۶۷- چهارشنبه سوری

chahar shanbe soori

جات خالی دیشب رفتیم باغ دایی مامانم که چهارشنبه مونو سوریش کنیم . باغبون ِ اونجا به اندازه ی یه جنگل ، چوب جمع کرده بود . چوبارو تیکه به تیکه پشتِ سر ِ هم گذاشتیمُ با یه ۴ لیتری بنزین آتیششون زدیم ، وای که چه حالی میده وقتی از رو آتیش به ارتفاع بالا میپری ولی خدا نکنه یهو در حال ِ پریدن بخوری زمین . یخورده که آتیشا شعلشون کم شد ، همه رو یکی کردیم و یه مقدارِ زیادی بنزین روش ریختیم ، یه آتیش ِ خیلی توپی شده بود با ارتفاع تقریبا ۳.۵ متر . پسرداییم(مسعود)  گفت حالا هرکی مرده از رو این بپره ، دوستِ ما رو هم جو گرفت و کاپشنشو در آورد و آماده ی پریدن شد ( راستی یادم رفته بود که بگم (داوود و محسن) دو تا از دوستامم برده بودم ) . خلاصه محسن دور خیز گرفتو از رو آتیش پرید ولی متاسفانه پاهاش باهاش همکاری نکرد و گرفت به چوبا و اون طرفِ آتیش با دست اومد رو زمین  . در نظر بگیر با خونواده ی دوستت بری بیرون و خدای نکرده جلو همه به این شکل ضایع بشی ، اصلا فکرشم زجرآورِ . خدارو شکر چیزیش نشد ولی خاطره ی خوبی شد که دیگه هیجوقت جَو نگیرتش . 

دیگه واسه ساعتای ۱:۳۰ بود که خسته و کوفته برگشتیم خونه ، بازم میگم ،" جات خیلی خالی بود".           

/ 0 نظر / 6 بازدید