حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۳۱۰- دربند یا درکه ؟ نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٥

تا حالا کسی یه خاطره رو واست به صورت mp3 تعریف کرده ؟

 

این دقیقا کاریه که الآن میخوام بکنم ، میخوام قرار وبلاگی ای که با دوستان رفتیم رو به صورت فشرده تعریف کنم ببینم کی میفهمه

 

 

بعد از اینکه تلفنم هر چند دقیقه یکبار یه صدایی میداد که یا SMS  ویا تلفنی بود از طرف محمد عزیز( با کفشهای کتانی )  متوجه میشم که قرار ساعت ۹:۳۰ نبوده ، ساعت ۹ بوده ، اینو باید توسط علم غیبی که در آینده خدا قراره بهم بده ، تشخیص میدادم .

 

اوه خدای من ، فقط سه نفر از اونایی که اونجا بودنو میشناختم ، هر لحظه به خودم میگفتم تو میتونی دوام بیآری ، تحمل کن . تا اومدم خودمو با شرایط وفق بدم یکم طول کشید . سعی کردم باهاشون ارتباط برقرار کنم ولی نمیدونم چرا اونطوری که میخواستم نمیشد اینجا بود که فهمیدم خوندن وبلاگ یک شخص چقدر میتونه تو برقراری ارتباط با اون شخص تاثیر داشته باشه . ولی تا اومدم از روی رفتار و طرز برخورد شناساییشون کنم ، به طرز شگفت انگیزی ۲در شدن !!!

 

البته ۲در شدن اون همه آدم ، بی ربط به خوردن اورانیوم غنی شده ی سمیرای عزیز ( My life ) نبود . منتها نه اون تقصیری داشت ، نه ما ، چون تقدیر این بود که اینبار به جای سیمرغ ، فقط ۲ تا مرغ و ۳ تا خروس به مقصد برسن تا بشن سیمرغ

در این بین یه نفر بود که من اسمشو میذارم غریب آشنا ، چون درسته که تا حالا نه تو بلاگش رفته بودم و نه دیده بودمش ولی انگار سالها بود میشناختمش ( شاید مال این بود که همشهری بودیم ) با اینکه فقط زادگاهش اصفهان بود ولی اصالت خودشو از دست نداده بود ...

 

بعد از کلی بالا رفتن رسیدیم به یه قهوه خونه که خاله رو ببینیم ولی خاله رفته بود شمال ، حالا خاله کیه ؟ خاله رو کسایی میشناسن که دفعه ی قبل رفتن اونجا . منم که دفعه ی قبل نبودم ، پس منم مثل تو خاله رو نمیشناسم .

 

همونجا تو قهوه خونه ی خاله تصمیم بر این شد که کشک و بادمجون بخوریم ، شاید به این علت که یادی هم از ماه رمضون کرده باشیم

تا حالا کسی با صدای سرماخوردگی و گرفته خونده ؟ اگه تا حالا نخوندین ، حتما بخونین ، چون به احتمال زیاد یه سبک جدیدی ایجاد میشه و ممکنه یه عده خوششون بیآد .

 

به به عجب کشک و بادمجونی بود ، اینقدر خوشمزه بود که نزدیک بود انگشتامونم باهاش بخوریم ، تازه وسط کشک و بادمجونا جایزه هم داشت ( درسته که جایزه هاش سبزیهای کف آشپزخونه بود ولی مهم نفس عمل بود که این قهوه خونه به مشتریاش جایزه میداد ) . در این بین غزال عزیز فداکاری کرد و چیزی نخورد تا وصیت نامه های مارو به دست خانواده هامون برسونه . محمد هم به جای کشک و بادمجون چلو کباب سفارش داد . بیچاره از بس بهمون تعارف کرد که بخوریم ، غذاش از دهن افتاد و خودش هم نصفه کاره خورد .

 

تو راه برگشت بازم صدای گرفته و گوشهای آهنین برای دوام آوردن در مقابل این صدا ...

 

اینجاست که آدم یاد فیلم ۲۱ گرم میآفته چون یه بار CDهای این فیلم افتاده تو بخاری ( توصیه میکنم بی خیال این جمله بشی ، چون مطمئنا متوجه منظورم نمیشی )

 

و باز هم آواز ( وای خدای من سرم درد گرفت )

 

بالاخره عصر شد و قرار وبلاگی هم تموم شد ، منتها ما باید مسیر سیدخندان – میدون ولیعصر – سیدخندان رو طی میکردیم ، چون به تاکسی های اون مسیر مدیون میشدیم ( این جمله هم تو مایه های ۲ تا جمله ی قبله )

 

خلاصه جای همه ی اونایی که نیومده بودن  یا اومده بودن و نیومدن ، خالی بود .

 

 

 

با توجه به اینکه این آخرین پستیه که تو سال ۸۵ میذارم پس به رسم ادب باید عید رو به رومینا جون و همه ی دوستای عزیزم تبریک بگم و آرزوی سالی پر از شادی و شور و هیجان از خدای مهربون داشته باشم .

 

اگه خدا بخواد ، سال ۸۶ میتونه خاطره انگیزترین و بهترین سال عمرم باشه ، فقط باید دعا کنین واسم .

 

 

 

پ.ن۱ : وقتی رسیدم اصفهان ، تازه فهمیدم که چرا کشک و بادمجونای اونجا کِش نمیومده ، آخه تو اصفهان یه غذایی هست به اسم حلیم بادمجون که من فکر می کردم تفاوت زیادی با کشک و بادمجون نداره ولی حالا فهمیدم این کجا و آن کجا . قابل توجه دوستانی که تا حالا نخودن : باید بگم اگه فقط یک بار امتحان کنین ، دیگه حتی حاضر نیستین به کشک و بادمجون نگاه کنین

پ.ن۲ : یادته بچه که بودیم میگفتن : کار بد نکنین وگرنه خدا سنگتون میکنه !!! اگه باورت نمیشه که خدا آدمو سنگ میکنه ، پس این عکس چیه ؟

  نظرات ()
۲۸۹- نمایشگاه کتاب نویسنده: حمید و ... - شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٥

؟

هفته ی پیش به مناسبت نمایشگاه کتاب و هفته ی صنایع ، راهی تهران شدم . از اونجایی که دوستان وبلاگی لطف دارن ، قراری ترتیب دادن تا همدیگه رو ببینیم . بچه ها ساعت ۱۱ روبروی جایگاه قرار گذاشته بودن . متذکر میشم که جایگاه یه جای متروکه ایه در نمایشگاه که سالی یک بار هم آدم از اونجا رد نمیشه و اگه کسی بیآد اونجا بایسته ، کاملا مشخصه که با ما قرار داشته و ما میتونیم اینطوری بشناسیمش . من واقعا کسی که این محل رو واسه ی قرار انتخاب کرده بود تحسین میکنم  .

من ساعت ۱۰ خودمو گذاشتم تو نمایشگاه تا کتابایی رو که میخوام زودتر بخرم ، واسه ی همین دقیقا راس ساعت ۱۱ سر قرار بودم ( ببین چه خوش قول ) ولی از بس اونجا آدم نبود ترسیدم ، تا اینکه یهویی دیدم یه آقایی صدام میزنه ، سرمو که آوردم بالا دیدم محمد خان ( با کفشهای کتانی ) روبروم ایستاده ، بعد از سلام و احوال پرسی دیدم ممول هم اون طرفتر ایستاده ( البته یکم تعجب داشت که ممول به موقع اومده ، اینطور که خودش از خوش قولیاش تعریف میکنه ، بعید بود به موقع سر قرار بیآد ) . بعد از حدودا یک ساعتی که منتظر بقیه ی دوستان شدیم ، یه آقایی اومد که محمد و ممول ، حاجی صداش میکردن ، منم به شرط ادب باهاش دست دادم و سلام علیک کردم ، جالب اینجا بود که ایشون منو میشناخت ، بعد از یه چند دقیقه ای که گذشت ، واسه ی اینکه از این به بعد برم تو بلاگش ، گفتم عذر میخوام آدرس بلاگ شما چیه ؟ یهو دیدم گفت : حمید جان منم حاجی ، منو یادت نمیآد ؟ اینجا بود که فهمیدم آلودگی هوا رو سلولای مغزم تاثیر گذاشته ، یه لحظه به خودم اومدم و تازه یادم افتاد که حاجی خودمون بوده ، خلاصه دوباره سلام و علیک کردیم  . وای که این حاجی چه پسر ماهیه ، من که از بودن باهاش سیر نمیشدم .

نفر بعدی که بهمون پیوست ، یه هل از دهل بود ، یعنی بهروز خان ، اون یه هل دیگه احتمالا چون فهمیده بود من میآم ، نیومده بود ، ولی من از همینجا اعلام میکنم که با آقا رضا هیچ مشکلی ندارم ، نمیدونم چرا از من بدش میآد ، آقا رضا : بچه ها میگن که شما به من گفتی که قالب واست طراحی کنم ، باور کن یه همچین چیزی به من نگفتی ، وگرنه من با کمال میل واست طراحی میکردم . تنها چیزی که شما از من خواستی این بود که لینکای بلاگتونو از اون وسط بیآرم بالا ، مگه نه ؟ باور کن من اصلا علمی ندارم که بخوام در انتشار دادنش خساست به خرج بدم ( حالا اگه بازم دعوا داری ، سر کوچه میبینمت  ) .

نفر بعدی که قرار بود بهمون بپیونده ، مهسای مهربون بود ، ولی تا من رفتم پیداش کنم ، دیدم رومینا ( اسفند ۷۹ ) اومده . ایشون تا قبل از اینکه منو ببینه ، باهام خوب بودا ولی نمیدونم چرا به محض اینکه منو دید ، سر ناسازگاری گذاشت  . این نشون میده که چهره م فوتوژنیک نیست  .

مهسای مهربون هم که مثل همیشه مهربون و دوست داشتنی ، با انرژی مثبت غیر قابل توصیف ( من که همیشه به اطرافیانش حسودیم میشه ) .

چون دیگه کسی نبود که بهمون بپیونده ، راه افتادیم تو نمایشگاه ، اینورو بگرد ، اونورو بگرد ، هی از تو سالن 25c میرفتیم 25d دوباره برمیگشتیم تو 25c بعد واسه تنوع میرفتیم تو محوطه ولی باز سریع برمیگشتیم تو سالن 25c و این اصلا به این خاطر نبود که غرفه ی بهروز خان اونجا بود ( یهو فکر نکنی تبلیغ غرفه شونو میکرد‌ ) ولی نمیدونم چرا من سالن 25c غرفه ی ۴۱ تو ذهنم حک شده  .

از اونجایی که ممول گرسنه ش بود ، رفتیم به طرف دکه های مواد غذایی ، وقتی صفی که روبروی دکه ی Fast food بود رو دیدم ، فکر کردم Brad Pitt تو اونجاست و اینا تو صف امضا گرفتن ایستادن ، اینقدر صف طولانی بود که من مطمئنم همبرگرا و هات داگارو سرخ نکرده لای نون میذاشت . هر چقدر بهشون توصیه کردم که از این غذا نخرن ، ولی تو گوششون نرفت که نرفت ، فقط مهسای مهربون بود که با من همراهی کرد و چیزی نخورد . در این بین بد نیست یادی از سالن 25c غرفه ی ۴۱ بکنیم که پولای بچه هارو گرفت تا بره ساندویچ بخره ، منتها چون پولا خیلی زیاد اومده بود عذاب وجدان گرفته بود و میخواست یه مقداریشو برگردونه .

چون قرار بود (( لیلای مهر )) که جدیدا شده (( لیلا )) البته سرکار خانم لیلا ، ساعت ۲ بعد از ظهر به ما بپیونده ، ممول و محمد رفتن دنبالش . ما هم همچنان در سالن 25c  میگشتیم ، تا اینکه فهمیدیم این نمایشگاه سالنای دیگه ای هم داره ، مثلا سالن (( مبنا )) . الآن اگه هرکس ندونه که سالن مبنا کجاست ، خیلی اُسکله ، اینو دیگه همه میدونن . منم نه اینکه ندونما ، یادم رفته بود . خلاصه رفتیم تو سالن مبنا ، اونجا پر از خارجیای رنگی بود ، هرچی بهشون میگفتم Hi خارج ، بی تربیتا جواب نمیدادن . یه خبرنگار هم بود که لحظه به لحظه از من عکس میگرفت ، مطمئنم اگه عکسارو کنار هم بذاره ، فیلم اونروز رو میتونه ببینه .

چون احساس کردیم که ممول و محمد یکم دیر کردن ، زنگ زدیم بهشون که ببینیم کجا هستن . غافل از اونکه محمد خان غیر از ما با یه نفر دیگه هم قرار داشت ، البته میخواست از دستمون فرار کنه ، غافل از اونکه با اون لباس و کلاه قرمز ، راهی واسه فرار کردن نداشت . جلوشو گرفتم و گفتم با ممول و لیلا چیکار کردی  ، گفت فرستادمشون سالن مبنا ( اونجا بود که فهمیدم محمد هم میدونه سالن مبنا کجاست ) .

وقتی اومدم کنار سالن مبنا دیدم لیلای مهر سابق هم به جمع پیوسته و داره در مورد Motorola توضیح میده  . لازم به ذکره که دفعه ی پیش که ایشون رو دیدیم در مورد BMW صحبت میکردن .

دوباره رفتیم تو سالن مبنا ، البته اینبار هدفدار ، دنبال یه کتابی بودیم با یه اسم خارجی ، که من هرچقدر تلاش کردم اسمشو حفظ نشدم ، یکی از کتابایی بود که ممول میخواست . همون موقع ها بود که محمد خان با موبایل Siemens به Motorolaی لیلا زنگ زد و گفت کارش تموم شده( جالب اینجا بود که فقط همین ۲ تا Brand از موبایل ، تو نمایشگاه خط میداد ) . از اون موقع به بعد ما همینطور تلاش میکریم تا محمد رو پیدا کنیم ، هی از این سالن به اون سالن ، هممون بسیج شده بودیم تا یهو معطل نشه . خلاصه پس از تلاش های متمادی ، بالاخره پیداش کردیم .

در تمام این مدت ، یه نفر همینطور حرف میزد ، حالا نمیخوام اسمشو بیارم که آبروش بره ولی مطمئنا همه فهمیدن که کی رو میگم ، آخه یکی نبود بهش بگه بابا یه دو دقیقه زبون به دهن بگیر . منم مظلوم نگاش میکردم ، اینقدر حرف زد تا اینکه همه اینطوری شدن  . یهو فکر نکنی من بودما ، اصلا به من میآد ؟

آخر کار هم ۲ تا عکس یادگاری گرفتیم و راهی خونه شدیم .

فردای اون روز من با یکی از دوستام ، زیر تلوزیون میدون ونک  قرار داشتم ، تا یکم با هم بریم تهران گردی ، جات خالی رفتیم پیتزا بوف ، این پیتزا بوف تو اصفهان هم شعبه داره ، واسه همین میشد بهش اعتماد کرد  . از اونجا چون به پارک ملت نزدیک بود ، رفتیم یه گشتی هم اونجا بزنیم . پارک قشنگی بود ، مخصوصا سرویس بهداشتیش ، چون تنها نیمکتی که روش سایه بود و میتونستیم بشینیم ، روبروی سرویس بهداشتی بود  . البته چون من خیلی وقت بود که این دوستمو ندیده بودم ، سعی میکردم ، زیاد به رفت آمدایی که به داخل سرویس بهداشتی میشه توجهی نکنم .

دوست دختر این دوستم هم هی بهش زنگ میزد و میگفت چرا نمیآد دنبالش ، دوستمم مرام میذاشت و میگفت خیلی وقته حمید رو ندیدم ، از همینجا ازش تشکر میکنم بابت وقتی که در اختیار من گذاشت و قید دوست دخترشو واسه ی چند ساعت زد . آخه مثل اینکه قرار بود ساعت ۳ بره دنبال دوست دخترش ولی به خاطر من ساعت ۶ رفت .

این بود از تهران رفتن من

پ.ن : اون علامت سئوالی که اون بالاست ، بزرگتر از این نشد وگرنه اونقدر بزرگش میکردم تا به اندازه ی جمجمه ی سرم بشه ، چون دقیقا یه همچین علامت سئوالی تو ذهنم نقش بسته ، از جریانات خوبی که قراره اتفاق بیآفته ، اطلاع دقیقی ندارم وگرنه حتما توضیح میدادم ، باید یکم صبر کنم ببینم چی میشه

  نظرات ()
۲۷۳- سمیناهار نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٤

یکشنبه ی هفته ی پیش ، استادمون شروع کرد به توضیح دادن در مورد یکی از نرم افزارای مایکروسافت به اسم Microsoft Encarta  . اینقدر جالب و جذاب بود که من دهنم به اندازه ی درب باغ باز مونده بود  . بعد گفتش که جمعه ی همین هفته ( یعنی جمعه ای که گذشت ) واسه ی یه سری از دانشجو ها در مورد این نرم افزار تو تهران کنفرانس داره . منم که سرم درد میکنه واسه ی اینجور کنفرانسا ، تصمیم گرفتم که حتما برم و ببینم طرز کار با این نرم افزار چه شکلیه .

از اونجایی که پدر ممول  واسه ی معالجه ، تهران بود ، ممول ( که یکی از دوستا ی اینترنتیمه ) از باربی ( مهسای مهربون ) خواسته بود که تو تهران یه جایی قرار بذارن و همدیگه رو ببینن . مهسا هم به من خبر داد که یه همچین قراری با ممول گذاشته و از من خواست که اگه میتونم ، برم . منم که از قبل قصد داشتم جمعه برم تهران ، دعوتشونو قبول کردم .

از اونجایی که من به این تلوزیونای تهران علاقه ی شدیدی دارم ، مهسا دوباره همون جای قبلی قرار گذاشت ( البته این بار تو کافی شاپ ، نه زیر تلوزیون ) . ولی متاسفانه به علت ترافیک خیلی شدید بزرگراه همت ، بنده با چهل دقیقه تاخیر رسیدم ( تا حالا تو عمرم سابقه نداشته که اینقدر سر قرار دیر اومده باشم ) . وقتی رسیدم تو کافی شاپ ، یکم به آدمای داخل کافی شاپ نگاه کردم ولی اثری از مهسا نبود . بیشتر ازاین هم نمیتونستم تو چهره ها ذوم ( زوم ، ضوم ، ظوم ) کنم ، چون ممکن بود باعث دعوا و کتکاری بشه . یه لحظه اومدم با صدای بلند بگم : کسی اینجا با من قرار نداره ؟ ولی بعد چشمم افتاد به یه گارسن کچل که خیلی ترسناک بود ، واسه ی همین جلوی خودمو گرفتم و از داد زدن منصرف شدم . چون اون کافی شاپ در اعماق زمین ساخته شده ، موبایل اونجا آنتن نمیده ، واسه ی همین مجبور بودم بیام بالا و از اونجا با مهسا تماس بگیرم . در اینجا جا داره که از شرکت مخابرات تشکر لازم رو بکنم که واقعا چه سرویس هایی در اختیار مردم قرار میده و اونها قدرشو نمیدونن . به مدت ۱۵ دقیقه داشتم تلاش میکردم که موبایل مهسا رو بگیرم ولی مخابرات سیستم امر به معروف و نهی از منکرش راه افتاده بود و نمیذاشت تماس بر قرار بشه و هر دفعه یه چیری میگفت . کم مونده بود بگه : مشترک گرامی ، اگر یک بار دیگر اقدام به گرفتن شماره تلفن نامحرم بفرمایید ، نه تنها سیم کارتتان میسوزد بلکه ... .

تا اینکه بالاخره خود مهسا باهام تماس گرفت و گفت بیام تو کافی شاپ !!! وقتی رفتم ، دیدم جمعشون جمع بوده ، مهسا هم که منو میشناخته ، پشتش به درب ورودی بوده ، واسه ی همین منو ندیده بوده  . در اینجا جا داره از دوستانی که به خاطر من دست به سان شاینشون نزده بودن ، تشکر کنم  .

تصویرایی که تو ذهنم از دوستایی که اومده بودن ، درست کرده بودم ، از این قرار بود :

ممول عزیز : خیلی خیلی شبیه اون شکلی بود که تصور میکردم ، یعنی انگار که یه جورایی میشناختمش

محمد عزیز : خیلی خیلی با اون تصویری که تو ذهنم بود فرق میکرد ، فقط کفشاشو درست حدس زده بودم . پسر خیلی خوب و مظلومی بود ، امیدوارم هر چه زودتر کنکور قبول بشه

اون یکی محمد عزیز : راستش من اصلا تو وبلاگ ایشون نرفته بودم و با روحیاتشون آشنا نبودم ، ولی سعادتی بود که ایشون رو ببینیم

لیلا ی عزیز : تقریبا هیچ شباهتی به اونی که تصور میکردم نداشت . یه جورایی فکر میکردم که دختر آروم و ساکتی باشه  ولی دقیقا برعکس بود چون کاملا پر انرژی و شیطون بود

مرضیه خانم : نمیدونم چرا تو مدتی که با ایشون آشنا شده بودم ، فکر میکردم که سنشون حتی از منم کمتره  ولی وقتی دیدمشون ، حسابی جا خوردم . مرضیه خانم ، اگه تو کامنتام از کلمه ی ((تو)) استفاده کردم منو ببخشید 

مهسای مهربون : مثل همیشه ، مهربون و دوست داشتنی

جات خیلی خالی بود ، میخواستم به همه نشونت بدم و بگم : اینم رومینای منه ، ولی حیف که نبودی  . راستی ، یادم رفت نظر بقیه رو در مورد خودم بپرسم ، اینکه اونا منو چه شکلی تصور کرده بودن ، کاش خودشون بگن .

پ.ن۱ : این پی نوشت رو به دلیل اینکه یهو سوء تفاهمی پیش نیاد ، گذاشتم و اونم اینکه یهو فکر نکنی سن مرضیه خانم زیاد بودا ، فکر کنم ۳-۴ سال از من بزرگتر بودن

پ.ن۲ : یادم رفت نتیجه ای که از این گردهمایی کوچیک داشتیم رو برات بگم : نتیجه ی اول : عروسکای مرکز خرید ونک ، ارزون و خوبه . نتیجه ی دوم : اینترنتای سپنتا حرف نداره ، نتیجه ی سوم : اگه خواستین ماشین بخرین ، BMW  رو انتخاب کنین

  نظرات ()
۲۶۰- این پنجشنبه با خودم نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٤

بالاخره انتظارها به سر رسید و من دوباره اومدم در فاصله ی ۵ کیلومتری عشقم  . این بار سفرم یکم طولانی شد . آخه چون خیلی خوش می گذشت ، دلمون نمیومد برگردیم  . اینقدر موندیم که دلمون هوای اصفهانیآ رو کرده بود ( چه برسه به خونواده ها و مخصوصا رومینای عزیزم . درسته که خیلی وقته ندیدمش ولی همین که بدونم فاصله مون مسافتی نیست ، خیالم راحته ) . علت دیگه ای که سفرمون طولانی شد این بود که به چند جای مختلف سفر کردیم .

از اول تابستون خالم بهم غر میزد که یه چند روزی رو باید بیای خونمون بمونی ، منم هی مینداختم عقب ( آخه ترم تابستونه داشتم ) . تا اینکه تصمیم گرفتم چند روز قبل از سفرمون ، زودتر از دوستام راه بیافتم برم تهران و چند روزی رو اونجا پیش خالم بمونم و بعد به دوستام ملحق بشم تا با هم بریم شمال . ولی دقیقا روز آخر کلاسا ، استادمون گفت واسه ی تحویل پروژه باید همه ی اعضای گروه حضور داشته باشند . منم مجبور شدم صبر کنم تا پروژه رو تحویل بدیم ، بعد راه بیافتم واسه ی تهران .

این قضیه باعث شد که من به جای ۳-۴ روز تهران موندن ، فقط یک روز تهران بمونم . البته راضی کردن خالم خیلی سخت بود ، و در این امر از مامانم کمک گرفتم وگرنه شمال رفتمنم کنسل میشد و مجبور بودم تو تهران با اون آب و هوای کزائیش بمونم . حالا همه ی اینا به یه طرف ، قرار گذاشتن با مهسا ( باربی ) هم یه طرف . فقط مونده بود به خالم بگم که من میخوام عصر به بعد برم واسه ی خودم بگردم . احتمالا میزد ناقصم میکرد . از صبح که رسیدم خونه ی خالم ، دنبال یه راه حل بودم که چه شکلی راضیش کنم . تا اینکه به یکی از دوستام SMS زدم و گفتم که یه زنگ به من بزنه . اونم سر ساعت ۶ بعد از ظهر زنگ زد به گوشیم و من به بهونه ی آنتن ندادن رفتم تو حیاط و زنگ زدم به مهسا . اونجا باهاش ساعت ۸ میدون ونک زیر تلویزیون قرار گذاشتم . بعد با چهره ی خیلی ناراحت اومدم پیش خالم و گفتم : خاله جون منو ببخش ولی ۲ تا از کتابای درسی یکی از دوستای دانشگاهیم پیش من بوده که بهش قول دادم وقتی اومدم تهران ، حتما برسونم به دستش . خالم گفت اشکالی نداره ، کاراتو بکن تا با هم بریم کتابارو بهش بدیم  . منم اعتماد به نفسمو حفظ کردمو گفتم : خاله جون ، این ساعت روز تو تهران  ماشین بیرون آوردن ، دیوانگی محضه ، اعصابتونم خرد میشه ، شما تا دارین استراحت میکنین من زود برمیگردم  . خدارو شکر کلکم گرفت و در کمال ناباوری ، خالم راضی شد . من یه ۵ دقیقه ای زودتر سر قرار حاضر شدم و تصمیم گرفتم که واسه ی خنده هم که شده یکم سر به سر مهسا و پریسا بذارم . این بود که اون دور و بر شروع کردم دنبال یه افغانی گشتن که تقریبا هم سن و سال خودم باشه ، تا وقتی مهسا و پریسا اومدن ، اونو بفرستم جلو تا خودشو به جای من غالب کنه . خوشبختانه یه افغانی با حال پیدا کردم و قضیه رو واسش تعریف کردم ، اونم قبول کرد . دلیل انتخاب یه افغانی این بود که من تو بلاگم خیلی از افغانی ها حرف زدم و مطمئن بودم که مهسا و پریسا کمتر شک میکنن  . خلاصه ۸:۵ دقیقه شد نیومدن ۸:۱۰ دقیقه شد نیومدن ۸:۱۵ دقیقه شد نیومدن ۸:۲۰ دقیقه شد نیومدن ، حالا این افغانیه هم هی نق میزد که تا الآن ۲۰۰۰ تومن کاسبی کرده بودم و از این حرفا . منم خسته شدم و بهش گفتم اگه تا ۵ دقیقه ی دیگه نیومدن ، برو . و متاسفانه افغانیه ۸:۲۵ دقیقه رفت  . اگه میموند خیلی باحال میشد ، با مهسا و پریسا حسابی میخندیدیم  .

بالاخره بعد از نیم ساعت تاخیر ، دیدم اومدن . دیگه بقیه ی ماجرا رو هم مهسا تو بلاگش تعریف کرده ، میتونی اونجا بخونی . راستی ، من همینجا از مهسای عزیز تشکر میکنم که به خاطر من با اون حالش پاشد اومد کافی شاپ . من احساس کردم که یکم خسته ست ولی نمیدونستم که مریضه وگرنه بیشتر مزاحمش میشدم  .  

پ.ن۱ : من اعتراف میکنم که قسمت پی نوشت رو از شقایق ( شکلات فرانسوی ) یاد گرفتم ، و از این به بعد ازش استفاده میکنم ، آخه به آدم این امکانو میده که در یه لحظه چند تا موضوع بی ربط رو یه جا بیاره

پ.ن۲عکسایی که من تو بلاگم میذارم ، همشونو از رو اینترنت پیدا میکنم و هیچ کدومشون مال من یا اشیاء متعلق به من نیست ، اگه احیانا عکسی از من یا وسایلم باشه ، حتما میگم

پ.ن۳ : ممنون از تنها بی تو و میترا ی عزیز که منبع یادداشت ۲۵۸ رو به من یادآوری کردن

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه