۱۱۳- غذا

Food

الآن میفهمم چرا مامانم میگفت باید ظرف بشورم ، چون میخواست خواهرم دست تنها نباشه . ولی دمش گرم ( خواهرم ) مثل مامانم کارای خونه رو میکنه ، ولی بعضی موقع ها هم کم میآره . مثلا تو اون هفته واسمون کوکو پخته بود ، بعد نمیدونم چیکارش کرده بود که کوکو تلخ شده بود  ، من به هر زجری که بود یه برششو خوردم که ناراحت نشه ، ولی مثل اینکه فهمید قضیه از چه قراره  و خودش شروع کرد به خندیدن . یه بار دیگه هم اومده بود کتلت بپزه ، بریون ( غذای سنتی اصفهان ) شده بود ، یعنی ما کتلتارو با قاشق خوردیم  . این دم آخری هم که مامانم داره میآد ، اینقدر پلو عدس درست کرده که ، ما از شنبه تا حالا به صورت شبانه روزی داریم پلو عدس میخوریم  . البته اگه بابام نبود ، من همون چند روز اول تلف شده بودم ، چون تا میبینه اوضاع غذا بی ریخته ، طوری که خواهرم ناراحت نشه ، میگه بریم رستوران ، یا زنگ بزن پیتزا بیارن ، ولی دیگه حالم از هرچی رستوران و پیتزا فروشیه داره به هم میخوره ، دلم هوای خورشت بادمجونای مامانمو کرده  . انشاالله که زودتر بیاد و شر قضیه رو بکنه .    

/ 0 نظر / 6 بازدید