حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۴۱۲- فلوریدا (۲) نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢

از فرودگاه یه ماشین کرایه کردیم و رفتیم به سمت نمایشگاه. نمایشگاه خیلی بزرگی بود، بزرگترین نمایشگاه RFID دنیا حساب میشه. از همه ی کشورهای دنیا اومده بودن. تا ساعت تقریبا هفت شب اونجا بودیم و بعد رفتیم رستوران شام بخوریم. من به گمان خودم استیک سفارش دادم. ولی بعد از یه ۱۵ دقیقه دیدم گارسونه با یک پیشبند یکبار مصرف اومد. بهم گفت قربان اگه اجازه بدین این پیشبند رو ببندم بهتون چون ممکنه به لباستون بریزه. با خودم گفتم من قبلا خیلی جاها استیک خوردم هیچ کدومشون از این کارا نکردن! پیشبند رو برام بست و رفت غذارو بیاره، از اون دور که میومد احساس کردم چقدر ارتفاع غذام زیاده! وقتی اومد دیدم تریپ شیشلیکه که گوشت به استخوانه و باید با دست به نیش بکشی!

حالا اینو بگم که مدیرمون گیاه خواره بعد تصور کنین من جلوش یه همچین چیزی میخواستم بخورم. همین که شروع کردم به خوردن، دیدم گوشی شو در آورد و گفت میخوام یه عکس ازت بگیرم!!! اتفاقا عکس باحالی شد. با سر بریده عکسو این پایین میبینین.

رفتیم هتل شرایتون، من دهاتی فکر میکردم دو تامون تو یه اتاقیم. ولی ۲ تا اتاق جدا گرفته بود. اتاقش خیلی بزرگ و قشنگ بود. جناب مدیر گفت فردا ساعت ۹ و نیم خوبه بیدار بشیم؟ گفتم آره عالیه. گفت پس تو لابی هتل میبینمت. رو تخت هتل دراز کشیده بودم و داشتم فکر میکردم که کی فرصت میکنم برم یکم بگردم! تاریخ برگشتمون فردا ساعت ۵ بعد از ظهر بود. با خودم گفتم باید نصفه شب بزنم بیرون برم به سمت ساحل. حیفه این همه راه تا کنار اقیانوس اطلس اومده باشی و نری ببینی. زنگ زدم به یکی از این کمپانی هایی که ماشین کرایه میدن و یه ماشین واسه ۴ صبح کرایه کردم. کمپانی ماشیناش تو فرودگاه بود. با هتلداره صحبت کردم که یه ماشین برام ۴ صبح بگیرن که منو برسونه فرودگاه.

 

۳ و نیم بیدار شدم و کارامو کردم و زدم بیرون ، اومدم پایین دیدم ماشین آماده ست. منو رسوند تا فرودگاه. اونجا رفتم تو کمپانی کرایه ی ماشین و یه فورد کرایه کردم و به راه افتادم. نزدیکترین ساحل تا فرودگاه حدودا ۵۰ دقیقه فاصله داشت. اگه تو Google maps ای آدرس رو جستجو کنین (528, Orlando, Orange, Florida) این دقیقا اتوبانیه که من افتادم توش تا برسم به ساحل. بارون میومد شدید، همه جا هم تاریک!

با خودم میگفتم دیوونه چرا این کارو کردی! اگه مدیر بفهمه چی میگه با خودش!!! ولی بالاخره نزدیکای ۵ و نیم بود که رسیدم به آب. آفتاب هنوز طلوع نکرده بود. ماشین رو به سمت طلوع آفتاب پارک کردم و منتظر شدم تا طلوع کنه. احساس اینکه این آبهای اقیانوس اطلس به خلیج فارس راه داره احساس خوبی بود. به خاطر اینکه هوا ابری بود زیاد طلوع پیدا نبود ولی هرچقدر هوا روشنتر میشد تازه میفهمدم چقدر زیباست.

رفتم یه چند تا عکس از خودم گرفتم و بعد از حدودا ۲ ساعت لذت از منظره ها برگشتم به سمت فرودگاه تا ماشینو پس بدم. زنگ زدم هتل تا یه ماشین بیاد دنبالم تو فرودگاه. مسیر برگشت چون هوا روشن بود تازه فهمیدم چقدر جاده ش قشنگ و سبز بوده. وقتی رسیدم هتل یه دوش گرفتم و اومدم بقیه ی غذاهای دیشب رو خوردم، آخه اینقدر زیاد بود که نتونستم همه شو بخورم. حین خوردن بودم که دیدم مدیر داره میزنگه. بعد از سلام علیک گفت خوب خوابیدی؟ گفتم : بلللللللله !!!

رفتیم بقیه ی نمایشگاه رو دیدیم و از همونجا رفتیم به سمت فرودگاه. سفر ۲ روزه ی خوبی بود.

  نظرات ()
۴۱۱- فلوریدا (۱) نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢

آقا من اعتراف میکنم که تو تعریف وقایعی که واسم اتفاق افتاده خیلی عقبم. الآن میخوام ماجرای تقریبا ۳ ماه پیش رو تعریف کنم.

کار قبلی که داشتم، تو یکی از پروژه ها باید از تکنولوژی RFID استفاده میکردیم. وقتی که تقریبا پروژه به مراحل پایانی نزدیک میشد، مدیرم یه روز صدام زد و گفت اوایل اپریل ( آوریل) وقتشو داری یه سفر با هم بریم؟ منم گفتم بله! گفت جزئیاتشو منشی بهت میده. منشی بهم اطلاعات سفر رو داد. باید میرفتیم ایالت فلوریدا.

روز سفر فرا رسید و قرار شد تو فرودگاه قرار بذاریم. من گیت ( دروازه نیشخند) رو پیدا کردم و منتظر شدم تا مدیر بیاد. همینطور که نشسته بودم دیدم گوشیم زنگ میخوره، دیدم جناب مدیره، بهم گفت من یکم دیر ممکنه برسم تو برو سوار شو من میام. گیت (یا همون دروازه ) که باز شد این مسئول اونجا گفت: اینایی که فرست کلاس هستن اول بیان! بعد دیدم یه عده بلند شدن رفتن. با خودم گفتم ایول فرست کلاس، خوش به حالشون. بعد رسید نوبت رسید به بقیه و ما هم رفتیم که سوار بشیم. 

صندلیم رو پیدا کردم، رفتم نشستم. هنوز جناب مدیر نیومده بود. وقتی نشستم رو صندلی دیدم چقدر صندلیش راحته! بعد دقت کردم دیدم فقط یه صندلی کنار منه! معمولا سه یا چهار تا صندلی تو هر ردیفه. تو این فکرا بودم که جناب مدیر اومدن. سلام علیک کردیم و بعد گرم حرف زدن شدیم که هواپیما راه افتاد. هنوز چیزی نگذشته بود که خانم مهماندار اومد گفت، نوشیدنی چی میل دارین؟

تو پرانتز اینو داشته باشین که پروازهای اینجا واسه همه چیز پولشو میگیرن، یادمه یه پرواز گفتم یه لیوان آب هست؟ گفت شیشه ی آب داریم که ۲ دلاره خنثی. خلاصه اینکه کسی تعارف نمیکنه، میان میگن چیزی میخواین سفارش بدین یا نه؟ واسه همین من تعجب کردم.

من یه نگاه به مدیر کردم و با خودم گفتم هر کاری اون کرد منم میکنم. رو مدیر کردم و گفتم شما اول! مدیرم هم یه نوشیدنی سفارش داد. منم به تبعیت از مدیر یه آبمیوه گفتم بیاره. همچنان داشتم فکر میکردم که این چه پروازیه که اینقدر دست و دلبازن!!!! یهو اون مغز تعطیلم جرقه زد!!! فهمیدم ما تو قسمت فرست کلاس هستیم!!! من همینجا اعتراف میکنم که این اولین باری بود که تو قسمت فرست کلاس یه هوائیما مینشستم.

به محض اینکه لیوانمون خالی میشد میومد میگفت نو شیدنی چی میخورین! وقت نهار شد، یه منو آورد گفت کدومو میخورین؟ یکی از غذاهای باحاشو انتخاب کردم. غذارو که خوردیم ۲ دقیقه یکبار دستشوییم میگرفت، از بس آبمیوه خورده بودم. خلاصه جلو مدیر هی تو مسیر دستشویی بودیم نیشخند.

پ.ن: دیگه عادت کردم دو قسمتیش کنم، فکر کنم کم کم اگه ۲ خط هم بنویسم، ۲ تا پستش میکنم.

 

  نظرات ()
۴۰۶ - کار در امریکا (۳) نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢

مشاهده یادداشت خصوصی

  نظرات ()
۴۰۵- کار در امریکا (۲) نویسنده: حمید و ... - شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱

وقتی گفت مصاحبه ی اول رو قبول شدید، چون اصلا یادم نبود که کدوم شرکته گفتم ممکنه آدرس و شماره تماس رو برام ایمیل کنین، اونم گفت حتما. بعد ازم پرسید هفته ی آینده کی وقت دارید برای مصاحبه؟ منم کلاس گذاشتم گفتم دوشنبه وقتم پره ولی سه شنبه از ۱۱ تا ۱ بعد از ظهر در خدمتتون هستم. گفت آخه مصاحبه ۴ ساعت طول میکشه !!!! تو دلم گفتم ۴ ساعتتتتتتتت! اطلاعات من در حد یک ربعه!!! ولی خوب قضیه رو خیلی عادی جلوه دادم و گفتم باشه پس ۴ شنبه من کلا آزادم. گفت پس مصاحبه رو میذاریم چهارشنبه از ساعت ۱۰ تا ۲ بعد از ظهر. وقتی ایمیلمو چک کردم تازه فهمیدم همون شرکتیه که روز تولدم مصاحبه ی اول رو انجام دادم.

خلاصه روز مصاحبه شد و ما خیلی شیک با کت شلوار و کراوات رفتیم به سمت کمپانی. دو تا ساختمون خیلی بزرگ بود که روبروی هم قرار داشتن و هردوتاش مال کمپانی بود. وقتی میخواستم وارد ساختمون بشم، به اطراف که نگاه میکردم عین تو اول بعضی از این فیلما بود که دوربین آدمای مختلف با نژادهای مختلف رو نشون میده که خیلی شیک و سرحال وارد یا داخل یه ساختمون میشن و بعد یواش یواش رو شخصیت اصلی داستان زوم میکنه.

رفتم سمت میز اطلاعات، یه دختره خوشگل که معلوم بود یکم خواب آلوده نشسته بود، بهش گفتم با خانم Katy قرار دارم ، گفت چند لحظه صبر کنید. در حینی که داشت برچسب آماده میکرد برام که بزنم به سینه م بهش گفتم به نظر خواب آلود میای! گفت آره دیشب دیر خوابیدم ، منتظرم شیفتم تموم بشه برم بگیرم بخوابم. تو دلم گفتم آخه حیف تو نیست کم میخوابی، خدای نکرده پوستت خراب میشه نیشخند. گفتم عوضش آخر هفته نزدیکه و میتونی تخت بگیری بخوابی. گفت آره، بعد برچسب رو بهم داد و گفت بفرمایید بشینید الآن Katy میاد.

بعد از چند دقیقه یه خانم جوون و یکم تپل اومد سمت من و سلام کرد و گفت من Katy هستم ، بیا بریم یه دوری تو ساختمون بزینم. منم همراهش راه افتادم. شروع کرد توضیح دادن در مورد ساختمون و قسمت های مختلفش. یه جورایی مثل یه شهر کوچیک بود واسه خودش، مرکز خرید داشت، رستوران داشت، سالن ورزش داشت و همه ی اینا تو ابعاد بزرگ بود که من خیلی تعجب کردم و گفتم اینجا مثل یه شهر میمونه واسه خودش، گفت آره ما اینجارو اینطوری طراحی کردیم که کارمندا احساس راحتی کنن و شرایط خشک کاری حاکم نباشه.

بعد از کلی چرخوندن، بردم توی یک اتاق و گفت الآن مدیرهایی که میخوان باهات مصاحبه کنن میان، بعد گفت نوشیدنی هرچی میخوای بگو تا برات بیارم، گفتم آب لطفا. یکم که نشستم یه آقای جوونی اومد تو اتاق که به نظر میرسید هندی باشه، سلام علیک کرد و نشست. خودشو معرفی کرد که تو کدوم بخش کمپانی کار میکنه و یه تاریخچه ای از کارش هم گفت و بعد گفت شما از خودت بگو. منم شروع کردم از متن یک صفحه ای که حفظ کرده بودم از خودم گفتم و اینکه رشته م چی بوده چی شد که اومدم امریکا ، چی شد که به کامپیوتر علاقه مند شدم و اینکه چه کارایی تو زمینه ی کامپیوتر کردم. حدودا یه ۱۵ دقیقه واسش حرف زدم ، به نظر میرسید که خوشش اومده ، یه چندتا سئوال تخصصی کرد و بعدش گفت نوبت من تموم شده، نفر بعدی پشت دره.

من چون پشتم به درب ورودی بود برگشتم دیدم ۲ نفر پشت در منتظرن. وقتی این آقای هندی رفت بیرون ، یه خانم کره ای و یه آقای هندی اومدن تو. سلام علیک و دقیقا عین همون ماجرای قبلی شروع کردن خودشونو معرفی کردن. بعد از اینکه منم خودمو معرفی کردم این خانم کره ای کلی حال کرده بود با اینکه من خودم بدون نیاز به هیچ شخصی آموزش دیدم، همه ش زوم کرده بود رو اون و تو اون زمینه سئوال میکرد. بعد گفت تو سئوالی نداری؟ گفتم اگه ممکنه میشه بگید از شخصی که استخدام میکنید چه انتظاراتی دارید؟ اونم شروع کرد توضیح دادن که به چه کسی نیاز دارن. وقتی حرفاش تموم شد گفت ما دیگه وقتمون تموم شده نفر بعد پشت دره.

یه آقای امریکایی لاغر اومد تو و دقیقا همون ماجراها اتفاق افتاد البته با این تفاوت که ایشون از تجربه ی کاری من تو کنترل کیفیت خوشش اومد. اینطور که خودش میگفت ۲۲ سال بود که واسه ی شرکت کار میکرد.

۲ نفر بعدی یک آقای آلمانی و یک آقای چینی بودن که این دو نفر از همون اول نظر منو به خودشون جلب کردن به خاطر اینکه دقیقا همون چیزایی رو میخواستن که من توش تجربه داشتم. یه نفرو میخواستن برای طراحی اپلیکیشن برای گوشی های موبایل. با سئوال و جوابایی که رد و بدل شد احساس کردم زیاد از من خوششون نیومد. خیلی ناراحت بودم چون بین اینایی که تا الآن اومده بودن این ۲ نفر تنها کسایی بودن که تو زمینه ی تجربیات من نیروی انسانی میخواستن.

۲ نفر بعدی یه پسره هندی با یه پسره ی چینی بود که این دو تا سنشون تقریبا کم بود و کلا احساس کردم چیزی حالیشون نیست، اونا هم دقیقا نسبت به من همین حسو داشتن نیشخند.

۲ نفر بعدی یه خانم امریکایی و یه آقای چینی بود که خیلی خوششون اومد از من ولی من دیگه اینقدر خسته شده بودم که دیگه حرفاشونو زیاد نمیفهمیدم خنثی فقط از حالت چهره شون میفهمیدم که خوششون اومده.

۲ نفر آخرو باور کنین هرچقدر الآن فکر میکنم یادم نمیآد کیا بودن و اصلا چه حرفایی بینمون رد و بدل شد ولی مطمئنم که ۶ گروه بودن. تنها چیزی که یادمه ازشون اینه که بهم گفتن نفرای آخرن و من میتونم برم. وقتی داشتم بر میگشتم سرم گیج و بنگ بود ابله.

فردای اون روز واسم یک ایمیل اومد که باید ۲ تا امتحانه آنلاینه بدید. منم ۳-۴ تا از بچه های دانشجوی PhD  رو خبر کردم تا بشینیم امتحانو بدیم. آخه حیف بود که بچه ها سهیم نباشن تو این برنامه نیشخند. خلاصه با ۴ تا دانشجوی PhD سئوالات رو به اتمام رسوندیم. عصر همون روز Katy بهم زنگ زد و با کلی انرژی و خوشحالی گفت تبریک میگم بهت، گفتم قبول شدم؟ گفت آره، از ۶ تا مدیری که باهات مصاحبه کردن، ۴ تاشون دوشت داشتن که باهات همکاری کنن، تو باید انتخاب کنی که با کدوم گروه دوست داری کار کنی! آقا منو میگی اینقدر خوشحال شده بودم که میخواستم بگیرم لپای Katy رو بکشم نیشخند. گفتم اسم کسایی که دوست داشتن من تو گروهشون باشم رو لطفا بهم بگو. وقتی گفت به صورت ناباورانه ای دیدم همون گروهی که فکر نمیکردم از من خوششون اومده باشه( گروه آلمانیه و چینیه) و من خیلی دوست داشتم باهاشون همکاری کنم هم تو لیسته. خیلی خوشحال شدم و گفتم باشه من خبرشو تا هفته ی دیگه میدم بهتون.

پ.ن: این پست هم طولانی شد و مجبورم بقیه شو تو پست بعدی بنویسم، تازه یه مورد دیگه هم پیش اومده که میطلبه ادامه شو تو قسمت بعد بنویسم

  نظرات ()
۴۰۴- کار در امریکا (۱) نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱

نمیدونم قبلا در مورد Job Fair حرف زدم یا نه ولی خوب احتیاط یه توضیح کوچیکی میدم که در جریان قرار بگیرید. توی همه ی دانشگاه ها یه بخشی هست که وظیفه ش ارتباط دانشگاه با صنعته و محیط کار. اینا هر ترم یه نمایشگاه داخل دانشگاه برگذار میکنن.  تو این نمایشگاه غرفه دارها کارفرماها هستن که از شرکتهای خیلی بزرگ مثل گوگل و مایکروسافت و اپل گرفته تا شرکت های خصوصی کوچیک که حتی اسمشونم به گوش آدم نخورده شرکت میکنن. دانشجوهای دانشگاه بازدید کنندگان این غرفه ها هستن و هرکدوم همراه با رزومه هاشون میرن با شرکتی که دوست دارن اونجا کار پیدا کنن صحبت میکنن. این نمایشگاه ها فرصت خیلی خوبیه برای کسایی که داره درسشون تموم میشه و دنبال کار هستن البته برای کسایی که هنوز درسشون تموم نشده هم خوبه چون بیشتر شرکت ها به طور کارآموز با حقوق خوب استخدام میکنن.

ترم پیش یکی از این Job Fair ها تو دانشگاهمون بود و منم مثل همیشه رفتم ببینم کدوم شرکت اومده که برم باهاشون صحبت کنم. همینطور که داشتم تو لیست شرکت ها دنبال کمپانی هایی میگشتم که مهندس صنایع استخدام میکنن، چشمم افتاد به یه شرکت که نوشته بود برنامه نویس برای گوشی های موبایل! با خودم گفتم ضرر که نداره میرم باهاشون صحبت میکنم ببینم کارشون به چه صورته.

بعد از حدودا ۱۰ دقیقه نوبتم شد که با یکی از مسئولای غرفه صحبت کنم، بعد از سلام و احوال پرسی ازش در مورد کارشون پرسیدم و اینکه به چه نیروهایی احتیاج دارن. خوب برام توضیح داد که اپلیکیشن نویس برای گوشی های اپل و اندروید میخوان و خیلی چیزای دیگه که معلوم بود اصطلاحات کامپیوتریه و من ازش چیزی سر در نمیآوردم. گوشیمو در آوردم و دو تا اپلیکیشنی که طراحی کرده بودمو بهش نشون دادم و شروع کردم به توضیح دادن در مورد اینکه چه مراحلی رو طی کردم تا این اپلیکیشن ها تایید شد. وقتی صحبتهام تموم شد گفت شما رزومه تون همراهتونه؟ گفتم بله، بهش رزومه رو دادم. گفت من و سه نفر دیگه روی رزومه هایی که امروز میگیریم تحقیق میکنیم، اگه شرایط کافی رو داشتید باهاتون تماس میگیریم. با خودم گفتم ای نامرد مارو دودر کرد رفت نیشخند

هفته ها از اون قضیه گذشت و من کاملا فراموش کردم که رزومه م رو به این شرکت دادم. تقریبا دو هفته به تولدم بود که یک ایمیل دریافت کردم از دانشگاه که شما مصاحبه دارید از فلان شرک!!! یادمه یه دو ساعت داشتم فکر میکردم این شرکت کجا بوده و از کجا منو میشناسه! تاریخ مصاحبه م هم دقیقا روزی بود که جشن تولدمو میخواستم بگیرم.

یه سری اطلاعات از وبسایت کمپانی درآوردم که ببینم اصلا اینا دقیقا چیکار میکنن. کار اصلی کمپانی رزرو کردن پروازها به صورت آنلاینه که حدود ۸۰ درصد رزروهای پروازهای امریکا توسط این کموانی انجام میشه. اولین رزرویشن هواپیما به صورت آنلاین رو اینا سال 1960 انجام دادن. ۱۰۰۰۰ تا کارمند تو ۶۰ تا کشور دنیا دارن. البته کارای جانبی هم میکنن مثلا همراه با رزرو بلیط هواپیما، رزرو هتل و حتی تاکسی که مسافرو تا هتل ببره هم امکان پذیره. خلاصه اینارو که خوندم تازه فهمیدم کجا رزومه گذاشتم نیشخند

مصاحبه ساعت ۱ بعد از ظهر بود، دقیقا صبح همون روز تو دانشگاه UT Southwestern برای دو تا متخصص بیهوشی و یک جراح پلاستیک باید از موضوع تزم دفاع میکردم که قبول کنن باهام همکاری کنن. خلاصه روز خیلی پر کاری رو پیش رو داشتم. وقتی به سلامتی از موضوع تزم دفاع کردم و اونا خوششون اومد، با خودم گفتم خدارو شکر مرحله ی اولو خوب طی کردم، ایشالا واسه ی مصاحبه هم موفق عمل کنم.

ساعت ۱۲:۳۰ بود که رسیدم دانشگاه برای مصاحبه. توی اتقاق انتظار نشسته بودم تا اینکه یه پسر جوونی بود با پوست سفید، چشمای سبز نیشخند اومد گفت: حمید؟ گفتم بله. خودشو معرفی کرد و گفت بریم واسه مصاحبه. بعد از اینکه یه سری مشخصات مثل تاریخ فارغ التحصیلی و اینجور چیزارو پرسید گفت یکم در مورد خودت بگو، منم شروع کردم واسش گفتن که چی شد که اصلا یهویی از رشته ی صنایع سر از کامپیوتر درآوردم. حدودا یک ربعی واسش حرف زدم. نوبت به سئوالاش رسید، شروع کرد سئوالای تخصصی کامپیوتری کردن!

خوب منم که رشته م کامپوتر نبوده که به صورت پایه ای بلد باشم، یه سری اصطلاحاتی که میگفت رو نمیدونستم، خوب اولیشو پرسید گفتم نمیدونم ، دومی رو پرسید گفتم نمیدونم ، سومی رو پرسید دیدم نمیدونم، با خودم گفتم اگه اینجوری پیش بره که خیلی ضایعه، بهش رو راست گفتم ببین، من رشته م کامپیوتر نبوده، احتمال داره این چیزایی که داری سئوال میکنی رو من جواباشو بدونم منتها این اصطلاحایی  که به کار میبری رو بلد نباشم. ازش راهنمایی خواستم ، گفتم از سئوال اول شروع کن، یکم در موردش توضیح میدی؟ گفت باشه حتما، یکم که در موردش توضیح داد، گفتم آهان فهمیدم، شروع کردم جوابشو دادم. سئوال دوم رو توضیح داد ، اونم منظورشو فهمیدم و بهش جواب دادم ، سئوال سوم توضیح داد یکم ولی بازم نفهمیدم بعد گفت اولش با ((میم)) شروع میشه، آقا یهوی یادم افتاد جوابشو دادم، خلاصه خودش خوشش اومده بود از این روش، مثل مسابقه ی ۲۰ سئوالی شده بود نیشخند.

بعد از اینکه سئوالاش تموم شد بهم گفت تا دو هفته ی دیگه نتیجه ی مصاحبه رو بهتون خبر میدیم. جاتون خالی تو جشن تولد خستگی تمام روز در شد و کلی خوش گذشت. همونطور که اطلاع دارید حافظه ی بنده در حد ماهی قرمزه و هر ۳ ثانیه یکبار فرمت میشه، به همین دلیل وقتی ۲ هفته ی بعد باهام از همین شرکت تماس گرفتن، من اصلا یادم نبود که اینا کی هستن و چی میخوان. آخه یکم هم غیر منتظره بود چون عصر روز یکشنبه زنگ زدن، و من باخودم گفتم یکشنبه که تعطیله! خلاصه فقط تو حرفای خانمی که زنگ زده بود فهمیدم که گفت شما مصاحبه ی اول رو با موفقیت پشت سر گذاشتید و ما میخوایم ازتون دعوت کنیم برای مصاحبه ی دوم تشریف بیارید کمپانی.

پ.ن: ببخشید طولانی شد باید بقیه ش رو تو پست بعدی بنویسم

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه