حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٢

پارسال تقریبا یک هفته به عید مونده یه مراسمی رفتیم در یکی از دانشگاه های نزدیک خودمون که حدودا ۲۰۰۰ نفر ایرانی شرکت کرده بودن و مراسم خیلی زیبایی بود. با اینکه این برنامه تو دانشگاه SMU اجرا میشد ولی از همه ی دانشگاه های اطراف باهاشون همکاری میشد. با خودم فکر کردم سال دیگه اگه خدا بخواد باهاشون همکاری میکنم. امسال حدودا ۳-۴ ماه به مراسم مونده با مسئول برنامه هاشون تماس گرفتم و گفتم که میخوام یه برنامه اجرا کنم. مسئول برنامه ها جناب علی آقا گفتش که اول یه تست باید بدید بعد هیئت داوری تصمیم میگیرن که میتونیم باهاتون همکاری کنیم یا نه!

خلاصه روز تست که حدودا دو ماه قبل از عید بود فرا رسید و بنده رفتم جلوی هیئت داوری. آهنگ ((تو با منی)) رضا صادقی رو انتخاب کرده بودم که با گیتار براشون زدم. وقتی تموم شد، دیدم مثل مه و مات ها نگام میکنن!!! بعد یهویی شروع کردن دست زدن!!! یکی از داورا گفت: میشه یه بار دیگه بخونی؟ بعد بقیه گفتن: آره یه بار دیگه، یه بار دیگه! منم خوب یه بار دیگه خوندم. وقتی تموم شد کلی برام دست زدن و گفتن که قبول شدی.

اگه پست قبلی رو خونده باشید در جریان هستید که گفته بودم شادمهر عقیلی تو دالاس کنسرت داشت. وقتی محل کنسرت و زمان کنسرت شادمهر رو فهمیدم اصلا باورم نمیشد. آخه محل کنسرت شادمهر همونجایی بود که من باید اجرا میکردم. فکرشو بکنین من همونجایی باید میرفتم بالای سن برنامه اجرا میکردم که ابی و شادمهر هفته ی فبلش رفته بودن!!!!

واقعا از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم که چنین موقعیت و فرصتی نصیبم شده که برم برای حدودا ۲۰۰۰ تا ایرانی عزیز بخونم. بالاخره روز کنسرت فرا رسید و بنده به گیتارم رفتم به سمت سالن. کسایی که برنامه داشتن حدودا ۳-۴ ساعت قبل از برنامه باید میومدن که صدای سالن رو تنظیم کنن واسشون. واسم جالب بود که از تونل پشت سالن وارد شدم، جایی که به پشت صحنه ی سالن میخورد.

بچه ها به نوبت میومدن برنامه شون رو تمرین میکردن و میرفتن، تا اینکه نوبت من شد و رفتم یه بار اجرا کردم و صدا رو تنظیم کردن. وقتی همه ی تمرین ها تموم شد درب سالن هارو برای مردم باز کردن و مردم شروع به اومدن کردن. سالن پر شده بود از جمعیت. از پشت پرده ما میتونستیم ببینیمشون.

مجری برنامه که همین علی خان باشن رفت رو سن و شروع به خوش آمد گویی کرد. بعد هم اعلام برنامه. من نفر دومی بودم که اجرا داشتم. رفتم پشت سن نشستم تا نوبتم بشه. وقتی نوبتم شد، سریع رفتم روی صندلی که برام گذاشته بودن نشستم و آماده شدم تا پرده باز بشه!!!

وقتی پرده باز شد!!! به قول مهران مدیری، اینهمه آدم یکجا ندیده بودم، اینهمه آدم هم منو یکجا ندیده بود. جمعیت شروع کردن برام دست زدن، بلند شدم تعظیم کردم به سمت جمعیت و دوباره نشستم. متاسفانه صدا تا ثانیه ی ۱۵ تنظیم نبود ولی بعدش خوب شد. وقتی تموم شد مجددا بلند شدم و به نشانه ی احترام به سمت جمعیت تعظیم کردم.

پ.ن: سرتون درد میآد وگرنه واسه شما هم میخوندم نیشخند

  نظرات ()
۴۰۳- ارائه ی تز نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱

دیروز بعد از اینهمه کار کردن روی تزم بالاخره رفتم ارائه دادم و خدارو شکر با موفقیت دفاع کردم  و پاس شدم!

موضوع تزم "حداقل کردن خطاهای انسانی توسط RFID در اتاق عمل". یعنی میخوام بگم دو ترمه دارم روش کار میکنم تا بالاخره به یاری خدا تموم شد. رشته ی من همونطور که میدونین مهندسی صنایع هستش ولی تزی که ارائه کردم منو کشوند به بحث های کامپیوتری و پزشکی. داورهایی که رو تزم نظارت داشتن دوتاشون از استادای خود دانشکده مون بودن، یکیشون که استاد خودم بود که باهاش کار میکردم، یک متخصص بی هوشی بود، یه جراح پلاستیک و یک استاد از بخش پرستاری.

به دلیل اینکه میخواستیم اتاق عمل رو شبیه سازی کنیم و خیلی چیزای دیگه مربوط به بیمارستان میشد مجبور بودم از استادایی استفاده کنم که در رشته ی پزشکی تحصیل کردن. از اونجایی که استادم با استادای دانشگاه های اطراف آشنا بود، منو به یکی از استادای دانشگاه Southwestern معرفی کرد تا برم براشون در مورد پروژه م و تزم توضیح بدم که اگه خوششون اومد باهام همکاری کنن و روی آزمایشاتی که انجام میدم صحه بذارن.

طی دو جلسه ای که با استادای این دانشگاه داشتیم، بالاخره جواب مثبت دادن و حتی بهم پیشنهاد دان که پروژه رو تو دو تا از بیمارستانای تازه تاسیسشون به صورت آزمایشی تست کنیم. مهر تایید گرفتن از یک جراح پلاستیک و دو تا متخصص بیهوشی کار خیلی سختی بود که به کمک خدا و بعد استادم اتفاق افتاد.

دیروز هم بعد از دفاع قرار شد که همین موضوع رو ادامه بدم برای دکترا که ایشالا وسعتش بدیم برای همه ی بخش های بیمارستان و نه فقط اتاق عمل. لازم به ذکره که قصد دارم ادامه تحصیل بدم برای دکترا ولی یه موردی پیش اومده که ممکنه یکم تصمیممو به تاخیر بندازه که تو پست بعدی به طور کامل توضیح میدم !

  نظرات ()
۴۰۰- افق جدید نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱

میدونم که خیلی وقته که نیومدم اینجا ولی باور کنین تنبلی نبوده، جریان داشته، جریانشم از این قراره:

همونطور که تو یادداشت ۳۹۸ گفته بودم بیشتر دوستای دانشجوی دانشگاهیم تو مراسم اون دوستمون که فوت کرده بودن شرکت کردن و خوب بعد از مراسم فرصتی شد تا با بچه ها یه خوش و بشی بکنیم. در حین حرف زدن با یکی از دوستام بودم  و همینطور که حرف میزدیم چون رشته ش کامپیوتره بهش گفتم که واسه ی تزم احتیاج به یه نرافزاری دارم که باید سفارش بدم، اونم گفت برو خودت یاد بگیر خودت برنامه رو بنویس، گفتم چطوری؟ گفت یه پروفسور ایرانیه به اسم آقای دکتر مهران سهامی که تو دانشگاه استنفورد امریکا تدریس میکنه و ویدئوهای آموزشیش به صورت رایگان رو  سایت دانشگاه استنفورد گذاشتن.

وقتی اومدم خونه کنجکاو شدم ببینم این آقای سهامی چه شکلیه و چطوری درس میده که این دوستمونو جذب خودش کرده! در عین حال اینم بگم که با وجود اینکه رشته ی من صنایع هستش ولی به کارای کامپیوتری و مخصوصا برنامه نویسی خیلی علاقه دارم منتها هیچ وقت جور نشده بود که دنبال این حرفه برم.

خلاصه رفتم سر کامپیوتر و ویدئوی جلسه ی اول رو اجرا کردم! باورتون نمیشه اینقدر جذاب بود که انگار داشتم سریال لاست میدیدم، همینطور میخواستم ببینم قسمت بعدی چی میشه نیشخند. تو قسمت اول میگفت پیش نیاز این درس اینه که اگه از جلوی کامپیوتر رد شدین تشخیص بدین که کامپیوتر روشنه یا خاموشه نیشخند. خلاصه با کلی طرفند نکته های خیلی سخت رو میکرد تو کله ی بچه ها. زبان برنامه نویسی که یاد میده جاوا هستش که زبان آسونی نیست ولی خوب اینقدر قشنگ درس میده که آدم راحت یاد میگیره، البته علاقه هم میخواد. (لینک درس)

با اجازه تون هر ۲۸ تا ویدئو رو دیدم و همه ی تمرین هاشو انجام دادم و زبان برنامه نویسی جاوا رو یاد گرفتم. وقتی ویدئوها تموم شد رفتم سراغ بقیه ی درسها ببینم چه درسی رو باهاش حال میکنم که اونم ویدئوهاشو ببینم و یاد بگیرم. بین درسهایی که وجود داشت زبان برنامه نویسی برای گوشی های آیفون چشمم رو گرفت ( آدرس لینک). 

تو پرانتز اینو داشته باشید که خیلی وقت پیش یکی از دوستای خانوادگیمون بهم گفته بود که زبان برنامه نویسی برای گوشی های موبایل، رو به گسترشه و بازار کار خیلی خوبی داره، خلاصه با این زمینه رفتم شروع کردم به دیدن ویدئوها!

از اونجایی که آقای سهامی یه جورایی بدعادتمون کرده بود، این آقای استاد جدید زیاد به دلم ننشست چون انگار داشت چینی حرف میزد ، هیچی از حرفاشو نمیفهمیدم، منظورم انگلیسی حرف زدنش نیست منظورم اینه که درسش سخت بود. هرچقدر از سخت بودنش براتون بگم کمه، از هر روشی استفاده میکردم که درسو بفهمم ولی فایده نداشت. سه هفته گذشته بود و من هنوز جلسه ی دوم بودم و تو همون جلسه ی دومش کلی مشکل داشتم. شاید هر ویدئو رو ۵ تا ۶ بار میدیدم تا یه ذره یه چیزی بفهمم ولی بعضی وقتا ۵-۶ بار هم جواب نمیداد. ۳-۴ بار کلا تصمیم گرفتم که بی خیالش بشم و به خودم گفتم (( حمید این کار تو نیست)) ولی بازم صبح که میشد یه کرمی تو وجودم میگفت برو دنبالش. دفعه ی آخری که جدی جدی تصمیم گرفتم که بیخیالش بشم، ویدئو رو بستم و رفتم رو فیس بوک. یکی از دوستام یک ویدئو به اشتراک گذاشته بود که من اجراش کردم. ویدئو مربوط به یک مسابقه ی دوی صد متر میشد! وقتی مسابقه شروع شد یکی از دونده ها وسط راه پاش گرفت و نشست رو زمین ، اینقدر درد داشت که به سختی میتونست تکون بخوره، سرشو بلند کرد دید که دونده های دیگه دارن میدون ، بلند شد و شروع کرد با پای لنگ به سمت خط پایان یک پایی حرکت کردن، همون وقت پدرش اومد زیر کتفش رو گرفت و با هم به سمت خط پایان حرکت کردن تا اینکه به خط پایان رسیدن.

پایین ویدئو نوشته بود اون میدونست که مسابقه رو باخته ولی تا خط پایان همراه با پدرش رفت که مسابقه رو نیمه تموم نذاره! این ویدئو چنان تاثیری روی من گذاشت که دیگه اصلا قید ادامه ی کارو زدن از ذهنم بیرون رفت! به خودم گفتم ((حمید فوقش اینه که این زبانو نمیفهمی و چیزی یاد نمیگیری ولی تو باید تا خط پایان بری )). من تصمیم گرفتم و تمام ویدئوهارو دیدم .

الآن که دارم این متن رو مینویسم دو روزه از تایید شدن اولین اپلیکیشنم که برای آیفون طراحی کردم میگذره و من خدارو شکر میکنم که با نشانه هایی که جلوی پام گذاشت منو به سمتی هدایت کرد که میتونم بگم افق جدیدی در زندگیم ایجاد شده. 

بعد از ۴ ماه تلاش وقتی دیگه تقریبا برنامه نویسی به زبان Objective - C که مختص به محصولات اپل میشه رو یاد گرفته بودم رفتم پیش استادم که در مورد تزم باهاش صحبت کنم که بهم گفت تابستون چطور گذشت؟ گفتم تو این فرصت زبان برنامه نویسی برای گوشی های آیفون رو یاد گرفتم! داشت از تعجب شاخ در میاورد ، بهم گفت اگه یک اپلیکیشنه برام طراحی کنی ۵۰۰ دلار بهت میدم! گفتم خوشحال میشم بتونیم تو این زمینه با هم همکاری کنیم و طراحی رو شروع کردم و خدارو شکر  الان تو فروشگاه اپل هستش و میتونین ببینیتش ( آدرس اپلیکیشن ).

الآن دارم رو اپلیکیشن بعدی که بهم سفارش داده کار میکنم ، اونم ایشالا تو همین یک هفته ی آینده آماده میشه و میره توی اپل استور. خدارو شکر میکنم که بهم صبر داد تا بتونم این مراحل رو طی کنم و الآن خبر خوبشو به شما دوستای خوبم بدم!

پ.ن: اگه توی اپل استور اسم منو جستجو کنین اپلیکیشن رو براتون میاره ، کلمه ی کلیدی برای جستجو : hamidgh

  نظرات ()
۳۹۶- آستین نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠

خوب حق بدین دیگه، بعد از اینهمه درس و کار و استرس یه مسافرت میچسبید. جاتون خالی رفتیم شهری به اسم آستین که پایتخت تگزاس محسوب میشه و کلی دانشجو داره. اونجا یه رودخونه پیدا کردم که با زاینده رود مو نمیزد، خلاصه عاشقش شدم و اگه خدا بخواد قراره سفارش بدم یه ۳۳ پل و پل خواجو روش بزنن. شهری که ما توش هستیم همونطور که قبلا گفتم کله گنده های کمپانی تویوتا به شهرداری کلی پول دادن که وسایل نقلیه ی عمومی توش نسازن تا هرکس مجبور باشه یه ماشین داشته باشه. به همین دلیل شما خیلی دیر عابر پیاده میبینین. ولی تو شهر آستین اینطور نیست و من از دیدن اونهمه عابر پیاده ذوق زده شده بودم، آخه ما ایرانیا عادت داریم وقتی میریم تو خیابون کلی آدم بیبینیم که پیاده از سر و کول خیابونا بالا میرن، خلاصه اونجا یادی از خیابونای شلوغ ایران کردیم. البته ما برای تحویل سال نوی میلادی رفته بودیم اونجا و خیلی خیلی پر هیجان تر از اوقات معمولی بود. یکی از زیباترین خیابوناشونو بسته بودن و فقط عابرین پیاده حق داشتن از توش حرکت کنن. همه لباسای نو پوشیده بودن و با کلی انرژی اومده بودن که سال نو رو جشن بگیرن. ما ساعت ۸ شب رفتیم نزدیک همون زاینده روده و اونجا یک سن گذاشته بودن و خواننده ها یکی پس از دیگری میومدن میخوندن. ساعت ۱۰ شب که شد من احساس کردم که ۲۲ بهمن شده چون آتیش بازی شروع شد با همون شور و هیجان نیشخند.نزدیکای ساعت ۱۱ شب که شد راه افتادیم به طرف همون خیابونه که بسته بودن تا لحظه ی تحویل سال رو اونجا باشیم. انواع و اقسام چهره ها و تیپ های مختلف رو تو این مسیر دیدیم، هرکس واسه خودش یه کاری میکرد، مثلا یه سری با این هلاهو ها حرکات آکروباتیک انجام میدادن، یه سری دیگه دسته جمعی میرخصیدن. همونطور که میدونین ساعت ۱۲ لحظه ی تحویل سالشونه و مثل ما نیست که هر سال یه ساعتی سال تحویل بشه. حدودا یک ربع مونده به تحویل سال بود که دیدیم همه روبروی درب یکی از بارها جمع شدن و منتظرن ما هم مثل اونا منتظر موندیم، خیابون پر از جمعیت بود، به زور میشد از لابلای آدما حرکت کرد. من و دوستام هم حدودا ۲۰ نفری میشدیم که کنار هم ایستاده بودیم و منتظر تحویل سال. تا اینکه ملت شمارش معکوس رو شروع کردن ... ۱۰  ۹  ۸  ۷  ... ۳ ۲ ۱ بووووووووووم......

یهویی همه جا پر از کاغذهای کوچیک رنگی شد و همینطور یک نوع برف شادی خاص. همه در حال هیاهو و خوشحالی بودن که من شروع کردم تولد تولد رو خوندن، بچه هام شروع کردن به همراهی کردن!!! این امریکایی های اطراف نگاه میکردن با تعجب ، احتمالا میگفتن این آهنگو تو فرهنگمون نداشتیم نیشخند. خلاصه سال که تحویل شد ملت کم کم متفرق شدن تو کلاب ها و بارهای خیابون. از همه جا صدای آهنگ میومد، منم به شدت (گلاب به روتون) احتیاج به سرویس بهداشتی داشتم و در به در دنبال یه رستورانی چیزی میگشتم که این رنگ زرد رو از جلوی چشمام دور کنم. خلاصه درب یه بار رسیدم دیدم آقایی که دمش ایستاده به نظر مهربون میاد، بهش گفتم آقا من به شدت احتیاج به دستشویی دارم، گفت نمیشه اینجا برید دستشویی! بعد از چند ثانیه زد زیر خنده و گفت شوخی کردم، سال نوتون مبارک، بفرمایید داخل. من قبلن کلاب رفته بودم ولی وقتی وارد شدم انگار با بقیه ی کلابایی که رفته بودم فرق میکرد، انگار همه زیادی مست کرده بودن و نمیدونستن دارن چیکار میکنن. منم که خودتون میدونین پسر سر به زیر، سرمو انداختم پایین و رفتم به سمت دستشویی، آقا صحنه ای که تو دستشویی دیدم باور نکردنی بود ناراحت. دو تا غمری عاشق افتاده بودن به جون هم تعجب. خلا صه بگذریم که ما با چه استرسی از سرویس بهداشتی استفاده کردیم. اون شب تا ۲ نصفه شب اونجا بودیم (البته نه تو اون کلاب که توش بی ناموسی بود نیشخند). به دلیل اینکه مسیر کلاب تا ماشین طولانی بود و هوا هم کمی تا قسمتی سرد بود بنده یه جورایی احساس سرماخوردگی کردم ( اینو داشته باشین تا اینجا).

و اما عکسهای سفر:

اول از طبیعت شروع میکنیم: ۱ و ۲ و ۳ و ۴ و ۵

اینم ساختمان مجلس و کوچیک شده ی مجسمه ی آزادی: ۱ و ۲

اونوقت که میگم اونجا خود اصفهان بود باورتون نمیشه، اینم کالسکه های میدون نقش جهان و زاینده رود: ۱ و ۲ و ۳

اینم لحظه ی تحویل سال: ۱

ایرانیه و کبابش: ۱

و اما برمیگردیم به اونجا که گفتم: "تا اینجارو داشته باشین". بنده همونجا یه سرمای خفیفی خوردم و تو مسیر برگشت از یکی از بچه ها قرص خواستم اونم گفت که از ایران یه سری قرصه آورده به اسم استاپ کولد. منم دیدم انگار چیزه بدی نیست خلاصه گرفتم خوردم. نشستیم تو ماشینه یکی از بچه های با حال، اونم صدای ضبطش تا ته بالا، منم صندلی عقب نشسته بودم و اسپیکر کاملا تو حلقم بود. ۴ نفر تو ماشین بودیم و همه گی در حال دست زدن بودیم، باورتون نمیشه، نمیدونم تو اون قرصا چی بود که من در حال دست زدن خوابم میبرد ، دستام میافتاد ، سرم که میخواست بیافته از خواب میپریدم! دوباره شروع میکردم دست زدن، دوباره خوابم میگرفت ، دستام میافتاد. دیگه عینک دودیمو گذاشتم که حداقل بچه ها چشمامو نبینن بگن این یه چیز کشیده ، آخه تو اون سر و صدا و در حال دست زدن آدم خوابش ببره خیلی جالبه. خلاصه دیگه بیخیال دست زدن شدم و تو همون سر و صدا به خواب عمیقی فرو رفتم و تا مقصد خواب بودم.

پ.ن: باید بگم سرماخوردگی بنده تا حدود خیلی زیادی بهبود پیدا کرده و اون قرصا رو هم به سرعت ریختم دور، توصیه میکنم شما هم نخرین نیشخند

  نظرات ()
۳۸۶- از عید تا ۱۳ به در نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠

از اونجایی که خودمو مسئول میدونم که شمارو هم تو مشاهدات عینی که از اینجا دارم شریک کنم ، دیدم بد نیست که در مورد عید نوروز و سیزده به در یکم توضیح بدم. راستش ما غصه ی عید رو میخوردیم که حالا تو مملکت غریب هستیم و دور از وطن و اینا ولی وقتی برنامه های اینطرفو دیدم ، از غم و غصه ها کاسته شد نیشخند. اینجا همه ی ایرانیایی که میشناسیم ، پول رو هم گذاشته بودن و یکی از سالنای پذیراییه هتل هیلتون رو کرایه کرده بودن . یه DJ هم دعوت کرده بودن و دیگه بقیه ش هم که میدونین ! منم همچنان سر به زیر و مظلوم یه گوشه نشستم و غصه خوردم ناراحت. ولی دور از شوخی خیلی خوش گذشت جای همه تون خالی بود ، اگه یه همچین برنامه هایی هم تو ایران بود خوب میشدا !

و اما ۱۳ به در ! امسال ما دو تا ۱۳ به در برگذار کردیم ، اولیش روز شنبه بود که ایرانی های شهری که توش هستیم همه کنار یک دریاچه همون نزدیکیا جمع شدن و بساط کباب و جوجه کبابو راه انداختن . بچه های دانشگاهمون هم اومده بودن، حدودا یه ۲۰ نفری بودن ، کلی وسطی و استوپ هوایی و هفت خبیث و ... ( و دیگر بازی های سالم ) انجام دادیم نیشخند. دومین ۱۳ به در روز یکشنبه بود که خیلی وسیعتر بود و همه ی ایرانی های اطراف شهر دالاس تو یک پارک جمع شده بودن ، جمعیتشون یه چیزی حدود ۵-۶ هزار تا میشد ! اونجا اینقدر آدم نشسته بود که دیگه جای وسطی و تفریحات سالم نبود ولی به جاش یه DJ آورده بودن و تفریحات ناسالم میکردن نیشخند.

پ.ن۱: لحظه ی تحویل سال ما همچنان پایبند به رسم رسوم ، اینم مدرکش

پ.ن۲: دیروز دم خونه ی یکی از همسایه ها یک همچین صحنه ای رو دیدم ، اگه گفتین معنیش چیه ؟ یه راهنمایی : این سفیدا رول دستمال توالته

 

  نظرات ()
۳۸۲- دانشگاه اینوریا نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩

امروز روز اول دانشگاه بود و بدین صورت گذشت :

سر اولین کلاس دیر رسیدم و وقتی رسیدم استاد در حال صحبت کردن بود ! یه معرفی از خودش و شیوه ی تدریسش و مباحثی که درس میده گفت و بعد گفت برین به سلامت ! تو ایران مینوشتن کلاس ۲ ساعته ولی استاد یک ساعت و نیم بیشتر درس نمیداد ، اینجا مینویسن یک ساعت و بیست دقیقه ولی یک ساعت بیشتر درس نمیدن نیشخند  البته شاید جلسه اول بوده اینطوری بوده. امکانات تدریس از این قرار بود که یک دوربین به صورت عمودی از بالای سر استاد فیلم برداری میکرد یک دوربین از روبروش ، و همزمان از ویدئو پروژکتور روی پرده پخش میشد،  اون دوربین عمودیه برگه هایی که جلوی استاد بودرو نشون میداد و وقتایی که استاد شروع به حرف زدن میکرد دوربین عوض میشد و صورتشو نشون میداد. یک میکروفن ازینا که به لباس وصل میشه به استاد وصل بود که صدا هم از بلندگو پخش میشد.  من اولش گفتم ما که ۱۸ نفر بیشتر نیستیم چرا دیگه میکروفن !!! ولی بعد استاده گفت ویدئوی کلاس ۲ ساعت دیگه روی اینترنت قرار میگیره و میتونیم بریم درسایی که داده شده رو مرور کنیم. یک نفر هم اونجا بود که کمک استاد بود فکر کنم ، مسئول تغییر دوربینا بود و یه جورایی کلاسو قبل از استاد آب و جارو میکرد که همه چیز واسه درس دادن ردیف باشه !

چون کلاس اول زود تموم شده بود فرصت زیادی داشتم برای شروع کلاس دوم ، نشسته بودم داشتم برگه هایی که استاد قبلیه داده بودو میدیدم که احساس کردم یک دانشجو اومد تو کلاس ، از اونجایی که سر به زیرم نیشخند سرمو نیاوردم بالا و به خوندن ادامه دادم ، وقتی دختره نشست منو صدا کرد و گفت : شما استادو میشناسین ؟ سختگیره ؟ گفتم نه ! منم اولین باریه که باهاش میگیرم ! یکم که گذشت دوباره گفت : ببخشید شما ایرانی هستید ! تعجب گفتم : از کجا فهمیدی ؟ گفت از چهره تون مژه خلاصه قیافه م به ایرانیا رفته چشمک . یکم در مورد دانشگاه و استادا سئوال کردم و بعد از کلاس خدافظی کردیم و رفت .

قبل از شروع کلاس سوم رفتم تو دانشکده یه تابی بزنم ، همینطور که راه میرفتم دیدم یه چندتا هندی دارن بهم نزدیک میشم ، یکیشون که زیاد به هندیا نمیخورد وقتی چشمش به من افتاد گفت : شما ایرانی هستین ؟ دیگه اونجا بود که میخواستم داد بزنم بگم : چقدر قیافه ی من ایرانی بوده و خودم نمیدونستم ، گفتم بله ! گفت : اسم من ناهیده ! گفتم خوب چرا به انگلیسی داری میگی ؟ گفت این دوستم فلانی از هنده ، اون یکی هم فلانی از هنده و من تازه فهمیدم که میخواسته اونام بفهمن نیشخند. ایمیلمو گرفت و گفت تو همایش ایرانیا ثبت نامت میکنم ، حالا اینکه همایش ایرانیا چیه و کجاست خدا میدونه !

اینم از روز اول دانشگاه ما !

پ.ن: به دلیل اینکه با شیوه ی درس دادن و امتحان گرفتن این خارجکیا آشنا نیستم ترجیح میدم کارای هرگز نکرده ترم اولو مثل خر بخونم ببینم به چه صورته ، واسه همین منو ببخشید اگه نرسیدم به وبلاگای خوشگلتون سر بزنم ، ایشالا یکم که رو غلطک افتادم و درس خوندن اینوریا اومد دستم باز به حالت اولیه بر گردم

  نظرات ()
۳۷۰- تولدی دوباره نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩

تاریخ ورودمو به امریکا طوری انتخاب کردم که نزدیک تولدم باشه تا همیشه یادم باشه که تولد بیست و هفت سالگیم پا به این سرزمین گذاشتم . پریشب وقتی وارد امریکا شدم یه حس خوبی داشتم که بالاخره این قله هم فتح شد ولی به خودم گفتم این تازه اول راهه و مسیر خیلی خیلی طولانی رو باید طی کنم تا به تک تک آرزوهام برسم .

اولین چیزی که وقتی وارد امریکا میشید جلب توجه میکنه ، طرز برخورده ! اینقدر خوش برخورد و مودب هستن که بعضی وقتا میخوای بگیری ماچشون کنی که اینقدر خوب با آدم برخورد میکنن . چون تو ایران به محض اینکه یکی میره پشت میز میشینه دیگه جواب سلام آدمم نمیده ! ولی اینجا تک تک افرادی که پاسپورتو مدارک منو چک کردن ورود منو به امریکا با لبخندی دلچسب بهم تبریک گفتن و اون استرسی که من برای ورود به امریکا داشتمو از بین بردن . مورد جالب دیگه ای که واسه ما ایرانیا تعریف نشده ست ، وقتی تو مراکز خرید در حال حرکت هستی ، هرکس از بغل آدم رد میشه یه دو سه بار عذرخواهی میکنه ، من اول فکر کردم جاییش به من خورده یا یه طوری شده که من نفهمیدم ولی وقتی از مامانم پرسیدم گفت وقتی مسیر یکم باریک باشه و احساس کنن که سر راه رو گرفتن ، عذر خواهی میکنن ، در حالی که بنده خدا اصلا جلوی راه منو نگرفته بود و من کلی جا داشتم که رد بشم . مثلا من میخواستم از سوپر مارکت خارج بشم ، نگاه کردم دیدم یه خانمی درو باز گرفته ، من که رد شدم درو بست و رفت ، من قبلش فکر کردم منتظر یه نفر دیگه ست که درو باز گرفته ولی وقتی با رد شدن من درو بست از مامان پرسیدم این از من خوشش اومده بود که این کارو کرد ؟ گفت نه ! اینجا وقتی میخوای از در رد بشی درو یهو ول نمیکنی ، یه نگاه به پشت میکنی اگه یه نفر داره میاد درو واسش میگیری تا رد بشه . اصلا از این همه شعور آدم میخواد جیغ بزنه . به زودی ماجراهایی که تو ترکیه واسم اتفاق افتاد و همینطور جریاناتی که اینجا واسم پیش اومده و برای ما ایرانیا تعریف نشده ست رو تعریف میکنم.

پ.ن: دیروز تولدم مبارک نیشخند

  نظرات ()
٣۶۴- لیدر نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

امشب تمام اون چیزایی که میخواستمو به لیدر گروهمون بگم رو گفتم .

حالا اینکه لیدر کیه ؟ اصلا کدوم گروه ؟ و چی گفتم ؟

اگه عمری باقی باشه در پستهای خیلی خیلی آینده یعنی آینده ی دور توضیح میدم ، فقط خواستم تاریخش ثبت بشه .

 

  نظرات ()
٣۶٢- سالی به یاد ماندنی نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢ فروردین ۱۳۸٩

بهار آمد و زمستان رفت و عید آمد و دوباره زمستان رفت و بعدش تابستان خواهد آمد و از اینجور مقدمه هایی که معمولا برای سال تحویل میگن .

خدارو شکر سال ١٣٨٨ واسه ی من سال خیلی خوب و سرنوشت سازی بود ، یعنی وقتی یه نگاه کلی بهش میندازم میبینم خدای مهربون خیلی چیزا تو این سال بهم داد که زبانم از شکرگذاری قاصره . البته یه اتفاقایی تو این سال افتاد که دل همگیمون رو به درد آورد ولی خوب امیدواریم در سال ١٣٨٩ همه چیز مرتب و روبه راه بشه . واسه ی همه ی دوستای خوبم آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم سال خوبی داشته باشین .

پ.ن : دوباره اصفهان پر از مسافر شد و آدرس دادنای ما هم شروع شد

  نظرات ()
٣۶٠- تبریک بهم بگین نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸

Wedding rings

خودم میدونم ، اینبار خیلی طول کشید تا آپ کنم ، ولی خوب چه میشه کرد ، مگه این کار و زندگی و زن و بچه و مادر زن و ... میذاره آدم یخورده هم برای خودش باشه !

میخوام یه خبر شکه کننده بدم ! اونم اینکه بالاخره همسر آینده م مشخص شد !!!!!!درست خوندین ، همسرمو انتخاب کردم ، چیه مگه بهم نمیآد زن بگیرم ؟؟؟

خیلی خیلی دختر خوبیه ، بزنم به تخته خوشگله ، تحصیل کرده ، با کلاس ، با حال ، با شخصیت ، مثل خودم شوخ طبع ، اتفاقا اونم دانشگاه نجف آباد درس میخونه ، خلاصه ماشاالله هزار ماشاالله همه چی تمومه . هم خیلی خیلی من اونو دوست دارم هم خیلی خیلی اون منو دوست داره .تقریبا تو ٧٠ درصد موارد نظرامون مثل همدیگه ست ، اون ٣٠ درصد هم مشخصه کی باید کوتاه بیاد :-) فقط یه مشکل خیلی کوچیکی هست که ایشالا هر چه زودتر برطرف میشه و میتونیم زندگی مشترکمونو شروع کنیم ، اونم اینکه این مشخصاتی که گفتم رو تو خواب دیدم ، فقط مونده یه همچین شخصیتی رو پیدا کنم و باهاش ازدواج کنم . کمکم میکنین ؟؟؟

  نظرات ()
٣۵٧- death نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸

پدر بزرگ خوبم ، روحت شاد

فاصله ی بین میلاد تا وفات به همین کوتاهیه !

هفته ی پیش به همین موقع پدربزرگم فوت کردند .

  نظرات ()
٣۵۶- میلاد نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸

اگه بخوام به فارسی اصیل جمله م رو بگم ، شاید اینطوری بشه : امروز روز میلاد با سعادت منه عینک . البته سعادت یه کلمه ی عربیه ولی طوری نیست مهم اینه که مطلبو رسوندم ، حالا دیگه باید به شیوه ی اصیل ایرانی تولدمو ، نه ببخشید میلاد باسعادتمو جشن بگیریم . حالا اینکه چرا حتما باید به شیوه ی اصیل ایرانی باشه رو من خودمم نمیدونم ، همینطوری به ذهنم رسید گفتم .

واسه این کلمه ی با سعادت رو به کار بردم چون امسال روز تولدمو تو کل کشور تعطیل کردن ، خلاصه اگه دارین از تعطیلی لذت میبرین ، دعاشو به جون من بکنین که در یه همچین روزی به دنیا اومدم .

من برم که دارن دم خونه در میزنن ، مثل اینکه پستچیه ، کارت پستالایی که واسه خودم فرستادمو آورده .

  نظرات ()
٣۴۲- سال گاو نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸

Cow یا همون گاو خودمون

وقتی باراک اوباما واسه ی عید نوروز پیام میده ، نمیشه ما که ایرانی هستیم نسبت به این تحول بی تفاوت باشیم . منم به نوبه ی خودم عید نوروز رو به همه ی ایرانی های عزیز تبریک میگم و امیدوارم در این سال جدید به تمام آرزوهای شرعی و بعضی از آرزوهای غیر شرعی که میشه سرش کلاه شرعی گذاشت ، برسین .

امسال بر خلاف پارسال که در میون تقریبا دو سه هزار نفر ( تو شاهچراغ شیراز ) سال 1387 رو تحویل کردیم ، خودم تنهایی تو خونه ، به استقبال بهار 1388 رفتم و چون کسی نبود که لحظه ی تحویل سال ببوسمش ، رفتم آینه رو بوسیدم . البته خاله ها و عموها بنده رو تلفن کش کردن که برم و در کنار اونا سال رو تحویل کنم ولی ترجیح دادم امسال رو تنها باشم که ببینم چه مزه ای میده .

باید بگم مزه ی خاصی نمیداد ، یعنی راستشو بخواین یه جورایی متمایل به مزه ی تلخ بود ولی هرچی که بود گذشت و تجربه ای شد که دیگه این حالت رو امتحان نکنم . البته به همه گفتم که با دوستام هستم وگرنه به این سادگیا دست از سرم بر نمیداشتن .

در آخر ، امیدوارم در سال گاو ، بهتر رانندگی کنیم که کمتر با این اسم صدامون بزنن

  نظرات ()
۳۳۷- شمارش رو به جلو تا رسیدن به هدف نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧

بذار بشمارم :

۱

۲

۳

اگه اینطوری بخوایم بشماریم باید تا صبح بیدار بمونیم ، ۵ تا ۵ تا میشمریم

۵

...

۱۰

...

۱۵

...

۲۰

...

۲۵

آهان الآن شد ! دیگه میتونین بگین تولدت مبارک هورا

دیگه بهتر از این نمیشه وقتی که : تولد آدم همزمان بشه با کارشناس نمونه شدن توی محل کار و تشویق و پاداش جلوی حدود ۲۵۰ نفر

 

  نظرات ()
‏‎۳۳۶- دیدارها تازه شد نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

خیلی مختصر و مفید :

امروز مامانم اومد

١٠٠٠ تا بوسش کردم

  نظرات ()
۳۳۴- روز پدر نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧

لباسشویی رو روشن کرده بودم و با خیال راحت پشت کامپیوتر داشتم کارامو انجام میدادم و از خودم احساس رضایت میکردم که همزمان چندتا کارو با هم دارم انجام میدم . بعد از حدود نیم ساعت که به همین منوال گذشت ، یهویی یه صدای مهیبی از تو آشپزخونه اومد و بعدش هم صدای شکستن یه چیزی تکمیلش کرد . با سرعت پریدم دم آشپزخونه دیدم لباسشویی رفته رو حالت خشک کن لباس و از لرزشایی که داشته ، درب ظرف پیرکسی که روش بوده افتاده پایین و شکسته ناراحت ( اینم از درب پیرکس ما ) .

به مناسبت روز پدر ، یه دستی به سر و روی اینجا کشیدم و میخوام که روز پدرو به همه ی پدرای خوب دنیا ، علی الخصوص پدر خوبم تبریک بگم .

  نظرات ()
۳۰۰- یه هدیه ی بزرگ نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥

دقیقا نمیدونم این رخداد ، هر چند سال یکبار اتفاق میافته ، ولی شاید دفعه ی بعدی وجود نداشته باشه یا اگر هم باشه ، دیگه پیر شدم ، پس میخوام فرصت رو از دست ندم و تا اونجایی که میتونم از لحظه لحظه ش استفاده کنم

البته باید اینو اعتراف کنم که این رخداد باعث شده که منو جو معنویت بگیره و واسه ی خودم و بقیه دعا کنم

حالا حتما میپرسی چه رخدادی ، شاید زیاد واسه ی شما مهم نباشه ولی واسه ی من که خیلی مهمه ، همونطور که میدونی امشب شب تولد منه که مصادف شده با شب قدر ، یعنی شبی که قرآن نازل شده ، شاید بتونم امشب به واسطه ی اهمیت زیادی که داره ، آرزوهامو برآورده کنم . چند روز پیش در حین رانندگی رادیوی ماشینو روشن کردم تا اخبار رو گوش بدم ولی چون تا اخبار یه چند دقیقه ای مونده بود ، یه آقایی داشت صحبت میکرد ، من از اینجاش شنیدم : چشم تو چشم خدا گناه میکنی ، خیلی نامردی ، خیلی نامردی ، خیلی نامردی ...

جدی جدی اگه میتونستیم سنگینی نگاه خدارو وقتی که داریم گناه میکنیم روی شونه هامون حس کنیم ، اونوقت گناه کردن خیلی سخت میشد .

اینجا میخوام اولین نفری که تولدمو از چند روز پیش تا الآن به هزار زبون مختلف تبریک گفته و بهترین هدیه رو بهم داده ، معرفی کنم و نسبتشو با خودم بگم . راستش چون من عمه ندارم ، از ایشون خواستم که مسئولیت عمه شدن رو قبول کنه و همینطور چون ایشون خان داداش ندارن ، من مسئولیت یک برادر رو به عهده گرفتم . شاید تا حالا ندیده باشی که یه نفر هم عمه ی آدم باشه و هم داداشش باشی .

این عمه ی گرامی بنده ، تقریبا از همون 3-4 سال پیش که من این وبلاگ رو زدم منو میشناختن ولی هیچ وقت واسم کامنت نذاشته بودن که منم ایشونو بشناسم ، تا اینکه ۳۶ روز پیش در تاریخ ۱۷ شهریور، بالاخره خودشونو معرفی کردن و من رو از نعمت عمه داشتن بهره مند فرمودند . اسم وبلاگشون هم هست : من با توام ای خوب

و اما هدیه ای که به شدت منو تحت تاثیر قرارداد ، شعری بود که به خاطر روز تولدم سرودن ، و من به علت محفوظ بودن حق کپی رایت ، و اینکه هنوز از ایشون اجازه نگرفتم که کل شعرو اینجا بذارم ، فقط چند مصرعشو مینویسم که متوجه بشی که چه عمه ی هنرمندی پیدا کردم :

به دلایل امنیتی حذف شد

 

کاش این اجازه رو داشتم که هر ۳۰ مصرعشو اینجا بنویسم ، ولی خوب چه کنم که عمه خانم پوست از سرم میکنه ( شوخی کردم  ) . دوست دارم نظرتون رو راجع به این شعر بدونم .

از همه ی دوستانی که تولدمو به طرق مختلف تبریک گفتن تشکر میکنم ، بازم مثل هرسال منو شرمنده کردن  لیلا جون ، آناهیتای عزیز ، فرهاد خان ،  سمیرای عزیز ، اون یکی سمیرای عزیز  ، شقایق جان ( شکلات فرانسوی سابق ) و همینطور پدر و مادر گلم که از همه ی دنیا واسم عزیزترن . 

پ.ن۱ : به مناسبت تولد من ، دانشگاه آزاد یک جشن ازدواج دانشجویی گرفته که من اونجا بودم و چندتا عکس از بچه ها گرفتم که یکیش خوب از آب دراومد ، اونم اینه  

پ.ن۲ : دیدین گفتم عمه پوست از سرم میکنه اگه شعرشو بذارم اینجا

  نظرات ()
۲۹۱- فراغت از تحصیل نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٥

اگه خدا بخواد و چشم نخورم و استادی سر ناسازگاری نذاره ، بالاخره فارغ التحصیل شدم  حالا همه دست  شاهکار کردم ، بازم دست  خواهش میکنم تشویق نکنید ، من متعلق به خودم نیستم ولم کنید  .

ولی از شوخی که بگذریم ، الآن تازه فهمیدم که هیچی حالیم نیست و باید درس رو ادامه بدم . یعنی نسل ِ همسن من تو بد موقعیتی قرار گرفتن ، طوری که هیچ چاره ای به جز ادامه ی تحصیل ندارن . زمانی که دیپلم گرفتیم ، هر کارگری رو که میدیدی دیپلم داشت ، الآن که لیسانسمونو گرفتیم ، بیشتر راننده تاکسی ها لیسانس دارن ، نمیدونم وقتی به امید خدا فوق لیسانسمونو گرفتیم ، با چه قشری از جامعه هم مدرک میشیم  .

از حرفای ناامید کننده که بگذریم ، میرسیم به دانشگاهی که ازش فارغ التحصیل شدم  ، این دانشگاه عشق رو در من بوجود آورد ، واسه ی همین هم که هست ، خیلی دوسش دارم ، این دانشگاه تو رو به من معرفی کرد  . 

توی دانشگاه به اندازه ی دوران مدرسه ، شیطونی نکردم ، و این دلیل داشت ، یعنی تنها دلیلش خودت بودی ، آخه اگه من شیطونی میکردم ، و یهو به گوشت میرسید ، اونوقت چی در مورد من فکر میکردی ؟ و این شیطنت نکردنام باعث شد که به این وضعیت عادت کنم و یه سریشو کنار بذارم ، فکر کنم الآن به حالت نرمال رسیدم ، البته اینو باید از اطرافیانم پرسید  ( این اولین باریه که دارم علیه مظلوم بودنم حرف میزنم ، پس قدرشو بدون  ) .

دوستای خیلی خیلی زیادی توی دانشگاه پیدا کردم ، اینکه میگم خیلی زیاد ، اغراق نکردم چون وقتی داشتم وارد دانشگاه میشدم ، ۲۵۰۰۰ تا دانشجو داشت و الان که دارم به سلامتی فارغ التحصیل میشم ۳۲۰۰۰ تا دانشجو داره  ، اگه من فقط با یک صدم از این تعداد هم دوست باشم ، حدودا میشه ۳۰۰ نفر ، که مطمئنم تعداد دوستام خیلی بیشتر از این حرفاست ولی تو این همه دوست ، تعداد کسایی که منو با اسم کوچیک صدا میزنن ، به تعداد انگشتای دست نمیرسه ، یعنی اینقدر صمیمی نشدیم که بخوایم به غیر از دانشگاه ، ملاقات دیگه ای داشته باشیم .

مثل بیشتر کسایی که وقتی فارغ التحصیل میشن ،از محل تحصیلشون عکس میگیرن ، منم از دانشگاهمون عکس گرفتم تا هر وقت میبینمشون ، خاطراتم زنده بشه .

این سَردر دانشگاهمونه که از مسیر سمت راست وارد دانشگاه میشیم

 سردر

وقتی اون مسیر سمت راست رو ادامه میدین ، میرسیم به جایی که الآن اتوبوس ها هستن و بعد میرسیم به جایی که الآن من ایستادم و عکس گرفتم ، اون ساختمون روبرویی که در حال ساخته ، بیمارستان دانشگاهه

یکم که جلوتر بیایم ، میرسیم به زیراکسی های دانشگاه ، که چون آخر ترم عکس گرفتم ، جلوی زیراکسی ها پر از دانشجوئه  دقیقا پشت سر من ، جایی هستش که پلاکارت X پارتی رو نصب کرده بودن 

 

اینجا هم ورودی دانشگاهه که سمت راست ورودی دختراست و سمت چپ ورودی پسرا ، البته من مسیر ورودی رو طی کردم و از روبرو عکس گرفتم ، یعنی پشتم به دانشگاهه

 

این عکس رو ۱۸۰ درجه نسبت به عکس قبلی چرخیدم و گرفتم ، یعنی الآن روم به دانشگاهه و اولین دانشکده ای که دیده میشه ، دانشکده ادبیات و علوم انسانیه

ادبیات 

یکم که بیآیم جلوتر، میتونیم یه نمای کلی از دانشکده های دانشگاه داشته باشیم ، ساختمون سمت راست که جلوتره ، دانشکده ی علوم پایه ست ، و اون ساختمونی که عقب تره و از لای درختا یه گوشه هاییش معلومه ، دانشکده ی ماست ( دانشکده ی فنی ۲ ) ، ساختمون سمت چپ ، دانشکده ی فنی ۱ یعنی دانشکده ی عشق منه ، خداییش مسافت دو تا دانشکده رو ببینین ، این انصافه ؟ اون ساختمونی هم که دقیقا روبروی عکس قرار گرفته ، کتابخونه ی دانشگاهه

 

این هم دانشکده ی عشق من از نمای نزدیک

فنی 1 

اینم دانشکده ی علوم پایه از نمای نزدیک

علوم پایه 

داخل دانشکده ی علوم پایه ، سالن میردامادی قرار گرفته که مراسم X پارتی اونجا انجام شد . 

سالن میردامادی 

اینم دانشکده ی هنر که همیشه ۲۰-۳۰ تا دختر جلوی درش هستن ولی به علت آخر ترم ، اینجا خلوت خلوته

هنر 

اینم آزمایشگاه عشق من ، یعنی آزمایشگاه برق . اون ساختمونه ست که سردرش مشکیه ، ساختمون سمت راست ، بخشی از کارگاه های ماست

آز- برق 

اینم دانشکده ی ما ، که چون هیچ دختری توش نیست ، اصطلاحا بهش میگن نرکده

فنی 2 

اون ساختمونی که اون ته قرار گرفته ورزشگاه دختراست ، که روبروی دانشکده ی ماست ، یعنی من الآن پشتم به دانشکده ی خودمونه و عکسو گرفتم

تربیت بدنی دخترا 

این عکسو از طبقه ی سوم نرکده ( دانشکده ی خودمون ) گرفتم که ساختمون بزرگ سمت راست ، دانشکده ی عشق منه و اون ساختمون کوچیکه که سمت راسته ، دانشکده ادبیاته ، ساختمون سمت چپ هم دانشکده ی علوم پایه ست ، اون گنبدی هم که اون ته پیداست ، مسجد دانشگاهه

 

وقتی به ورزشگاه دخترا میرسیم ، سمت راست دارن یه سلف سرویس میسازن که به عمر ما قد نداد ، ولی باید چیز خفنی بشه ، چو خیلی از قبلیه بزرگتره

سلف سرویس 

سلف سرویس رو هم که رد کنیم میرسیم به ورزشگاه پسرا

تربیت بدنی پسرا 

اینم همون کتابخونه ی ۷ طبقه ای که قبلا نمای دورش رو دیدین که هنوز در دست ساخته ، من نمیدونم این همه کتاب از کجا میخوان بیارن ، مثل اینکه قراره بزرگترین کتابخونه ی خاور میانه بشه ( منم اینطوری شنیدم ، راست و دروغش با خودشون )

کتابخونه 

اینم سالن چمران ، محل همایش های دانشگاه

سالن چمران 

اینم محل استراحت دانشجوها که من از تو دانشکده ی علوم پایه این عکسو گرفتم

محل استراحت 1 

نمیدونم عکسی که از دانشکده ی پزشکی گرفتم چی شده ولی توی این عکسی که از محل استراحت دانشگاه گرفتم ، یکمیش پیداست ، سمت چپ تصویر ، گوشه هاییشو میتونین ببینین

محل استراحت 2 

اینم یه چیز عجیب و غریب که من هنوز نفهمیدم میخواد چه جور ساختمونی بشه ، این ساختمون روبروی مسجد دانشگاهه  

 

حوصله ی عکس گرفتن از جاهای بی ربط رو نداشتم ، مثلا ساختمون آموزش ، آزمایشگاه فیزیک ،آز شیمی ، آز عمران ، آز متالوگرافی و کارگاه های جوش ، کارگاه ماشین ابزار ، کارگاه ریخته گری ، محل نگهداری جنازه ها برای رشته های پزشکی  ، سلف سرویس فعلی ، سایت مرکزی دانشگاه ، بوفه ی دانشگاه ، پارکینگ ، ساختمان تحصیلات تکمیلی ( کارشناسی ارشد ) و از همه مهمتر سرویسهای بهداشتی دانشگاه  

اونایی که تا حالا دانشگاهمون نیومدن ، یه اطلاعات تقریبا متوسطی دستگیرشون شد ولی اونایی که اومدن ، کاملا فهمیدن من چی میگم ( اینطور نیست  )

قبلا فکر میکردم که دبیرستان بهترین دوران زندگیم بوده ولی الآن میفهمم که هیچ دورانی مثل دوران دانشجویی نمیشه که خدارو شکر من به نحو احسن ازش استفاده کردم . یعنی اینجا بود که تازه فهمیدم هیچ کاری به اندازه ی درس خوندن آسون نیست ، واسه ی همینه که هنوز طرف کار کردن نرفتم  ولی دیگه کم کم باید برم دنبالش ، وگرنه به زور میبرنم  .

پ.ن۱ : از همه ی دوستانی که لطف کردن و به وبلاگ همشهری من سر زدن متشکرم ، ایشون مثل اینکه سرشون زیادی شلوغه و نتونستن به وبلاگاتون سر بزنن ، به جاش خودم میآم ، البته ایشون تشکراتشون رو تو کامنت دونی یادداشت قبلی گذاشتن و از همه تشکر کردن

پ.ن۲ : جریان این X پارتی از این قرار بود که دانشگاهمون یه همایشی ترتیب داده بود که از مزایا و معایب قرص های X حرف بزنه که من وقتی مزایای این قرصا رو شنیدم ، کف کردم ، مثلا میگفت حس لامسه اینقدر زیاد میشه که دست به هر چیزی که میذاری ، کلی حال میکنی ، یا اینکه چیزایی که قبلا توجه خاصی بهشون نمیکردی ، واست جالب میشن و ساعت ها میشینی بهشون نگاه میکنی ، مثلا کوهی که روبروی خونه تون بوده ، فکر میکنی مال خودته و دلت میخواد بغلش کنی  ، از توضیح حالتای جنسی که به آدم دست می ده صرف نظر میکنم و میرم سر معایبش ، یکی از بزرگترین معایبش اینه که به صورت تقلبی توی ایران تولید میشه و استانداردی نداره ، عیب بعدیش اینه که افسردگی شدید میآره تا حدی که مجبور میشی دوباره این قرص رو مصرف کنی با میزان دز بیشتر و همین اعتیاد میآره ، یادمه میگفت قلب به علت ضربان بیش از حد ، آسیب شدیدی میبینه و ممکنه باعث سکته بشه ، یه چیز دیگه اینکه این قرصها آب زیادی میطلبه و اگه آب نخوری ، سه سوت میمیری یعنی به علت خشکسالی در بدن ، دار فانی رو وداع میگی  ، عیب بعدیش که بیشتر واسه ی دخترا بده ، اینه که توی اون حالت هیچ دفاعی نمیتونی از خودت بکنی و هرکس هر بلایی که بخواد میتونه سرت بیآره  . خلاصه اینقدر از معایبش گفت که اون مزایاش از ذهنمون رفت  ، البته یه بار هم که شده باید از یکی بپرسیم که از این قرصا مصرف کرده ، اینطوری فایده نداره

پ.ن۳ : چون نمیشه در مورد مهمترین رویداد ورزشی حرفی نزد ، پس منم میگم که دوست دارم پرتغال اول بشه . البته پرتغالیا آدمای دزدین ، شاید این عکس بتونه حرفمو تصدیق کنه

پ.ن۴ : چون تعداد عکسا زیاد بود ، کلیک راست رو باز کردم تا روی هر عکسی که باز نشد ، یه کلیک راست بکنید و از طریق گزینه ی Show picture عکس رو دوباره Load کنید

پ.ن۵ : اینم یه نمای کوچیک از عصر حجر ، دخترا هم دخترای قدیم    

  نظرات ()
۲۸۴- یه تغییر اساسی نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٤

هفت سین 

تا چند ساعت دیگه سال تحویل میشه ، سئوالی که هر سال از خودم میکنم اینه : پس کِی  رابطه ی من و تو تحویل میشه ؟ ولی جوابش سریع تو ذهنم نقش میبنده !!! امیدوار باش

گیتارمو بر میدارم و آهنگ مورد علاقه مو باهاش میزنم :

اشک من پیرهنتو تر کرده  /  همه جا عطر تو پیچیده ولی  /  دل دیگه غربت و باور کرده  / ...

تو سال جدید حتی پرشین بلاگ هم به خودش یه تکونی داد و یه تغییراتی کرد ولی ما همونی هستیم که بودیم ، شاید هم بدتر . وقتی میبینم یکی یکی دوستام دارن از کنارم میرن ، دوستایی که تو این مدت بهم امیدواری میدادن ، دوستایی که این وبلاگ بهشون مدیونه ، دوستایی که با کامنتاشون بهم دلگرمی میدادن ، دوستایی که اگه واسه ی یه یادداشت کامنت نمیذاشتن ، اون یادداشت هیچ ارزشی نداشت ، دوستایی که ...

این گله ها رو ممول زودتر از من کرده بود ، ولی من میخواستم بگم اینا حرفای منم هست . همینجا از همه ی اونایی که به هر دلیلی نمینویسن ، میخوام که مارو تنها نذارن ، حتی اگه  ۲ ماه یک بار هم شده ، آپ کنن ( شاید یکی از دلایلی که خودمم کم مینویسم همین باشه ) .

خوب حالا میرسیم به عید نوروز ، اینایی که این بالا نوشتم تو گلوم گیر کرده بود ، باید ببخشی اگه یکم غم انگیزناک بود ولی لازم بود . درسته که با اومدن سال جدید تنوع درست و حسابی بوجود نمیآد ولی حداقل عیدی که داره  . دلم هوای یه تغییر و تحول اساسی کرده ( مسلما یه تغییر خوب ) یه تغییری که زندگیمو از این رو به اون رو کنه ، احتمالا اگه یه همچین تغییری تو زندگیم بوجود بیآد ، بنده در کف غوطه ور میشم  . ولی نمیدونم چرا ته دلم یکی بهم میگه این تغییر و تحول زیاد دور نیست  ( یک سال دیگه ، دو سال دیگه ، ...  ) .

تو این مدت ۲ تا بلای آسمونی بهم نازل شد :

۱- تو چهارشنبه سوری نصف مژه هام و یکمی از موهام پرزید

۲- با این کفشای رسمی داشتم راه میرفتم که به علت صاف بودن کف کفش ، لیز خوردم و با اونجا اومدم رو زمین ، جات خالی ، اینقدر خنده دار خوردم زمین که اگه یکی اینطوری جلوی خودم خورده بود زمین ، ۱ ساعت پشت سرهم بهش میخندیدم . تنها شانسی که آوردم این بود که داشتم از تو یه کوچه ی تاریک رد میشدم که هیچ کس توش نبود .

خلاصه باید با دیفرانسیل ضرب دیده و مژه های نصفه برم عید دیدنی .

در سال جدید از خدا میخوام که هر چه زودتر اون تغییر خوبه اتفاق بیافته ، بعد اینکه همه ی دوستام دوباره وبلاگاشونو راه بندازن و مهمتر از همه رومینای عزیزم هر جا که هست سالم و خوش باشه ، اگر هم قسمته منه ، بیشتر از این منتظرم نذاره  .

الان که با سبز نوشتم ، یاد حرف ممول افتادم ، ممول بهم گفت هاله ی من سبز رنگه  ، البته سبزش یه جور خاصیه ، توی مداد رنگیا نیست ( اینارو خد ممول بهم گفته ) ، کاش منم هاله هارو میدیدم .

سال جدید رو به همه ی دوستانی که به اینجا سر میزنن تبریک میگم ، امیدوارم سال خوب و سرشار از عشق و محبت رو پیش رو داشته باشن . یه بوس واسه ی همتون میفرستم ( البته به چشم خواهر و برادری  ) . ۳ تا بوس آبدار هم واسه ی رومینای عزیزم

  نظرات ()
۲۸۱- تولد شادمهر نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٤

از اونجایی که من عاشق شادمهر هستم ، همیشه دنبال خبرای جدید از این هنرمند حرفه ای کشورمون هستم . چند وقت پیش پسرخالم ( فرهاد ، همونی که لباساشو لب ساحل زیر دوش گذاشتم  ) بهم گفت ، تولد شادمهر رو دیدی ؟ من با چشمان لوچ گفتم : نه  . فرهاد گفت : پس بیا خونمون تا نشونت بدم . منم ۲ تا پا داشتم ، ۴ تا تایر از یکی قرض کردم و با سرعت هرچه تمام تر به طرف خونه ی خالم حرکت کردم .

تولدش مال سال ۱۳۸۰ بود ، یعنی وقتی که هنوز نرفته بود کانادا . دوست دخترش هم بود ، همونی که اینقدر به خاطرش آهنگ ساخته . از اون اول فیل تا آخر فیلم دوست دخترش تو بغلشه و ۱۰۰ تا بوسش میکنه ، دوست دخترش هم معلومه که خیلی شادمهر رو دوست داره . اول فیلم یه سری از عکساشون رو نشون میده که با هم گرفتن . یه سری عکس هم از توی فرودگاه گرفته شده ، وقتی که شادمهر داشته میرفته . عکساش اینجاست

درسته که یکمی دیر این فیلم به دستم رسیده  ولی بازم جای شکرش باقیه  

پ.ن : اون کسی که یکی از مطالب منو تو بلاگش گذاشته بود ، اومد عذر خواهی کرد . بیچاره پسر خوبی بوده ، منتها شیطون بدجنس گولش زده بوده ، اصلا مطالب خودش از من قشنگ تره ، میخوای خودت برو ببین ، این آدرس بلاگشه  

  نظرات ()
۲۶۶- یک سال دیگه ، یک تولد دیگه نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢٢ مهر ۱۳۸٤

Happy birthday to me

خوب اینکه آدم برای وبلاگی کامنت نده معنیش این نیست که مطالبشو نمی خونه ... و از اونجایی که من عادت دارم چند روز زودتر تولد دوستان رو بهشون تبریک بگم چون همیشه دلم می خواهد اولین نفر باشم که تبریک تولد می گه ... پس تولدت مبارک .. تولد ۵ روز دیگتون مبارک .. انشالله تولد ۱۰۰ سالگیتو با رومینا جون جشن بگیری ... اولین جمله تو طالع بینی هندی در مورد مرد متولد مهر :‌ ( از ویژگی های مرد متولد مهر می توان انصاف - متعادل - زن پرست - خوش سلیقه و گاهی تنبل و بی اعتنا نسبت به زندگی را نام برد )‌ در مورد زن پرست و خوش سلیقه که هممون موافقیم در مورد تنبلیت رومینا جون باید نظر بده ( چشمک مبذول بدارید !!!!‌)‌

امسال اولین سالی بود که یه نفر که اصلا نمی شناختمش به اسم گلبرگ  ، ۵ روز مونده به تولدم ، بهم تبریک گفت و منو فوق العاده سورپرایز کرد . ولی متاسفانه هیچ ایمیل یا آدرسی نذاشته بود که من ازش تشکر کنم ، منم به رسم ادب ، اینجا ازش تشکر میکنم که یاد من بوده .

مهسای عزیز ( باربی ) دومین نفری بود که تولدمو تبریک گفت و ۲ تا کارت تبریک خیلی قشنگ واسم فرستاده که واقعا جالب و دیدنیه . به علت اینکه همیشه عدد ۱و ۲ و۳ پشت سر هم هستن ، سومین نفری که بهم تبریک گفت و کارت خنده داری واسم فرستاد پریسا ( الدورادو )بود .

 البته دوستای دیگه ( ممل ، غزال ، فائزه ، آناهیتا ، سمیرا ) هم لطف کردن و قبل از اینکه ۲۲ مهر بیآد ، تولدمو تبریک گفتن . از همشون تشکر میکنم و از همین جا تمام آرزوهای خوبی که واسه ی من و رومینای عزیزم کردن ، متقابلا واسه ی خودشون میکنم ( جمله رو داری ؟؟ آخر ادبیاته  ) .

پ.ن۱ : دلیل اینکه یکم زمان آپ کردنم طولانی شد این بود که هنوز در کف دیدار معشوق بودم

پ.ن۲ : خواهر بزرگم ( رجوع شود به یادداشت شماره ی ۸۰ ) هم امروز غافلگیرم کرد و واسه ی اولین بار بهم زنگ زد و تولدمو تبریک گفت

  نظرات ()
۲۴۱- حجم کمتر ، سرعت بهتر نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٤

آخه پسر ، مگه مجبوری همه ی درسارو  بذاری شب امتحان بخونی که اینطوری ، وقتِ سر خاروندن هم نداشته باشی ( احتمالا این سئوال رو ۱۰۰۰ بار از خودت پرسیدی ) .

من نمیدونم اگه این حافظه ی موقت رو نداشتیم ، من چیکار میکردم . در عرض ۲ روز یا شاید هم کمتر ، کتابو به صورت mp3 میکنم تو مغزم . منتها چون حجمش خیلی کم شده ، کیفیتشو از دست میده و سر امتحان وقتی Play  میکنم ، خش خش میکنه و اطلاعات رو با وضوح به مغز نمیرسونه . باید یه مغز با حجم بالاتر بخرم ( یه چیزی حدود ۱۰۰ گیگ ) یا به فکر یه پورت USB  رو سرم بیافتم . راستی اگه دانشمندا بخوان یه پورت ( Port ) رو بدن تعبیه کنن ، کجارو انتخاب میکنن ؟؟  این چیزایی که میگم ، ممکنه الآن خنده دار باشه ولی اگه ندیدی دو نفر مثل برادران رایت که نقاشیای لئوناردو رو جدی گرفتن ، حرفای منو جدی بگیرن و یه پورت رو بدن بسازن . اصلا یه پورتره ( این کلمه رو از خالم یاد گرفتم  ، قابل توجه کسایی که معنیشو نمیدونن ، یعنی : نقاشی صورت) بکش که چند تا پورت داره ، فکر کنم کلمه ی پورتره هم از همون پورت میآد . 

چون عکسای قالب وبلاگ ، حجمشون زیاد بود و دیر بالا میومد ، یکم حجمشون رو کم کردم و با یه سری تغییرات خیلی جزئی گذاشتمشون تو وبلاگ . این عکسی هم که این بالاست ، عکس خودمه ، منتها از بس دیر عکسو گرفتن ، من رو گیتارم خوابم برد . تازه از بد شانسی ما ، همون موقع باد گرفت ، واسه همینه که همه چیز یکم کشیده افتاده ( چون باد هم تو تصویره ) . 

تو این مدت که نبودم ، تو وبلاگم زلزله اومده ، آخه موزائیک های Background  جا به جا شده . بیچاره آوریل ، نصف صورتش تو یه موزائیکه ، نصف دیگه ش تو یه موزائیک دیگه . از ترس زلزله ، عکسی که واسه E-mail گذاشتم ، قلبش داره تاپ و توپ میزنه ( یه نگاه بنداز ) . 

قسمت آرشیومم چشمک زن شده ( یعنی خطر ) که البته خودمم معنیشو نفهمیدم .  آهنگ وبلاگمم برداشتم ،عوضش یه آهنگ با حال گذاشتم کنارعکسم که مطمئنم تا حالا نشنیدی . البته حجمش زیاده ( حدودا ۱.۷ مگابایت ) ، واسه همین به صورت اختیاری گذاشتم که هرکی دلش خواست ، Downloadش کنه .

راستی ، بپا یهو کلیک راست نکنی ، وگرنه ...  

  نظرات ()
۲۳۹- شب به یاد ماندنی نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٤

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای که دیشب چه خبر بود . تا حالا اینقدر شور و هیجان و خوشحالی یه جا ندیده بودم . همه میخندیدن ، میرقصیدن ، شاد بودن . میتونم بگم دیشب بهترین شب زندگیم بود  . چقدر خوبه همشهری های آدم شاد باشن ، بگن و بخندن و مشکلات زندگی رو حداقل واسه یه روز هم که شده کنار بذارن .

بعد از بازی ، دودل بودم که برم بیرون یا نه ( آخه ترجمه ی مقاله ای که امروز باید تحویل میدادمو تایپش نکرده بودم ) ، تا اینکه داوود زنگ زد و گفت آماده شو داریم میآیم دنبالت ، منم از خدا خواسته ، بدون عذاب وجدان آماده شدم تا بیان . هنوز به سر کوچه مون نرسیده بودیم که احساس کردم شهر یه رنگ دیگه ست ، حال و هواش از زمین تا آسمون با صبح فرق داشت . انگار همه یه خونه تکونی تو مغزشون کرده بودن . هیچ مانعی برای ابراز خوشحالی نبود ، به راحتی میتونستی بخندی ، دست بزنی ، آهنگ مورد علاقه تو با بلند ترین صدا گوش بدی . و همه به جای اینکه با نگاهشون سرزنشت کنن ، تشویقت میکردن . نمیدونم چرا آدمارو مثل یه عضو خانواده مون میدیدم ، به همون راحتی باهاشون ارتباط برقرار میکردم ، فکر میکنم اونا هم همین احساس رو داشتن  .

چه حالی میده وقتی تو یک بزرگراه جلو ماشینارو بگیری و وادارشون کنی که برقصن ، یا به برف پاک کناشون دستمال کاغدی وصل کنی ، یا حتی به عنوان یه بیننده یه گوشه ای بایستی و به خوشحالی بقیه شاد باشی . اینقدر باحال بود ، وقتی که خیابون رو میبستن و یه حلقه درست میکردن و به ترتیب میرفتن اون وسط تکنو میرقصیدن . 

اصلا فکرشو نمیکردم که بیشتر از بازی ایران - استرالیا بهم خوش بگذره ولی میتونم بگم صد برابر اون شب حال کردم . امیدوارم بیرون اومده باشی و دیده باشی که من چی میگم . 

وقتی می خواستیم برگردیم ، حدودا یک ساعت و نیم تو راه بودیم ، آخه اینقدر ترافیک بود که با ماشینای دور و برمون دوست شده بودیم . ماشینی که کنار ما ایستاده بود به من گفت : حالا فرداشب چیکار کنیم ؟؟؟ این جمله ش مثل پتک کوبیده شد تو سرم ، یادم افتاد به مقاله ای که باید تایپ میکردم  . ولی بی خیالش شدم و دوباره سعی کردم فراموشش کنم .

یه پسره ای که با تیغ موهاشو زده بود و یه ریش پروفسوری گذاشته بود ، جلو ی یه پژو رو گرفت و شروع کرد با سرعت هرچه تمامتر ، سرشو به پایین و بالا آوردن . اینقدر این کار رو جالب ، خنده دار و در عین حال ماهرانه انجام میداد که توجه همه رو به خودش جلب کرد ، طوری که همه شروع کردن به تشویق کردن . واقعا یه همچین جاهاییه که آدم هنرای دور و بری هاشو میبینه . 

خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت و تبدیل به یک شب فراموش نشدنی تو زندگیم شد . در مورد مقاله هم باید بگم تا ساعت سه و نیم نصفه شب نشسته بودم تایپ میکردم  .           

  نظرات ()
۲۰۹- بازم ... نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳٠ اسفند ۱۳۸۳

بازم یه عید نوروز دیگه ، بازم یه سال تحویل دیگه ، بازم تولد دوباره ی طبیعت ، بازم رفت و آمد های عید ، بازم سال خروس ، بازم  یک سال رفت رو عمرمون ، بازم یادداشتای بی جواب من ، بازم بازم بازم ...

با اینکه همه ی اینا تکراری شده ، ولی من از سال تحویل خیلی خوشم میآد  .  یکی از دوستان تو وبلاگش نوشته بود : " دیگه عیدو دوست ندارم ، بچه که بودم خیلی دوست داشتم. عاشق خرید عید بودم ( نکه سالی به دوارده ماه هیچی نمیخریدم!) دوست داشتم برم عید دیدنی. فقط به خاطر عیدی گرفتن! ولی حالا با هیچکدومشون حال نمیکنم.مسافرت هم نمیرم بلیط گیرمون نیومد.از هواپیما بگیر تا قاطرو اسبو الاغ تک نفره - دونفره و...! " ،

ولی من دقیقا برعکس ایشون فکر میکنم ، نمیگم که به اندازه ی بچه گی آم عید رو دوست دارم ولی اونقدرا هم نسبت بهش بی تفاوت نیستم ، آخه هر سال نزدیکای عید که میشه از در و دیوار ساختمونا گرفته تا جدولای کنار خیابون پر از شور و نشاط میشن ، انگار همه دارن تلاش میکنن که سال خوبی رو شروع کنن . خلاصه یه هیجان خاصی تو چهره ی مردم دیده میشه .

خوشبختانه سالی که گذشت ، یکی از بهترین سالای عمرم بود ، امیدوارم واسه ی تو هم همینطور بوده باشه . 

سال نو رو اول به رومینا عزیزم تبریک میگم

بعد به دوستانی که درطی این یک سال توسط این وبلاگ پیدا کردم 

 

 

  نظرات ()
۲۰۶- اپک نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۳

همونطور که همه ی مردم دنیا میدونن ، اصفهان یکی از زیباترین شهرای ایرانه که همه ساله تعداد زیادی توریست از سراسر دنیا واسه دیدنش کیلومترها می پیمایند تا این شهر قشنگ رو ببینن .

یکی از دلایلی که باعث شده ، همایش OPEC تو اصفهان برگذار بشه همین بوده ، از چند روز پیش تا حالا اینقدر اصفهان شلوغ شده که کسی جرات نمیکنه ماشین بیاره تو خیابون . ۲-۳ تا از خیابونایی که کنار هتل شاه عباس ( هتلی که توش اقامت دارن )  رو بستن که یهو به سران کشورها بد نگذره . ۱۳۵ تا خبرنگار خارجی و ۱۰۰ خبرنگار داخلی اومدن ببینن نتیجه ی این همایش چی میشه . نکته ی جالب توجه اینه که این چند روزی که اینا اینجا هستن ، مصادف شده با چهارشنبه سوری ایرانیان . از چند روز قبل از چهارشنبه سوری ، یعنی زمانی که سران OPEC پاشونو گذاشتن تو اصفهان صدای ترقه و توپ و دینامت میومده تا الآن که یه چیزی حدود ۱۲ ساعت از روش گذشته . مسئولان ایرانی واسه اینکه قضیه رو عادی جلوه بدن ، مراسم چهارشنبه سوری رو با رقص سنتی دیشب واسه ی خارجیا برگذار کردن و بهشون حالی کردن که یکی از رسمای قدیمی ایرانیاست . ولی فکر اینو نکرده بودن که یه سری ترقه زیادی میآد و مردم مجبورن روز بعد از چهارشنبه سوری بزنن .

اگه مردم دنیا شک داشتن که ایرانیا تروریست هستن یا نه ، الآن مطمئن شدن که تروریستن ، چون فکر میکنن اینا صدای شلیک تفنگ یا انفجار بمب یا یه چیزی تو همین مایه هاست . هیچ جای دنیا ترفه هاشون این صدا رو نمیده . خلاصه خدا به دادمون برسه با این OPEC ی آ ، همین که پاشونو از ایران بذارن بیرون ، چنان حرفایی پشت سرمون در میآرن که بیا و ببین .

  نظرات ()
۱۹۸- روز مهندس نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۳

پنجم اسفند ، روز مهندسین رو به همه ی مهندسایی که این وبلاگو میخونن و به خصوص ، خانم مهندس عزیز تبریک میگم .

                                                                                                  ( مختصر و مفید  )

  نظرات ()
۱۴۸- قالب جدید نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۳

نترس ، آدرسو درست نوشتی ، من قالبو عوض کردم . آخه از اون قالب دیگه خسته شده بودم . البته تصمیمشو یه ۲ هفته  پیش گرفته بودم که الان به مناسبتِ روز تولدم اجراش کردم . آخه دیدم  زشته از قالبای پرشین بلاگ استفاده کنم . حالا اگه چنگی به دل نمیزنه دیگه باید ببخشی ، آخه تو این فرصتِ کم بهتر از این نتونستم کار کنم . تازه ، من زیاد به زبان HTML تسلط ندارم ، یه سری مشکلاتی داره که باید یکم بهش ور برم تا درست بشه .

راستی

          تولد ، تولد ، تولدم مبارک      مبارک ، مبارک ، تولدم مبارک ... 

  نظرات ()
۱۲۰- اولین سالگرد نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۳

اول میخواستم تو این یادداشت اینارو بذارم  ↓

Broken Heart

وقتی از یک نفر یه چیزی میخوای ، با یکی از سه نوع برخورد زیر مواجه میشی که از این چند حالت خارج نیست .

۱- دسته ی اول با آغوش باز قبول میکنن و بدون چون و چرا هرچی بخوای بهت میدن .

۲- دسته ی دوم اگه بالا بری ، پایین بیای ، چپ بری ، راست برگردی ، خلاصه هر کاری بکنی ، نه تنها اون چیزی که میخوای رو بهت نمیدن ، بلکه انرژیتم میگیرن .

۳- دسته ی سوم به شدت مخالفت میکنن ولی بین حرفاشون یه چیزایی میگن که کلا طرفو از خودشون ناامید نکنن ، و آخر سر هم اون چیزی که میخوای رو بهت میدن ، ولی اینقدر به سختی بدستش میآری که دیگه به هیچ قیمتی حاضر نیستی از دستش بدی ، یا به قول معروف به دلت میچسبه .

دقیقا یک سال پیش ، من واسه اولین بار تو این وبلاگ نوشتم که عاشقتم ، دوست دارم ، دیوونتم ، ... و از اون روز به ۱۲۰ روش مختلف سعی کردم که ثابت کنم راست میگم . هر دفعه با خودم مبارزه میکردم و روی غرورم پا میذاشتم و به خودم میگفتم ارزششو داره . منی که تا اون موقع  واسه هیچ دختری تره هم خرد نمیکردم ، اسیره کسی شدم که به جای تره ، یه چیز دیگه خرد میکنه .

امروز که تولد این وبلاگه ، هم خوشحالم ، هم ناراحت . ناراحت از این جهت که تو این مدت تقریبا به هیچ نتیجه ای نرسیدم و فقط باعث سر درد بقیه شدم وخوشحال از این جهت که چقدر من تو یه کار سمج بودم و خودم نمیدونستم ، الآن دقیقا یکساله که دارم با خودم حرف میزنم و این موضوع یه جورایی واسه خودمم جالبه .

ولی بعد نظرم عوض شد و اینارو نوشتم ↓ 

My blood

میدونی امروز چه روزیه ؟  درست حدس زدی  ، امروز اولین سالگرد تاسیس این وبلاگه ، ( همچین نوشتم تاسیس که هرکی ندونه فکر میکنه یه کارخونه با ۲۵۰ تا کارگر رو افتتاح کردم ) . ولی در واقع کارخونه ی دلمو با بی شمار کارگر( گلبولای قرمز خون ) افتتاح کردم که با وجود اینکه تو این یکسال چیزی به جز ضرر واسم نداشته ولی هنوز به صورتِ کامل ورشکست نشده و این خودش جای شکر داره . ولی تو یکی از همین روزای آتی ، خبر ورشکست شدنشو از دیگران میشنوی ...

راستش دیدم اینم ↑ بد شد ، دیگه ادامش ندادم ، به جاش اینارو نوشتم ↓

Happy Birthday to weblog

امروز تولد وبلاگمونه ، وبلاگی که شاید حرفای منو به تو رسونده باشه ، حرفایی که اگه میخواستم رو در رو بزنم ، ممکن بود نشه . و چون معمولا وقتی تولد میشه ، جشن میگیرن ، ما هم همین کارو میکنیم و به افتخار تولدش جشن میگیریم .  بفرمایین دهنتونو شیرین کنین  .

آهان ، حالا اونی شد که میخواستم    

       

 

  نظرات ()
۱۰۰- صد یا سد نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۳

Dam

ده ، بیست ، سه پونزده ، هزار و شصت و شونزده  ، حالا که رسید به ۱۰۰ تا ...

این مدت چقدر حرف زدم !!!!!!

الآن ۱۰۰ قسمته که من یه ریز دارم زبون میریزم و تو انگار نه انگار ، بابا به خدا اگه سنگ هم بود تا حالا موم شده بود . یکمی هم به فکر فقیر فقرا باش .

یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه : "از عشق تو من مرغم ، باور نداری بی وفایی بی وفایی ..." الآن کاملا در مورد من صادقه  .

  نظرات ()
۷۶- 7S نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۳

بالاخره نشریمون چاپ شد  ، احتمالا تو بُرد ِ شما هم یکیشو میذارن . اگه تو بُردتون یه نشریه دیدی که روش نوشته (( 7S )) بدون مال ماست ( خوب حالا که چی ؟ انگار شق القمر کردیم ) . 

شق القمر که نکردم ، ولی فقط میخواستم نظرتو درباره ی طرح جلدی که دادم بدونم ، آخه میدونی ، نظرت خیلی واسم مهم ، چون بالاخره تو طراحی کردن یه ۱۰-۲۰ تا پیرهن بیشتر از من پوشیدی . ممکنه یه جاهایی اشکال داشته باشه که من نفهمیدم . درسته که کاری که شما میکنین با کاری که من میکنم از زمین تا آسمون فرق داره ولی یه نقطه ی مشترکی که داره اینه که باید یه هارمونی خاصی تو هردوش باشه تا بیننده رو جذب کنه . 

مطمئن باش اگه پیامی تو این وبلاگ بذاری ، من اونقدر بی جنبه نیستم که توی دانشگاه یا هرجای دیگه مزاحمت بشم ( نفرمایین این حرفو ، مزاحم چیه ؟ ، شما مراحمین  ) ، چون احتمال میدم واسه همین بود که دفعه ی پیش که پیام گذاشتی ، سریع تکذیبش کردی . اصلا من فرض میکنم که یکی از آشناهاشی ، برو ازش نظرشو بپرس و بیا اینجا بنویس .

فکر نکنم اونقدر بی انصاف باشی که منو منتظر بذاری .     

  نظرات ()
۶۹- سال نو مبارک نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۳

Sale no mobarak

به نام یار

از مقلب القلوب در هنگام بال گشودن شکوفه های طبیعت و آوای نوید بخش بهار ، تمنای حول حالنا والی احسن الحال را با سالی سرشار از کامیابی و سلامت برای حضرتعالی و خانواده ی گرامیتان داریم

در این لحظاتِ به یاد ماندنی بهار ، تنها آرزوی زندگیمو تو یه جمله ی خیلی ساده بهت تقدیم میکنم :

" هر جا که هستی تنت سالم و دلت خوش باشه "  

 

  نظرات ()
۶۷- چهارشنبه سوری نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٢

 chahar shanbe soori

جات خالی دیشب رفتیم باغ دایی مامانم که چهارشنبه مونو سوریش کنیم . باغبون ِ اونجا به اندازه ی یه جنگل ، چوب جمع کرده بود . چوبارو تیکه به تیکه پشتِ سر ِ هم گذاشتیمُ با یه ۴ لیتری بنزین آتیششون زدیم ، وای که چه حالی میده وقتی از رو آتیش به ارتفاع بالا میپری ولی خدا نکنه یهو در حال ِ پریدن بخوری زمین . یخورده که آتیشا شعلشون کم شد ، همه رو یکی کردیم و یه مقدارِ زیادی بنزین روش ریختیم ، یه آتیش ِ خیلی توپی شده بود با ارتفاع تقریبا ۳.۵ متر . پسرداییم(مسعود)  گفت حالا هرکی مرده از رو این بپره ، دوستِ ما رو هم جو گرفت و کاپشنشو در آورد و آماده ی پریدن شد ( راستی یادم رفته بود که بگم (داوود و محسن) دو تا از دوستامم برده بودم ) . خلاصه محسن دور خیز گرفتو از رو آتیش پرید ولی متاسفانه پاهاش باهاش همکاری نکرد و گرفت به چوبا و اون طرفِ آتیش با دست اومد رو زمین  . در نظر بگیر با خونواده ی دوستت بری بیرون و خدای نکرده جلو همه به این شکل ضایع بشی ، اصلا فکرشم زجرآورِ . خدارو شکر چیزیش نشد ولی خاطره ی خوبی شد که دیگه هیجوقت جَو نگیرتش . 

دیگه واسه ساعتای ۱:۳۰ بود که خسته و کوفته برگشتیم خونه ، بازم میگم ،" جات خیلی خالی بود".           

  نظرات ()
۵۳- عروسی نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٢

Wedding

 تقریبا یه نیم ساعتی میشه که از خواب بیدار شدم ، البته علت داره که تا این موقع روز خوابیده بودم ، که تو ۲ قسمت علتشو به طور مفصل توضیح میدم .

اول از همه اینو بگم که این هفته قسمت پنجشنبه ها با دیگران رو وقت نکردم بذارم تو وبلاگ ، آخه پنجشبه عروسی دختر عموم ( شهره ) بود . عروسی تو باغ پلی اکلیل برگذار شد . اولش که رسیدیم ، گروه موسیقی که اونجا بود ( شامل  ویالون ، کیبرد ، تنبک و تمپو ) داشتن موسیقی های اصیل ایرانی رو میزدن ، انصافا هم خیلی قشنگ میزدن . بعد از دو سه تا آهنگی که به این صورت زده شد ، یه آهنگی رو شروع کردن که اولش مثل آهنگای قبلی آرومو ملایم بود ، ولی یخورده که گذشت دیدیم یکی شروع کرد باهاش خوندن ، البته ما صدارو داشتیم ولی تصویر کسی رو به عنوان خواننده نداشتیم ، اولش فکر کردم صدارو رو کیبورد ضبط کردن ، ولی بعد از چند دقیقه دیدیم خواننده از پشت پرده اومد بیرون و همه شروع کردن به دست زدن . 

این آهنگ که تموم شد شروع کرد آهنگای درخواستی خوندن ( از منصور، اندی ، ویگن ، ... ) . یعنی تنها چیزی که این باغ از یه باغ خصوصی کم داشت این بود که زن و مرد از هم جدا بودن ( حالا یکی ندونه فکر میکنه باغ مال یکی از فامیلامونه و من دارم واسش تبلیغ میکنم ، ولی هرکی چنین فکری میکنه باید بگم سخت در اشتباه ِ ).  

بعد از اینکه شامو اونجا خوردیم ، اومدیم به طرف خونه ی پدر داماد ، جات خالی اونجا حسابی زدیم و رقصیدیم . وقتی رسیدیم خونه ساعت ۳:۳۰ بامداد بود ، تا اومدم بخوابم ساعت ۴ شده بود  (‌ این یکی از علتایی که تا این موقع روز خواب بودم ). 

پنجشنبه ها با دیگران ( با کمی تاخیر )

 دوباره برگشتم سر جای خودم ... عشوه گری نکن وروجک ... من زمینم را خورده ام و برخاسته ام ... می دانی ... حکایت من مانند کسی است که بعد از صد سال سرگشتگی راهش را پیدا کرده اما هی برمی گردد و به خوشگلک عشوه گر سنگدلی که در پشت سر طنازی می کند، نگاهی می اندازد و گاه و بیگاه سکندری می خورد ... یکی نیست بگوید: بچه جلویت را نگاه کن!

                                                                              لیلای لیلی
                 
        

  نظرات ()
۵۰- Valentine نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٢

Will U Be My Valentine

روزی که واسه اولین بار شمارو دیدم دقیقا یادم نمیآد چندم بود ، فقط یادم که نزدیکای روز ۲۵ بهمن (یعنی یه چیزی بین بیستم تا بیست و پنجم ) بود . ولی واسه اینکه یه روز دقیق برای این رویداد تاریخی تعیین بشه ، میذاریمش روز ۲۵ بهمن ، البته اگه بری تو تقویم نگاه کنی میبینی پارسال بیست و پنجم جمعه بوده  . ولی مهم نیست ، واسه این اینروزو انتخاب کردم چون ۲۵ بهمن پارسال مصادف بوده با 14 February  یعنی روز Valentine  . پس سالگرد آشناییمونو تبریک میگم ، البته اگه مطمئن بودم که قبول میکنین ، یه هدیه ی نا قابل پیش کشتون میکردم ، ولی حیف که جرأت نمیکنم از ۳ کیلومتریتون رد بشم  ( این یکیو شوخی کردم ) .     

  

  نظرات ()
۳۰- فال حافظ نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٢

Hafez

هر سال شب یلدا که میشه ، تقریبا همه ی فامیل پدریم ، به نوبت خونه ی یکی از عموهام یا پدربزرگم جمع میشیم و اون شبو تا آخرش کنار همدیگه ایم . بعد از اینکه مراسم بخور بخور تموم میشه ، صاحب خونه  یه ظرف نیمه پر از آب میآره و جلوی تک تک مهمونا میگیره ، هر کسی میخواد فالش گرفته بشه یه انگشتر میندازه تو آب ( منم اونشب یه انگشتر از مامانم غرض کردم و انداختم تو آب ) . وقتی همه ی انگشترا تو آب ریخته شد ، ظرف رو با یه دیوان حافظ میدن به پدربزرگم . 

بعد از اینکه همگی واسه شادی روح حافظ یه حمد و سوره میخونن ، پدربزرگم چشماشو میبنده و دستشو میکنه تو ظرف و یکی از انگشترا رو میکشه بیرون . مال هر کی که باشه ، نیت میکنه تا واسش فال بگیرن .

امسال وقتی نوبت به من رسید ، بی اختیار به فکر شما افتادم و نیت کردم که بالاخره من باید چه کار کنم ، که این غزل اومد :

معاشران گره از زلف یار باز کنید                        شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند                و ان  یکاد  بخوانید  و  در  فراز  کنید

رباب  و  چنگ  ببانگ  بلند  می گویند                     که  گوش  هوش  به پیغام اهل راز کنید

بجان  دوست  که  غم پرده ی  شما ندرد                   گر  اعتماد  بر  الطاف  کار ساز  کنید 

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است                  چو  یار  ناز  نماید  ،  شما  نیاز  کنید

نخست موعظه ی پیز صحبت این حرفست                 که  از مصاحبت  ناجنس  احتراز  کنید

هر آنکسی که درین حلقه نیست زنده به عشق           برو  نمرده  به  فتوی  من  نماز  کنید

و گر طلبی  کند  اغلامی  از شما  حافظ                  حوالتش  به  لب  یار  دلنواز  کنید       

 

اونشب این شعرو روی کاغذ نوشتم و گذاشتمش تو جیبم ، تا دیشب که یهویی چشمم افتاد بهش و گذاشتمش رو وبلاگ . 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه