یه چیزایی تو این چند وقت تجربه کردم که نمیدونم از کدوم شروع کنم واسه تعریف کردن! ترجیح میدم به ترتیبه زمان اتفاق تعریف کنم. اگه متن طولانی شد به بزرگواری خودتون ببخشید، ایشالا که جبران این چند وقت که نبودم بشه.
حدودا یکسال پیش پدرم با یه آقای ایرانی به خاطر مسائل کاری اینجا دوست شدند و بعد از یه مدتی این روابط خانوادگی شد و بابا مامان با این خانواده بیشتر در ارتباط بودن تا اینکه فهمیدیم که بچه هاشون تو دانشگاه ما هستن و با من دوست بودن و ما در جریان نبودیم. خلاصه این رفت و آمدهای بابا مامان ادامه داشت تا اینکه یه روز اومدن گفتن آقای فلانی رفته دکتر بهش گفتن که سرطان داری! از اون موقع دیگه بابا مامان ما ول کن این خانواده نبودن و یه جورایی تنهاشون نذاشتن چون اینجا با هیچکس به جز ما و یه خانواده ی دیگه در ارتباط نبودن. این نکته رو من بگم که اینجا تا دلتون بخواد خانواده ی ایرانی هست ، اینقدر زیادن که اگه هر هفته هرکدوم مهمونی بگیرن ، هیچ وقت تو یکسال دو بار یه جا مهمونی نمیرین ولی دلیل اینکه این خانواده با کسی رفت و آمد نداشتن رو من هنوزم نفهمیدم. این قضیه ادامه داشت تا اینکه ایشون حالشون خیلی بد شد و یه جورایی دکترا قطع امید کردن و گفتن که وقت زیادی نداره ولی خوشبختانه اینقدر روحیه شون بالا بود که بچه هارو آماده کرده بودن و خیلی بهشون روحیه میداد تا اینکه متاسفانه ایشون فوت کردند. از اونجایی که میدونستم هیچ کس رو اینجا ندارن وقتی این خبرو شنیدم با مامان رفتیم خونشون. بابا رو نبردیم چون بابا خودش ناراحتی قلبی داره گفتم خدای نکرده حالش بد میشه. وقتی رفتیم فقط ۴ نفر اونجا بودن که تازه ۲ نفرشونم این خانواده رو نمیشناختن و فقط به خاطر حس همدردی اومده بودن ( البته با جنازه میشد ۵ نفر ). زنگ زدیم به مرکز کفن و دفن مسلمونا و گفتیم بی زحمت یه دو تا نیرو بفرستین که اینجا یه مرده داریم. بعد از حدودا ۲-۳ ساعت یکی اومد دم خونه با تریپ طالبان، ریش تا زیر سینه هاش یه لباس مثل پاکستانیا پوشیده بود، از اینا که شلوارش پاچه هاش با زمین قهره و تا نزدیکای زانوشه. خدائیش یه لحظه فکر کردم عزرائیل اومده. بعد از کلی تلفن و هماهنگی بالاخره شروع کرد به پیچیدن جنازه. همینطور که میپیچیدش من داشتم با خودم فکر میکردم که این با این هیکلش عمرا نمیتونه این جنازه رو ببره بعد گقتم خوب تو این آمریکا با این همه پیشرفت مطمئنن الآن میره یه وسیله ای دستگاهی رباطی چیزی میاره که این سه طبقه رو بره پایین. کارش که تموم شد یه نگاه اطرافش کرد دید تنها مردی که اونجاست من هستم، گفت ممکنه کمک کنی؟
اونجا بود که گفتم خاک بر سر امریکا با این عقب افتاده گیش! خلاصه رفتم سر جنازه رو گرفتم و راه افتادیم. اول من سر جنازه رو گرفتم و خوب مشکلی نبود ولی یک طبقه که رقتیم پایین یهو وسط پله ها این یارو عزراییله یه چیزی به عربی گفت و ته جنازه رو گذاشت رو زمین و اومد جایی که من ایستاده بودم و گفت تو برو تهشو بگیر! منم ساده و بدبختانه رفتم تهشو گرفتم. آقا چشمتون روز بد نبینه ، چون پایین جنازه رو گرفته بودم ، هر لحظه احساس میکردم الآنه که جنازه از تو برانکارد بیاد تو حلقم. خلاصه تو دلم یه چندتا ناسزا به عربی بهش گفتم و به هر ترتیبی بود جنازه رو تا تو ماشین رسوندیم. خلاصه تو زندگیمون مرده کشی نکرده بودیم که به این افتخار هم نائل شدیم. فقط این نکته رو متذکر بشم که برای مراسم خاکسپاری و هفته، بچه های دانشگاه و خانواده هایی که میشناختیم این خانواده رو تنها نذاشتن و یه جمعیتی حدودا ۸۰-۹۰ نفر جمع شدن و مراسم خیلی آبرومندانه برگذار شد.
نزدیکای عید بود که بهمون خبر دادن که عموم تو ایران حالشون بد شده! هر شب زنگ میزدیم و خبر میگرفتیم ولی متاسفانه هر روز بدتر و بدتر میشدند تا اینکه عموهام و پدرم که اینجا بودن تصمیم گرفتن که برن ایران. بابا اینا تو هواپیما بودن که به ما خبر دادن عموم فوت کردن! ایشالا هیچوقت تجربه ش نکنین، خیلی لحظات سختی رو پشت سر گذاشتیم. دوست ندارم زیاد وارد این قضیه بشم چون هربار که یادم میافته واقعا حالم بد میشه.
امتحانای بنده همین امروز به اتمام رسید و تابستون رسما از امروز شروع شد. اگه خدا بخواد آخرین امتحانای دوره ی کارشناسی ارشدم بود و فقط طزم مونده که ایشالا ترم دیگه شروع به کار میکنم. چند روز پیش بود که از طرف دانشگاه یک ایمیل گرفتم که به زبون خودمون حاوی این بود که شما به عنوان مهندس نخبه در رشته ی مهندسی صنایع انتخاب شدین و باید در جشنی که به همین مناسبت گرفته شده شرکت کنین. اولش فکر کردم الکیه بعد رفتم از یکی از دوستام که داره دکترای صنایع میخونه پرسیدم گفت این خیلی چیزه خوبیه و حتما برو. جشن تقریبا مثل جشنای فارغ التحصیلی بود با این تفاوت که ما لباس مخصوص نداشتیم ولی اون کسایی که مراسم رو اجرا میکردن لباسای مخصوص داشتن. حدودا ۱۴-۱۵ نفر بودیم که به ترتیب چیدندمون و رفتیم وارد سالن شدیم. شخصی که قیافه ش رو مثل قاضی های دادگاه درست کرده بودن شروع کرد به صحبت و تاریخچه ی این جشن و اینکه پایه گذاراش کیا بودن، بعد گفت بلندشید بایستید و دست راستتون ببرید بالا و هرچی من میگم تکرار کنید. بعد یه قسمی خوردیم که هرچی فکر میکنم دقیقش یادم نمیاد ولی یه چیزی تو مایه های مهندس صنایع وفادار به سیستمی باشیم که بقیه ی مهندسای صنایع رو کمک میکنن. بعد یکی یکی رفتیم تو کتابی که اسممون نوشته شده بود امضا کردیم و اسممون رو با دست خط خودمون نوشتیم. اون آخر هم بهمون یه کلید طلا دادن که به سینه وصل میشه و نماد عضویت در این مجموعه هستش. همینطور مدرکی که نشون میده به عنوان مهندس صنایع ممتاز شناخته شدیم!
ما که تو این پست از هر دری حرف زدیم پس اجازه بدین از خفن ترین صحنه ی زندگیم هم براتون بگم که یکم از اون حال و هوای مرده و اینجور چیزا بیاین بیرون. قبلش بگم که این قسمت یکم مورد داره لطفا بچه های زیر سن قانونی نخونن. راستش مامان و بابا رفته بودن بیرون و چون کارشون طول میکشید به من زنگ زدن گفتن برو آتیشو روشن کن تا ما بیایم کبابو بذاریم رو آتیش! ما هم مثل بچه های خوب رفتیم رو بالکن تا باربیکیو یا همون منقل خودمونو آماده کنیم. خوب مثل همیشه دوستان عزیز و گرامی کنار استخر داشتن آفتاب میگرفتن که یهو دیدم سه تا از دخترا اومدن به سمت درب ورودی استخر جایی که شمشاد کاشتن و اومدن پشت شمشاد ها. حالا پشت شمشاد ها دقیقا میشه سمت خونه ی ما و فاصله ی ما هم تا شمشاد ها یه چیزی حدودا ۱۵ الی ۲۰ متره. منم کنجکاو شدم ببینم میخوان چیکار کنن که یهو دیدم سه تاییشون با هم همون دو تیکه ای هم که پوشیده بودن، درآوردن!!! حالا نمیدونم جریان شرط بندی بود، مست کرده بودن یا اینکه دیوونه شده بودن چون این کار جرمه و پلیس با دستبند میبره. خلاصه من دچار افسردگی روحی شدم از اون موقع و احتیاج به دلداری دارم، لطفا دلداری یادتون نره.
به عنوان آخرین پاراگراف میخواستم بگم صدای آبی ها و قرمزا رو نمیشنوم!!! پیشاپیش قهرمانی سپاهان رو تبریک میگم و امیدوارم یه تیم تو لیگ برتر پیدا بشه که در حد سپاهان باشه! خسته شدیم از بس قهرمان شدیم و حریف نبود، اینطوری حال نمیده 
پ.ن: از دوستای عزیزم که لطف کردن تو این مدت اینجارو تنها نذاشتن متشکرم و دست گلشون رو به گرمی می فشارم، راستش نخواستم تو زمانی که به خاطر از دست دادن عموم عزادار بودم آپدیت کنم ، چون هرکس به اندازه ی کافی تو زندگیش مشکلات داره و دوست ندارم تازه وقتی میاد اینجا یه مطلب غم انگیز بخونه، این بود که ترجیح دادم یکم از اون حال و هوا در بیام بعد آپدیت کنم
این آب و هوای تگزاس اصلا هیچی روش ننوشته! باورتون نمیشه مثلا همین چند روز پیش نزدیکای ظهر هوا آفتابی بود با ۱۵ درجه سانتیگراد بالای صفر، شبش من تو خونه داشتم رو اینترنت میچرخیدم که دیدم دوستای دانشگام رو فیس بوک پست گذاشتن که ((برررررررررف)) اول فکر کردم دارن مسخره بازی در میارن، بعد دیدم ممکنه تکی تکی مسخره بازی در بیارن ولی هیچ وقت دسته جمعی اونم رو فیس بوک مسخره بازی در نمیارن، این بود که رفتم یه نگاه به بیرون کردم دیدم بله برررررررف! یا مثلا زمستون پارسال یه روز ظهرش ما کولر روشن کردیم، شبش بخاری
.
همه ی اینارو گفتم که توجیه کنم که چرا سرما خورده بودم! بله سرما خوردم ولی خدارو شکر خیلی شدید نبود. ماجرا از اونجایی شروع شد که بابام میخواست منو برسونه دانشگاه، سوار ماشین شدیم و طبق معمول بابا کنار مخزن زباله نگه داشت تا ... چیه انتظار دارین بگم تا خودم بپرم تو مخزن!!! نخیر ... تا آشغالامونو بندازیم توش. چون آشغالا طرف من بود ، من شیشه رو باز کردم و مخزن رو نشونه گرفتم و انداختم توش ولی متاسفانه یه بطری پلاستیکی شیر که همراه با اون پرت کردم نیافتاد تو مخزن. از اونجایی که سرما خورده بودم، این بی فرهنگی رو به جون خریدم و پیاده نشدم که برش دارم. بابا راه افتاد و مشغول حرف زدن شدیم ، حدودا یه ۱۰۰ متری دور نشده بودیم که دیدیم صدای آژیر میاد!!! یه نگاه به پشت کردیم دیدم به به آقا پلیسه!
بابا نگه داشت، پلیسه اومد کنار شیشه به بابام گفت به بغل دستیت بگو کارت شناساییشو بده! منم گواهی نامه مو دادم بهش. برد تو ماشین خودش بعد از چند دقیقه اومد گفت، میری بطری که انداختی رو برداری یا ۱۰۰۰ دلار جریمه ت کنم؟ با خودم گفتم: معلومه که میرم عزیزم اصلا هر چی بطری تو شهر هست واست جمع میکنم فقط اسم هزار دلارو نیار که قلبم ضعیفه تازه اونم دلاره ۱۹۰۰ تومن
. چنان احساس بدی بهم دست داده بود به خاطر کاری که کردم، آخه جدا من عادت ندارم آشغال تو خیابون بریزم چه برسه تو محوطه ی محل زندگیمون. ولی به خاطر این سرما خوردگی لعنتی یه همچین کار زشتی کردم. خلاصه نادم و پشیمان شدم.
نکته ی اخلاقی: آزادی نداریم اینجا، یه آشغال نمیشه انداخت بیرون 
خوب حق بدین دیگه، بعد از اینهمه درس و کار و استرس یه مسافرت میچسبید. جاتون خالی رفتیم شهری به اسم آستین که پایتخت تگزاس محسوب میشه و کلی دانشجو داره. اونجا یه رودخونه پیدا کردم که با زاینده رود مو نمیزد، خلاصه عاشقش شدم و اگه خدا بخواد قراره سفارش بدم یه ۳۳ پل و پل خواجو روش بزنن. شهری که ما توش هستیم همونطور که قبلا گفتم کله گنده های کمپانی تویوتا به شهرداری کلی پول دادن که وسایل نقلیه ی عمومی توش نسازن تا هرکس مجبور باشه یه ماشین داشته باشه. به همین دلیل شما خیلی دیر عابر پیاده میبینین. ولی تو شهر آستین اینطور نیست و من از دیدن اونهمه عابر پیاده ذوق زده شده بودم، آخه ما ایرانیا عادت داریم وقتی میریم تو خیابون کلی آدم بیبینیم که پیاده از سر و کول خیابونا بالا میرن، خلاصه اونجا یادی از خیابونای شلوغ ایران کردیم. البته ما برای تحویل سال نوی میلادی رفته بودیم اونجا و خیلی خیلی پر هیجان تر از اوقات معمولی بود. یکی از زیباترین خیابوناشونو بسته بودن و فقط عابرین پیاده حق داشتن از توش حرکت کنن. همه لباسای نو پوشیده بودن و با کلی انرژی اومده بودن که سال نو رو جشن بگیرن. ما ساعت ۸ شب رفتیم نزدیک همون زاینده روده و اونجا یک سن گذاشته بودن و خواننده ها یکی پس از دیگری میومدن میخوندن. ساعت ۱۰ شب که شد من احساس کردم که ۲۲ بهمن شده چون آتیش بازی شروع شد با همون شور و هیجان
.نزدیکای ساعت ۱۱ شب که شد راه افتادیم به طرف همون خیابونه که بسته بودن تا لحظه ی تحویل سال رو اونجا باشیم. انواع و اقسام چهره ها و تیپ های مختلف رو تو این مسیر دیدیم، هرکس واسه خودش یه کاری میکرد، مثلا یه سری با این هلاهو ها حرکات آکروباتیک انجام میدادن، یه سری دیگه دسته جمعی میرخصیدن. همونطور که میدونین ساعت ۱۲ لحظه ی تحویل سالشونه و مثل ما نیست که هر سال یه ساعتی سال تحویل بشه. حدودا یک ربع مونده به تحویل سال بود که دیدیم همه روبروی درب یکی از بارها جمع شدن و منتظرن ما هم مثل اونا منتظر موندیم، خیابون پر از جمعیت بود، به زور میشد از لابلای آدما حرکت کرد. من و دوستام هم حدودا ۲۰ نفری میشدیم که کنار هم ایستاده بودیم و منتظر تحویل سال. تا اینکه ملت شمارش معکوس رو شروع کردن ... ۱۰ ۹ ۸ ۷ ... ۳ ۲ ۱ بووووووووووم......
یهویی همه جا پر از کاغذهای کوچیک رنگی شد و همینطور یک نوع برف شادی خاص. همه در حال هیاهو و خوشحالی بودن که من شروع کردم تولد تولد رو خوندن، بچه هام شروع کردن به همراهی کردن!!! این امریکایی های اطراف نگاه میکردن با تعجب ، احتمالا میگفتن این آهنگو تو فرهنگمون نداشتیم
. خلاصه سال که تحویل شد ملت کم کم متفرق شدن تو کلاب ها و بارهای خیابون. از همه جا صدای آهنگ میومد، منم به شدت (گلاب به روتون) احتیاج به سرویس بهداشتی داشتم و در به در دنبال یه رستورانی چیزی میگشتم که این رنگ زرد رو از جلوی چشمام دور کنم. خلاصه درب یه بار رسیدم دیدم آقایی که دمش ایستاده به نظر مهربون میاد، بهش گفتم آقا من به شدت احتیاج به دستشویی دارم، گفت نمیشه اینجا برید دستشویی! بعد از چند ثانیه زد زیر خنده و گفت شوخی کردم، سال نوتون مبارک، بفرمایید داخل. من قبلن کلاب رفته بودم ولی وقتی وارد شدم انگار با بقیه ی کلابایی که رفته بودم فرق میکرد، انگار همه زیادی مست کرده بودن و نمیدونستن دارن چیکار میکنن. منم که خودتون میدونین پسر سر به زیر، سرمو انداختم پایین و رفتم به سمت دستشویی، آقا صحنه ای که تو دستشویی دیدم باور نکردنی بود
. دو تا غمری عاشق افتاده بودن به جون هم
. خلا صه بگذریم که ما با چه استرسی از سرویس بهداشتی استفاده کردیم. اون شب تا ۲ نصفه شب اونجا بودیم (البته نه تو اون کلاب که توش بی ناموسی بود
). به دلیل اینکه مسیر کلاب تا ماشین طولانی بود و هوا هم کمی تا قسمتی سرد بود بنده یه جورایی احساس سرماخوردگی کردم ( اینو داشته باشین تا اینجا).
و اما عکسهای سفر:
اول از طبیعت شروع میکنیم: ۱ و ۲ و ۳ و ۴ و ۵
اینم ساختمان مجلس و کوچیک شده ی مجسمه ی آزادی: ۱ و ۲
اونوقت که میگم اونجا خود اصفهان بود باورتون نمیشه، اینم کالسکه های میدون نقش جهان و زاینده رود: ۱ و ۲ و ۳
اینم لحظه ی تحویل سال: ۱
ایرانیه و کبابش: ۱
و اما برمیگردیم به اونجا که گفتم: "تا اینجارو داشته باشین". بنده همونجا یه سرمای خفیفی خوردم و تو مسیر برگشت از یکی از بچه ها قرص خواستم اونم گفت که از ایران یه سری قرصه آورده به اسم استاپ کولد. منم دیدم انگار چیزه بدی نیست خلاصه گرفتم خوردم. نشستیم تو ماشینه یکی از بچه های با حال، اونم صدای ضبطش تا ته بالا، منم صندلی عقب نشسته بودم و اسپیکر کاملا تو حلقم بود. ۴ نفر تو ماشین بودیم و همه گی در حال دست زدن بودیم، باورتون نمیشه، نمیدونم تو اون قرصا چی بود که من در حال دست زدن خوابم میبرد ، دستام میافتاد ، سرم که میخواست بیافته از خواب میپریدم! دوباره شروع میکردم دست زدن، دوباره خوابم میگرفت ، دستام میافتاد. دیگه عینک دودیمو گذاشتم که حداقل بچه ها چشمامو نبینن بگن این یه چیز کشیده ، آخه تو اون سر و صدا و در حال دست زدن آدم خوابش ببره خیلی جالبه. خلاصه دیگه بیخیال دست زدن شدم و تو همون سر و صدا به خواب عمیقی فرو رفتم و تا مقصد خواب بودم.
پ.ن: باید بگم سرماخوردگی بنده تا حدود خیلی زیادی بهبود پیدا کرده و اون قرصا رو هم به سرعت ریختم دور، توصیه میکنم شما هم نخرین 
بالاخره این ترم هم تموم شد و ما تونستیم با خیال راحت و بدون عذاب وجدان برسیم خدمت دوستان عزیزمون. از راه دور دست همه ی دوستانی که لطف کردن و در نبوده من اومدن و کامنت گذاشتن رو به گرمی میفشارم بعد بغلشون میکنم کلی میبوسم
.
اول از همه من از بازتاب سرنگونی هواپیمای شیطان بزرگ توسط ایران براتون بگم و اونم اینکه الان تقریبا تو هر برنامه ی طنزی که از تلویزیونای امریکا پخش میشه، همشون امریکارو مسخره میکنن و یه جورایی نمک به زخم خودشون میپاشن که چرا اینطوری شد
. ما هم اینجا واسه همکلاسیامون کلاس میذاریم میگیم ببینین ایران چه چیزه باجالیه
، البته یه تعداد اندکیشون خر نمیشن و میگن پس واسه چی تشریفتو آوردی اینجا داری درس میخونی اگه چیزه با حالیه، منم خودمو میزنم به کوچه علی چپ و میندازم گردن مامان بابا و فامیل و میگم اونا مهاجرت کردن دیگه ما هم اومدیم
.
و اما از بحث هواپیما که بیایم بیرون میرسیم به یکی از آرزوهای متوسط هنریم که همین سه هفته ی پیش برآورده شد و اونم چیزی نبود به جز دیدن همشهریمون از نزدیک و گوش دادن به صدای تکرار نشدنیش. درست حدس زدین "معین". من که به شخصه عاشق بودم ولی دیگه بدجور معتادش شدم، واقعا صداش حرف نداشت. یه توفیق اجباری هم نصیبمون شد و اونم اینکه کنسرت جناب معین با کامران و هومن بود، من حقیقتش به خاطر اونا نرفتم ولی از انرژی که داشتن و هیجانی که به جمعیت میدادن خیلی خوشم اومد، جدا شور در صحنه بودن
. حدودا ۱۶۰۰ نفر جمعیت اومده بود و بلیطا مثل کنسرت داریوش ۶۰ ، ۸۰ و ۱۰۰ دلاری بود ما هم که دانشجو و مستحق ۶۰ دلاری خریده بودیم ولی ایرانی بازی در آوردم و به طور نا محسوس رفتم رو صندلی ۱۰۰ دلاریا، دقیقا من اینجا بودم معین تو حلقم بود
. اینم فیلمش. نمیشه اصفهانی باشی، کنسرت معین بری و از معین نخوای که آهنگ اصفهانشو نخونه، اینم آهنگ اصفهان. البته این آهنگ اصفهان رو از قسمت ۶۰ دلاریا گرفتم.
پ.ن: ایشالا تو این یکماه بین دو ترم بیشتر در خدمتتون هستم و تلافی این چند وقت رو در میارم
من خودم شرمنده م که اینقدر طولانی شد، روم سیاه
ولی باور کنین جدی خیلی سرم شلوغه !!!
اول از همه اینکه ثبت نام لاتاری چند وقتیه شروع شده ، هرکس که سئوالی داره لطفا برام ایمیل کنه تا جوابشو بدم، البته قبلش پست مربوط به لاتاری رو از اینجا بخونید، اگر باز هم سئوالی داشتید در خدمتتون هستم.
موضوع مهم دیگه ای که منو اینجا کشوند، تولدم بود
تولدم مبارک ، باز ۲۲ مهر شد و من به دنیا اومدم . اصلا باورتون میشه که من یکساله از ایران اومدم ببرون!!! همین دیروز بود که اومدم نوشتم تولدی دیگر، چشم به هم زدیم یکسال شد، میبینین به چه سرعتی گذشت !!! امسال تصمیم گرفتم تولدمو با دوستای جدیدم جشن بگیرم، جاتون خالی خیلی خوش گذشت، البته آدم دستشو تا ته بکنه تو عسل بذاره دهن رفیق آخرش گاز میگیره. آقا ما فقط تو فیلما دیده بودیم که کیک میزنن تو صورت صاحب مجلس، ولی امسال به عینه دیدیم
. با کمال پررویی کیک رو زدن تو صورتمونو کلی هم خندیدن، البته منم خندیدم چون راه دیگه ای نداشتم ، به خاطر اینکه ۳۵ نفر آدم بودن و من قدرت مقاومت نداشتم. چندتا از عکساشو میذارم اینجا که شما هم ببینید( ۱ و ۲ و ۳ ). عکس دوم مربوط به لحظه ایه که کیک رو بچه ها داشتن روی صورت بنده قرار میدادن
.
راستی حدودا چند هفته پیش رفتیم کنسرت داریوش و فرامرز اصلانی، ۶۰ دلار پول بلیط دادیم ، به اندازه ی ۵۰ دلارشو خودمون خوندیم
، میگین نه ، خودتون ببینید قضاوت کنین، اینم لینکش ( نیاین بگین اصفهانی )
.
آقا جاتون خالی پریشب رفتیم عروسی ، آخه گویا اینجا هم عروسیاشونو نیمه ی شعبان میگیرن
. مراسم تو یک هتل بود ، وقتی وارد هتل شدیم ، روی یک میز پر از کارت بود و روی هر کارت اسم تمام خانواده ها با شماره ی میزشون نوشته شده بود. به خاطر اینکه عروس امریکایی بود ، مراسم به شیوه ی مسیحیا برگزار شد. وقتی وارد سالن شدیم ، صندلی ها مثل کلیسا چیده شده بود. وقتی همه ی مهمونا اومدن و نشستن ، اول پدر و مادر عروس اومدن و رفتن بالای جایگاه ایستادن بعد پدر و مادر داماد ، بعد ۴ تا دختر بچه ی کوچولو و خوشگل با لباس عروس اومدن و آخر سر هم ساقدوش های عروس و داماد که ۴ تا پسر بودن ۴ تا دختر جفت جفت اومدن و خودشونو به جایگاه رسوندن. خلاصه بعد از اینکه کشیشه کلی متن خوند به عروس گفت با داماد ازدواج میکنی ؟ عروس هم مثل بچه ی آدم همون دفعه ی اول گفت بله ! هیچکس هم واسش دست نزد و هورا نکشید ، چون اینجا احتمالا همه فهمیدن که داماد خوب دیر گیر میآد و عروس باید از خداشم باشه که بله میگه
.
به قول خودمون مراسم عقد که تموم شد عروس و داماد و بقیه ی مهمونا به همون ترتیبی که اومده بودن به همون ترتیب هم رفتن بیرون. بیرون از سالن چندتا میز بود که روش خوراکی و میوه و اینجور چیزا بود ، البته بدون صندلی ( نمیدونم چرا اینقدر رو این صندلی حساس شدم
). حدودا یک ساعتی خوردیم و صحبت کردیم و دخترای امریکایی رو به اسلام هدایت کردیم . بعد دربهای سالن کناری باز شد و ما تازه شماره میزمون رو پیدا کردیم وخدارو شکر به اندازه ی کافی صندلی بود
. ارکستر در حال امتحان کردن سازشون بودن و همه منتظر بودن که عروس و داماد از در بیان تو. ولی قبل از اینکه اونا بیان تو دیدم یه آقایی اومد تو و داره میره به طرف گروه ارکستر ، مسیرش طوری بود که باید از کنار میز ما رد میشد ، یکم نگاش کردم دیدم چقدر چهره ش آشناست ، یخورده فکر کردم یهویی مغزم جرقه زد ! اگه گفتین کی بود ؟؟ آقا کیا از گروه BOYZ یا بچه های ایران. از اونجایی که من همیشه و همه جا دوستان وبلاگیم رو شریک لحظه به لحظه ی زندگیم کردم ، یه تیکه فیلم کوتاه واستون میذارم که رقصشو شما هم ببینین.
فایل اصلی ( با حجم ۸۸ مگابایت ) کیفیت عالی
فایل فشرده شده ( با حجم ۱۱ مگابایت ) کیفیت متوسط
فایل مخصوص موبایل ( با حجم ۱ مگابایت ) کیفیت ضعیف
قبل از اینکه کیک رو ببرن ، پدر داماد و پدر عروس پشت میکروفن از همه تشکر کردن و بعد میکروفن رو دادن دست دوست صمیمی داماد. اونم اینطوری شروع کرد: دوست خوبم ازم خواسته بود که تو عروسیش یه سخنرانی داشته باشم، میخوام از آشنایی دیوید ( داماد ) و آلیسا ( عروس ) واستون بگم. دیوید هر وقت با یه دختر دوست میشد ، اولین جمله ای که میومد واسم میگفت این بود : "پسر عجب باسنی داشت" ولی یه روز اومد گفت که با یک دختر دوست شدم که خیلی مهربونه و خیلی دوستش دارم. اونجا بود که فهمیدم یه تفاوتی بین آلیسا و بقیه ی دخترایی که دیوید باشون دوست بوده هست و این رابطه هرروز جدی تر و جدی تر میشد تا اینکه امشب ما اینجا همه دور هم جمع شدیم و عروسی بهترین دوستم رو جشن گرفتیم ، بهشون تبریک میگم و امیدوارم خوشبخت بشن.
این متن کاملا بدون شرح بود و من بی تقصیرم اگه کلمات رکیک توش به کار رفته بود ، من فقط نقل قول کردم 
پ.ن:وسط فیلم میخواستم بگم "بچه های ایرانه" منتها نمیدونم چرا میگم "اینجا ایرانه" 
از اونجایی که خودمو مسئول میدونم که شمارو هم تو مشاهدات عینی که از اینجا دارم شریک کنم ، دیدم بد نیست که در مورد عید نوروز و سیزده به در یکم توضیح بدم. راستش ما غصه ی عید رو میخوردیم که حالا تو مملکت غریب هستیم و دور از وطن و اینا ولی وقتی برنامه های اینطرفو دیدم ، از غم و غصه ها کاسته شد
. اینجا همه ی ایرانیایی که میشناسیم ، پول رو هم گذاشته بودن و یکی از سالنای پذیراییه هتل هیلتون رو کرایه کرده بودن . یه DJ هم دعوت کرده بودن و دیگه بقیه ش هم که میدونین ! منم همچنان سر به زیر و مظلوم یه گوشه نشستم و غصه خوردم
. ولی دور از شوخی خیلی خوش گذشت جای همه تون خالی بود ، اگه یه همچین برنامه هایی هم تو ایران بود خوب میشدا !
و اما ۱۳ به در ! امسال ما دو تا ۱۳ به در برگذار کردیم ، اولیش روز شنبه بود که ایرانی های شهری که توش هستیم همه کنار یک دریاچه همون نزدیکیا جمع شدن و بساط کباب و جوجه کبابو راه انداختن . بچه های دانشگاهمون هم اومده بودن، حدودا یه ۲۰ نفری بودن ، کلی وسطی و استوپ هوایی و هفت خبیث و ... ( و دیگر بازی های سالم ) انجام دادیم
. دومین ۱۳ به در روز یکشنبه بود که خیلی وسیعتر بود و همه ی ایرانی های اطراف شهر دالاس تو یک پارک جمع شده بودن ، جمعیتشون یه چیزی حدود ۵-۶ هزار تا میشد ! اونجا اینقدر آدم نشسته بود که دیگه جای وسطی و تفریحات سالم نبود ولی به جاش یه DJ آورده بودن و تفریحات ناسالم میکردن
.
پ.ن۱: لحظه ی تحویل سال ما همچنان پایبند به رسم رسوم ، اینم مدرکش
پ.ن۲: دیروز دم خونه ی یکی از همسایه ها یک همچین صحنه ای رو دیدم ، اگه گفتین معنیش چیه ؟ یه راهنمایی : این سفیدا رول دستمال توالته
خدارو شکر دوتا امتحانو خوب دادم و از شرشون راحت شدم.
ولی موضوعی که الآن هنوز تو شوکش هستم و میخوام تعریف کنم ربطی به امتحانو اینجور چیزا نداره. ماجرا از اونجایی شروع شد که من داشتم با ماشین از خونه میرفتم بیرون ( قبلش باید بگم که مجموعه ای که ما توش هستیم حدودا شامل۳۰۰ تا خونه میشه که به صورت یک شهرک درش آوردن که خیابون بندی شده) . قبل از اینکه از درب خروج مجموعه خارج بشم، دیدم یه ماشین از پشت سر برام چراغ زد و اومد کنارم و اشاره کرد که بزنم کنار ، وقتی زدم کنار ، یه دختره از ماشینش پیاده شد و گفت ممکنه بهم کمک کنین ؟ گفتم چه کمکی ؟ یه چیزی به یه زبانی گفت که من متوجه نشدم ، گفتم من متوجه نمیشم چی میگی ! گفت خواهش میکنم به من کمک کن ، از ماشین پیاده شدم و رفتم به سمتش ، به ماشینش اشاره کرد ، رفتم سمت ماشینش ، همین که از ماشین دور شدم ، دختره نشست پشت ماشینم و گازو گرفت
. اون لحظه صورت من دیدنی بود ، رفتم سراغ ماشینش دیدم سوئیچ رو ماشینه . همینطور هاج و واج مونده بودم که الآن چه اتفاقی افتاده
. ماشینه رو سوار شدم و اومدم خونه پیش بابام و بهش گفتم بابا من یه خریتی کردم و ماشینو به باد دادم
. بابا گفت اصلا نگران نباش چون ماشین بیمه ست. بعد سریع زنگ زد به پلیس ، هنوز ۵ دقیقه نشده بود که چهارتا ماشین پلیس اومد دم درب خونه و شروع کردن به سئوال کردن ، همینطور که من توضیح میدادم ، یه نفرشون مشخصات ماشینو تو بی سیم به پلیسای اطراف مخابره میکرد. من هنوز داشتم شرح ماجرا میدادم که بهشون بی سیم زدن که دختره رو گرفتن
. پلیسه به من گفت ما با خودمون میبریمت برای تشخیص هویت که ببینی اینی که پیدا کردیم همون دختره ست یا نه ! خلاصه مارو نشوندن تو ماشین پلیس و همونجا دم درب ورودی مجموعه ایستاد. رو به من کرد و گفت از ماشین پیاده نشم . اونجا ۲ تا ماشن پلیس دیگه ایستاده بودن ، از تو یکی از ماشینا دختره رو آوردن پایین و نور چراغ قوه رو انداختن تو چشماش که نتونه منو از تو ماشین ببینه . بعد اومد تو ماشین و گفت این همون دختره ست ؟ منم که کاملا مطمئن بودم گفتم بله خودشه. یک اشاره به همکاراش داد و اونا هم دختره رو نشوندن تو ماشین و بردن . بعد به من گفت اینم ماشین شما ، کلیدشو داد و گفت فقط این چنتا برگه رو امضا کن. گفتم این کی بود؟ گفت یک مکزیکی بود که غیر قانونی تو امریکا زندگی میکرده و تو ماشینش هم مواد مخدر پیدا کردیم ، تازه ماشینم دزدی بوده
. هنوز موندم من چرا اینقدر خریت کردم
البته شاید اگه مقاومت میکردم اسلحه ای چیزی در میآورد و جونمون به باد میرفت ولی هرچی که بود خدارو شکر به خیر گذشت.
آقا اینجا چیزی به اسم گردگیری ندارن ( قابل توجه خانمای خانه دار ) من تو طول این مدتی که تنها زندگی کردم جدی فهمیدم خانما تو خونه خیلی کار میکنن . تا قبلش میدونستم که زحمت میکشن و خانه داری میکنن ولی وقتی خودم دستم اومد تو کار تازه فهمیدم جدی جدی کار خیلی سختیه و فراتر از اون چیزیه که فکر میکردم ، از همه ی این کارا سخت تر گردگیریه ! هنوز ۲ روز از گردگیری نگذشته باز خاک نشسته و آدم احساس میکنه چه کار پوچی انجام داده
. اینجا اینقدر خاک نیست که کف کفشای من همیشه تمیزه تمیزه در حدی که انگار همین الآن کفشو شستم .
اینجا پارکینگاشون مجانیه ، و بهترین جای پارک ها مال افراد معلوله ، جالبه که خیلی خیلی بهشون توجه میشه و جایی نیست که به خاطر شرایط فیزیکیشون نتونن برن .
اینجا هر کدوم از عابر بانکاشون یک شکله
تازه نباید کارتتو جایی وارد کنی ، باید کارتتو بکشی ، عین وقتایی که تو فروشگاه کارت میکشن . در ضمن یه تعداد دکمه ی اضافی هم داره که زیاد به دردم نخورد
.
اینجا دستشوییاشون شیر واسه شستشو نداره ، یادتون باششه اگه خواستین به اینور آب سفر کنین حتما یه آفتابه تو چمدونتون جا بدین
.
اینجا هر روز صندوق پستیشونو چک میکنند ، جالبه که هر روز هم نامه دارن
.
اینجا پمپ بنزیناشون با هم در رقابتن ، به همین دلیل یهو ۴ تا پمپ بنزین سر یک چهارراه کنار هم کار میکنن .
اینجا بسیار جایگاه زن بالاست ، در واقع همونجایی که باید باشه .
دیروز با مدیر گروه صنایع دانشگاه UTA قرار ملاقات داشتم ، با خودم گفتم دفعه ی اوله که میریم دانشگاه یه تریپ رسمی بزنم ، از وقتی وارد دانشگاه شدم و محیط رو دیدم تا اون موقع که خارج میشدم احساس ناراحتی میکردم که چرا من تریپ رسمی زدم ، آخه همه شون تریپ پیک نیک اومده بودن ، پسرا ۹۰ درصد با شلوارک ، دخترا هم تقریبا باید بگم شرت پوشیده بودن ، تازه این تریپ رسمی که میگم شلوار جین مشکی با کفش مشکی اسپرت و پیرهن بود ، یهو فکر نکنین با کت شلوار رفتم ! ولی با اینحال میگفتم کاش با لباسای تو خونه م اومده بودم
.
پ.ن: بابا به خدا من از فکر رومینا اومدم بیرون ( قابل توجه دوست عزیزی که در یک کامنت خصوصی از من خواسته بودن بهش فکر نکنم ) تنها چیزی که ازش مونده یک عشق مقدسه که تا آخر عمر فراموشش نمیکنم. ولی بیشتر دوست دارم بدونم شما که رومینا رو میشناسین چه شکلی با این وبلاگ آشنا شدین ؟
احساس میکنم هرچی اینجا در مورد زندگی در امریکا بنویسم ، خواننده ها فکر میکنند که من هنوز نیومده خودمو گم کردم و نمیدونم که ایرانی هم وجود داشته ! در حالی که دوست دارم به من به چشم همون حمیدی نگاه کنین که ۲۷ سال از عمرشو تو ایران زندگی کرده و با تک تک مسائل ایران آشناست و از نزدیک حسشون کرده و هنوز هم عاشق ایران و ایرانیه .
همه مون میدونیم که تو ایران از یک سری حق و حقوق محروم هستیم که خوب تقریبا همه باهاش کنار اومدن و یه چیز عادی شدی ، صحبت منم در مورد اون حق و حقوق نیست ، صحبت من مربوط به حق و حقوقی میشه که ازش بی خبریم و وقتی که وارد امریکا میشیم تازه میفهمیم که این چیزا جزو حق و حقوقمون بوده و نمیدونستیم
. مثلا کوچکترینش تو بحث رانندگیه ، ما تو ایران اصلا حق و حقوق همدیگه رو رعایت نمیکنیم ، به عابر پیاده توجهی نمیکنیم ، بوق زدن رو یه امر طبیعی میدونیم ، به تابلوهای راهنمایی رانندگی اونطور که باید احترام نمیذاریم . قصد شعار دادن ندارم ، چون تو ایران که بودم خودمم همین کارارو میکردم و فکر میکردم کار درستی رو دارم میکنم چون بقیه هم مثل من بودن ولی اینجا کافیه به یکی از این موارد بی تجهی کنی ! اول از همه شخصیتت جلوی بقیه میره زیر سئوال و همه به چشم بی فرهنگ به آدم نگاه میکنن و بعد هم با قانون طرفی .
من هنوز نتونستم این برخورد دوستانه و صمیمی امریکایی هارو واسه خودم تعریف کنم ، از پیاده رو که رد میشی از هر ۳ نفر یک نفر باهات سلام علیک میکنه و میگه روز خوبی داشته باشی
. تو ایران به این پیرمردا که سلام علیک میکنی فکر میکنن میخوای مسخره شون کنی ، تازه یه ۳-۴ تا فحش هم بهمون میدن ولی اینجا تقریبا ۴۰ درصد افراد با هم سلام علیک میکنن و اگر هم نکنن حتما یک لبخند رو به هم میزنن .
من که هنوز گرمم و نفهمیدم که اومدم امریکا ، وقتی از خونه میرم بیرون فکر میکنم دارم فیلم میبینم ، چون همه چیزاش مثل تو فیلماست ، پلیساشون ، ماشیناشون ، خونه هاشون ، و مهمتر از همه هوای پاک و صافشون . خوشبختانه اینجا یه دریاچه ی تقریبا بزرگ داره که میتونه جای خالی زاینده رود رو تا حدودی برام پر کنه و اینقدر خوش آب و هواست که دوست داری ساعت ها به این آب خیره بشی و نفس عمیق بکشی .
پ.ن: به محض اینکه چیز غیر عادی دیگه ای دیدم خبر میدم 
تاریخ ورودمو به امریکا طوری انتخاب کردم که نزدیک تولدم باشه تا همیشه یادم باشه که تولد بیست و هفت سالگیم پا به این سرزمین گذاشتم . پریشب وقتی وارد امریکا شدم یه حس خوبی داشتم که بالاخره این قله هم فتح شد ولی به خودم گفتم این تازه اول راهه و مسیر خیلی خیلی طولانی رو باید طی کنم تا به تک تک آرزوهام برسم .
اولین چیزی که وقتی وارد امریکا میشید جلب توجه میکنه ، طرز برخورده ! اینقدر خوش برخورد و مودب هستن که بعضی وقتا میخوای بگیری ماچشون کنی که اینقدر خوب با آدم برخورد میکنن . چون تو ایران به محض اینکه یکی میره پشت میز میشینه دیگه جواب سلام آدمم نمیده ! ولی اینجا تک تک افرادی که پاسپورتو مدارک منو چک کردن ورود منو به امریکا با لبخندی دلچسب بهم تبریک گفتن و اون استرسی که من برای ورود به امریکا داشتمو از بین بردن . مورد جالب دیگه ای که واسه ما ایرانیا تعریف نشده ست ، وقتی تو مراکز خرید در حال حرکت هستی ، هرکس از بغل آدم رد میشه یه دو سه بار عذرخواهی میکنه ، من اول فکر کردم جاییش به من خورده یا یه طوری شده که من نفهمیدم ولی وقتی از مامانم پرسیدم گفت وقتی مسیر یکم باریک باشه و احساس کنن که سر راه رو گرفتن ، عذر خواهی میکنن ، در حالی که بنده خدا اصلا جلوی راه منو نگرفته بود و من کلی جا داشتم که رد بشم . مثلا من میخواستم از سوپر مارکت خارج بشم ، نگاه کردم دیدم یه خانمی درو باز گرفته ، من که رد شدم درو بست و رفت ، من قبلش فکر کردم منتظر یه نفر دیگه ست که درو باز گرفته ولی وقتی با رد شدن من درو بست از مامان پرسیدم این از من خوشش اومده بود که این کارو کرد ؟ گفت نه ! اینجا وقتی میخوای از در رد بشی درو یهو ول نمیکنی ، یه نگاه به پشت میکنی اگه یه نفر داره میاد درو واسش میگیری تا رد بشه . اصلا از این همه شعور آدم میخواد جیغ بزنه . به زودی ماجراهایی که تو ترکیه واسم اتفاق افتاد و همینطور جریاناتی که اینجا واسم پیش اومده و برای ما ایرانیا تعریف نشده ست رو تعریف میکنم.
پ.ن: دیروز تولدم مبارک 