حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۴۱۴- چشم و نظر نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢

آقا به چشم و نظر اعتقاد دارین؟

من خودمو چشم کردم. تو پست قبلی اومدم تولد ۱۰ سالگی رو جشن گرفتم بعد یهویی اینهمه وقت رفتم پیدام نشد. خوب دیگه این طبیعی نیست نیشخند. اتفاقات خوبی تو این چند وقت افتاد که تیتروار براتون میگم.

سومین اپلیکیشنم حدودا ۳ ماه پیش اومد بیرون. اپلیکیشن مربوط به آژانس های مسافرتیه، میتونن باهاش پرواز، هتل و ماشین رزرو کنن.

وقتی پروژه ی این اپلیکیشن تموم شد منو گذاشتن تو یه گروه دیگه، یه تیم ۲۰ نفره هستیم که ۱۹ نفر تو کشور لهستان هستن، یه نفر هم منم که تو امریکا باهاشون همکاری میکنم. اپلیکیشن های قبلیم همه واسه ی اپل بود، این پروژه واسه ی اندروید دارم برنامه نویسی میکنم.

حدودا ۴ ماه پیش مدیرعامل این کمپانی خودمون عوض شد و خوب از اونجایی که استراتژی هاش با مدیر قبلی فرق میکرد، تصمیم به حدف یه سری از بخشهای کمپانی شد و سرمایه گذاری تو بخش های دیگه. خلاصه طوری شده بود که از دم درو میکردن، هر ماه یه سری رو اخراج میکردن ولی خدارو شکر تیرشون سمت ما نیومد لبخند.

محسن نامجو تو دانشگاهمون اومد یه کنسرت گذاشت، جاتون خالی رفتیم کلی خندیدیم. یه جور با حالی میخونه قیافه ش خنده دار میشه. بعضی وقتا اینقدر زور میزد که صورتش سرخ میشد نیشخند. رفتیم باهاش یه عکس دسته جمعی بگیریم یهو منو دید گفت تو چقدر شبیه آلپاچینو هستی!!! بهش گفتم گرفتی مارو؟ گفت نه به خدا من یکی از طرفدارای آلپاچینو هستم و تو خیلی شبیه اون هستی!

دقیقا هفته ی پیش همین موقع کنسرت گوگوش بود اینجا، جاتون خالی رفتیم خیلی خوش گذشت. ماشاالله بانو گوگوش صداش دست نخورده، چنان با صداش اوج میگرفت که فکر میکردی ۲۰ سالشه.

اوایل که اومده بودم اینجا مهمونی ها همه به مناسبت تولد بود بعد بچه ها جفت جفت شدن و از سال پیش مهمونی ها همه به مناسبت نامزدی شد. امسال همه ی مهمونی ها به ماسبت جشن عقد یا عروسی بود. فکر کنم سال دیگه مهمونی ها به مناسبت قدم نو رسیده باشه نیشخند. ولی کیف میده که هم فامیلای عروس باشی هم فامیلای داماد.

  نظرات ()
۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

کنسرت ساعت ۹ شروع میشد و من از ساعت ۶:۳۰ شروع به آماده شدن کردیم که یهو دیر نرسیم! دوستمم کاراشو میکرد ولی نمیدونم چرا احساس میکردم یکم رو دور کند قرار داره، ولی با خودم میگفتم وقت به اندازه ی کافی داریم نگران نباش! چون چندتا دیگه از دوستای این رفیقمون هم بلیت داشتن، به رفیقم زنگ زدن گفتن که ما میایم دنبالت و تو نمیخواد ماشین بیاری.

چشمتون روز بد نبینه که ساعت ۸ شده بود و دوستاش نیومده بودن دنبالمون، حالا تا محل کنسرت هم ۴۵ دقیقه راه بود. من تو دلم شور میزد مثل چی! دیگه طاقت نیاوردم و شاکی شدم گفتم به این دوستات یه زنگ بزن ببین کجان اصلا میخوان بیان! زنگ زد دیدیم تو راهن. ساعت ۸:۳۰ بود که رسیدن دم خونه، سریع راه افتادیم به سمت کنسرت. خوشبختانه راننده دست فرمونش حرف نداشت و از اون لحاظ آدمو حرس نمیداد. یه لحظه که شتاب میگرفت کله م مثل وقتایی که هواپیما میخواد از زمین بلند بشه، میچسبید به پشت سری صندلی.

ساعت تقریبا ۹:۱۵ دقیقه بود که رسیدیم دم درب ورودی، من از همه عذرخواهی کردم و گفتم من با اجازه تون میدوم به سمت کنسرت. از پارکینگ تا سالن دویدم، وقتی رسیدم دیدیم یه جا همه جمع شدن، به سختی خودمو رسوندم به میز و گفتم من بلیطمو از تگزاس خریدم و عکسشو نشون دادم. یه نامه بهم داد و گفت خوش اومدین. شروع کردم به دویدن به سمت سالن، همینطور که میدویدم نامه رو باز کردم، و بلیتو در آوردم. کنسرت ۳ طبقه بود و هر طبقه ۳-۴ تا درب ورودی داشت من تنها کاری که میکردم این بود که میدویدم به سمت این مسئولای راهنمای کنسرت و اونا هم با اشاره میگفتن مثلا سمت چپ ، دوباره میدویدم تا برسم به بعدی و این چرخه ادامه داشت تا اینکه رسیدم به یه درب خیلی بزرگ و از لحاظ ارتفاع. درو که باز کردم اصلا خشکم زد!!!!!

جایی که من ایستاده بودم ، اگه دو قدم میزدم میرسیدم به شادمهر! همون وقت شروع کرد به خوندن و من اصلا حالمو نمیفهمیدم، همونطور ایستاده بودم و نگاش میکردم!!! آهنگ آتیش بازی رو داشت میخوند. یکم که به خودم اومدم دیدم این مسئولی که اونجا بود داره بال بال میزنه که منو برسونه به صندلیم. صندلی من ردیف ۶ بود، اینقدر جای خوبی بود که اصلا باورم نمیشد. تنها کاری کردم این بود که دوربینمو روشن کردم و شروع کردم به لذت بردن از آهنگای زیباش.

همه ی آهنگاشو رو کانال یوتیوبم گذاشتم ، میتونید برید لذت ببرید البته اگه این فیل ت رها اجازه بده. شادمهر بعد از ۶-۷ تا آهنگ رفت و ابی اومد!!! اصلا باورتون نمیشه که این بشر چقدر انرژی داشت. ماشاالله، چقدر زیبا میخونه چقدر دوست داشتنیه. واقعا لذت بردم. من بیشتر برای شادمهر رفته بودم ولی ابی کولاک کرد و همینو بگم که زبانم قاصره از توصیفش، باید ببینید. بعد شادمهر مجددا اومد و با ابی چندتا آهنگ خوند. بعد شادمهر خداحافظی کرد و از سن خارج شد.

من که به شدت دلم میخواست باهاش عکس بگیرم، صندلیمو ترک کردم و رفتم به طرف نزدیکترین دری که شادمهر ازش خارج شد. وقتی اومدم بیرون دیدم یه سری ملت بیرون ایستادن، از من میپرسیدن تموم شد کنسرت؟ از سئوالاشون فهمیدم که اینا اصلا بلیط نداشتن و من با خارج شدن از سالن در واقع دیگه راه برگشتی ندارم. همینطور که به این چیزا فکر میکردم یهو میون جمعیت یکی از نوازنده های شادمهر رو دیدم که داشت میرفت، خودمو رسوندم بهش و گفتم من شمارو میشناسم سیاوش خان و میدونم که الآن دارین میرین کنار شادمهر، میشه منو ببرین پیشش من یه عکس باهاش بگیرم؟ گفت نه آقا نمیشه! بلیتمو در آوردم و گفتم من تا همین الآن تو کنسرت بودم و وقتی دیدم شادمهر کنسرتو ترک کرد اومدم بیرون که باهاش عکس بگیرم، بعد گواهینامه ی رانندگیمو در آوردم و گفتم من از تگزاس میام و همیشه دلم میخواسته با شادمهر یه عکس بگیرم، ازت خواهشم میکنم منو ببر پیشش.

یه نگاهی به من کرد و گفت بیا دنبالم. رفتم دنبالش، باورتون نمیشه ۳ تا درب رد کردیم که جلوی هرکدوم ۲ تا غول تشن ایستاده بودن که کسی نره تو. رسیدیم به درب آخر که کسی جلو نبود. درو که باز کرد، دیدم شادمهر نشسته رو مبل!!!!! من بودم و سیاوش و شادمهر عقیلی!!! لحظه ای بود که به جرات میتونم بگم یکی از آرزوهام در زندگی بود. اصلا باورم نمیشه. وقتی رفتم جلوی پام بلند شد. رفتم بغلش کردم و محکم فشارش دادم و بهش گفتم که چقدر صداشو دوست دارم چقدر از کاراش لذت میبرم. بهش گفتم که چقدر منتظر این لحظه بودم. حدودا ۳-۴ دقیقه ای خصوصی کلی باهاش حال کردم. ۲ تا عکس باهاش گرفتم و بعد با سیاوش اومدم بیرون. از سیاوش کلی تشکر کردم و گفتم ممنون.

از اتاق رفتم بیرون و هنوز تو شوک بودم که دارم خواب میبینم یا بیدارم. همینطور که داشتم مسیر برگشت رو طی میکردم، یهو به ذهنم رسید که الآن ابی هم میاد همینجا! این بود که اون گوشه موشه ها قایم شدم که اگه سیاوش اومد منو نبینه و منتظر شدم که ابی بیاد. بعد از چند دقیقه دیدم دو نفر همراه ابی اومدن تو!!!

یواش پشت سرشون راه افتادم تا اینکه رسیدن به یه اتاق و رفتن تو اتاق ولی دربو نبستن. بعد یه چندتا خانم هم از درب ورودی وارد شدن و اونا هم رفتن تو اتاق. با خودم گفتم اینارو کی راه میده! رفتم به سمت اتاق دیدم ابی انگار همه شونو میشناسه. رفتم تو و نزدیک ابی شدم و گفتم میشه باهاتون یه عکس بگیرم؟ گفت بله عزیزم، ایستادیم و یه عکس گرفتم.

از تو حرفاشون فهمیدم که پسر ابی و همسرش اونجا هستن. یه لحظه به ذهنم رسید که چه با حال میشه که با ابی ، پسر و همسرش یه عکس بگیرم. ولی با خودم گفتم به طور مستقیم اگه این درخواستو بکنم مطمئنن با تیپایی میندازنم بیرون. این بود که رفتم پیش پسر ابی و گفتم قربان میشه من با شما یه عکس بگیرم؟ آقا پسرشو میگی، اینقدر خوشحال شد که من میخواستم باهاش عکس تکی بندازم. بعد از اینکه ازش عکس گرفتم اینقدر با من مهربون شد که نگو. منم از فرصت استفاده کردم و گفتم میشه من یه عکس خانوادگی با شما بگیرم؟ پسرش گفت صبر کن الان به بابا و مامان میگم.

خلاصه بعد از ۲-۳ دقیقه من ابی، همسر و پسرش یه عکس گرفتیم در حالی که ابی دستش رو شونه ی منه و چنان صمیمی ایستاده که هرکی ندونه فکر میکنه من پسر کوچیکه ی ابی هستم. از زمانی که این عکسو گذاشتم رو صفحه ی فیس بوکم تا الآن که حدودا ۲-۳ ماهه میگذره بچه ها همچنان دارن کف بالا میآرن که من چطوری این عکسو گرفتم. یکیشون میگفت میخوام یه عکس از خودم با خودت بذارم، بعد اون عکستم با خانواده ی ابی بذارم پایینش و بعد تو توضیحات عکس بگم : ببینید من با چه دوستای خفنی میگردم نیشخند.

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه