه ی هفته ی پیش سر کلاس انقلاب اسلامی نشسته بودیم ، استاد هم داشت درس میداد ، که یهویی رو به من کرد و گفت : " آقا شما بگین جنبش مشروطه چی بوده ؟ " !!!

من که تا اون موقع از مشروطه فقط مشروط شدنشو ( آوردن معدل کمتر از ۱۲ در طول یک ترم ) بلد بودم ، رو به استاد کردم و گفتم : " چی استاد ؟ "  

استاد گفت : " منظورم اینه که جنبش مشروطه به نفع چه کسانی بود ؟ " 

منم کم نیاوردم و گفتم : " خوب معلومه استاد ، به نفع اونایی بود که جنبش کردن " .  که یهویی دیدم کلاس ریخت به خنده ، استادمون هم که تا حالا کسی ندیده بود دهنش به خاطر خنده باز بشه ، یه لبخندی زد و گفت : " خیلی ممنون " 

یا همین دیروز ، سر کلاس اصول حسابداری ، استادمون درسشو که داد ، رو به بچه ها کرد و گفت : " حالا یه مثال حل میکنیم تا درس جا بیافته "  بعد رو کرد به منو گفت : " آقا شما بیا مثالو حل کن " !!!!!

من که آب به دهنم خشکیده بود ، گفتم : " استاد چرا من ؟ "  گفت : " آخه به شما میآد که درسو یاد گرفته باشین "  ، تو دلم گفتم : من غلط کردم که درسو یاد گرفتم . خلاصه به هر نحوی بود توسط امدادهای غیبی مثالو حل کردم .     

حالا ما تو عمرمون یه بار خواستیم ریشامونو بلند بذاریما ، اگه گذاشتن .

  نظرات ()
۸۲- طلاق نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۳

 Devorce

چند وقت پیش که رفته بودم اصلاح ، آرایشگرم ( احسان ) داشت موهای یه دختر کوچولوی ناز رو کوتاه میکرد . اینطور که احسان صداش میکرد ، اسمش آیدا بود . پدر این آیدا خانم هم اونجا بود . در حینی که احسان داشت موهای آیدا رو کوتاه میکرد ، آیدا هم واسش حرف میزد . مثلا یه بار رو به باباش کرد و گفت : " بابا چرا نبردیم پارک ؟ "  باباش گفت : " دخترم ، اینجا هم مجتمع پارکِ "  آیدا جواب داد : " نه ، از اون پارکا بریم که سرسره داره " باباش هم سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و گفت: " باشه باباجون " .  

ماشاالله ، اینقدر این بچه قشنگ صحبت میکرد که من دلم واسش ضعف رفته بود . معلوم بود بچه ی با هوشی ِ ، چون میگفت : " امسال که شاگرد اول شدم ، بابام یه کاپشن خرید ،‌ داد به مدرسمون که بهم بدن " ( یادم ِ دوران دبیرستانم بود که فهمیدم ، جایزه هارو والدین میخرن و میدن به مدرسه ) . همینطور که داشت شیرین زبونی میکرد ، یهو یه مکثی کرد و بعد رو به احسان کرد و گفت : " بابام میخواد شوهر کنه " .

باباش گفت : " آیدا جان ، خانوما شوهر میکنن ، آقایون زن میگیرن "

آیدا گفت : " بابام میخواد زن بگیره "

احسان گفت : " واسه چی ؟ "

آیدا گفت : " واسه اینکه مامانم منو گذاشته ، رفته سوئیس ، بابام هم برای اینکه من تنها نباشم ، میخواد یه مامان نو بیاره "

من که از شنیدن این حرفا شکه شده بودم ، یه نگاهی به باباش کردم ، دیدم اشک تو چشماش حلقه زده . بیچاره  معلوم بود خیلی دِلِش پُر . 

وقتی بابای آیدا نشست که احسان موهاشو کوتاه کنه ، آیدا گفت : " موهای بابامو دامادی کوتاه کنین . احسان گفت : " انطوری خوبه ؟ " 

آیدا گفت : " نگو دوست داری "

احسان گفت : " چرا ؟ "

آیدا گفت : " آخه مامانم گفته دوست داشتن ، چیز ِ بدی ِ "

البته من حقو به هیچکدوم نمیدم ، چون اصلا نمیدونم قضیه از چه قرار بوده ، ولی اینو میدونم که این بچه هیچ تقصیری نداره و نباید پاسوز مامانو باباش میشد . 

  نظرات ()
۷۹- یه سوء تفاهم نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۳

میدونی چرا فقط نیمه ی سمت چپ مغزم از کار افتاد ؟  واسه اینکه هرچی نیمه ی سمت راست به نیمه ی سمت چپ نصیحت کرد که : " بازم سوء تفاهم پیش اومده "  به خرجش نرفت که نرفت ، و همین باعث شد که از کار بیافته .

قضیه از این قراره که یکی از خوانندگان ِ این وبلاگ به نام آناهیتا خانم ، حدود یه هفته ی پیش یه ایمیلی واسه من میفرستن ، ولی متاسفانه چون من فونتِ فارسی نداشتم ، نتونستم ایمیلشونو بخونم .

وقتی ایشون تو یادداشت ۷۷ پیام گذاشتن که " ایمیل منو گرفتی یا نه ؟ " من فکر کردم تو این پیامو گذاشتی ، این بود که بهشون ایمیل زدم و نشونی خواستم ، تا مطمئن بشم که خودتی ، و در پی جوابی که به ایمیل من دادن ، فهمیدم که اشتباه کردم . 

راستی پیامی که تو یادداشتِ ۷۷ گذاشتنو پاک نمیکنم تا به لیستِ ضایع شُدنام اضافه بشه  .   

  نظرات ()
۷۸- نیمه ی تعطیل نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۳

من الآن دقیقا نمیدونم چه اتفاقی افتاده ، فقط همینو میدونم که از وقتی این پیامو خوندم نیمه ی چپ مغزم از کار افتاده ، در نتیجه از این نیمه ی باقیمونده ، انتظار زیادی نداشته باش . فقط همینو بگم که حرفای این قسمتو تو ایمیلی که گذاشتی میفرستم .

  نظرات ()
۷۵- بارون نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۳

Raining

من یکشنبه ها کلاسم ساعت ۱۱ شروع میشه ، امروز وقتی دیدم داره بارون میآد ، تصمیم گرفتم که نیام دانشگاه . ولی ساعت ۹:۳۰ که شد دیدم هوا آفتابی شد ، همون موقع با یکی از دوستام که تو دانشگاه بود تماس گرفتم که ببینم هوا در چه وضعیتیِ ِ ، که اونم گفت : هوا آفتابی . این بود که راه افتادم به طرفِ دانشگاه ، تو دلمم خوشحال بودم که چه شانسی آوردم که بارون نمیآد .  همین که پام رسید تو دانشگاه بارون شروع کرد به باریدن ، منتها زیاد شدید نبود . ولی چشمت روز بد نبینه مسیر برگشت از فنی۲ تا ایستگاه ، به قدری خیس شدم که انگار با لباس افتاده بودم تو استخر ۱۴ متری ( حال چرا ۱۴ متر ؟ ) ، چون اینقدر عمقش زیاده که تا داری میآی بالا ، آب تو همه جات رفته . حالا اگه قطراتِ بارون به صورتِ عمودی میومد طوری نبود ، ولی بی مروت با باد دست به یکی میکنه تا با زاویه ۱۵ درجه بیآد که صاف بره تو گوشِ راستِت  ( شایدم چپت ). از همه ی اینا که بگذریم ، هیچ میدونستی که اگه فقط یه ذره بارون به موهای من برسه ، اونوقت تفاوتِ موهام با بعضی از جانداران ِ دیگه مشکل میشه ؟  

وقتی رسیدم خونه مامانم از بس به موهام خندید ، دیگه نتونست نهار بخوره  . آخه آرایشگرمم گذاشته رفته مسافرت ، تازه امروز اومده .

راستی ، سایتی که گفتم عکسای بچه های دانشگاه توشه رو دادم به یکی از دوستام تا هکش کنه ، ببینم کی بوده .         

  نظرات ()
۷۳- I LOVE U ( از نوع ویروس ) نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۳

Hard

احتمالا اگه ولیمَم بیارم غیبتام مجاز نمیشه ، ولی به خدا دلیل داشته .  کامپیوترم کارش به بیمارستان و CCU  کشید . آخه میدونی ، اون ویروس کربلایی بود که گفتما ( یادداشت ۵۷ ) ، از بس جلو صورتِش سرفه کردم ، بیچاره وا گرفت ، فقط اسم ویروسش با کلاس شده بود ( I  LOVE U ) . منم که کمکهای اولیه ( مثل تنفس مصنوعی ) رو بلد بودم ، شروع کردم به کار .  مغزشو درآوردمو بردم پیش دکتر ، دکترش میگفت : " خیلی خدا رحمش کرده ، چون امکان ِ از دست دادن حافظش خیلی بوده " . وقتی یکم حالش بهتر شد و از بیمارستان مرخص شد ، همه ی دردِ دلاشو ریختم رو CD  ، بیچاره ۱۶ تا CD  حرف واسه گفتن داشت . خلاصه اینکه قصور از من نبوده که این هفته ننوشتم ، کامپیوترم کم آورده بود .

کی حالشو داره فردا بره  دانشگاه ... ، تنها دلخوشیم به اینه که کلاسم ساعتِ ۱۳:۳۰ شروع میشه ، یعنی میتونم تا ساعتِ ۱۱ بگیرم بخوابم . هورا !!!!

راستی ، یه سایت پیدا کردم که با استفاده از نرم افزاری که از اونجا دانلود میکنی ، از همه ی فیلترا رد میشی . آدرس سایتش اینه : http://www.webjet.net

      

  نظرات ()
۷۰- دید و بازدیدای عید نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۳

این دید و بازدیدای عید هم خودش عالمیه ها !  مثلا میری خونه یکی از فامیلاتون که دقیقا سال پیش به همین موقع دیدیش . بابا اصلا روت میشه تو روی صاحب خونه نگاه کنی ؟ ( آره که میشه ، مگه چیکار کردیم؟ ) . یکی از راه حل های این مشکل ، رفتن ِ مسافرت به مدت ۱۴ روز ( ۱ روز هم واسه ضریبِ اطمینان ) . مثلا همین دوستِ من ، امروز صبح بعد از ۲ روز باهاش تماس گرفتم که حالی ازش بپرسم ، یخورده که حرف زدیم گفتم یه جا قرار بذار ببینمت ، گفت باشه ، نیم ساعت دیگه پیچ شمرون  . گفتم : نامرد کجایی ؟  گفت : " دیروز هرچی به گوشت کوبت زنگ زدم در دسترس نبودی که بگم ما داریم میریم تهران "  . 

البته مسافرت رفتن که از طرفِ مادرتون ممنوع شده ولی قول میدم اگه یه ذره از مزایاش واسشون بگی حتما راضی میشن . اگرم دیدی راضی نمیشن ، بهشون بگو : " پس منم با حمید میرم " ( البته احتمال نقص عضو با گفتن ِ این جمله زیاده ، پس با احتیاط به کار ببرین )  

حالا یه چیزِ بی ربطِ دیگه اینکه من تو یه یادداشی که الآن شمارش یادم نمیآد کلمه ی (( سیرت )) رو با ((ص))  وتویادداشتِ ۵۳  کلمه(( پلی اکریل )) رو(( پلی اکلیل )) نوشتم . هیچوقت در طول زندگیم املای فارسیم خوب نبوده  . اگه اشتباهِ دیگه ای دیدین به بزرگی خودتون یه کاریش بکنین .

  نظرات ()
۶۶- Proxy B Proxy نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٢

شنیدم یه مدتِ زیادی ِ که رو بعضی سایتا فیلتر گذاشتن  . باید بگم دوران فیلتر و فیلتر کشی سر اومده ، من یه چند تا سایت معرفی میکنم که از فیلترا ردت میکنن  .

http://prox-daily.info 

اگه همه ی این راه ها رو امتحان کردی و جواب نداد ! به خودم بگو تا با دیده ی منت account از جایی بهت بدم که رو ISP ش فیلتر نیست . البته اکانتاش واسه من مجانی ولی چون میدونم زیر بار چیز ِ مجانی نمیری ، یه مقداری ازت میگیرم و به نیت تو میندازم صندوق صدقات  .   

 

  نظرات ()
۶۵- دردسرای عید نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٢

دوباره نزدیکای عید اومد و دردسرای منم شروع شد . از این ور و اون ور باهام تماس میگیرن که بیا با هم بریم لباس ِ عید بخریم ، منم که نمیتونم روشونو زمین بندازم ، مجبورم باهاشون برم بازار و درباره ی لباسایی که انتخاب میکنن نظر بدم . از بس لباس دیدم دیگه داره حالم به هم میخوره ، بعضی وقتا دلم میخواست سلیقم خوب نبود . 

احتمالا تا الان فکر کردی دارم از خودم تعریف میکنم ولی باید بگم که اینا همه رو گفتم که بگم سلیقم توپ بوده که تو رو انتخاب کردم  .

حالا دور از شوخی ، اگه خواستی بری خرید کنی تعارف نکن  .  

 

  نظرات ()
۶۲- سربازی نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٢

Soldier ship

امروز واسه گرفتن گواهی اشتغال به تحصیل رفته بودم اتاق شماره ی ۸  آموزش ، همینطور که منتظر بودم نوبتم بشه ، دیدم یه پسره ای داد و بیدادو راه انداخت که این چه وضعشه دیگه !!!

یخورده که بیشتر گوش دادم فهمیدم که ایشون بعد از گذروندن حدود ۸۰-۹۰ واحد از دانشگاه اخراج شده که با همون تعداد واحد پاس شده میتونسته فوق دیپلمشو بگیره  ولی به علت اینکه به موقع به دانشگاه مراجعه نکرده ، پروندشو فرستادن نظام وظیفه  و الآن باید با همون مدرکِ دیپلم  بره سربازی   . من فقط دلم به حال موهاش که بلند و خوش حالت بود میسوخت ، چون تا یه چند وقت دیگه باید با ناخن گیر کوتاه میکرد . 

لایحه ی خرید سربازی که تو مجلس تصویب شد ، دوستم ( داوود ) هر وقت که میرسیدیم به نزدیکای کوه صفه ، به این سربازایی که تو اتاق چوبیا از بالای دیوارا نگهبانی میدن حسودی میداد و میگفت : " دلم براتون میسوزه " ولی از وقتی شورای نگهبان لایحه رو رد کرده ، هر بار که از کنار سربازا رد میشیم میگه : " خوش به حالتون که حد اقل یه چند وقتی از سربازیتونو رفتین " . بعدشم دلش به حال خودش میسوزه .  منم این میون نقش بی طرفو بازی میکنم چون حدود ۲ سال پیش معافیمو گرفتم و از این بابت خیالم راحتِ ، راستی معافیم از نوع پزشکی نیستا  ، از همین معمولیاس .

یادتِ گفتم یه فیلم دیدم که یکی از هنر پیشه هاش شبیه تو بود ( یادداشتِ ۱۶ ) ؟  

این فیلمو میخواد روز شنبه ساعت ۲۱:۳۰ تو Channel 2 دوباره بذاره  ، اگه ندیدی ، حتما ببین .      

  نظرات ()
۶۰- بی خیال سن و سال نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٥ اسفند ۱۳۸٢

دیشب یه فیلم نشون داد که تو اون یه پسری که ۲۰ سال بیشتر نداشت عاشق یه خانمی شده بود که حدودا ۴۰ سالش بود ، البته چون از اول فیلمو ندیده بودم ، نفهمیدم آخرش چی شد ولی همینو فهمیدم که خانومه تنها شرطی که واسش گذاشت این بود که درسشو ادامه بده !

درسته که این یه فیلم بود ولی منظور نویسنده این بود که عشق ، سن و سال نمیشناسه . یه چیزه دیگه اینکه اولا اختلاف سنی ما ۲۰ سال نیست و تقریبا ۲ ساله (‌ که اونم به جایی نمیخوره ) دوما اینکه منم قول میدم درسمو تا هر جا که گفتی ادامه بدم  .

همون دیشب با دوستام داشتیم از تو شرکت کامپیوتری جلفا دست از پا درازتر برمیگشتیم ( آخه پنجشنبه ها تعطیلن ) که وقتی رسیدیم به چهار راه  توحید ، یه آقایی دم در بیت العباس گفت : آقایون  بفرمایین تو چایی و کیک در خدمتتون باشیم . چون کار داشتیم ، نتونستیم دعوتشو قبول کنیم . همینطور که داشتیم رد میشدیم ، پلاکارتی که دم درش زده بود توجهمو جلب کرد ، وقتی دقت کردم که چی نوشته ، از تعجب داشتم شاخ در میآوردم . متن پلاکارت این بود :  پخش همزمان مراسم عزاداری در بیت العباس بر روی  www.ghamar.com    

  نظرات ()
۵۷- ویروس کربلایی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٢

علت اینکه این چند روز یادداشتی تو وبلاگ نذاشتم ( به اصطلاح عامیانه ) وسعت مخرج نبوده  بلکه علتش بیماری بوده که بعد از یه هفته هنوز ولکن ما نیست ، البته یکم بهتر شدم ولی هنوز روزی ۴۳۵۸ تا سرفه میکنم . اسم این ویروسو گذاشتن ویروس کربلایی ، چون اینایی که از عراق میآن اکثرا ناقل این بیمارین  . خلاصه دکترا جوابم کردن  ، ما هم افتادیم به دامن امام حسین که دردمونو علاج کنه که دیدم ایشون هم از این درد رنج میبرن . نکنه فکر کردی این دو جمله ی آخر در مورد ویروس کربلایی بود ؟  نههههههههههههههههههههه ، اینا مربوط به درد عشق بود ، البته امام حسین معشوقش خداس ولی من یکی دیگه .

امروز وقتی رفتم کلاس گیتار ، استاد عمادی داشت کارتای کسایی که باهاش کلاس دارنو ورق میزد . همینطور که در حال ورق زدن بود ، یکی از کارتا که عکس داشت توجهمو جلب کرد ، تا اومدم دقت کنم ازش رد شد  ولی در یه فرصت تقریبا کوتاهی که استاد عمادی رفت به تلفن جواب بده ، کارتتو برداشتمو حسابی نگات کردم (  با اجازه ی بزرگترا ) . عکستم مثل خودت زیبا و دوست داشتنی بود ، البته توی عکس فقط میشد زیبایی های صورتتو دید ولی مطمئنم زیبایی های صیرتت خیلی بیشتر از این حرفاس . 

راستی یه مطلبی رو من در مورد کامنتا ( یا همون پیام ها ) بگم ، اونم اینکه تا حالا هر کسی تو این وبلا گ پیامی گذاشته ، من سریعا پاک کردم ، چون کسی به غیر از شما حق نداره درباره ی این وبلاگ نظر بده . ولی چون پنجشنبه ها رو اختصاص دادم به مطالب دیگران ، گفتم بد نیست اگه کامنتی هم از همون دیگران داشته باشیم ( جمله رو حال کردی ، آخر دستور زبانه ) .        

  نظرات ()
۵۱- اخبار روز نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٢

امشب با دوستام داشتیم از جلوی مجتمع پارک رد میشدیم که دیدیم یه جمعیتی ( تقریبا ۴۰ نفر ) دور یه نفر جمع شدن و اونم داره یه چیزایی تو بلندگو واسشون میگه ، رفتیم جلوتر که ببینیم قضیه از چه قراره که دیدیم یکی از این کاندیدای نمایندگی مجلس داره جواب سئوالای جوونایی که اونجا بودنو میده یا اگه بخوام بهتر بگم ، داره تو جواب دادن بهشون میمونه . ما هم یخورده ایستادیم ، دیدیم فایده ای نداره اومدیم . راستی استاد استاتیکمون یا ریئس فنی ۲ بود که گفته بودم کاندید شده ( یادداشت ۳۳ ) با چند نفر دیگه یه سایت واسه تبلیغاتشون زدن به این آدرس :  www.Sobheomid.com 

یه خبر تازه اینکه سن رای دادن بازم اومد پایین ، قرار شده از نوزادانی که ۵۳ ثانیه از عمرشون میگذره هم اخذ رای به عمل بیآد به شرطی که به محض اینکه شناسنامشونو گرفتن بیان تا مهر توش بزنن ، وگرنه تا سه ماه از شیر مادر خبری نیست .

به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه فرمایید :  نوزادانی که کمتر از ۵۳ ثانیه از عمرشان میگذرد و خواهان آنند که در سرنوشت کشور خویش دخیل باشند می توانند رای بدهند با این تفاوت که به جای اثر انگشت اشاره ، از اثر کف دست خویش استفاده کنند .   

                                                                                      با تشکر ایرنا 

 

SMS

بازم از اینجور پیغاما داریم

Mesle gole anary az door del bar aary , nazdik boo nadary 

 

Avalesh oonghadr dooset dashtam ke delam mikhast bokhoramet , hala pashimoonam ke chera nakhordamet

 

Be hameye zaban haye donya doostat daram

این پیغامارو من از خودم نساختما ، اینا  ISO 14000 از وبلاگ پرپرونکا داره .

 

  نظرات ()
۴۷- بازگشت از عراق نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٢

تا همین نیم ساعت پیش داشتم به ۵۰ نفر سرویس میدادم  . آخه به خاطر برگشتن بابام از عراق امشب همه ی فامیل خونه ی ما دعوت بودن . جات خالی تا ساعت ۱:۳۰ داشتیم میزدیم و میرقصیدیم  ولی چشمت روز بد نبینه ، همین طور که در حال رقصیدن بودیم یهو دیدم ضبط خاموش شد ، رومو که برگردوندم دیدم ۲-۳ تا از دخترعمو پسرعموهام  گیتارمو دادن دستمو گفتن به افتخار حمید یه دست محکم  ، حالا جلو این همه آدم که نمیشد بگی نه نمیزنم . خلاصه دیگه هر جوری بود با آهنگ (( قصر صدف )) عارف شروع کردم به زدن . دلم می خواست داد بزنم و بگم  من یه ذوج هنری میخوام که اسمش ر..... ص....  باشه ، ولی حیف که نمیشد . 

راستی عیدت مبارک ، چون الآن دو ساعت و نیم از عید ، یا بهتر بگم ، از شب میگذره ولی من هنوز نخوابیدم . اینقدر خوابم میآد که فکر میکنم همه ی آدمای روی کره ی زمین خوابن به جز من . احتمال داره در حین نوشتن خوابم بب... 

  نظرات ()
۴۴- عراق نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٢

Iraq

الآن که داشتم یه نگاه کلی به وبلاگ میکردم ، دیدم یه موضوعی رو از هفته ی پیش از قلم انداختم ، اونم اینکه پنجشنبه ی هفته ی پیش پدرمو جوِ معنویت گرفت و همین باعث شد که بره عراق . هر چی گفتم پدرِ من اونجا خطرناکِ ، امنیت درست حسابی نداره ،  به خرجشون نرفت که نرفت . ولی خدارو شکر دیشب تماس گرفتن ، حالشون خوب بود ، فقط از یه چیز می نالید ، اونم گداهای سامره  بود  . 

میخوام پنجشنبه هارو اختصاص بدم به گلچین مطالب وبلاگای دیگه ، یا هر مطلبی که جای دیگه خوندم و به نظرم جالب اومد ، البته با ذکر منبع و ماخذ . چیزی که واسه این هفته در نظر گرفتم اینه :

هرگاه  دفتر خاطراتت را ورق زدی

هرگاه در زیر پایت خش خش برگها را احساس کردی

هرگاه در میان ستارگان تک ستاره ای خاموش دیدی

برای یک بار در گوشه ی ذهنت ، نه بر زبان

در ته قلبت بگو یادت بخیر .

                                                                  دفتر خاطرات

  نظرات ()
۴۳- سورپرایز نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٢

Surprise

حسابی به خودم تبریک میگم ، واسه اینکه قبل از شروع ترم چشمم به جمال یار روشن شد  .  تموم خستگی هایی که سر انتخاب واحدم کشیده بودم ، در عرض چند ثانیه از تنم بیرون رفت .

دوستم گفت : میخوای سورپرایزت کنم ؟  منم که از سورپرایز کردن خاطره ی خوشی ندارم ،  گفتم نه .  گفت : پس سمت راستتو نگاه کن ، وقتی نگاه کردم دیدم شما اونجا ایستادین ، اونجا بود که دوباره از کلمه ی سورپرایز خوشم اومد .

حالا علت اینکه از این کلمه خاطره ی خوشی ندارم اینه :     

حدودا از یک هفته مونده به اینکه امتحانامون تموم بشه ( همین ترم ) ، مامانم بهم میگفت امتحاناتو که دادی یه سورپرایز واست دارم ، منم خوشحال از اینکه چه سورپرایزی میتونه باشه ، امتحانامو با شور و هیجان خاصی میدادمو لحظه شماری میکردم که تموم بشن . وقتی که بعد از آخرین امتحانم اومدم خونه ، به مامانم گفتم : سورپرایزی که واسم داشتی چیه ؟     مامانم گفت : از امروز بیشتر تو کارای خونه سهیم میشی . گفتم :  یعنی چی ؟  گفت : " مثلا از این به بعد لباساتو خودت اتو میکنی ،‌ هفته ای دو سه بار باید ظرفارو بشوری ، تازه میخوام طرز غذا درست کردنم بهت یاد بدم " . گفتم : این کارا واسه چیه ؟  گفت : واسه اینکه یاد بگیری تو خونه ی خودتم از این کارا بکنی . گفتم : قول میدم اونجا از این کارا بکنم ولی الآنو بی خیال ، گفت : اگه از الآن این کارا رو نکنی مطمئن باش بعدا هم نمیکنی . خلاصه هر چی کلنجار رفتیم فایده ای نداشت . آخر کار که دیگه نا امید شده بودم  گفتم : این کجاش سورپرایز بود ، گفت : بعدا میفهمی . 

خلاصه با تجربیاتی که روز به روز دارم کسب میکنم  تا یه دو سه هفته دیگه میتونم شوهر کنم .

  نظرات ()
۴۰- I'll never forget U نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٢

این یادداشتو فقط واسه این میذارم که فکر نکنین به یاد وبلاگ نیستم . آخه تو این هفته خیلی سرم شلوغه و ممکنه نتونم تا آخر هفته یادداشتی تو وبلاگ بذارم . حتما واست مینویسم که چی شده . 

 

  نظرات ()
۳۹- علی نویسنده: حمید و ... - شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٢

Ali

جات خالی ، امشب تولد پسرخالم ( محمد ) بود ، حسابی خوش گذشت .

اینم عکس علی ( همون که تو یادداشت ۲۴ دربارش صحبت کردم ) داداش محمد ِ .

SMS

Shabahate beine pesaro 2khtare sar be zir ba daynasor dar ine ke nasle har 2  gorooh mongharez shode

 

. Missing opportunities is getting sorrows

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه